|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در
حسرت دیارِ عیّار پیشه گان و سَر غوغایان سر چشمه ی سخن ليکن يکی ـ دو برنامه ای هست که من ديدن و شنيدن آنها را دوست می دارم. تلاش هم می کنم که آنها را از دست ندهم. زمان هايی هم هست که چون بايد بکار ديگری جز نوشتن بپردازم، بسته به هم زمانی، يکی از اين فرستنده ها را در اينترنت می گيرم، که هم زمان، هم آن برنامه را گوش کنم و هم کار خود انجام دهم. مانند آشپزی و اطو کردن و يا خوردن غذا ناحق ترين تظاهرات به ويروس هايی که تا هر رسانه ای ميکروفون باز می کند، فورآ بر روی خط رفته و برای به انحراف کشيدن برنامه از گوانتاناما و ابوغريب و نئوکان ها سخن می گويند، ولو که موضوع برنامه اصلآ در باره ی جراحی آپانديسيت يا چگونگی کود دادن به گلدانهای خانگی هم که باشد جدلی حرفی راه افتاده بود. يک سو پاره ای از بينندگان بودند و خود گرداننده برنامه، در سوی ديگر آن دو سه پتياره ی سرسپرده به رژيم. موضوع جدل طرفين هم شمار شرکت کنندگان در سيرک بيست و دوم بهمن در تهران بود. عوامل رژيم ادعا داشتند که گويا شمار شرکت کنندگان بالای يکی ـ دو ميليون بوده باشد، گرداننده برنامه و چندی از بينندگان اما اين شمار را رد کرده و با محاسبات رياضی اصرار داشتند که اگر کسان شرکت کننده در تظاهرات از ميدان شهناز تا ميدان شهياد را هم که پر کرده بوده باشند، باز شمارشان نمی توانسته از هفتصد و پنجاه هزار فرا تر رود باری، آنچه برای من در آن ميان شگفت انگيز بود، اساسآ هدف اين دعوا بود. يعنی رسيدن به نتيجه ای از اين جدل. نتيجه ی مشترکی که از بيخ و بن باطل بود و انتخاب آن بعنوان نتيجه و هدف، از هر دو سوی دعوا سخت جاهلانه. يعنی ارتباط دادن حقانيّت اين رژيم به تعداد طرفدارانش در ميان مردم. که عوامل رژيم می خواستند با افزودن هر چه بيشتر به شمار شرکت کنندگان، آن حقانيّت را نشان دهند و آن دگر سو با کم کردن از شمار شرکت کنندگان عدم حقانيّت رژيم را براستی اسفبار است که بسياری از مردم ما، حتی آن دسته که خود را فرزانه هم می پندارند، هنوز هم که هنوز است نتوانسته اند که مفاهيم عقلی و اساس منطق و استدلال را درست دريابند. بدانند که حق نه در طرف بزرگتر و زورمند تر، که حق در خود حق است. يعنی حق بودن هيچ پديده ای هرگز بستگی به شمار خواهندگان آن ندارد. بلکه حق و ناحق بودن هر پديده در ماهييّت خود آن پديده است مراد سخنم اين است که رژيمی که دست و پا اره می کنند، رژيمی که بکارت دختران ما را صادر می کند، رژيمی که ملت ما را به نيستی سوق داده و رژيمی که شرف و آبرو در جهان برای ما باقی نگذارده، اگر حتی نود و نه در صد مردم هم که هوادار آن باشند، باز هم يک رژيم کثيف، ضد بشری، ضد ملی، بی شرافت، ضد آزادی و نامشروع و حق کش است. بنابر اين، هيچ مهم نيست که چند ميليون آدم ايرانی برای اينچنين رژيمی به خيابان می آيند، مهم ماهيّيت اين رژيم است من هيچ اهل پرده پوشی نبودم و نيستم. حق را هم هرگز زير پوشش رعايت ادب پنهان نساخته و نمی سازم. زيرا باور داشتم و دارم که حق را به هر بهانه ای روشن و صاف نگفتن، بد ترين نوع خيانت به انسانيّت و حق و راستی است. برای همين هم، حتی در سال پنجاه و هفت، يعنی آنگاه که خيلی جوان بودم هم، وقتی مرا به تظاهرات می خواندند، هر بار می گفتم که من هرگز به اينگونه تظاهرات ضد ملی نخواهم آمد. می پرسيدند يعنی تو ادعا داری که اينهمه آدم که به تظاهرات می آيند همگی ... هستند؟ پاسخ می دادم اين که چيزی نيست، حتی اگر نود و نه درصد مردم جهان هم که به چنين تظاهراتی بروند و اين شعارها را بدهند، از ديد من همگی... هستند حال هم روشن بنويسم که، کسانی که در روز بيست و دوم بهمن، اين شرم آور ترين و اندوهبار ترين روز در تاريخ ايران به خيابان ها آمده و برای بقای اين رژيم شعار دادند، از ديد من دو دسته بودند، و فقط دو دسته. دسته ای دانای شرف فروش و بی حيثيت که به همه چيز خود و مردم و ميهنشان چوب حراج زده اند، و دسته ای نادان تر از خر و گاو و گوساله. موجوداتی پست و بی استعداد که حتی پس از مشاهده ی بيست و نه سال جنايت و نکبت و خيانت هم هنوز چشم و گوششان باز نشده و هنوز هم به ناحق بودن اين نظام شرف فروش ضد خدا پی نبرده اند ميوه ی سخن در حاليکه با درد بايد گفت ای بزرگواران! آخر
شما چکار داريد که ديگر مردم چه می خواهند و به دنبال
چه کسی هستند. خود بيانديشيد.
