|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
درود دوباره بر امیر سپهر البته این را می دانم که تجربیات فرد فرد ما یکسان نیست، اما شاید نوشتنش خالی از لطف نباشد. بعد از سی سال توانستم دو بار پشت سر هم به ایران سفر کنم. در این مدت سی سال من خیلی از لحاظ روحی در رنج بودم . هرچقدر هم که از بُعد نظری انسان بداند که در کشورش چه می گذرد، اما تجربه به او می آموزد که چه راهی را برود . این تجربه را من در ایران آموختم البته با غم و درد بسیار باری آقای سپهر عزیز، این دو باری که من به ایران سفر کردم ، انگار به یک سیاره ی دیگری قدم گذاشتم ،تمام آن چیزهایی که من اززمان محمد رضا شاه پهلوی در سر داشتم ، اعم از خاطرات، دبیرستان، محله، خیابانها و نامهای آنها، جادهها، خود مردم، وضع راه رفتن آنها، لباس پوشیدن آنها، حتا طرز گفتگوی آنها ووو بکلی عوض شده بود مدت سی سال زمان کمی نیست ، همیشه به دوستانم می گفتم که؛ بند ناف ما را با ايران بریده اند، بخصوص بندناف کسانی را که در سیستم سابق زندگی کرده اند و حداقل دوران جوانی را گذرانده اند. آقای سپهر، ما شوربختانه از باختگان این رژیم هستیم. برای من این کشور که دلم برایش پرپر می زد، یک کشور غریبه بود ، چه بگویم که خون دیگری در رگهای این کشور جاریست! و با اینکه هر روز به آن می اندیشم اما دلم نمی خواهد در آنجا به خاک سپرده شوم آری آقای سپهر عزیز، بوی گند مذهب، دروغگویی، ریا، تزویر از آن می بارد. از در فرودگاه مهرآباد که خارج می شوید گمان می کنید که به پرو یا مکزیک قدم گذاشته اید. بچه های کوچک، دختر و پسر در خیابانها گدایی یا شیشه ی ماشینها را پاک می کردند. این برای من واقعاَ تعجب آور بود. این را من در زمان محمد رضا شاه مرحوم نديده بودم آقای سپهر عزیز، می دانم که همین الان اگر رژیم عوض بشود، باز هم من آن تعادل روحی و معنوی که در ایران سابق داشتم را در رژیم آینده نخواهم داشت. کثافتکاریهای این رژیم حداقل به پنجاه سال کارمداوم در سطح اجتماعی، اقتصادی، سیاسی نیاز دارد، تا ما به آن مقطعی که انقلاب کردیم برسیم . گمان نکنم که نسل من و شما میوه ی آن را تناول کنیم. اما شاید نسلهای بعدی!؟ آن روابطی که در زمان شاه سابق در اجتماع ، در بین خانوادها، موجود بود، من در این دو سفرم ندیدم، آخردیگر این مردم آن مردم سابق هم نیستند! رذیلتهای این آیین حنیف را کلآ گرفته اند و این حقیقتی بود که من در ایران تجربه کردم. البته این موضوع را هرکسی باید برای خودش روشن کند آقای سپهر، من دیگر احتیاج ندارم قادسیه ی اول را مطالعه کنم، به ایران سوگند این قادسیه عین اولی است و در خیلی از موارد تکمیل کننده ی قادسیه ی اول. دریکی از این تلویزیونهای لوس آنجلسی متعلق به بزرگان ما که خمينی را امام کردند و خود را از طرفداران مرحوم مصدق، اُستاد توس و کسروی می دانند، می گویند رژیم عوض نشده است، بلکه رژیم همان است، فقط تاج جایاش را به عمامه داده است. به خدایان سوگند که این کسان چقدر سطحی می اندیشند، بعد از سی یا چهل سال در خارج از کشور که فسیل هم شده اند ، نمی دانند که در ایران همه چیز را از بیخ و بن عوض کرده اند البته این در تاریخ ایران چیز غریبی نیست، اما برای این آقایان خیلی غریب می آید! نمی خواهند قبول کنند که تمام روابط در ایران اعم از اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، تربیتی ووو عوض شده است. اينان همچنان در خواب هستند و ما و نسل های آینده باید جُور تنبل اندیشی این بزرگان را هم بکشيم. این آقایان راه آن