|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دوست نازنين و گرانمايه جناب نوری علا،
اميد که تندرست و شادکام باشيد. آخرين
نوشته شما«دو دريچه، گشوده بر باغ سوختهء جبههء ملی» را خواندم. بر راستکرداری
و فاشگويی ( فاشنگاری) که داريد به سهم خود بسيار ارج می نهم. از ديد من هر آنچه که شما در اين نوشته آورديد، همگی متکی بر شواهد هويدا و روشن، منطقی و مهم تر، با متانت و از سر خيرخواهی است. پيش از نوشته ی شما، نوشته های آقای دکتر مهر آسا و آقای بيژن مهر و چند متن ديگر در ارتباط با آن نشست کذايی در آمريکا را هم خوانده بودم.
همچنين « قطعنامه پلونوم هفتم سازمانهای
جبهه ملی ایران در امریکا» و« بیانیه هیأت رهبری وهیأت اجرائیه جبهه ملی ایران،
هشدار مهم جبهه ملی ایران!»، اظهارات آقای خسرو سیف دبیر کل حزب ملت
ایران پیرامون « گفتار بی اساس و دروغ مدعی " مشاور" جبهه ملی» و شمر نامه های
آقای علی راسخ افشار ... اينان پيش از شما، آقايان علی مير فطروس و باقر پرهام و اسمائيل خويی... را هم که با وجدانی بيدار و سلامت اخلاق، شهامت بازنگری در نرم ها و باور های سنتی (و البته نود درصد دروغ و کين ورزانه ی محصولات ناب تشکيلات توده) را داشتند به بابيگری سياسی متهم کرده بودند. نه اين، که اين به خواب رفتگان در غار تاريخ و اسرای زندان نفرت، در سال پنجاه و هفت زنده يادان آزاده و خوشنام و ميهن پرستی چون دکتر غلامحسين صديقی و احمد مير فندرسکی و حتا خود دکتر بختيار را هم به دليل داشتن وجدانی پاک و بيدار به بابيگری سياسی متهم کردند. چرا؟ برای اينکه چرا حاضر نيستند که دشمنی کور و هيستريک با پادشاه را بر تر از منافع ملی، سعادت و نيکبختی مردم ايران و حتا ماندگاری اس و اساس ميهنشان قرار دهند. حال هم که بيست نه سال است از بغض پهلوی که ای وای مبادا بازگردد!، به محبان درجه يکم و راستين آستان ولايت مبدل گشته اند. جناب نوری علا، من به عنوان يک دوست و دوستدار شما، بسيار شادمانم از اينکه جنابعالی نيز به حلقه ی مريدان حضرت باب در آمديد. شادمان تر از آن و همينطور سپاسگزار از خداوند بزرگ و دانا، که دور از دسترس اين بندگان راستين حضرت نفرت جل الجلاله هستيد، ورنه شک ندارم که شما نازنين نيز چونان هزاران هزار بابی و بهايی و ازلی بيگناه هم ميهن، مظلومانه به دست اين مؤمنان مثله و سوزانده می شديد! دوست شما، امير سپهر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب به رخسار ديو وش و زشت و
عبوس و از دنيا برگشته ی اين ايرانيان موالی گشته بنگريد. داغی هم که برپيشانی
های خود دارند، همان داغ مولی بودن است. همانگونه که
تا چند صد سال پيش از
اين، برده داران هم بنام « صاحب »، داغ بر بدن بردگان خود می گذاردند که
نشان مالکيّت آنان بر آن انسانهای اسير بود.
يا همانگونه که تا چند ده سال پيش از اين، گله داران در آمريکا و استراليا و زلاند نو و بخشی از آسيا و آفريقا با داغ گذاردن بر اندام گاو ها و گوسفندان و بز ها و اسب ها و الاغ های خود در واقع مالکيّت خود بر آن علفخواران چهار پای را در اندام آنها به ثبت می رساندند. البته اين کار وحشيانه شوربختانه همچنان هم در گوشه هايی از آفريقا و آسيا انجام می گردد که غير انسانی ترين و زشت ترين نوع حيوان آزاری است. درد جگرسوز اما برای تاريخ ايران اين است که انسان ايرانی خود بر خود داغ می زند که نشان دهد غلام و اسير و مولی است. اينهم تنها به سبب ويرانی کيستی او در درازای سده ها بوجود آمده. يعنی اشغالگر « صاحب » گشته، با آلوده ساختن روح و روان انديشه او با شکنجه و توهين و تحقير و جزيه، به وی قبولانده است که تو بی ارزش ترين و بی پدر و مادر ترين موجود روی زمين هستی. هيچ کيستی و پيشينه ی درخشانی هم برای باليدن بدان نداری. پس، تنها افتخار تو هم همين مسلمانی « تسليم » چشم و گوش بسته بودن و غلامبارگی تو برای ما است. درد آور تر اينکه حتا آن بخش از مردم پاک و نيکوسرشت ماهم که ننگ و بی شرافتی مواليگری را نپذيرفته اند هم در اثر ناآگاهی و بی خبری از پيشينه و کيستی خود، و اين آزار و شکنجه ها و توهين های بيش از هزار سال، ديگر ارباب و صاحب بودن اشغالگران را پذيرفته اند. بدانسان که حال زرتشتی و کليمی و آشوری و ارمنی و بهايی ... که ايرانی اصيل است، پذيرفته که ايران متعلق به اشغالگران است نه او. از اينروی هم اين صاحبان
راستين ايران، خود را در خانه ی اجدادی خويش اقليّت می نامند. واژه ای که جز در
عرصه ی سياست و انتخابات، زشت ترين توهين به شرف و شخصيّت ايرانی است. ليکن جای بسی شادمانی است که از سويی اين جنايات و غارت ايران و توهين به فرهنگ و آموزه های درخشان ايرانی بوسيله اوباش اسلامی، و از سوی ديگر هم در اثر روشنگری های دليرانه و بی پرده ی روشنگران جان برکف هم ميهن، اينک ايرانيان کم کم در حال به خود آمدن هستند و درک می کنند که ايرانی راستين کيست و چه گروهی صاحب اين ملک اهورايی است. از اينروی هم روز به روز از شمار مواليان « مادرکش » و « خود ويرانگر» و « بزدل » و « زشتی شيدا» کم شده و بر شمار « ملت ايران » افزوده می گردد. ايران آن زمان آزادی راستين خود را باز خواهد يافت که شمار بيشتری از مردم آن از ننگ مواليگری و مولی بودن آزاد گشته و به ملت ايران تبديل گردند. پس، نبرد ما اينک نبرد کيستی زيبا و درخشان با ناکس بودن و خود کوچک انگاری است. بيگمان هم پيروزی از آن ما خواهد بود. زيرا جدای از اينکه اين ملک از آن ما است نه اشغالگران ايران و شکنجه گران ملت آن، ما خواهان بازگشت ايرانی به زيبايی و رعنايی و راستی و عشق هستيم و دشمن ما خواهان نکبت و زشتی و تباهی بيشتر برای ايرانی. پس دل قوی
داريم همانگونه که سپيدی هميشه بر سياهی پيروز می گردد و از پس هر شب ظلمانی
نوبت يک روز روشن است، پيروزی زيبايی و شادابی و طراوت فرهنگ ايرانی نيز بر ضد
فرهنگ تاريکی و تباهی و پژمردگی اهريمنان بی ترديد است، ايدون باد./
امير سپهر دادن حقوق شهروندی يک انسان آمريکايی و آلمانی يا هلندی و دانمارکی به يک شهروند پاکستانی و سعودی و سوری و سودانی و مراکشی ... به همين منجر می شود که در هلند سر يک فيلمسازی چون وان گوگ را روز روشن در کشور خود و در مقابل خانه خودش از تن جدا سازند، فرودگاه ها و قطار های زير زمينی را در لندن و مادريد منفجر کنند و هواپيما ها را به وورلد تريد سنتر در نيويورک بکوبند و در دم چهار هزار انسان بی گناه را جزغاله کنند ... طراحان منشور جهانی حقوق بشر در هنگام تنظيم آن، گونه ای از بشر را فراچشم داشتند که به حداقلی از نرمها و بنيانهای اخلاقی و فلسفه ی عقلی و منطقی باور دارند، نه نابشر هايی چون سربازان گمنام امام زمان و مسلمانان سربر و هتاک و جنايتکاری چون شيفتگان مکتب طالبانيسم و آخونديسم و القاعده ايسم و بويژه حل شدگان در مکتب ولايت ... مادام که روحانی بودن و کسوت آخوندی در ايران به عنوان يک حرفه به رسميّت شناخته شود، رهايی ما از ننگ و جهل و پسماندگی امری محال است و محال است و محال است!
