|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
برای آقای بيژن مهر از جبهه ملی؟ که مرا دورا دور همچنان رشته ی الفتی با او است کدام جبهه ملی ای گرامی ! آفای بيژن مهر، هم ميهن گرامی! امروزه هر دختر و پسر ايرانی خيلی باز می گويد که ما تاوان بی شعوری نسل پيش از خود رامی پردازيم. جوانی که حتی گناه چند بار شرکت در تظاهرات پدر و مادر خود را هم نمی تواند عفو کند آخر کجا و چگونه برای کسانی ارزش و احترام قائل خواهد بود که با پنجاه سال مبارزات درخشان! خود باعث استقرار نظامی ايرانسوز و دزد و جنايتکار شدند که در آن حتی صرف جوان بودن و يک لبخند هم کيفر تازيانه دارد؟! آنوقت شما عکس های اين تباهکاران سياسی را بر در و ديوار سايت خود آويخته ايد که از آنان کسب محبوبيّت و مشروعيّت کنيد! در ميان ما ايرانيان نفس مبارزه به ارزش تبديل گشته، بی توجه به اينکه آن مبارزه در راه استقرار چگونه ايدئولژی بوده و برآيند آن چيست. از اينروی در ايران، شخصيّت هايی هم که با مبارزات مغرضانه و سراپا اشتباه خود بزرگترين خيانتها را در حق ما کرده اند نيز جزو مبارزان راه آزادی به حساب می آيند. بر مبنای همين ارزش های مسخره سياسی بود که در ايران خلخالی ها، اسد الله لاجوردی ها، رفسنجانی ها ... و عسگر اولادی های ضد آزادی و سربر عضو فدائيان اسلام و مروج تروريسم اسلامی تنها به دليل «دشمنی با پادشاه» به عنوان مبارزان راه آزادی محبوب قلوب گشته و حکومت ملی و مدرن و سکولار پادشاهی را به سقوط کشاندند و قدرت را قبضه کردند، آنهم با کولی گرفتن از حتی به اصطلاح آگاه ترين قشر جامعه ايران که باورمندان همان ارزش ضد ايرانی «زندانی شدن به جرم مخالفت با پادشاه، يعنی آزادی خواهی!» بودند. حقيقت تلخ اين است که بسياری از شهدای ما شهيد راه جهل و شهيد راه نابود ساختن ايران و خانه خراب کردن ما هستند نه شهدای راه آزادی ! مبارزان تباهی ديروز، بابا بزرگ های بی آبرو و اعتبار امروز آنچه خواهم نوشت بيگمان يکی
از نامحبوب ترين نوشته هايم خواهد بود. اما چه کنم که اينجا پای ميهن و راستی
در ميان است. پوشاندن حقيقت در زير لحاف ادب رسم راستکرداری
نيست. رندی آن است که راست باشيم. بيان کنيم حقيقت را، بی انديشيدن به سود و
زيان آن. بخيه کاری و ماله کشی هم ديگر بس است که ما هيچ طرفی از اين تعارفات
دروغين و خود فريبی ها نبستيم. و اما موضوع چيست؟ موضوع اين است که چندی پيش مراسم ششمين سالگرد ذبح اسلامی شدن فروهر ها در منزل مسکونی آنان که به قتلگاهشان مبدل گرديد برگزار شد. فعالان ملی مذهبی که خود را ياران نزديک زنده ياد داريوش فروهر و پروانه اسکندری می دانند از چند هفته ی پيش از مراسم، مردم را مرتبآ به شرکت در آن تشويق و ترغيب می کردند. آنان در
تمامی چند ده مصاحبه خود، ضمن تجليل از فروهر ها، از مردم می خواستند که برای
قدردانی از مبارزات پنجاه ساله آن دو و برای نشان دادن اعتراض خود به اين سلاخی
حتمآ در مراسم حاظر شوند. چهار پنج روز پيش از زمان مراسم هم، خبرگزاری كار
ايران از تهران متن فراخوانی را انتشار داد که خبر آن نيز در برنامه تمامی
راديو تلويزيون ها اعم از صدای آمريکا، بی بی سی، راديو فردا و راديو فرانسه و
آلمان و سوئد ... بطور گسترده بازتاب يافت. در کنار اينها علاوه بر درج
آن خبر، تقريبآ تمامی خبرگزاری ها، راديوها، تلويزيون ها و پر بيننده ترين سايت
ها در صحنه اينترنت همگی بطور مستقل هم به اين جنايت هولناک اشاره کرده و خلاصه
اينکه هيچ رسانه خارجی فارسی زبان اعم از ديداری، شنيداری و نوشتاری نبود که در
ارتباط با اين قتلهای هولناک برنامه ای، مقاله ای، و ويژه نامه ای، انتشار
نداده باشد و مستقيم و غير مستقيم مردم تهران را به شرکت در اين مراسم دعوت
نکرده باشد. خود آقای نوری زاده هم با
حالتی بسيار ملتمسانه از مردم دعوت به رفتن به مراسم می کنند. گله مندانه هم به
مردم می گويند «عزيزان من! اگر من ذره ای پيش شما اعتبار دارم از شما می
خواهم که حتمآ در اين مراسم شرکت کنيد، نمی خواهم که توپ و تفنگ بدست گيريد،
حتی لازم نيست که شعار بدهيد، لطفآ فقط در آنجا حاظر شويد، نشان دهيد که هستيد!
همين » مراسم آنچنان بی فروغ و کم
استقبال بوده که بسياری از سايت ها و ديگر رسانه ها اصلآ ترجيح داده بودند که
از کنار اين رخداد بی تفاوت عبور کرده و خبر اين مراسم خنک را اصلآ در رسانه
خود نياورند. آن دسته هم که بدين مراسم اشاره کرده بودند، از آوردن چند جمله
خبری فرا تر فراتر نرفته بودند. راديو فردا بدليل همين عدم استقبال مردم به يک
خبر چهل و سه ثانيه ای بسنده کرده بود. صدای آمريکا حتی از اين هم کوتاه تر و
ديگر بنگاههای خبری و سايت ها هم کم و بيش در همين اندازه. نتيجه اينکه اين مراسم
آنچنان بی رمق و رسوا برگزار می شود که نه تنها به رژيم ضربه ای نمی زند که
بدان حقانيّت نيز می بخشد. چه که روزی نامه های رژيم دستاربندان برای نشاندادن
حقانيت نظام و نداشتن مخالف جدی در داخل، از آن مراسم بی جان نهايت استفاده را
می کنند. فحشنامه های وابسته به ولی فقيه آن محفل بی رونق را به ضد خود تبديل
کرده و حتی از آن برای تمسخر و تحقير هر چه بيشتر مخالفان خود نيز استفاده می
کنند. حسين شريعتمداری با مستهجن ترين واژگان در کيهان تهران شرکت کنندگان را
«سی ـ چهل نفر کر و کور و از کار افتاده نوکر سابق آمريکا می خواند» «كمتر از دويست نفر كه بيشتر
آنها افراد سالخورده بودند، عصر ديروز به مناسبت هفتمين سالگرد داريوش فروهر و
همسر وي در خانه فروهرها تجمع كردند. مردان سالخورده و پير زنان بد حجاب ضمن
خواندن سرود « يار دبستاني من » شعار « درود بر مصدق » سرميدادند و در فواصل
اين شعار و سرود, خطاب به دانشجويان ميگفتند « دانشجو بپاخيز »! با اينكه در
ميان اين افراد دانشجوئي ديده نميشد , سالخوردگان حاضر شعار ميدادند : «
دانشجو بيدار است ـ از استبداد بيزار است » . دختر فروهر ها ضمن آنكه خواستار
روشن شدن تكليف پرونده قتل فروهرها شد , سعي در تهيج حاضران داشت ولي شركت
كنندگان به دليل اينكه سالخورده بودند به هيجان نيامدند. يكي از افراد حاضر نيز
با شعارهائي به حمايت از آقاي منتظري پرداخت ولي با واكنش سرد حاضران مواجه شد»
پايان خبر هروقت رژيم از تظاهرات اجير کردگان خود با نام "تظاهرات ميليونی
امت حزب الله" ياد می کنند، هم ميهنان مخالف با نظام از آن با نام "شعبده بازی
چند صد نفره اوباش رژيم" ياد می کنند. نظام روضه خوان ها نيز متقابلآ هر
گردهمايی مخالف با خود را حقير جلوه داده و از تعداد حاظران بنا به ميل خود می
کاهد. همگی شرکت کنندگان را هم يا جاسوس استکبار و عامل صهيونيزم می خواند و يا
اينکه در مؤدبانه ترين حالت از آنها با نامهای منافقين و فريب خوردگان ياد می
کند. يعنی نه نفر از تعداد امضاء
کنندگان «فعالان سياسي، فرهنگي، دانشگاهي و مطبوعاتي» کمتر. می بينيم که
تعداد شرکت کنندگان حتی به تعداد آن ابر مردان پهنه ی سياست و فرهنگ و دانشگاه
امضاء کنندگان دعوتنامه نيز نرسيده، چه رسد به نفوذ کلام آن انديشمندان و رجال
سياسی که چنانچه هريک فقط يک تن را تحت نفوذ انديشه و کلام خود می داشتند، اين
تعداد بايد به دو برابر، يعنی به نهصد و بيست نفر میرسيد! معلوم نيست که جناب سحابی
اين سخنان را با چه استدلالی منطقی بر زبان جاری می سازند. در کشوری که در هر
محله آن ششصد هفتصد نفر در مجلس ترحيم مادر بزرگ بقال سر کوچه خود شرکت می
کنند، چگونه قتل فروهر ها باعث شده که راه و روش آنها با شكوه بيشتري در
دلهای مردم جلوه كند اما در مراسم سلگرد قتل سبعانه آنها تعداد شرکت
کنندگان حتی کمتر از شرکت کنندگان در مجلس يادبود مادر بزرگ يک بزاز ساده در يک
محله تهران باشد؟ پس اين تحت تأثير قرار گرفتگان آخر چه کسانی هستند و
کجايند؟! آيا ملت تاريخی ايران که
امروز بيش از هر زمانی در تاريخ خود از آبرو و اعتبار و زندگی ساقط شده به
اندازه ای از انحطاط رسيده که حاظر نيست برای رهايی خود و ميهن خويش از اين ابر
ننگ تاريخی حتی به اندازه شرکت در يک مراسم يادبود ساده و بی خطر هم هزينه بدهد
و آيا.... ؟ پس عدم اقبال مردم ما از اين
مراسم و مراسمی مشابه نه به معنای رضايت از وضع خفتبار موجود و از اين نکبت
تاريخی، نه به معنای لاقيدی و لااباليگری آنها که تنها و تنها ناشی از عدم
اعتماد و حتی قائل شدن ذره ای احترام و اعتبار برای آقای سحابی و همگنان ايشان
است. اينکه کشته شدن هر انسانی بدست اين رژيم جنايت پيشه محکوم و نفرت بر انگيز
است بجای خود، بويژه قتل فجيع و ددمنشانه فروهر ها که حتی وجدان بی وجدان ترين
آدميان را نيز به گريه وا می دارد، اين هم که آقای سحابی در اين سن و سال مدتها
با غير انسانی ترين شرايط زندانی و شکنجه شدند نيز عملی نفرت انگيز و محکوم
است، اما توجه داشته باشيم که صرف مبارزه، زندانی شدن، شکنجه ديدن و يا حتی
کشته شدن به دست اين رژيم بربر برای کسی نه تنها مشروعيّت بلکه وجاهت و
محبوبيّت ملی هم نمی آورد. قصد مقايسه ای نيست اما مگر نه اين است که بيشترين
پايوران دزد و جنايتکار رژيم فعلی خود ازميان زندانيان سياسی رژيم سابق و بقول
