|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اين هک کردن های
مداوم در
حالی است که اصلآ ورود بدين سايت از داخل ايران تقريبآ ناممکن است. چه که همين
بچه محترم های
آن محله، آنرا را از همان نخستين روزهای راه اندازی، آنچنان چفت و بستی
زدند که تقريبآ ورود بدان حتی با قوی ترين فيلتر شکن ها هم ناممکن شد البته اين سايت قبلآ هم چند بار هک شده بود. يکبار هم که اصلآ نوشته های زيادی که حاصل شش ماه چشم کور کردنهايم بود و من کپی از آنها نداشتم، يکجا برباد رفت در گذشته اما هرچه بود، مشکل پس از چند روزی، با عوض کردن پاسورد ها برطرف می شد. ليکن کار من اينبار با اين بچه محترم ها حالت "بچرخ، تا بچرخيم" را يافته. يعنی اين نوچه های سيد علی فلسطينی مرتبآ هک می کنند و من مرتبآ پاسورد ها را تغيير می دهم به هر روی، علی رغم اينکه در اين ميان خود قربانی اصلی هستم، با اين وجود، از بازديدکنندگان گرامی بسيار پوزش می خواهم. البته پوزش از شما گراميان برای قربانی هک شدن که چيزی نيست، من حتی زمانی از کسانی که تمام هستيم را نابود کردند هم پوزش خواستم چون بنا به خواست شاهزاده رضا پهلوی خوشخيال، برای تحقق شعار هرگز ناشدنی "امروز فقط اتحاد"، با اميد اينکه شايد ميهنم نجات يابد، از نابود کنندگان ميهنم و قاتلان عمر و جوانيّم هم پوزش خواستم که ای خانمها و آقايان بی شعور! ای کسانی که پريروز عاشق خمينی بوديد، ديروز دلداده ی رفسنجانی و امروز واله و شيدای خاتمی، من عاقل بيگناه که هيچ خطای سياسی هم در زندگی نکرده ام، عاجزانه از شما ابله های تمام عيار پوزش می خواهم. پوزش از اينکه شما با آنهمه نادانی پشت نادانی ايران را ويران و مرا ويلان و سرگردان کرديد!؟ اما خوشبختانه ديگر آن ممه را لولو برد. زيرا امروز حتی حاظر نيستم حتی ريخت کسانی را هم ببينم که اين اندازه شرف و وجدان ندارند که دستکم بابت آنهمه تبهکاری سياسی از اينهمه قربانی خود پوزش بخواهند. که شايد اين تن فروشان و کليه فروشان و مادران داغدار و آوارگان و گرسنگان و معتادان و کودکان بی سرپرست و معلولان جنگ ... آنانرا کمی ببخشند که اينگونه ايران و ايرانی را در آتش افکندند هر چه بود ديگر تمام شد، دستکم برای من يک نفر. شاهزاده رضا پهلوی اگر می خواهد تا برباد رفتن کامل ايران هم همچنان به ياری اين ضد ايرانی ترين عناصر برای نجات ايران! اميدوار بماند، بماند که آفرين بر ايشان با اين خوشخيالی و مسئوليّت شناسی. منی که اما بی جرم و گناه تمام جوانيم از دست بيشعوری اينان برباد رفته، ديگر بايد از خود اينها هم بيشعور تر باشم حتی بخواهم در کنار اين شرکای ملا ها هم بايستم اينرا هم اخلاقآ بنويسم که من نه تنها از روز نخست هم هيچ اميدی به تحقق چنين اتحادی نداشتم، حتی اين باور را هم داشتم که اصلآ اين رژيم را همين بزرگواران بر سر قدرت نگاه داشته اند. بار ها هم اين را سربسته نوشتم که اين شرکای ملا ها اصلآ به همين مقدار خيانت و تبهکاری هم راضی نيستند. هدف غايی ايشان نابود ساختن کامل ايران است. با اينهمه، سالها دندان سر جگر گذاره و لب