|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
راديو فردای پيشين، يکی از روشن ترين نمونه های بی وجدانی و خودفروشی عنصر ايرانی شايد کسانی با ديدن واژگان «خودفروشی» و «بی وجدانی» خيال کنند که مرادم توهين به کارکنان راديو فردا است. ليکن من نه تنها قصد توهين به اين هم ميهنان شريف خود را ندارم، بلکه می خواهم در اين نوشته به ايشان پشتگرمی هم بدهم. چون اينک يک ماهی می شود که اين راديو از کار های رسوای گذشته خود دست برداشته و سر براه شده است. البته نه داوطلبانه، بلکه در اثر لو رفتن آن شيوه های شرم آور در نزد کنگرسمن ها و مقامات آمريکايی و تحت فشار بودن. با اينهمه من باز خوشحالم. آرزو هم دارم که ديگر آن شيوه ها تکرار نشود. همه می دانيم که تهمت های زيادی به کارکنان اين راديو زده می شد و همچنان زده می شود. مثلآ اينکه اين راديو به دست جاسوسان و عوامل جمهوری اسلامی افتاده است. ای بابا، راديو فردا لانه ی توده ای ها است. کارکنان راديو فردا همگی خائن هستند. مشتی وطن فروش در اين راديو نفوذ کرده اند و دهها گونه از اين تهمت ها. اما از آنجا که من اين واژه خيانت را هيچ دوست نمی دارم که بعضی از هم ميهنان ما شوربختانه مدال آنرا براحتی آب خوردن بر گردن مخالفان فکری خود می آويزند و اينرا نيز کاری ناجوانمردانه می دانم که حتا کسی را بدون داشتن مدرکی معتبر و محکمه پسند عامل رژيم بخوانم، اصل را بر برائت گرفته و می گويم که اصلآ تمامی کارکنان ايرانی اين رسانه همگی ايرانيان غير وابسته به رژيم ملايان اشغالگر ايران هستند. بسيار خوب، همه می دانيم که راديو فردا رسانه ای است متعلق به آمريکائيان که بودجه آن نيز از محل مالياتهای شهروندان آن کشور تامين می شود، گر چه گفته می شود که رسانه هايی چون صدای آمريکا و راديو فردا رسانه هايی غير وابسته به دولت و آزاد هستند، ليکن من حتا اين فرض را می گيرم که اصلآ خط کلی راديو فردا نيز بوسيله ی آمريکائيان ديکته می شود، ليکن در اينکه مجريان اين برنامه ها عده ای ايرانی هستند که ديگر جای ترديد نيست، ايرانيان عزيزی که امروز در اثر وجود يک رژيم قرون وسطايی و ايران کش و ننگين در کشورشان، خود به بی آبرو ترين و وحشی ترين و فقير ترين ملت جهان بدل گشته اند. خوب، در چنين وضعيّتی وظيفه ی انسانی و وجدانی و شرافتی ايرانيان شاغل در اين رسانه چيست؟ جز اين که اين بزرگواران بايد حتی در انتقال خبر ديکته شده از سوی آمريکائيان نيز از تمامی توانمندی ها و ابتکار های حرفه ای و شگرد های رسانه ای خود سود برند که بنوعی زهر خود را به اين رژيم اشغالگر کشورشان بريزند؟ به رژيمی که اگر هم خواهر و زن و مادر اين کارکنان محترم را به تن فروشی نکشيده باشد، بدون شک يکی از دختر خاله ها، دختر عمه ها، برادر و خواهر زاده های جگر گوشه آنان و يا شايد دختر و خواهر و زن يک همسايه و يا حتا همشهری ايشان را به فاحشگی انداخته! اما تا همين يک ماه پيش از اين، اين ايرانيان شرف آلوده گشته و بی آبرو شده در جهان چه می کردند؟ وقتی به وبسايت راديو فردا سر می زدی، ابتدا شک می کردی که يارب، آيا اين وبسايتی است متعلق به آمريکا که به دست ايرانيانی اداره می شود که رژيمی کثيف و انيرانی شرف و ناموس آنها را آلوده و ننگين کرده يا وبسايتی متعلق به وزارت اطلاعات آن رژيم ضد ايرانی و متجاوز و ايرانی کش ؟! در حالی که در آمريکا رخدادی به بزرگی انتخاب رئيس جمهور در جريان بود، تيتر اول راديو فردا اين بود که «حسين شريعتمداری در حسينيه ی الشتری های مقيم مرکز، طی يک سخنرانی گفت که مخالفان نظام مقدس اسلامی ما مشتی جاسوس آمريکا و نوکر صهيونيزم هستند که به دامان اربابان خود پناه برده اند». زمانی که رژيم مشغول شکنجه و کشتن جوانان برومندی چون ولی الله فيض مهدوی و اکبر محمدی بود، راديو فردا دو روز تيتر بزرگ می زد که «محمود احمدی نژاد در سفر خود به ساوجبلاغ طی سخنانی پرشور اعلام داشت که ما بزودی اسرائيل را از صفحه ی روزگار محو خواهيم کرد». راديو فردا ای که هرگز پس از ساعت ده شب اروپا تا پسين صبح وبسايت خود را آپديت نمی کند، به ناگهان در يک نيمه شب با درشت ترين حروف ويندوز تيتری زير نام «خبر فوق العاده» می زد با اين عنوان که «نشست پنج به علاوه يک بر سر تحريم جمهوری اسلامی ايران با شکست روبرو شد» و اين نوشته را هم چهار روز تيتر اول خود می ساخت ووو. خلاصه کار بجايی رسيده بود که اين راديو با يک وقاحت مثال زدنی حتا آن بخش از سخنان رئيس جمهوری آمريکا که ممکن بود کمی به تريج قبای جمهوری اسلامی بر بخورد را هم بی هيچ شرم و حيايی از سخنان بوش حذف می کرد. باری، همانگونه که در آغاز نوشتم، نگارنده چون هيچ مدرکی دال بر خائن بودن کارکنان اين رسانه در دست ندارم، به خود اجازه نمی دهم که هيچ تهمتی را به اين هم ميهنان بزنم. اما با توجه به اينکه می دانم بسياری از کارکنان اين راديو به ايران مسافرت می کنند، در بهترين و منصفانه ترين داوری می توانم همه ی اين اعمال شرم آور و ننگين را به حساب باج دهی به رژيم در برابر همين رفت و آمد به ايران بگذارم. به زبانی روشن تر، آنچه که کارکنان اين راديو تا يک ماه پيش انجام می دادند، فقط از بی وجدان ترين و خودفروش ترين ايرانيان بر می آيد. از مشتی ايرانی بی رگ و غرور باخته که تنها و تنها بخاطر رفت و آمد به ايران و پز دادن به در و همسايه ی فقير و گرفتار و بدبخت و حتا ناموس باخته خود، حاضر بودند نه تنها به ميهن خود پشت کنند، بلکه حتا بر روی شرف و وجدان و انسانيت خود نيز آب دهان اندازند. البته درد بزرگ اين است که کارکنان راديو فردا در اينجا فقط مشتی نمونه از ميليون ها خروار خودفروشی هستند. زيرا بی پرده می نويسم که اينک بيش از نود در صد از ايرانيان اين سوی آب هم همين گونه به ميهن و مردم خود بی وفا شده و از ايرانی پرغرور با آن پيشينه ی درخشان، به موجوداتی بی رگ و وجدان دگرديسی کرده اند. به کسانی مبدل شده اند که فقط در فکر خوشی های سطحی و زودگذر خويش هستند. به انسانهای هويّت باخته ای که به نازلترين بهايی ميهن و مردم و تاريخ و گذشته و فرهنگ و شرافت ملی و افتخارات و تمامی ميراث های نياکان پاک خود را به عده ای چاقوکش پست و ناکس و بی هويّت انيرانی فروخته اند. و اين
براستی برای ايرانيانی چون من، شگفت انگيز حکايتی و جگرسوز دردی است. برای منی که
پس از آوارگی از ميهنم، جز داغ جگرسوز پدرمردگی و مادرمردگی، داغ بيش از چهل تن از
تن پاره های خونيم
نيز بر جگرم خورده است و سالها است که بغض ديدن و گريستن بر گور عزيز
ترين عزيزانم نفس کشيدن را برايم دشوار کرده، با اينهمه از خود شرم دارم که حتا فکر
انصراف از مبارزه با اين اوباش اشغالگر ميهنم را هم به مخيله ی خود راه دهم، و
هستند چه بسيار ايرانيانی که اوضاعشان بسی جگرسوز تر از من هم هست. بهر روی،
آرزو می کنم که اين نوشته من تکانی به وجدان خفته ی هم ميهنان گراميم در راديو فردا
و اين سوی آب باشد، ولو يک تلنگر نسيم آسا، که اصولآ مرادی هم جز اين نداشتم. همين)
امير سپهر نامه ی دوم دولتی که با فتوا آيد، با فتوا نيز رفتنی است و يک دولت ضد ملی بله، من نيز اين مصاحبه را شنيدم، ليکن شخصآ اين گونه مواضع سياسی وی را هيچ قبول ندارم. يعنی چه که «در درون ايران بسياری از روحانيون حاضر هستند که فتوا دهند اين حکومت غير اسلامی است»! می دانيد معنای اين سخن چيست؟ درونمايه اين گفته اين است که پس، حکومت اسلامی اگر اسلامی باشد، بد نيست. و اينکه ما يک حکومت اسلامی راستين می خواهيم نه اين را که زياد اسلامی نيست. اين همان گفته ی «دفع فاسد به افسد» مشهور خود ملا ها است! اول اينکه، از ديد من و بنا به هزار دليل اين حکومت يک حکومت کاملآ اسلامی است. هر آنچه هم که انجام می دهد اجرای احکام اسلامی و شريعت محمدی است. همان احکامی که خود بانی و خلفای راشدين نيز آنرا اجرا می کردند. تازه آنهم خيلی ظريف تر و شيک تر از خود محمد و چهار جای نشين او. «حکومت راستين اسلامی همان حکومت طالبان افغان بود. حکومت هايی اسلامی از قبيل حکومت ملايان ايران و شيوخ عربستان و هندوان پاکستانی شده همگی حکومت های نيم بند و التقاطی هستند» . اين حکومت يک حکومت اسلامی است زيرا به جز يکی ـ دو تن ملا، مانند حائری و بهبهانی هم، صد در صد بزرگ اسلام شناسان و فقيهان و مدرسين حوزه ها آن را قبول دارند، حتی آيت الله منتظری. زيرا وی نيز هيچگاه اصل اسلامی بودن اين حکومت را به زير سئوال نبرده و فقط انتقاد هايی به شيوه های آن دارد. دوم اينکه پس از مشاهده ی اين ظلم و چپاول و جنايت از روحانيت، برای رهايی از چنگ روحانيّت باز هم به سراغ خود آنان رفتن، يک جهالت صرف و از نو رسميت بخشيدن به سروی اين قشر طفيلی و تمدن ستيز و خردکش بر ملت ايران است. اين، بازپذيرش حق و يژه برای اين قشر ضد ايرانی است و زشت ترين توهين به ملت ايران، و سرانجام اينکه، رويکرد به ملا و فتوا، خود روشن ترين نشان عدم شناخت سکولاريسم است. آخر مگر می شود که برای رسيدن به قوانين عرفی از احکام شرعی مدد گرفت! عرفی گری يعنی کوتاه کردن دست شريعت از مقدرات سياسی مردم. از اينها گذشته، ما پس از چند انحراف ديگر می خواهيم اين واقعيّت را درک کنيم که وقتی شيخ و ملا را از قبرستانها و مساجد به ميدان سياست آوردی، ديگر نمی توانی آنها را به جای اصلی خودشان باز گردانی. چه زمانی می خواهيم درک کنيم که هر حکومتی که حتا با کوچکترين کمک گيری از دين و آيه و ملا هم که استقرار يابد، ناگزير است در چهارچوب احکام شرعی عمل کند و کی می خواهيم بفهميم که حکومتی که با فتوا بر سر کار آيد، قائم بر ستون مذهب بوده و بدون شک هم با يک فتوای برعکس فرو خواهد ريخت. کوته
اينکه هر حکومتی که بنوعی ملا ها در استقرار آن نقش داشته باشند، بطور ذاتی نمی
تواند که يک حکومت ملی و سکولار باشد. بخوانيد آثار شيخ مرتضی مطهری و صحيفه ی های
نور آخوند خمينی و کتابهای علی شريعتی را که همگی چند ده بار ملی گرايی را امری
مخالف اسلام خوانده اند. نامه ی سوم (تازه)
سفر
از تنهايی به بی کسی! دوست گرانقدر من، طبيعی است که من برای کسب قدرت تلاش می کردم. اصولآ هر فردی که کار سياسی می کند آنهم بگونه ی حرفه ای، بدون شک برای کسب قدرت تلاش می کند.
