|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در نزد ما نقل همچنان چيره بر عقل و همه چيز است مصدق خوب بود، تو چگونه هستی !؟ پادشاه خوب بود، من چگونه هستم!؟ همه از روز سقوط ايران تا بحال مشغول بحث هستند. بيشتر هم بر سر فلسفه و شکل نظام آتی. معلوم هم نيست که بالاخره چه زمانی می خواهند زنگ کفايت اين مباحث را به صدا در آورند. خسته کننده تر از خود اين بحث های بی فرجام هم اين عادت نقل قول آوردن از متفکران و فلاسفه در هر بحث و نوشته است. يعنی اين اپيدمی که حال سالها است که هر کسی در هرجا وقتی می خواهد حقانيت سخن خود را به رخ کشد، آنرا به گفته های چند متفکر قديم و جديد غربی سنجاق می کند اين کار البته به منظور فضل فروشی هم
هست. که ای مردم! بدانيد و آگاه باشيد که من خيلی روشنفکرم و فلسفه ی
نوين را هم خوب می شناسم. در اين زمينه کار به جايی رسيده که حال حتی حسين
شريعتمداری در توجيه سرکوب و کشتار دگر انديشان، محمد جواد لاريجانی برای نشان
دادن فوائد سنگسار و احمد خاتمی در حقانيت فحش های چهارپا داری خود در جمعه
بازار های دانشگاه هم ديگر از ولتر و کيرگه گور و
استاندال و گی دومو پاسان
نقل قول می آورند نه چون رويا پردازان ما که بی کوچکترين
شناختی از جامعه خودی و پتانسيل های مخرب آن، به دنبال شيخ و ملا بيافتند و
انقلابی را به پيروزی رسانند که خود نيز از ترس جان از دست آن به خارج گريزند
آخر ما چرا اندازه نشناخته و در هر زمينه ای آن اندازه افراط کاری می کنيم که ديگر تهوع آور می شود. وقتی هم که تهور آور شد، تصور می کنيم که نفس آن عمل و پديده بد بوده و ديگر بکلی کنارش می گذاريم. توجه نمی کنيم که آن پديده نه زشت و بی فايده که اتفاقآ خوب هم بوده، ليکن ما با زياده روی جنون آميز خود آنرا به لجن کشيده ايم بيچاره کرده است ما را اين اله کلنگ افراط و تفريط. اين مثلآ روشنفکران ما در طول آن بلوا يک درصد فکر کرده و نود و نه درصد عمل می کردند، حال که با افراط کاری مردم خويش و خويشتن را خانه خراب کرده اند، نود و نه در صد بحث و وراجی می کنند و يک درصد کار عملی، که البته آن يک در صد را هم از روی عدم اعتماد به عقل و شعور رفوزه شده خود با جان و دل انجام نمی دهند ما سياسی ها تا چه زمانی می خواهيم به اين بحث های تئوريک فلسفی ادامه دهيم؟ تا زمانی که ديگر ايران بکلی از ميان رفت! آخر اينکار که انتها و پايانی ندارد که ما بخواهيم آنرا بپايان رسانده و سپس وارد فاز عملی شويم. فقط بر سر اينکه پروتا گوراس سوفسطایی اصالت کلی را چگونه از اصالت جزيی جدا می کرد و تفاوت حقايق حسی با حقايق متکثر چيست صد ها سال می توان بحث کرد. يکجا بايد اين تئوری پردازی ها و فلسفه بافی ها را ختم کرد و با توجه به اوضاع خطير کنونی در فکر کاری عملی بود اگر ايران نابود شود که متاسفانه هم
دارد همينطور می شود، اين فلسفه بافی ها و
وراجی ها و تکرار مداوم عقايد افلاطون و ولتر و
دکارت و اپيستمولژی و متدولوژی ... اصلآ به چه دردی خواهد خورد.