گزيدم که شايد شاهزاده رضا پهلوی بخود آيد. ليکن شايد، طبق معمول مبدل به نبايد شد و حال ديگر همه چيز برای من يکی قوتاردی و اما توضيح آنچه در شروع آوردم، اگر من در آغاز اين متن، نامی از آن محله ی معروف تهران به ميان آوردم، قصدم فقط فاشگويی بود نه بی ادبی و زشت نويسی، که مرا اصولآ با بی ادبی و اهانت ميانه ی خوشی نيست. لطفآ توجه داشته باشيد که من اگر آنان را اينگونه خطاب کردم بدين دليل است که بقول عوام خود "بچه تهران" هستم و بسياری از ايشان را که تهرانی هستند دورادور می شناسم. تهران دوران کودکی من آن اندازه کوچک بود که تقريبآ همه همديگر را می شناختند. بويژه در جنوب شهر شمايی
هم که اينان را نمی شناسيد اگر سوابق خانوادگی پايوران امروز اين رژيم را بررسی بفرمائيد، خواهيد ديد که من
فقط حقيقت را خيلی باز و روشن نوشته ام، نه اينکه بی تربيتی کرده باشم. چه که
حقيقتآ دستکم
هشتاد ـ نود درصد از اين نوچه های کنونی علی خامنه ای يا خود از الوات و
باجخورهای
قلعه ی شهرنوی
تهران و چاله ميدان و چاله خرکش بودند، و يا مادران
و پدران بسيار محترمشان از معروفه ها و باجخوران آن ناحيه
معروف تهران. می بينيد ابر روشنفکران شاه
کش ما با انقلاب شکوهمندشان کارمان را به کجا ها کشانده اند!
ای داد بيدا
زمينه های بد گهری در آدمکشان اسلامی
سر چشمه ی سخن من از زمانی که اين فيلم را ديده ام، که با توجه به روحيه ی نرمی که دارم ايکاش اصلآ نمی ديدم، نه تنها ميل به خوردن هيچ چيز ندارم، بلکه با معده ای تهی از غذا هم مرتبآ حالت تهوع دارم فيلم صحنه ای را در مکانی بيرون از شهر نشان می دهد که عده ای اسير را با دست ها و چشمانی بسته بر روی زانو نشانده اند. آنطور که از يونيفورم نظامی اين اسرا پيداست، اين بخت برگشتگان بايد از افراد پليس کشور عراق باشند. يعنی از مسلمانان سخت باورمند کشور شديدآ اسلام زده که بدست برادرن دينی اما رقيب خود گرفتار آمده اند در حالی که يکی از اسير کنندگان با صدای بلند قرآن می خواند، هم مرام ديگرش با هفت تيری که در دست دارد از پشت سر با شادمانی و وجد بر مغز اين دست و پا بستگان شليک می کند. آن جانی پست آنگونه با شادمانی و اظهار رضايت اين جنايات و بی شرفی غير قابل تصور را انجام می دهد که پنداری اصلآ نيکو ترين احسان را در مورد همنوعان خويش بعمل می آورد. زمان اين فيلم گر چه شايد به دو دقيقه نيز نمی رسد، ليکن تماشای همين فيلم بدين کوتاهی هم آنچنان جگر آدمی را خراش می دهد که من که از تصوير کردن آن با واژگان جدآ عاجزم استعداد بدگهری ديدن چنين جنايات دلخراشی البته برای هر انسان ديگری هم نفرت برانگيز است. اما جنس اين نفرتی که در من برانگيخته می شود شايد از بسياری جهات با پاره ای تفاوت داشته باشد. چون من بر خلاف بعضی ها بجای اينکه از خود اين جنايتکار ها منزجر تر گردم، آنان را انسانهای تباه شده ای می انگارم که خود نيز بنوعی قربانی هستند. با همين نگرش هم بطور طبيعی نفرت اصلی من متوجه آن زمينه ها و انگيز های اهريمنی می شود که اين اولاد آدم را به اين درجه از پستی و