((گر چه در ميان ما همه خود را شايسته ی رياست و سروری بر دگران می انگارند و هرکسی هم برای خود تلاش می کند. چون هيچ ايرانی حتی يک تن از آن هفتاد و اندی ميليون ايرانی ديگر را در هيچ زمينه ای شايسته تر از خود نمی داند. بويژه پس از وقوع آن فتنه ی شوم. عرصه ی سياست ايران پس از سال پنجاه و هفت آنچنان مسخره و لجن آلود گشته که اينک حتی خميرگيران نانوايی ها و بند اندازان و دلاکان حمام هم ديگر خود را شايسته ی رهبری ايران می دانند. هيچکس هم به مقامی پائين تر از شخص اول بودن قانع نيست، که البته جای هيچ شگفتی هم نيست. وقتی در کشوری يک روضه خوان وافوری سلطان گردد و شاگرد حلبی سازی رئيس جمهور، گاوداری چون الله کرم سرتيپ گردد و بزغاله چرانی چون محسن رضايی سرلشگر، طبيعی است که هر حجامت اندازی هم سودای رهبری در سر خواهد پروراند. اين امر هم تنها به درون مربوط نمی شود و اوضاع در اينسوی هم همين است. من در همين تبعيدگاهم کسانی را می شناسم که هنوز هم بينی خود را با سرآستين کتشان پاک می کنند اما سودای رياست جمهوری يا نخست وزيری در سر دارند، آنهم تنها با جمهوری جمهوری بلغور کردن و يا جاويد شاه جاويد شاه گفتن!)). اصولآ سياست امروز در تمامی جهان يک معنای مجازی دارد که آنهم کوشش برای کسب قدرت است. زيرا اداره ی کشور بدون برخورداری از قدرت سياسی اصلآ امری ناشدنی است. پرداخت به سياست بدون چشم دوختن به قدرت، نه کاری سياسی، بلکه يا تلاشی است در راه پدافند از حقوق بشر و يا روشنگری و کمک به رشد فرهنگ. حتی در نظامهای دموکراتيک هم کوشش همه احزاب و افراد سياسی برای دستيابی به قدرت است، ليکن قدرتی منبعث از اراده ی ملت و از راه کسب رای شهروندان در انتخاباتی آزاد و دموکراتيک. از اينروی، همه در عرصه سياست برای بدست آوردن قدرت تلاش می کنند. حال اگر کسانی ادعا کنند که تنها از سر عشق به ايران، عدالت اجتماعی، آزادی، سرافرازی و رفاه و نيکبختی مردم و احقاق حقوق پايمال شده ی کارگران و کمک به لايه های فرودست اجتماع و خدمت به اين طبقه و پدافند از آن طبقه و چه و چه تلاش می کنند و قدرت نمی خواهند، اين ديگر مردم را فريب دادن و از آنان پلکانهايی برای رسيدن به قدرت ساختن است، تبعآ هم کاری از سر بی اخلاقی و شيادی. تجربه نشان داده است که تمامی گروهها و افرادی که بيش از همه ادعای بی اعتنايی به قدرت را داشتند و از همه هم بلند تر شعار پدافند از طبقات فرودست و زحمتکشان و کارگران و پابرهنگان و رنجبران ... را می داده اند، زمانی که به قدرت دست پيدا کرده اند، اتفاقآ همان رنجبران و کارگران را بيش و پيش از ديگر لايه های اجتماعی مورد ستم قرار داده، به فقر و نابودی کشيده، زندانی ساخته و يا بی رحمانه کشتار کرده اند. هيچ استثنايی هم در اين مورد وجود نداشته. فراموش نکنيم که همين جمهوری اسلامی هم با شعار پدافند ازپابرهنگان و مستضعفان در ايران به قدرت رسيد و امروز همان طبقات را پيش از تمامی ديگر طبقات اجتماعی له کرده و به دريوزگی و فقر و فحشا و اعتياد کشيده. آيت الله خمينی خود بيش از ديگر ملايان ادعای بی اعتنايی به قدرت را داشت. هدف انقلاب را هم پياده کردن عدالت و دادن پول نفت به مستضعفان تبليغ می کرد. اما ديديد که آن مرد پس از دست يابی به قدرت حتا چنگيز خان را هم روی سفيد کرد البته همه ی سياسی ها را هم نمی توان فريبکار و ضد مردم دانست. ليکن آن سياسی ها که اين راستی را ندارند که به مردم بگويند قدرت می خواهند، بی هيچ ترديدی نه تنها فريبکار، که بسيار بسيار هم خطرناک هستند. افراد و گروه های سالم سياسی آنهايی هستند که می پذيرند برای رسيدن به قدرت تلاش می کنند، اما قدرتی که می خواهند در راستای منافع مردم از آن استفاده برند، برای پياده کردن برنامه هايی در راستای آرامش کشور و امنيّت مردم و رفاه و نيکبختی آنان و کم کردن از ماليات ها ... ليکن آنان که خود را شيفته ی طبقه ی کارگر و کشته و مرده ی مردم می خوانند و ادعا دارند که به قدرت بی اعتنا هستند، شک نکنيد که درست شبيه همين ملا ها هستند. اگر هم به قدرت دست پيدا کنند، بی ترديد به راه همان استالين و مائو و هيتلر و موسولينی و پولپوت و مائو و فيدل کاسترو و خمينی و خامنه ای و صدام حسين ... خواهند رفت. اين نيز بدانيد که اصولآ اوليّن و اصلی ترين مانع بر سر راه تشکيل يک اپوزيسيون پس از بيست و هشت سال همين مسئله ی قدرت است. چه که تمامی اين پرونده سازی ها و تخريب های متقابل و جنگ و دعوا ها همه بر سر بدست آوردن قدرت در فردای سقوط اين رژيم است. سخنانی فريبا چون تلاش برای آزادی و ايراندوستی و ميهن پرستی و مردم خواهی ...، همه شعار های پوچ و دروغين برای فريب مردم است. حتی اگر يک بيستم اين آزادی خواهان ادعايی هم که براستی فقط برای آزادی ايران تلاش می کردند، بدون شک ايران خيلی پيشتر از اينها آزاد شده بود و حال ما در اين لجنزار دست و پا نمی زديم. «آزادی خواهی» ماسکی است فريبا که امروز تمامی شهرت شيفتگان و مقام پرستان رخسار زشت و چرکين خود را پشت آن پنهان ساخته اند. نتيجه اينکه من اگر از کار سياسی کناره گيری کردم، بدين سبب بود که نتوانستم اعتماد هم ميهنانم را بدست آرم و کمی نفوذ کلام داشته باشم که آن نيز نوعی از قدرت است. البته آنهم بيشتر بدين علت بود که اصلآ نتوانستم که انديشه هايم را عرضه کنم. من برای مطرح ساختن خويش، نه هرگز به دنبال کمک گرفتن از دولت و دستگاه بيگانه ای رفتم، نه خود سرمايه ای مادی داشتم و نه هيچ زمانی از هيچ رسانه ای مصاحبه تکدی کردم تا از آن راه خود و انديشه هايم را به مردم بشناسانم. اين موضوع را از اينروی آوردم که شوربختانه آنچنان باندبازی بر بيشتر رسانه های فارسی زبان خارج از کشور حاکم است که، تا کسی پارتی نداشته و يا از جايی سفارش نشود، هرگز صدا و تصويرش پخش نمی شود. بی رفاقت و سفارش حتی اين نيز محال است که نوشته ای از شما در بسياری از نشريات برونمرزی و سايت های پر بيننده انتشار يابد، اگر سرنگونی طلب باشيد، که ديگر هرگز. چون نود و نه درصد از رسانه های ايرانی و يا بدست ايرانی مديريّت شونده، تمامی در های خود را به روی سرنگونی خواهان کاملآ بسته اند. رسانه های خارج از کشوری آنگونه فضای آلوده و مسمومی را بر جامعه ی تبعيدی ما حاکم کرده اند که آسمان بيرون نيز هيچ روشن تر از آسمان تيره و تار داخل کشور نيست. ما در اين بيرون از کشور هم نمی توانيم از سرنگونی سخن گوييم و بنويسيم، چون فورآ مهر «صد درصدی» و «تندرو» و يا حتی «خشونت طلب» بر پيشانی مان می خورد. آلودگی اين بيرون اصلآ به حدی رسيده که حال اگر هم کسی سرنگونی طلب باشد، خود خويشتن را سانسور می کند. چون می ترسد که وحشی خوانده شود. يعنی فضا را اينگونه ساخته اند که کوچکترين سخن از سرنگونی هم با بی تمدن بودن و وحشيگری برابر باشد. شما هرگز نمی شنويد که از صدای آمريکا و راديو فردا و بی بی سی و و دويچه وله و راديو فرانسه ... و حتا سايت گويا سخنی از براندازی و سرنگونی به ميان آيد. زيرا واژگان براندازی و سرنگونی برای نود درصد اين رسانه ها جزو قدغن ها است. ضمن اينکه نود در صد از سوپر استار های دائمی اين رسانه ها هم خود هرگز خواهان براندازی جمهوری اسلامی نيستند. اگر بودند که گل سر سبد اين رسانه ها نمی شدند و مرتب روی آنتن فرستاده نمی شدند. حتا در ميان تلويزيونهای ماهواره ای هم به جز چند استثنا، واژه «براندازی» يک تابو و خط قرمز است. فرد برانداز از ديد تقريبآ تمامی رسانه های خارج از کشوری، يعنی کسی که نبايد به او امکان اظهار نظر و خود نمايی داد. در مورد رفيق بازی و باندی عمل کردن هم، با قاطعيّت می توان نوشت که بيش از نود در صد از اين مصاحبه شوندگان، يا با سفارش دوست و رفيق و يا پاره ای از سازمانها مرتب روی آنتن ها فرستاده می شوند تا مطرح شوند. اگر هم رفيقی نداشته باشند خود به هزار حقارت تن در می دهند تا بتوانند در رسانه ای مصاحبه شوند. يعنی بجای اينکه رسانه ها در پی مصاحبه با آنان باشند، خود مثلآ آن کارشناسان و مفسران و ادبا و شعرا و پژوهشگران و روشنفکران ... هستند که با هزار منت کشی و تملق و پيغام و پسغام و خود را به هر حقارتی آلودن زمان مصاحبه برای خود گدايی می کنند. من نه رفيقی در رسانه ای داشتم، نه هرگز حاضر بودم به جايی زنگ زده و مصاحبه گدايی کنم و نه اصلآ اينگونه مطرح شدن را دوست می داشتم. حاميان سرمايه داری هم نداشتم که مرا ياری دهند تا در جايی برنامه مستقلی داشته باشم. بنا بر اين چون "علی و حوضش"، من بودم و يک وبسايت و چند تنی يار براستی يار، اما چند تنی کمتر از ده تن و تهيدست تر از خودم. کار سياسی من جدآ تمام است. بنا بر اين نيازی هم به "ننه من غريبم" گفتن و گدايی محبت ندارم. حتا قصد گله هم ندارم که کار من يکی ديگر از شکوه و گلايه هم گذشته است. اصلآ گلايه از دست کدام مردم، آن مردم که بی تعارف و با پوزش فراوان، نود در صدشان بی وفا و پشت به ميهن کرده و غرور باخته ... هستند! فقط برای روشن شدن اينکه چرا بدينجا رسيده ام، می خواهم فاش بنويسم که، من شرافتآ در اين اواخر احساس کردم که به کشتی گيری می مانم که با شکمی گرسنه، لبانی تشنه و در حاليکه دست بندی هم بر دستانم زده شده، می خواهم با حريفی ناانسان و وحشی و قداره به دست که به هيچ قاعده ای هم پايبندی ندارد کشتی بگيرم. آنهم در استاديومی که حتا چند تن مشوق هم در آن ندارم! اصلآ بی رودربايستی بنويسم که اکثريّت اين مردم افرادی چون احمدی نژاد را دوست می دارند نه آدمهايی چون مرا. مرادم بويژه مثلآ مخالفان جمهوری اسلامی در بيرون از ايران است. چون هشتاد ـ نود در صد اين مردم، اصلآ لياقت افرادی بهتر از خامنه ای و احمدی نژاد و جنتی و مصباح ... را ندارند. يعنی در عمل که اينگونه است، ور نه حال احمدی نژاد رئيس جمهور ايران نبود. البته با