بزرگوار (محمد مصدق) را هم به لجن کشیده اند، اگر آن مرحوم در سال پنجاه و هفت زنده بود، هیچ وقت دست پیمان به خمینی و ملاها نمی داد ، اما آنهایی که ادعا می کنند که راه او را می روند واز او امام ساخته اند، دست پیمان به این قشر اهریمن صف دادند نه فقط بخاطر تنفرو حسادت با شاه، بلکه بخاطر قدرت پرستی مریض گونه شان مُلک و آینده ایران را برباد دادند و همچنان در این روزنامه ها و تلوزیونها می گویند که استبداد همان استبداد است! این آقایان هنوز دولت و سیستم دولتی را نمی توانند از هم جدا و تعریف کنند . مگر می شود یک سیستم دولتی را در کوتاه مدت برچید. دولتها می آیند و شاید در کوتاه مدت هم می روند، پادشاهان می آیند و می روند، در سیستم های دمکراتیک دولتها بعد از چهار سال عوض میشوند اما ترکیب و ساختار این نوع جوامع با رفتن پادشاه یا رییس جمهور که دیگر عوض نمی شود و کشور دیگر از هم پاشيده نمی شود آقای سپهر عزیز، کو گوش شنوا!
مگر نه اینکه در شوروی سابق هفتاد سال طول کشید تا آن دیکتاتوری کومونیستی
برچیده شد، البته با کمک غرب و بخصوص لهستان و اگر این کمکها نبود چه بسا شوروی
سابق صد سال دیگر هم حکومت میکرد. لُب مطلب در این جا است که موقعی که یک
سیستمی در یک کشور عوض شد، دیگر نمیشود این جور سیستمها را در کوتاه مدت عوض
کرد.اما تحلیل گران ما هنوز در خوابند. مولانا عبيد می گويد: «زرتشتیی اسلام آورد. گفتندش اسلام
را چگونه دیدی؟ گفت هرکه بدان در آید آلتش می بُرند و هرکس از آن بیرون رود گردنش
می زنند». در اينکه او در اين سخن خوش خود حيلت سوزی کرده جای ترديد نيست، ليکن
دردا که برايند سخن آن رند نيز بسان ديگر انديشمندان ما و مانند هميشه، ترويج
ناراستی و زبونی است يعنی عبيد نيز چون بسياری از روشنگران ما اينرا رسانده که، آنجا که پای جان در ميان است، ملالی نيست که آدمی به دروغ نيز روی آورد. و حيف که اين شيوه در حکم مبارزه با کژی و ناراستی با ابزار کژی و ناراستی است. يعنی بسان کثافت را با کثافت شستن. اينگونه سخنان گر چه ظاهری زيبا دارند، اما مغزشان ناپاک است. اين همان تقيه است که بيضه داران آيين ضحاکی از آن راهی به همه پستی ها و شرارت ها گشوده اند ناگفته پيدا است که نگاهبانی از جان شيرين، نه حتی نيازمند خردمند بودن، که امری غريضی است. بنا بر اين، شايد پذيرفتنی باشد که کسی برای صيانت از جان خويشتن از گزند جاهلان و خونريزان، گاهی از سر ناچاری، زبان خويش به کژی نيز بيالايد، اما اين کار از کسی که خود را خردمند و روشنگر و از قافله سالاران انديشه بحساب می آورد هيچ و هيچ پذيرفتنی نيست. اين برای روشنفکر و روشنگر عين پستی و بی شرافتی است که راستی را فدای حفظ جان سازد روشنگری ميدان جنگ است. جنگی خونين که هر فرار و عقب نشينی در آن خيانت محض است. خيانتی حتی بسی بالا تر و نابخشودنی تر از خيانت به ميهن و سنگر به دشمن سپردن. اگر گاهی کسانی را ناخواسته به جنگ فرستاده اند، اما هيچکس را که با زور به ميدان روشنگری فرا نخوانده اند. او خود قدم بدين ميدان نهاده. اگر زهره ی اينکار را نداشته، اصلآ بيجا کرده که آمده. اگر هم وارد شده، حق ندارد از ترس جان به حقيقت و راستی خيانت کند می خواهم اصلآ آشکارا بنويسم هر آنکه خود را فرهيخته و روشنفکر و
روشنگر می خواند، اگر حقيقت را به روشنی برای شما بيان نمی کند، يا هيچ روشنفکر
نيست و خری در پوست شير است، يا اينکه يک خائن که نام روشنفکر و روشنگری را با ترس
به کثافت و لجن می آلايد. روشنگری ميدان شيران و شيردلان است نه روبهان و کرکسان.