خودشان از شکنجه ديدگان هستند. اينها وقتی حتی خود برای سن و سال خويش هيچ ارزشی قائل نيستند، چگونه از ديگران توقع توجه و احترام دارند. قصدم دفاع از شاه فقيد و رژيم سابق هم نيست که اکثريت مردم ما خود امروز ديگر تا حد زيادی با واقعيّت های تاريخی و اقتصادی سياسی ايران و جهان آشنا شده اند. روز بروز نيز اين لمس واقعيّيت ها بيشتر شده و ملت ما را با حقايق بيشتری آشنا می سازد. منظورم صرفآ اشاره ای مختصر و کوتاه به دلايل بی اعتباری سحابی ها و ابراهيم يزدی ها و محمد ملکی ها و حاج سيد جوادی ها و ... است. اشاره ام به عاقبت بی خيری
اين جوانان نادان و کينه توز ديروز و اين پير های بی عزت و احترام امروز است،
به کسانی که نيم قرن است بدون اينکه خود کوچکترين وجاهت ملی داشته باشند خود را
به مصدق زنده ياد سنجاق کرده و آبروی آن پير مرد بيچاره را هزينه ماندن خود در
صحنه کرده اند، تا جاييکه نام آن مرده را هم ديگر آلوده اند. بگونه ای که آدمی
حال از شنيدن و خواندن نام مصدق هم دچار دل بهمخوردگی می گردد. در نزد ما ملت همچنان متشرع و هنوز اسير مذهب بعضی برای تبرئه بی لياقت ترين وبدکار ترين سياستمداران دلايلی می آورند که ابدآ ربطی به مقوله سياست ندارد. ما مرتبآ اين استدلال بی ربط را می شنويم که مثلآ «مرحوم بازرگان انسانی با خدا و درستکار بوده است»، آخر اين چه ارتباطی به پرونده سياه سياسی وی دارد که يکی از مسسببان اصلی نابودی ملت ايران است!؟ آيا مگر اين همان منطق (تقدس برتر از تخصص) خود جمهوری اسلامی نيست که به دستاويز آن تمامی مناصب لشکری و کشوری را از تحصيلکردگان و متخصصين گرفته و به مشتی پيشانی داغدار روضه خوان و مداح بيسواد و دزد و جانی سپرده است.آن ويژگيهای مرحوم بازرگان فقط برای پيشنماز بودن در مسجد ياخچی آباد بکار می آمد و ارتباطی به عدم شايستگی سياسی وی نداشت. ايکاش آقای بازرگان بجای نماز شب خواندن و قرآن بر سر نهادن شرابخواره و عياش و قلندر و شب زنده دار بود اما فن سياست می دانست و مسئوليت تاريخی خود را درک می کرد که بقول آن ملای عمامه سوزانده، سيد ضياء الدين طباطبايی «سياستمدار را فقط سياست بايد!». حتی داران بودن تمامی فضيلت
های انسانی هم چيزی از بار گناهان بيشمار بازرگان ها و سحابی ها و محمد ملکی ها
نمی کاهد. آقای بازرگان عضو شورای انقلاب ايران برباد ده و نخست وزير انتقال
قدرت به ملا ها، مهندس عزت الله سحابی (عضو شورای انقلاب اسلامی، منصوب آقای
خمينی) آقای شيخ محمد ملکی (وردست آقايان شيوخ مطهری و باهنر و طالقانی) اگر
نگوييم خيانتکار، در با انصاف ترين داوری نيز افرادی سياهکار، پر تقصير و بی
کفايت و نادان بيش نيستند. طشت اين پير مرد های هفتاد ـ هشتاد ساله مدتها است
که از بام افتاده اما خود از رو نمی روند و همچنان نقش عکس برگردان و کاريکاتور
اپوزيسيون را برای رژيم ملا ها بازی می کنند. چنانکه هيچيک سرنگونی آن را
نمی خواهد. اگر هم امروز هر کدامی از اينها بوسيله خامنه ای و رفسنجانی و يا
حتی مصباح يزدی و جنتی به پست و منصبی فراخوانده شود شک نکنيد که نه نخواهند
گفت. اين جناب آقای سحابی در انتخابات مسخره رژيم در دوره اول خاتمی رقيب ايشان
بودند و در رقابت با احمدی نزاد هم نتوانستند رخصت شورای نگهبان را به چنگ
آرند. حتی اگر همين احمدی نژاد جنايتکار و عاری از شعور هم به يکی از اينها در
کابينه خود حتی پست معاونت يک وزارتخانه را نيز بدهد، به راستی سوگند که نه
نخواهند گفت. مردم ما اينها را خيلی خوب می شناسند. پس به همين علت هم پشيزی
برايشان ارزش و اعتبار قائل نيستند نسل جوان ايران هم که تمامی غرور و شخصيّت و آرزوهايش هر روزه هزار بار لگد مال می شود، از هرچه شيخ و ملا و انقلاب اسلامی است بيزار است. اين نسل اساسآ خود را قربانی جهالت نسل پيشين می داند. امروزه هر دختر و پسر ايرانی خيلی باز می گويد که ما تاوان بی شعوری نسل قبل از خود رامی پردازيم. جوانی که حتی گناه چند بار شرکت در تظاهرات پدر و مادر خود را هم نمی تواند عفو کند آخر کجا و چگونه برای کسانی ارزش و احترام قائل خواهد بود که با مبارزات درخشان و پنجاه ساله خود باعث استقرار نظامی ايرانسوز و دزد و جنايتکار شدند که در آن حتا صرف جوانی و يک لبخند هم کيفر تازيانه دارد؟! شخصآ بار ها ديده و شنيده
ام که جوانان آواره و پناهجو در کمپ های پناهندگی و بيرون از آن، زشت ترين
ناسزا ها را حتی نثار پدران و مادران خود کرده اند که آنان را بدين سيه روزی
گرفتار کردند. پس عقيده آنها نسبت بدين پير های معرکه گردان و ميزان علاقه آنها
به ياران ديروز و امروز انقلاب ديگر امری روشن است. در ميان ما ايرانيان نفس مبارزه به ارزش تبديل گشته، بی توجه به اينکه آن مبارزه در راه استقرار چگونه ايدئولژی بوده و برآيند آن چيست. از اينروی در ايران، شخصيّت هايی هم که با مبارزات مغرضانه و سراپا اشتباه خود بزرگترين خيانتها را در حق ما کرده اند نيز جزو مبارزان راه آزادی به حساب می آيند. بر مبنای همين ارزش های
مسخره سياسی بود که در ايران خلخالی ها، اسد الله لاجوردی ها، رفسنجانی ها
... و عسگر اولادی های ضد آزادی و سربر عضو فدائيان اسلام و مروج تروريسم
اسلامی به عنوان مبارزان راه آزادی محبوب قلوب گشتند و حکومت تجدد خواه و
سکولار پادشاهی را به سقوط کشاندند و حکومت را به دست گرفتند، آنهم با کولی
گرفتن از حتی به اصطلاح آگاه ترين قشر جامعه ايران که باورمندان همان ارزش ضد
ايرانی بودند:«زندانی شدن به جرم مخالفت با پادشاه، يعنی آزادی خواهی!» اين حکومت هم با تحمل رنج و
زندان و با نثار خون بود که توانست استقرار يابد، اما نه با خون شيخ و ملا،
اتفاقآ ملا ها کوچکترين نقش و سهم را درپيروزی آن انقلاب اهريمنی داشتند. در
مدت بيش از نزديک سه چهارم قرن پس از پيروزی انقلاب مشروط تا انقلاب اسلامی
تنها ملايی که به مرگ محکوم شد فقط و فقط شيخ فضل الله نوری بود که آنهم با
فتوا و امر شرعی خود ملا ها بدار آويخته شد. ما پس از آن تا سال پنجاه و هفت،
يعنی در هفتاد و دو سال، جز به نام نواب صفوی که به جرم آدمکشی اعدام شد و
آخوند غفاری سکته کرده در زندان، به نام هيچ ملای ديگری بر نخواهيم خورد که
اعدام يا تيرباران شده باشد. در حوادث خود انقلاب و کشور سوزان هم که حتی يک
ملا هم با گلوله ماموران حکومت نظامی جراحت بر نداشت. پس بيجا نخواهد بود که گفته شود اکثر کشته شدگان پنجاه سال گذشته که ما از آنها شهيد و قطب و قهرمان ساخته ايم افراد نا آگاه و دگمی بيش نبودند که هم جان بر سر نا آگاهی خود گذاردند هم به مردم ما بيشترين آسيب ها را زدند. ما جامعه ای سنتی هستيم، سنت هم فقط در مذهب زدگی خلاصه نشده و وجوه مختلفی دارد. يکی از آنها هم همين تقديس مبارزه بدون توجه به پيامد و کيفيت هدف آن است. بر اساس اين سنت ما به هر کشته شده به چشم شهيد راه آزادی و آزادی خواه می نگريم. ليکن حقيقت تلخ اين است که
بسياری از شهدای ما شهيد راه جهل و شهيد راه نابود ساختن ايران هستند نه شهدای
راه آزادی. زَهره ی رستم و صولت
اسفنديار می طلبد مصاديق عينی آوردن از اين
شهدای جهل و تيره روزی ملت ايران، گفتنی ها را اما بايد گفت و نرم ها را بايد
شکست. بر خلاف گفته احمد شاملو بيشترين کشتگان پار و پيرا ما نه بهترين ها که
نا آگاه ترين افراد بودند، آدمهايی ساده و سطحی نگر که جان شيرين خود بر سر نا
آگاهی و مشتی چرت و پرت و بدبختی ايران گذاردند. بی اينکه توانسته باشند با خون
خود موجب پديدار گشتن حتی يک شکوفه بی ثمر بر درخت سترون آزادی گردند. ای کاش نسل من و نسل پيش از ما بيش و پيش از مطالعه ی تاريخ اتحاد جماهير شوروی، تاريخ خودی را مطالعه می کردند. ايکاش آنان امير کبير و سپهسالار و احمد قوام و طاهره قرة العين را بهتر از لنين و مارکس و رزا لوکزامبورگ می شناختند. ای کاش ايشان هويدا و اردشير زاهدی و تيمسار نادر جهانبانی و دکتر عاملی تهرانی و تيمسار رحيمی، آن دلاور بی همتا را ايران دوست تر و دلسوز تر از ابو عمار و معمر قذافی و جرج حبش بحال خود می دانستند. ايکاش نه اصلآ بازرگان مبارزه ای می کرد، نه سحابی و نه ديگر همفکران ايشان. ايکاش که اصلآ نه حنيفی بود و نه بيژنی که اصلآ حتی يک چپ و يا مجاهد هم برای هيچ و پوچ کشته نشود. چرا که تنها بهره ای که از اينهمه ايدئولژی بازی و مبارزات و جانفشانی ها و خونها و اعدامهای بيخودی نصيب ملت ما شده، همين سيه روزی، همين فقر، همين به حراج رفتن نواميس دخترانمان و همين آوارگی جوانانمان، همين سفره های خالی از نان تهيدستانمان و همين بی آبرويی و همين جمهوری اسلامی و همين ولايت فقيه و همين دکتر احمدی نژاد دلقک آبرو بر و همين آيت الله جنتی کفتار و همين سقط الاسلام احمد خاتمی لات و چاقو کش ... است که می بينيم. ياد باد مبارزان مرده و زنده باشند مبارزان زنده که هر دو دسته، از سر جهل فقط در راه نابود ساختن خود مبارزه کرده و ميهن و مردم خود را نيز با خود به غرقاب کشيدند، و خوشا بحال بقال و بزاز و آهنگرها که اصلآ داغ چنين مبارزاتی را بر شناسنامه سياسی اجتماعی خود ندارند و زمانيکه مادر بزرگشان در می گذرد تمام اهل محل در مجالس ياد بود آنان شرکت می کنند! شايد جوانان ندانند اما
نيمچه پير هايی چون نگارنده خوب بياد می آورند که اين بابا بزرگهای بی ارج و
قرب امروز که ديگر هيچ کس اندک احترام و اعتباری هم برايشان قائل نيست، در دوران
آن پادشاه که خائنش می خواندند از چه ارزش و احترام والايی برخوردار بودند؛ حتی
در نزد خود پادشاه فقيد و هيئت حاکمه آنروز. دريغا که اينها با نادانی نه تنها
ملت ايران را بخاک سياه نشاندند، بلکه خود را نيز بی آبرو و سکه يک پول کردند.