آن محدوديّت ها که آوردم، به طور طبيعی هرگز انتظار نداشتم که يکباره دو ميليون نفر به من بپيوندند، ليکن اين توقع را داشتم که حتی از راه همين سايتم و نوشته هايم که در چند سايت محدود ديگر انتشار می يابد، پس از اينهمه سال چشم کور کردن و کوشش شبانه روزی، دستکم بتوانم هزار سمپات راستين پيدا کنم که ظاهرآ اين سطح از انتظار هم بيهوده بوده. در مقام حرف و تعارف البته، «درود بر شرف شما» و «آفرين» و «مرحبا» و «روی من حساب کنيد» و «مرا در کنار خودتان بدانيد» ... های بسيار زيادی دريافت کردم. ليکن آنگاه که فصل امتحان رسيد، نود و نه در صد آن آفرين گويان پشتم را خالی کردند و رفوزه شدند. يا اينکه آنان مرا رفوزه کردند. پس، هر چه بوده بايد بپذيرم که من در اين زمينه شکست خورده ام. بی هيچ توجيهی هم اين عدم کاميابی خود را می پذيرم. من اشتباه محاسبه کرده، گول شعار های بی پشتوانه را خورده، همه را چون خود پنداشته و با دست خالی کار را شروع کرده و به تبع اينها هم خيلی بد شکست خوردم. اما اين شکست من هرگز به معنای تسليم نيست. پای من در راه مبارزه با اين رژيمی که ميهنم را نابود کرده، نه تنها سست نشده، بلکه استوا تر نيز شده است. از اين پس هم در نوشتن حتی کوبنده تر از پيش خواهم بود. حال من يک ايرانی ميهن باخته و کاملآ تنهايی هستم که فقط از روی تعهد و باور و عشق خودم به ميهن و مردمم می نويسم و تلاش فردی می کنم، بی انتظار حتا يک ايميل محبت آميز از يکی از آن مردم، فقط و فقط برای دل خودم. ديگر هم با کسی کاری ندارم. زيرا صدايم که
به درون نمی رسد، اينجا در
خارج هم، آن بخش که خود را غير سياسی می خوانند، همه به دنبال
بيزنس و جمع مال و کنسرت و الواتی و لااباليگری هستند و برای رفت و آمد به ايران هم
هر توهين و تحقيری را بجان می خرند، آن بخش دگر هم که خود را سياسی
می خوانند، همگی در
پی ايميل پراکنی و پتيشن و جوک
های سيد ابراهيم و مبارزات مجازی اينترنتی و رفيق بازی. هيچکدام هم علاقه ای به کار های جدی و حقيقی
ميهنی ندارند. براستی بينوا من که اميد به چنين مردمی بسته بودم، ای داد!) امير سپهر
نامه ها
حال که اما در اين بخش از زندگی به پايان کار رسيده ام، دلم می خواهد که چند تايی از اين نامه ها را منتشر سازم. به ويژه آنهايی را که بيشتر جنبه همگانی دارد. باز به ويژه آنهايی را که به نوعی دلايل سرخوردگی و پايان دادن به کار سياسی ام در آنها وجود دارد که وعده داده بودم. البته تنها پاسخ ها را منتشر خواهم کرد که خود نوشته ام. هر جا هم احساس کنم بدليل عدم انتشار نامه ها، ممکن است پاسخ من خواننده را گنگ سازد، آنرا توضيح خواهم داد که موضوع چه بوده. من از اينروی نامه ی دوستان و نادوستان را درز گرفته و فقط پاسخ های خود را منتشر می سازم که چون آن نامه های دريافتی يا بسيار مهر آميز بوده و يا خيلی نامهربانه و توهين آميز. از اينروی اگر دسته اول را منتشر کنم، از خود متشکر بودن خواهد بود و سخت مايه ی شرمندگی، اگر هم دسته ی دوم را منتشر کنم، می شود نازيبا کاری و بی احترامی به خوانندگانم و باز هم مايه شرمندگی. البته من راستی راستی فحش خور ملسی دارم. هيچ هم باکم نيست که کسی مرا ناسزا باران کند. ليکن جدای از نازيبا بودن انتشار آن دسته از نامه ها، من در پاسخ بدان نامهربانان هم آنگونه نوشته ام که اگر آنها را انتشار دهم می شود اخلاق خود را به رخ کشيدن و بی شخصيّتی. همين اندازه بنويسم که وجدانآ فحش ها را نوش جان کرده ام و مانند يک پسر خوب و مؤدب هيچ پاسخ بد برای کسی ننوشته ام. نانوشته نماند که در تمامی سالهايی که مدرسه می رفتم، آرزو بدل ماندم که يک بار نمره ی انضباطم از دو و سه بالا تر رود. هميشه صفر، يک، دو، سه. صفر، يک، دو، سه. پيراهن عيدم هم که هميشه پيش از رسيدن به نوروز پاره پوره می شد. خيلی وقتها هم کله ی بدفرم و کج و معوجم شکسته و زخمی و قرمز از مرکورکرم مادرم. اما خوب، گذشت سالها آدمها را خيلی تغيير می دهد. البته تغيير داريم تا تغيير! گذر ايام پر های من يکی را که خيلی ريخته. به ويژه اين ميهن باختگی و آوارگی و درد تنهايی ... جهان پير است و بی بنياد، از اين فرهاد کش فرياد، ای فرياد! باری، نخستين نامه ای که منتشر می کنم مربوط به هفت ـ هشت ماه پيش از اين است. اين نامه آنچنان انشايی نچسب و لحنی نالايق و نثری نازل دارد که تنها به درد سيد نصرالدين می خورد. اتفاقآ هم اين نامه خطاب به کسی است که او را از همان دوران کودکی و از محله ی سيد نصرالدين و بازارچه ی کلعباسعلی سنگلج می شناسم. ابتدا خواستم آنرا کمی صاف و صوف کرده و سپس منتشر سازم، ليکن اين نامه به ميمونی آبله روی و دماغ گنده و لب شکری و لوچ و کچل و شل دست و پای کج و قد کوتاهی می ماند که به هيچ روی زيبا شدنی نيست. يعنی شايد اصلآ زيبايی آن در همان نازيبايی آن باشد. بسان بينی باربارا استرايسند جذاب و داستين هافمان هنرمند و کله ی مرحومان يول براينر و تلی سا والاس «کو جک» کاريزماتيک. از اينروی هم آنرا بی هيچ ويرايش
و پيرايشی منتشر می سازم. فقط چند نام را حذف کرده ام که آنهم بدليل فرا چشمداشت
مسائل امنيّتی است. آنچه برای من مهم است، مضمون اين نامه است که بخشی از سرخوردگی
های مرا بی هيچ پرده پوشی و ملاحظه ای حکايتگر است. من در همين نامه ی زشت است که
بهتر از هر نوشته ی سنگين و رنگينی، از درد ها و نگرانی هايم نوشته ام! دردا برای ايران که آن مرد خوب و نازنين خيلی زود دق کرد و مرد ! ... عزيزم ، اميد که
دماغت چاق باشد و دمت گرم و روز هايت به شادمانی. آره رفيق، من ديگه بکلی از اين آقا
نااميد شدم. البته مدتها بود که به اين نتيجه رسيده بودم زير اين سنگی که من بالاش
گريه می کنم، هيچ مرده ای نيست. اما می دونی که من ديگه پوستم مثل کرگدن شده. ديگه
کمتر تابع احساسات ميشم. خوب، صبر کردم تا شايد اقدامی، کاری و حرکتی. اما بدبختانه
همچنان انگار نه انگار که ايران در حال سوختنه. ... جان، منهم می دونم که اون آدم خوبيه. اما در سياست اونهايی خوبند که کار های خوب سياسی می کنند، بقيه خوبی هاشون پيشکش خودشون. بازرگان هم مثلآ آدم خوبی بوده، اما در سياست يک عنصر بسيار بد و نامطلوب. البته حساب بازرگان و اين بابا را نبايد مخلوط کرد. اما خوب، خوبی های اين هم بيشتر مربوط به منش و شخصيّت فرديشه که ربط چندانی به کار سياسی نداره. پرسيدی من از اون چه توقعی دارم؟ بخدا حالا ديگه هيچی. من ازاين آقا ديگه هيچ توقعی ندارم، هيچی! من حال از دست اين آقا خون گريه می کنم، از دستش جگرم پاره پاره است، من از موعظه های بی عمل و ملال آور اين آقا ديگه جونم به لبم رسيده. من حالا ديگه از دست اين آدم شکايت دارم، اما نمی دونم بايد به کدوم دادگاه و محکمه شکايت ببرم. از دست اين بی تفاوتی که داره، از اين خونسردی غير قابل باوری که داره، از اين لاس زدن های بی حاصل که با ايران برباد ده ها داره و از اين رفافت گرمابه و گلستانی اش حتا با پست ترين و مشهور ترين ايرانفروشان پرونده دار و به هزار و يک دليل ديگه. دوست عزيز، رضا پهلوی اگر رضا پهلوی ای بود که بايد می بود، حال ناموس دختر بچه های معصوم و طفلکی ما زير يابو های عربی نبود که. اين شاه پسر اگر جايگاه و نقش تاريخی خودش را به يک کشيش موعظه گر تنزل نمی داد که ما امروز اينطور در دنيا به بی ناموسی و بی شرفی و تروريست بودن شهره نبوديم که. او اگر همونی بود که بايد باشه، اگه کمی جنم داشت، ايران همون بيست و پنج سال پيش آزاد شده بود. يا در بد ترين حالت، همون بيست سال پيش که خمينی جام زهر و ريق رحمت را يکسره سر کشيد. ضمن اينکه در بعد از جنگ رژيم کاملآ کرک و پشمش ريخته بود، تا اون زمان، نه اينها اين تعداد چاقوکش ... را بعنوان ژنرال و سرتيپ و سرلشگر تربيّت کرده بودند که امروز شاخ شده باشند و نه پرسنل ارتش شاهنشاهی مثل امروز هفتاد ـ هشتاد ساله و از کار افتاده شده بودند. حال بگذريم از اينکه ما اون بيست سال پيش چه تعداد امير ارتش باشرف و ناموس پرست و فدايی ايران داشتيم و در اين مدت يکی يکی يا از پيری مردند و يا از دست لاقيدی اين آقا دق کردند. کافی بود اين آقا کمی شهامت و ... داشته باشه. به يکی از کشور های همجوار بره. کمی احساس مسئوليّت کنه. البته نه مثل شيخ مسعود که ايران را بفروشه، بلکه آبرومندانه و ميهن پرستانه. مثل زنده ياد ها تيمسار آريانا و تيمسار اويسی و سرهنگ عزيز مرادی ... در کنار مرز مستقر بشه و بعنوان فرمانده ی نيرو های مسلح ايران مردانه و متهورانه امريه صادر کنه. از مردم بخواد که شورش کنن. به ديگران بگه اگر راستی مبارز و آزادی خواه هستيد، اين گوی و اين ميدان، بيار آنچه داری ز مردی و زور! به خداوند سوگند که مردم «هنوز گرم انقلاب اما شديدآ پشيمان» و همان باقيمانده ی ارتش شاهنشاهی از درون و بيرون اين رژيم را چند هفته ای می دريدند و می خوردند. تو که خودت وضع ارتش را بهتر از من ميدونی. منظورم اينه که می دونی که وضع در اون زمان چطوری بود. لااقل در مورد ارتش. خوب می دونی که در طول جنگ رژيم چه تعداد از پرسنل ارتش شاهنشاهی را از سر نياز و اجبار بر سر کارهاشون بر گردونده بود. ... برام نوشته بود دستکم شصت درصد ارتش در ماههای بعد از جنگ همه از ميهن پرست ترين بچه های ارتش شاهنشاهی بودند. خيلی ها هم که انقلابی بودند ديگه مثل سگ پشيمون شده بودند. حتا در داخل سپاه هم خيلی از نوسپاهی های عاشق خمينی در طول جنگ فهميده بودند که چه شکر زيادی ميل فرمودند و يک من ماست چقدر کره ميده. شک نداشته باش که با اولين نشان های شورش، عده ی زيادی از همون سپاه پاسدارانی ها هم به مردم و ارتش می پيوستند. اما اين آقا چيکار کرد؟ زير آبی رفت و شعار امروز فقط اتحاد، امروز فقط اتحاد سر داد. اتحادی که نه تا بحال عملی شده و نه تا هزار سال ديگه عملی شدنيه. اصلن اتحاد با کی؟ با اونهايی که تنها نمرات قبولی کارنامه ی سياسيشون فقط تخريب شرف و حيثيّت پدر و پدر بزرگ و عمه و همه ی کس و کار اين آدمه! بابا ميگه من پنجاه سال با دروغ و نامردی ... کمر پهلوی ها را شکستم، حالا بيام زير علم يک پهلوی سينه بزنم! اين که شد ... خوردن. می دونی من نظير اين حرفها را از چند تا از اين جبهه ملی چی های خاطرخواه خمينی و چپکی استالينی ها و ملی منقلی ها شنيدم؟! حتا اگر انسان کاملن دموکراتی هم که هست و می خواد نامش به نيکی و شرافت در تاريخ بمونه، حقش بود که با دليری و بی انتظار بيخودی، ايران را آزاد کنه، در دولت انتقالی باشه، بعد از اينکه کار ها راست و ريس شد به مردم بگه ای ملت حالا که از اين ننگ و بی ناموسی نجات پيدا کرديم، حالا که مملکت در امن و امانه خدا حافظ شما، من با وجود اينکه حالا همه کاره هستم، اما ديگه نه قدرت می خوام و نه مقام. ما را خوش و شما را به سلامت! و تو خوب می دونی که اين آقا می تونست اين کار را بکنه. وای که اگه اينکارو می کرد!... ايرانفروشها که حالشون معلومه، اما من فکريم از دست اونها که هنوز هم دارند اپوزيسيون اپوزيسيون ميگن. آخه چه اپوزيسيونی. هنوز هم دوزاری مبارکشون نيفتاده که بابا! همه ی اين اپوزيسيون بازی ها و حرف و حديث ها حرف مفته. چون دستکم هشتاد در صد از مردم منتظر اقدامات اين شاه پسر هستند و فقط هم اونو قبول دارند و از اون حرف شنوی دارند. اينا هنوزم حاليشون نشده که اگر حتا هفتصد تا از اين اپوزيسيونچی ها هم که هفتاد و هفت شبانه روز خودشون را جر و واجر بدن و مردم را به قيام دعوت کنن، بخدا در کل ايران حتا هفده نفر را هم نمی تونن به خيابون بيارند. اينها را اصلن کسی در ايران نمی شناسه. چه برسه به اينکه ملت بخوان براشون هزينه هم بدن. دکتر ... که بعد از نوزده سال رفته بود وطن و تازه از ايران برگشته، می دونی چی بمن می گفت؟ می گفت فلانی در ... (نام شهرستان) توی هر خونه ی دوست و آشنا که رفتم عکس شاه و فرح و وليعهد بود. همه هم می پرسيدن آخه چرا وليعهد کاری نمی کنه. عزيز من، اينه واقعيّت ايران! اما گويی اين مرد اصلن هنوز هم در نيافته که تاريخ چه نقشی را براش معيين کرده. اگر درک کرده بود بايد بی برو برگرد و بی ترس از نام و ننگ تا آزادی ايران، پلک روی پلک نمی گذاشت. بايد همه ی نام و شهرت و اعتبار و حتا جان خودش را فدای آزادی اين ملت فلکزده می کرد تا ديگه بيشتر از اين در دنيا به بی شرفی و بی ناموسی شهره نشيم. دخترامون از فاحشگی نجات پيدا کنند، پسرامون از اين غرورباختگی و توهين و بند و زندان و تازيانه و اعدام رها بشن، جگر گوشهامون پای منقل جون ندن... گر چه اصلن در دنيا شرف و اعتباری ديگه برامون باقی نمونده. در هر صورت اين اون رسالتی هست که تاريخ به عهده ی اين آدم گذاشته. عمل کردن در راه آزادی مردم و ميهن و اعاده ی شرف و حيثيّت ملی برباد رفته. حال چه کسانی از اون خوششون بياد چه نه. چه او را خائن بخونند، چه مزدور و چه اخی. مرد سياسی و ميهن پرست حقيقی يعنی اين! نه اينکه سی سال عمرتو بزاری واسه گدايی اتحاد از ايرانفروشان که اونهم اصلا و ابدا شدنی نيست. اين بود راه ميهن پرستی و آزادگی و شرافت انسانی و مردم دوستی. می دونی اگر اين مرد چنين کاری را می کرد در تاريخ ما اسمش در کنار چه بزرگانی می آمد؟ به روح مادرم می شد يک کوروش و داريوش ديگر در تاريخ ايران و به جاودانگی می رسيد. اما من که حيرونم اون در چه فکريه. اصلن اون دسته ای که بنام آدوايزر دور خودش جمع کرده چه رهنمود هايی را پيش پای اين آقا ميگذارن که خيال می کنه با هيچکار نکردن هم ميشه در تاريخ خيلی خوشنام شد. ای داد بيداد! اصلآ می دونی بزرگترين معجزه ی امام زمانی ملا ها چی بود؟ اين بود که محمد رضا شاه پهلوی بدبخت خيلی زود فوت کرد. به شرافت و ايرانيّت سوگند که اگر اون شاه بيچاره پنج شش سال ديگر هم دوام می آورد و دق مرگ نمی شد، محال ممکن بود که اين عمامه به سر های ... بتونند در ايران بيشتر از پنج سال حکومت کنند. چون اون اينقدر جنم داشت و ايراندوست بود که محال بود اينهمه ننگ و بی ناموسی را ببينه و بخاطر بدنام شدن هيچ اقدامی نکنه. مخصوصن بعد از تجربه ی خونين و ننگين قادسيه دوم. دردا برای ايران که اون مرد خوب و نازنين خيلی زود دق کرد و مرد، اما خوشا بحال خودش که اصلن اينهمه بدبختی ايران و حقارت و پستی و بدنامی ايرانی ها را نديد و رفت. به روح مادرم منم خيلی آرزو می کنم که ايکاش اصلن قبل از اون سال لعنتی پنجاه و هفت جوانمرگ می شدم و اينهمه بی ناموسی و خفت و خواری مردم و کشورم را نمی ديدم. خلاصه رفيق، جگرم داره از دهنم می زنه بيرون اما ... ! ...... فدای تو، امير اين نامه از اينجا به بعد
بيشتر مسائل شخصی را در بر می گرفت، به همين خاطر هم ادامه
آن جز خودم ديگر برای کس ديگری سودمند نيست. همکار چينی من می گفت : ما می گوئيم «اگر پنج ساله صاحب دکانی نشدی که در آن کار می کنی، بايد بدانی که شغلی عوضی را برگزيدی، بايد هم آنرا تغيير دهی». گفتم خدا پدرت را بيامرزد ای مرد تنگ چشم! ما ايرانيان حتا مالکيّت دکانمان را هم که از ما بگيرند هيچ نمی گوئيم و دربان آن می شويم، از هيچ شکست و خواری هم عبرت نمی گيريم! گفتمش مگر در مطبوعات نمی خوانی که بخشی از مردم ما خانه ی خود به متجاوز داده و حتا برای آن متجاوزان به نواميس و صادرکنندگان بکارت دختران خويش خوش رقصی و خانه شاگردی هم می کنند. آنهم دسته ای از مردم ما که بيشترشان روشنفکر و يا استاد دانشگاه هستند! و اما، آمدم که کاری برای ميهنم انجام دهم. سی سال هر چه از دستم بر می آمد انجام دادم، اما ديدم که هيچ کاری نکرده ام. يعنی زحمت کشيده و عمر و جوانی برباد داده ام، اما بی نتيجه. خوب، زمان زمان انتخاب است. يا بايد به اين چرند نگاری های بی بو و خاصيّت ادامه دهم يا کنار روم، و من دومی را برگزيدم. وقتی نوشته هايم در کسی اثر نمی کند، وقتی همه ... چرا بايد خود را خسته کرده و وقت ديگران را تلف کنم. من که برای انشاء نگاری نيامده بودم. مرادم کار سياسی بود که در اينکار هم شکست خوردم و هيچ دستاوردی ندارم. حال يا من لال بوده ام و خود نمی دانستم يا اينکه ... پس، ديگر اصرار در اين کار بی فايده است. از اينروی هم می خواهم برای هميشه از کار سياسی کناره گيری کنم و به کار دگری بپردازم و چيزی از خود بيادگار نهم که شايد پس از مرگم بکار آيد. شايد به کار تئاتر روی آوردم که ذوق آنرا دارم. شايد هم برای هميشه به پاريس کوچ کنم و باقی عمرم را در خدمت مرکز زرتشتيان باشم که خود را بسيار تشنه ی معنويّت پاک و زلال آيين بهی خودمان می بينم. مرادم اين است که حال که در کار سياسی توفيقی نداشتم، می خواهم در زمينه های ديگری تلاش کنم. بويژه در زمينه هايی که ارزش انسانی تاريخی داشته و ماندگار باشد. آنچه که من تا کنون نوشته ام، بيشتر به روزنامه نگاری شبيه بوده. بيشترين آنها هم ارزش علمی و پژوهشی ندارد. آی بردند، آی خوردند، وای زدند، ای وای تجاوز کردند ... که نشد نويسندگی. اينک، دستکم نيم ميليون تن از هم ميهنان ما هم در درون و برون به نوشتن اينگونه مصيبت نامه ها مشغولند. اما مگر چيزی از اينهمه نصيب مردم شده که من نيز بايد بدينکار ادامه دهم. اصلآ اين کثرت جغدنامه ها «ايميل های کيلويی حاوی اخبار دزدی و شکنجه و کشتار» و مصيبت خانه ها «سايت ها و وبلاگ های آی زدند و وای بردند ...» باعث گيجی مردم شده. تعطيل حتا يکی از اين سايت های مصيبت نگار هم خدمتی به مردم است. ما اينک نزديک به يک ميليون وبسايت و وبلاگ و شصت تلويزيون فارسی زبان در خارج از ايران داريم و دهها راديو. اما چه فايده! مگر آدمی چه ميزان زمان دارد. اگر کسی حتا کار و زندگی خود را کنار نهاده و بيست و چهار ساعته هم که در حال خواندن و شنيدن و ديدن باشد، باز هم قادر نخواهد بود که يکهزارم اين برنامه ها و نوشته ها را ببيند و بشنود و بخواند. ايکاش بجای اينهمه ما فقط چهار ـ
پنج وبسايت مفيد و يکی ـ دو تلويزيون درست و حسابی داشتيم تا مردم اينگونه گيج و
سرگردان نشوند. اساسآ
اين حضور ديوانه کننده ما در اينترنت و ماهواره پاک ما را از
دنيای حقيقی بريده است. تمام مبارزات ما در جهانی مصنوعی است نه بر روی زمين. همين
است که کار مبارزه پيش نمی رود. چون با ايميل و مقاله و برنامه ی تلويزيونی که نمی
توان کشور از ملا گرفت! آن الله سه گونه ملای حقه باز بی
شرافت و وطن فروش آفريدی ...