ما بايد مردم را به دليری و شهامت فرا خوانيم، نه اينکه در عمل نشان دهيم که خود
هزاران بار هم از اين مردم محتاج و گرفتار محتاط تر و بزدل تر و رام تر هستيم روشنگر که سهل است، حتی مردم عادی ما نيز ديگر بايد اين ترس و زبونی را کنار نهند. ما تا کنون هر خفتی که کشيده ايم، تنها از همين ترس و زبونی خودمان بوده. اين نهايت پستی و شيادی است که فردی خود را آگاه و روشنفکر بخواند، اما غير مستقيم مدافع اين جهل و تباهی باشد. يعنی ببيند که چه بساط دروغين و ننگينی در ايران پهن است، اما حيلگرانه با جمله ی غلط انداز «احترام به اعتقادات مردم» برای دشمنان خونين ايران آفتابه داری کند خجالت دارد اين که کسی خويش را وارث اين تمدن و فرهنگ درخشان بخواند اما خود تا اين حد بی فرهنگ باشد. خويشتن را نواده ی ابرانسانی دلير و درستکردار و دادگری چون کوروش هخامنشی بخواند، اما برای به کف آوردن تکه استخوانی از دست ضحاکيان پست و بی هويّت و دشمن خونين آن ايرانی والا، تا اين اندازه خود را به خواری و زبونی کشد ای خانه اش ويران شود آن روشنفکر بيشعوری که اينهمه ره گم کردگی و خواری و فلاکت فرهنگی مردم خود را می بيند و شرافت و شهامت نقد اين اوباش دستاربند و آيين کثيف ايشان را ندارد. آخر اين چه ناخوشی است که بر جان ملت ما افتاده و ايرانی را بدين اندازه از غرور باختگی و پستی کشيده. بگونه ای که کليه و تن و روان و شرف خويش بفروشد، اما از ترس دم نزند! جز اين است که اين مردم فلکزده حتی به تعداد انگشتان دو دست هم روشنفکر و روشنگر مسئول و دلاور نداشته و هنوز هم ندارد بس است ديگر اين شيوخ و دستاربندان کثيف و بی همه چيز را مسبب بدبختی های خود خواندن. مسئول اول و اصلی تمامی اين ننگ ها و ناموس فروشی ها و بی شرافتی ها خود ايرانی است نه شيخ و آيت الله. از همه هم بيشتر آن بی سوادان و بزدلان که گنده گويی و چرت سرايی را با روشنفکری اشتباه گرفته اند. چنانچه ايرانی آگاه و ظلم پذير نبود، کجا مشتی انيرانی بی سر و پا و سفله می توانستند سی سال ميهن او را در اشغال خود نگهدارند اينهمه از آنروی آوردم که گفته باشم، پس کجايند اين هزاران هزار
ابر روشنفکر و اديب و شاعر و پژوهشگر برجسته ... ما که زهره و شرافت اخلاقی
آن داشته باشند تا در برابر اين طرح مرتد کشی روضه خوانها ايستادگی کنند. تا آنجا
که من ديده و خوانده ام، فقط ميرزا آقا عسگری (مانی) بوده که با شهامت در اين مورد
مطلب نوشته و از ديگران نيز خواسته که موضع خود روشن سازند، و فرزانه دوست خردمند و
دليرم پری صفاری که مانند هميشه پيش از همه ی ما با دلاوری و شرافتی بی مثال در
برابر اين بربريّت ايستاد شما ناايرانيان دنی و پر از کين که اين از خودتان پست تر ها را بر جان و مال و ناموس و شرف و آبروی اين مردم حاکم کرديد شما ضحاکيان پست و سفله و بی هويّت دشمن ريشه ای ايران که اينهمه خواری دادن به ملت ايران هم هنوز آتش نفرت درونتان را از ايرانی فرو ننشانده و هنوز از مجازات قطع دست راست و پاي چپ اين مردم آبروباخته و از هستی ساقط شده سخن می گوييد
