|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به هر روی، از آنجا که من هيچ و هرگز موضوع متن هايم را تغيير نمی دهم، ولو اگر کاملآ هم اشتباه کرده باشم، اين متن را هم تغيير نمی دهم. فقط مانند هميشه با پذيرش مسئوليت اين کم توجهی، از خوانندگانم بسيار بسيار پوزش می خواهم. چه که من پيش از اينهم در دو نوشته ی خود اشتباه کرده و پوزش خواسته ام يکی آنکه در آخرين نمايش گماردن پادو (رئيس جمهور) برای علی خامنه ای، پيش بينی کردم که رفسنجانی برنده خواهد شد که احمدی نژاد بدين شغل شريف رسيد، ديگر آنکه در يک نوشته خود در کنار رد باور ها و کيستی سياسی اکبر گنجی، اما او را يک لائيک خواندم که آن نيز پاک اشتباه بود. از ديد من اشتباه کردن مهم نيست. هر کسی ممکن است اشتباه کند. بی اشتباه ها فقط مردگانند. زنده ها که دستی به کار دارند هميشه می توانند اشتباه کنند. مهم راستی و سلامت اخلاق است ما بايد شهامت پذيرش اشتباهات خود را داشته باشيم. دلير و راستکردار باشيم تا خود و فرهنگ خويش را به پلشتی نيالاييم. يعنی مجبور نشويم برای توجيه يک اشتباه خود هزاران دروغ زشت و کثيف تحويل مردم دهيم. در راه بی بازگشتی قدم گذاريم که در پايان چيزی جز ننگ برای خودمان و تباهی و تيره روزی برای ملتمان به ارمغان نياورد. بايد توجه کرد که توجيه اشتباه از سوی يک روشنگر و نويسنده و عنصر سياسی تفاوت های بنيادينی با توجيه يک فرد عادی دارد. اين توجيه يک خيانت محض به ملک و ملت است. چرا که می تواند کشور و ملتی را به نيستی سوق دهد. چنانکه بدبختانه حال هم همين گونه شده است در باره گنجی همينجا اينرا نيز بياورم که درود بر او که دستکم به من يکی اين درس گرانبها را آموخت که ديگر هرگز و هرگز نبايد به مريدان روح الله خمينی پليد اعتماد کنم. ولو اينکه برای نشان دادن تربيت يافتگی خود، خويشتن را از بالای يک ساختمان بلند به زير پرتاپ کنند و خود را از چهار دست و پا عليل سازند اکبر گنجی نيک نشان داد که هرکسی که
حتی قطره ای هم از آن
لجنزار متعفن ولايت نوشيده باشد، تا ابد روانش آلوده می
ماند. ولو که حتی آب ده اقيانوس هم که به کام ريزد، ميليونها کتاب روشنفکرانه
هم که بخواند و ولو اينکه
اصلآ شبان و روزان در خدمت و
مصاحبت کسانی چون ولتر و کانت و راسل هم که باشد. گنجی به من ياد داد که يک پاسدار
فدايی پيشين خمينی، هميشه
و تا دم مرگ همان پاسدار حزب الهی می ماند. از اينروی هم،
من از آن اشتباه خود خيلی آموختم. انصافآ
هم آن
درس را مديون اين بچه پاسدار هستم
درد اصلی اينجا است که ديگر اينچنين شخصيّت هايی هيچ بديلی هم ندارند. زيرا حال سی سالی می شود که ديگر نه تنها حتی يک بوته ی چشم نواز هم در باغ علم و ادب ايران از خاک سر برنياورده، بلکه هر گل و گياه و درخت زيبا و خوش عطر و بارآوری هم که در آنجا با خون جگر ببار آمده بود، يکی پس از ديگری از ميان رفته و يا در حال فسردن و مردن است برخی که با ضرب تبر و داس ضحاکيان خردکش و دانش ستيز بر زمين افتادند، برخی از بی آبی خشک شدند و برخی ديگر هم که در جوانی لگدمال و پير شده و از ميان رفتند. باغ و گلستان علم و هنر و ادب ايران ديگر باغبانی ندارد که چيزی در آن سبز شود در اين باغ سوخته حال در بهترين حالت هم همين بوته های زشت و خاردار به وجود می آيند. همين شخصيّت های خود بی شخصيتی چون عبدالله شهبازی ها و ناصر پور پيرار ها و حسين شريعتمداری ها و صفار هرندی ها و ده نمکی ها. نه آدميّت ها و طلعت