اسلام و جامعه ی اسلامی نمی تواند با سکولاريسم دمساز گردد،
زيرا که اين آيين وارون مسيحيّت که در کليات بحث می کند، ادعا دارد که برای از
چگونه بيدار شدن و خفتن و بوسه کنار در اتاق خواب گرفته،
تا چگونه ناخن گرفتن و توالت رفتن و آب دهان انداختن و سرفه و عطسه زدن
مسلمانان هم بقول خودشان،
احکام لازم الاجرا دارد ... «
موجزدگی»، نشان روشن پسماندگی من خود تا کنون دو بار اين موجزدگی و کری و کوری ملی را شاهد بوده ام و براستی هر بار جگر خود را جويده ام. سال پنجاه و هفت وقتی به دوستان و افراد فاميل خود می گفتم که عزيزان من! آخر عقلتان کجا رفته، چرا کشور را به آتش می کشيد و اين جمهوری اسلامی لعنتی که خمينی می گويد اصلآچيست؟ همگان مرا شرابخوار و بی دين می خواندند (در حاليکه من اصلآ از شراب بدم می آيد و يک عرقخور هستم!). بار ديگر هم که يازده سال پيش هر چه نوشتم و گفتم که سيد محمد خاتمی يک آخوند است، و آخوند و دموکراسی به خربزه و عسل می مانند، فقط ناسزا شنيدم.
جهانشمول اما نه اسلام شمول البته در کنار اين موج زدگی ها و هيجان های بی پشتوانه فکری، کوشش های درخور ستايشی هم وجود دارد که برجسته ترين از اين دست، مربوط به دوست فرهيخته و گرانمايه ام جناب نوری علا است. من ترديد ندارم که اين هم ميهن بسيار آگاه، با فراچشم داشت آن ويژگی ها که خواهم آورد، دانسته و به ويژه واژه ی «نيو» را در جلو سکولاريسيم گذارده اند، ورنه نيازی بدين کار نبود. من خود از بازديد کنندگان هميشگی سايت ايشان هستم و از متون گوناگون پژوهشی و علمی آن سايت هم خيلی می آموزم. با اينهمه سخت بر اين باورم که ما در گرته برداری از مفاهيم فلسفه ی نوين عقلی، بايد خيلی بيش از اينها به ويژگی های بومی وسواس نشان دهيم. زيرا هيچ جامعه ای به درستی و دقيقآ شبيه جامعه ی ديگر نيست که بتوان يکی را الگو و سرمشق تام و تمام ديگری قرار داد. آنهم در منطقه ای که ما می زييم که گاهی حتا مردم دو کشور همسايه پهلو به پهلو هم هيچ سنخيتی باهم ندارند. بسان ما و پاکستانی ها، افغان ها با چينی ها و ازبک ها و يا اسرائيلی ها با سوری ها و فلسطينيان و يا حتا ما و عراقی ها (در اين مورد توجه داشته باشيد که رژيم زورکی و غير مردمی ملا های ما شباهت بی نظيری به عراقی ها دارد نه مردم ما) ... در حاليکه در اروپا، بويژه در غرب و شمال غرب اين قاره، فرهنگ، زبان، دين، شيوه ی زندگی و حتا معماری و شهرسازی و شکل ظاهری شهروندان مردم کشور ها هم به اندازه ای به هم شباهت دارد که بعنوان مثال، مهاجرت يک آلمانی به اطريش و هلند و بلژيک و دانمارک و يا همين ميهن دوم من سوئد، حتا بسيار آسان تر از مهاجرت حتی يک اردبيلی ما به خوزستان و کوچ يک بلوچ ما به کردستان است. همانگونه که مهاجرت يک شهروند هر يک از اين کشور ها به آلمان و يا سويس و بلژيک ... همانند جابجايی وی از يک شهر به شهر ديگر در ميهن خود او است. من هر زمان که به فنلاند مسافرت می کنم، ابدآ اين احساس را پيدا نمی کنم که در خارج از سوئد هستم. در حاليکه زبان اين دو کشور هيچ نزديکی با هم ندارند. ليکن استاندار های رفتاری و فرهنگ اجتماعی و حتا شيوه ی کشورگردانی در اين اروپا به اندازه ای شبيه همديگر هستند که آدمی پس از يکی ـ دو ماه مهاجرت از يکی به ديگری هم کاملا در کشور جديد اينتگره می شود. از اينروی طرحی اقتصادی يا فرهنگی و يا حتا سياسی که در آلمان قابل اجرا بوده و سود دهی هم داشته، حتا با هيچ دگرگونی در آن هم بدون شک در فرانسه و بلژيک و هلند و دانمارک و حتا در کشورهای تازه بيرون آمده از زندان کمونيسم بسان جمهوری چک و مجارستان هم به درستی و با توفيق اجرا شدنی است. بگذريم از اينکه اطريش و سوئد و تا اندازه زيادی هم سوئيس و هلند اساسآ تمام طرحهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سياسی ... آلمان را کپی می کنند. زيرا همانگونه که آوردم اين مردمان، با کمی بالا و پائين همگی انسانهای خردگرا و متمدنی هستند. ليکن در اينکه طرحهای آلمان و سويس و انگليس و پرتقال ... در يمن و جيبوتی و زنگبار و موريتانی و ايران و ازبکستان کارکردی نخواهد داشت، ترديد نبايد داشت. حتا طرحی بسيار پيشرو و انسانمدار و عقلی همچون حقوق پايه ای بشر هم از ديد من همين گونه است. در اين مورد اين را هم بنويسم که بدبختانه ما با هر زبانی تلاش می کنيم که به کمونيست الهی های گرامی خودمان حالی کنيم که طرح هزارو نهصد و هفده روسيه در ايران نه پياده شدنی است و نه اگر پياده شدنی باشد چاره ساز خواهد بود، موفق نمی شويم که نمی شويم. تازه طرحی که در همان گهواره خود (اتحاد شوروی) هم ادرار کرد و برايند آن پس از هفتاد و دو سال، چيزی جز نکبت و فقر وفحشا و پسماندگی نبود و به همان خاطر هم در همانجا که به دنيا آمد بود در آنجا هم به گور سپرده شد.
