زاد گـــــــــــــــاه



دريچه ی ارتباطی  امير سپهر


برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

بهرام راد

سايه سعيدی سيرجانی

دکتر مير فطروس

منوچهر جمالی

آژاد شو، يار و مددکار صميميم

مهندس کوروش افهمی

هوشنگ معين زاده

کسروی تبريزی

سرباز کوچک

 

ايران ب ب ب

ميهنم

  E Mail = zadgah@hotmail.com

 

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

 <<<  بازگشت به برگ نخست

نوشته های مربوط به مانيفست

 

نوشته هايی درمورد حمله ی احتمالی آمريکا


  اشتباه مهم نيست، توجيه اشتباه است که خيانت محض است  

شرحی در مورد متن زنده ياد آدميّت
پس از انتشار متن مربوط به زنده ياد فريدون آدميّت که نامی هم از زنده ياد فرهنگی در آن به ميان آمده بود و چگونگی قتل وی، يکی از دوستان راستين، يک جوان برومند و ايرانيار بسيار صميمی و زحمتکش اما بی ادعا (سرباز کوچک)، آگاهيم داد که پليس اسپانيا خانمی برزيلی را به جرم قتل زنده ياد فرهنگی بازداشت کرده که گويا بيماری روانی دارد. البته گر چه موضوع قتل هنوز هم به درستی آشکار نشده، ليکن من از اين کم توجهی و کاهلی خود شرمنده ام. چه که بايد اين آگاهی را پيش از انتشار اين نوشته کسب می کردم

  به هر روی، از آنجا که من هيچ و هرگز موضوع متن هايم را تغيير نمی دهم، ولو اگر کاملآ هم اشتباه کرده باشم، اين متن را هم تغيير نمی دهم. فقط مانند هميشه با پذيرش مسئوليت اين کم توجهی، از خوانندگانم بسيار بسيار پوزش می خواهم. چه که من پيش از اينهم در دو نوشته ی خود اشتباه کرده و پوزش خواسته ام

يکی آنکه در آخرين نمايش گماردن پادو (رئيس جمهور) برای علی خامنه ای، پيش بينی کردم که رفسنجانی برنده خواهد شد که احمدی نژاد بدين شغل شريف رسيد، ديگر آنکه در يک نوشته خود در کنار رد باور ها و کيستی سياسی اکبر گنجی، اما او را يک لائيک خواندم که آن نيز پاک اشتباه بود. از ديد من اشتباه کردن مهم نيست. هر کسی ممکن است اشتباه کند. بی اشتباه ها فقط مردگانند. زنده ها که دستی به کار دارند هميشه می توانند اشتباه کنند. مهم راستی و سلامت اخلاق است

ما بايد شهامت پذيرش اشتباهات خود را داشته باشيم. دلير و راستکردار باشيم تا خود و فرهنگ خويش را به پلشتی نيالاييم. يعنی مجبور نشويم برای توجيه يک اشتباه خود هزاران دروغ زشت و کثيف تحويل مردم دهيم. در راه بی بازگشتی قدم گذاريم که در پايان چيزی جز ننگ برای خودمان و تباهی و تيره روزی برای ملتمان به ارمغان نياورد. بايد توجه کرد که توجيه اشتباه از سوی يک روشنگر و نويسنده و عنصر سياسی تفاوت های بنيادينی با توجيه يک فرد عادی دارد. اين توجيه يک خيانت محض به ملک و ملت است. چرا که می تواند کشور و ملتی را به نيستی سوق دهد. چنانکه بدبختانه حال هم همين گونه شده است

در باره گنجی همينجا اينرا نيز بياورم که درود بر او که دستکم به من يکی اين درس گرانبها را آموخت که ديگر هرگز و هرگز نبايد به مريدان روح الله خمينی پليد اعتماد کنم. ولو اينکه برای نشان دادن تربيت يافتگی خود، خويشتن را از بالای يک ساختمان بلند به زير پرتاپ کنند و خود را از چهار دست و پا عليل سازند

اکبر گنجی نيک نشان داد که هرکسی که حتی قطره ای هم از آن لجنزار متعفن ولايت نوشيده باشد، تا ابد روانش آلوده می ماند. ولو که حتی آب ده اقيانوس هم که به کام ريزد، ميليونها کتاب روشنفکرانه هم که بخواند و ولو اينکه اصلآ شبان و روزان در خدمت و مصاحبت کسانی چون ولتر و کانت و راسل هم که باشد. گنجی به من ياد داد که يک پاسدار فدايی پيشين خمينی، هميشه و تا دم مرگ همان پاسدار حزب الهی می ماند. از اينروی هم، من از آن اشتباه خود خيلی آموختم. انصافآ هم آن درس را مديون اين بچه پاسدار هستم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آدميّت، يکی از انديشمندان بی همتای عصر پهلوی 

امروز (چه در ایران و چه بیرون از ایران) نام آدمیت سرلوحه ی همه نوشته هایی است که درباره تاریخ فکر و حرکت مشروطه خواهی منتشر شده اند. و هر کس در این رشته قلم به دست گیرد، نمی تواند مدیون آثار او نباشد. ـ دکتر هما ناطق، استادم فریدون آدمیت چاپ سال 1376، صفحه ی 25
.......................................................