شما
از گور گريختگان،
شما بی خانواده های گدا، شما شرف فروشان عاری از معنويّت و
ضد ايرانی که
در هزاره ی سوم
هنوز هم از جزيه
شتر سالم و بدون عيب كه خيلي لاغر نباشند و گاو بدون عيب و گوسفند و حله ی
يمنی و دينار مسكوك سخن می گوئيد در
مورد حد محاربه و افساد فيالارض هم حسب ماده ۱۹۰ قانون مجازات اسلامي ۴ نوع
مجازات تعيين شده است: ۱- قتل ۲- آويختن به دار۳- اول قطع دست راست و سپس پاي
چپ ۴- نفي بلد. ملاحظه ميشود كه ۴ نوع مجازات در خصوص حد محاربه و افساد
فيالارض درنظر گرفته شده است و طبيعي است كه بايد با تكيه بر موضوع و ميزان
مورد حد، مجازات آن هم تعيين شود، اما متاسفانه ديده ميشود كه در بسياري از
موارد حد محاربه يا افساد فيالارض كه بايد يكي از موارد چهارگانه باشد رويه
غالب بر آن است كه مجازات قتل را در نظر ميگيرند. مثلا در روزهاي گذشته چندين
نفر در زنجان به اتهام محارب به دار آويخته شدند. اگر نظر رياست محترم قوه
قضاييه را در نظر ميگرفتند بايد بين فردي كه در سرقتي جداگانه فردي را كشته
بود و جواني كه براي اولين بار داراي سجل كيفري ميشد و به كسي هم آسيب نرسانده
بود تفاوت قائل ميشدند، اما متاسفانه روحيه تعادلياي كه در رياست قوه قضاييه
وجود دارد بعضاً بين قضات ماذون از طرف ايشان وجود ندارد كه باعث بروز
هزينههايي براي قوه قضاييه ميگردند. آخرين دستورالعمل يا بخشنامه رياست قوه
قضاييه مربوط به منع اجراي مجازات در ملاءعام بود، بخشنامهاي كه با استقبال
عمومي روبهرو شد و جامعه حقوقي پيرامون آن واكنش مثبت نشان داد. اما هنوز جوهر
اين بخشنامه خشك نشده بود كه در هفته گذشته متوجه شديم چند نفر در كرج و آن هم
در محيط ايستگاه مترو در ملاءعام شلاق خوردند. ذ وكيل پايه يك دادگستري
ساقی
گری تا پای جان
باز گشت به آيين بهی
! بچرخ تا بچرخيم من به سهم خود بسيار از اين بابت خرسندم. آرزو می کنم که اين لايحه هر چه زودتر به قانون بدل گشته و به مورد اجرا گذارده شود. زيرا از آنجا که اصلی ترين دليل رويگردانی مردم از اين مسلک، زورگويی و ستم است، اجرای اين قانون ديگر پاک چهره ی اصلی اين مسلک ضحاکی را به همگان نشان خواهد داد اينان خيال می کنند که هر غلطی دلشان خواست می توانند انجام دهند و مردم هم هيچ کاری نخواهند کرد. براستی که بايد گفت...! اين اوباش نمی دانند که مقاومت منفی و لجبازی از آن ويژگی ها است که اگر ايرانی آنرا نداشته باشد ديگر اصلآ ايرانی نيست. همين است که در ميهن ما همواره در درازای تاريخ، بزرگترين بازندگان اتفاقآ همان بزرگترين پيروز ها بوده اند چنانچه نمی توان اين را حدس زد که ايران در آينده به چه سرنوشتی دچار خواهد شد، ليکن اين يکی را خوب می توان حدس زد و بی هيچ ترديدی هم گفت که ملا بازی ديگر در ايران برای هميشه تمام شد. و ما اين رهايی بزرگ تاريخی را مديون روشنگری های روح الله خمينی هستيم که آفرين بر او باد. نگارنده که آن ضحاک را بزرگترين روشنگر سراسر تاريخ ايران می دانم
آيين ايرانيان