حقوق بشر، اما کدام بشر؟ حقوق بشر و بويژه حقوق شهروندی در دموکراسی را به کسانی می توان اعطاء کرد که آن مردم در کنار حقوقی که دارند، مسئوليت شهروندی را هم درک کنند و بدان پايبند باشند. در غير اين صورت اين حقوق به هر اندازه که گسترده تر باشد، دهها برابر آن بلای جان خود شده و به دشمن خود تبديل خواهد شد. دادن حقوق شهروندی يک انسان آمريکايی و آلمانی يا هلندی و دانمارکی به يک شهروند پاکستانی و سعودی و سوری و سودانی و مراکشی ... به همين منجر می شود که در هلند سر يک فيلمسازی چون وان گوگ را روز روشن در کشور خود و در مقابل خانه خودش از تن جدا کنند، فرودگاه ها و قطار های زير زمينی را در لندن و مادريد منفجر سازند و هواپيما ها را به وورلد تريد سنتر در نيويورک بکوبند و در دم چهار هزار انسان بی گناه را جزغاله کنند. حتا حال خود غربی ها هم درک کرده اند که بشر فقط يک گونه نيست و يا به هر آن کس که بر دو پای خود ايستاد و سخن گفت نمی توان بشر گفت. همين است که به نسبتی که بر تعداد مهاجرين کشور های اسلامی به غرب افزوده می شود، به همان نسبت هم روز به روز اين حقوق شهروندی در کشور های آزاد غرب محدود تر و محدود تر می شود. و بيچاره مردم مغرب زمين که ناکرده گناه، بايد شاهد از ميان رفتن هر روز بيشتر حقوق و محدود تر شدن آزادی هايشان باشند. سی و پنج سال پيش که من در آلمان بودم، خود شاهد بودم که بسياری حتا درب اتومبيل های خود را هم قفل نمی کردند. ليکن با باز شدن پای آفريقائيان و خاورميانه ای ها، به ويژه امت مسلمان به اين کشور در امواج پناهندگی، حال اوضاع بگونه ای دگرگون گشته است که خود در يک روزنامه ی آلمانی می خواندم که صاحب يک بوتيک در شهر هايدلبرگ هر روزه دوچرخه ی خود را با زنجير از بالای درب مغازه ی خود آويزان می کند. وقتی شهرداری به وی اعتراض می کند که اين کار به چشم انداز شهر آسيب می رساند، آن مرد بيچاره فرياد بر می آورد که : « پس لطفآ به من يک مامور ويژه دهيد که در مدتی که مشغول کار هستم، او بر روی دوچرخه من بنشيند که دزد آنرا مبرد». وقتی به وی توصيه می شود که بايد دوچرخه خود را خوب قفل کند، وی می گويد : « هر قفل و بست و زنجيری هم که بستم فايده نکرد. آنقدر از من دوچرخه دزديده اند که ديگر آنرا صبح ها که می آيم، درست در مقابل ديدگانم می آويزم که حتا لحظه ای هم از برابر ديدگانم دور نباشد» ! و من درست بخاطر می آورم که در همان سی و پنج ـ شش سال پيش که من در همان شهر دانشگاهی بودم، هميشه دستکم سيصد دوچرخه متعلق به دانشجويان در ميدان برابر دانشگاه بی قفل و بست و زنجير رها شده بود و هيچ دوچرخه ای هم در آن روزگار به سرقت نمی رفت. بنا بر اين، طرح اقتصادی، پروژه فرهنگی و حقوق شهروندی و هر چيز ديگری می بايد با ميزان پيشرفت و پسماندگی هر ملتی در آن زمينه ها تناسب داشته باشد، ورنه حتا مترقی ترين و فنی ترين و دقيق ترين طرح ها و پروژه ها هم در فقدان شناخت و فراچشم داشت آن ويژگيهای بومی، نه تنها کارکردی نخواهد داشت، بلکه بر ضد خود نيز تبديل خواهد شد. چنين است دموکراسی و حقوق بشر و حقوق مدنی شهروندی.
سکولاريسم چاره ی کار ما نيست! چنانکه حال در عراق و افغانستان و پاکستان و حتی ايران پيش از انقلاب چنين هست و بود. ما در عراق کنونی ظاهرآ يک حکومت دموکراتيک و سکولار را می بينيم، ليکن در اين حکومت مثلآ آزاد و سکولار، حتی نخست وزير منتخب هم در عمل بدون رخصت چند گـُنده ملا حق هيچ کاری را ندارد. زيرا که آن نخست وزير اصلآ پست خود را هم مديون توصيه ی آن بزرگ عمامه داران است. ضمن اينکه خود نخست وزير اصلآ از قماش خود آن آخوند های مرتجع و سربر است که تنها بجای عمامه، کراوات آويزان کرده. سران بزرگترين احزاب مثلآ سياسی آنهم که خود از مرتجع ترين ملا ها هستند، مانند شيخ عبد العزيز حکيم و ملا مقتدا صدر و دهها ملا و بچه ملای ريز و درشت ديگر که بر کرسی های پارلمان مثلآ سکولار و دموکرات آن کشور تکيه زده اند. يا در بخشی از فلسطين «هنوز استقلال نيافته اما تجزيه شده!» که تمامی مقامات آن « حماس» از خطرناک ترين ملا های سنی هستند که گر چه کراوات زده اند اما مغز هاشان پر از کرم و جيب هاشان پر از مواد منفجره است. اسلام و جامعه ی اسلامی نمی تواند با دموکراسی و سکولاريسم دمساز گردد، زيرا که اين آيين وارون مسيحيّت که در کليات بحث می کند، ادعا دارد که برای از چگونه بيدار شدن و خفتن و بوسه کنار در اتاق خواب گرفته، تا چگونه ناخن گرفتن و توالت رفتن و آب دهان انداختن و سرفه و عطسه زدن مسلمانان هم بقول خودشان، احکام لازم الاجرا دارد. گذشته از اين، مسيحيان خردمند و دموکرات عصر روشنگری و رفرم دينی و انقلاب صنعتی را پشت سر نهاده کجا و مسلمانان هنوز در غسل جنابت وامانده کجا! تازه همان مسيحيّت صد ها بار تلطيف شده و مسيحيان صد ها بار خردگرا تر شده هم کماکان گاهی با جلوگيری از دخالت ارزشهای دينی در نظام سکولار خود مشکل دارند. برای نمونه در باره مسائلی همچون مصرف کاندوم و قرص ضد بارداری برای جلوگيری از حاملگی، سقط جنين، مسئله ی همجنسگرايی، شبيه سازی، پيوند اعضا، کودکان خارج از ازدواج و حتا در پاره ای از کشور ها، اصلآ در مورد همزی بودن زن و مردی بدون ازدواج و، و ، و از ياد مبريم که همين دهسال پيش تصويب « لايحه ی اعطای حق سقط جنين به زنان» در پارلمان بلژيک، چه جنجالی در آن کشور بپا کرد. تا آن اندازه که پادشاه کشور بلژيک چهل و هشت ساعت از مقام خود استعفا داد، تا مجبور نباشد که بعنوان يک کاتوليک مؤمن، بر خلاف دستورات دينی خود، زير مصوبه ی حق سقط جنين پارلمان را دستينه کند. سر انجام هم اين مصوبه وسيله ی نايب السلطنه ی چهل و هشت ساعته وی توشيح گرديده و شکل قانون به خود گرفت. آنگاه بسياری از هم ميهنان بزرگوار ما خيال می کنند با اين نفوذ کلامی که همچنان برخی از ملا ها در ميان مردم نگونبخت و غافل ما دارند، می شود که با سکولاريسم نوع آلمانی و هلندی و دانمارکی و نروژی در ايران هم قوانين مدنی را از دخالت های هجو و ويرانگر مذهب شيعه ی دارای فقه مصون نگاهداشت. فقهی که از ديد ملا ها قوانين الهی است، برای حتا ريز ترين امور خصوصی هم حکم دارد و رعايت نکردن آن هم مجازات تازيانه و قطع اعضا و حتا سنگسار در پی دارد. لطفآ بی ژرف انديشی آنچه را که نوشتم يک سره رد نکنيد که من اينها را با توجه به اوضاع فرهنگی پسمانده ی خودمان و مشاهده ی هزاران هزار شاهد زنده آوردم. اصلآ چه شاهدی معتبر تر و روشن تر که در ميان ما همچنان گفته های هجو و کودکانه ی ملا هايی بسان منتظری و صانعی و موسوی اردبيلی و آيت الله بهجت و حجت الاسلام حجت ... تعيين کننده است نه انديشه ها و سخنان بزرگترين روشنفکران و فيلسوفان. آنهم حتا در ميان حتا مثلآ بخش اليت جامعه ما. بنگريد که بر سر اين سخن بسيار ساده تر از سخن حتا يک کودک دهساله ی منتظری که گفته است « بهايی ها هم در ميهن خود حق زندگی دارند !!!»