چه خوش گفته است حکيم بزرگوار توس که : همانگونه که مشاهده می کنيد من اين متن را دو سال و اندی پيش نوشته ام، که آنرا حال به مناسبت (سمینار جبهه ملی در دانشگاه مریلند) به آقای بيژن مهر تقديم می کنم. بی هيچ توضيحی اضافه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بزودی يک سيد دکتر ديگر در VOA
تقويت اپوزيسيون خارج از کشور
نامبرده که موفق شد يکی ـ دو هفته ای در زندان هم باندی های تبهکار و سی ساله خود آثار پوپر و ولتر و سارتر و نوام چامسکی را مطالعه کند، اينک به يکی از بزرگترين روشنفکران و آزادی خواهان ايران مبدل شده. انتظار هم می رود که پس از رسيدن به غرب و چند ملاقات مهم و کمک دوستانش، به يکی از مهم ترين رهبران اپوزيسيون خارج از کشور هم مبدل بشود! دکتر موسويان که مانند ديگر دکتر های رژيم تهران، حتی گزارش چگونه بر سر توالت نشستن وی هم مرتب به دست آقای دکتر نوری زاده می رسيد، بسيار مورد توجه و علاقه ی ايشان هستند. بگونه ای که دکتر نوری زاده از هم اکنون سخت در تلاش است که به محض رسيدن پای آقای دکتر موسويان به خاک انگليس يا آمريکا، با تراشيدن ريش او و آويختن يکی از کراوات های کهنه ی خود بر گردن پسر عموی سيدشان دکتر سيد حسين موسويان، نامبرده را هم به عنوان يکی از انديشمندان ميهن پرست به VOA بياورند. تا با هر چه پاک تر و قوی تر نمودن اپوزيسيون خارج از کشور، ايران را از لوث وجود دوستان خود آقای نوری زاده و اقوام خونی و دوستان قديمی و شفيق آقای دکتر موسويان پاک سازند. ضمنآ شايعاتی هم مبنی بر پيوستن عنقريب دکتر ابطحی، دکتر سحرخيز، دکتر خاتمی، الدکتر السيد المحمود الهاشمی العراقی، دکتر سعيد مرتضوی، دکتر حسين الله کرم، دکتر انبارلويی، دکتر شمقدری، دکتر محسن رضايی، دکتر احمد توکلی، دکتر علی يونسی، دکتر حسين صفار هرندی و دکتر سردار زارعی و چند دکتر ديگر به رهبريت اپوزيسيون خارج از کشور بر سر زبانها است. البته ناگفته پيدا است که واسطه ی همه ی اين دکتر های بزرگ و"عاشق ايران" هم جناب دکتر نوری زاده هستند. زيرا هماگونه که بار ها به اثبات رسيده، جناب نوری زاده چيرگی باور نکردنی در امر «آب توبه ريزی» بر سر فريب خوردگان و معروفه های سياسی دارند، همچنين مهارتی وصف ناپذير در ساختن ولتر از قمه زن ها و ژان ژاک روسو از چاقوکشان و افرادی "عاشق ايران" از ميان شکنجه گران وزارت اطلاعات رژيم اسلامی. بهر روی بايد منتظر بود که در هفته ها و ماههای آتی، جناب دکتر نوری زاده چند دکتر ديگر را از صف رهبری جمهوری اسلامی به رهبری اپوزيسيون خارج از کشور منتقل خواهند کرد. هيچ بعيد نيست که بزودی دکتر احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی و حتی خود علی خامنه ای هم بوسيله آقای نوری زاده بعنوان رهبران اپوزيسيون به VOA آورده شوند. البته اين امر بستگی به چگونگی دگرگونی درونی آن دزدان آدمخوار در عالم خواب و رويا دارد که گزارش آن مرتبآ به دست آقای دکتر نوری زاده خواهد رسيد. زيرا که جاسوس های ايشان که همگی آنان هم دکتر هستند، از زير بالش همه ی پايوران رژيم، حتی حرف زدن های در خواب آن دکتر های خفته را هم به آقای دکتر نوری زاده گزارش می دهند! (ای داد بيداد که اين مرد با «عاشق ايران» خواندن پست ترين و ضد ايرانی ترين مهره های سوخته ی جمهوری اسلامی و آب توبه ريختن بر سر هر خائن بدنام و ناکسی، اين اپوزيسيون منگ و مسخره و بی هوش و حافظه را به چه ننگ و لجنی کشيده، همينطور اين زيبا ترين و جذاب ترين واژگان برای هر ايرانی را، يعنی واژگان «عاشق» و «ايران» را.) اين نيز نانوشته نماند که قرار شده تمامی ديگر سيد ها«ملا فکلی ها» هم که اجداد آنها با تجاوز به دختران و سر بريدن پسران کوروش و داريوش و خشايار ايران را اشغال و نابود کردند، بزودی بسان دکتر سيد علی رضا نوری زاده حتی از خود ايرانيان هستی باخته و قربانی شده هم کوروش دوست تر شوند. چون سيد های اولاد تازی که تا به حال به سبب ايرانسوزی و اسلام پناهی در ايران حق ويژه ای داشتند، به هر شکلی که شده، بايد اين ويژگی را برای خود همچنان محفوظ نگهدارند. بايد توجه داشت اين که کسانی می توانند با سيد ناميدن خويش، هم دشمنی با ايران را به رخ ما بکشند و هم اينکه هم زمان خود را از ما ايرانيان ميهن پرست تر معرفی کنند، خود يکی از روشن ترين معجزات امام زمانی است. چنين معجزاتی هم فقط در مورد ساداتی بوقوع می پيوندد که اجداد آنان تمدن درخشان کوروش و داريوش و خشايار را ويران ساخته، دختران ايران را در بازار های برده فروشی بصره و شام و مدينه و منا به حراج گذارده، فرش نگارستان را تکه تکه و کاخ کسرا را ويران کردند.
سخنی هم با سيدين و يا خود سيد انگاران اين که : ای بابا، فعلآ موقع اين حرفها نيست، اينک تنها وظيفه ی ما تلاش برای آزادی ايران است و اين حرفها موجب نفاق می شود... همه و همه باز هم مانند هميشه در حکم پنهان کردن آشغال های تاريخی در زير فرش است. آيا هزار و چهار صد سال خودسانسوری و لباس دروغين عرفان پوشاندن بر تن اين آيين سربری و غارت و تجاوز بس نيست؟! آيا همين پنهانکاری ها و خود سانسوری ها و خود فريبی ها و بزدلی ها نبود که موجب انتقام اسلامی سال پنجاه و هفت شد و ما را اينگونه نيست و نابود کرد. بهايی يک ايرانی پاکنهاد است، همانگونه که ارامنه و آسوری ها و کلدانی ها و کسانی که از مادر سنی و شيعه و بيدين زاده شده اند همگی ايرانيان شريف و تن پاره های ما هستند. کليميان ايران هم که بر اساس شواهد انکارناپذير تاريخی، از کهن ترين و پاکنهاد ترين ايرانيان وزرتشتيان هم که صاحبان راستين ايران. هيچ کدامی از اين اقوام ايرانی هم با قتل و غارت و تجاوز به ايران نيامده اند. ليکن آنان که خود را سيد می خوانند، از ديد من همگی انيران دشمن ايران هستند که خود نيز به اين امر اعتراف کرده و همچنان به پستی و جنايتکار و متجاوز بودن نياکان خود می بالند. حاصل اينکه، آيين اسلام برای صحرا نشينان آمد، با قتل و کشتار و غارت و تجاوز آمد، با بکار گيری همين شيوه ها در جهان گسترش يافت، ايران را هم با زور و تجاوز و قتل و غارت گرفت، باهزار و چهارصد سال رنگ و روغن و سانسور و دايره و تنبک زدن و عرفان انسانی نشد، رام نشد، لطيف تر نشد، انسانمدار نشد، متمدن نشد، ايرانی نشد و هرگز و هرگز هم نخواهد شد. همانگونه که سيد ها، يعنی فرزندان آن ايرانسوزان پس از چهارده سده همچنان در ما حل نشده و مبدل به ايرانی نشدند، ورنه حتی با ذره ای احترام به تاريخ ايران هم، ديگر سيد ناميده شدن را برای خود از مستهجن ترين ناسزا ها به حساب می آوردند. زيرا اين آيين از ما نبوده، پيامبر آن از ميان ما برنخاسته، فرهنگ ما را نمی شناخته، با فرهنگ ما سازگاری نداشته، زبان ما را نمی فهميده و خلاصه از ما نبوده و برای ما نيامده. مسلمانی اسمی مردم ما هم از سر ترس و کشتار و تجاوز بود که به تدريج در ايران نهادينه شد. آخر ايرانی شاداب عاشق خوشباشی که به هنگام مرگ مادر و پدرش هم بايد می نوشی و دست افشانی کند کجا و اسلام عبوس و وحشی و سراسر ندبه کجا که حتی در عيد آن نيز کف زدن از گناهان بزرگ است! بنا بر اين هر آنکس که پس از تحمل هزار و چهار صد سال ننگ و پسماندگی و بويژه آن قادسيه دوم هم، همچنان زباله ها را در زير فرش پنهان می کند و کماکان اين راستی های مستند تاريخی را فاش و روشن بيان نمی کند، يا يک دروغگو و خائن پست است و يا يک نادان و نابخرد محض. بويژه آنانی که خود را همچنان هم سيد می خوانند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به پاسداشت خاطره ی غرور انگيز سوم خرداد ماه، سالروز رهايی خرمشهر از اشغال آرتش متجاوز عراق روزگار صدام حسين
زمينه ها و مسئولان جنگ ديروز و جنگ احتمالی
فردا معتقدم که اگر قتل نفس بوسيله ی فردی جانی و ديکتاتور، کاری رذيلانه است، کشتن يک انسان بدست يک نظام که خود را انسان تر و نماينده ی مردم هم می داند، عملی هزاران بار ننگين تر و شرم آور تر است، ولو آن انسان، جنايتکاری ضد ايرانی چون صدام حسين باشد. هرچه بود، صدام ديگر کشته شده و از دست ما هم برای تعيين مجازاتی ديگر برای وی کاری بر نمی آيد. ما فعلآ بايد در فکر بزير کشيدن و مجازات صدام حسين های خود باشيم. زيرا اگرعراق فقط يک صدام داشت، ما دستکم يک دوجين صدام داريم که هر کدامی هم هزار بار از صدام جانی ترند. صدام هرچه هم که جانی بود، اما حداقل تا آخرين ثانيه عمر يک ناسيوناليست ماند. هزار دام های ما اما، ضمن اينکه از وی جانی ترند، از ايرانيت نيز نفرت دارند. آنچه در اين قتل به ما بر می گردد، شايد بسياری از هم ميهنان جوان از دست داده و هستی باخته در جنگ هشت ساله، از بدار آويخته شدن وی شادمان باشند و دلشان خنک شده باشد. اما ما ايرانيان، بويژه خانواده شهدا و جانبازان، هرگز نبايد بپذيريم که به بهانه ی اين اعدام سبعانه، پرونده ی هشت سال جنگ خانمانسوز را ببندند. کشتن شدن يک نفر هرگز نمی تواند همه ی زخمهای عميق هشت سال جوان کشی و ايرانسوزی را التيام بخشد. صدام فقط يکی از مجرمان آن جنگ بود، آنهم يک مجرم خارجی و رديف چندم. اين پرونده دهها مجرم بد تر از او در داخل ايران دارد. صدام حسين بی ترديد فردی جنايتکار و ضد ايرانی بود. اينهم درست است که وی شروع کننده ی جنگ و مسئول خون بسياری از بهترين فرزندان ما بود. اما ما نمی توانيم مسئوليت تمامی خونهای ريخته شده در جنگ و همه ی خرابيهای ايران را يکسره به پای او بنويسيم. ما اگر صدام را حتی شروع کننده جنگ و مسئول تام و تمام دوساله اول جنگ هم که بدانيم، اما نمی توانيم گناه شش سال ادامه جنگ، مسئوليت خون بيش از سيصد و پنجاه هزار جانباخته و نابودی زير ساختهای اقتصادی کشورمان پس از فتح خرمشهر را هم در کارنامه ی خون آلود او ثبت کنيم. و حال آنکه شرافتآ صدام را حتی در شروع جنگ هم نبايد تنها مقصر دانست. اين داوری اگر از سر بی خبری نباشد، حتما به منظور رد گم کردن و آدرس عوضی دادن است . فراموش نکنيم که اين خمينی بود که به محض استيلا يافتن بر ايران، شروع به تحريک ملتهای منطقه برای سرنگون ساختن حکومتهای خود کرد. با ترهات مداخله جويانه ای از اين دست که، "انقلاب ما جهانی است" يا "ما انقلاب خود را صادر خواهيم کرد" و يا اينکه حتی آشکارا عربده کشيدن که "صدام حسين بايد برود"، اين بايد برود و آن بايد برود، و يا "ما حرمين شريفين را از چنگ خاندان فاسد آل سعود در خواهيم آورد". خمينی وقتی آنهمه ی در مورد ديگر حکومتها هرزه درايی می کرد و خواهان سرنگونی آنها می شد، طبيعی است که ما بايد منتظر تبعات آن هم باشيم. همين فضولی
ها و مسخره بازی های احمدی نژاد شهرت طلب را به شوخی نگيريم. اين ادا و اطوار
ها هم بی شک دير يا زود تبعاتی برای ما خواهد داشت. ما خسارت مسخره بازی های
اين فرد بی مقدار را هم خواهيم پرداخت. کما اينکه هم اکنون نيز می پردازيم.