پيامبری به هستی ديده می گشايد که لبخند بر لب دارد و شاد است! معنای اين سخن چه می تواند باشد جز اينکه او رسول مهر و دوستی و شادکامی است. اساسآ بن مايه فلسفه ی ژرف آيين بهی هم در همين يک سخن کوتاه است چنين بود که زرتشت بزرگ از پيروان خود می خواست که سرور و خوش زيستی را پيشه ساخته، از اندوه و سوگواری پرهيز کنند، از دروغ و کژی و دشمنی بپرهيزند و يکدگر را دوست داشته باشند زرتشت خود پيوسته شاد بود و همگان را نيز به شادمانی فرا می خواند. چه که اين شادی و شادمانی نه تنها مهر انگيز و دوستی زا است، بلکه انسان از رهگذر آن حتی برای مقابله با دشمنان خود نيز نيرو می گيرد: «ای هستی بخش دانا، به زرتشت و همهی دوستانِ او نيرویِ مينوی و شادمانی بخش، تا بر کينهی دشمنان خود چيره گردند». بر اساس همين آموزه ها است که فسردگی و اندوه و خمودی در آيين بهی از انديشه های ناپاک اهريمن سرچشمه می گيرد و شادمانی و مسرت و نشاط از انديشه های زيبا و زلال يزدان پاک. پروردگاری که چون شادی گستر است و بخت خوش و روزبهی را دوست می دارد، نيايش و راه نزديکی به خود را هم در هر چه شاد زيستی و شادکامی می داند
مسلک ضحاکيان خوشی و شادکامی و
شادخواری در مرام ضحاکيان نشانه های کفر
است. در کيش آنان افيون و بنگ و چرس و ترياک حلال است چون نکبت زا و
خانمان سوز و غم فزا است. شراب و ساغر و می را ضحاکيان از اينرو حرام می دانند
که چون شادی زا و نشاط آور
است بهشتی که در آن اين قاتل های خونخوار و بی شعور و زشت روی و ريشو و زنان و دختران چادر چاقچوری و بد ترکيبشان مرتبآ شراب کوثر می خورند و با حور و غلمان همخوابگی می کنند. جنتی که لابد بزرگ اين ضحاکيان، آيت خمينی در آن هم همه کاره است، باز هم خلخالی را حاکم شرع کرده، اسد الله لاجوردی را معلم اخلاق و سعيد امامی را مروج معنويّت. آيا با شناختی که ايرانی ها از اين بزرگان و صالحان و مؤمنان راستين دارند، نبايد از رفتن بدين جنت بر خود بلرزند و به آيين اجدادی خود بازبگروند!؟
درخواستی دوستانه از
جوجه ملا ها عجيب آن است
که نوشته اند خود چنگيز بر منبر مصلی رفته و گفته بوده است:«ای قوم! بدانيد که
شما گناهان بزرگ کرده ايد و بزرگان شما به گناه مقدم تر اند. از من می پرسيد که
اين سخن به چه دليل می گويم، به سبب آنکه من عذاب خدايم. اگر از شما گناهان
بزرگ نيامدی، خداوند بزرگ چون من عذابی "بر شما"
نفرستادی»
تاريخ جهانگشای عطا ملک جوينی، جامع التواريخ، طبقات ناصری
سرچشمه ی سخن چه که مرگ يک حقيقت مسلم است و گريزی از آن نيست. سال من ديگر از پنجاه و پنج هم گذشته است آدمهای بلا کشيده و فنا شده ای چون من، با اين دل شکسته و با اينهمه درد غريبی و تنهايی نمی توانند زياد عمر کنند از آنجا که من اين حقيقت را خوب می دانم، شب و روز مشغول نوشتن هستم. آخر خيلی چيز ها برای نوشتن دارم چون نسل من از آن نسلهای استثنايی در سراسر تاريخ ايران است که خود به اندازه ی صد نسل فراز و فرود ديده من که حيفم می آيد اينهمه تجربه ی تلخ و شيرين را با خود بگور برم. می خواهم تا آنجا که