بی شرفی و درنده خويی تنزل می دهند نه خود اين فنا شدگان از آنهم مهم تر، من با ديدن سرزدن اينچنين جناياتی از اين انسانها، صرفنظر از توجه به پليدی ايدئولژی آنان، به کيفيُت شخصيّت خود اين افراد هم می انديشم. به اينکه اساسآ اينان چرا تا بدين اندازه بی رحم هستند، اصلآ چه عواملی باعث می گردد که اينگونه انديشه ها برای بعضی جاذبه پيدا کند و آن زمينه ها در نهاد خود اين آدمها چيست که باعث می گردد ايشان تا اين اندازه پليد و ويرانگر و درنده خو گردند؟ بنابر اين، نگارنده در اين نوشته در حد توان، در پی نگرشی به علل و عوامل اين چرايی ها خواهم بود. آنهم فقط از يک بعد. چون اين بحث آن اندازه ژرف و گسترده است و ابعاد گوناگون دارد که حتی نگاهی دقيق از يک بعد بدان نيز بی شک در يک نوشته نخواهد گنجيد. به همين علت هم از ابتدا می نويسم که چون قادر نخواهم بود که اين مسئله ی مهم را در يک نوشته ی کوتاه به اتمام رسانم، تمام کردن و نتيجه گيری از آنرا از حال به خود دوستان وا می نهم باری، شايد کسانی عقبماندگی و جهل را دليل اين وحشيگری ها بياورند. ليکن برای من که هيچ پذيرفتنی نيست که فقط عقبماندگی و جهل بتواند يک انسان را تا بدين اندازه مستعد ويرانگری سازد. از بيش از شش ميليار انسانی که بر روی اين کره خاکی زندگی می کنند، بيگمان دستکم يک چهارم از آنان هم از بی فرهنگی و پسماندگی رنج می برند، ليکن چرا تمامی آن يک و نيم ميليارد هم همگی اينگونه مانند اين سربران خاورميانه ای مسلمان به جانور های خونخوار تبديل نگشته اند؟ از آن مهم تر، چرا اصلآ در خود همين خاورميانه مسلمان هم حتی مردم يک کشور همگی مسلمان هم که تقريبآ شرايط زيستی يکسانی هم داشتند همگی اهرمن نشده اند؟ نگارنده باوجود اينکه نه زيست شناس هستم و نه حتی روانشناس، اما با مطالعات اندکی که در اين دو زمينه دارم، علت اين امر را در استعداد ذاتی اين آدميان برای پذيرش فساد می دانم. يعنی در اين مورد تا اندازه ای با نويسندگان مکتب ناتوراليسم هم عقيده هستم که باور دارند زشت کرداری و پليدی در آدميان يک امر ژنتيک و گوهری است. ضمن اينکه معتقدم اين فساد فطری در منطقه ی ما رابطه ای مستقيم با دين اسلام دارد که بعد بدان خواهم پرداخت حال برای اينکه اصل موضوع باز تر شود، ابتدا اينرا مياورم که امروزه دانش سکسولژی، زيست شناسی و روانشناسی ثابت کرده که کودکانی که از پدر و مادر هايی به دنيا می آيند که هميگر را خيلی دوست می داشتند، معمولآ کودکانی خيلی باهوش و درس خوانی می شوند. از نظر شخصيّتی هم خيلی آرام و متين. اينگونه کودکان وقتی هم که بزرگ می شوند، معمولآ انسانهايی بسيار با پرنسيپ و موفق و انساندوست از آب در می آيند به ديگر سخن، يعنی علم امروزين اين امر را ثابت کرده که آن هماغوشی که کودک از آن پديد می آيد، نقشی بسيار بسيار تعيين کننده در کيستی و منش او دارد. به زبانی روشن تر و بی خودسانسوری، يعنی شخصيّت يک کودک ارتباطی بی چون و چرا با کيفيّت بسته شدن نطفه ی او دارد. بدينگونه که در يک هماغوشی منجر به حاملگی، هر اندازه که طرفين