بصاری ها و مينوچهرفرهنگی ها و شجاع الدين شفا ها و نادرپور ها و سعيدی سيرجانی ها و ايران درودی ها و فروغ و فريدون و پوران فرخ زاد ها و صد ها و صد ها تن ديگر اديب و هنرمند بی همتا که همگی پرورش يافته فقط همان پنج دهه بودند. بويژه همين استاد آدميّت که درست در همان سال برآمدن رضا شاه بزرگ ديده بر هستی گشوده بود. همان پنجاه و سه سالی که از ديد من درخشان ترين فصل تاريخ ما از قادسيه اول تا سال پنجاه و هفت بود هر چه بود دردا که فريدون آدميّت انديشمند هم رفت. آن زنده ياد شخصيتی بزرگ و چند بعدی بود که فقدانش براستی برای ايران دوستان و اهل انديشه ی ميهن ما غم بسيار بزرگی است. وی جدای از اينکه انسانی فرهيخته و بزرگ بود، جز آنکه يکی از پاکدامن ترين رجال سياسی عصر پهلوی بشمار می رفت، صرفنظر از اينکه آثارش مرجع تمام پژوهشگران تاريخ نوين و عصربيداری بحساب می آيد، انسان دانشمند و مدرنی بود که مکتبی نوين را هم در ايران پايه ريزی کرد. در زمينه آثار بجای مانده از او هم، اگر نوشته شود که آدميّت پس از ابوالفضل بيهقی بزرگترين مورخ ايران بود، گزافه نخواهد بود از آنجا که فریدون آدمیت نخستين کسی است که از شيوه های نوين و مدرن در تاريخنگاری ايران استفاده کرده و راهی نوين را در اين زمينه در ميهن ما گشوده، او را بايد پدر تاريخنگاری نوين ايران نيز به حساب آورد. زيرا تا پيش از او، تمامی آنچه که ما بنام تاريخ می شناسم، بيش و پيش از آنکه حالت تاريخنگاری علمی را داشته باشند، به نقالی و قصه سرايی شباهت دارند. در پاره ای موارد هم که حالت احکام بيدادگاه های همين روضه خوان ها را يعنی نقال و قصه گويی بنام مثلآ مورخ نشسته است و بی توجه به زمينه های تاريخی و فرهنگی و اجتماعی رخداد های تاريخی، فقط با نقل رخداد ها به صورت رمان، چند چهره را مثبت و چند تن ديگر را منفی و خرابکار و ضد انقلاب دانسته و در مورد آنها حکم صادر کرده. غالبآ هم بدون مدرک و مستندات تاريخی معتبر و صرفآ از روی شنيده ها و شايعات بی اندک توجهی بدين اصل پايه ای در تاريخنگاری نوين و علمی که هر رخداد تاريخی و برآمدن چهره ای، اساسآ معلول يک سری زمينه ها و کمبود های تاريخی فرهنگی اجتماعی است. بهترين نمونه ی اين نقال و حاکم شرع هم همين مهندس بهرام مشيری است. فردی که منزلت و جايگاه يک مورخ را تا حد يک حاکم شرع فحاش و بدهان و بی رحم چون شيخ صادق خلخالی بزير کشيده شايد همين سخن آدميّت خود گويای همه چيز باشد که « مورخانی که روح تاريخ و زمان را درک نمی کنند، می کوشند هر واقعه ای را به صورتی کج و کوله درآورند ، مگر در قالب ايدئولوژی ورشکسته خويش بگنجانند» مراد وی از اشاره به «روح تاريخ» در حقيقت همان زمينه ها است که آوردم. چه که رخداد های تاريخی و ظهور شخصيّت های تاريخی خود معلول هستند نه علت. حال آنها پس از ظهور چگونه منشأ يک سری تحولات مثبت يا منفی می شوند، حکايتی دگر دارد و بحثی جداگانه می طلبد باری، آدميت اما چون خود شيوه های نوين اين دانش را به خوبی فرا گرفته بود، نخستين پژوهشگر ايرانی بود که در آثار خود پيش از آنکه به چگونگی رخداد ها اهميّت دهد، بحث چرايی (ديالکتيک) های رخداد های تاريخی را در آثار خود برجسته ساخت. با فراچشم داشت همين مبانی جديد هم بود که آثار خود را به شکلی تدوين نمود که رنگ فلسفی بخود گرفتند مثلآ برای آدميّت اصلآ زياد مهم نبود که ستار خان چگونه تيراندازی می کرد، سپهدار از کدام طرف سوار اسب خود می شد و يا