خود برگزينيد و خود راهی شويد. اين
است خرد حقيقی و بزرگترين فضيلت
شمای انسان بر بز و ميش و بره و گاو و گوسفند،
نه در پی گله رفتن . همين تا کنون کسان زيادی خمينی را به ضحاک
تشبيه کرده اند، ليکن متاسفانه بيشتر اين عزيزان، بی توجه به روح و پيام اين
اثر حکيم بزرگ توس، از کل اين شاهکار بی مانند، فقط يک شخصيت منفی را گزيده، در
مورد اعمال زشت و سبعانه وی به قلم فرسايی پرداخته اند يعنی، با برجسته کردن يک چهره ی اهريمنی بنام ضحاک و شرح جنايات وی اين اثر شگرف و پر مغز را به يک داستان جنايی تنزل داده اند. البته در بيشتر موارد نظر سويی در ميان نبوده و اينکار فقط از کم توجهی ناشی شده . نگارنده البته نمی خواهم آن اثر را در اينجا بياورم، که اينکار نه در حوصله اين نوشته است و نه اصلآ هدف آن از ديد من اصلآ مهم نيست که ضحاک و خمينی چگونه بودند و چه ها کردند. دنيا پر است از اين ضحاک ها و خمينی ها. پر از انسان نما های متحجر و ديوانه و جانی که اگر هر کدام از آنان مجال يابند تا به قدرت رسند، همگی براه او خواهند رفت مهم اين است که ما دريابيم که چرا، چگونه، تحت چه شرايطی و با کمک چه کسانی يکی از اين ديوسيرت ها موفق می شود که در ايران به قدرت دست يابد و مبدل به ضحاک شود. آنهم نه در لباس يک ژنرال گردن فراز دانشگاه ديده، نه در هيئت يک فيلسوف غلط انداز، نه در شخصيت يک نخست وزير و وزير سابق، نه در قالب رهبر يک حزب سياسی و نه حتی تحت نام يک شخصيت سياسی، بلکه هيچ و هيچ و فقط در شکل و شمايل يک ملای بيسواد و بدهان و زورگوی که نکبت و تحجر از سرتا پايش می ريزد. ملايی انباشته از نفرت و عقده. خونخواری که حتی زبان ما را هم اصلآ بدرستی بلد نيست. اينها آن نکاتی هستند که بايد ما را به فکر وادارند پاره ای که اصلآ دانسته اين داستان را مصادره به مطلوب کرده و آنرا از محتوا تهی ساخته اند. يعنی دست و پای آنرا بريده، روح آنرا کشته و بی پرداختن به جوهر و پيام ماجرا، آنرا بصورت گزينشی آورده اند. همه ی کاسه کوزه ها را هم بر سر ضحاک اهريمن و زشت کردار شکسته اند. مبادا که مجبور شوند در نوشته ی خود اشاره ای هم به دوران پيش از ظهور ضحاک کرده و به سهم خود در سپردن ايران پرشکوه به ضحاک اعتراف کنند. اينگونه کار ها از ديد من نه روشنگری که ادامه ی خيانت است مراد اين نوشته البته کوبيدن اين ضحاک سازان نيست. همانطور که قصدم فحاشی به خمينی و تعريف از شاهنشاه بزرگ ايران محمد رضا شاه پهلوی هم نيست. اينکار ها، نه سودمند است، نه به زحمت نوشتنش می ارزد و نه اصلآ ارزش خواندن دارد. خمينی را کوبيدن و وی را ضحاک ماردوش خواندن ديگر چه فايده ای دارد. همانطور که تعريف از شاهنشاهی که دشمنان ايران و ايرانی سی و هفت سال او را کوبيدند و ما را بدين سيه روزی و نکبت و تلخکامی گرفتار کردند ديگر کاری عبث است ديگر کار از اين حرفها گذشته است. شاهنشاه ايران بيست و نه سال پيش با چشمانی گريان رفت و يک سال و اندی بعد هم در غربت و آوارگی دق کرد و مرد. خمينی هم آمد و رفت. شب اما همچنان ظلمانی است و بسيار دراز. بعضی ها هنوز هم متوجه نشده اند که رضا شاه کبير و محمد رضا شاه پهلوی که بودند و بر سر ايران چه آمده است. شايد اينها زمانی بخود آيند که اين جسد مانده ايران هم بپوسد و نه ديگر از تاک نشانی بر جای ماند و نه از تاک نشان درد آور اما مضحک است که دسته ای خوشخيال غافل، بويژه آن ياران ديروز خمينی که حاليه شب و روز جمهوری جمهوری سق می زنند، تصور می کنند که مشکل فقط استحاله و يا کنار زدن اين رژيمی است که خود بر سر کار آورده اند. البته بسياريشان اصلآ هنوز به اين فاز هم نرسيده اند و همچنان هوادار حفظ اصل رژيم هستند. اينان هنوز هم کودکانه چنان می انديشند که اگر جمهوری اسلامی استحاله شد و يا رفت، ايران فورآ به يک جمهوری سکولار و آزاد مبدل خواهد شد. فورآ هم به بهشت مبدل گشته و از در و ديوارش رفاه و امنيت خواهد باريد ای وای من که اين طايفه هنوز هم
نفهميده اند که ايران ديگر تمام شد. يعنی همچنان متوجه نيستند که خود ايران را