نوروز امسال را بيگمان بايد غم انگيز ترين نوروز پس از قادسيه دوم برای اهل انديشه به حساب آورد. چه که هنوز داغ جگرسوز کشته شدن مينوچهر فرهنگی، اين بهترين و پاک ترين اما بی ادعا ترين و به تبع آن گمنام ترين پاسدار فرهنگ ايران به دست نظام انيرانی و اشغالگر اندکی التيام نيافته بود که شوربختانه خبر مرگ فريدون آدميّت نيز در تهران بر اين سوزش درون افزوده گرديد

درد اصلی اينجا است که ديگر اينچنين شخصيّت هايی هيچ بديلی هم ندارند. زيرا حال سی سالی می شود که ديگر نه تنها حتی يک بوته ی چشم نواز هم در باغ علم و ادب ايران از خاک سر برنياورده، بلکه هر گل و گياه و درخت زيبا و خوش عطر و بارآوری هم که در آنجا با خون جگر ببار آمده بود، يکی پس از ديگری از ميان رفته و يا در حال فسردن و مردن است

برخی که با ضرب تبر و داس ضحاکيان خردکش و دانش ستيز بر زمين افتادند، برخی از بی آبی خشک شدند و برخی ديگر هم که در جوانی لگدمال و پير شده و از ميان رفتند. باغ و گلستان علم و هنر و ادب ايران ديگر باغبانی ندارد که چيزی در آن سبز شود

در اين باغ سوخته حال در بهترين حالت هم همين بوته های زشت و خاردار به وجود می آيند. همين شخصيّت های خود بی شخصيتی چون عبدالله شهبازی ها و ناصر پور پيرار ها و حسين شريعتمداری ها و صفار هرندی ها و ده نمکی ها. نه آدميّت ها و طلعت بصاری ها و مينوچهرفرهنگی ها و شجاع الدين شفا ها و نادرپور ها و سعيدی سيرجانی ها و ايران درودی ها و فروغ و فريدون و پوران فرخ زاد ها و صد ها و صد ها تن ديگر اديب و هنرمند بی همتا که همگی پرورش يافته فقط همان پنج دهه بودند. بويژه همين استاد آدميّت که درست در همان سال برآمدن رضا شاه بزرگ ديده بر هستی گشوده بود. همان پنجاه و سه سالی که از ديد من درخشان ترين فصل تاريخ ما از قادسيه اول تا سال پنجاه و هفت بود

هر چه بود دردا که فريدون آدميّت انديشمند هم رفت. آن زنده ياد شخصيتی بزرگ و چند بعدی بود که فقدانش براستی برای ايران دوستان و اهل انديشه ی ميهن ما غم بسيار بزرگی است. وی جدای از اينکه انسانی فرهيخته و بزرگ بود، جز آنکه يکی از پاکدامن ترين رجال سياسی عصر پهلوی بشمار می رفت، صرفنظر از اينکه آثارش مرجع تمام پژوهشگران تاريخ نوين و عصربيداری بحساب می آيد، انسان دانشمند و مدرنی بود که مکتبی نوين را هم در ايران پايه ريزی کرد. در زمينه آثار بجای مانده از او هم، اگر نوشته شود که آدميّت پس از ابوالفضل بيهقی بزرگترين مورخ ايران بود، گزافه نخواهد بود

از آنجا که فریدون آدمیت نخستين کسی است که از شيوه های نوين و مدرن در تاريخنگاری ايران استفاده کرده و راهی نوين را در اين زمينه در ميهن ما گشوده، او را بايد پدر تاريخنگاری نوين ايران نيز به حساب آورد. زيرا تا پيش از او، تمامی آنچه که ما بنام تاريخ می شناسم، بيش و پيش از آنکه حالت تاريخنگاری علمی را داشته باشند، به نقالی و قصه سرايی شباهت دارند. در پاره ای موارد هم که حالت احکام بيدادگاه های همين روضه خوان ها را

يعنی نقال و قصه گويی بنام مثلآ مورخ نشسته است و بی توجه به زمينه های تاريخی و فرهنگی و اجتماعی رخداد های تاريخی، فقط با نقل رخداد ها به صورت رمان، چند چهره را مثبت و چند تن ديگر را منفی و خرابکار و ضد انقلاب دانسته و در مورد آنها حکم صادر کرده. غالبآ هم بدون مدرک و مستندات تاريخی معتبر و صرفآ از روی شنيده ها و شايعات

بی اندک توجهی بدين اصل پايه ای در تاريخنگاری نوين و علمی که هر رخداد تاريخی و برآمدن چهره ای، اساسآ معلول يک سری زمينه ها و کمبود های تاريخی فرهنگی اجتماعی است. بهترين نمونه ی اين نقال و حاکم شرع هم همين مهندس بهرام مشيری است. فردی که منزلت و جايگاه يک مورخ را تا حد يک حاکم شرع فحاش و بدهان و بی رحم چون شيخ صادق خلخالی بزير کشيده

شايد همين سخن آدميّت خود گويای همه چيز باشد که « مورخانی که روح تاريخ و زمان را درک نمی کنند، می کوشند هر واقعه ای را به صورتی کج و کوله درآورند ، مگر در قالب ايدئولوژی ورشکسته خويش بگنجانند» مراد وی از اشاره به «روح تاريخ» در حقيقت همان زمينه ها است که آوردم. چه که رخداد های تاريخی و ظهور شخصيّت های تاريخی خود معلول هستند نه علت. حال آنها پس از ظهور چگونه منشأ يک سری تحولات مثبت يا منفی می شوند، حکايتی دگر دارد و بحثی جداگانه می طلبد

باری، آدميت اما چون خود شيوه های نوين اين دانش را به خوبی فرا گرفته بود، نخستين پژوهشگر ايرانی بود که در آثار خود پيش از آنکه به چگونگی رخداد ها اهميّت دهد، بحث چرايی (ديالکتيک) های رخداد های تاريخی را در آثار خود برجسته ساخت. با فراچشم داشت همين مبانی جديد هم بود که آثار خود را به شکلی تدوين نمود که رنگ فلسفی بخود گرفتند

مثلآ برای آدميّت اصلآ زياد مهم نبود که ستار خان چگونه تيراندازی می کرد، سپهدار از کدام طرف سوار اسب خود می شد و يا سردار اسعد چه زمانی به دروازه های شهر تهران رسيد، آنچه وی می خواست نشان دهد، زمينه های چرايی ايستادگی ستار خان، پيش زمينه های چرايی پشت کردن تنکابنی به محمدعلی ميرزا و ملتخواه شدن وی و زمينه های تاريخی و اجتماعی گرويدن اقوام بختياری به جنبش مشروطه بود. و اين يعنی پايه ای ترين اصول تاريخنگاری نوين در جهان امروز