، چه تبليغات بزرگی را براه انداخته اند، آنهم کسانی که خود را مثلآ نخبگان اين مردم بدبخت می نامند. وقتی علی رضا نوری زاده ، عليرضا خان ميبدی، مسعود بهنود مثلآ هر سه بزرگ روزنامه نگار!، سازگارا و گنجی همچنان رفيق شفيق ملا ها ، جبهه ملی چی ها، ملی مذهبچی ها و حتا اعضای حزب بسيار ايران دوست و خوشنام توده! و هم چنين بسياری از از اساتيد دانشگاههای خارج از کشور که خود را ناسلامتی روشنفکر هم می دانند، هر يک با اقامت و تحصيل بعضآ حتا سه دهه ی در غرب هم با يک من فکل و کراوات همچنان از« ملای ناز و ملای خشن سخن» می گويند، آنگاه بيانديشيد که افکار فلان کشاورز شهر نديده ی زندانی در يک گوشه ايران کوهستانی و فاقد وسائل مدرن ارتباطی و جاده ديگر چگونه است! چگونه می توان که با سکولاريسم بدين نرمی، در کشور هايی که دستکم سه چهارم از جمعيّت آن ملا و ملا صفت هستند، از دخالت های مخرب و زيانبار دينی در امر قانوگذاری جلوگيری کرد. وقتی پنجاه و يک در صد از مردم کشوری عده ای ملا و ملا صفت را با رای خود روانه ی مجلس می سازند، که اين امر هم عين دموکراسی است، چگونه می توان از دخالت دين حتا در کوچکترين کار های دولت هم جلوگيری کرد، چه رسد به حکومت. چنانچه فرهنگ يک ملتی دينی و پسمانده باشد ، بدون هيچ شکی، دموکراسی در آن فقط دخالت دين در دولت را به همراه خواهد آورد، ولو اينکه نام حکومتش سکولار باشد. مانند الجزاير تا پيش از کودتای عبدالعزيز بوتفليقه و چند بار انتخابات آزاد سودان و برآمدن همين حماس در فلسطين از انتخابات آزاد و عراق و افغانستان و حتا تا اندازه زيادی پاکستان. بنابر
اين برای مصون ماندن سياست و دولت از آسيب های باوری، آنهم آسيب های
باور انديشه کش و تمدن ستيزی چون اسلام که فقط هم نکبت و نا
امنی و بدنامی به همراه می آورد، بايد به دنبال ابزار های ديگری رفت که در
سکولاريسم
و دموکراسی غربی وجود ندارد. و اين بحثی است که من در نوشته ی ديگری آنرا باز
خواهم کرد. برای پايان اين بخش تنها اينرا بياورم که مادام که روحانی بودن و
کسوت آخوندی در ايران به عنوان يک حرفه به رسميّت شناخته شود، رهايی ما از ننگ
و جهل و پسماندگی امری محال است و محال است و محال است! همين/ امير سپهر خرافه گرايی های شيک در سياست امروز ما اين روز ها اين واژگان مرکب « خرد گرا» و « خردگرايی» را زياد می شنويم و می خوانيم. معمولآ هم کسانی خود را خرد گرا می نامند که در ستيز با آن دسته از کار ها و انديشه هايی هستند که عقل سالم (عقل آزاد از زندان مذهب) و دانش و منطق، آنها را مردود می شناسند. بسان « باور به عالم غيب» و « نزول وحی » و « اسپرم مقدس» و « امداد های غيبی» و « معاد» و « ظهور امام زمان» و باور های ديگری از اين دست. يکی از بزرگترين اتهاماتی هم که اين گروه خردگرا به جمهوری اسلامی وارد می کنند، اتهام « خرافه گستری» است. اتهامی که البته کاملآ هم بجا است. زيرا که مستند بر صد ها مدرک زنده است که ما هر روزه شاهد بازتاب آن در تمامی رسانه ها هستيم. مانند جاده برای امام زمان کشيدن، سقاخانه سازی، امام زاده سازی، نماز و دعای نزول باران خواندن، سيد و سادات سازی، صندلی خالی برای امام زمان در جلسات هيئت دولت نهادن، هاله ی نور در سازمان ملل ديدن و چلوکباب و نامه در چاه جمکران ريختن و صد ها کار خرافی و ابلهانه ی ديگری مانند اينها. رويکرد به خردگرايی از پس اينهمه سال خرد ستيزی و انديشه سوزی در ميان ما، البته که رخدادی بسيار فرخنده و سازنده است، ليکن آنچه مايه تاسف است اين که، اين خرد گرايی نوين در بيشترين بخش خود، يک خردگرايی ريشه ای و راستين نيست. بويژه در بخش سياسی آن. يعنی بيشترين اين«خود خرد گرا انگاران» که اساسآ هم بزرگترين دليل دشمنی شان با رژيم اسلامی، ويران کردن مبانی انديشه های متکی بر دانش و منطق است، خود نيز در نهايت انسانهايی باورمند به افکاری خرافی و کاملآ غير منطقی هستند. انديشه هايی که گر چه در شکل ظاهری خيلی شيک تر به نظر می رسند، ليکن در باطن، هيچ تفاوتی با همان افکار ماليخوليايی ندارند که پايوران جمهوری اسلامی سی سال است که گسترش آنها را وجهه ی همت خود قرار داده اند. رژيم از امداد های غيبی و ظهور امام زمان و قتل عام کفار بوسيله وی و آوردن مثلآ عدل از راه اين جنايات دهشتناک سخن می گويد، در اين سوی هم همه در انتظار ظهور سوشيانس (سودرسان، دانا در مزد يسنا) و يا پيدا شدن کاوه آهنگر و بابک خرمدين و مازيار... و گوشمالی دادن اين اوباش حکومتی بوسيله ی آن چهره های نيست در جهان هستند. جمهوری اسلامی بار گناه هر بی کفايتی و ويرانگری و پسماندگی و بی آبرويی خود را بر دوش دولت های پيشرفته و نيرومند يا بقول خودش، «قدرت های استکباری»، يعنی باز بقول خودش، صهيونيزم! «Zionism» و آمريکا و ديگر قدرت ها می افکند، و در اين سوی هم مثلآ خردگرايان ما، مسئوليت همه ی ملابازی ها و ايراتسوزی ها و نادانی ها و بلايی هايی که خود بر سر خود آوردند را به حساب جيمی کارتر و کنفرانس گوادالوپ و اعراب و انگليس و روس و فرانسه... واريز می کنند. آنان که خود را خردگرا می انگارند، بايد اين نکته را دانسته و بدان پايبند باشند که نخستين و بزرگترين نشان خردگرايی و خردمندی، « انسان باوری» يا خودباوری است. يعنی اينکه من انسان هستم که بايد مهار سرنوشت خود را به دست گيرم و خود را به سعادت و نيکبختی رسانم، نه مشتی موجودات