کفن کردند. اين طايفه ی غرق در رويا و خمار آلود هنوز هم نفهميده اند که اصلآ
ماندن کشوری بنام ايران با اين وسعت و تنوع ديگر فقط در گرو يک معجزه است به هر روی، با در نظر گرفتن کل داستان ضحاک و توجهی به روح اين شاهکار فردوسی، نگارنده صميمانه باور دارم که داستان ظهور ضحاک ماردوش ديگر از حالت افسانه خارج شده و به حقيفتی تاريخی مبدل شده. البته تا اينجای کار، بخش پايانی را نمی شود از پيش گفت به باور من با چشم پوشی از پاره ای تفاوتهای صوری و اسامی، آنچه به داستان ضحاک و پيدايش وی بر می گردد، فی النفسه همين اوضاعی است که ملت و ميهن ما دچار آن شده از سر شادمانی و سپاس اينرا نيز بنويسم
که چند تنی هم بودند و هستند که بسيار بجا حق مطلب را ادا کرده اند. و نگارنده
خود از اين بزرگان خيلی آموخته ام. فردی که در همان اوان کار با مهارت تمام
برای اول بار اين ادعا را مطرح کرد، و کار سترگ وی در اين باره هنوز هم زيبا
ترين و عبرت انگيز ترين تا امروز است، فرزانه انسانی بود بزرگ که ای دريغا که
خود نيز يکی از قربانيان ضحاک شد حتی با کمی دقت هم می توان نيک دريافت
که استاد سيرجانی، متفکری بوده ژرف انديش که روح و پيام فردوسی را به درستی و
به کمال دريافته. همين هم بوده که زياده در بند جسم و قالب نمانده و بيش از
آنکه به ظرف کلام توجه کند، به محتوا و پيام موجود در آن توجه نشان داده. او با
همين احساس قوی و درک ژرف است که در اين شاهکار، با تمثيل و فضا سازی بی نظيری،
مصاديق را برجسته تر از مفاهيم نشانده ضحاک جمشید شاه را دستگیر و وی را از
سر کين و نفرت با اره دو پاره می کند. آن تازی پس از آنکه بر تخت فرمانروايی
ايران می نشيند و تمام ثروت و مکنت ايران را صاحب می گردد، به کشتن ایرانیان می
پردازد، ايرانيانی که در برابر حکومت وی سر فرود نمی آورند و در ايرانيت خود
پايدارند اگر خمينی در ضديت با ايرانی، جوان
کشی، شادی ستيزی، خونريزی و ايرانسوزی ضحاک را پشت سر نهاد، محمد رضا شاه پهلوی
شاهنشاه ايران هم صرفنظر از لغزشهايش در مجموع و به زمان خود، هيچ کم از جمشيد
شاه افسانه ای نداشت. چه باک اگر امروز کسانی اين ادعا را نپذيرند، و يا حتی
آنرا به ريشخند گيرند. تاريخ آينده اما پس از مرگ من و ما، درستی اين ادعای
هميشگی اين نگارنده را به اثبات خواهد رساند. اين ادعا را که دوران پادشاهی
محمد رضا شاه پهلوی نه يکی از درخشان ترين، که خود درخشان ترين فصل تاريخ ايران
از عهد باستان تا امروز بوده. عهدی که به نظر نمی رسد ديگر هرگز تکرار گردد ملتش در نزد همه ی جهانيان به بزرگی،
سخاوت، غرور، عزت و شرافت و اعتبار و اخلاق و فرهنگ زبانزد بود. آن امپراطوی
کهن ضمن اينکه از نظر نظامی ابر قدرت کشور های اسلامی و منطفه خود محسوب می شد
که هيچ، بالا تر اينکه بلحاظ قدرت، با دارا بودن مدرن ترين تجهيزات رزمی و
تربيت بهترين متخصصان نظامی، پس از چهار ابر قدرت دارای نيروی اتم، قدرتمند
ترين آرتش جهان محسوب می شد در آن ايران شادابی و وجد و معصوميت
ناشی از بی خبری دوران کودکی از رخسار نوباوگان پرتو افشان بود. فراوانی و ثروت
آنچنان بود که دانش آموزان عصر ها پس از بيرون آمدن از مدارس، برای تفريح، موز
و شير پاکتی رايگان خود را بر سر و روی هم می کوفتند. از لای هر پنجره ی نيمه
باز خانه ها به جای صدای شيون و زاری، نوای خوش و جانبخش و گوشنواز شعر و
موسيقی شنيده می شد و صدای برنامه ی گلهای رنگارنگ که روان هر رهگذری را نوازش