اصلآ مگر جز اين است که صورت محاوره ی افلاطونی فقط
مبین همين اصل است که ما باید حقیقت را در درون خود بیابیم و حکمت را از آن خود
سازيم روشن بنويسيم که چه می گوئيم، برای چه
می گوئيم، چه می خواهيم، هدف غايی مان چيست و خلاصه اينکه برای ساختن چگونه
ايرانی تلاش می کنيم. از اينها هم مهتر، چگونه و از چه راههايی
می خواهيم ايران و ايرانی را از اين لجنزار ننگ و نکبت جمهوری روضه خوان ها
برون آوريم سياسی فقط برای به دست آوردن قدرت سياسی است که تلاش می کند. حال چه برای بدست آوردن قدرت شخصی و يا کسب قدرت برای آن جريانی که عضو و يا طرفدار آن است و به مشی آن باور دارد. هر سياسی که نپذيرد هر چه انجام می دهد در راستای همين کسب قدرت است، بدون شک دروغ می گويد در ميان ما آنان که خود را جزئي از اين اپوزيسيون بی وجود می دانند و سياسی می نويسند و سياسی سخنرانی و مصاحبه می کنند، همه برای کسب قدرت است. اگر اين را نمی گويند و نمی پذيرند، فقط از روی فريبکاری و مرم فريبی است اصلآ راستی اين است که برای بسياری از اين عناصر که مرتب ايران ايران و آزادی آزادی می گويند، کسب قدرت و شهرت طلبی حتی از حفظ اساس ايران نيز مهم تر است. چه رسد به اينکه ادعا کنند قدرت نمی خواهند. اين نوشته ی من هم از روی شناخت است نه اينکه بخواهم به کسی تهمت زنم از آنجا که من در اين بيست و نه ساله بسياری از سياسی ها را ديده و يا از روی مواضع و عملکردشان شناخته ام ، بی ترديد می توانم بنويسم که از نظر من بيش از هشتاد درصد از عناصر اپوزيسيون با پوزش فراوان، به سگانی هار و گرسنه می مانند که ايران را يک لاشه می بينند. فقط هم برای اينکه تکه ای خون آلود از اين لاشه را قاپ زنند و ببرند تلاش می کنند نه برای سرفرازی ميهن سخن از مردم ايران و آزادی خواهی و سکولاريسم ... برای اين دسته همه شعار های پوچ و فريبکارانه است. اين دسته اگر مطمئن شوند که در نظام آينده پست و مقامی نخواهند داشت، خوش دارند که اصلآ سر به تن ايران و ايرانی هم نباشد و کشوری بنام ايران از صفحه ی روزگار محو گردد درونمايه سخن اين که، من يکی که فقط از انديشه ها و سينه ی خود سخن می گويم. راهکارهايم نيز مال خودم هستند. نويسنده، ايرانی می انديشم، از ايران می گويم و برای ايرانی می نويسم. کاری هم ندارم که ولتر چه گفته بود، هابرماس چه سخنی را بر زبان آورده بود، لنين چه ها نوشته بود، مائو چند هزار کيلومتر راهپيمايی کرده بود و گاندی چگونه مبارزه ی خويش را به پيش برد و ماندلا و هاول چه ها کردند اين البته به معنای اين نيست که نبايد مطالعه کرد و نبايد از تجربيات ديگران استفاده کرد. آنچه من با آن سخت مخالفم کپی برداری مبارزاتی از ديگران و بد تر هم، اين نقل قول آوردن های فلسفی است که يک از صد آنها هم به درد کار ما نمی خورد. همانطور که تا بحال هم نخورده. اين انديشه ها در جا هايی ديگر، در زمانی هايی ديگر و برای ملتهايی ديگر متولد شده اند نه برای ما ملازدگان هزاره ی سوم انديشه زمانی دارای ارزش است و می تواند کارساز باشد که اصالت داشته باشد. يعنی دارای صاحب بوده و با بوم شناسی و شناخت مشکلات زمان تدوين شده باشد. نقل سخن و نوشته و گرته برداری از انديشه دگران که نشد انديشه. از ديد من اساسآ ريشه ی بسياری از مشکلات ما در همين فقر انديشه است در اين زمينه ملا ها را به سخره نگيريم که در اين وادی همه ی ايرانيان ملا هستند. اگر ملا های ما بجای خويش انديشی، دائم در پی حديث و نقل قول آوردن از جعفر و علی و غلام و زين العابدين و اکبر و