به هر روی از آنجا که من خود را بسيار وامدار آن استاد بزرگ تاريخ ايران می دانم، از خبر مرگ وی بسيار غمگينم. زيرا حال که به گذشته نگاه کرده و دوران جوانی خود را مرور می کنم، به اين نتيجه می رسم اينکه من هرگز ملا باز نشدم و انقلاب را نپذيرفته و از زنده ياد بختيار دفاع کردم، تا اندازه زيادی در اثر مطالعه ی آثار آن انديشمند بزرگ بوده. همينطور مطالعه ی آثار کسروی تبريزی و داستان چگونگی ذبح اسلامی شدن آن ابرروشنگر بزرگ هم ميهن

شک هم ندارم که اگر مثلآ روشنفکران ما هم بجای خواندن آثار صد من يک غاز ترجمه اشتباه کمونيستی، يا چرت و پرت های شاملو فقط و فقط آثار همين دو انديشمند را می خواندند، به نيکی هم آزادی و دموکراسی را می شناختند و هم ضديّت ريشه ای ملا ها، اين قشر انگل با آزادی را. با آن شناخت هم هرگز غلام حلقه بگوش روح الله خمينی، شاگرد پليد آن شيخ نوری پليد تر از خودش نمی شدند که ايرانی را به اين روز سياه بنشانند

خوب به اين نوشته ی زنده ياد آدميّت توجه کنيد که وی چگونه با خرد و هوشمندی، به درستی اولين شرط اصلی دستيابی به دموکراسی و آزادی را در عدم دخالت دين و روحانيّت در سياست و حتی در رفرم دينی می داند، آنهم هفده سال پيش از آن بلوای شوم : «سیر تاریخ دموکراسی نشان می دهد که قوام و ثبات حکومت ملی منوط به سه شرط اصلی است

یکی انفصال و تفکیک مطلق قدرت دولت از قدرت روحانی. این امر با اصلاح دین آغاز گردید و با ترقیات مادی و پیشرفت های علمی که تصورات مابعد الطبیعه را در سیاست مدرن درهم فروریحت تکمیل شد. دوم به وجود آمدن طبقة متوسط مردم. این امر با انقلابهای تجاری و صنعتی و آثار عمیق و دامنه داری که به در به وجود آوردن طبقة متوسط و از بین رفتن اشرافیت به جای گذاشت تحقق یافت و طبقه متوسط به عنوان حافظ و ستون حکومت دموکراسی ظهور کرد 

شرط سوم هوشیاری مردم به حقوق فردی و انتباه اجتماعی افراد نسبت به مسئولیت مدنی و سیاسی و آمادگی آنها در دفاع از حقوق خود. این امر باتوسعه تعلمیات عمومی وتربیت ملی و مدنی وایجاد تشکیلات حزبی تامین گردید. تکامل حکومت ملی و بقای آن در حقیقت نتیجة وجود این شرایط اصلی و پیوند آنها با یکدیگر است. هر جا این سه شرط اصلی جمع نگردید در آن دیار اصول دموکراسی رونقی نیافت». فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، چاپ اميرکبير سال 1340

در هر حال، پس از مينوچهر فرهنگی، فريدون آدميّت هم رفت. دردا که ايران در دست انيرانيان است و دست ما از ايران کوتاه، که دستکم بتوانيم يک بزرگداشت شايسته و درخور برای اين دو بزرگمان برگزار کنيم. ياد هر دوی اين خردورزان فرهنگ پرورگرامی باد که ايرانيان نسل پس از نسل از ايشان به نيکی ياد خواهند کرد. اميد اين می تواند بود که رفتن فرهنگی و آدميّت، تلنگری به فرهنگ و آدميّت خفته ی بعضی باشد که تا ايران بکلی از ميان نرفته بخود آيند. همين

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خویشکاوی؛ الفبای « خود بودن » است
..............................
« تراژدی آزادی در ایرانزمین »
آریابرزن زاگرسی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهزاده ای که من دوست می دارم!
میرزا آقا عسگری، مانی

یک اهریمن بود که گفت «شاه باید برود!» پایش ایستاد، موفق هم شد. اما فرزند آن شاه که رفت هرگز نگفت «جمهوری اسلامی باید برود. پایش می ایستم و برای رفتنش مبارزه می کنم»... دوست می داشتم شاهزاده ی فرضی من تافته ی جدابافته نباشد و فکر نکند که مردم باید انقلاب کنند، رژیم اسلامی را براندازند، پایتخت را زیر پای او آب و جارو کنند، تاج و تخت را آماده کنند تا ایشان تشریف فرما شده و برتخت نشیند و تاج شاهی برسرنهد و فرمان براند

دوست می داشتم من که روزگاری، چپ «اندرقیچی» بوده ام، و اکنون، ایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسیته روان و اندیشه ام را آکنده اند، می توانستم بی شرمزدگی سر بالا کنم و بگویم «با آن که سلطنت طلب نیستم، اما از این شاهزاده ی شجاع و ایراندوست پشتیبانی می کنم و هرچه دارم، - از جمله جانم را- در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک می گذارم.»
دوست می داشتم
وهنوز هم دوست می دارم...
اما به من بگوئید این شاهزاده ی خیالی من کجاست؟!
تمام متن را اينجا بخوانيد >>>>>>>
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


   ! ای تباه گشتگان، چه جای خنده، که جای خون گريستن است 



 ! جدی نمی گيريد، نه
خوب به چهره ی اين فرهنگ آلوده بنگريد. ايستادگی و تهور اين زن دلاور هم ميهن در برابر فاشيسم و ارتجاع برای اين انسانهای بی فرهنگ چيزی در حد شوخی است. اين سفلگان پسمانده، هنوز هم خيال می کنند که غيرت و شرف و پايمردی فقط در بيضه است. در همانی که درازگوش بزرگترين آنها را دارد. ای کاش که بعضی از مردان ما هم يک تخمدان کوچک و کمی زنانگی داشتند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  خطر جنگ هيچ کم نشده   

سکانداران کشتی سياست ايالات متحده و اسرائيل در يکی ـ دو هفته ی گذشته سفر هايی انجام داده و سخنانی را بر زبان آورده اند که از همگی آنها بوی جنگ به مشام می رسد