هر ايرانی ولو هر قدر هم که خر مقدس باشد در کنار آن، همين اندک آشنايی با علوم عقلی را هم داشته باشد که سترگی و گستردگی جهان ماده را بشناسد. درک کند که گيتی چه عظمتی دارد. از اين رهگذر هم آگاه گردد که اصلآ کل اين کره خاکی که بشر بر روی آن می زيد، در برابر عالم وجود، حتا به اندازه ی قطره ای در برابر يک اقيانوس و خسی در برابر کوه البرز هم نيست. دستکم همين اندازه خرد داشته باشد که از مطلق انديشی رها گردد و بتواند شک کند تا از زندان اين افکار نقلی کودکانه و مضحک بدر آيد. جرأت کرده و از خود بپرسد آيا اين خداوندی که شيخ و ملا از آن سخن می گويند اصلآ نبايد ديوانه باشد که تمام کار و زندگی خود را رها کرده و فقط مراقب اين زمين کوچک و بی مقدار باشد، آنهم بويژه بخشی از آن به نام ايران که اصلآ به اندازه ی غباری هم در برابر عظمت عالم خلقت نيست. چه رسد به اين که اين خداوند خالق کائنات، همه ی اين کهکشان ها را رها کرده، تمامی هوش و حواسش تنها متوجه شلوار مشهدی حسن و تنبان کربلايی جعفر و کمربند سيد يدالله باشد که ببيند آنها چه زمانی به قسمت پشت بدن گل نساء خانم نگاه چپ می کنند و لباسهاشان کمی تنگ و تـُنک می شود تا در روز محشر ايشان را از روی پل صراط هل دهد که به جهنم سقوط کنند و اين خداوند بی مخ و شکنجه گر در آنجا مار غاشيه در تنبان آنان اندازد و نيم سوز در فلان جايشان فرو کند. يا از کل اين هستی و همه ی اين کائنات دست شسته در گوشه ای از ميدان وليعهد کمين کرده باشد تا ببيند چه زمانی روسری اجباری ژيلا و منيژه ی تين ايجر چند ميلی متری عقب می رود تا فورآ آن را يادداشت کند و پس از مرگ آن دختر ها، نيم سوز در ماتحت آن طفلک ها فرو کند. يا در جلو درب توالت ها بيايستد که ببيند آقا تقی يا فخری خانم کدام يک با پای راست برای ادرار وارد مستراح می شود که در آن دنيا عقزب جرار در ليفه ی شورت او اندازد تا فلان عضو شريفش را نيش زند و مهملات مضحک و شرم آوری از اين دست. مپنداريد که اين سخنان را برای خنده و تفريح می آورم. اين مزخرفات خنده آور، قواعد و دستورات و شريعت همان دينی است که ملا مبلغ آن است و بخش بزرگی از مردم ما هم آنرا دين و خدا پرستی و بد تر از آن «مقدسات» می پندارد. فقه اصلآ يعنی همين مهملات. در رساله ی فقيهان سخنی علمی که سهل است، حتی يک حرف حساب هم وجود ندارد که مطابق عقل و شعور باشد. اگر رساله ی هر يک از اين علمای اعلام و مراجع اعظام ما ايرانيان نگونبخت و اسير را که ترجمه کرده به دست حتی يک کودک پانزده ساله غربی هم که دهيد، بی شک آن کودک خيال خواهد کرد که يک طنز پرداز بسيار بی استعداد درجه هشتم اين مهملات خنک را نوشته است. چون اين اراجيف حتا ارزش کمدی هم ندارد آخر. پس، بايد به مردم آگاهی و انگيزه داد که از خود بپرسند آخر اين چه خدای حقه باز و مسخره ای است که خود به بندگانش بينايی می دهد، حس زيباپرستی و اغوا می دهد، شهوت و هوسی ديوانه کننده می دهد، حس نياز می دهد و همينطور استعداد بی حد هوسبازی و شيطنت، آنگاه خود هم شبانه روز آن نگونبخت را تحت نظر می گيرد که مبادا بدان تمايلات ديوانه کنند پاسخ گويد که خود در وجودش به وديعه نهاده! ايرانی اگر اندک آگاهی هم که بدست آرد، خود متوجه خواهد شد که، کسی که به چنين مزخرفاتی باور دارد، يک درازگوش است نه انسان خدای دوست. اين نوشته را از اينروی آوردم حال که ملت ما به بهای نزديک به يک ميليون کشته و نابودی کشورش به ماهيّت اين آيين سراپا مسخره و جنايت پی برده و می خواهد خود را از زندان اين جهل رها سازد، عده ای فکلی اين ميان از خود ملا ها هم بيشتر مدافع اين جهل و بربريت شده اند. تنها بهانه ای هم که دارند "احترام به مقدسات مردم" است. اما اين نه احترام به مقدسات مردم، که صرفآ کمک به ادامه ی اين خريّت ها در ايران است. تنها دلايل آنهم ترس و زبونی اين فکلی های پست تر از ملا ها است و عوام فريبی. فاش بنويسم که براستی ننگ بر شما پيزوری های بزدل که بجای کمک به رهايی مردم خود، در کنار زندانبانهای اين ملت هستی باخته قرار گرفته ايد. بس است اين پوفيوزی و خودسانسوری بنام احترام به مقدسات مردم. چه مقدساتی آخر! همانگونه که به کوتاهی آوردم، نود درصد آنچه که در ايران مقدسات ناميده می شود مسخره جات و چرت و پرت آلات است نه مقدسات. چنين مقدساتی نه تنها قابل احترام نيست، که اين احترام اصلآ خود بزرگترين خيانت در حق باورمندان بدين مزخرفات است. اصلآ شما ملا هستيد يا روشنفکر! اگر ملا هستيد لااقل شرف داشته باشيد و کراوات ها را باز کرده و رسمآ عمامه ای شويد تا ما تکليف خودمان را با شما پوفيوز ها بدانيم. اگر هم روشنفکر هستيد وظيفه ی شما روشنگری است نه پدافند از اين بربريّت. بويژه حال که ايران بيش از هر زمان ديگری نيازمند روشنفکران دلير و فاشگو است. کسانی که بی لکنت و ترس با مردم سخن گويند و بنويسند. تا آن دسته ايرانيان بدبخت و اسير هم که همچنان در ناآگاهی مانده اند چشم و گوششان به راستی ها گشوده شود. بدانند که ارايه ی چنين تصويری بی مقدار و ابلهانه از خالق کائنات اصلآ به مسخره گرفتن خدا و هر چه خدا پرستی است. چه که چنين خداوند حقير و مسخره و بازيگوش و حقه بازی که ملا از آن سخن می گويد اصلآ سزاوار نفرت و نفرين است نه ايمان و پرستش. اگر هم خود زهره ی روشنگری نداريد، دستکم دهان گشادی نکنيد و راه بر روشنگران دلير مبنديد. ما چند قرن ديگر بايد به ملا ها باج سبيل بدهيم تا شما بزدلها از اين توسری خوردن نجات يابيد. چند ميليون تن ديگر از هم ميهنانتان بايد کشته شوند تا شما بی بت ها کمی جرآت نقد اين مانيفست جهل و جنايت را بيابيد. آيا اينهمه ناموس فروشی و تجاوز به زنان و دخترانمان رگی را در شما نمی جنباند. آيا اينهمه دار زدن و جوانکشی در شما هيچ حسی را بر نمی انگيزد. آيا اينهمه ننگ و بی آبرويی در جهان شما را شرمسار نمی کند. آيا اينهمه معتاد شما را هيچ به فکر وا نمی دارد. آيا ... آخر چرا ذره ای غرور و غيرت و ميهن پرستی و شهامت در شما ها نيست. مگر شما انسان نيستيد. مگر شما ايرانی نيستيد. مگر شما معنای شرف و انسانيّت را نمی فهميد. آخر مگر نمی بينيد که ملا ها و اسلام عزيزتان ميهن شما را بگونه ای در معرض نابودی کامل قرار داده اند که ممکن است اصلآ ديگر ايرانی در کار نباشد! آقا به خيال خود روشنفکر است،
آنهم يک روشنفکر سکولار. اين جناب ستاره رسانه های فارسی هم هست. می فرمايد ما که
عربستان سعودی نيستيم، ما يک سده پيش انقلاب (مشروطه) کرديم. ما پيشينه ی دموکراسی
داريم. ما آزادی خواهيم. ما يک نظام سکولار می خواهيم. ما اينيم، ما آنيم، ما
چنينيم ما چنانيم. «از بزرگی ها و ايراندوستی همان شيخ مرتضی مطهری کثيف و بدهان و ضد ايرانی که اجداد ما ايرانيان را "خر های بيشعور" می خواند و خودمان را هم "تکرار کنندگان آن خريّت ها". همانی که حال اصلآ فايل صوتی وی با مستهجن ترين فحاشی به همه چيز ما در يوتوب و صد ها سايت ديگر موجود و در دسترس است و همان آخوند بی پدر و مادر به درک رفته که در کتاب خود آشکارا تنها راه مسلمان واقعی ساختن ما ايرانيان را در از ميان بردن هويّت ملی ما آورده».
يا در بد ترين تحليل خود هم فقط چند تنی چون پور محمدی و سعيد امامی و ری شهری و يکی دو تنی ديگر را مقصر قلمداد می کند، همين و همين. از ديد وی بازرگان که حکم نخست وزيری از دست رفسنجانی گرفت عاشق ايران بوده. اعضای دولت موقت که دو دستی ايران را تحويل خمينی داند همگی از عشق ايران جنون گرفته بودند. « خوب در تصوير بنگريد و ببينيد اين دولت موقتيان... با چه شادمانی و افتخاری سقوط ايران «قادسيه دوم» را جشن گرفته اند، بويژه داريوش فروهر دل و دين باخته به خمينی که سرانجام هم پاداش خود را دريافت کرد!». اين مرد می گويد اعضای جبهه ملی که از هيچ پستی و دنائتی در حق زنده ياد دکتر بختيار کوتاهی نکردند، شب ها از عشق ايران سر به کوه و بيابان می گذاردند و خلاصه تمام ايرانفروشان و جاسوسانی چون خانبابا تهرانی ها و فرخ نگهدار ها و علی کشتگر بزغاله چران هم در پکن و آلبانی و برلين شرقی روزی چند بار از عشق ايران تب می کردند و سردرد می گرفتند ... از ديد وی در حقيقت اصلآ کسی مسئول خون اين يک ميليون ايرانی و نابودی همه چيز ايران نيست. چون حتا همين علی خامنه ای هم از سينه چاکان ايران است و مردی عارف و وارسته و عاشق صدای مرضيّه و الهه و بنان. او فقط چند هفته ای است که بوسيله ی قدرت خانم کمی سودايی گشته و کار، کار قدرت خانم است نه خود آن مردک شيره ای تارزن و رقاص. محسن رضايی هم که به جرم يهودی کشی در آرژانتين تحت تعقيب پليس بين المللی است و مسئول خون دهها هزار جوان ايرانی در جنگ، بچه چوپانی پاک و عاشق ايران است. محسن سازگارا هم که آنقدر آزادی خواه و عاشق ايران بود که قرار بود از دو چشم کور شود، اما امدادهای غيبی به دادش رسيد. يعنی اصلآ نه هندوانه خوری در کار بوده و نه خری داشته است و نه کسی هندوانه خورده و نه خری دانه های هندوانه را، والسلام شد تمام! آنوقت اينچنين موجود مفلوک و شياد و زبونی که می خواهد همه طرف را داشته باشد و در واقع هم با هيچ طرفی دوست نيست جز جيب خود، خود را روشنفکر و ملی هم می داند! اين توهم را هم دارد که چون در صدای آمريکا روضه خوانی می کند، پس خيلی بزرگ است، از اينروی هم تصور می کند هر که با وی برخورد کند قصد مطرح شدن دارد! ای خاک عالم بر سر کسی که بر موجود بی پرنسيپ و هفتاد و هفت رنگی چون تو حسودی کند و قصد مطرح شدن به سبک تو را داشته باشد. فاش بنويسم که اگر حتا ميليونها ايرانی هم که انسانهای شياد و بزدلی مانند تو را قبول داشته باشند، بی رودربايستی همگی جاهل و پسمانده و مرتجع هستند. اينها همان ايرانيانی هستند که خمينی شياد و جلاد را نيز عاشقانه دوست می داشتند. من اگر با چون تو بی مقداری برخورد می کنم، علت آن، شيادی و مردم فريبی است. افرادی مانند تو خوب می دانند که چه کسانی ايران را بدين سيه روزی انداختند اما ميان سفره نشسته اند که دستشان به همه جا برسد. خوب می دانند که اين مزخرفات مقدسات نيست، اما نمی خواهند کسی را از خود برنجانند. چون خط ندارند. چون اخلاق ندارند. چون يکرنگ نيستند. چون هم خدا را می خواهند و هم خرما را و چون پيزوری و بزدل هستند. از سويی هم چون می خواهند يکجا محبوب قلوب ملا و قربانيان ملا باشند، اين اراجيف را مقدسات و اعتقادات مردم می خوانند. يعنی افرادی بسان تو دانسته از جهالت و خريّت و ناپاکی پدافند کرده و در هر زمينه ای خاک در چشم مردم می پاشند.از اينروی هم از ديد من، شما ملا کراواتی های بی پرنسيپ هيچ چيز ندار، هزاران بار پست تر و ضد ايرانی تر از تمام عمامه داران هستيد، همين./ امير سپهر
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
Allah willing
Romanticism is an artistic,
literary, and intellectual movement that originated in 18th century Western
Europe, during the Industrial Revolution. It was partly a revolt against
aristocratic, social, and political norms of the Enlightenment period and a
reaction against the scientific rationalization of nature in art and
literature.