اصغر هستند، روشنفکران ما نيز همگی نقلی هستند. يعنی آنان هم در برخورد با هر معضل سياسی فرهنگی، بجای خويش انديشی و پيدا کردن راه حل های بومی و آشنا در کله ی خود، فورآ به سراغ نوشته های ارسطو و افلاطون و سوفسطائيان و انديشمندان قرون ميانی اروپا می روند برای همين هم هست که ما دستکم در يکصد سال گذشته مرتب به دور خود چرخ زده ايم. حال هم که گيج و مبهوت از اينهمه چرخ چرخ عباسی کردن. سه قدم به جلو، چهار قدم به عقب، دو قدم به راست، شش قدم به چپ، افراط کور، تفريطی کور تر از آن ... اين تمام کاری بوده که ما از صدر مشرطه تاکنون در ايران انجام داده ايم. ما تا خود انديش نباشيم و راهکار ها را در سر خود پيدا نکنيم بی هيچ ترديدی همچنان در اين لجنزار باقی خواهيم ماند. زيرا هيچ ملتی قادر نيست که بدون انديشه ای بومی و هم جنس زمان خود به آزادی دست يابد بار ديگر اين باور متکی به تجربيات تاريخی را می آورم که، درد و زخم هر ملتی را فقط و فقط با بوم شناسی، با فراچشم داشت زمان و راهکار هايی سازگار با روحيه و فرهنگ و تاريخ آن ملت می توان درمان کرد. همانگونه که هر بيماری را فقط با تشخيص درست درد، شناخت ظرفيّت جسمی او و با داروهايی سازگار با بدن وی می توان درمان کرد اين جدآ تاسفبار و دردناک است که بسياری از مردم ما همچنان کليد رهايی از اين زندان تنگ و تاريک را در انبان آن کهنه سياسی های صدبار خطا کرده و ورشکسته می جويند. همانها که اصلآ خود از سر نادانی مردم را به اين تباهی و تيره روزی کشيدند دليل اين بدبختی هم اين است که اين مردم از پی صد ها سال نقل و بحث های منبری شنيدن، حال نقالان بی هنر ملاصفت را از عاقلان روشن انديش و دارای انديشه های نو و بکر روشنفکر تر می پندارند. بد تر از همه هم اينکه، اين مردم در داوری در مورد کسی بجای توجه به شخصيّت و کردار خود آن شخص، به شعار هايش توجه نشان می دهند. يعنی نقل در نزد ما حتا نوعی مشروعيّت و حقانيّت هم می آورد اين مردم نقل و نقال دوست خيال می کنند هر کسی که از ولتر بيشتر نقل قول می آورد پس روشنفکر تر است. همين است که شوربختانه دکان نقالان در ميان ما همچنان بسيار پر رونق تر و پر مشتری تر از دکان کسانی است که مردم را به خود انديشی و ابتکار آفرينی فرا می خوانند از اينرو است که پاره ای همچنان هر ملای دزد و جنايتکاری را تنها به دليل نقل قول آوردن از آن معصوم دروغين و از اين مقدس نيست در جهان و از آن امام سربر... روحانی می خوانند. ملا هايی که معصوم معصوم و خدا خدا گويان خود به کثيف ترين کار ها دست و زبان می آلايند، و يا عده ای هنوز هم اين بی شعور ها و خائن ها را که ايرانی را خانه خراب کردند فقط به دليل مصدق مصدق گفتن، شخصيّت های ملی و ميهن دوست می خوانند گيريم که اصلآ مصدق يک شخصيت کاملآ معصوم و عاری از خطا بود، يا اصلآ خدای ميهن پرستی، اين اما چه ارتباطی به مشتی نادان و ندانم بکار خرابکار دارد! يعنی ما بايد هر نادان و خيانتکاری را هم به صرف شاه شاه و مصدق مصدق گفتن انسانی خوب و ميهن دوست بحساب آريم! اين که عين جهل و نادانی است همچنان که تعريف از خوبی
و ميهن پرستی پادشاهان پهلوی برای کسی حقانيّت نمی آورد، مصدق مصدق گفتن هم
برای هيچ خيانتکاری وجاهت و حقانيّت نمی آورد. واپسين جمله اينکه زمان زمان عقل
است نه نقل، حال ديگر نه نقالان را از پليدی به پاکی راهی است و نه منقول
باوران را هيچ روزنی به
کوچه ی روشن و پاکيزه ی عقل خود را افشا کنيم که، از ما است که بر ما است امروز وقتي برميگشتم اثري ازش نبود!
