|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در
حسرت دیارِ عیّار پیشه گان و سَر غوغایان سر چشمه ی سخن ليکن يکی ـ دو برنامه ای هست که من ديدن و شنيدن آنها را دوست می دارم. تلاش هم می کنم که آنها را از دست ندهم. زمان هايی هم هست که چون بايد بکار ديگری جز نوشتن بپردازم، بسته به هم زمانی، يکی از اين فرستنده ها را در اينترنت می گيرم، که هم زمان، هم آن برنامه را گوش کنم و هم کار خود انجام دهم. مانند آشپزی و اطو کردن و يا خوردن غذا ناحق ترين تظاهرات به ويروس هايی که تا هر رسانه ای ميکروفون باز می کند، فورآ بر روی خط رفته و برای به انحراف کشيدن برنامه از گوانتاناما و ابوغريب و نئوکان ها سخن می گويند، ولو که موضوع برنامه اصلآ در باره ی جراحی آپانديسيت يا چگونگی کود دادن به گلدانهای خانگی هم که باشد جدلی حرفی راه افتاده بود. يک سو پاره ای از بينندگان بودند و خود گرداننده برنامه، در سوی ديگر آن دو سه پتياره ی سرسپرده به رژيم. موضوع جدل طرفين هم شمار شرکت کنندگان در سيرک بيست و دوم بهمن در تهران بود. عوامل رژيم ادعا داشتند که گويا شمار شرکت کنندگان بالای يکی ـ دو ميليون بوده باشد، گرداننده برنامه و چندی از بينندگان اما اين شمار را رد کرده و با محاسبات رياضی اصرار داشتند که اگر کسان شرکت کننده در تظاهرات از ميدان شهناز تا ميدان شهياد را هم که پر کرده بوده باشند، باز شمارشان نمی توانسته از هفتصد و پنجاه هزار فرا تر رود باری، آنچه برای من در آن ميان شگفت انگيز بود، اساسآ هدف اين دعوا بود. يعنی رسيدن به نتيجه ای از اين جدل. نتيجه ی مشترکی که از بيخ و بن باطل بود و انتخاب آن بعنوان نتيجه و هدف، از هر دو سوی دعوا سخت جاهلانه. يعنی ارتباط دادن حقانيّت اين رژيم به تعداد طرفدارانش در ميان مردم. که عوامل رژيم می خواستند با افزودن هر چه بيشتر به شمار شرکت کنندگان، آن حقانيّت را نشان دهند و آن دگر سو با کم کردن از شمار شرکت کنندگان عدم حقانيّت رژيم را براستی اسفبار است که بسياری از مردم ما، حتی آن دسته که خود را فرزانه هم می پندارند، هنوز هم که هنوز است نتوانسته اند که مفاهيم عقلی و اساس منطق و استدلال را درست دريابند. بدانند که حق نه در طرف بزرگتر و زورمند تر، که حق در خود حق است. يعنی حق بودن هيچ پديده ای هرگز بستگی به شمار خواهندگان آن ندارد. بلکه حق و ناحق بودن هر پديده در ماهييّت خود آن پديده است مراد سخنم اين است که رژيمی که دست و پا اره می کنند، رژيمی که بکارت دختران ما را صادر می کند، رژيمی که ملت ما را به نيستی سوق داده و رژيمی که شرف و آبرو در جهان برای ما باقی نگذارده، اگر حتی نود و نه در صد مردم هم که هوادار آن باشند، باز هم يک رژيم کثيف، ضد بشری، ضد ملی، بی شرافت، ضد آزادی و نامشروع و حق کش است. بنابر اين، هيچ مهم نيست که چند ميليون آدم ايرانی برای اينچنين رژيمی به خيابان می آيند، مهم ماهيّيت اين رژيم است من هيچ اهل پرده پوشی نبودم و نيستم. حق را هم هرگز زير پوشش رعايت ادب پنهان نساخته و نمی سازم. زيرا باور داشتم و دارم که حق را به هر بهانه ای روشن و صاف نگفتن، بد ترين نوع خيانت به انسانيّت و حق و راستی است. برای همين هم، حتی در سال پنجاه و هفت، يعنی آنگاه که خيلی جوان بودم هم، وقتی مرا به تظاهرات می خواندند، هر بار می گفتم که من هرگز به اينگونه تظاهرات ضد ملی نخواهم آمد. می پرسيدند يعنی تو ادعا داری که اينهمه آدم که به تظاهرات می آيند همگی ... هستند؟ پاسخ می دادم اين که چيزی نيست، حتی اگر نود و نه درصد مردم جهان هم که به چنين تظاهراتی بروند و اين شعارها را بدهند، از ديد من همگی... هستند حال هم روشن بنويسم که، کسانی که در روز بيست و دوم بهمن، اين شرم آور ترين و اندوهبار ترين روز در تاريخ ايران به خيابان ها آمده و برای بقای اين رژيم شعار دادند، از ديد من دو دسته بودند، و فقط دو دسته. دسته ای دانای شرف فروش و بی حيثيت که به همه چيز خود و مردم و ميهنشان چوب حراج زده اند، و دسته ای نادان تر از خر و گاو و گوساله. موجوداتی پست و بی استعداد که حتی پس از مشاهده ی بيست و نه سال جنايت و نکبت و خيانت هم هنوز چشم و گوششان باز نشده و هنوز هم به ناحق بودن اين نظام شرف فروش ضد خدا پی نبرده اند ميوه ی سخن در حاليکه با درد بايد گفت ای بزرگواران! آخر
شما چکار داريد که ديگر مردم چه می خواهند و به دنبال
چه کسی هستند. خود بيانديشيد.