می داد بازارها پر رونق، شهر ها در آرامش و خيابانها در امنيت. پول ايران آريامهری از معتبر ترين ارز های جهان بود. آن ايران را بجای کشور تروريست پرور، سرزمين شعر و شراب و گل و بلبل و خاويار و زعفران و فرشهای زربفت می ناميدند. ايران عهد پهلوی کشوری محسوب می شد وارث برحق شخصيتی بی همتا در تاريخ بشری چون کوروش کبير. زادگاه پيامبری در شکل پادشاه. موطن آزاده و انسان دوستی بی نظير که نام او بار ها در کتاب مقدس يهود ونصارا به بزرگی و احترام آورده شده و همه ی جهانيان هم وی را بعنوان اولين تدوين کننده ی منشور حقوق بشر به رسميت می شناختند. و بالاخره کشوری که شعری اومانيستی از يک متفکر آن بنام سعدی شيرازی زينت بخش سر در ورودی سازمان ملل متحد بود سقوط اين کشور قدرتمند و نابودی آن هم امکان پذير نشد، الی با کمک مستقيم عده ای از مردم خوشخيال و ساده انديش خود. مخصوصآ با خيانت دانسته و نادانسته ی مشتی فرزند نابخرد و ناخلف ايران که خود را مثلآ برگزيده گان اين ملت هم می دانستند. فرزندانی که بجای آوردن سعادت و رفاه و نيکبختی برای مردم خود، فقط به منظور ضربه زدن به شاهنشاه ايران با نابخردی بی مثال خود ملت ايران را اسير چنگال خونين ديو پليدی چون خمينی، آن ضحاک زمان ساختند. درست همانگونه که حکيم بزرگ فردوسی در شاهنامه خود آورده است نکته ی عبرت برانگيز هم فقط در همين
است. پس ما نه خانه خراب ضحاک بيگانه و فرزند خلف و تازی اش خمينی، که خانه
خراب مشتی ايرانی نمای انيرانی هستيم. ناکسانی که رخت و ريختشان به ما می ماند،
زبان ما را حرف می زنند و حتی مليّت و شناسنامه ی ايرانی هم دارند اما در درون
سخت از ضحاکيانند، سخت هم دشمن ايران! همين Religion is
Fire بازگشت دوباره اين دخيل بستن های
احمقانه به باب الحوائج و دو طفلان مسلم و اصغر و اکبر و صغرا و کبرا و سفره
های رقيه و ام البنين انداختن، همه از نتايج درخشان خدمات اين حکومت به ايران و
ايرانی است. تمامی اين با پای پياده به جمکران
رفتن ها، نامه و چلوکباب ريختن ها در چاه، به پای بوسی حضرت های بچه
تازی رفتن و قفل آويزان کردن ها به مزار شريف امام زاده های زنباره ی هفده زنه
از سر فقر و درماندگی است مرز اين احترام اما تا آنجا است که آن دسته ديگر با اين باور های سفيهانه خود نخواهند که ديگران را نيز به پرستش اين چهارپايان مجبور سازند بد تر از آنهم، يا نخواهند با آن اعتقادات ابلهانه ی خود حکومت تشکيل داده و قوانين لازم الاجرا تدوين کنند. از آنجا است که ديگر نه تنها نبايد برای آن باور ها احترامی قائل بود، بلکه وظيفه ی انسانی هر فرد باشرافت و آزاد انديشی است که بر عليه آن خريّت ها به قيام برخاسته و با تمام توش و توان هم با آن مردم و اعتقاداتشان به ستيز و پيکار بپردازد با همين پيش زمينه اعتقادی است که نگارند سر آن دارم که در اين نوشته ی کوتاه نه تنها اعتقادات سر تا پا مسخره ی اين اوباش عمامه بر سر را رد کنم، بلکه با احترام کامل به دگر خداباوران، اساسآ بدين حقيقت اشاره کنم که از نگاه منطق اصلآ خدايی در آن بالا ها وجود ندارد که عده ای هم بخواهند بنام او و اجرای فرامينش مردم را به اسارت گيرند آنچه خواهم آورد اما به منظور مبارزه با نفس خداباوری نخواهد بود، که نگارنده خود نيز يکی از باورمندان به خدای هستم. ليکن باور من به خداوندی خردمند و دادگر است که وجود فرخنده اش را در درون خود احساس می کنم، نه اين خدای پست و بی شعور و جنايت گستر. پس، مرادم از اين کار فقط مبارزه و مخالفت با اين انديشه ی باطل اندر باطل است که گويا موجودی از آن بالا آمده باشد و عده ای را مأمور ارشاد مردم کرده باشد. آنهم پست ترين و بی شرافت ترين و بی وجدان ترين آدميان را. آنهم با تازيانه و سنگسار و بند و زندان و دست و پا بريدن و چشم کور کردن چنانچه کسی به خداوند اعتقاد دارد، داشته باشد که اين از حقوق بديهی فردی او است. معتقد اما بايد بداند که اعتقاد به آن موجود پليد و بازيگوشی که خود شعور و يا توانايی گسترش خرد و عدالت را نداشته و اينکار را به مشتی جانی پست و بی شرافت بنام ملا سپرده، يابو پرستی است نه خداپرستی. آن موجودی که شيخ و ملا می گويند تمام اين بساط ننگين جنايت بر روی زمين گويا به فرمان او باشد، فقط يک اهريمن پست و زشتکردار تشنه ی جنايت می تواند باشد نه خداوند به همين خاطر هم احترام به اعتقادات ملايان و آن کسان که خدای را از دريچه ی چشم آنان می بينند، نه ديگر رسم خردمندی و آزادی انديشی که عين خرد ستيزی و بی شرافتی است. انسان شريف ايرانی اصلآ حال وظيفه انسانی و ملی دارد که با تمام توان به نبرد با اين انديشه ها و باور های جنايتکارانه کمر همت بندد، نه اينکه برای اين پندار های ضد بشری احترام قائل شود آنچه در ايران تحت سلطه ی ملا ها تبليغ می شود حتی بد تر از تبليغ برای پرستش گوساله ی سامری است. چه که اگر گوساله فاقد خرد هم که هست، در نهايت حيوانی بی آزار و اهلی است. آن موجودی که اما ملا ها پرستش آنرا تبليغ می کنند، ضمن اينکه يک وحشی نابخرد است، سخت هم خرد ستيز و خردمند کش است. بسيار هم بی شرف و بی انصاف و خونخوار و دلباخته ی جنايت