سردار اسعد چه زمانی به دروازه های شهر تهران رسيد، آنچه وی می خواست نشان دهد، زمينه های چرايی ايستادگی ستار خان، پيش زمينه های چرايی پشت کردن تنکابنی به محمدعلی ميرزا و ملتخواه شدن وی و زمينه های تاريخی و اجتماعی گرويدن اقوام بختياری به جنبش مشروطه بود. و اين يعنی پايه ای ترين اصول تاريخنگاری نوين در جهان امروز به هر روی از آنجا که من خود را بسيار وامدار آن استاد بزرگ تاريخ ايران می دانم، از خبر مرگ وی بسيار غمگينم. زيرا حال که به گذشته نگاه کرده و دوران جوانی خود را مرور می کنم، به اين نتيجه می رسم اينکه من هرگز ملا باز نشدم و انقلاب را نپذيرفته و از زنده ياد بختيار دفاع کردم، تا اندازه زيادی در اثر مطالعه ی آثار آن انديشمند بزرگ بوده. همينطور مطالعه ی آثار کسروی تبريزی و داستان چگونگی ذبح اسلامی شدن آن ابرروشنگر بزرگ هم ميهن شک هم ندارم که اگر مثلآ روشنفکران ما هم بجای خواندن آثار
صد من يک غاز ترجمه اشتباه کمونيستی، يا چرت و پرت های شاملو فقط و فقط آثار
همين دو انديشمند را می خواندند، به نيکی هم آزادی و دموکراسی را می شناختند و
هم ضديّت ريشه ای ملا ها، اين قشر انگل با آزادی را. با آن شناخت هم هرگز غلام
حلقه بگوش روح الله خمينی، شاگرد پليد آن شيخ نوری پليد تر از خودش نمی شدند که
ايرانی را به اين روز سياه بنشانند یکی انفصال و تفکیک مطلق قدرت دولت از قدرت روحانی. این امر با اصلاح دین آغاز گردید و با ترقیات مادی و پیشرفت های علمی که تصورات مابعد الطبیعه را در سیاست مدرن درهم فروریحت تکمیل شد. دوم به وجود آمدن طبقة متوسط مردم. این امر با انقلابهای تجاری و صنعتی و آثار عمیق و دامنه داری که به در به وجود آوردن طبقة متوسط و از بین رفتن اشرافیت به جای گذاشت تحقق یافت و طبقه متوسط به عنوان حافظ و ستون حکومت دموکراسی ظهور کرد شرط سوم هوشیاری مردم به حقوق فردی و انتباه اجتماعی افراد نسبت به مسئولیت مدنی و سیاسی و آمادگی آنها در دفاع از حقوق خود. این امر باتوسعه تعلمیات عمومی وتربیت ملی و مدنی وایجاد تشکیلات حزبی تامین گردید. تکامل حکومت ملی و بقای آن در حقیقت نتیجة وجود این شرایط اصلی و پیوند آنها با یکدیگر است. هر جا این سه شرط اصلی جمع نگردید در آن دیار اصول دموکراسی رونقی نیافت». فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، چاپ اميرکبير سال 1340 در هر حال، پس از مينوچهر فرهنگی، فريدون آدميّت هم رفت. دردا که ايران در دست انيرانيان است و دست ما از ايران کوتاه، که دستکم بتوانيم يک بزرگداشت شايسته و درخور برای اين دو بزرگمان برگزار کنيم. ياد هر دوی اين خردورزان فرهنگ پرورگرامی باد که ايرانيان نسل پس از نسل از ايشان به نيکی ياد خواهند کرد. اميد اين می تواند بود که رفتن فرهنگی و آدميّت، تلنگری به فرهنگ و آدميّت خفته ی بعضی باشد که تا ايران بکلی از ميان نرفته بخود آيند. همين ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خویشکاوی؛ الفبای « خود بودن » است
دوست
می داشتم من که روزگاری، چپ «اندرقیچی» بوده ام، و اکنون، ایران، ملیت ایرانی،
هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسیته روان
و اندیشه ام را آکنده اند، می توانستم بی شرمزدگی سر بالا کنم و بگویم «با آن
که سلطنت طلب نیستم، اما از این شاهزاده ی شجاع و ایراندوست پشتیبانی می کنم و
هرچه دارم، - از جمله جانم را- در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک می
گذارم.»