اينکه نان در شهر ها يکی پس از ديگری جيره بندی می شود
از تبعات همين مسخره بازی های خانمان برباد ده است. اگر جنگی
دوباره در ميهن ما درگيرد، مجددآ ايران در مقابل جهان خواهد بود نه فقط
يک يا دو کشور. هيچ دولت و خکومتی هم جز
دولت و حکومت اسلامی ملا ها مسئول نخواهد بود. جو در پيش از جنگ با عراق
هم درست همين گونه بود. بيخود نبود که از فردای آغاز
جنگ عراق بر عليه ما، تمامی کشور های مسلمان آفريقا و
آسيا برای ارتش صدام حسين نيرو انسانی،
تجهيزات نظامی، دارو و خوراک و پول فرستادند. نگارنده که خود در منطقه بودم، شاهد بودم که ما از بيش از بيست کشور مسلمان اسير داشتيم. همه ی حکومت ها از مداخلات آن مرد روانپريش و بد دهان به تنگ آمده بودند. به همين علت هم، به محض حمله ی صدام به ايران، در پشت سر او بر ضد ما صف آرايی کردند. در مورد خود صدام، ما حتی اگر عامل تحريکات لفظی خمينی را هم ناديده انگاريم، تحريکات عملی وی را که ديگر نمی توانيم ناديده بگيريم. خمينی بود که با نابود کردن ارتش ايران دهان صدام حسين را چون سگی هار آب انداخت و وی را به وسوسه ی حمله به ايران انداخت. ورنه، صدام حسينی که پنج سال پيش از جنگ در مقابل قدرت نظامی ايران زانو زده، با خفت همه ی شرايط شاه فقيد را در قرارداد هفتاد و پنج الجزاير پذيرفته بود، کجا زهره ی لشکر کشی به کشور ما را داشت. نبايد هرگز از ياد برد که خمينی ديوانه از کينه چه بلايی بر سر ارتش قدرتمند ايران آورد، و با اين عمل، سردار قادسيه دوم را به هوس فتح ايران انداخت. او از همان روز دستيابی به قدرت، رشيد ترين و برجسته ترين امرای ارتش ايران را يک به يک به جوخه اعدام سپرده، باقيمانده افسران با تجربه را هم اخراج کرد. آن ملای دهاتی و کينه توز با اين استدلال سفيهانه که "شاه پولهای ما را به استکبار داه و آهن قراضه خريده" تمامی قراردادهای خريد سلاح که حتی بهای آنها پرداخته شده بود را هم لغو کرد. جنگ افزار هايی پيشرفته که يک قلم از آن هواپيما های فوق مدرن آماده ی تحويل به ايران بود. هواپيما های اف شانزده که بهای آن پرداخت شده بود و متعلق به ما بود، که در اثر نابخردی سردمداران انقلاب بعد ها تحويل رقيب ما در منطقه، يعنی عربستان سعودی شد. خمينی و اطرافيانش، به ويژه دکتر ابراهيم يزدی و قطب زاده ی بعدآ مغضوب و تيرباران شده، با تشويق چپها، بويژه با کمک توده ای ها و مجاهدين، با آن ضزبات کشنده ای که بر پيکر ارتش ايران زدند، کمر آن تشکيلات دفاعی مدرن و قدرتمند را شکسته و آرتش ايران را عمدآ و عملآ از هم پاشيدند. نگارنده، بعنوان فردی که تمام دقايق آن خودکشی ملی سال پنجاه و هفت را شاهد بوده ام، آوردن دو حقيقت ديگر در ارتباط با تضعيف پايه ها و بعد فروپاشی آرتش را نيز وظيفه ی اخلاقی خود می دانم. اول اينکه که گر چه سران انقلاب از نيرو های مسلح ايران نفرت داشتند، ليکن نفرت چپها و مجاهدين از ارتش ايران به مراتب عميق تر از آنان بود. بطوريکه پس از سقوط ايران، انحلال ارتش و تيرباران ژنرالها، اصلی ترين شعار آنان محسوب می شد. اين دو فرقه حتی تيرباران افسران جزء و خلبانان نيروی هوايی را نيز خواستار بودند. بويژه سران حزب توده. دوم حقيقت اين است که ارباب قلم هم يا با بی عقلی و بعضی هم عمدی و از سر کينه از آرتش ايران برای مردم ديوی ساخته و جوی مناسب برای خمينی بوجود آوردند که آن نيروی ملی را قلع و قمع کند. در ميان نويسندگان و روزنامه نگاران و سياسی های پيرو خمينی هم بدون ترديد هيچ نويسنده ای چون علی اصغر حاج سيد جوادی از روی کينه، آتش نفرت از آرتش را مشتعل نساخت. او بود که پيش از همه آرتش ايران را با مستهجن ترين واژگان مورد حمله قرار داد. او بود که برای نخستين بار آرتش ايران را بی اراده و بی غيرت خواند و او بود که شعار "ارتش به اين بی غيرتی ... هرگز نديده ملتی" را در دهان چپ های ضد ايرانی و ملا ها انداخت. در اثر همان جوسازی ارباب قلم و دامن زدن توده ای ها به آتش نفرت و جنون هم بود که بيش از هفتاد خلبان ما را در همان هفته های نخست سقوط ايران، بی اينکه کوچکترين گناهی مرتکب شده باشند به جوخه ی اعدام سپردند. فقط با اين اتهام واهی که چون افسر ارتش شاهنشاهی هستند پس، سرسپرده شاه هستند. افسر هايی که در پايگاههای شکاری مسنقر بودند، و اصلآ کاری به کار انقلاب و حوادث کوی و برزن نداشتند. جوانانی رشيد، ورزيده، خوبروی، تحصيلکرده و متخصص که بسياريشان عضو آکروجت طلايی بوده و از ممتاز ترين خلبانهای جهان محسوب می شدند. سرمايه های حياتی برای حراست از ايران که برای تربيت هر کدام از آنها سالها خون دل و ميليونها دلار سرمايه صرف شده بود. اين تهی ساختن آرتش از جوانهای برومند و کاردان، اين خسارت انسانی عظيم و جبران ناپذير به ايران و اين جنايت شرم آور را هيچ چيزی نمی توان نام داد، جز توطئه ای خونبار برای از ميان بردن بهترين فرزندان اين ملت، بی دفاع ساختن مملکت و شکستن کمر ايران. حاصل اينکه، صدام وقتی به فکر يورش به کشور ما افتاد که می دانست پسر عمويش روح الله خمينی و گروههای خائن و يا نادان سياسی ايران جاده را برای وی هموار کرده اند. روزی که عراق به ايران حمله کرد، از آرتش ايران فقط نامی باقی بود و بس. در آنزمان حتی پادگانها هم خالی از سلاح بود. زيرا پس از اعلام بی طرفی آرتش، چپ ها و مجاهدين درب انبار های اسلحه را شکسته و همه چيز را به تاراج برده بودند. ايران انقلاب زده بود و عده ای جوان تفنگ و هفت تير بدست در خيابانها که نقش مأموران شهربانی را به عهده گرفته بودند، دسته ای ملا و حاج آقا بازاری هم بودند که در کلانتری ها و کميته ها، يکجا نقش کلانتران و دادستانها و قضات را بازی می کردند. البته عده ای جوان و ميانسال ديگری هم بودند که تحت نام سپاه پاسداران اينجا و آنجا ديده می شدند، آنهم بی هيچ سازماندهی و نظمی. جوانان و حاج بازاری ها و ملا هايی که بدانها اشاره کرديم، چه در کميته ها و چه در سپاه، بسياريشان نه تنها خدمت زير پرچم انجام نداده، که تا پيش از آن، حتی يک سلاح حقيقی را از پشت ويترين يک مغازه هم هرگز به چشم نديده بودند. آيت الله خمينی و اطرافيانش چون به کالبد بی جان ارتش هم هيچ اعتمادی نداشتند و به شدت از آن می ترسيدند، در نظر داشتند سپاه پاسداران تازه تأسيس را جايگزين ارتش منحله ايران سازند. طرح اين بود که با رشد تدريجی سپاه، بافی مانده از ارتش شاهنشاهی هم رفته رفته در درون آن حل گردد و در نهايت سپاه نقش ارتش ايران را به عهده گيرد. ارتش نوپا اما، يعنی سپاه، چيزی نبود جز گروهی جوان بی تجربه و احساسات زده و مذهبی. حتی بسياری از فرماندهان سپاه هم اصولآ فاقد هرگونه تجربه ی نظامی گری بودند، چه رسد به نفرات آن. بنيانگذاران سپاه نه از سازماندهی مدرن و کلاسيک چيزی می دانستند ، نه از انضباط نظامی سر در می آوردند و نه اصولآ از تشکيل يک ستاد. در آن هياهو و جو جنون آميز کسی اصلآ در دغدغه ی دفاع از مرز های کشور نبود. گرچه در ابتدا سپاه چند اغتشاش در گرگان و کردستان و منطقه ی ترکمن نشين را هم سرکوب کرد، ليکن آن عمليات هم به داخل مربوط می شد. چه که سپاه پاسداران سازان، اصلی ترين رسالت آنرا، همانگونه که نامگزاری کرده بودند، حفظ رژيم به هر بهايی می دانستند، آنهم بزعم خودشان از گزند ضد انقلاب داخلی. بنابر اين مأموريت سپاه خلاصه شده بود در اداره ی کميته ها و بگير و ببند در داخل، يعنی صرفآ تعقيب و دستگيری افراد وابسته به نظام پيشين، بويژه آرتشيان سابق و ساير مخالفان رژيم. در چنين حال و هوايی بود که آرتش مدرن، تا دندان مسلح و پر اشتهای صدام حسين به ايران حمله کرده و تا زعمای قوم بخود آيند قسمت اعظمی از غرب و جنوب کشور ما را به اشغال در آورد. هر چه بود،
غيرت و شرافت تاريخی ايرانی به يکباره بجوش آمد، ايران يکپارچه بپا خاست و هنوز
دوسالی بيشتر از شروع جنگ نگذشته بود، که ارتش مهاجم با دادن تلفاتی سنگين با
خفت و سر افکندگی مجبور به عقب نشينی شد. خوب بياد داريم آنروز بی همتا
را که رزمندگان ايران چگونه با نثار خون خرمشهر را آزاد کردند.