مايل به همخوابگی با هم بوده باشند، هر اندازه که در آن زمان هر دو طرف احساس امنيّت کرده باشند و هر اندازه که زن و مرد در آنزمان از هم لذت برده باشند، کودکی که از آن هم آغوشی پديد خواهد آمد، به همان نسبت هم از نظر جسمی و روحی سالم تر و با نشاط تر و هوشمند تر خواهد بود پس با اين قانونمندی علمی، هر اندازه هم که نطفه ی يک کودک در هنگام عدم رضايت يک طرف (بطور طبيعی عدم رضايت زن در جوامع مسلمان) بسته شده باشد، هر اندازه که کودک در شرايط غير دلخواه و بويژه در حالت انزجار و عدم احساس امنيّت (باز هم بطور طبيعی از طرف زن مسلمان) بوجود آمده باشد، به همان نسبت بی عاطفه تر، ناهشيار تر، کم استعداد تر، ترسو تر، بی رحم تر و در يک کلام پست فطرت تر خواهد بود حال برای اينکه به نتيجه ای از اين
قانونمندی دست پيدا کنيم، نگاهی به چگونگی تشکيل نطفه ی يک کودک در شرق ميانه
بيندازيم. بويژه به شرايط حامله شدن يک زن مسلمان در شرق اسلام زده و باز بويژه
از پدری شديدآ اسلام زده. که اين خود گويای همه چيز خواهد بود پرفسور استون که خود زمان زيادی را در آفريقا و شرق ميانه و شبه قاره ی هند بسر برده و تحقيق کرده بود، بدين نتيجه رسيده بود که در آنزمان، دستکم سی درصد از زنان شرق ميانه اصلآ نمی دانند که همخوابگی برای زن نيز می تواند لذتبخش باشد. بيش از اين تعداد هم، يعنی حدود چهل در صد هم اساسآ نمی دانند که زن نيز در هنگام هماغوشی می تواند به نقطه ی ارضاء رسد نگارنده نيک آگاهم که بسياری از خوانندگانم خود شرايط شرم آور ازدواج در ميان خانواده های شديدآ مذهبی را ديده و يا دستکم شنيده اند. اما از آنجا که اين مسئله به دليل تکرار مداوم در جامعه ما بصورت امری متداول در آمده، شايد اصلآ به اين انديشه نيافتاده باشند که بعضی از اين ازدواج ها نه ازدواج، که زشت ترين و خشن ترين نوع تجاوز به عنف است. آنهم به نام دين و خداپرستی برداشتن بکارت دختر امری است هم حساس و هم بسيار درد آور. بگونه ای که اگر اين کار در يک فضای آکنده از اعتماد و مهر برای دختر و با ظرافت کامل و عشق صورت نگيرد، اين کار تمام زندگی يک دختر را خراب خواهد کرد. بگونه ای که سايه ی آن شب سياه بر تمام آتيه دختر گسترده خواهد شد. ديگر هم همخوابگی برايش آن شيرين ترين و زيباترين جاذبه را نخواهد داشت که بايد داشته باشد بگذريم از اينکه اين پرده در بعضی از دختر ها بگونه ای ضخيم است که اصلآ نياز به جراحی همراه با بی حسی موضعی و يا حتی بيهوشی کامل دارد و چند روزی هم پرستاری. حال وقتی حتی در ميهن ما غير مسلمانان مسلمان نما هم، همچنان سرعت برداشتن بکارت عروس خانم برای شاه داماد يک نشان بزرگ شجاعت و شايستگی و مردانگی به حساب آيد، ديگر فرهنگ مردمان مسلمان حقيقی عرب چگونه است نگارنده حتی در ميهن خودمان هم چند بار شاهد بوده ام که شاه داماد آنچنان بی معرفت و نامرد بوده که عروس خانم را همان شب حجله بيمارستانی کرده و کار او را به بخيه شدن کشيده است. بدين جهالت و بی شرمی و ديوسيرتی خود هم سخت باليده که گويا آن نامرد بی مرام خيلی مرد بوده است در کنار اين تجاوز ها بگذاريد دختران نابالغی که با نام الله و صيغه و عقد الهی با کتک والدين خود به حجله ی تجاوز مردان ريشوی متجاوز سی ـ چهل سال بزرگتر از خود فرستاده می شوند. همينطور سرنوشت دخترانی که بايد به کسی سکس دهند که از وی نفرت دارند يا زنانی که دلشان در جای ديگری گير است و تنشان در زير تن يک تن لش بوگندو آيا بايد انتظار داشت که ميوه های اين