مجهول و اساطيری و يا عده ای انسان مرده و بگور سپرده شده. مسئول اول و آخر هر بلايی هم که بر سرم می آيد، تنها و فقط خودم هستم. که اين « خودم » هم در مقايسی گسترده تر همان « خود ملت» است. البته که هميشه نيرو ها و عواملی در بيرون وجود دارند که در راستای تآمين منافع خود، پيوسته می خواهند از ما سوء استفاده کنند. ليکن اين طبيعت سياست است. اينرا می گويند پولتيک، نه اينکه ما بدان نام عوضی توطئه را داده ايم. ميدان سياست که دير و صومعه و کليسا و مدرسه ی اخلاق نيست. سياست و آيين کشورداری در جهان امروز يعنی بدنبال تأمين منافع کشور و مردم خود بودن، حتا به بهای چيزی از ديگران کندن و بردن و يا منافع ديگر ملتها را به مخاطره افکندن. اين هم امری است که حال همه ی دولتها و ملتها انجام می دهند و همه هم آنرا به عنوان اصول سياست به رسميّت شناخته اند. هيچ ملت خردمند و با فرهنگی هم از اين بابت، نه خود را قربانی توطئه می انگارد و نه ديگر دولتها را به توطئه گری عليه خود متهم می سازد. پس در اين ميدان رقابت ها و سياست بازی ها، اين خود ما هستيم که با هشياری و خردمندی نبايد هرگز ابزار اجرای سياست های ديگر دولتها بشويم و کاری خلاف منافع خود و ميهنمان انجام دهيم. و اگر شديم، بپذيريم که ما خانه خراب نادانی خويش شديم و نه قربانی توطئه ی ديگران. با چنين واقع بينی و خردمندی هم به دنبال از بين بردن زمينه های داخلی مشکلات خود باشيم تا ديگر به خود آسيب نرسانيم. کسانی که يکريز از « خيانت» و « توطئه» و « دسيسه» و « طرح شوم» و «کودتا» ... دم می زنند، اگر تنها يکبار، و فقط يکبار درست و ژرف و خردمندانه بيانديشند که چرا و چگونه است که اين همه خيانت و دسيسه و طرح شوم و توطئه پشت توطئه فقط و فقط برای ما چيده می شود و هميشه هم اين طرحهای شوم و توطئه ها در ميهن ما با موفقيتی درخشان ببار می نشيند، آنگاه به اين برايند منطق گرايانه خواهند رسيد، که مشکل در خود و در درون ما است نه در نزد عوامل بيرونی. اصلآ آنچه گذشته است را فعلآ به کناری نهيم و از امروز سخن گوييم. آنانکه پايوران جمهوری اسلامی را مسئول تمامی اين ننگ ها و خفت ها و جنايات معرفی می کنند از ديد من اگر خائن نباشند، با پوزش فراوان، از نادان ترين مردمان روی زمين هستند. زيرا وقتی مشتی بی سر و پا و گدا و بی خانواده و چاقوکش و شمع فروش و روضه خوان و بار فروش ميدان به رهبريت و وزارت و وکالت و فرماندهی و رياست و صدارت رسند، کاملآ قابل پيش بينی و روشن است که همين اعمال ننگين و شرم آور و دزدی ها و جنايات را مرتکب می شوند. چنانچه کسانی انتظاری جز اين از اين سفلگان و لمپن های بی هويّت داشته باشند، جای بسی شگفتی است. حتا اينکه چرا نظامی بدين مسخرگی و بی فرهنگی و بی کفايتی توانسته که سی سال در ايران دوام آورد هم هيچ جای شگفتی ندارد. اگر خوب به موضع گيری ها و شخصيّت و سخنان و شعار های مثلآ نخبگان سياسی و روشنفکران ما توجه داشته باشيد، خواهيد ديد که دوام جمهوری اسلامی هم طبيعی ترين محصول کين ورزی و نادانی چنين نخبگان سياسی پخمه و روشنفکران بی فکری است که ما داريم. از آنجا که من اين مسئله را در اندازه ی شکيبايی يک متن در نوشته ای « پاينده باد جمهوری اسلامی، اين است شعار اپوزيسيون » به شکل جداگانه شکافته ام، ديگر در اينجا در اين مورد بيشتر توضيح نمی دهم. همين اندازه می نويسم که من نه تنها به اين جمله ی مشهور که :« هر ملتی شايسته ی همان حکومتی است که بر وی حکومت می کند » سخت باور دارم، بلکه خود نيز اين جمله ی موازی را می سازم که : « هر اپوزيسيونی که نتواند
پس از سی سال هم به حکومت مشتی لمپن بی سر و پا و چاقوکش غيرسياسی در ميهن خود
پايان دهد، بی گمان خود بايد دستکم دو برابر آن نظام مسخره تر و بی سر و پا تر و
لمپن تر باشد»، البته با پوزش. همين ! / امير سپهر « پاينده باد جمهوری اسلامی!» اين است چکيده ی کردار اپوزيسيون نزديک به سی سال است که همه جا صحبت از فردای درخشان ايران است. موضوع سخن همه ی مطبوعات خارج از کشوری و تلويزيونها «پنجاه و چهار کانال» و راديو های فارسی زبان خارج از کشور (حدود چهارصد راديوی اف ام و هشت راديوی بر روی موج کوتاه و دههاراديوی اينترنتی) و صد ها هزار وبسايت و وبلاگ و ايميل و فايل و فيلم های يوتوب و گوگل... هم که بر سر آزادی ايران است اين همه در حالی است که، ما نه يک دولت در تبعيد داريم که دستکم مورد تآييد ده در صد از مردم باشد، دولتی که در صورت فرضی سقوط اين نظام، زمام امور کشور را به دست گيرد، نه نيروی نظامی داريم، نيرويی وفادار به مردم و حاضريراق که بتواند پس از فروپاشی اين نظام از خلاء قدرت جلوگيری کند، يعنی نگذارد که کشور دستخوش آشوب و هرج و مرج و جنگ داخلی و تجزيه گردد و نه حتا يک شبه اپوزيسيون نيم بند. يعنی يک گروه متشکل و سازمان يافته دستکم از صد نفر که بر مردم آشکار کند اصلآ برنامه و رهبر آن چيست و کيست، و به صورت تئوريک هم که شده به ملت بگويد که با چه ابزار هايی و از چه راه هايی می خواهد اين نظام را بر اندازد. مهم تر از اينها، بگويد اصلآ پس از سرنگونی اين رژيم چگونه می خواهد کشور را اداره کند. به کدامين نياز های مردم می خواهد جامه عمل بپوشاند و در درازای چه زمانی؟ تا مردم بتوانند به فردايی بهتر اميدوار شده و قوت قلبی پيدا کنند و به ميدان آيند. حال با چشم پوشی از فقدان اين الزامات پايه ای برای مبارزه ای منطقی و هدفمند که بی وجود آنها اصلآ سخن از مبارزه هم ياوه گويی است، فاجعه ی بزرگ اينجا است که تمامی اين گروهها و افرادی که شبانه روز از آزادی و دموکراسی و مدارا و تساهل و حقوق بشر و سکولاريسم و امنيّت و رفاه و تقسيم نقل و نبات داد سخن می دهند، بيست و نه سال است که خودشان هم با خودشان نتوانسته اند به توافق و همدلی رسند. به بيانی روشن تر، يعنی همين کسان که ادعا دارند می خواهند برای هفتاد و اندی ميليون دموکراسی و مدارا و آرامش آورند، دستکم بيست و پنج سال است که خود بر سر و کله ی هم ديگر می کوبند. اين مناديان دموکراسی و آزادی، به يکدگر اتهام خيانت می زنند، برای همديگر پرونده سازی می کنند (حتا پرونده ناموسی)، همديگر را به نوکری برای بيگانگان متهم می کنند، جز خود و گروه خود، افراد و گروههای ديگر را لمپن و خائن و بيسواد می خواند، يکديگر را به شاه الهی و مصدق الهی و رجوی الهی و حکمت الهی و استالين الهی و انواع و اقسام ديگر الهی ها متهم می کنند... و خلاصه کار تخريب يکدکر را به جايی رسانده اند که ديگر اصلآ هيچ شرف و آبرو و اعتباری برای خود در نزد ايرانيان و جهانيان باقی نگذارده اند. همه ی اين جنگ و دعواها و آبروريزی ها هم بر سر نظام آتی است. بر سر همان نظام «نيست در جهان » که در حال حاظر وجود ندارد و دستيابی بدان هم با اين وضع شرم آور اصلآ حتا در يکصد سال آتی هم ناممکن به نظر می رسد. و هزار آفرين که اين آزادی خواهان ما در اثر مسئوليّت شناسی و روح همکاری فوق العاده ای هم که داشته اند، حال ملت ايران را هم پس از دستکم بيست و شش سده زندگی مسالمت آميز در کنار همديگر، به ملت های ايران بدل ساخته اند. اکنون هر هفته هم که در يکی از شهر های اروپايی و يا آمريکايی نشست ملت ها و مليّت های ايران! برگزار می کنند. عده ای هم که از جمهوری فدراتيو و حکومت کنفدراتيو و ممالک خودمختار و کشور های ايران! و جمهوری مشروطه و جمهوری دموکراتيک و جمهوری سوسياليستی و جمهوری خلقی و جمهوری دموکراتيک اسلامی ... سخن می گويند. گروههای ميکروسکوپی به ناگهان از اين مرداب متعفن اپوزيسيون روييده ای هم که اصلآ پا را از اين هم فراتر نهاده و کار را يکسره کرده اند. يعنی حال مدتی است که در هر شهر غربی چند جيره خوار اجنبی نشسته اند و از سوی "ملت های ايران"! خواهان ايجاد ده ـ پانزده مينی جمهوری و قاضی نشين و شيخ نشين و مرشد نشين و خليفه نشين و ايلباشی نشين در ايران هستند. از جمهوری های کردستان و عربستان و بلوچستان و خراسان بگيريد تا جمهوری های آذربايجان و گيلان و مازندران و لرستان، و حتا جمهوری های لارستان و سمنان و ممقان و پيله کران و قوچان و اردکان و ارسباران. چند فرقه هم که بی توجه به اين سخنان، برای خود کارل مارکسی دارند و يا ولی فقيه و ماه تابانی. بی توجه به خواست مردم و اوضاع جهان هم که همچنان در فکر جايگزين ساختن يک نظام ولايی چپ استالينيستی و يا اسلاميستی ديگر بجای اين نظام شترگاوپلنگ «ايدئولژيک استالينيست اسلاميست کمونيست کارگری اسلامی» کنونی هستند. پر پيدا است که اين فرقه ها هم که جز مؤمنان چشم و گوش بسته ی خود، اصلآ نمی خواهند که سر به تن ديگر جهانيان باشد، چه رسد به ديگر ايرانيان چند توده ای همچنان وفادار مانده به ولايت فقيه و ميراث امام راحل مانند فريبرز رئيس دانا و ناصر زرافشان و محمدعلی عمويی هم تا ديدند گروهی دانشجو بنام ايرانی برای پدافند از شرف ملی و ميهن و مردم هستی باخته ی خود بپا خاستند، فورآ آن را با شمشير ذوالفقار نورالدين کيانوری اسلام آورده دو شقه کردند، تا مبادا ننگ ملی گرايی و ايران دوستی و حتا ايرانی بودن وارد کارنامه درخشان چپ ايران گردد و انديشه پيروز و در حال اوج انترناسيونال سوسياليسم به خطر افتد. فورآ هم با دادن نام "دانشجويان چپ" بديشان، به فکر استقرار يک حکومت آبرومند و موفق و ثروتمند و دموکراتيک کمونيستی! همانند آلبانی و رومانی و بلغارستان و ملداوی و کره شمالی و کوبا و اتحاد شوروی ... در ايران افتادند مضحک تر از همه ی اينها هم اينکه تمامی اين افراد و مينی جريانها و ميکرو گروهها هم که به شدت خواهان تغييرات بنيادين در ايران بوده و خواستار آزادی و دموکراسی و سکولاريسم و اجرای حقوق بشر هستند، نه حمله ی نظامی می خواهند، نه تحريم، نه انقلاب و نه حتا شکستن چند شيشه برای آزادی ايران. تشت اصلاح طلبی هم که ديگر از بام افتاده است و طرح رفراندوم دکتر ناصر زرافشان توده ای و دکتر سازگارای پاسدار و حجت الاسلام شيخ محمد ملکی هم که اصلآ از شکم مادر مرده به دنيا آمد. حاصل اينکه، در حاليکه اين ابر سياسی ها که اصلآ ديگر هيچ چيزی در دست ندارند، حتا همان اصلاح طلبی دروغين را، در عين حال هم مرتبآ « آزادی در آستانه درب ايستاده » را به مردم وعده می دهند. اين انديشمندان بزرگ اما هيچ سخنی از اين به ميان نمی آورند و مردم را روشن نمی سازند که قرار است از کدام سياره ناشناخته ای عده ای بر روی زمين بيايند و در ايران تحول بوجود آورند و ما را به آزادی و نيکبختی رسانند، و با چه وسايلی و از کدام راهها! براستی که با اين مخالفان عاقل و فرزانه ای که جمهوری اسلامی دارد، بايد به تک تک پايوران آن رژيم شکوهمند و هميشه پيروز شادباش گفت. زيرا چکيده ی تمامی سخنان تکراری و مهوع سی ساله اينان همين چند جمله است : « انقلاب که بد است، اصلاح طلبی که شکست خورده، ما که نمی توانيم، شما هم که همگی خائن هستيد، تحريم بد است، ما حمله ی نظامی هم نمی خواهيم، آمريکا هم نبايد در امور داخلی ما دخالت کند و رضا پهلوی هم که اخی است»! آيا از اينهمه صغرا و کبرا
چيدن و چپ و راست زدن و مردم را گيج کردن، چيزی جز همين يک جمله به بيرون می
تراود که « پاينده باد جمهوری اسلامی» و آيا بهتر نيست که به اصطلاح
اين اپوزيسيون،
همين جمله ی کوتاه و بسيار روشن را با وجدان و شرافت اخلاقی به شعار اصلی و
محوری خود مبدل سازد. همچنانکه در تمامی اين سالها، در عمل هم درست در راستای
تحقق و تداوم همين يک شعار هم عمل کرده است. سوگند به راستی که اين خل و چل ها
که نام نخبگان سياسی و يا روشنفکر را هم با خود به يک می کشند، عدم شان به ز
وجودشان است.همين / امير سپهر مدال «گوربه گور» بلورين نسل گورخرهای
ايراني در معرض انقراض است
ايران ـ اسلام
5 چگونه شير يابو و ايرانی موالی شد تا پيش از انقلاب اگر حتا يک مأمور دولت هم که در جايی واژه ی توهين آميزی به خانمی می گفت، نه تنها صدای اعتراض از ده جا بلند می شد، بلکه ای بسا که آن مأمور اصلآ بخاطر اين بی تربيتی و زور گويی، کتک مفصلی هم از رهگذران نوش جان می کرد... اينک اما اوضاع بگونه ای دگرگون گشته که چند چاقوکش بی معرفت و شرف، خانم ايرانی محترمی را در برابر صد ها و در مواردی حتا هزاران ايرانی آماج مستهجن ترين ناسزا ها قرار داه و حتا به باد کتک می گيرند، ليکن حتا يکی هم زان ميان به اعتراض و واکنشی بر نمی خيزد...