پيرمردي رو که يه پا داشت رو ميگم. شايد او هم رفت مثل همهي کارتون خوابهايي
که هر شب ميروند.... زود فراموشش ميکنم ، همهي ما زود فراموش ميکنيم و شايد
به همان زودي عادت ميکنيم ، عادت مي کنيم و به زندگي شرافتمندانمان بر
ميگرديم آه چقدر اين زندگي مسئولانه و
شرافتمندانمان را دوست دارم، و اين چنين است که کم کم به خاطر بوي گند خودت بوي
گند همرهان را نميفهمي.... بين خودمان باشد بهتر است صدايش را در نياوريم
...» از وبلاگ يک جوان هم ميهن (روزنوشت های عمو کيوان) از درونمرز ميل باکس خودم را که چک می کنم، باز انبوهی از ميل های شوم می بينم. من اينگونه ميل ها را "جغدنامه" نام داده ام. باز هم مانند هميشه که: آی ملت! ببينيد خواهر زاده ی احمدی نژاد عنتر چه ميزان دزدی کرده، ببينيد آن ملای دزد و بی معنويّت چگونه زمين فلان بيچاره را با زور از دستش گرفته، ببيند چطور آن دگر ملای هفتاد و سه ساله ی بی معرفت دخترک فقير سيزده ساله را به حجله ی تجاوز برده، بنگريد با چه بی شرافتی در زندان گوهر دشت به فلان زندانی جوان تجاوز شده توجه کنيد که با چه ناجوانمری و پستی بهمان خانم شوهردار را در دايره ی منکرات اليگودرز مورد تجاوز قرار داده اند و از اينگونه ايميل ها. موضوع باقی ايميل ها هم که چون هميشه، شکلک ساختن برای علی خامنه ای است و احمدی نژاد را بشکل بوزينه و عنتر درآوردن است و لينک آهنگی مسخره با صدای رفسنجانی خواندن در يوتوب است و از اينگونه مسخره بازی ها در ميان اين انبوه اما ايميلی هم از آشنايی دارم ساکن ايالات متحده، که بتازگی از ايران بازگشته. ايميل او هم البته يک "جغدنامه" است. ليکن اين يکی آنچنان دردناک است که خواندنش هم تا مغز استخوان آدمی را می سوزاند. از روی راستی می نويسم که از دقيقه ای که آن ايميل را خوانده ام، آنچنان افسرده و جگر خونم که هيچ حال خود نمی دانم اين رفيق ما می نويسد، جدای از قطع گاز و کمبود ارزاق و بيکاری و گرانی و گرسنگی و اعتياد و تن فروشی و حراج کليه و کمبود دارو و هزار درد بی درمان ديگر که روزگار مردم ما را سياه کرده، آنچه از تمامی اين مصيبت ها بيشتر جگر آدمی را پاره پاره می کند، فاجعه ی مرگ جگرخراش بی خانمان های خيابان زی است ديدن مرگ جانکاه ايرانيان فقير و بی سرپناهی که هر روزه صبح اجساد يخ زده ی آنان بوسيله ی ماشينهای حمل زباله از خيابانهای تهران جمع آوری می شود. انسانهايی در واقع بسيار غنی که تمام ثروت ملی آنان بوسيله ی اين سيستم اوباش سالار و اهريمن خو و ضد ايرانی به جيب تروريستها و کمونيست ها سرازير می شود و خود اينگونه تراژيک از بی خانمانی و گرسنگی در سرمای منهای پانزده ـ بيست درجه در خيابانها جان می بازند. و بقول آن رفيق، اين تازه يکی از هزاران درد و مصيبت است که مردم ما با آن دست بگريبانند راستی چه بايد کرد؟ می شود البته در اين مورد هم چند ناسزا به اين اوباش حاکم بر ايران نثار کرد و درگذشت. يا باز هم طبق معمول چند شکلک مسخره ی ديگر از خامنه ای و خاتمی و رفسنجانی و احمدی نژاد دلقک بيشعور ساخت و آنرا با ايميل برای اين و آن فرستاد. ليکن آيا اين کار های کودکانه و مسخره کمکی به اينهمه درد و رنج ملی ما خواهد کرد؟ آيا می شود با کاريکاتور ميمون و سگ و خرس و خوک ساختن از عکسهای خامنه ای ترياکی و آن دلقک بی مقدار تر از خودش، احمدی نژاد از اينهمه رنج و درد و بی آبرويی رهايی پيدا کرد؟ اساسآ آيا می شود با اين لودگی ها حتا کمی مرحم به زخمهای کشنده ی ميهن دردمندمان نهاد که سی سال است در بستر مرگ و زوال است، يا شعور و شرف ملی بما حکم می کند که بجای اين مسخره بازی در آوردن ها بدنبال کار های جدی تری باشيم ممکن است کسانی اين کار های سفيهانه و بی حاصل خود را افشاگری بنامند. با اينهمه قتل و غارت و تجاوز و دروغگويی و فحاشی و تهديد و ترور ... که پايوران اين رژيم به گونه ای کاملآ آشکار انجام داده و می دهند، آخر مگر مسئله ی پنهان ديگری هم برای افشا کردن باقی مانده بيست و نه سال بمباران شبانه روزی به اصطلاح افشاگری وسيله ی افرادی مانند آقای دکتر نوری زاده بس نيست. ما از اينهمه ننه من غريبم در آوردن ها و با آی زدند و وای بردند ها، به کجا رسيده ايم آخر که همچنان بدين بچه بازی ها ادامه می دهيم. گويی ملت ما به اين خزعبلات بی سود و ثمر سخت معتاد شده. فقط هم همين جغدبازی ها را مبارزه ی سياسی و دلاوری بحساب می آورد. اما مگر با لودگی و مثلآ افشاگری می شود کشور از دست ملا گرفت آيا اين است رسم خردمندی و آيين غرورداری، که ملتی در چاه توالت سقوط کرده، بجای تلاش برای بيرون آمدن از آن، با سر و رويی آلوده به کثافت، شاد و خندان به مسخره بازی و لودگی روزگار بگذراند. يا به تشريح چگونگی غارت هستی و اعدام فرزندان و تجاوز به نواميس خويش بسنده کرده و خوش باشد براستی آيا اين همان ملت است که خود را زيبا ترين و هشيار ترين و مترقی ترين و پر غرور ترين... ملت دنيا بحساب می آورد و کشورش روشنفکر باران و شاعر افشان است! ای وای من
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
........ کجــــا اين ســـرانجام بد
داشتيم
از
سه یکی خواره گانِ مَست در اين سه دهه ی سياه، روز و هفته ای نبوده که در آن، ما ايرانيان يک حرمت شکنی تازه و بی شرافتی کاملآ بيسابقه در ايران را شاهد نبوده باشيم سياست، فرهنگ، اخلاق، شرافت، دين، خداپرستی، روابط اجتماعی، علم و دانش، احترام، حرمت خانواده و خلاصه همه ی ارزش های انسانی در ايران کنونی به ننگ آلوده گشته. ليکن آنچه خواهم آورد ديگر از اين چيز ها بيرون است. اين ديگر اوج فضاحت و بی شرافتی و مسخرگی است. چيزی که بی گزافه، امری کاملآ بی سابقه در تمامی تاريخ ايران و جهان است. حتا بيسابقه در تاريخ ننگين خود همين نظام بی اخلاق می دانيم که روح الله خمينی برای اولين بار در تاريخ بشری جاسوسی را به امری دينی و وظيفه ای شرعی مبدل ساخت. وی حتا کودکان را هم از نظر شرعی موظف ساخت که بر عليه پدر و مادر خود جاسوسی کنند. و بودند چه بسيار ايرانيان شعور باخته ای که در ماههای نخستين آن فتنه، بر اساس همان گفته ی آن مرد پليد حتا جگر گوشگان خود را هم خود به دژخيمان و قصابان ولايت تحويل دادند با همه ی اين بی شرافتی ها اما، تاکنون ديده نشده بود که ديگر يک ارگان و يا نهاد دولتی حتا در چگونگی سکس داشتن فردی با همسرش در اتاق خواب خانه ی خود هم رسمآ دخالت کند. همين سکس داشتن با همسر را هم بگونه ی غير مستقيم به ماده و تبصره ای قانونی بدل سازد و بر اساس تخلف از آن فردی را از حقوق اجتماعی خود محروم سازد تازه ترين نوآوری حکومت شريعتمداران اين است که شورای نگهبان آن بتازگی فردی را فقط به جرم «جماع در شب تاسوعا» رد صلاحيّت کرده است. در برگه عدم صلاحيّت وی هم روشن و بی خجالت قيد کرده : از آنجا که جنابعالی در شب تاسوعای حسينی با عيال مکرمه خود در اتاق خواب خلوت کرده و با آن مکرمه جماع فرموده ايد، لذا التزام به اسلام نداريد و برای کانديد شدن فاقد صلاحيّت هستيد من اين موضوع کميک اما شرم آور را امروز (يکشنبه، نهم مارچ دو هزار و هشت) از راديو اسرائيل شنيدم. ابتدا خيال کردم که آقای مناشه امير شوخی می کند. ليکن وقتی وی بطور جدی به خواندن اين خبر ادامه داد، ديگر باورم شد. اما همچنان در فکر بودم که آخر مگر می شود که حتی برای چگونه و چه زمان بودن سکس در اتاق خواب شهروندان هم ماده و تبصره ی قانونی تدوين کرد!؟ به هر روی وقتی در اينترنت می گشتم، ديدم اين موضوع حتی خيلی گسترده تر از اينها انتشار يافته. شرم آور تر اينکه فرد ردصلاحيّت شده که صد البته بسان تمام چاقوکشان پيشين حال يک دکتر هم هست، با شيون و زاری می گويد که به پير و پيامبر که شب تاسوعا را با همسر خود بسر نبرده ام و به شورای نگهبان التماس می کند که صلاحيّت وی را تأييد کند. او ادعا دارد که چون خانه اش بيرون از خرمشهر واقع شده، اصلآ قادر نبوده آن شب را به خانه رود و بدين دليل شب تاسوعا را در شهر سپری کرده ليکن شورای نگهبان با رد دلايل آن نامرد، همچنان اصرار دارد که وی در شب تاسوعا با عيال مکرمه به سانفرانسيسکو سفر کرده است. سخنگوی آن شورا می فرمايد، ما شاهدانی داريم که حاظر هستند شهادت دهند که حتا صدای آخيش، اوخيش شما و والده ی محترمه ی اطفال شما را هم از اتاق خواب شنيده اند و خلاصه حال فرد داوطلب به اصطلاح نمايندگی در پی جمع آوری شهادتنامه از همسر خود و ديگر کسان است تا ثابت کند که صدای آخ و واخ شب تاسوعا مربوط به وی نبوده و بتواند کانديد نمايندگی مجلس شورای اسلامی روضه خوان ها شود من اخلاقآ هيچ مراد بی ادبی ندارم. اما با اين بی معنويتی و غرورباختگی که اين نظام بر ايران حاکم کرده، می توانم تصور کنم که چنين عنصر مفلوک و غرور و شرف باخته ای حتی حاظر باشد که از مرد همسايه يک شهادتنامه بياورد تا بتواند وارد چنين مجلس سراسر ننگی بشود. يعنی مرد همسايه شهادت دهد که صدا در اتاق خواب منزل از ايشان بوده که نمی خواسته خانم اين داوطلب نمايندگی در خانه ی بيرون از شهر تنها بماند و بترسد و حال شما تصور کنيد که اين مرد همه چيز باخته می خواهد با ورود به مجلس روضه خوان ها از حقوق اين مردم به دفاع بپردازد. ممکن است کسانی به آنچه نوشتم بخندند، ليکن اين گريه دارد نه خنده. زيرا، اين است حقيقت امروز ميهن ما نه اين گنده گويی های سی ساله تهی و بی مصرف. مملکت در دست اينان است. اينچنين عناصر همه چيز باخته هستند که بنام مقامات کشور من و شما ايران را در مجامع رسمی بين المللی نمايندگی می کنند نه من و شمای پرادعا اين آدم با اين شرف باختگی و سرسپردگی که نشان می دهد دارد، بدون شک دير يا زود به يکی از پايوران درجه يک اين رژيم مبدل خواهد شد، و ای بسا چند صباحی بعد هم به وزير و يا حتا رئيس جمهور ايران. من از روی راستی می نويسم که در برخورد با چنين مسائلی نه تنها نمی توانم بخندم، به راستی سوگند که آرزوی مرگ هم می کنم. چون حتا از انسان بودن خود نيز خجالت می کشم چه رسد به ايرانی بودن اما از همه ی اينها شرم آور تر و در عين حال نفرت انگيز تر اين است که عده ای هنوز هم در اين خيال باطل مانده اند که گويا ما مترقی ترين مردم آسيا باشيم و دارای هزاران هزار روشنفکر و متفکر و اديب و انديشه پرداز و شاعر و عنصر سياسی مدرن و پيشرو مردم عوام ما آذری ها
ضرب المثلی دارند که می گويد:
«تو که ادعای بسيار چريدن داری، پس چرا
دمبه نداری آخر!»