It stressed strong emotion as a source of aesthetic experience, placing new emphasis on such emotions as trepidation, horror, and the awe experienced in confronting the sublimity of untamed nature. It elevated folk art, nature and
custom, as well as arguing for an epistemology based on nature, which
included human activity conditioned by nature in the form of language,
custom and usage. It was influenced by ideas of the Enlightenment and
elevated medievalism and elements of art and narrative perceived to be from
the medieval period. The name "romantic" itself comes from the term
"romance" which is a prose or poetic heroic narrative originating in
medieval literature and romantic literature. Romance is the emotion of the
heart. Romantik bezeichnet eine
kulturgeschichtliche Epoche, die sich insbesondere auf den Gebieten der
bildenden Kunst (1790–1840), der Literatur (1795–1848) sowie der Musik
(1800–1890) äußert. Im heutigen, allgemeinen Sprachgebrauch bezeichnet der Begriff Romantik mit dem Adjektiv romantisch die Eigenschaft einer Sache, das Herz mit Liebe und Sehnsucht zu erfüllen, z. B. in „romantische Liebe“, „romantische Musik“ oder „ein romantischer Brief“. Oft wird der Begriff synonym zu Kitsch gebraucht. Das hat jedoch mit der kulturgeschichtlichen Epoche nichts gemein. مرغ بــر بالا پــران و سايه اش
مى دود بر خاك پران مرغ وش اگر کسی چنين چيزی از نگارنده بپرسد، بی معطلی خواهم گفت به اين علت که ما نه ملتی متمدن و آگاه هستيم و نه اصلآ روشنفکر داريم. پر واضح هم هست که اين نا آگاهی مردم ما معلول نداشتن روشنفکر است. چون برخلاف تصور بعضی که می گويند اين حکومت مردم را نا آکاه نگهميدارد و آن حکومت اجازه نداد ملت روشن شوند ... وظيفه حکومت ها اصلآ آگاه کردن مردم نيست. دولت ها کارشان حکومت بر مردم است نه گسترش فرهنگ. در حالی که هر کودک دبستانی هم می داند که حکومت کردن بر احمق ها هزار بار ساده تر از فرمانروايی بر آگاهان است، حکومت اصلآ خود بايد بی شعور باشد که بخواهد سطح شعور مردم را بالا برد. هر چه که مردم نادان تر باشند کار دولتها به همان نسبت آسان تر است. پس، اين مهم به عهدی روشنفکران است که مردم خود را از زندان جهل و خرافه و استثمار نجات داده و فرهنگ و زندگی آنان را دگرگون سازند. از اينروی، جامعه ای که روشنفکر ندارد، لاجرم پسمانده هم هست. چنانکه اوضاع ما مصداق عينی همين امر است. يعنی اينکه، تمامی اين پسماندگی هايی که ما در حال حاضر با آنها دست به گريبان هستيم، نه ناشی از بد بودن اين حکومت و آن حکومت و آن دگر حکومت بيگانه و اين وزير و آن وکيل و آن کودتا و اين انقلاب و آن يکی دگر رخداد ...، بلکه صرفآ معلول نبود روشنفکران آگاه و مايه دار در ميان ما است. زيرا که بوجود آمدن هر تحول مثبت و منفی در هر جامعه ای، تنها و تنها معلول پيش زمينه های فرهنگی موجود در آن جامعه است. ايجاد و يا از ميان بردن اين پيش زمينه های فرهنگی هم همانگونه که از نامش پيداست، به عهده ی فرهنگوران هر جامعه است. ما در جامعه خودی اين واژه ی مرکب «روشنفکر» را زياد می شنويم و می خوانيم. چندان که به خيالمان رسيده پرروشنفکر ترين کشور جهان باشيم. اين خيال اما در حد همان خيال است و هيچ حقيقت ندارد. آن طايفه که مردم ما آنها را بنام «روشنفکران» ميشناسند، شوربختانه افرادی نيستند جز مشتی بد آگاه. انسانهايی فناتيک و بيمار که بدون شناخت ويژگی های فرهنگ بومی، بی توجه به سرنوشت مردم، منافع ملی، واقعيت ها و ظرفيت های ی جامعه خودی و وضعيت جهان، خويشتن را در ذهنييات و رويا ها به بند کشيده اند. اينکه ميگويند "روشنفکران ما خائن هستند و خيانت کردند"، به باور بنده ابدآ حرف درستی نيست. اين درست نيست، زيرا روشنفکر که فی النفسه بايد انسانی آگاه و بيدار دل باشد که خائن نميشود. گذشته از اين، روشنفکر اگر قصد خيانت هم داشته باشد، جايگاه و مقام خود را تا اين اندازه بزير نميکشد که حتی در خيانت هم با اشخاصی چون خمينی و شيخ صادق خلخالی و حسين الله کرم ها و مسعود ده نمکی ها انبازی و همداستانی کند. روشنفکر که سهل است، آدمی اگر حتی يک بار هم از سر کوچه ی شعور گذر کرده باشد، بعد از مشاهده ی نوزده سال چپاول و قتل و تجاوز و دروغ و فريب و بی شرافتی از يک رژيم سراپا کثافت که باز در دام ملا نمی افتد و خاتمی چی نمی شود. اين کسان که مردم ما به غلط ايشان را روشنفکر می پندارند عده ای انسان ساده و مفلوک و ذهن گرا هستند که سلوک فکريشان فقط در عالم انتزاع و رويا است. اينان به مرحله ای بسيار خطرناک «Romantism» رسيده اند که آدمی از واقعيت ها می برد و در جهانی می زيد و طرح و برنامه می ريزد که کمترين ارتباط را با ملموسات و عينيت ها دارد. به ديگر سخن ، در اين مرحله انسان شعر و شعار را جای نشين شعور و ذهن را جايگزين عين می سازد. اين کسان رومانتيست «Romantist» های بريده از واقعيات هستند که يکی از روشن ترين نشانه های اين رومانتيسم فکری هم مطلق گرايی و کمال خواهی است. البته اين کمال خواهی را نبايد با کمال جويی و يا «Perfectionism» اشتباه گرفت. اين کمال خواهی رومانتيست های ما چيزی رويايی است که هيچ ريشه و زمينه ای در عالم پيدا ندارد و تحقق پذير هم نيست. برخلاف رومانتيست های غربی هم، هيچ يک از اين عزيزان ما انديشه ساز نبوده و استقلال فکر ندارند. انديشه ی اينان نه متعلق به خودشان، که برداشت چهار چيز از اينجا و اخذ سه چيز ناقص ديگر از آنجا است. مانند دکتر شريعتی که رخت و حجاب اسلامی بر مارکسيسم «Marxism» و اگزيستانسياليسم «Existentialism» کيرگه گور و سارتر پوشاند. اصولآ تفاوت ريشه ای رومانتيسم وطنی با توجه به روحيه ی شاعرانه، تاريخ سراسر اسطوره ای و همينطور اين مذهب "خود خوب مطلق پندار" که ما داريم همين است. رومانتيسم ايرانی هيچ شباهتی با رومانتيسم قرن هژده اروپا ندارد. زيرا وجه قالب در رومانتيسم فعلی ما نه «کمال جويی» غربی که «کمال باوری» مذهبی و شاعرانه شرقی است. در حالی که بن مايه ی اصلی رومانتيسم ما در پيش از انقلاب مشروطه با کمی تفاوت همانی بود که در اروپا وجود داشت. پس از مشروطيّت اما، با باز شدن پای ايدئولژی اتوپيستی «Utopism» چپ به ايران و آميخته شدن آن با فرهنگ اسطوره ای و مذهبی ما کيفيت اين رومانتيسم بطور کلی دگرگون گرديد. در اين ميان نوسازی چهره ی ايران بوسيله ی سلسله ی پهلوی و رفاه نسبی هم البته نقشی اساسی داشت. بصورتی که ما شديم آنی که نبوديم و هنوز هم نيستيم آن که گمان می کنيم هستيم! يعنی آن رفاه و نوسازی بطور کلی ما را در اشتباه افکند. شديم گربه ای که خود را شير می پنداشت. انقلاب بی خودی و ويرانگر پنجاه و هفت هم در واقع محصول همان توقع بيجای ما برای دستيابی به چيز های اتوپيستی بود. چيز های مجهولی که نه وجود داشت و نه اگر وجود می داشت ما قابليت و استحاق برخورداری از آن را داشتيم. ما در ذهن چون کوه بوديم و در عالم واقعييت چون کاه. هنوز هم همينطور هستيم به هر روی اين بحث به قدری پيچيده و دراز است که مجال پرداختن به همه ی جنبه های آن در يک نوشته ی کوتاه نيست. برای اينکه بحث را از حالت آکادميک در آورم به مصاديق می پردازم که موضوع ساده تر و بيشتر روشن شود. اساسآ مراد اصلی من هم پرداختن کليشه ای به يک بحث کلاسيک نيست. هدف تنها نشان دادن آن موانع و مشکلاتی است که باعث انحراف ما شدند و می شوند. آنهم با مدد جستن از مسائلی بسيار ساده و موجود و ملموس در پيرامون، که اين، بجای قلمبه پردازی پيوسته روش کار من بوده است. باری، بسياری از هم ميهنانی که چون نگارنده در يک کشور پادشاهی زندگی ميکنند، بدون شک شاهد اظهار نفرت بعضی از همين "بيماران ذهنی روشنفکر نام" از سيستم پادشاهی و پادشاه کشورهای محل تبعيد خود بوده اند. خود در اين کشور سوئد بارها شنيده ام که چگونه بعضی از اين مثلآ روشنفکر های ما سيستم سوئد «يکی از پيشرفت ترين سيستم های دموکراتيک جهان» را پسمانده خوانده و بدترين توهين ها را به پادشاه اين کشور روا داشته اند. آنهم همان بزرگ انديشمندانی که ديروز خود رفيق خلخالی و هادی غفاری شدند و خمينی را برسرکار آوردند. تا همين چندی پيش هم که خاتمی چی "شيفته ی يک ملای دگر" بودند و پاره ای از ايشان اساسآ همچنان در ملا بازی گير کرده اند. همان هپروتی هايی که خود نيز از ترس رژيمی که خود بر سر کار آوردند گريخته و در دامان همين کشور های پادشاهی پسمانده! پناه گرفتند. بنده که هم اين کشور سوئد را دوست می دارم، هم سيستم بسيار انسانمدار و پيشرفته ی آنرا و هم اصلآ خانواده ی پادشاهی کشور سوئد را. بويژه پرنسس ويکتوريا وليعهد آن و خواهر و برادرش پرنسس مادلين و پرنس کارل فليپ را. اين که ما بدبخت و بی آبرو هستيم اصلآ امری اتفاقی نيست. ما خانه خراب همين طايفه ی هپروتی و مسئوليت ناشناس هستيم. ترديد نداشته باشيد اگر اين خيل عظيم به اصطلاح روشنفكر ما را با اين ساختار فکری عليل به مترقی ترين کشورهای پادشاهی جهان، همانند دانمارك و هلند و نروژ هم که منتقل سازند، آنهم بدون هيچ دخل و تصرفی در قوانين مدنی اين سه كشور، اينان در چند سال مردم آن كشور ها را هم به خاک سياه خواهند نشاند. در اين هم ترديد نکنيد که اگر روشنفکران آن کشور ها را به ايران منتقل سازند، با همين ولايت فقيه و پاسدار و كميته چی و شورای نگهبان و ... آن روشنفکر ها در چند سال بساط استبداد را در ايران بر خواهند چيد و مردم را از دموكراسي كامل برخوردار خواهند ساخت. با بهره وری علمی از معادن طبيعي موجود و شرايط اقليمی مساعد تر در ايران هم، اين کشور را به يكي از قطب های بزرگ صنعت و اقتصاد جهان مبدل خواهند کرد. دليل آن نيز روشن است، چون هر اندازه که روشنفکر حقيقی جهان متمدن به بوم شناسی اهميت می دهد و مسئوليت سرش می شود، روشنفکر نمای ما چندين برابر آن اسير ذهن گرايی و به دنبال ايده آل ها و تئوری های انتزاعی پياده ناشدنی است. برای مثال اين طايفه تصور می کنند که روشنفکر سوئدی و دانمارکی و انگليسی که حکومتهايی موروثی را در کشورخود تحمل ميکنند نا آگاه تر از کسانی هستند که بدنبال قبرکن ها و روضه خوانها می افتند. اين پوسته گرايان توجه ندارند که مردم هيچ کشوری بطور ناگهانی و با تقليد صرف از ديگران به آزادی نرسيده، بلکه دموکراسی هر ملتی در روند يک سلسله رخدادهای تاريخی و مبارزات مدنی آن ملت ها شکل گرفته که نظام دموکراتيک آنان هم محصول و برآيند همان ويژگيها و مبارزاتشان است. باز هم مثلآ، نظام جمهوری اصلآ به درد انگليس نمی خورد. کما اينکه مردم و بويژه روشنفکران آن کشور بخوبی اينرا درک کرده و در سه همه پرسی هر سه بار با اکثريت مطلق خواستار حفظ نظام پادشاهی خود شده اند. نظام جمهوری به درد هلند و دانمارک و ژاپن ... هم نمی خورد. چون با پيشينه ی مبارزاتی و روحيه ی تاريخی آن ملت ها هم سازگاری ندارد. همانگونه که نظام پادشاهی در کشور هايی چون آمريکا و آلمان و فرانسه نمی تواند کارکردی مثبت داشته باشد. چون هر کشور و ملتی ويژگيهايی تاريخی خاص خود را دارد. روشنفکر وطنی هنوز هم اين را درک نکرده که توجه روشنفکران جوامع پيشرفته ی غرب نه به روياهای سياسی، بلکه به منافع ملی کشورشان است. روشنفکر حقيقی سعادت جامعه را در بهره وری هرچه بيشتر از ظرفيتهای موجود جامعه به نفع مردم ميدانند، نه در ضديت با پادشاه و ملکه و ويرانگری و پوسته ای بنام جمهوری و يا پادشاهی. نگارنده ابدآ ادعا نمی کنم که ما در نظام پيشين ديکتاتوری و مشکلات نداشتيم. اما سخت باور دارم که ما در اندازه خود ملت بسيار سعادتمند و مرفه و با آبرويی بوديم. «در اندازه خود» را از اينروی بکار بردم، زيرا ما ملت هم آخر مانند مردمان با فرهنگ و دموکرات هلند و سوئد و دانمارک نبوديم. کجای روشنفکر ملا باز و استالين پناه ما به روشنفکر مترقی سوئدی شباهت داشت که توقع داشت پادشاهش هم مانند گوستاو، پادشاه سوئد باشد. مگر بعد از شهريور بيست مشروطه و آزادی کامل وجود نداشت. نتيجه چه شد؟ غير از اين شد که نود درصد اين طايفه به خدمت اتحاد شوروی در آمدند و فورآ به دستور ارباب دو ـ سه جمهوری در دل ايران پادشاهی! بوجود آوردند. سوئد و دانمارک و هلند و ژاپن ... که بطور ناگهانی و يکشبه دموکرات نشدند. متفکران و سياسی های آن کشور ها برای دموکراتيزه کردن و تکميل سيستم مشروطه ی خود دستکم ششصد ـ هفتصد سال تلاش راستين و مسئولانه کردند، نه اينکه به محض يافتن اندک فرصتی نوکری اتحاد شوروی را پيشه سازند و يا در اردوگاههای فلسطينی و ليبيايی و لبنانی چريک بازی بياموزند که در کشور خود به بانک زنی و ترور دست زنند. نظام پادشاهی کنونی انگليس محصول تلاش هشتصد ساله ی مشروطه خواهان آن کشور است. و حال آنکه ما فقط در طول اندکی بيش از هفتاد سال پس از انقلاب مشروطه، ره هزار ساله رفتيم. ما فقط آزادی سياسی درست و حسابی نداشتيم که در سال پنجاه و هفت با بروی کار آمدن دولت زنده ياد دکتر بختيار به آن آخرين هدف مشروطه هم دست يافتيم. اما چون روشنفکر و سياسی های آگاه و دلسوز نداشتيم، هر آنچه را هم که داشتيم از کف داديم و دو باره به عصر جهالت باز گشتيم. در مورد اين رومانتيسم، بايد توجه داشت که حال مردم عادی ما گر چه آگاهی سياسی ندارند، ليکن هزار بار از روشنفکران ما عاقل تر هستند. بعنوان مثال حتی بی سواد ترين مردم ما هم «به حکم تجربه» هزار درس و عبرت از آن خودکشی ملی آموختند. طايفه ی معروف به روشنفکر ما اما چون با خواندن چند جلد کتاب به رومانتيسم و ذهن گرائی رسيده، آن «حس غريضی ياد گيری از خطا» را هم از دست داده اند. عوام به حکم همان تجربه گرايی غريضی انسان، نسبت به سال پنجاه و هفت، اينک بسيار واقعگرا تر شده اند. اما اين طايفه متاسفانه همانی است که بود. يعنی همچنان در مرحله ی رومانتيسم و خيال پردازی. برای همين هم هست که ايران سی سال است در دست ملايان است. چون اين طايفه مشهور به روشنفکران، نه می پذيرند که اشتباه کرده اند و نه به پتانسيل ها و حقايق موجود جامعه توجه دارند. سری بر ديوار سيمانی و همچنان در رويای فرو کردن ميخ آهنين بر سنگ! ايکاش روشنفکر وطنی دستکم از نظر خرد در حد همان مردم بی سواد کوچه و بازار مانده بود و می توانست نگاهی به ميوه ی افکار خانمان برباده خود بياندازد و کمی تجربه بياموزد. چون در آن صورت دست از اين مطلق گرايی بر می داشت و ندانسته و ناخواسته پاسدار اين رژيم نمی شد. من بار ها نوشته ام که اين رژيم را اصولآ روشنفکران بر سرکار نگاه داشته اند نه مردم عامی. زيرا اين طايفه چيز هايی می خواهند که در ايران عملی نيست، و چون آنچه ايشان می خواهند اسبابش فراهم نيست، پس يعنی اين رژيم فعلآ بماند. چه خواسته و چه از سر جهل. تفاوتی هم در نتيجه ی امر ندارد. در پايان اينرا می آورم که بنده به دنبال نجات ايران و آزادی و سرفرازی مردم کشورم هستم. اگر هم امروز احساس کنم که گروه و فردی می توانند ما را از اين بی شرافتی و آبرو ريزی و نکبت و ننگ و بدنامی نجات دهند، در پيشتيبانی از وی و يا آن جريان ترديد به خود راه نمی دهم. حال آن کس و گروه می خواهند چپ باشند يا راست، جمهوری خواه باشند يا مشروطه طلب. اما با همين اندک خرد و تجربه و شناختی که دارم می دانم که ايران ديگر تمام شد. يعنی کار ايران را همين رومانتيست های هپروتی مثلآ روشنفکر با مطلق جويی تمام خواهند کردند. نگارنده نزاع جمهوری و پادشاهی هم با کسی ندارم. برای عقايد ديگران هم بسيار احترام قائلم، اما فقط می خواهم اين نکته ی از ديد خودم بسيار فاجعه بار و غم انگيز را خطاب به آنانی بياورم که برای جمهوری يقه می درانند. برای آن خوشخيال هايی که خيال می کنند فردا با سقوط اين رژيم به يک جمهوری آزاد و دموکراسی و سعادت و يکبختی ... خواهند رسيد: دردا که شما عزيزان نه يک قدم که هزاران سال نوری از واقعيت های ايران دور هستيد. زيرا، وا اسفا که اين گراميان خود نيز نمی دانند که بر سر جسد نيمه جان ايران نشسته اند و با اين عناد و جزم انديشی دارند اين کشور خوب و تاريخی را برای هميشه نابود می کنند. اينجانب اگر ايران را دوست نمی داشتم، از ته دل به اين افکار مضحک و رويا پردازی های کودکانه می خنديم. اما چکنم که با تمام وجود عاشق آن سرزمين هستم، به همين دليل هم بجای خنده بر اين خيالات خام و ايران برباد ده خون می گريم. دورانی بهتر از سال پنجاه و هفت؟!!!