جوانان پر غرور ايران را
در کوی و برزن تازيانه می زنند، اما
ديگر ايرانيان شريف همه کيپ تا کيپ به تماشا ايستاده هيچ نمی
گويند.
وقتی
هم که قرار است چند جگر گوشه اين ملت را به دار آويزند،
اين مردم مسخ و تهی شده از غرور و شهامت، پاکت تخمه در
دست، از ساعتها پيش در آن قتلگاه جای مناسبی می گيرند که مبادا صحنه هايی بديع
و چشم نواز از آن «رقص بر سر دار» تن پاره هايشان را از
دست بدهند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اصلآ مگر اينها دلال محبت
نيستند که عده ای انسان بی وجود و شعارپرداز بزدل، اين ميان به تريج قبايشان بر
خورده؟ مگر ديوسی شاخ و دم دارد! وقتی حتا شاهچراغی، نماينده ی ولی فقيه
هم در دبی رسمآ و بی رودربايستی از باند های قاچاق دختران معصوم ايران باج
بگيرد، پس ما اينها را چه بناميم ؟ والا مقامان بی ناموس، يا
عاليجنابان جاکش و يا اينکه حضرات خانم بيار؟! آن پهلوان پنبه ها که از زيادی ادب و غرور و شخصيّت و شرف و ايرانيت و اخلاق اينگونه پستان به تنور می چسبانند و از بی ادبی برآشفته می شوند، اگر ذره ای غيرت راستين و يک ميلی متر رگ ايرانی در تن خود دارند، بی زحمت ابتدا کوشش کنند که اين نظام ددمنش و بی آبروی«ملاشاهی» را بزير کشند و سپس بروند و دختران نگونبخت ميهنشان را از زير يابو های عربی بيرون کشند که اينک در دنيا ديگر حتا يک مثقال آبرو هم برای ايرانی باقی نمانده است، نه اينکه همچنان هم برای ما از کرامات اين شيوخ پست و کثيف و ضد ايرانی داد سخن دهند که ما را در جهان سکه ی يک پول کرده اند. فولادوند بدبخت علی رغم تمامی
آن شور و شری که داشت
در نهايت انسانی ساده بود که بالا و پائينش يکی بود و از
روی سوز جگر
هم به اين اوباش فحش می داد. وجدان خود را به داوری گيريد و آنگاه از خود بپرسيد
آيا مستهجن تر از اين
ناسزايی وجود دارد که کسی برای جوان از دست دادگان و پدران
و مادرانی که جگرگوشگان شان بوسيله ی اين اوباش فاحشه و
يا پامنقلی شده اند،
همچنان از نيکی های اين انگلها و طفيلی ها سخن گويد! (در اين باره همين بس که بنويسم، بنگريد که چه کردند اين ايرانيان شريف با آن پادشاه بزرگ و اهورايی بيمار و رنجور خود، و به کجا ها رساندند شوکت آن انيرانی پليد دشمن پادشاهشان را. پادشاهی که اسآسآ آبرو و شرف و نيکنامی خود آن ملت بود و ضحاکی که در حقيقت دشمن خونی ايران و هر چه ايرانی بود، نه اينکه فقط دشمن پادشاه باشد! آنهم تنها و تنها به دليل کمی دلگير بودن از اوضاع سياسی و دلخوری از پادشاه خويش. و اکنون که آن «آتش خود افروخته» شعله ور تر گشته و در حال سوزاندن هستی خود و ميهنشان است، نشسته اند و بر سر زنان، اين و آن را نفرين می کنند. بدانسان که گويی اصلآ خود در آن نابخردی و«پدرکشی» و «آشيان سوزی» هيچ سهمی نداشتند، و از اين قرار هم، هيچ مسئوليتی متوجه هيچ ايرانی نيست.) چه زيبا خواهد بود که ما در داوری های خود، پيوسته اين فروزه اخلاقی را فراچشم داشته باشيم که همانگونه که ما خود انسانی هايی صد در صد پاک و نيک سرشت نيستيم، ديگران نيز چون مايند، هيچ چيز و هيچ کس هم در اين« جهان نسبيت ها» خوب و يا بد مطلق نيست. بويژه خوبیها و بدی های آدميان. و بدانيم که ممکن است ميان«خوش آمد و بد آمد ما ازکسی»، با « خوبی ها و بدی های ها او» اصلآ هيچ پيوندی وجود نداشته نباشد. همانگونه که حتا هنجار های رفتار شخصی آدميان هم هيچ پيوندی با مهارت های آنان ندارد. يک پزشک بزرگ و نامور، پزشکی بزرگ و نامور است، ولو که تمامی مردم دنيا هم او را هيچ دوست نداشته باشند. همانگونه که يک انسان بی مايه، بی مايه است، حتا اگر هزاران نفر هم او را پرستش کنند.از اينروی، سوار شدن بر قطار احساسات و نفرت در ايستگاه داوری، بی ترديد ما را به شهری خواهد برد که در آن، تنها ظلم و بيدادگری است که حکومت می کند، و چنانچه هر چه زود تر با سريع ترين وسيله که نامش« نقد و جبران » است از آن سرزمين باز نگرديم، بی شک گلوی خودمان نيز در آنجا بريده خواهد شد. (بنگريد سرانجام شوم و خفتبار آنانی را که فقط از سر کين پهلوی دوم، حتا برای آشکار ترين دروغ ها و پست ترين تهمت های خمينی برای تخريب آن پادشاه هم هورا کشيدند! اين پرانتز ها که من گهگاه در ميان نوشته های خود باز می کنم، برخلاف گفته ی کسانی که اخلاق و جرأت نقد از خود را ندارند، ماندن در گذشته ها نيست، بلکه بيان راستی های تاريخ در جريان است که دارد ريشه ی ما را می سوزاند. مادام هم که انقلابيّون کر و کور ديروز مسئوليت خطا های ايران بر باده خود را به روشنی نپذيرفته اند، چنانچه ما روزی صد بار هم که اين راستی های تاريخی را تکرار کنيم، باز هم کم کاری کرده ايم.) در اين مبحث، دو چيز ديگر هم نانوشته نماند که آنها نيز بسيار شايسته ژرفنگری هستند، يکم اينکه، عدم علاقه ی ما به فردی، هرگز به معنای بدی آن انسان نيست، شايد که مشکل در و ما و پيمانه های اندازه گيری ما باشد. بسياری از ايرانيان با شکوه و گلايه از کارفرما و همکاران خود، مرتبآ کار خود را تغيير