خطر جنگ هيچ کم نشده سکانداران کشتی سياست ايالات متحده و
اسرائيل در يکی ـ دو هفته ی گذشته سفر هايی انجام داده و سخنانی را بر زبان
آورده اند که از همگی آنها بوی جنگ به مشام می رسد من چند سال است که اين باور را داشته و دارم چنانچه دولت امريکا نتواند اين رژيم را به معنای راستين کلمه به تسليم کامل وادارد که در آن صورت هم رفتن اين رژيم به شکلی ديگر حتمی است، بی هيچ ترديدی آنرا با حمله ی نظامی از پای خواهد افکند. تفاوتی هم نمی کند که چه فردی و از کدام يک از دو حزب آن کشور به رياست جمهوری دست يابد بايد خوب به سخنان مادلن البرايت دموکرات با وويس اوف آمريکا دقيق شد. اولبرايت مثلآ کندرو دموکرات نيز در مورد سرانجام کار آمريکا با رژيم روضه خوام ها، به درستی همان سخنانی را می گويد که ديک چينی مثلآ تندرو و جمهوری خواه می گويد، فقط با سود بردن از واژگانی نرم تر و جمله بندی هايی شيک تر از مثلآ نئوکان های جنگ طلب. فايل صوتی اين مصاحبه همچنان بر روی سايت بخش فارسی صدای امريکا موجود است من اصلآ اين باور را دارم که در صورت پيروزی دموکرات ها در انتخابات پيش رو برای رياست جمهوری، اتفاقآ اين خطر چند برابر خواهد شد. اين باور را هم در نوشتار های چند سال اخيرم مرتبآ آورده ام. چون رئيس جمهور دموکرات اگر وارث مشکلات جنگ عراق بشود که خواهد شد، اما بار مسئوليت آنرا بر روی دوش خود احساس نکرده و نسبت به جرج بوش خيلی جسور تر با جمهوری ملا ها برخورد خواهد کرد به هر روی، از آنجا که از ديد من اين
امر برای ما بسيار مهم و حتا حياتی است، ابتدا می خواستم مطلبی در اين باره
بنويسم، ليکن چون اين موضوع را قبلآ در يک گفتگو در اندازه ی حوصله و توان خوب
باز کرده بودم، حال
بخش مربوط به جنگ
احتمالی در آن گفتگو را يکبار ديگر هم بر روی سايت قرار می دهم. چه که ممکن
است پاره ای از هم ميهنان به دليل بلند بودن آن گفتگو، آن
پاره را بگونه ای گذرا
خوانده و يا اصلآ نخوانده باشند سحر تحويلی: به نظر شما آیا حمله ی نظامی آمریکا علیه ایران را باید جدی گرفت؟ آیا میهنمان بار دیگر در آتش خانمان سوز جنگ به ورطه نابودی کشیده خواهد شد؟ امير سپهر: بايد توجه داشت که اين نظام حال يک فلسفه وجودی دارد که آنهم دشمنی با آمريکا است. البته اين دشمنی هم کاملآ ساختگی است. چه که جمهوری اسلامی نه دليلی منطقی برای اين دشمنی دارد، نه ميل به درگيری جدی و نه اساسآ کوچکترين توان مقابله ی رو در رو و جدی. بزرگترين ضرباتی که اين نظام می تواند به آمريکا بزند که می زند، از همين کار های ايذايی و ايجاد اخلال نمی تواند فراتر رود. از همين واداشتن حماس و جهاد اسلامی فلسطين به ترقه پرانی به اسرائيل و ويروس صلح شدن، واداشتن حزب الله لبنان به آزار اسرائيل و ايجاد اخلال در روند سياسی کشور خود، آموزش و تجهيز آدمکشان و فرستادن آنها به درون عراق