خود برگزينيد و خود راهی شويد. اين
است خرد حقيقی و بزرگترين فضيلت
شمای انسان بر بز و ميش و بره و گاو و گوسفند،
نه در پی گله رفتن . همين تا کنون کسان زيادی خمينی را به ضحاک
تشبيه کرده اند، ليکن متاسفانه بيشتر اين عزيزان، بی توجه به روح و پيام اين
اثر حکيم بزرگ توس، از کل اين شاهکار بی مانند، فقط يک شخصيت منفی را گزيده، در
مورد اعمال زشت و سبعانه وی به قلم فرسايی پرداخته اند يعنی، با برجسته کردن يک چهره ی اهريمنی بنام ضحاک و شرح جنايات وی اين اثر شگرف و پر مغز را به يک داستان جنايی تنزل داده اند. البته در بيشتر موارد نظر سويی در ميان نبوده و اينکار فقط از کم توجهی ناشی شده . نگارنده البته نمی خواهم آن اثر را در اينجا بياورم، که اينکار نه در حوصله اين نوشته است و نه اصلآ هدف آن از ديد من اصلآ مهم نيست که ضحاک و خمينی چگونه بودند و چه ها کردند. دنيا پر است از اين ضحاک ها و خمينی ها. پر از انسان نما های متحجر و ديوانه و جانی که اگر هر کدام از آنان مجال يابند تا به قدرت رسند، همگی براه او خواهند رفت مهم اين است که ما دريابيم که چرا، چگونه، تحت چه شرايطی و با کمک چه کسانی يکی از اين ديوسيرت ها موفق می شود که در ايران به قدرت دست يابد و مبدل به ضحاک شود. آنهم نه در لباس يک ژنرال گردن فراز دانشگاه ديده، نه در هيئت يک فيلسوف غلط انداز، نه در شخصيت يک نخست وزير و وزير سابق، نه در قالب رهبر يک حزب سياسی و نه حتی تحت نام يک شخصيت سياسی، بلکه هيچ و هيچ و فقط در شکل و شمايل يک ملای بيسواد و بدهان و زورگوی که نکبت و تحجر از سرتا پايش می ريزد. ملايی انباشته از نفرت و عقده. خونخواری که حتی زبان ما را هم اصلآ بدرستی بلد نيست. اينها آن نکاتی هستند که بايد ما را به فکر وادارند پاره ای که اصلآ دانسته اين داستان را مصادره به مطلوب کرده و آنرا از محتوا تهی ساخته اند. يعنی دست و پای آنرا بريده، روح آنرا کشته و بی پرداختن به جوهر و پيام ماجرا، آنرا بصورت گزينشی آورده اند. همه ی کاسه کوزه ها را هم بر سر ضحاک اهريمن و زشت کردار شکسته اند. مبادا که مجبور شوند در نوشته ی خود اشاره ای هم به دوران پيش از ظهور ضحاک کرده و به سهم خود در سپردن ايران پرشکوه به ضحاک اعتراف کنند. اينگونه کار ها از ديد من نه روشنگری که ادامه ی خيانت است مراد اين نوشته البته کوبيدن اين ضحاک سازان نيست. همانطور که قصدم فحاشی به خمينی و تعريف از شاهنشاه بزرگ ايران محمد رضا شاه پهلوی هم نيست. اينکار ها، نه سودمند است، نه به زحمت نوشتنش می ارزد و نه اصلآ ارزش خواندن دارد. خمينی را کوبيدن و وی را ضحاک ماردوش خواندن ديگر چه فايده ای دارد. همانطور که تعريف از شاهنشاهی که دشمنان ايران و ايرانی سی و هفت سال او را کوبيدند و ما را بدين سيه روزی و نکبت و تلخکامی گرفتار کردند ديگر کاری عبث است ديگر کار از اين حرفها گذشته است. شاهنشاه ايران بيست و نه سال پيش با چشمانی گريان رفت و يک سال و اندی بعد هم در غربت و آوارگی دق کرد و مرد. خمينی هم آمد و رفت. شب اما همچنان ظلمانی است و بسيار دراز. بعضی ها هنوز هم متوجه