من چند سال است که اين باور را داشته و دارم چنانچه دولت امريکا نتواند اين رژيم را به معنای راستين کلمه به تسليم کامل وادارد که در آن صورت هم رفتن اين رژيم به شکلی ديگر حتمی است، بی هيچ ترديدی آنرا با حمله ی نظامی از پای خواهد افکند. تفاوتی هم نمی کند که چه فردی و از کدام يک از دو حزب آن کشور به رياست جمهوری دست يابد

بايد خوب به سخنان مادلن البرايت دموکرات با وويس اوف آمريکا دقيق شد. اولبرايت مثلآ کندرو دموکرات نيز در مورد سرانجام کار آمريکا با رژيم روضه خوام ها، به درستی همان سخنانی را می گويد که ديک چينی مثلآ تندرو و جمهوری خواه می گويد، فقط با سود بردن از واژگانی نرم تر و جمله بندی هايی شيک تر از مثلآ نئوکان های جنگ طلب. فايل صوتی اين مصاحبه همچنان بر روی سايت بخش فارسی صدای امريکا موجود است

من اصلآ اين باور را دارم که در صورت پيروزی دموکرات ها در انتخابات پيش رو برای رياست جمهوری، اتفاقآ اين خطر چند برابر خواهد شد. اين باور را هم در نوشتار های چند سال اخيرم مرتبآ آورده ام. چون رئيس جمهور دموکرات اگر وارث مشکلات جنگ عراق بشود که خواهد شد، اما بار مسئوليت آنرا بر روی دوش خود احساس نکرده و نسبت به جرج بوش خيلی جسور تر با جمهوری ملا ها برخورد خواهد کرد   

به هر روی، از آنجا که از ديد من اين امر برای ما بسيار مهم و حتا حياتی است، ابتدا می خواستم مطلبی در اين باره بنويسم، ليکن چون اين موضوع را قبلآ در يک گفتگو در اندازه ی حوصله و توان خوب باز کرده بودم، حال بخش مربوط به جنگ احتمالی در آن گفتگو را يکبار ديگر هم بر روی سايت قرار می دهم. چه که ممکن است پاره ای از هم ميهنان به دليل بلند بودن آن گفتگو، آن پاره را بگونه ای گذرا خوانده و يا اصلآ نخوانده باشند
...............................................................................

سحر تحويلی: به نظر شما آیا حمله ی نظامی آمریکا علیه ایران را باید جدی گرفت؟ آیا میهنمان بار دیگر در آتش خانمان سوز جنگ به ورطه نابودی کشیده خواهد شد؟

امير سپهر: بايد توجه داشت که اين نظام حال يک فلسفه وجودی دارد که آنهم دشمنی با آمريکا است. البته اين دشمنی هم کاملآ ساختگی است. چه که جمهوری اسلامی نه دليلی منطقی برای اين دشمنی دارد، نه ميل به درگيری جدی و نه اساسآ کوچکترين توان مقابله ی رو در رو و جدی. بزرگترين ضرباتی که اين نظام می تواند به آمريکا بزند که می زند، از همين کار های ايذايی و ايجاد اخلال نمی تواند فراتر رود.

از همين واداشتن حماس و جهاد اسلامی فلسطين به ترقه پرانی به اسرائيل و ويروس صلح شدن، واداشتن حزب الله لبنان به آزار اسرائيل و ايجاد اخلال در روند سياسی کشور خود، آموزش و تجهيز آدمکشان و فرستادن آنها به درون عراق و فرستادن سلاح برای طالبان افغانستان. اين همه ی آن توانی است که رژيم اسلامی دارد.

تمام اين جار و جنجال ها، مردم را به صحنه آوردن ها، موضع طلبکارانه داشتن ها، رجز خوانی کردنها و خود را مطرح ساختن و کسب مشروعيّت کردن ... همه و همه هم در سايه همان دشمنی تصنعی و اين موی دماغ شدن ها است که هم شکل می گيرد و هم امکان پذير می گردد. حتی پر رونق نگاهداشتن بازار نماز های پر فحش و فضيحت جمعه ها هم در گرو همين دشمنی تقلبی است. همچنان که جمهوری اسلامی حال حتی اين دوستان معدود و حاميان سست پايی که دارد را هم از راه همان ادای دشمن آمريکا در آوردن است که بدست آورده.

بنابر اين سرشت، گوهر ايدئولژی و ساختار سياسی اين نظام حال بگونه ای است که سازش با آمريکا باعث خلع سلاح، پژمردگی، سکوت و در نهايت مرگ آن خواهد شد. پس اين نظام تا آنجا که بتواند اين حالت نه جنگ و نه صلح و دشمنی ساختگی را حفظ خواهد کرد که اصولآ تمام مشروعيّت و علت وجودی خود را مديون همين تئاتر کمدی اما خونبار و خطرناک است.

از آنجا که اما اين بازی يک بازی تکنفره نيست، اگر آمريکا نخواهد که ديگر به آن ادامه دهد، رژيم تهران هم ديگر قادر به ادامه اين بازی نخواهد بود. و اين درست حالتی است که اينک در حال بوجود آمدن است. يعنی شواهد حکايت از اين دارد که گويا آمريکا ديگر به اين حقه ی رژيم و اشتباه خود پی برده باشد. به تبع آنهم برای به بن بست کشيدن و خلع سلاح طرف، به موضع گيری ها و سخنانی کاملآ نرم  روی آورده.

از اينروی هم به نظر می رسد که ديگر موسم اين ويروس شدن ها و دشمن بازی های تصنعی در حال بسر آمدن است. مادام که آمريکا موضعی چکشی داشت و تهديد می کرد، ميدان برای رژيم هم خيلی باز بود که جار و جنجال براه اندازد و حتی خرابکاری کند. جهان هم بدليل همان موضع سرسختانه ی آمريکا، اين جار جنجال ها و خرابکاری ها را مقابله به مثل دانسته و تاب می آورد. هر دو طرف را هم گناهکار اين دشمنی و خرابکاری ها بحساب می آورد. ليکن عقب نشينی تاکتيکی و زيرکانه ی آمريکا حال اوضاع را پاک دگرگون ساخته.