سوم خرداد ماه يکی از غرور انگيز ترين روز های تاريخ ايران است که خاطره ی آن هرگز نبايد از حافظه ی تاريخی ما ايرانيان زدوده شود. گرچه رژيم انقلابی با تحجر و جنايت و گروگانگيری ايران را بدنام ساخته بود، گرچه شخص خمينی با آن سخنان لغو و بيهوده و با کشيدن مردم به نمايش های مهوع مرگ بر اين و مرگ بر آن، بدترين صدمات را به مدنيت، نام نيک و فرهنگ ما زده بود، با اين وجود، پيروزی فرزندان ايران در آزاد سازی اين تکه ی مهم اشغال شد از ميهن آنچنان درخشان بود، که در آن مقطع حتی تمامی اعمال زشت خمينی و حکومت نو پا و جانی ايران را نيز در سايه آن کار سترگ قرار داد. آزاد سازی خرمشهر، جهانيان را در مقابل عزم و اراده، غيرت، شهامت و ميهن پرستی رزمندگان ايران به اعجاب و تحسين واداشته بود. اين پيروزی، آنهم بوسيله ی آرتشی بال شکسته، جوانانی بی تجربه، در کمبود مهمات و کمک نگرفتن از حتی يک کشور خارجی بدست نيامد، مگر با رشادت، ميهن پرستی و نثار خون شريف ترين فرزندان ايران. پس از آزاد سازی خرمشهر دنيا با چه تحسين و احترامی به ايران می نگريست. روحيه ی نيرو های مسلح ايران در اوج بود و ملت ما از فرط غرور سر از پای نمی شناخت. صدام آن جنگ را قادسيه دوم نام داده بود. او پر بيراه هم نمی گفت، زيرا وی در آن جنگ به جز سوريه ی بی پرنسيپ و باجخور ايران، حمايت تمامی کشور های عرب را با خود داشت. در حقيقت ما با کل اعراب می جنگيديم نه با عراق. با اين وجود با دست تقريبآ خالی توانسته بوديم او و حاميانش را به نيکی گوشمالی دهيم. اعراب و خود صدام آن اندازه از قدرت ايران ترسيده بودند، که نه تنها مرتبآ تقاضای آتش بس می دادند، که حتی حاظر به پرداخت تمامی خسارات وارده بما هم بودند. گويی تاريخ يکبار ديگرتکرار شده بود، با اين تفاوت حياتی که اينبار ما برنده قادسيه بوديم نه اعراب. آن پيروزی سرفرازانه فرصت تاريخی يگانه ای را برای ما بوجود آورده بود که بتوانيم داغ شکت قادسيه اول را هم از تاريخ خود پاک کنيم و آن زخم تاريخی را التيام بخشيم. اما کردند آن طلم و جنايت تاريخی را بما اين حکومتگران بی وطن و ضد ايرانی، که هيچ دشمن بيگانه با ما نکرد. شش سال پس از آن تاريخ، ضمن اينکه نيم ميليون جوان از دست داده بوديم، نيم مليون جوان ديگرمان معلول شده بودند، دها و صد ها شهر و ده با خاک يکسان شده و ميليونها آواره جنگی داشتيم، با خفت تمام دستها را بعلامت تسليم بالا برديم و در مقابل هزار برابر خسارت بيشتر ديناری هم غرامت نگرفتيم. باری، به همين بسنده می کنم و به نتيجه گيری می پردازم، که تکرار همه ی آنچه اين قوم الظالمين در اين بيست و هشت ساله بر سر ما و تاريخ و کشورمان آوردند، جگر هر ايرانی با شرفی را بيشتر می خراشد. صدام حسين به هر کيفيتی که بود کشته شد. گر چه بار ديگر نفرت خود را از کشتن وی و هر انسانی ديگر ابراز می دارم، اما معتقدم او هر گناهی را هم که مرتکب شده بود، بهای آنرا با جان خويش پرداخت. مبادا اما تصور کنيم که مسبب اصلی جنگ به سزای اعمال خود رسيد. چون صدام برای ما ايرانيان متهم رديف اول تمامی آن خسارتهای جبران ناپذير جنگ نبود و نبايد هم محسوب شود. متهمان رديف اول اين پرونده، يعنی مسئولين شکستن کمر ايران، مسببان کشته و معلول شدن يک ميليون جوان ما، نابودی اقتصاد ايران و مسئولان بيست و هشت سال انواع ديگر جنايتها بر عليه بشريت در ايران، فقط و فقط مقامات درجه ی اول اين نظام هستند. همين ها که هنوز هم در ايران بر مناصب لشکری و کشوری تکيه زده اند. پرونده ی اين جنگ را روزی می توان مختومه اعلام کرد که در وحله ی نخست مسئولان اصلی جنگ در ايران کيفر داده شده باشند، و در مرحله ی بعد، تکليف پرداخت غرامت از سوی دولت عراق به ما که سر به صد ها ميليارد می زند، در دادگاهی صالحه روشن گرديده باشد. تنها در اين صورت است که می توان اين بزرگترين پرونده ی جنگی بعد از جنگ عالمگير دوم را بست. باری، اينک تمامی شواهد حاکی از اين حقيقت تلخ است که جمهوری ملا ها، باز هم با ماجراجويی و مسئوليت نشناسی ما را درگير جنگ ديگری خواهد کرد. جنگی اما از نوع ديگر. شخصآ که معتقدم چنانچه آمريکا به کشور ما حمله کند، در کنار خسارات عظيمی که به ما وارد خواهد ساخت، اين رژيم هم از آن جان بدر نخواهد برد. حال اما برخلاف تحليل نگارنده، چنانچه آمريکا آمد و ايران را ويران ساخت و چند صد هزار يا حتی چند ميليون هم ميهن بی گناه ما را کشت و رفت، و رژيم هم ماند، از هم اکنون بدانيم که مسئول خون تمام قربانيان و ويرانی ايران همان مسئولان جنگ قبلی هستند. ايران اگر ويران و ايرانيان اگر کشته و ويلان تر شوند، نه بوش و آمريکا و بلر مسئول آن خواهند بود، نه اسرائيل و اروپا و نه هيچ فرد و يا دولتی ديگر. پيشنهادی که اتحاديه اروپا حاظر بود در مقابل تعليق غنی سازی به ايران دهد، به مراتب ارزشمند تر ازآن پيشنهاد اعراب در فردای آزاد سازی خرمشهر بود. چون بر خلاف آن مقطع، فعلآ که نه حمله ای صورت گرفته، نه کسی کشته شده و نه جايی از ايران به ويرانه مبدل گشته. رژيم اگر آن بسته را می پذيرفت، نه ملت ايران با اين فقر و مسکنت کشنده ناشی از تحريم ها روبرو می شد، نه لازم بود کسی قربانی شود و نه اصولآ ميهنمان در معرض خطر يک حمله ی و يرانگر ديگر، و ای بسا يک حمله ی اتمی قرار می گرفت. در نوشته ای جداگانه اشاره
کرده ام که اين رژيم نه قدرتی دارد و نه سلاحی ارزنده و کارآمد در مقابل
آمريکا. اينرا نيز نوشته ام که جمهوری اسلامی به قماربازی می ماند که سالها است
که با دست خالی و سوخته با بلوف توانسته برنده ی بحران ها شود. آنچه بايد
بيفزايم اين است که، سياست جديد آمريکا حالا آنچنان چکشی و سخت شده که رژيم
مجبور است منبعد دست خود را باز کند. حتی تا همينجای کار هم چند بار دست رژيم رو شده و مشخص گرديده که کارتهايش سوخته است. چون در مقابل همين چند نيمچه تهاجم آمريکا هم بجای عکس العمل شديد و عمل متقابل، به گريه و زاری و شکوه و شکايت متوصل شده. بسر رسيدن موسم اين بلوف ها، دست رژيم را در داخل، بويژه در مقابل اندک طرفداران خود نيز باز کرده و بيشتر باز خواهد کرد. کمترين ضرر آن هم تضعيف روحيه و بی انگيزگی حتی همان معدود طرفداران نيز خواهد بود. حال حتی همان شستشوی مغزی شدگان هم کم کم دارند متوجه می شوند که تمام رجز خوانی های رژيم از سر ترس است. صرفنظر از اينکه قدرت نظامی نداشته رژيم در مقابل امريکا فاقد هرگونه ارزشی است، شخصآ که سخت بر اين باورم در صورت حمله آمريکا حتی همين نيرو های مسلح پرشکسته و بی سلاح، اگر هم قادر به اندک دفاعی باشند، باز هم آنرا از رژيم دريغ خواهند کرد. نه سپاه از اين رژيم دفاع خواهد کرد، نه ارتش و نه بسيج. گذشته از معدودی شستشوی مغزی شده و نادان مطلق، بنده که ترديد ندارم هيچ فرد عاقل ايرانی جان خود را فدای بقای اين رژيم نخواهد کرد. اين جنگ هيچ شباهت
صوری و معنايی با جنگ ايران و عراق ندارد. چون اين جنگ احتمالی برخلاف آن قبلی،
حتی قبل از شروع هم مهر ضد ميهنی بر پيشانی خود دارد.
تکليف نيرو های مسلح که با اين روحيه ی پائين کاملآ مشخص است. آنچه هم که به
احساسات و روحيه ی مردم مربوط
می شود، برخلاف آن روز های پرتب و تاب، بويژه در دو سال اول که هر ايرانی با
زور و خواهش خواهان رفتن به جبهه بود، ملت ايران امروز پس از مشاهده ی بيست و
هشت سال خيانت و غارت و جنايت و تجاوز و دروغ و دغل،
ديگر هيچ انگيزه ای برای قرار گرفتن در پشت مشتی دزد و قاتل و
متجاوز ضد ايرانی ندارند. حتی در چهار ساله پايانی آن جنگ هم ديگر کسی
داوطلبانه به جبهه نمی رفت، چه رسد به امروز. اين حقيقت حتی در نامه محسن رضايی
ای که رفسنجانی اخيرآ آنرا منتشر کرد هم به روشنی آمده
است/ امير سپهر پرزيدنت بوش در بخش از
سخنرانی خود در پارلمان اسرائيل با انتقاد از کسانی که خواهان گفت وگو با احمدی
نژاد هستند، اين رويکرد را با در پيش گرفتن موضعی نا استوار در برابر هيتلر
مقايسه می کند. رييس جمهوری آمريکا با اشاره به اين که برخی خواهان مذاکره با
«تروريست ها و تندروها» هستند، گفت:«آنها فکر می کنند گويا يک گفت و گوی
مبتکرانه می تواند آنها [تروريست ها و تندروها] را به تشخيص اشتباهات خود واقف
کنند». جالب اما تآسفبار اين است که، عين همين نود و نه در صد روشنفکر ما آقای بوش را فردی ناهشيار و جنگ طلب می خوانند. يعنی همين بوش را که آن اندازه هشياری داشت که پيش و بيش از هر سياستمداری در جهان گوهر ناپاک اين رژيم را شناخت و به تبع آنهم به نيکی درک کرد که هر گونه مذاکره و مماشاتی با آن کاملآ بی فايده است و هرگز هم از اين شيادان بازی نخورد. اين هم درست در دورانی بوده که مثلآ هشياران ما همگی با رويای اصلاحات به بستر می رفتند، چهره ی خندان آخوند خاتمی را در خواب می ديدند و برای اصلاحات مدح و ثنا می نوشتند. در مورد جنگ طلب بودن پرزيدنت بوش هم، پنداری که وی به سوئيس و دانمارک و سوئد و هلند لشگرکشی کرده و دموکراسی و آزادی و نيکبختی اين ملت های خوشبخت را از ميان برده است. از روی راستی می نويسم که به باور من اگر ما در ميان اينهمه مدعی روشنفکری و اپوزيسيونی خود حتی پنج انسان غيرتمند و با درايت چون بوش هم که می داشتيم، يعنی کسانی که اين مختصر را درک می کردند که هرگز نمی توان از مار کبرا بوسه عاشقانه گرفت و از زهر نيش او در امان ماند و تماس با نجاست فقط خود آدمی را هم نجس می کند، به راستی سوگند که کشورمان حال سالها بود که آزاد گشته بود. آن ابر روشنفکران ما که پرزيدنت بوش را فردی نادان و جنگ طلب می خوانند، منتظر باشند که چند سالی از دوران خدمت او بگذرد و آنگاه مشخص شود که اين مرد چه انسان با پرنسيپ و چه شخصيت بزرگ مدافع ملتهای گرفتار بوده. اتفاقآ نکته هم در همينجا است. در اين حقيقت که ملتی که روشنفکران آن هميشه پس از هدر رفتن موقعيّت ها و از دست شدن چهره ها آنها را بشناسد، طبيعی است که اوضاعش بهتر از اين نمی شود. ميزان هشياری روشنفکران وطنی را بنگريد که سخنرانی های سی سال پيش خمينی را که منجر به انقلابی ايران بر باد شده، تازه اينروز ها مورد بررسی و نقد قرار می دهند. يعنی آن انديشمندان بزرگی که سی سال پيش به فرمان خمينی کورکورانه آتش به خرمن هستی کشور خود زده و دست جمعی خودکشی کردند، تازه نشسته اند که بيانديشند آن مرد پليد و بی سواد از چه سخن می گويد و چه می خواهد ! / امير سپهر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Islam is a Religion of Peace The Myth: Muhammad was a peaceful man who taught his followers to be the same. Muslims lived peacefully for centuries, only fighting in self-defense when it was necessary. True Muslims would never act aggressively. The Truth: Muhammad organized 65 military campaigns in the last ten years of his life and personally led 27 of them. The more power that he attained, the smaller the excuse needed to go to battle, until finally he began attacking tribes merely because they were not part of his growing empire. After Muhammad’s death, his most faithful followers and even his own family turned on each other almost immediately. There were four Caliphs (leaders) in the first twenty-five years. Three of the four were murdered. The third Caliph was murdered by the son of the first. The fourth Caliph was murdered by the fifth, who left a 100-year dynasty that was ended in a gruesome, widespread bloodbath by descendents of Muhammad’s uncle. Muhammad’s own daughter, Fatima, and his son-in-law, Ali, who both survived the pagan hardship during the Meccan years safe and sound, did not survive Islam after the death of Muhammad. Fatima died of stress from persecution within three months, and Ali was later assassinated. Their son (Muhammad’s grandson) was killed in battle with the faction that became today’s Sunnis. His people became Shias. The relatives and personal friends of Muhammad were mixed into both warring groups, which then fractured further into hostile sub-divisions as Islam grew. Muhammad left his men with instructions to take the battle against the Christians, Persians, Jews and polytheists (which came to include millions of unfortunate Hindus). For the next four centuries, Muslim armies steamrolled over unsuspecting neighbors, plundering them of loot and slaves, and forcing the survivors to either convert or pay tribute at the point of a sword. Companions of Muhammad lived to see Islam declare war on every major religion in the world in just the first few decades following his death - pressing the Jihad against Hindus, Christians, Jews, Zoroastrians, and Buddhists. By the time of the Crusades (when the Europeans began fighting back), Muslims had conquered two-thirds of the Christian world by the sword, from Spain to Syria, and across North Africa. The Arab slave-trading routes would stay open for 1300 years, until pressure from Christian-based countries forced Islamic nations to declare the practice illegal (in theory). Today, there is not another religion in the world that consistently produces terrorism in the name of religion as does Islam. The most dangerous Muslims are nearly always those who interpret the Qur’an most transparently. They are the fundamentalists or purists of the faith, and believe in Muhammad’s mandate to spread Islamic rule by the sword, putting to death those who will not submit. The holy texts of Islam are saturated with verses of violence and hatred toward those outside the faith. In sharp contrast to the Bible, which generally moves from relatively violent passages to far more peaceful ones, the Qur’an travels the exact opposite path. The handful of earlier verses that speak of tolerance are overwhelmed by an avalanche of later ones that carry a much different message. While Old Testament verses of blood and guts are generally bound by historical context within the text itself, Qur'anic imperatives to violence usually appear open-ended. By any objective measure, the "Religion of Peace" has been the harshest, bloodiest religion the world has ever known.