زهی خيال باطل. مگر ديگر کسی خواب آنروز ها را ببيند. آنان که چنين افکار
کودکانه ای را در سر می پرورانند باشند تا صبح دولتشان بدمد که اين سی سال ننگ
و بی شرفی و بی ناموسی و بی آبرويی هنوز از نتايج سحر است!
ـ امير سپهر اين هرگز نمی تواند امری اتفاقی باشد که درست در ميانه ی اين جار و جنجال ها آقای علی جوانمردی، با داشتن اجازه ی اقامت دائم و پس از سه سال و اندی زندگی در ترکيه با همسر و دو کودک خردسال خود از آن کشور اخراج می گردد. اگر صدای آمريکا و حتی ما مردم هستی باخته، همينجا و در همين مرحله در پشت اين تشکيلات و بويژه تک تک کارکنان آن نياستيم، شک نکنيد که اين بلا دير يا زود بر سر احمد رأفت و محمدرضا شاهيد و نازنين انصاری و نسرين مهدوی ... نيز نازل خواهد شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای من مثل روز روشن است، که اگر مصدق در آن دعوای سیاسی برنده هم که می شد، باز جامعه ی ما با بنیادگرایی اسلامی مواجه می شد. این دو مرد بزرگ برای رساندن ایران به تمدن عجول بودند و میخواستند هر چه زود تر ایران را بسوی تمدن و آزادی رهنمون شوند. غافل از اینکه، بستر و ساختار اِجتمایی ایران برای این جهش هنوز آماده نبود و نیست اَبر مردانی مانند اَمیرکبیر، فراهانی، مصدق، رضاشاه بزرگ ووو همه در کوتاه مدت برفراز این اِجتماع مریض و قبیله ای درخشیدند و بعد از اینکه از دنیا رفتند، دوباره این اِجتماع به آوُضاع پيشين خود بازگشت! آنگونه که پنداری هیچ اِتفاقی نيافتاده است! ریشه ی این پدیده در ایران هنوز مورد ارزیابی دقیق واقع نشده. من که حتم دارم این عقبگردهای اِجتماعی، محصول آن تاخت و تاز های قبایل وحشی در طی این هزار و پانصد سال گذشته است این روحیه ی برده خويی، یأس و نومیدی، ریشه در تاریخ ما دارد. درمان آن هم چندین سده زمان می برد. آنهم به این شرط که همه ی ایران دوستان دست به دست هم دهند. در غير اين صورت، اين آرزوی رفتن بسوی تمدن بزرگ خیالی بیش نخواهد بود. تک تک ما ايرانيان بايد بر خود و توان خود تکيه کنيم، از دروغگويی، پلشتی، ریا و تزویر، حسادت و قدرت پرستی دست برداريم. تنها برای سرافرازی ایران کوشش کنیم و این نيکی ها را هم رواج دهيم. ما تا خودمان را نسازيم محال است که بتوانیم روی خانواده ها و اِجتماع خودمان تاثیر نيک بگذاریم مصدق و محمد رضا شاه فقيد هر دو از این دنیا رفته اند، اما ما ایرانیان باز هم به دوران توحش باز گشته ایم ! آخر تا کی باید تاریخ با پتک بر سر ما بکوبد تا متوجه اشتباهات خود بشویم. آخر چه رازی در اين توحش اسلام ناب محمدی نهفته است که اينگونه مردم ما را مات و تباه کرده است؟ امیر سپهر گرامی، آیا راهی برای
رستگاری وجود دارد؟ با این اِجتماع باید چه کرد؟ اصلآ این مردم ما چگونه جواب
آینده گان را خواهند داد. بويژه این نخبگان بی آبرو و وجدان ما که حیثیت و کشور
ما را به ضد ايرانيان فروخته و ما را اينگونه نابود ساختند
جورج بوش، رهبر راستين اپوزيسيون ايران
چه که اين رژيم، همانگونه که حال در محافل سياسی آمريکا هم ناميده می شود"يک غده ی سرطانی بدخيم" است که جز بريدن آن از پيکره ی جهان متمدن و صلح طلب راه دگری برای آرامش وجود ندارد. زيرا مادام که جمهوری اسلامی روضه خوان ها برسر کار باشد، جهان و بويژه منطقه مهم و استراتژيک و انرژی زای خاورميانه روی آرامش به خود نخواهد ديد پس، حال چند سالی است که راه احتمالی رسيدن به ايرانی بدون جمهوری اسلامی فقط می تواند از واشنگتن بگذرد و ديگر جرج بوش است که رهبر راستين اپوزيسيون آشتی ناپذير و سرنگونی طلب اين رژيم است. از اين روی هم ديگر قبح تسليم به آمريکا از سوی ايرانيان بی پناه و حتا عوامل بريده از رژيم بگونه ای ريشه ای از ميان رفته است يعنی در سالهای اخير، هر ايرانی که از دست اين رژيم ظلم ديده به آمريکا شکايت برده. هر دانشجويی که زندانی و شکنجه شده، از آمريکا کمک خواسته. حتا ديگر پايوران بريده از اين رژيم هم خود را به آمريکا تسليم می کنند. حتا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به بيانی ديگر، اينکه از نظامی ها و پاسداران خواسته می شد که به مردم بپيوندند، آن فرماندهان بريده حال به آمريکا می پيوندند. چون در نبود يک اپوزيسيون ملی و مسئول، اينک اين اپوزيسيون در سيمای دولت جمهوری خواه ايالات متحده آمريکا متجلی گشته. مردم ما هم دانسته و ناخودآگاه، حال آمريکا را بعنوان نماينده ی راستين خود در برابر اين رژيم پذيرفته اند پس، سقوط اين رژيم و ايجاد دگرگونی های بنيادين در ايران هم در حال حاظر و در جهانی حقيقی و دور از شعار و روياپردازی، تنها از کوچه ی آرتش آمريکا می گذرد، حال چه ما بخواهيم و چه نخواهيم. نانوشته نماند که دولت جمهوری خواه آمريکا هم در راه مبارزه با رژيم اسلامی تروريستی روضه خوان ها قربانيان زيادی داده و به حق هم حريف اصلی اين رژيم در دنيای حقيقی است چنانچه کسانی اين ادعای مرا نمی پذيرند و حريف قدر ديگری را برای اين رژيم بربريت گستر سراغ دارند، لطفآ نشانی آنرا به من نيز بدهند و مرا از اين نادانی و بی خبری بيرون آرند. شايد گفته شود مردم ايران، اين سخن زمانی پذيرفتنی است که مردم رهبر و تشکيلات و فرمانده ی داشته باشند. آنکه اکثريّت مردم او را به رهبری قبول دارند، در انتظار رخصت بی مقدار ترين اقليّت برای رهبری است. آنان هم که مردم هيچ قبولشان ندارند که بيهوده خود را معطل ساخته اند. بنا بر اين، در چنين شرايطی از مردم سرگردان و بی برنامه و نيروی پراکنده ی آنان هيچ کاری ساخته نيست اين نيز بياورم که گر چه امروز اکثر روشنفکران جهان، بويژه تمامی مثلآ روشنفکران ما هم جرج بوش را نادان و جنگ طلب می خوانند، ليکن اين سخنان برای من يکی پشيزی ارزش ندارد. من هرگز موجی نبودم و هميشه استقلال انديشه داشته ام. پيوسته هم در مورد افراد و رخداد ها با سر خود انديشيده ام اظهار نظر روشنفکرانی که نوام چامسکی، اين رفيق ملا عمر و احمدی نژاد و چاوز را ابرروشنفکر می پندارند آخر چه ارزشی می تواند داشته باشد. ميشل فوکو ی ابرروشنفکر هم روزی همين خزعبلات را در مورد رونالد ريگان می گفت و مريد و سرسپرده ی روح الله خمينی بود. خلخالی را هم چه گوارا ی زمان می ناميد و عاشقانه می ستود هرکسی در مخالفت و يا مسخره کردن جرج بوش هر چه که می خواهد بنويسد و بگويد. از ديد من اما، پرزيدنت بوش يکی از با شرف ترين و انسان ترين و برجسته ترين رؤسای جمهوری تمام تاريخ آمريکا است، به ويژه برای ملت های اسير و در درون آنها، بويژه برای ملت ما. کيستی راستين و بزرگی ها و انسانيّت وی زمانی روشن خواهد شد که چند صباحی از پايان دوران رياست جمهوری وی سپری شود باری، نگارنده درست سه سال و دو ماه پيش از اين بود که در يک نوشته احتمال حمله ی نظامی آمريکا را مطرح کرده و از آنانی که عقل و هوشی باقی دارند خواستم که به اين امر خوب بيانديشند. چون اين مسئله از ديد من بسيار جدی بود. حال البته جدی تر هم شده است. بر سر اين نوشته هم، هم زشت ترين توهين ها را دريافت کردم و هم دهها ايميل مهر آميز که اصلآ خواستار اين حمله بودند و آنرا تنها راه نجات از دست اين رژيم می دانستند، به گونه ای که پنداری من فرمانده ی نيرو های مسلح ايالات متحده آمريکا باشم!؟ شگفت اينکه، آنان که در برون از ايران هستند و همه گونه هم اسباب عيش و نوششان براه است به من فحاشی کرده، ليکن آنان که در داخل هستند و بايد از اين حمله وحشت کنند، همگی از من سپاسگزاری کردند. اين چيزی نيست جز نشانگر اين واقعييّت تلخ که مردم ما آنگونه از اين رژيم وحشی و انيرانی نفرت دارند و به گونه ای از دست اين جنايتکاران و چپاولگران جانشان بر لب رسيده که اشغال کشورشان را وسيله ی آمريکا به استمرار جمهوری اسلامی ترجيح می دهند در حالی که من در آن نوشته بطور مستقيم خواستار حمله ی آمريکا نبودم، اگر بودم و باشم که بسيار بسيار بی باک تر از آن بودم و هستم که آنرا روشن و بی هيچ لفاظی ننويسم با آوردن اين پيش زمينه، حال می خواهم که هم آن نوشته ی سه سال پيش خودم (اشغال نظامی آمريکا هزاران بار بر وضع خجلت آور موجود شرف دارد) را يکبار ديگر منتشر سازم و هم نوشته ای از دوستی انديشمند (دکتر روزبه پژمان) از درون ميهن را. تنها هدفم نيز از اينکار اين است که خوانندگانم را پس از سه سال يک بار ديگر به انديشه وادارم بويژه اميد دارم که دوستان، نوشته ی بسيار
بلند و جامع دوستم از درون ايران را خوب بخوانند که در استقبال از آن نوشته ی من
نگاشته شده. افسوس که من به دلايل امنيّتی نمی توانم در مورد کيستی و گذشته ی اين
دوست انديشمند چيزی بنويسم. همين اندازه بس است که وی فردی بسيار پخته است، با
گذشته ی دراز در کار سياسی. از اينروی هم، وقتی شخصيّتی چون
او از حمله ی نظامی
آمريکا استقبال می کند، اين نشاندهنده ی بسياری از واقعييّت های درون ميهن ما و
اوضاع فلاکتبار مردم دربند آن است ... امير سپهر
!