برايم امکان دارد بنويسم بنويسم و از خود باقی گذارم. با اين اميد که شايد اين نوشته ها پس از مرگم بکار آيد. ديگر هيچ آرزويی هم در اين دنيا ندارم الا ديدن دوباره ميهن آزادم و نقاب بر رخ خاک کشيدن در آن سرزمين در آن خاک اهورايی که زاده شده ام و عاشقانه می پرستمش. در جايی که همه ی پيشينيانم در آن مدفون هستند و خاک آن با خاکستر استخوانهای مادران و پدرانم در هم آميخته البته بعضی اصلآ اهميّّت نمی دهند که
پس از خودشان چه بر سر سرزمينشان خواهد آمد. برايشان هم مهم نيست که پس از
مرگشان تاريخ و نسل های بعدی در باره ی آنان چگونه قضاوت کنند. من اما خيلی به
اين امر اهميّت می دهم
عمله های تخريب، نه روشنفکر
از آنجا که دستکم هشتاد سال است که مردم ما را فريب داده اند که گويا ايران پر از روشنفکر و انديشمند باشد، بيجا نيست که ببينيم اينهمه روشنفکر و اديب و مورخ و پژوهشگر و شاعر برای ما چه دستاوردی داشته اند. و ما که بنا بر ادعا، به تنهايی بيش از دويست کشور ديگر جهان روشنفکر و انديشه پرداز داريم، در سايه ی افکار بلند اينهمه انديشمند بی نظير به کجا رسيده ايم آخر مگر نه اين است که تمامی دستاورد های فرهنگی و فلسفی و هنری جهان غرب فقط مرهون انديشه های بيست ـ سی انديشه ورز و هنرمند و رياضی دان بزرگ چون روسو و داوينچی و کپرنيک و نيوتن و رامبراند و ولتر و ديدرو و دالامبر و پيکودلا ميراندولا و کانت و هگل ... است و اما، پنجاه و دو سال پيش از اين (در سال چهل و چهار خورشيدی)، آن زمان که بقول روشنفکران ما، شاه خاين ما قدرت داشت و ايران ما را عقب نگاه داشته بود، وقتی يک همشهری بيچاره من خود را امام زمان خواند و شيشه يک مشروب فروشی را شکست، دولت شاه او را دستگير کرده و تحويل تيمارستان داد بيست و سه سال پس از آن که دولت آن شاه کمی ضعيف شد، هزاران روشنفکر و اديب و شاعر و متفکر و چپ مترقی ما به دنبال کسی افتادند که خود را فقط نايب امام زمان خواند نه حتی خود امام زمان به دستور همان نايب آقا هم، اين ابر انديشمندان بزرگ ما نه تنها شيشه ی تمامی مشروب فروشی ها را شکستند و ميخانه ها را ويران کردند، بلکه تمام سينما ها و تئاتر ها و بانکها و وزارتخانه ها و هنرکده ها و فرهنگسرا ها و تمامی ديگر مظاهر نوگرايی و مدنيّت را هم ويران ساختند آنهم برای رسيدن به دموکراسی. يعنی تمامی مظاهر تمدن و آزادی را ويران کردند که بتوانند مردم را به تمدن و آزادی رسانند!؟ آنهم با شعار های "ما همه سرباز تو
ايم خمينی، گوش به فرمان توئيم خمينی" ـــ "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط
روح الله" ـــ "وای اگر خمينی حکم جهادم دهد" يا اينکه "بختيار
بختيار، منقل و وافور و بيار". هر روشنفکر انقلابی هم اگر بگويد اين شعار