مگر جز اين است که استقرار و وماندگاری اين رژيم عنتر ها به دليل همان دمبه
نداشتن انديشمندان بزرگ ما است، شايد هم...!؟ حقيقت تلخ اين است که اين
دکتر هايی هم که ما در اين سوی داريم از نظر عقل و شعور در حد همان دکتر شمقدری
و دکتر انبارلويی و دکتر الله کرم ...های رژيم هستند اما اين انديشمند آن اندازه شعور نداشته که حتی همين انديشمند خواندن خويش را هم اينگونه نازل و کودکانه ننويسد. بگونه ای که غير مستقيم نوشتنش از مستقيم نوشتن هم روشن تر و مهوع تر باشد ديگر اينکه، اين مرد مثلآ انديشمند در همين چند جمله بخوبی نشان داده، ضمن اينکه آشنايی اش به قواعد دستوری حتی در حد يک کودک دبستانی هم نيست، اصلآ املا و انشای فارسی را هم نمی داند اين واژه مرکب خيلی ساده «خودرای» را بصورت جدا نوشتن و جامعه ای است را «جامعه ايست»! نوشتن ديگر چگونه املا انشايی است آخر! آنهم از سوی کسی که خود را يک انديشمند می خواند و کتاب روشنفکری می نويسد و در سايت ايرانيان برای کتاب خود تبليغ می فرمايد به ميزان آشنايی اين ابرانديشمند نويسنده و لابد پژوهشگر به فن نگارش توجه بفرمائيد: «انقلاب سفيد را سکه زدند و جارش را می زدند»! من که درهيچ کجای اين چند زبان بيگانه ای که می دانم هرگز نديده ام که انقلاب و دگرگونی فرهنگی و اجتماعی را به (ضرب زدن سکه) تشبيه کنند گذشته از اين، جارزدن ضربه سکه ديگر چه صيغه ای است. آنهم بصورت بسيار ناموزون و زشت «جارش»! نوشتن. آيا اين، استفاده از استخاره بجای استعاره در نگارش نيست که ناشی از بی سوادی محض است. براستی که دهان آدمی از اينهمه فهم و کمالات ابرانديشمندان ملاباز ما باز می ماند از همه ی اينها شگفت انگيز تر اما آوردن جمله ی «فرمانروايی که برگزيده مردم نباشد» است ! که مراد ايشان از فرمانروای برگزيده، لابد بيان دموکراسی خواهی است. در حاليکه دموکراسی اصلآ به معنای نفی سيستم فرمانروايی است نه برگزيدن يک فرمانروا. واژه فرمانروا يک واژه پيشامدرن است که خاص دوران استبداد است. هيچ فرمانروايی هم در تاريخ برگزيده مردم نبوده خلاصه، چنانچه ما امروز اسير ولايت فقيه و چشم درآوردن و دست و پا بريدن ... هستيم؛ هيچ جای شگفتی ندارد. وقتی انديشمندان و کتاب نويسان ملتی تا اين اندازه ناآگاه و بی سواد باشند، چگونه می توان انتظار حکومت بهتری را داشت اين مرد هشتاد و اندی ساله که حال از فرمانروايی برگزيده داد سخن می دهد، جزو همان ابرانديشمندانی است که خمينی را به فرمانروايی برداشتند. اين مرد فراری از دست حکومت خودساخته، هنوز هم نفهميده که افرادی چون او استحقاق بيش از همين حکومتی را ندارند که خود بر سر کار آوردند. آن حکومت پيشرو و آزاد و مدرن که به ايرانيان نادانی چون وی شرف و آبرو ارزانی کرده بود اصلآ به گروه خونی چنين عناصری نمی خورد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Aside from Meir Dagan head of the Mossad, Prime Minister Olmert and cabinet and senior IDF commanders, no one else was informed. The information was later transferred to leading US Administration officials who first doubted the information. Later however it became clear that Syria was intent on surprising Israel with a devastating attack. Israel acted and thwarted the "Syrian surprise," the details were reported in the world media.09/17/07
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||