بگونه ای که حال يک طرف که آمريکا باشد، مظلومانه از صلح و سازش سخن می گويد و طرف ديگر که رژيم روضه خوان ها باشد، ظالمانه از دشمنی. افزون بر آن، رژيم اسلامی ديگر توجيهی هم برای خرابکاری ندارد. اين در حالی است که آمريکا با ابزار های اقتصادی زيادی که در دست دارد، باهوشمندی تمام همچنان، حتی از پيش هم بيشتر مشغول خرابکاری و بزانو در آوردن حريف است. اما زير زيرکی و بی جار و جنجال و بگونه ای حتی خيلی موجه.

در نتيجه، اين چرخش و مظلوم نمايی آمريکا حال عرصه مانور را برای رژيم تهران بسيار تنگ کرده. طوری که حتی ديگر يک ناسزا به حريف هم هزينه دار گشته. هر خرابکاری و حمله ی لفظی رژيم به آمريکا و اسرائيل حال، افزون بر اينکه انزوای بيشتری می آورد، به مستحکم تر شدن اتحاد دشمن با متحدان اينسوی آتلانتيک خود نيز می شود. بد تر از همه اينکه، رژيم اينک با هر پريدن به آمريکا و اسرائيل و خرابکاری، هم در نزد افکار عمومی جهان بويژه مردم ايالات متحده، حمله ی به خود را موجه تر می سازد و هم  اينکه راه را برای اين دو دولت برای حمله هموار تر می سازد.

در نتيجه، رژيم تهران حال يا بايد راه يک جنگ راستين را برگزيند که بر خلاف رجز خوانی هايش، خود نيز می داند حتی توان مقابله با يک شيخ نشين را هم ندارد چه رسد به مقابله با آمريکا و اسرائيل، يا اينکه تن به سازش دهد. هر دو اين گزينه ها هم از ديد من به سقوط آن خواهد انجاميد. در حالت جنگ اين رژيم خيلی سريع تر از آنکه بتوان فکرش را کرد سقوط خواهد کرد، حتی بسيار سريع تر از نظام صدام حسين. در حالت سازش هم، بدون شک به تدريج از پای خواهد افتاد.

اين رژيم با بازگشوده شدن سفارت آمريکا در تهران که برسميّت شناختن اسرائيل و دست برداشتن از فتنه گری در جهان و آمد و شد آزادانه عکاسان و خبرنگاران خارجی به ايران از تبعات حداقلی آن خواهد بود، ديگر اصلآ رژيم جمهوری اسلامی نخواهد بود که بتواند زياد هم دوام آرد. اگر هم سازش نکند آمريکا بدون شک ايران را خواهد زد. حال چه هيلاری کلينتون و اوباما رئيس جمهور باشند، چه جان مک کين.

همينجا اين شرح را بياورم که من اين ادعای جنگ طلب بودن نئو کان ها و صلح طلب بودن دموکرات ها را هيچ قبول ندارم. درست که آمريکا دو جناح دارد و هريک از آن جناح ها هم شيوه های ويژه ای برای اداره ی کشور، ليکن ساختار سياسی آمريکا بگونه ای است که سياست های کلان آن کشور، بويژه سياست خارجی آن، بيشتر در لابی های پشت صحنه و از سوی نهاد هايی تقريبآ ثابت شکل می گيرد. به علت همين ساختار هم، من هيچ باور ندارم که انتخابات و رفتن اين حزب و بر سر کار آمدن آن رئيس جمهور تغييراتی اساسی را در ترکيب پشت صحنه سياست آن کشور سبب ساز شود. دفاع از منافع ملی آمريکا در سرلوحه ی برنامه های هر دو جناح است.

آن کشور نشان داده که چنانچه از سوی قدرتی بطور جدی احساس خطر کند، در بند هيچ چيزی نمی ماند و حتمآ آنرا می کوبد، با هر هزينه ای هم که باشد. حال چه دموکراتها بر سر کار باشند چه نئو کنسرواتيو ها. باور من اين است که برداشتن رژيم روضه خوان ها در دستور کار سياست خارجی ايالات متحده است، صرفنظر از اينکه کدام جناح بر سر کار باشد.

اين جار و جنجال ها در چند ماهه ی آخرين بر سر جنگ عراق، بيشتر يک امر داخلی و انتخاباتی است، نه اينکه دموکرات ها خواهان حفظ رژيم ايران باشند و جمهوری خواهان نه. دست جرج بوش بعلت مشکلاتی که در عراق پيش آمد بسته شد. ورنه آمريکا خيلی پيش از اينها کار اين رژيم را ساخته بود. بدون ترديد هم دموکراتها هم حتی در اين کار تشريک مساعی می کردند.

با اين شرح، به باور من، کسانی که خيال می کنند با تمام شدن دوران رياست جمهوری جرج بوش احتمال يک حمله ی نظامی آمريکا به ايران هم از ميان خواهد رفت، تحليلشان درست يکصد و هشتاد درجه واژگون است. زيرا آمدن يک رئيس جمهور جديد و تازه نفس اتفاقآ اين خطر را دستکم چند برابر تشديد خواهد کرد. چه که رئيس جمهور بعدی، هم زمان کافی خواهد داشت، هم از بابت اين ناکامی ها يک دهم جرج بوش تحت فشار افکار عمومی بين المللی نخواهد بود و هم اينکه چون جرج بوش اين فشار های خرد کننده داخلی قدرت تصميم گيری در اين مورد را برايش بسيار دشوار نخواهد ساخت. در نتيجه به باور من رئيس جمهور بعدی هر کس و از هر جناحی که باشد، اگر نتواند اين رژيم را از فتنه گری و خرابکاری باز دارد، بدون شک آنرا با يک حمله ی نظامی از پای خواهد افکند.  

واژه ی مرکب از پای افکندن را دانسته از اينروی آوردم که اين مهم را هم بيان کرده باشم که مباد پاره ای بپندارند که حملات آمريکا تنها محدود به زدن چند نيروگاه نيم ساخته اتمی و مراکز نظامی خواهد بود. ديده شدن هواپيما های آمريکايی در آسمان ايران، از نظر من يعنی تمام شدن کار جمهوری اسلامی در ايران. چون شک ندارم آمريکا اگر بيايد، تا براندازی کامل اين رژيم پيش خواهد رفت.