نيم نگاهی عقلی به پديده ی خدا و ديانت با وجود اينکه موجود بی وجودی بنام خدا اساسآ ساخته و پرداخته ی ذهن خود آدمی است، ليکن انسان اين پديده ی خودساخته را در بيرون از خود و برفراز خود تصور می کند. به زبانی روشن تر، بشر اصلآ به طور عمد می خواهد که به وجود موجودی بسيار برتر و قوی تر از خود و هر انسان ديگری باور داشته باشد چه که بی احساس وجود اين قادر مطلق مالک کون و مکان، انسان خود را در اين جهان لايتناهی بی پناه و بدون حامی احساس می کند و از اين بی پناهی هم به شدت هراس دارد، به ويژه در آن زمانها که خود به حل مشکلات خويش قادر نيست. به هنگام بيماری های سخت که بر جان خود بيم دارد، تنهايی و بيکسی، فقر و تنگدستی، پيری و ناتوانی، مورد ظلم قوی تر از خود قرار گرفتن، به هنگام وقوع بلا های سهمگين طبيعی چون جاری شدن سيل و وقوع زلزله و طوفان و آتشفشان و از اينکه پس از مرگ چه بر سرش خواهد آمد از اينروی بشر هر اندازه که در اثر نا آگاهی به قوانين طبيعت در تنگنا و گرفتاری قرار گيرد و نتواند گره ی مشکلات خويشتن را به مدد انديشه ی خود بگشايد، به همان نسبت هم مؤمن تر خواهد شد. همچنان که هر اندازه آگاه تر گردد و توانا تر، به همان اندازه پايه های اعتقادی او سست تر خواهد شد. بنا بر اين، کم باوری و پرباوری هرکسی رابطه ای مستقيم با سطح آگاهی ها و توانايی های او دارد اينکه مشاهده می شود معمولآ رشته های ايمانی ساکنان بی سواد و نا آگاه يک کشور فقير و عقب مانده بسيار محکم تر از شهروندان آگاه يک کشور غنی و پيشرفته است، ناشی از همين امر است. مردمان کشوری که سازمان خدمات اجتماعی (سوشيال سرويس) پيشرفته داشته باشند که به بيکاران و بيماران و مادران تنها و از کار افتادگان هزينه ی خوراک و مسکن و معيشت دهد، نه گدا و امام زمانی خواهند شد و نه خود را نيازمند به نذر و نياز و دخيل بستن خواهند ديد آنکس که قادر به اداره ی زندگی خود نيست، روشن است که نياز به کمک و دستگيری دارد. اين نيازمند اگر شهروند کشوری بود که سازمان کمکهای اجتماعی دارد که بدانجا خواهد رفت، ورنه اگر سوسيال و حمايت و کمکی در کار نبود، بی ترديد سر از چاه جمکران و مرقد يک طفيلی بيسواد سقط شده از مفتخوری در خواهد آورد. يا اينکه بر سر گذر و قبرستان رفته و به تکدی خواهد نشست شک نيست که متکدی حتی در پيشرفته ترين
کشور ها نيز يافت می شود. ليکن از آنجا که حتی گدايان يک کشور پيشرفته نيز
افرادی آگاه و متمدن هستند، به مشيّت خداوندی اعتقادی ندارند. آنان خوب می
دانند که مشکل سياسی و نابرابری های اقتصادی است که ايشان را به تنگدستی کشانده
نه قضا و قدر و اراده ی خداوندی. از اينروی هم به جای دخيل بستن به امام زاده
ها و سر قبر آقا رفتن و گرياندن مردمان مانند خود گرفتار، آبجو به دست در معابر
عمومی يا موسيقی می نوازند و از راه شاد کردن عابران تکدی می کنند، يا نقاشی می
کنند يا تئاتر خيابانی براه می اندازند و يا کار های ديگری از اين دست در کشور های پيشرفته چون فرا گيری هنر و نواختن دستکم يک آلت موسيقی در مدارس اجباری است، تقريبآ شصت ـ هفتاد درصد از مردم هم بهر حال با يک فن هنری آشنا هستند. آن دسته از گدايان هم که آشنا نيستند، در بد ترين حالت هم يا گل رز به عشاق رهگذر می فروشند و يا سگ خود را به همراه می برند که با تحريک حس حيوان دوستی مردم تکدی کنند هم اينجا اين نکته ی غم انگيز را هم بياورم که بيچاره آن سگ ها که در کشور های اسلامی زاده می شوند که از ديدگاه اين دين مظهر نجاست هستند و کشتنشان عبادتی محسوب می شود باری، چنين است