امروز در نشريه ای می خواندم که در اين ميهن دوم و اجباری من سوئد، بزودی قانونی در پارلمان به تصويب خواهد رسيد که بر اساس آن شهروندانی که نتوانند از بهداشت و سلامتی جسمی و حتی روحی حيوانات اهلی و خانگی خود بگونه ای شايسته مراقبت کنند، جريمه و يا حتی زندانی خواهند شد. چند سال پيش هم در يکی از روزنامه های آلمانی خواندم که سازمان حمايت از حيوانات يکی از ايالت های آلمان(Baden-Württemberg)، مدير سيرکی را در شهر (Karlsruhe) به جرم غذای خوب و کافی ندادن به حيوانات سيرک، به ويژه به گور خر ها و بوزينه ها، به پرداخت سی و هفت هزار يورو جريمه نقدی و سه ماه و يازده روز زندان محکوم کرده است. جدای از اين تراژدی که در ميهن اصلی و اسير من و شمای اينک در زير سايه حکومت امام زمانی، ميليونها انسان شب ها گرسنه سر بر بالين می نهند و بسياری از کودکان اصلآ از گرسنگی جان می بازند، آنچه در اين ميان بيشتر شايسته ژرف انديشی است، جايگاه دين در اين دو کشور است. بر اساس آماری که پيشين سال منتشر يافت در ميان يکصد و پنجاه و يک کشور جهان، مردم سوئد در ظاهر بی دين ترين ملت جهان شناخته شده بودند و آن ديگر کشور و ميهن اصلی من و شما که در دست نمايندگان اصلی الله است، دين پناه ترين امت جهان. يعنی در اينجا که هيچ سخنی از الله و امام زمان و جمکران و شيخ و ملا و مثلآ معنويّت نيست، آدمهای بی دين و لامذهب آن اندازه انسانيّت و معنويّت دارند که حتی جانوران بی خرد و بی زبانی همچون خر و گاو و بوزينه را هم محترم شمرده و برايشان حقوفی را به رسميّت می شناسند، اما در آن ديگری که امام زمانی است، بيضه داران اسلام و شريعت محمدی، همچنان هم نخواسته و يا نتوانسته اند که حقی حتی به اندازه ی يک هزارم حق ماچه الاغ و عنتر و سگ و خرگوش مقيم اروپا را هم برای يک انسان ايرانی به رسميّت شناسند. نخواسته اند، زيرا اين اسلام پناهان که خود معمولآ از ميان پست ترين خانواده ها هستند، بيشترينشان اصلآ وجدان و معنويّت و رحم و شفقت ندارند که حقوقی را برای انسان به رسميّت شناسند، و نتوانسته اند، بدين سبب که اگر هم می خواستند اصلآ دين خرد سوز و بی معنويت شان اجازه ی چنين کار های نيک و اخلاقی را به ايشان نمی داد. ملا در اين مورد البته زياد تقصيری ندارد چون به رسالت خود عمل می کنند. گناه اصلی و نابخشودنی ملا اين است که اصلآ با ملا شدن، ننگ نگاهبانی از اين بربريّت و ترويج اين بی معنويتی های ضد انسانی را بر عهده گرفته. زيرا که اساسآ بنای اسلام بر ستون همين سلب حقوق از انسان، از راه تعطيل انديشه استوار است. بويژه اين تشيع با اين مسخرگی های نايب امام زمان و مرجع تقليد و ولی فقيه بازی که انسان را حتی شايسته ی انتخاب نوع پوشش و چگونه ادرار کردن خود نيز نمی داند. رسالت ملا پدافند از اسلام و مسلمان سازی است. مسلمان سازی هم يعنی گرفتن قدرت انديشه ی پويا و نوآوری از انسان و به تبع آنهم، تبديل کردن وی به موجودی بی شعور و فاقد کرامت و اختيار است. انسان در اسلام بايد به حيوانی بدون قوه ی فکر و اراده مبدل گردد عاجز از گزينش حتی چگونگی انجام پيش پا افتاده ترين امور شخصی خويش. يعنی آنچنان پسمانده باشد که حتی نداند که با کدامين پای بايد به مستراح وارد شود و چگونه ادار کند و چه زمانی آروغ زند. آيين محمدی تسليم شده می خواهد. اين تسليم هم بايد کاملآ کورکورانه، محض و حتی مانند سفيهان باشد، نه از راه استدلال و مجاب شدن. طبيعی هم هست که وقتی انسانی اينگونه تسليم محض شد، به موجوی حتی پست تر از يابو مبدل می شود که اصولآ نمی تواند که هيچ حقوقی را طلب کند. بنگريم که اسلام چگونه تسليمی را شرط ايمان آوردن می داند: «و اذا قيل لهم ءامنوا كما ءامن الناس قالوا انومن كما ءامن السفهاء الا انهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون» (آيه ی سيزدهم از سوره بقره) يعنی «و هنگامی كه بدانان گفته شود ايمان بياوريد همان گونه كه سفيهان (بی عقل ها) ايمان آورده اند. می گويند آيا ما نيز بايد همانند نابخردان ايمان بياوريم؟! اينان(که چنين استدلالی می آورند) خودشان نابخردند، ليکن خود نمی دانند» به زبانی روشن تر، آورنده ی اسلام می گويد، آنان که چون نابخردان چشم بسته به هر آنچه من می گويم ايمان نمی آورند، سفيه هستند نه فرزانه! اين سفاهت را هم فقط من تشخيص داده ام! يعنی من بی هيچ بحث استدلالی و روش اغنايی به تو امر می کنم که بی چون و چرا آنچه را که می گويم بپذيری. اگر پذيرفتی که همه چيزت متعلق به من است و خودت نيز بايد فرمانبردار من باشی، اگر هم نپذيرفتی که کافری و در اين صورت هم باز همه چيزت بر من حلال است. از زن و دختر و پسر خردسالت گرفته (که کنيز و غلام من خواهند شد)، تا دار و ندارت (که غنيمت از کفار خواهد شد) و حتی جان شيرين و خونت (که ريختن خون تو ی کفار بر من مسلمان واجب خواهد شد). درست همانگونه که خليفه دوم، عمر ابن الخطاب هم برای پادشاه ايران، يزدگرد سوم نوشته بود که: « من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی ... با اجرای اين حکم، تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود... بيعت تنها راه می باشد. الله اکبر. خليفه مسلمين عمربن الخطاب.» بايد دانست که معنای حقيقی بيعتی که عمر ابن الخطاب در نامه خود آورده، در فرهنگ اسلامی «يعنی در بی فرهنگی» به معنای گردن نهادن بر سروری و فرماندهی کسی (پذيرفتن ولايت کسی بر خود). بيعت اسلامی هم به جز چند استثناء، در سراسر تاريخ اين آيين، با زور گرفته شده نه داوطلبانه. زيرا هيچ انسان آزاده و فرزانه ای که ننگ صغير و مهجور شدن را داوطلبانه نمی پذيرد که. برگشت از اين بيعت هم که به معنای خروج از دين است و حکم آن هم مرگ. پر پيدا است که در بيعت هم چون تمامی موارد ديگر در اين دين، مخاطبان فقط مردان هستند. زيرا در اسلام، زن موجودی است بی شعور تر از هر حيوان پست و حيله گر تر از هر جادوگر جلبی که بر اساس دستور قرآن در سوره نساء، فرمانده و ارباب و صاحب اين موجود انگلی و افسونگر هم مرد است (الرِّجالُ قَوّامُون عَلى النّساءِ). تنها وظيفه ای هم که الله برای اين موجود پست معيّن کرده، فرمانبرداری کامل از مرد است، به ويژه در زمينه سکس دادن به وی. بگونه ای که مرد مسلمان ريشو و بوگندو و متجاوز چون مزرعه ی شخصی خويش، بتواند ازهر طرف که خواست بر او وارد شود. بزرگترين فضيلت زن مسلمان، تنها بسان تن فروشان نيازمند و نگونبخت و له شده، پيوسته آماده سکس دادن بودن است. آنهم به هر شکل و کيفيّتی که مرد مايل باشد و هرجا که او اراده کند، حتی بر پشت شتر. حال اين موجود بی ارزش (از روز ازل مانند تن فروش محتاج به دنيا آمده) که زن نام دارد، چه آن مرد را برای همسری انتخاب کرده باشد چه نه، چه آن مرد نابخرد و متجاوز را دوست داشته باشد و چه نه و چه اصلآ آمادگی روحی و جسمی و ميل جنسی برای همخوابگی داشته باشد و چه نه. زيرا مرد است که مالک جسم و روح او است نه خود وی که از ديدگاه اسلام موجودی است ناقص الخلقه و مهجور. باری، مرادم از آوردن اين کوتاه از ويژگيهای آيين حنيف، طرح اين پرسش بود که آيا براستی هيچ جرم و خطايی بزرگتر از اين در جهان وجود دارد که گروهی به خدمت چنين آيين ضد اخلاقی توهين کننده به مقام بلند و شريف زن، يعنی مادران همه ی ما در آيند. آيا هيچ جنايت گسترانی زشت کردار تر و خطرناک تر از ملا ها می توان يافت که کمر همت به گسترش چنين انديشه های پست و خردسوزی بسته اند و پاسدار و مروج چنين وحشيگری هايی در جامعه ی انسانی ما هستند؟! به راستی سوگند که آنچه يک ملای بسيار خوب و حتی غير سياسی هم در ايران تبليغ می کنند، مصداق عينی ترويج بی رحمانه ترين جنايت ها بر عليه بشريّت است. هر کسی هم که با ذهنی پاک و بيطرفانه اسلام را خوب مطالعه کند، به اين نتيجه خواهد رسيد. تاريخ بر اين سخن گواه است که حتی ابر جنايتکارانی بسان هيتلر و هيملر و گوبلز و پولپوت و استالين و مائو ...هم هرگز اينچنين بی شرمانه و آشکارا از جرم و جنايت و توهين به انسانيٌت و اخلاق و آب دهان انداختن به شخصيّت زن و تجاوز به او پدافند نکردند که ملا ها می کنند. اينان زشت ترين دروغ ها را تقيه می نامند، سبعانه ترين تجاوز ها را بجای آوردن اصول شريعت (مانند برداشتن بکارت چند هزار دختر ايرانی پيش از اعدام)، وحشيانه ترين شکنجه ها را اجرای حدود می نامند و بی رحمانه ترين قتل ها به جرائم مسخره ای چون ياغی و باقی و طاقی و محارب... را اجرای حکم خداوندی (يعنی انتقام گرفتن برای خداوندی مسخره که حتی خود فاقد قدرت انتقام گيری است!). چپاول و غارت اموال مردم را هم که مصادره ی شرعی می نامند، صدور حکم تجاوز به دختر بچه های معصوم را عقدنامه و ترويج فاحشگی را هم صيغه. يعنی در شريعت اينان، خداوند آنچنان کثيف و بی رحم و جنايتکار و کينه توز و شيفته ی انتقام است که برای تقرب به درگاهش، مرتب بايد مرتکب شکنجه و تجاوز و دزدی و قتل و غارت شد. از اينروی هم هست که اينان، يعنی ملا ها به کثيف ترين و زشت ترين و ضد انسانی ترين اعمالی که يک انسان می تواند انجام دهد مهر شريعت و اجرای احکام الهی زده اند. برآيند سخن اينکه وقتی در جهان متمدن و انسانمدار، نواختن حتی يک سيلی به گوش يک يابوی بی زبان و باربر هم کيفر زندان در پی دارد، آيا نبايد کسانی را کيفر داد که از بربريّتی پدافند می کنند که کوچکترين آن تازيانه زدن به مردم در کوی و برزن و تجاوز به کودکان نابالغ (Pedofile) است! ايرانی براستی ايرانی و متمدن، پس از اين ديگر بايد فردی را حتی به صرف پوشيدن رخت ملايی هم يک مجرم خطرناک به حساب آرد. نگارنده يک بار ديگر هم اين را نوشته ام که زين پس، يعنی از پس اين تجربه ی سی ساله ی سراسر دزدی و تجاوز و قتل و غارت، رخت ملايی برای من ايرانی ديگر به مثابه يونيفرم لشگر دشمنانی بد تر از تاتار و مغول است. رختی ويژه ی انيرانيانی دزد و جانی و تجاوز کننده به زنان و دختران هم ميهنم. با پوزش بسيار فراوان، فاش و فاش هم می نويسم که از ديد من ايرانی هستی باحته، ملا ديگر در ايران يعنی يک بی معرفت پست تر از يک دلال محبت شهر نو تهران، ولو اگر حتی پدر شمای خواننده ی من هم که باشد. هر ملايی که اينک ادعای ذره ای شرف و انسانيت و رگ ايرانی داشتن دارد، اولين و کوچکترين وظيفه ی انسانی و وجدانی و ملی او، احترام به اينهمه خونهای بناحق ريخته شده در ايران و به اين بی شمار مادران و پدران و خواهر و برادران داغدار است. کمترين نشان اين احترام هم به دور افکندن اين رخت آلوده به خون دهها هزار ايرانی است. رختی هولناک که ديگر در هر ايرانی جگرگوشه و تن پاره باخته ای، حالت استفراغ بر می انگيزد. برای خدا پرستی و حتی ترويج دين هيچ نيازی به رخت و لباسی متفاوت از ديگران نيست، مگر اينکه کسی نيّت شيادی و عوام فريبی داشته باشد، هم چنانکه بيش از نود در صد اين طايفه ی دستار بر سر با همين نيّت خويشتن را به اين شکل و شمايل در آورده اند. ملا اگر حتی براستی می خواهد چون پيغمبرش بزيد، بايد بسان آن عمامه دار عبا پوش، سوار بر شتر گردد، نه اينکه با رخت وی در مرسدس بنز های ضد گلوله لم دهد. واپسين دو جمله اينکه،