آن کشور حال بسيار پخته تر از آن است که با چند حمله ی محدود، لانه بحران را باقی گذارد و به آن حتی مشروعيّت بيشتر هم هديه کند. در نتيجه من خيال می کنم که، خطر يک جنگ پر هزينه متاسفانه نه تنها از ميان نرفته، بلکه احتمال وقوع آن در آينده بيشتر هم خواهد شد. يعنی با پايان دوران جرج بوش که من دلايل آنرا نيز آوردم.

اينهمه اما، گمانه زنی های شخص من بر اساس فاکتهايی است که می بينم و حس می کنم. شايد هم پاک در اشتباه باشم. يا يک رخداد غير منتظره در همين ماههای پيش روی، همه چيز را دگرگون سازد. مانند يک خيزش همگانی، که با توجه به روحيه ی ملی بی حساب و کتاب مردم ما ابدآ دور از انتظار نمی نمايد.

به نظر شما دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی می تواند متضمن ادامه حیات این رژیم برای همیشه باشد؟

امير سپهر: هدف تمامی اين جان کندنهای رژيم در راه دستيابی به سلاح اتمی، برای رسيدن به چند هدف از يک راه است. که من اينجا فقط به دوتايی از آنها اشاره می کنم که به پرسش شما مربوط می شود.

از ديدگاه اين رژيم، دستيابی به سلاح اتمی نشان توانمندی و اقتدار آن خواهد بود. در درون برای به رخ کشيدن اين توانمندی و کسب مشروعيّت از مردم و در برون برای نشان دادن اين اقتدار برای مصون نگاهداشتن خود از حمله ی نظامی ايالات متحده ی آمريکا. زيرا که رژيم در حال حاظر هم فقط حيات خود را از اين دو سوی در خطر می بيند.

آنچه به مورد نخست باز می گردد، مجهز شدن اين نظام حتی به هزار بمب اتم هم در حالت يک خيزش مردمی هيچ کمکی به بقای آن نخواهد کرد. همانگونه که نتوانست به رژيم های بلوک شرق ياری رساند، بويژه به رژيم اريش هونيکر در آلمان خاوری که کشورش اصلی ترين انبار سلاحهای اتمی و موشکی بلوک کمونيست بود و در واقع فروپاشی کمونيسم در اروپای خاوری هم با سقوط ديوار برلين در آنجا تکميل شد.

رژيم يک کشور که نمی تواند مردم بپا خاسته خود را با سلاح اتمی بمباران کند. البته ما نبايد مورد استثنايی حلبچه را از ياد ببريم که تلفات آن جنايات هولناک با بمب های شيميايی کمتر از بمب اتم نبود. ليکن حتی آن يک مورد هم سرکوب يک قوم و نسل کشی در يک منطقه ی خاص جغرافيايی بود نه مقابله با يک خيزش ملی و فراگير.

در مورد دوم هم حتی داشتن بمب اتم هيچ کمکی به بقای اين رژيم نخواهد کرد. بدين دليل که اگر ايالات متحده بخواهد جمهوری اسلامی را بزير کشد، حتمآ اينکار را خواهد کرد، ولو اينکه اين نظام به بمب اتم هم مجهز گردد. چه که آن کشور نشان داده که چنانچه از سوی قدرتی بطور جدی احساس خطر کند، در بند هيچ چيزی نمی ماند و حتمآ آنرا می کوبد، با هر هزينه ای هم که باشد

در اين باره می توان به تجربه ی بحران اتمی کوبا در اکتبر سال شصت و دو ميلادی اشاره کرد که گر چه در پايان کار جان اف کندی، رئيس جمهور وقت آمريکا با يک تدبير بجا آن بحران را حل کرد، ليکن آمريکا در آن سيزده روز محاصره ی دريايی کوبا بخوبی نشان داد که برای حراست از منافع ملی خود هيچ ابايی حتی از ورود به يک جنگ اتمی هم ندارد، آنهم با ابر قدرتی همانند اتحاد جماهير شوروی.         

نکته ديگر اينکه اگر آمريکا بخواهد اين نظام را بردارد، بدون شک از راه بمبارانهای مداوم هوايی خواهد بود نه با حمله ی زرهی و اشغال نظامی. در اين مورد هم تجربه يوگسلاوی (صربستان) را می توان فراچشم داشت.

رژيمی که نه بمب اتم توانست به بقای آن کمک کند و نه حتی روسيه با همه ی امکاناتش. يعنی همين روسيه که حال رژيم ملا ها هم آنرا اصلی ترين حامی خود می پندارند.

اگر حمايت روسيه از رژيم روضه خوان ها صرفآ در حد لاف و شيادی و فقط به هدف امتياز گيری است، اما در مورد صربستان راستين و عملآ بود. زيرا روسيه افزون بر اينکه ميلوسوويچ را عامل خود می دانست، اصلآ مردم صربستان را هم به دليل هم نژاد (هر دو اسلاو) بودن جزيی از ملت خود بحساب می آورد. برای همين هم براستی همه ی امکانات خود را در پشت اسلوبودان ميلوسوويچ بسيج کرده بود. با اينهمه ديديم که آمريکا هر آنچه می خواست را انجام داد و روسيه هم نتوانست مانع کار او شود.

اين نيز می افزايم که در صورت حمله ی آمريکا، رژيم روضه خوان ها بدون ترديد جرأت نشان دادن هيچ عکس العملی را نخواهد داشت مگر احتمالآ انجام چند عمل تروريستی محدود. احتمال ضربه ای مستقيم به خود آمريکا که منتفی است، چون با آن کشور هم مرز نيست. می ماند دو يا حد اکثر سه گزينه ديگر، يعنی يا زدن اسرائيل با بمب اتمی، يا موشک پرانی به يک يا چند کشور عرب حوزه ی خليج فارس و يا زدن هر دوی اين هدفها.