تفاوت بيمار يک کشور عقبمانده با بيمار يک کشور آگاه. ملتی که سيستم های درمانی پيشرفته داشته و خود نيز آگاه باشند که عدم رعايت بهداشت، سوء تغذيه و ويروس منشاء اصلی بيماری های آنان است، معلوم است که به هنگام ناخوشی به جای رفتن به اين امام زاده و بر سر آن چاه و زيارت مرقد آن دگر آقا برای شفا، يکراست به سراغ پزشکان تحصيلکرده و ماهر خود در بيمارستانهای مجهز خواهند رفت برای اينکه سخنم را مدلل سازم اين تجربه ی شخصی را می آورم که چگونه خود شاهد بودم که بيماری هايی چون تيفوس و حصبه و آبله و مالاريا و کچلی و گال و سالک ... تا زمان کودکی من حتی در شهری بزرگ چون تهران نيز همچنان از سوی بسياری به نشانه های خشم خداوندی تعبير می شد. از اينروی هم آن دسته بجای رفتن به نزد پزشک، اگر پول کافی داشتند به مشهد می رفتند، اگر پول کمتری داشتند به قم و بی پولها هم که به شاه عبدالعظيم و سيد ملک خاتون و بی بی شهربانو و باغ طوطی و سر قبر آقا و يا با پای پياده به امام زاده داود البته زمانی که آن انقلاب احمقانه در ايران صورت گرفت، در اثر خيانت نظام شاهنشاهی! اوضاع ديگر کاملآ دگرگون شده بود. ديگر دستکم هشتاد در صد آن بی فرهنگی ها از جامعه ی ما رخت بربسته بود. چون مردم ديگر هم آگاه تر شده بودند، هم مرفه تر و هم اينکه ديگر همه ی کارگران و کارمندان تحت پوشش بيمه های اجتماعی و خدمات درمانی قرار گرفته بودند. تهران هم ديگر پر شده بود از بيمارستانهای دولتی بسيار مجهز و کاملآ رايگان بازگشت دوباره اين دخيل بستن های احمقانه به باب الحوائج و دو طفلان مسلم و اصغر و اکبر و صغرا و کبرا و سفره های رقيه و ام البنين انداختن همه از نتايج درخشان خدمات اين حکومت به ايران و ايرانی است. تمامی اين با پای پياده رفتن ها به جمکران، نامه و چلوکباب ريختن ها در چاه، به پای بوسی حضرت های بچه تازی رفتن و قفل آويزان کردن ها به مزار شريف امام زاده های زنباره ی هفده زنه هم از سر درماندگی است. بخشی هم البته ريشه های فرهنگی دارد که آن نيز از پيامد های اقدامات فرهنگی اين نظام فرهنگ پرور و خردگستر است اين کار های مسخره و شرم آور از ديد خود اين مردم ملا گزيده و گرفتار برای کمک گرفتن است. آنهم کمک از فلان امام و امام زاده طفيلی که حتی نتوانست به ادامه ی حيات ننگين خودش کمک کند. کمک برای خريد يک ژيان برای مسافرکشی، کمک مثلآ به گشوده شدن بخت دختر طفلک سربار خانواده که متجاوزی او را به زنی گيرد و يا کمک برای شفای ديسک کمر پدر خانواده که از کار شبانه روزی شکسته است همه ی اين جهالت ها و فقر اقتصادی و درماندگی و بی فرهنگی های موجود هم از طبيعی ترين اصول اعتقادی يک نظام عهد غار نشينی است که در اين سه دهه بر ايرانی تحميل شده. البته اين تحميل هم کاملآ آگاهانه و از روی عمد بوده. چه که شيخ و ملا اساسآ مردم را نادان و فقير و دردمند و مستمند می خواهند نه مرفه و بی غم. زيرا هر چه که مردم بقول خودشان مستضعف تر، گرفتار تر و محتاج تر باشند، به همان نسبت هم مؤمن تر و توسری خور تر خواهند بود. اگر جهل و فقر و درد و نيازی در کار نباشد که دکان شريعت تخته خواهد شد چرايی نياز به وجود خداوند آنچه آوردم به هدف نفی کلی خداوند
نبود. نخواستم با آوردن استدلالهای عقلی منکر وجود او شوم. چه که بسياری از
پديده ها هستند که هنوز در دايره ی عقل نمی گنجند که وجود خداوند نيز يکی از آن
پديده ها است. شايد هم بزرگترين و مهم ترين آنها. باور به وجود خداوند در نزد
بسياری پاسخ به يک نياز درونی و تکيه گاه روحی است که بيرون از حوزه ی عقل و