نگارنده که اسلام را اصلآ ديانت نمی دانم که بدان باورمند بوده يا نباشم، ليکن
آن دسته از هم ميهنان گرامی من که همچنان خود را مسلمان باورمند می دانند، بايد
آگاه باشند که آن ويژگيها که روحانيان ايشان برای تعريف چگونه باشی مفسدين فی
الارض می آورند، فقط و فقط در خودشان جمع است. در کسانی که جز گسترش مفاسد
معنويّت سوزی چون دروغ و دغا و تهمت و زشتگويی و نفرت و دزدی و بی اعتمادی و
فقر و نکبت و فحشا و اعتياد و جنايت هيچ پيشه ی ديگری بر روی اين زمين خداوندی
ندارند. همين./ امير سپهر Islam
Respects Women as Equals The Myth: The Qur’an places men and women on equal foundation before Allah. Each person is judged according to his or her own deeds. Women have equal rights under Islamic law. The Truth: Merely stating that individuals will be judged as such by Allah does not mean that they have equal rights and roles, or that they are judged by the same standards. In fact, Sura 37:22-23 implies that women will be punished on Judgment Day for sins committed by their husbands. There is no ambiguity in the Qur’an, the life of Muhammad, or Islamic law as to the inferiority of women to men, despite the efforts of modern-day apologists to salvage Western-style feminism from scraps and fragments of verses that have historically held no such progressive interpretation. After military conquests, Muhammad would dole out captured women as war prizes (1) to his men. In at least one case, he advocated that they be raped in front of their husbands. Captured women were made into sex slaves by the very men who killed their husbands and brothers. There are at least three Qur’anic verses in which Allah makes it clear that a Muslim master has full sexual access to his female slaves, yet there is not one that prohibits rape. The Qur’an gives Muslim men permission to beat their wives for disobedience. It plainly says that husbands are “a degree above” wives. The Hadith says that women are intellectually inferior, and that they comprise the majority of Hell’s occupants. Under Islamic law, a man may divorce his wife at the drop of a hat. If he does this twice, then wishes to remarry her, then she must first have sex with another man. Men are exempt from such degradations. Muslim women are not free to marry whomever they please, as are Muslim men. Their husband may bring other wives into the marriage bed. She must be sexually available to him at all times (as a field ready to be “tilled,” according to the holy book of Islam). Muslim women do not inherit property in equal portions to males. Their testimony in court is considered to be worth only half that of a man’s. Unlike a man, she must cover her head and often her face. If a woman wants to prove that she was raped, then there must be four male witnesses to corroborate her account. Otherwise she will be jailed or stoned to death for confessing to “adultery.” Given all of this, it is quite a stretch to say that men and women have “equality under Islam” based on obscure theological analogies or comparisons. This is an entirely new stratagem that is designed to appeal to modern tastes, but is in sharp disagreement with the reality of Islamic law and history.
----------------------------------------------------------------------------------------------
The Truth: اعتراف روشن حسن عباسی به ساخت جمهوری اسلامی بودن حزب الله لبنان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جنگ ما جنگ باور ها است دو هفته ای بود که سايتم را آپديت نکرده بودم. راستش، ديگر آنچنان دل و دماغی هم برای مقاله نويسی مانند سابق نداشتم و ندارم. در کار جمع و جور کردن و ويراستاری نوشته هايم هستم تا آنها را به چند کتاب تبديل کنم که ماندگار باشد. ليکن در اين دوهفته چند نامه از دوستانم دريافت کردم که سخت تکانم داد. البته شمار اين نامه ها حتا به بيست هم نمی رسيد، ليکن در ميان همين تعداد محدود، نامه هايی آنچنان مهر آميز وجود داشت که مرا به گريستن واداشت. احساس کردم به کسانی جفا می کنم که به هر حال در اين چند ساله به نوشته های من خو گرفته اند، از آن مهم تر، به يارانی در درون که آن اندازه به قلم من مهر دارند که نوشته های مرا با خطر کردن پراکنده هم می سازند. پاره ای از گراميان نيز پنداشته بودند که من بقول افاغنه " بيخی" خود را بازنشسته کرده ام. آنچه به سياست مربوط میشود، من برای هميشه از اين کار کناره گرفته ام. ليکن به نوشتن ادامه خواهم داد. اصولآ کار سياسی را هم برای اين بوسيده و کنار گذاردم که آزاد باشم و مطالب ارزشمند تری بنويسم. اين دردل راستين و صميمانه هم ته دلم نماسد که من جدآ از ابتدا هم اصلآ اشتباه کردم که کار سياسی را شروع کردم. البته شرافتآ تنها و تنها بدليل احساس وظيفه بود که وارد اين عرصه کثيف و پر از ناانسان شدم نه برای پست و مقام. اين توضيح را از اين جهت آوردم که مبادا گراميانی که مرا با مهر خود نواخته اند اين کناره گيری مرا به تسليم تعبير کنند که من برای باورم «ايمانم» مبارزه می کنم. در مبارزه ی ايمانی هم نه تسليم وجود دارد و نه شکست. گر چه اين واژگان «ايمان» و «جهاد» و «شهادت» واژگانی اسلامی و نفرت برانگيز هستند، اينروز ها هم که بيش از هميشه زشت و لجنمال شده اند، استفاده ی از آنها هم هيچ مورد علاقه ی من نيست، با اينهمه در اين نخستين نوشته از اين دست، می خواهم برای هر چه روشن تر رساندن آنچه در دل دارم از همين سه واژه ناخوشايند استفاده کنم که فهم آن حتا برای ايرانيان ننگ مواليگری پذيرفته و سربر اسلامی شده هم حسابی آسان باشد. می خواهم بنويسم که من نيز يک مؤمن ضد و سخت و يک جهادی دست از جان شسته هستم. اما مؤمن به خداوند ايران. باورمند به آن اهورای پاک مهر پرور و دادگستر و دلباخته ی انسان. به آن ايران دوست انسانمدار، و يک جهادی برای آن سرزمينی پاک که خاکسترش از استخوانهای نياکان من است. آرمانم گر چه شهادت نيست، ليکن حال که نيابومم در اشغال انيرانيان است، حال که بکارت جگرگوشگانم را به حراج گذارده اند، مرگ در راه رهايی دلبندانم از اين ننگ و خفت را در سن بالای پنجاه و پنج سالگی، زيبا ترين صفحه ی پايانی برای زندگی مادی خود می دانم. با چنين نگرشی هم هست که بی شعار، هيچ باکی از مردن در راه ايمانم ندارم. اين نيز نوشته باشم که، من اين شيوه ی پاره ای از هم ميهنانم را هيچ خوش نمی دارم که برای رد آيين اهريمنی ملايان و نشاندادن نفرت خود از اين طايفه ی ضد ايرانی، خويشتن را کافر و ملحد و شمر و خولی و ابن ملجم و حرمله ... می خوانند. جدای از اينکه ابن ملجم و شمر و خولی و آن ديگر حراميّان تازی هم خود از کثيف ترين و خونخوار ترين مسلمانان بودند، آنان که کافر و کثيف و ضد خداوند و بی مرامند، ملايان و مسلمانان سر بر و خونخوار هستند، نه ما که از ميهن و شرف و مردم و غرور و فرهنگ و کيستی و آيين و هست و نيست خود پدافند می کنيم. گراميانی که خود را به نام آن حراميّان تازی آلوده ساخته يا خويشتن را کافر و ملحد ... می خوانند، بايد دريابند که هيچ مردمی نمی توانند با بی ايمانی به جنگ ايمانداران روند و پيروز گردند. شانس پيروزی در چنين نبردی برای گروه بی ايمان بی هيچ ترديدی صفر است. گذشته از اينها، بی ايمانی صرف اساسآ وجود ندارد. آنان که ادای روشنفکری در آورده و طوطی وار اين سخن بی محتوا را تکرار می کنند که "من به هيچ چيز باور ندارم" در واقع نادانسته فقط جهل خود را در زمينه ی شناخت از انسان آشکار می سازند نه روشن انديشی خويش را. مگر می شود گفت که من به هيچ چيزی باور ندارم! آنکس که هيچ باوری ندارد، مرده ای تا ابد خفته در گورستان سرد است. هيچ انسان زنده و دارنده روح و احساس اصلآ نمی تواند بدون باور و اميد به زندگی خود ادامه دهد. حتا آتائيسم هم گونه ای ديگر از ايمان است که در چهره های گونگون رخ می نمايد، در سيمای باور به اصالت ماده، انسان خدايی، طبيعت خدايی، اخلاق شيفتگی، وجدان باوری و خلاصه در زمينه ی پيدايش حيات هم، باور به منشأ و مبدأ پیدايشی جز خداوند ناپيدا و متافيزيکی. بسان نور و حرارت وهوا و گاز... درد بزرگ ما اين است که ما ايرانيان براستی باورمند بسيار بسيار کم داريم. تغيير نام البته کاری بسيار پسنديده است، ليکن تنها تغيير نام نشان ايرانی و پاک شدن از اين کثافات نيست. ايرانی راستين آن است که خود را از درون تغيير دهد. انتظار اين نيست که يکشبه به عابد و زاهد راستين تبديل شويم که انتظاری بيجا است. هر آنکس هم که چنين ادعايی داشته باشد يک شياد است. اما نخستين گام در راه پاک سازی درون خويش، راستگويی است، آنهم در وحله ی نخست راستگويی به خود. اين دروغ است که در حال سوزاندن ايران است نه شيخ و ملا. من خود نيز در گذشته بسيار دروغ می گفتم. اما دير سالی است که تمام کوشش خود را بکار بسته ام که ديگر دروغ نگويم. تا اندازه ی زيادی هم در اينکار موفقيّت داشته ام. هم اينکه ما به خود و ديگران دروغ نگوئيم، ناگزير خواهيم شد که به پليدی های درون خود اعتراف کنيم. انسانی هم که پليدی های خود را بشناسد و بپذيرد، بی هيچ ترديدی در پی پالايش درون خود خواهد بود. ما تنها با ايمانی نيرومند تر و انسانی تراست که می توانيم اين آيين ضد بشری و خونريزو سراسر پستی و دروغ را از ميهن خود ريشه کن کنيم نه با بی ايمانی و شمر و يزد و ابن ملجم مسلمان شدن. ايمان آنی است که نياکان ما داشتند، که نخستين اصل آن راستگويی بود. همانگونه که داريوش بزرگ در وصيّت خود آنرا نگاهدارنده ی ايران از بلايا دانسته. در برتری آموزه های انسانمدار و پاک اهورايی ايران همين بس که دروغ را مادر تمام پليدی های بشری دانسته، درست هماگونه که هست. خلاصه
اينکه من، نه تنها به کفر و بی ايمانی نرسيده ام، بلکه باورمند تر از پيش هم
شده ام. به کار گـِل خود هم همچنان ادامه خواهم داد، اما از راههايی دگر و با
مددگيری از شيوه هايی دگر. خيال هم نمی کنم که تا پايان عمر
به مرحله ی«کاغذ
بنه بشکن قلم» برسم.