ها را نداده، با بيشرافتی و پستی تمام دروغ می گويد زيرا اين ها که آوردم، اصلی ترين شعار های آن انقلاب شکوهمند روشنفکری بود. آن ايرانکشی شکوهمند برای ضحاکيان که من خود لحظه به لحظه ی آن را به چشم خويش ديدم و اندوخته کردم فرجام اينکه، پنجاه و دو سال پس از ماجرا آفرينی آن همشهری روانی من، هزاران هزار ابر روشنفکر ما با انديشه های درخشان خود، با کمک به نايب امام زمان کاری کرده اند که حاليه در سال هشتاد شش خورشيدی امام زمان از در و ديوار ميهنمان می ريزد در کشورمان هم دست و پا اره می کنند،
چشم از حدقه در می آورند،
سنگسار می کنند و تازيانه می زنند. بنا بر گفته خود سازمان گردشگری رژيم هم که
فقط در طی سال گذشته بيست و دو ميليون ايرانی گريان به جمکران
رفته و چلوکباب و نامه برای امام زمان به چاه
ها ريخته اند مباشد که شعر نو اينان را بخوانيد. مباد که کتابهای ترجمه ای اينها را بخوانيد و مباد و مباد که پس از مرگ من پای صحبت يکی از باز ماندگان صد ساله ی نسل من بنشينيد به شرافت سوگند هر چه بيشتر کتاب فارسی از اينها بخوانيد، بويژه کتاب روشنفکری، به همان نسبت روح و روانتان آلوده تر خواهد شد. اگر با کتاب فارسی اين روشنفکران شما هم روشنفکر شويد، ترديد نداشته باشيد که به روانپريشی دچار گشته و بدون ترديد هم به مردم و ميهن خود خائن خواهيد شد فرزندان جگر گوشه ايران! بدانيد که نود در صد از کتابهای روشنفکری نسل ما را خائنان به ايران و ملت ايران نوشته اند اگر مردم و ميهن خود را دوست می داريد، اگر دوست می داريد که آکاهی کسب کنيد، حتمآ يک زبان خارجی بياموزيد و محصولات فکری را از منابع اصلی و بگونه ای مستقيم دريافت کنيد و فرا گيريد نه از قلم آلوده ی اين خائنان روزگار ما حتی اگر نتوانستيد زبانی ديگر را فرا گيرد هم همان به که اصلآ کم آگاه بمانيد و در هنگام سختی ها از تجربيات غريزی خود مدد گيريد فرزندانم! بدانيد که حال در دوران ما روستاييان هرگز مکتب نديده و الفبا نياموخته و کاملآ بيسواد هم صد ها بار از اين ويرانگران بدآگاه خردمند تر و دور انديش تر و ميهن پرست تر و مسئوليّت شناس تر هستند. ضررشان هم برای ايران و ايرانی صد ها بار کمتر از اينان است چه که آسيبی که يک بدآگاه می تواند به مردم و ميهن خود زند، هزاران بار بدتر و کشنده تر از آسيب يک ناآگاه صرف است. و اين دقيقآ حکايت نسل ما است آنان که ما را نابود کردند ای عزيزانم! نه روستاييان، نه بيسوادان، نه کارگران، نه حتی ملايان و نه حتی ابلهان ديوانه خانه ها و بيماران روانی تيمارستان ها، بلکه مشتی نادان و عمله ی تخريب بودند که خود را روشنفکران می ناميدند پس، تا می توانيد خود را از آثار
اينها دور نگهداريد.
خود را از انديشه های پليد اينان دور نگاه داريد تا از خطر ابتلا به ايدز مغزی، روانپريشی،
خودباختگی و بيگانگی از فرهنگ بومی و جامعه ی خويش مصمون مانيد.همين
گفتگوی خانم سحر تحويلی، دبیر گفتگو با
اهل نظر در ادبیات و فرهنگ با امير سپهر
اگر اين روشنفکران و سياسی های قبلآ طرفدار خمينی،
براستی انسان و آزادی خواه بودند، ما دير زمانی بود که از دام اين رژيم جانی و
ضد ايرانی رسته بوديم و عمر اين سيه روزی و ننگ و ناموس فروشی و بی شرافتی و
کشتار بهترين فرزندانمان بپايان آمده بود.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||