منطق است همانگونه که دلبستگی به گل و گياه و طبيعت و سبزی و رودخانه و آبشار و پروانه و پرنده و سگ و موسيقی و نقاشی و آکواريوم و مدل لباس و حتی محبت به فرزند و عشق نيز همگی در زمره ی مسائلی بيرون از چهار چوب استدلالهای عقلی هستند و پديده هايی حسی اينکه حتی فقير ترين مردمان نيز سالانه بخشی از درآمد خود را صرف خريد گل و شمع و کاغذ رنگی و لباس خوش دوخت و کريستال و تابلو و رفتن به تئاتر و نمايشگاه و موزه و اپرا و سينما و مسابقات ورزشی... می کنند، ناشی از همان نياز بشر به خوراک روحی و حسی است جفت ها و زن و شوهر های زيادی را در همين غرب می توان مشاهده کرد که هم تحصيل کرده هستند، هم مرفه و هم سلامت. هيچ مشکل و دردسری هم ندارند. سالی چند بار هم به هر نقطه ای از جهان که دلشان خواست مسافرت می کنند. اينان اما هماره به نوعی در درون خود احساس کمبود می کنند. بسياری هم برای رفع اين کمبود با هزار مشکل و دردسر و پرداخت هزينه های گزاف کودک دماغويی را از بنگلادش و ويتنام و سومالی به فرزندی می پذيرند تا ماتحت آن کودک را بشويند. آسايش خود را بر هم زنند، شب ها بی خوابی کشند و ديگر هم آزادی نداشته باشند چنانچه از پشت پنجره ی عقل به چنين عملی نگريسته شود، بی گمان پذيرش کودکی بيگانه به فرزندی و ريختن همه ی امکانات و امن و آسايش و آزادی به پای او کاری سخت ابلهانه به نظر خواهد آمد. ليکن بدين کار با معيار های عقلی نمی توان نگريست. اين بخشی از نياز درونی انسان است. همانطور که در مقياسی بزرگتر، نياز به خداوند حتی در حالت رفاه و خوشبختی و تندرستی هم يک نياز و امری حسی و برای سيراب کردن عطش روان آدمی است. برای پاره ای هم همانگونه که نوشتم، يک تکيه گاه درونی خدای ابلهان و خدای خردمندان خدا سازی آنگونه که پاره ای تصور می کنند از ابداعات ايرانيان و قوم بنی اسرائيل نيست. عمر خداباوری درست به درازای عمر زيست خود انسان بر روی اين کره ی خاکی است. چون همان بشر اوليه هم از همان اولين لحظه قدم گذاردن بر روی اين زمين در پاسخ به همان نياز روانی در عالم خيال به خلق خدا پرداخت. هر مردمی هم خدای خود را در حد شعور خود ساختند. کسانی که مغز های کوچک و حقيری داشتند خدايانشان را نيز حقير و سطحی نگر آفريدند، و اقوامی که خود انسانهايی رشد کرده تر و باشعور تر بودند خدا هايی با شعور تر و خوش فکر تر ساختند بدينسان خدای احمق های بی فرهنگ و خونريز، خدايی عبوس و خونريز و احمق است و خدای خردمندان و نوع دوستان، خداوندی با وجدان و بسيار گشاده روی و دانا و با تدبير و رئوف. آن خدايانی که گوته و حافظ و فردوسی و ويکتور هوگو و اسحاق نيوتن و لينکلن و آلبرت آینشتاين... داشتند همگی خدايانی بسيار بزرگ و خردمند و در حد شعور خود آنان بودند. شآن و شخصيت آن خدايان بسی بزرگ تر از خدای شيخ و ملا بود که تنها کارش ايستادن در جلو درب توالت ها است و کنترل افراد که با کدام پای به آبريزگاه وارد می شوند برای اينکه رابطه ی مستقيم حقارت و عظمت خداوند با ميزان شعور انسانها را نشان دهم مثال های بسيار ساده می آورم. مثلآ در کشور خودمان همچنان هستند چه بسياری از کشاورزان بيچاره ی هنوز الاغ سوار که وقتی مزارع خود را تشنه می بينند و ابر ها را در آسمان، برای نزول باران نماز می خوانند و قرآن بر سر نهاده دعا می کنند که خداوند باران بباراند در حاليکه کشاورز آبجو خور و مرسدس و ولوو سوار سوئدی و هلندی و دانمارکی و آلمانی (بويژه در استان سرسبز باواريا) به محض اينکه کشتزار های خود را تشنه می بيند و ابر هايی را برفراز آنها، فورآ اسلحه ی مخصوص «ابرشکار» خود را برداشته و بسوی ابر ها شليک می کند و آنها را مبدل به باران می سازد و به آبجو خوردن خود ادامه می دهد گر چه نگارند بيست و اندی سال است که آواره هستم و ميهنم را نديده ام، ليکن ترديد ندارم که اينک تعداد بيشتری از کشاورزان وطنی وقتی می خواهند به شير مايع زنند و آنرا مبدل به ماست سازند، قبلآ وضو گرفته و دهها دعا می خوانند و به چپ و راست فوت می کنند که خدا و پيامبر کمک کنند تا ماستشان بگيرد. از اينروی نوشتم تعداد بيشتری، زيرا آنزمان که کودکی بيش نبودم، خود اين امر را در مسافرت های تابستانی به گيلان و مازندران و آذربايجان بار ها بچشم ديده ام به همين خاطر هم هست که می توانم حدس بزنم حال که امام زمان بازی و خرافات به اوج رسيده، اوضاع فرهنگی در روستا ها بايد از زمان کودکی من نيز دهها بار اسفبار تر شده باشد. کشاورز پيشرفته غربی که با علم شيمی و اسيد لاکتيک آشنا است، گرم خانه و