همين) امير سپهر ای مزدا اهورا: با دستهای برافراشته و خواهان خشنودی بتو روی می آورم تا بهترین سرود ستایش خود را بدرگاهت بر افرازم. می
خواهم از زن بنويسم، از زن هم ميهن، آنهم با احترامی از ژرفای وجود. بدين خاطر
که حتا نام زن هم امروز برای ما نامی باطل کننده ی تمام اين سحر و جادوی های
چهارده سده و نکبت ها و تباهی های آن است. يا آنگونه که اين سربران خود می گويند واژه ی زن امروز برای ما ايرانيان به «اسم اعظم» مبدل شده. اسمی اهورايی و ايزدی که می تواند دودمان اين اوباش زن کش و مرد اخته کن و انديشه سوز را بر باد دهد. گسترش همه ی اين بربريّت ها در سرزمين ايران صرفآ از آنجايی ناشی شد که فاتحان قادسيه ی اول، درخشان ترين زنان جهان آن دوران، يعنی زنهای ايران عصر ساسانی را ذليل و خانه نشين کردند. چه که اصلی ترين دليل اوج فرهنگمداری و شهريگری و آرتشداری ما در عهد ساسانيان، حضور زنان ايران در تمامی عرصه های حيات اجتماعی ايران بود، حتی در مقام پادشاهی و سمت فرماندهی و جنگاوری، و اين ويژگی فرهنگی و تاريخی ما تا پيش از يورش تازی ها بوده است و رمز تمامی آن پيشرفت های شگرف ما. بيجا نيست که حتا هم امروز هم باز ترين و مدير ترين زنان ايرانی در دور افتاده ترين نواحی ايران يافت می شوند. زنهايی که حتا هرگز مکتب و مدرسه هم نديده اند اما از راه فرهنگ سينه به سينه و دهان مادران و پدران خود، تا اندازه زيادی جايگاه والای خود را در اجتماع روستا و نهاد خانواه حفظ کرده اند. در آن مناطق بسيار جدا افتاده از شهر های بزرگ که پای تازيان و نومسلمانان موالی گشته کمتر بدانجا ها باز شده است و به همين سبب هم مردمان آن بيشتر ايرانی مانده اند. (1) زنان ايرانی از زمان شکست ما از تازی ها تا بر آمدن رضا شاه کبير، هيچ نقشی در شئونات اجتماع ما نداشتند. تا آن زمان ما بوديم و طاهره قرة العين که به وحشيانه ترين شکلی ذبح اسلامی شد، مهستی گنجوی که بيشتر به موجودی افسانه ای می ماند و کيستی اش بدرستی آشکار نيست و پروين اعتصامی که نشانی از زنانگی در اشعارش نيست. به تبع آنهم، ما هيچ پيشرفتی در زمينه شهريگری را در اين دوران سيزده سده ای نمی بينيم. چون هيچ جامعه ای با حذف نيمی از شهروندان خود قادر به پيشرفت نيست. همانگونه که هيچ پرنده ای با يک بال توان پريدن ندارد. انتقام اسلامی سال پنجاه هفت درست زمانی ما را دوباره زمين گير کرد که زنان ما به کمک همت و دليری دو پادشاه پهلوی اوليّن گامها را در راه بازگشت به کيستی و ويژگی های فرهنگی و مجد و عظمت خود برداشته بودند و زن ايرانی می رفت که بار ديگر آن جايگاه تاريخی و فرهنگی خود را در سرزمين ما باز يابد. تنها به خاطر همان چند گام هم هست که ملا ها حتی با سی سال اسيد پاشی و تيغ بر لب ها کشيدن و بند و زندان و تازيانه و تجاوز و کشتن و هزاران جنايت و توهين و تحقير شرم آور ديگر نتوانستند زن ايرانی را به دوباره به دوران قاجار باز گردانند. و ای شگفتا که «ايران دشمنی» حزب خائن توده و کم آگاهی اندک چپ های غير وابسته و اسلام پناهی« ملا فکلی» های ما به اندازه ای فرهنگ و بويژه تاريخ ما را با «کين نگاری» بجای تاريخنگاری مخدوش و آلوده کرده اند که امروزه پادشاهان پهلوی فقط سايه ای کمرنگ در ادبيات زنانه ما دارند. اين در حالی است که کمونيست ها که در ادبيات خود زنها را حتا با الفاظی چون لکاته و آلت عيش ... می ناميدند (بخوانيد آثار برشت را)، امروز پيشتاز مبارزه برای برابری زنان در ايران شده اند. کمونيست هايی که حتا در هفتاد و سه سال و حتا در بيست و چند کشور هم نتوانستند يک زن نامور پرورش دهند، در هيچ زمينه ای. در
حاليکه انصافآ حتا همين اسلام سربر هم توانست که سه نخست وزير را چون تنسوچيلر
(نخست وزير ترکيه) و بی نظير بوتو (نخست وزير پاکستان) و خالده ضياء (نخست وزير
بنگلادش، فقير ترين کشور جهان) را تربيت کند. زن در «کمونيسم عملی» آنگونه
موجود بی ارزشی است که حتا در نيمی از جهان زير سلطه ی کمونيسم هم نتوانست حتا
به شهرداری شهری کوچک هم در بيست و چند کشور دست يابد. آنهم در نود سال.
همين اندازه بنويسم که اگر وقايع نگاران ما تا اين اندازه بی وجدان و تاريخ نگاری معاصر ما تا بدين حد ناپاک نبود، پادشاهان پهلوی امروز برای زنان ما جايگاهی چون موسی برای کليميان و مسيح برای عيسويان داشتند. چنانکه تاريخ نشان داد که آن دو پهلوی با همه ی لغز هايشان، در مقام مقايسه با اين دشمنان ضد ايرانی و مسئوليّت نشناس و نادان خود، براستی چون دو رسول مهر و صلح و معنويّت و آرامش و خواهری و برادری برای ما ايرانيان و جهانيان بودند. بنگريد که بشريّت پس سقوط شاهنشاهی ايران چند ميليون کشته داده است و جهان به چه دوزخی مبدل گشته است! جهان پس از قادسيه اول هم بدنبال سقوط امپراطوری ساسانی درست به همين وضع گرفتار شد. هر چه بوده حال اما مژده که نور هدايت و رستگاری بار ديگر از پنجره ی زنان ما به ايران تيره و تار تابيدن آغازيده. تو گويی که پس از غروب آن خورشيد درخشان فرهنگ و شوکت و عظمت ايران زمين، قادسيه ی دوم روح «مادرشاهی» را از نو در کالبد نيمه جان ايرانزمين دميده است. جای آن است که ما سخت به زنان خود بباليم، البته نه به هر زن هويّت باخته و مفلوک و بی معرفتی که جز لب و باسن و سينه هيچ زيبايی و سرمايه انسانی ديگری برای خود نمی شناسد و باز البته نه به شکل سمبوليک و ابزاری بسان مجاهدين. بباليم که امروز از ميان ما زنهايی بزرگ و والا مقام قد بر افراشته اند که براستی بايد در برابر آنان سر احترام خم کرد، و بپذيريم که با تمامی مصيبت هايی که در اين سی ساله بر سر زنان شريف و نازنين ما آمده، که چند ده برابر مردان هم بوده، اينک آنان از ما مردان خيلی جلو افتاده اند. من به سهم خويش بسيار از اين امر شادمانم. خويشکاری خود هم می دانم که نقش حياتی و کليدی زن ايرانی را در رهايی ريشه ای ايران در چند نوشته بياورم که چنين نيز خواهم کرد. آنگونه
که من احساس می کنم ما در آستانه ورود به يک « دوران مادرشاهی» نوين و مدرن در
تاريخ خود هستيم و بايد آنرا خوشامد گفته و چون جان شيرين عزيز داريم.
سرنوشت و آينده ما و ميهنمان امروز بستگی تام بر آگاهی زنان هم
ميهنمان دارد. ايران آنگاه ايران راستين خواهد شد که
ديگر هيچ مادر ايرانی آگاه به کيستی خود و ميهن پرستی، موالی های مسخره و سربر
و ضد ايرانی چون پايوران رژيم جمهوری اسلامی را از پستان خود شير نداده و در
دامان خود پرورش ندهد. ايدون باد!
همين) امير سپهر (1) ـ اجداد خود من از منطقه ای بسياردور افتاده در آذربايجان هستند که آنروز ها با شهر شش فرسنگ (سی و شش کيلومتر) فاصله داشت. آنهم از تنها راه باريک و بسيار سنگلاخ. با اينهمه، آنچه که من از يکی ـ دو مسافرت تابستانی دوران کودکيم (در سه ماه تعطيلی های مدرسه) به روستای اجداديم به خاطر می آورم اين است که در آن نواحی، مرد بدون مديريّت همسر خود حتا قادر به اداره ی زندگی خود نيز نبود. دختر داشتن هم از بزرگترين موهبت ها محسوب می شد. درست برعکس بسياری از شهر های آباد و پر جمعيّت که دخترزايی زن برای وی بد ترين سرافکندگی بحساب می آمد و برای مرد يک ننگ. در خانواده ی خودم هم تا حد زيادی خواهرسالاری حاکم بود، علی رغم زاده شدن ما در تهران. در خانه ی پدر بزرگم نيز عمه ام هميشه حرف آخر را می زد. همان عمه تنها کسی هم بود که در مقابل پدر بزرگم با جسارت ايستادگی می کرد. اين
موضوع مضحک و کمی هم تاسفبار را هم بياورم که آن عمه خانم درگذشته ی من، گاهی
شوهر خود را تنبيه بدنی
هم می کرد. شوهر خواهر درگذشته بيچاره خودم نيز به محض
خشمگين شدن خواهرم، لرزه بر اندامش می افتاد. اينها که می نويسم حقيقت است نه
شوخی.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||