در سناريوی نخست (زدن اسرائيل، آنهم با اتم)، علاوه بر آمريکا، پای خود اسرائيل و متحدان آمريکا هم به مصافی همه جانبه و کوبنده کشيده خواهد شد، که رژيم از آن مصاف نابرابر ديگر بدون شک جان بدر نخواهد برد، در سناريوی دوم (زدن يک يا چند کشور عربی، آنهم برای تلافی حمله ی يک کشور غير عرب و غير مسلمان)، اعراب و اسرائيل بدون شک به آمريکا خواهند پيوست، و ای بسا چند کشور ديگر، که اميد نجاتی از اين نبرد نابرابر هم برای رژيم متصور نيست، و سرانجام گزينه ی سوم (زدن اسرائيل با اتم و چند کشور عرب با موشک)، آنچنان جبهه ی کوبنده ای از آمريکا و اعراب و اسرائيل و متحدان آمريکا و ای بسا کشور های عضو پيمان ناتو را بوجود خواهد آورد که در همان چند روز اول کار اين رژيم را بپايان خواهند رساند.

باور من اين است که خود رژيم هم هر آنچه را که آوردم به نيکی می داند. به همين دليل هم گمان نمی برم که در صورت حمله ی آمريکا دست به چنين ريسک های حماقباری بزند.

در نتيجه داشتن بمب اتمی برای رژيم در واقع از نظر روانی يک عامل بازدارنده است. يعنی برای تهديد حرفی حريفان نه استفاده حقيقی از آن. آنهم فقط از سر ترس. کما اينکه حال هم مرتبآ در مورد توانايی های نظامی و موشکی خود غلو کرده و شلوغکاری براه می اندازد که اينهمه نيز فقط ناشی از همان ترس شديد است نه تهور و توانمندی .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  شادباشی به روان مينوچهر فرهنگی  
تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو           بهر آرام دلم نام دلارام بـــــــــــــــــــــــگو
پرده من مدران و در احسان بـــــــــــگشا           شیشه دل مشکن قصه آن جام بـــــــــــگو
آه زندانـــــــی این دام بسی بشنوديـــــــــم           حال مرغی که برسته‌ست از این دام بگو
سخن بند مگو و صفت قند بــــــــــــــــگو           صفت راه مگو و ز سرانجام بــــــــــــگو

خوش سرانجامی برای يک فرزند وفادار و مينوروان ايران

چهار روز است که هر چه می کوشم متنی برای مينوچهر فرهنگی، اين والا فرزند وفادار ايران بنويسم که با کارد رژيم روضه خوان ها سلاخی شد، اما اندوه دل پروانه اين کارم نمی دهد

از سويی هم، گر چه اين خبر فاش شده بود، اما نمی خواستم با گستردن اين خبر، ايرانياران بيشتری را در نخستين روز های نوروزی خود اندوهناک سازم. من زمانی که اين خبر را شنيدم شوکه شدم. از ژرفای دل هم خيلی گريستم. چون آن انسان شريف و هم ميهن پاک و پاکدين را از راه تلفن می شناختم. واپسين سخنانش (در دو سال پيش) هرگز تا دم مرگ فراموشم نمی شود

با چه مهری و از ته دل می گفت: «شما چرا اينقدر خجالتی هستيد. نيازی به تعارف و اين حرفها نيست، اينکار برای ايران است نه خود شما. شما بايد کتاب چاپ کنيد! فقط چاپخانه ای خوب پيدا کنيد، ببينيد هزينه چاپ کتابهايتان چقدر می شود و شماره حساب چاپخانه را برايم بفرستيد» شگفت اينکه او مرا يافته بود. او اول بار به من زنگ زده بود. تا پيش از آن، من هرگز آن فرزند وفادار و نازنين ايران را نمی شناختم

بعد ها بود که وی را از راه پرس و جو شناختم. آگاه شدم که مينوچهر با همه ی فرزندان وفادار ايران اينچنين است. هر که را که می يابد براستی ايران دوست است، از هيچ ياری به وی کوتاهی نمی کند. می گفت مصاحبه های مرا شنيده و عشق به ايران و ايرانی را در گفتار و نوشتار هايم خيلی خوب احساس کرده. مرا هم نديده می شناسد و دوستم می دارد. برای همين هم شماره ی مرا از کسی که او و مرا می شناسد گرفته. می خواست با من آشنا شود. سخت هم از من می خواست که کتاب چاپ کنم

من می دانستم که او برای پاسداری از فرهنگ نياکانی، به بسياری از نويسندگان ياری رسانده و می رساند. از اينروی هم چون هرگز دوست نمی داشتم که باری دگر بر دوش وی بگذارم، کار را پی نگرفتم. شوربختانه به سبب گرفتاری، ديگر هم با او مکالمه ای نداشتم، تا اينکه چهار روز پيش دوستی تلفنی آگاهيم داد که وی به دست يکی از قحبگان رژيم اسلامی در جلو درب خانه خود دشنه آجين شده و در بيمارستان جان به جان آفرين تسليم کرده است

مينوچهر فرهنگی از اندک شمار ايرانيانی بود که نياکان پاکش از پس چيرگی تازی ها، هرگز ننگ مواليگری را پذيرا نگشته و همچنان بر آيين اجدادی خويش استوار ماندند. پر پيداست که جزای اين وفاداری به ميهن و آيين را هم با هزاران سختی و تنگدستی، توهين، تحقير و ای بسا با خون شريف ترين تن پاره های خود پرداختند. پس، او نه تنها خود فرزند خوبی برای ايران بود، بلکه از پشت شريف ترين و وفادار ترين ايرانيان هم بود

از اينروی، سلاخی شدن چنين ايرانی پاک و پاکدين و پاکنهادی به دست يک رژيم انيرانی و تازی صفت و اشغالگر چه جای غم دارد، آنهم درست در آغاز نوروز، آنهم بويژه که او زندگی خود را هم کرده و سالش ديگر از هشتاد هم گذشته بود. مگر او چند سال ديگر می توانست عمر کند. اصلآ حيف بود که چنين فرزند نازنين ايران در رختخواب زندگی را بدرود گويد. پس خوشا بحالش که مينوچهر با دشنه ی اشغالگران تازی کشته شد و به جاوانگی رسيد. اين زيبا ترين سرانجامی است که او می توانست داشته باشد. غمی اگر هست برای ما است نه او