نشده اند که رضا شاه کبير و محمد رضا شاه پهلوی که بودند و بر سر ايران چه آمده است. شايد اينها زمانی بخود آيند که اين جسد مانده ايران هم بپوسد و نه ديگر از تاک نشانی بر جای ماند و نه از تاک نشان درد آور اما مضحک است که دسته ای خوشخيال غافل، بويژه آن ياران ديروز خمينی که حاليه شب و روز جمهوری جمهوری سق می زنند، تصور می کنند که مشکل فقط استحاله و يا کنار زدن اين رژيمی است که خود بر سر کار آورده اند. البته بسياريشان اصلآ هنوز به اين فاز هم نرسيده اند و همچنان هوادار حفظ اصل رژيم هستند. اينان هنوز هم کودکانه چنان می انديشند که اگر جمهوری اسلامی استحاله شد و يا رفت، ايران فورآ به يک جمهوری سکولار و آزاد مبدل خواهد شد. فورآ هم به بهشت مبدل گشته و از در و ديوارش رفاه و امنيت خواهد باريد ای وای من که اين طايفه هنوز هم
نفهميده اند که ايران ديگر تمام شد. يعنی همچنان متوجه نيستند که خود ايران را
کفن کردند. اين طايفه ی غرق در رويا و خمار آلود هنوز هم نفهميده اند که اصلآ
ماندن کشوری بنام ايران با اين وسعت و تنوع ديگر فقط در گرو يک معجزه است به هر روی، با در نظر گرفتن کل داستان ضحاک و توجهی به روح اين شاهکار فردوسی، نگارنده صميمانه باور دارم که داستان ظهور ضحاک ماردوش ديگر از حالت افسانه خارج شده و به حقيفتی تاريخی مبدل شده. البته تا اينجای کار، بخش پايانی را نمی شود از پيش گفت به باور من با چشم پوشی از پاره ای تفاوتهای صوری و اسامی، آنچه به داستان ضحاک و پيدايش وی بر می گردد، فی النفسه همين اوضاعی است که ملت و ميهن ما دچار آن شده از سر شادمانی و سپاس اينرا نيز بنويسم
که چند تنی هم بودند و هستند که بسيار بجا حق مطلب را ادا کرده اند. و نگارنده
خود از اين بزرگان خيلی آموخته ام. فردی که در همان اوان کار با مهارت تمام
برای اول بار اين ادعا را مطرح کرد، و کار سترگ وی در اين باره هنوز هم زيبا
ترين و عبرت انگيز ترين تا امروز است، فرزانه انسانی بود بزرگ که ای دريغا که
خود نيز يکی از قربانيان ضحاک شد حتی با کمی دقت هم می توان نيک دريافت
که استاد سيرجانی، متفکری بوده ژرف انديش که روح و پيام فردوسی را به درستی و
به کمال دريافته. همين هم بوده که زياده در بند جسم و قالب نمانده و بيش از
آنکه به ظرف کلام توجه کند، به محتوا و پيام موجود در آن توجه نشان داده. او با
همين احساس قوی و درک ژرف است که در اين شاهکار، با تمثيل و فضا سازی بی نظيری،
مصاديق را برجسته تر از مفاهيم نشانده ضحاک جمشید شاه را دستگیر و وی را از
سر کين و نفرت با اره دو پاره می کند. آن تازی پس از آنکه بر تخت فرمانروايی
ايران می نشيند و تمام ثروت و مکنت ايران را صاحب می گردد، به کشتن ایرانیان می
پردازد، ايرانيانی که در برابر حکومت وی سر فرود نمی آورند و در ايرانيت خود
پايدارند اگر خمينی در ضديت با ايرانی، جوان
کشی، شادی ستيزی، خونريزی و ايرانسوزی ضحاک را پشت سر نهاد، محمد رضا شاه پهلوی
شاهنشاه ايران هم صرفنظر از لغزشهايش در مجموع و به زمان خود، هيچ کم از جمشيد
شاه افسانه ای نداشت. چه باک اگر امروز کسانی اين ادعا را نپذيرند، و يا حتی