اشغال نظامی آمريکا هزاران بار بر وضع خجلت آور موجود شرف
دارد در کشورما هم همه چيزما
را می دزدند و بما گرسنگی و نکبت ميدهند و هم بدترين توهين ها و رکيک ترين ناسزا ها
را نثار خود و اجداد و تاريخمان ميکنند. وقتی حتی لباسی شاد پوشيدن و لبخند برلب
آوردن فرزندانمان را هم با مستهجن ترين کلمات ناشی از اراذل و اوباش و بی پدر و
مادر بودن آنها ميدانند، آيا ميتوان اصلآ ادعای وطن داری و دولت بومی داشتن کرد.
کدام نيروی اشغالگری با کدامين ملت اسيری اينگونه رفتار توهين آميز داشته. حتی
اسرای جنگی هم طبق معاهده ژنو و ساير عهد نامه ها حق و حقوقی دارند. اينک حتی
زندانبان ها نيز در هيچ کجای دنيا حق ندارند به اين عريانی و زشتی به جانيان و
دزدان زندانی توهين کنند که اين رژيم به ما می کند ... امير سپهر آنچه در نتیجه ی حمله ی غرب به ایران
به خطر خواهد افتاد، نه موجودیت ایران، بلکه تنها و تنها موجودیت آن غده ی
سرطانی ای است که بر کشور و مردم ما چنگ انداخته و هر روز بیشتر ما را به سوی
سیه روزی سوق می دهد. حدود سی سال است که جنایتکاران حاکم با جدّیتی غیر قابل
وصف، همه ی تّشکّلات سیاسی، صنفی و اجتماعی را نابود کرده اند و حتی تجمّعات
ورزشی را نیز برای خود خطر آفرین دانسته و کنترل می کنند. حکومت شبه فاشیستی
جمهوری اسلامی تمامی عرصه های زندگی مردم – حتی خصوصی ترین آنها را – زیر نظر
گرفته و مجال نفس برای کس باقی نگذاشته است. به تعبیر مولانا، حق نشاید گفت جز
زیر لحاف! از پلیس محله و مدرسه و ساختمان و توریسم و امنیت اخلاقی گرفته تا
نیروی انتظامی و سپاه و بسیج و اطلاعات و منکرات و غیره، همه دست به دست هم
داده اند تا ضعیف ترین صدای آزادیخواهانه را شناسایی و خاموش گردانند...
به عنوان مثال، آقای احمد زید آبادی، که افتخار دلسوزی برای
نظام اين نظام فاسد و مفسد جمهوری اسلامی را با
خود یدک می کشد، وضعیت را اینگونه توصیف می کند: ...
هنگامی می توان با حمله ی نظامی یا تحریم اقتصادی علیه کشور با قاطعیت
مخالفت کرد که امکان اصلاح یا کورسوی امیدی در اینجا وجود داشته باشد
پريشانحالی های ما از ناآگاهی مردم
نيست من علت اصلی تمامی پريشانحالی های روزگار خودمان را از خيانت پيشگی، کبر، ميهن فروشی و بی وجدانی و در بهترين حالت، نادانی نخبگان زمان خودمان می دانم نه از ناآگاهی مردم بخت برگشته ی کوی و برزن. از زاويه ديد من اين مردم ناآگاه اصلآ خود از بزرگترين قربانيان اين مثلآ نخبگان هستند اين مردم آخر از زبان و قلم چه کسانی بايد راستی ها را بخوانند و بشنوند و آگاه گردند؟ مگر جز اين است که اهل انديشه و قلم و رسانه ها بايد مردم را آگاه سازند؟ در زمينه سياسی هم اين مردم بايد به دنبال چه کسانی بيافتند تا بتوانند ميهن و خود را از اين ننگ و مصيبت نجات دهند؟ در اين مورد هم مگر جز اين است که بايد نخبگان سياسی با از خودگذشتی و فراست يک اپوزيسيون بوجود آورند و مردم را به زير چتر آن فرا خوانند؟ از روی راستی بنويسم که من خود نيز گاهی بسيار از اين مردم و کار های سفيهانه آنان آزرده خاطر می شوم. جگرخون می شوم وقتی می خوانم که مثلآ تنها در درازای يک سال، بيش از بيست ميليون از هم ميهنان من گريان و برسرزنان به جماران رفته و چلوکباب و عريضه در چاه ريخته اند. با راستی هم بنويسم که حتا در ته دل چند فحشی را هم تقديم اين سفيهان و پسماندگان می نمايم ليکن ژرف و با دادگری که اين آبروريزی ها و جهالت ها را بررسی می کنم، نتيجه می گيرم که تمامی اين کارهای شرم آور و ابلهانه ی مردم از پسماندگی و سر نياز اقتصادی است. اين مردم اگر کمی آگاهی به دست آورده و اوضاع اقتصادی بهتری داشته باشند، نه به اين جنفگيات باور می آورند و نه اصلآ نيازی به ريختن عريضه ی درخواست کار و اتومبيل و خانه و جهيزيه پيدا می کنند. چنانکه تا پيش از اين فتنه اينگونه بودند به هر روی، چون از ديد من کار ها بی شناخت مشکلات و موانع هرگز به سامان نمی رسد و تنها در صورت شناخت درست درد است که می شود يک بيمار را ريشه ای درمان کرد، ما بايد با کالبدشکافی مشکلات، دليل اصلی گرفتاری های خود را پيدا کنيم. از اينروی هم من دوست می دارم که اين بحث را بيشتر باز کنم، اما در نوشته ای کاملآ جداگانه
زيرا سر آن دارم که از اين پس متن هايم را تا
آنجا که می توانم کوتاه تر بنويسم. چرا که در درازای زمان به نيکی دريافته ام که در
اين روزگار سرعت های سرسام آور، کمتر کسی مجال و شکيب خواندن متن های بلند را دارد.
پس، اين متن را همينجا می بندم و در متنی جداگانه به چرايی ها و چگونگی های گرفتاری
های کنونی خودمان می پردازم ... امير سپهر
«
از کژنشینانِ راستمنش »
تو با انقلابت خودت را به نيستی کشيدی. انقلاب تو آنچنان از سر نادانی بود که خود نيز نتوانستی پس از پيروزی آن در ايران بمانی. يا فرار کردی، يا کشته شدی و يا اسير و زندانی. چون زندانبانان و قاتلان خودت را بر سر کار آوردی من اما به انقلاب درود می گويم. انقلاب را دوست می دارم. من انقلاب می خواهم که به خانه باز گردم. انقلابی شدم چون آبرويم را برده اند، غرورم را شکسته اند، آشيانم را از من گرفته و دربدرم کرده اند. اين انقلاب اهريمنی تو نه تنها من سرکش و فراری، که حتا آن ايرانيانی را هم که از بره رام تر هستند، در درون خانه ی خود غريب و بی کس ساخته تو خود نيز نمی دانستی که برای چه انقلاب می کنی. برای همين هم فقط هيزم سوزاندن ايران و هر آنچه داشت شدی. من اما نيک می دانم که برای چه انقلاب می کنم. انقلاب من برای ساختن و پاکيزه کردن دوباره ی ميهنم ايران است تو انقلاب کردی که نکبت و سيه روزی و شيون را جايگزين شادی و نشاط و نيکبختی سازی، من اما برای پس گرفتن نيکبختی و شادمانی و شادابی و جوانی به يغما رفته ام انقلاب می کنم. تو انقلاب کردی که ضحاکيان را بجای فريدونيان نشانی. من اما برای راندن ضحاکيان از سرزمينم و فريدونی شدن انقلاب می خواهم پس، سرنگون باد نظام انيرانی برخاسته از انقلاب اهريمنی و نکبت بار تو و پيروز باد انقلاب اهورايی و شاداب ميهنی من
من هيچ بسان کسانی نيستم که در بهترين شکل هم به دنبال يک رفرم هستند، باور من به يک بن دگرگونی (انقلاب) ژرف ميهنی است. يک دگرسازی بنيادين با نام زرتشت اسپنتمان، آن روح پرفروغ و تابناک ايران و کوروش هخامنشی نماينده داد و دهش ايرانی و داريوش بزرگ، آن سمبل اخلاق و راستی اين ملت کيستی باخته و آلوده گشته چه که باور دارم اگر ما خواهان رهايی يکباره و ريشه ای از دست اين بختک سياه و ايرانکش هستيم، تنها راه آن همين دگرسازی سرتا پا ميهنی و اهورايی است. پس اين کار را هم ادامه خواهم داد، ولو تا پايان زندگيم باشد. چون نيک می دانم که اگر هم سال من به ديدن پيروزی اين رستاخيز ميهنی نرسد، بی گمان اين کار سترگ روزی به دست ايرانيان راستين در ميهنم به انجام خواهد رسيد و من به همين هم دلشادم و انجام اين خويشکاری خود به ميهن و مردمم را بزرگترين خوشبختی می پندارم. زيرا به اين گفته ی آشو زرتشت اسپنتمان ژرف باور دارم که «خوشبخت راستين کسي است که خوشبختي ديگران را فراهم سازد». اينکه پاره ای در اين روز های اندوهبار ميهن، خوشبختی را تنها در بخود انديشيدن و حتا پشت کردن به ميهن و مردم خود می دانند، به باور من از همان خود فراموشی و کيستی باختن است، ورنه ايرانی راستين هرگز نمی تواند در اين روزگار تباهی اينچنين به ميهن و مردم خود بی وفا و نامهربان باشد اين نيز بياورم که مپنداريد اين به ميهن پشت کردگان تنها به ديگر ايرانيان بی مهری می کنند، که اين به مهری نه به ديگران، که زشت ترين شکل پشت کردن به کيستی خود و بد ترين اهانت و خيانت به خويشتن خويش است. هيچکس که ايرانی به گيتی چشم گشوده، تا پايان عمر نتواند که انيران گردد، حال هر کاغذ پاره ای بنام پاسپورت از هر دياری هم که در جيب داشته باشد اگر ايرانی زاد شدی، چه بخواهی و چه نخواهی پاره ای از آن کشور هستی که امروز پسمانده ترين کشور جهان است و مادرخونی تروريسم جهانی. رهبرت خامنه ای و رئيس جمهور اصلی ات هم همين احمدی نژاد است. رجال سياسی کشورت هم جنتی و الله کرم و انبارلويی و خزعلی و رفسنجانی و هاشمی عراقی ... تو چه بخواهی و چه نخواهی پاره ای جدايی ناپذير از اين تروريسم و پسماندگی و بدنامی ننگ و وحشيگری هستی برای همين هم هست که حتا با در دست داشتن پاسپورت آمريکايی و فرانسوی و سوئدی و آلمانی... و هر پاسپورت ارزشمند ديگری هم، بايد در هر فرودگاهی تحت مراقبت ويژه قرار گيری. چون مهر پسماندگی بر کيستی ات خورده و وحشی و خطرآفرين به شمار می آيی تو در جهان حقيقی و پيدا و بر روی کره ی زمين، در ديدگاه جهانيان، پست تر از احمدی نژاد و جنتی و احمد خاتمی و فلاحيان و ديگر بزرگان کشورت هستی. اين سخنان خنک که مردم ايران حسابشان از اين رژيم جدا است و ايرانيان به گروگان گرفته شده اند و ما برای فرهنگ ايرانيان احترام قائليم و... همه تعارف و سخنان بی پشتوانه و دلخوشکنک است پس من، بيش و پيش از اينکه اين رژيم تازی نهاد و بربرمنش را افشا و نقد کنم، خودمان را افشا می کنم. ما بد هستيم که اينان بر ما مسلطند. شک نکنيد که حتا ده ـ پانزده درصد از ما ايرانيان هم در دنيای حقيقی از اين سربران و سفلگان بی وطن پست و دروغزن هيچ بهتر نيستيم. اگر بوديم که هرگز اينهمه ننگ و رسوايی و اهانت و بی شخصيّتی را نمی پذيرفتيم، آنهم به د | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||