دما سنج هم دارد، برای ماست زدن نيازی به سلام و صلوات ندارد. او ماست خود را به طريق علمی و بهداشتی می زند و از گرفتن آن نيز کاملآ مطمئن است پس می بينيم که خداوند آنکس که حال تا مرحله ی شبيه سازی پيش رفته و چند قدمی بيشتر با همسانسازی انسان فاصله ندارد، تبعآ خيلی بزرگتر از خود او و خداوندی بسيار دانشمند و مترقی است. آن خدا اصلآ قابل مقايسه با خداوند آن طفلک کشاورزی نيست که هيچ آگاهی از قوانين طبيعت ندارد و پيشوايان دينی اش هم هنوز افکاری ارتجاعی و جاهلانه دارند و مأمور ادرار مردم و حجاب زنان و جماع آدمها با الاغ ها و گوسفندان و شتر ها هستند. حاصل اينکه خدای من به همان اندازه بزرگ و نيک و خردمند است که من او را آفريده ام فرجام سخن ممکن است پرسيده شود که حال که ما می دانيم که خدا و مذهب اساسآ ساخته و پرداخته ی ذهن خود آدمی است، پس چرا اصلآ ما نبايد با اصل اين پديده ی ساختگی مبارزه کنيم و يا پرسيده شود که اصلآ ما چه نيازی به خدا و مذهب داريم؟ پاسخ اين است که گرچه حتی با نيم نگاهی منطقی هم می توان نتيجه گرفت که باور به خداوندی که هيچ دليل منطقی هم برای وجودش موجود نيست، اساسآ خيلی کودکانه است، ليکن از آنجا که خداجويی برای اکثريت انسانها يک نياز روحی است، اين امر هر چه هم که غير منطقی به نظر آيد هميشه وجود خواهد داشت. ولو اينکه صد ها هزار نفر هم که شبانه روز روشنگری کنند پس، نفی خدا با استفاده از هر ابزار و با هر شيوه ای بدون شک محکوم به شکست است. حتی با آوردن قوی ترين استدلال های منطقی. همانطور که برنارد شاو هم گفته بود که «هر کس به جنگ خدا پرستی مردم برود، بدون شک شکست سختی خواهد خورد». البته می شود که با زور و يا از راه روشنگری شيوه ی هستی شناسی و دين ملتی را تغيير داد، کما اينکه تازی ها به ضرب شمشير و کشتار با ما اين کار را کردند، ليکن تا کنون هيچ نيروی نظامی و فرهنگی قادر به از ميان برداشتن اصل نياز بشر به وجود خداوند نبوده و در آينده نيز نخواهد بود خداوند در ضمير باطن انسان به مثابه معشوق است و انسان عاشق. جسم فردی عاشق را می توان تسخير و تصاحب کرد، ليکن حس درون او را با هيچ نيرويی نمی توان به تملک در آورد. اين تعريف که آوردم البته نگاهی عارفانه به پديده ی خداوند بود. ايکاش خدا پرستی اصلآ از اين جنس بود. اما خدا برای بعضی بزرگترين و گردن کلفت ترين و بی رحم ترين جاهل محله است خطر و انحراف هم در اينگونه برداشت ها است که تنها چاره ی منطقی آنهم بالا بردن کيفيت خداخواهی مردم است. يعنی تبديل خدای چاقوکش به خداوندی خردمند از راه خردمند ساختن خود خداباور. بنابر اين، هر اندازه که ما فرهنگ مردم را رشد دهيم، خرد و فرهنگ خداوند آنان را نيز رشد داده ايم. در بهترين و موفقيت آميز ترين حالت هم دادن اين مقدار قوه ی درک به مردم که موجودی بنام خداوند يک حس درونی است. حس آدمها هم با هم هميشه تفاوت دارد. اين حس درون هم چون نه ماده ای با ترکيبات شيميايی مشخصی است که کسانی بتوانند آنرا تغيير دهند و نه موجودی جاندار و متکلم که نماينده و دفتر دار و پاسبانی داشته باشد روشن ساختن مردم که حس هيچ چهارچوب و قاعده ی مشخصی ندارد که بتوان برای آن قانون ساخت. يعنی اگر چنانچه تو در درون خود حس کردی که خداوندی وجود دار، اين دليل نمی شود که ديگران نيز همانند تو چنين حسی داشته باشند. حس همانطور که آموزش دادنی نيست، قدغن کردنی هم نيست. به ديگر سخن، اين حس را نه با زور جريمه و تازيانه و بند و زندان می توان از کسی گرفت و نه با تشويق و شيرينی و پاداش به کسی بخشيد آخرين سخن اينکه، بساط ملا بازی در
ايران آن زمان برچيده خواهد شد که فرهنگ ايرانيان ارتقاء يافته باشد. يعنی
اکثريت ايرانيان با رشد فکری خود، خداوند خويش را آنچنان بزرگ و با عظمت ساخته
باشند که ديگر هيچ شيخ و ملای بيسواد و پشت کوهی و عنتری قادر نباشد خود را به
عنوان نماينده ی آن خداوند خردمند و بافرهنگ و توانا جا زند
« از کعبه دارانِ
غارتگر و جانستان »
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||