و فرستادن سلاح برای طالبان افغانستان. اين همه ی آن توانی است که رژيم اسلامی دارد. تمام اين جار و جنجال ها، مردم را به صحنه آوردن ها، موضع طلبکارانه داشتن ها، رجز خوانی کردنها و خود را مطرح ساختن و کسب مشروعيّت کردن ... همه و همه هم در سايه همان دشمنی تصنعی و اين موی دماغ شدن ها است که هم شکل می گيرد و هم امکان پذير می گردد. حتی پر رونق نگاهداشتن بازار نماز های پر فحش و فضيحت جمعه ها هم در گرو همين دشمنی تقلبی است. همچنان که جمهوری اسلامی حال حتی اين دوستان معدود و حاميان سست پايی که دارد را هم از راه همان ادای دشمن آمريکا در آوردن است که بدست آورده. بنابر اين سرشت، گوهر ايدئولژی و ساختار سياسی اين نظام حال بگونه ای است که سازش با آمريکا باعث خلع سلاح، پژمردگی، سکوت و در نهايت مرگ آن خواهد شد. پس اين نظام تا آنجا که بتواند اين حالت نه جنگ و نه صلح و دشمنی ساختگی را حفظ خواهد کرد که اصولآ تمام مشروعيّت و علت وجودی خود را مديون همين تئاتر کمدی اما خونبار و خطرناک است. از آنجا که اما اين بازی يک بازی تکنفره نيست، اگر آمريکا نخواهد که ديگر به آن ادامه دهد، رژيم تهران هم ديگر قادر به ادامه اين بازی نخواهد بود. و اين درست حالتی است که اينک در حال بوجود آمدن است. يعنی شواهد حکايت از اين دارد که گويا آمريکا ديگر به اين حقه ی رژيم و اشتباه خود پی برده باشد. به تبع آنهم برای به بن بست کشيدن و خلع سلاح طرف، به موضع گيری ها و سخنانی کاملآ نرم روی آورده. از اينروی هم به نظر می رسد که ديگر موسم اين ويروس شدن ها و دشمن بازی های تصنعی در حال بسر آمدن است. مادام که آمريکا موضعی چکشی داشت و تهديد می کرد، ميدان برای رژيم هم خيلی باز بود که جار و جنجال براه اندازد و حتی خرابکاری کند. جهان هم بدليل همان موضع سرسختانه ی آمريکا، اين جار جنجال ها و خرابکاری ها را مقابله به مثل دانسته و تاب می آورد. هر دو طرف را هم گناهکار اين دشمنی و خرابکاری ها بحساب می آورد. ليکن عقب نشينی تاکتيکی و زيرکانه ی آمريکا حال اوضاع را پاک دگرگون ساخته. بگونه ای که حال يک طرف که آمريکا باشد، مظلومانه از صلح و سازش سخن می گويد و طرف ديگر که رژيم روضه خوان ها باشد، ظالمانه از دشمنی. افزون بر آن، رژيم اسلامی ديگر توجيهی هم برای خرابکاری ندارد. اين در حالی است که آمريکا با ابزار های اقتصادی زيادی که در دست دارد، باهوشمندی تمام همچنان، حتی از پيش هم بيشتر مشغول خرابکاری و بزانو در آوردن حريف است. اما زير زيرکی و بی جار و جنجال و بگونه ای حتی خيلی موجه. در نتيجه، اين چرخش و مظلوم نمايی آمريکا حال عرصه مانور را برای رژيم تهران بسيار تنگ کرده. طوری که حتی ديگر يک ناسزا به حريف هم هزينه دار گشته. هر خرابکاری و حمله ی لفظی رژيم به آمريکا و اسر | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||