بيشرمانه ترين و کثيف ترين نوع تجاوز های به عنف، موجوداتی بهتر از سربران عراق
و سعودی و سوری و افغانی و فلسطينی و ايرانی ... باشند. آيا از اين نوع
تجاوز های سبعانه بتهون ها و شوپن ها و تجويدی ها و ياحقی ها و گوته ها و گاندی
ها و فردوسی ها و حافظ ها و رابيندرنات تاگور ها متولد شوند طبيعی خواهد بود يا
موجودات پست و بی آزرم و دزد و جنايتکاری چون خمينی ها و خامنه ای ها و جنتی ها
و مشکينی ها و رفسنجانی ها و سعيد امامی ها و سعيد مرتضوی ها و پورمحمدی ها و
فلاحيان ها ... !؟
به سوی تحریم انتخابات براستی کسانی
که اين جگر گوشه های نازنين ما را بدين سيه روزی و تباهی گرفتار کردند، هيچ از
خود خجالت نمی کشند!؟ اينان آخر چگونه
موجودات بی رگ و اخلاقی هستند که از ديدن اينهمه زن و دختر روسپی، اينهمه
جوان برومند کليه فروش، اينهمه معتاد به شيشه و چرس و بنگ و حشيش و افيون،
اينهمه بی آبرويی در دنيا، اينهمه تعدی و تجاوز و ظلم و جنايت و فساد ...
از خجالت آب نشده و به زمين فرو نمی روند!؟ من با وجود اينکه خود نه تنها هيچ نقشی در آن بلوای شوم و ايرانکش سال پنجاه و هفت نداشتم، بلکه خود قربانی آن حماقت محض نيز بودم و همچنان هم هستم، زيرا فقط به دليل اينکه می گفتم نبايد گوسفند وار به دنبال خمينی افتاد منفور همگان بودم و حال هم بی جرم و خطا آواره، اما به شرافت سوگند که فقط به صرف همنسل بودن با عده ای بی وجدان و شرف هم که زندگی اين بچه ها را اينطور تباه کردند، حتی از خودم هم حالم بهم می خورد چه رسد به اينکه پس از شرکت در آن جنايت بيسابقه در سراسر تاريخ ايران، پس از حتی هشت سال ديگر هم ملابازی و خاتمی چی شدن هم همچنان خود را انديشمند و صاحب فتوای سياسی بخوانم. در حاليکه همچنان هم به استحاله ی اين رژيم اميد بسته باشم و بخواهم از مدفوع سگ زمردی ناياب و گرانبها بسازم يا همچنان خط نفاق حزب کثيف و ضد ايرانی توده را دنبال کنم و تا دانشجويان حرکتی می کنند، فورآ در ميان ايشان چند دستگی اندازم و دانشجويان چپ بسازم که رژيم خيالش از بابت تشکيل نيافتن اپوزيسيونی فراگير تحت نام ملت ايران آسوده باشد به وجدان و
انسانيّت که اگر من به جای
بعضی از هم نسل های
سپيد موی مثلآ سياسی و روشنفکر خود بودم،
با آن کارنامه ننگين و سر تا پا به ضرر ايران و ايرانی و
اينهمه صدمه زدن به مردم،
ديگر حتی شرمم می آمد که در رسانه ها
که سهل است، حتی در يک جمع کوچک ايرانی هم ظاهر شوم.
اما مگر اينان اصلآ شرم و حيا سرشان می شود!؟ جناب آقای امیر سپهر، درود فراوان بر شما
ســدوم و گــومــرا | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||