خيلی ها بر اين سرزمين تاختند و از کشته ها پشته ساختند. اما کجايند آن پيروز ها. جز اين است که همگی آنها با ننگ رفتند و ايران ماند. دل قوی داريم که ايران از فتنه ی اين قادسيه هم خواهد گذشت، و اين بار ژرف و بنيادين هم خواهد گذشت، نه چون قادسيه اول. ايران پس از اين قادسيه، اگر هم همان ايران نياکانی نشود، اما بی شک ديگر ايران تازی پرست و باج ده به اولاد تازيان اشغالگر نخواهد بود

آفرين بر روح الله خمينی که سرانجام پس از هزار و چهار صد سال دولا دولا شترسواری کردن ايرانيان، کار را يکسره کرد و زمينه ی آزادی ريشه ای اين سرزمين و اين ملت کهنسال را اينگونه خوب فراهم آورد! روح الله اگر خود روح پليدی داشت، اما روح گمشده ی ايرانی را به او بازگردانيد. حال دير سالی است که ديگر روح ايران آزاد گشته. آنچه اينک در دست شاگردان خمينی است فقط جسم اين سرزمين است و تن ايرانيان. اين جسم های اسير و خسته هم دير و زود از چنگال تازی خويان رهايی خواهد يافت

فرداروز نجات هم ديگر جايی برای تازی صفتان و تازی مرام ها در اين سرزمين آهورايی نخواهد بود. در آن فردا، ما ديگر در همه جای ايران تنديس های يعقوب صفاری و بابک خرمدين و مازيار و فيروز نهاوندی و کسروی تبريزی و آريامنش و فرخ زاد و بختيار و مينوچهر ها... را خواهيم ديد. آنهم نه حتا چون روزگار پيشين و به هزينه دولت، بلکه به خواست و اراده مردم، با خرج خود مردم و بدست خود اين ملت آزاد گشته از زندانی هزار و چهارصد ساله. بی ترس از حکم تکفير، بی خوف از فتوای تحريم، بی تن لرزه از بسته شدن بازار ها و بدون کوچکترين باکی از برپا گشتن فتنه و بلوا بر سر چيزی در شهر ها در اثر فتوای چند ملای بيسواد و کثيف و ضد ايرانی

ای که روان مينوچهر و همه ی فرزندان راستين و باوفای ايران انوشه باد که در راه پاسداری از کيستی ايرانی در اين هزار و چهار صد ساله بدست قحبگان نر و ماده ی تازی و تازی صفت به خاک و خون درافتادند. تاب غم هجر اين فرزندان خوب ايران گر چه سخت جگرسوز است، ليکن دردا که ما بايد اين هزينه ها را برای آزادی هميشگی ايران بدهيم و تاب آوريم

اگر رژيم انيرانی خيال کرده که می تواند با اين ترور هم نوروز ما را غم انگيز سازد و هم ما را بقول خودشان مرعوب، بايد بداند که اگر در اولين هدف خود توفيق داشته، ليکن در دومين بدون شک سخت شکست خورده. چه که، آن دسته از ايرانيان براستی ايرانی و وفادار مانده به ميهن و مردم خود، ابتدا خود خويشتن را سربريده و وارد اين ميدان شده اند. بی شعار و در عمل هم زندگی ننگين در اسارت را بدرود گفته و راهی چنين دشوار و پرخطر را در پيش گرفته اند. برای همين هم هست که نه ديگر دلبستگی به مال دارند و نه حتی زندگی مادی. حال شما هر چه که بيشتر بکشيد اين دسته به همان نسبت سخت تر و توفنده تر می شوند

درود بر آن ايرانيان اسمی که در اين ميهن باختگی و شرف گمکردگی هم دلشان به تيتر های دانشگاهی و يا با فرش و کمد و اتومبيل و خانه و ويلا خوش است. اما اين دسته ديگر، اين ايرانيان که وفاداری را به نقد جوانی و حتا زندگانی خود خريده اند، از خود می پرسند که براستی چه فايده ای دارد اصلآ اين زندگانی که در آن هر روزه حتا بايد حراج شرف و ناموست را هم ببينی و از ترس دم بر نياوری و به مال و مقام دلخوش باشی!؟

ميهن پرست و سرباز راستين ميهن را نيازی به تأييد کسی نيست. از اينروی شرافتمندانه بی اينکه در پی دل بدست آوردن باشم و در فکر آفرين گرفتن از کسی، راستی راستی و از ته دل می نويسم که از ديد من يکی، به خداوند ايران که مرگ باشرافت هزاران بار بر چنين زندگی ننگين و خفتباری شرف دارد. همين

برای آشنايی بيشتر با کيستی و زندگانی خوب و پربار اين فرزند خوب ايران (به زبان انگليسی)، به سايت پرشين ميرور (لينک زير) سری بزنيد
Persian Mirror
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نوروز است، شکوه ها بدور افکنيم 

 

! يـــاران
شکوه ها بدور افکنيم
نغمه های فرخنده تر ساز کنيم
سرشار تر از شادی

!شادی، هلا ای شادی
دخــت پـــــرديـــــــس
اخگر فـروزان خدايان
ما دلگداختگان پای به معبد تو می گذاريم

ســـحر تـو هر آنچه عادت گسيخته است بــهم بـازمی پيوندد
و سايه ی مهربان بالهايت برادری را ميان مردم می نشاند
کو هر آنکه همّت آن داشته است که دستی را به دوستی بفشرد
يا همدمی يار و دلدار بيابد

و يا باری، يک جان را جانان خود شناسد
با ما در اين سرود همنوا باد
باری، اما هر آنکه پرتو هيچ عشقی بر او نتابيده است
نالان از حلقه ی ما دور باد
 
!شادی، هلا ای شادی
ما دلگداختگان پای به معبد تو می گذاريم

 

 E Mail = zadgah@hotmail.com

Copyright: Zadgah.com 2008


Site Meter