آنرا به ريشخند گيرند. تاريخ آينده اما پس از مرگ من و ما، درستی اين ادعای
هميشگی اين نگارنده را به اثبات خواهد رساند. اين ادعا را که دوران پادشاهی
محمد رضا شاه پهلوی نه يکی از درخشان ترين، که خود درخشان ترين فصل تاريخ ايران
از عهد باستان تا امروز بوده. عهدی که به نظر نمی رسد ديگر هرگز تکرار گردد ملتش در نزد همه ی جهانيان به بزرگی،
سخاوت، غرور، عزت و شرافت و اعتبار و اخلاق و فرهنگ زبانزد بود. آن امپراطوی
کهن ضمن اينکه از نظر نظامی ابر قدرت کشور های اسلامی و منطفه خود محسوب می شد
که هيچ، بالا تر اينکه بلحاظ قدرت، با دارا بودن مدرن ترين تجهيزات رزمی و
تربيت بهترين متخصصان نظامی، پس از چهار ابر قدرت دارای نيروی اتم، قدرتمند
ترين آرتش جهان محسوب می شد در آن ايران شادابی و وجد و معصوميت
ناشی از بی خبری دوران کودکی از رخسار نوباوگان پرتو افشان بود. فراوانی و ثروت
آنچنان بود که دانش آموزان عصر ها پس از بيرون آمدن از مدارس، برای تفريح، موز
و شير پاکتی رايگان خود را بر سر و روی هم می کوفتند. از لای هر پنجره ی نيمه
باز خانه ها به جای صدای شيون و زاری، نوای خوش و جانبخش و گوشنواز شعر و
موسيقی شنيده می شد و صدای برنامه ی گلهای رنگارنگ که روان هر رهگذری را نوازش
می داد بازارها پر رونق، شهر ها در آرامش و خيابانها در امنيت. پول ايران آريامهری از معتبر ترين ارز های جهان بود. آن ايران را بجای کشور تروريست پرور، سرزمين شعر و شراب و گل و بلبل و خاويار و زعفران و فرشهای زربفت می ناميدند. ايران عهد پهلوی کشوری محسوب می شد وارث برحق شخصيتی بی همتا در تاريخ بشری چون کوروش کبير. زادگاه پيامبری در شکل پادشاه. موطن آزاده و انسان دوستی بی نظير که نام او بار ها در کتاب مقدس يهود ونصارا به بزرگی و احترام آورده شده و همه ی جهانيان هم وی را بعنوان اولين تدوين کننده ی منشور حقوق بشر به رسميت می شناختند. و بالاخره کشوری که شعری اومانيستی از يک متفکر آن بنام سعدی شيرازی زينت بخش سر در ورودی سازمان ملل متحد بود سقوط اين کشور قدرتمند و نابودی آن هم امکان پذير نشد، الی با کمک مستقيم عده ای از مردم خوشخيال و ساده انديش خود. مخصوصآ با خيانت دانسته و نادانسته ی مشتی فرزند نابخرد و ناخلف ايران که خود را مثلآ برگزيده گان اين ملت هم می دانستند. فرزندانی که بجای آوردن سعادت و رفاه و نيکبختی برای مردم خود، فقط به منظور ضربه زدن به شاهنشاه ايران با نابخردی بی مثال خود ملت ايران را اسير چنگال خونين ديو پليدی چون خمينی، آن ضحاک زمان ساختند. درست همانگونه که حکيم بزرگ فردوسی در شاهنامه خود آورده است نکته ی عبرت برانگيز هم فقط در همين
است. پس ما نه خانه خراب ضحاک بيگانه و فرزند خلف و تازی اش خمينی، که خانه
خراب مشتی ايرانی نمای انيرانی هستيم. ناکسانی که رخت و ريختشان به ما می ماند،
زبان ما را حرف می زنند و حتی مليّت و شناسنامه ی ايرانی هم دارند اما در درون
سخت از ضحاکيانند، سخت هم دشمن ايران! همين Religion is
Fire | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||