می دهند، بی اينکه بيانديشند که ای بسا مشکل در خود آنان باشد که به هر جای نو ی هم که می روند، آن«مشکل در خود» را هم با خود بدانجا می برند. چنين است احوال هميشه شاکيانی که مرتب دوست عوض می کنند. و آن ديگر نکته شايان ژرفنگری اينکه، هستند چه بسيار انسانهانی که وجودشان برای جهان و ميهن خود بسيار سودمند است، ليکن همان بزرگانی که ای بسا بشريت وامدار آنان است، در همسری و دوستی و يا همسايگی، هيچ آدمهای خوبی نيستند. همانگونه که چه بسيارند انسانهايی گمنام و حتا بی سواد که در دوستی و پيمانداری و همسری، بهترين آدميان روی زمين هستند. کوته اينکه، هر پديده ای را بايد با پيمانه ها و معيار های سنجشی ويژه ی خود آن پديده اندازه گرفت، نه با اين معيار که، چون من آنرا دوست می دارم، بهترين است، و از آنجا که مورد پسند من نيست، پس وجود آن برای همه ی بشريت بد و ناسالم است. اين «قاعد داوری» در مورد انسان البته بسی بزرگ تر و مهم تر از داوری در مورد پديده ها است. برای هر چه روشن تر نمودن آنچه تا بدينجای چامه آوردم، اين خاطره ی روزگار خوش ايران و ايرانی را به شکل مضمونی می آورم که روزی زنده ياد مهدی اخوان ثالت، آن رند بزرگ خراسانی در آمفی تئاتر دانشگاه تهران می گفت:« پاره ای يکريز به من ايراد می گيرند که، چرا گيسوان خود را اينچنين بلند و افشان کرده ام. من به آنها پاسخ می دهم ای گراميان! شما از من شعر خوب طلب کنيد و چنانچه در آثارم کژی و کاستی ديديد، آنها را به باد نقد گيريد. نه اينرا که چرا من سالها است که تاب ديدن حتا شکل و شمايل يک سرتراش را هم ندارم. بس کنيد اين جفنگ را ديگر، شما را با زلف و کاکل بيچاره ی من چه کار آخر!»
من و فولادوند از آنجا که من در زمينه ی رفتاری به گونه ی گوهری هيچ سنخيتی با فرود فولادوند نداشتم و ندارم، تبعآ نمی توانستم که با وی ميانه ی خوشی داشته باشم. بگونه ای که اگر حتا هم امروز هم دوباره به صحنه ی روشنگری بازگردد، مادام که همان رفتار را داشته باشد، باز هم نخواهم توانست که به او نزديک شوم. ليکن اين ويژگيهای متفاوت من و او، هرگز برای من دليل نمی شود که تمام خدمات و کوشش ها و جانفشانيهای آن مرد را ناديده انگارم. البته همانگونه که آوردم، من اهل غلو و مرده پرستی سنتی ايرانی هم نيستم که از او يک بت بسازم، بويژه حال که شوربختانه وی سرنوشتی نامعلوم دارد. تنها کوشش من در اين نوشته پاسخ به ندای وجدان است، و حس مسئوليت. اين « ندا از درون» که من بايد در حد بضاعت خود در باره ی او بنويسم. آنهم با راستی و با فراداشت وجدان و دادگری و اخلاق. زيرا شوربختانه بيش از نود در صد از آنچه که تاکنون در باره ی اين مرد گفته و نوشته شده، يا بسيار مغرضانه و از سر کين بوده و يا از روی شيفتگی و شيدايی. عده ای رسانه دار هم که البته بسان هميشه اين ميان برای جذابيت برنامه های خود و تآمين منافع پست و زودگذر فردی شان از اين امر استفاده ابزاری می کنند. همانهايی که تا آن مرد آزاد بود و چون رعد بر عليه اوباش اشغالگر ميهن خود همان رسانه داران سفله می غريد، هرگز به او تريبون ندادند. نه تنها اين، که اصلآ تمام مدت، آن مرد را با صفاتی رزيلانه چون فحاش و بد دهان و اهانت گر و لمپن ووو کوبيدند. چه که مبادا بيضه داران اسلام سربر از آنان آزرده شوند و ديگر از دادن آگهی فروش ترشی ليته و سنجد و فرش و پسته و سماق و سرکه ی وردا به ايشان سر باز زنند. من خود از کسانی بودم که از فرود فولادوند ناسزاهای بسياری را شنيدم، آنهم بی اينکه کوچکترين بی احترامی در حق او کرده و يا اصلآ او را از نزديک شناخته باشم. اين بی مهری های او اما تنها در مورد من نبود. نيک می دانم که وی با آن خلق و خوی احساساتی و مزاج آتشينی که داشت، حتا بسياری از شفيق ترين ياران و دوستداران و نزديکان خود را نيز از خود دل آزرده ساخت و دور کرد. ليکن من هيچگاه از گل بالا تر به او نگفتم. نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر کار بزرگ و تاريخی که انجام می داد. من اهل شعار نيستم، پس از کنار گذاردن کار سياسی هم شرافتآ ديگر حتا ديناری هم برای درود ها و بارک الله و آفرين ها ارزش قائل نيستم که بخواهم از کسی دلبری کنم. بنا بر اين، از سر راستی می نويسم که من هرگز و هيچگاه منافع کشورم را فدای منافع پست خود نکردم. آنهم به خاطر وجدان و باور شخصی خودم، نه برای نمره بيست و آفرين گرفتن از کسی. من اگر پاسخ نگفتم، اگر او را نکوبيدم و به او حسودی نکردم ... همه بخاطر ايران و خودم بود که آن خاک ناسپاس را می پرستم. مهم تر از همه هم، امروز که ديگر سرنوشت او روشن نيست، وجدانم مرا شماتت و توبيخ نمی کند. فولادوند، آنگونه که من او را از برنامه های تلويزيونی اش شناختم، انسانی بود احساساتی که بسيار زود تحت تأثير قرار می گرفت. واکنش های بسيار تند و کودکانه ای هم داشت. بگونه ای که وقتی از کوره در می رفت، ديگر حتا چشمان خود را هم می بست. کافی بود که کسی به وی توهين کوچکی روا دارد، همين باعث می گرديد که او بکلی زمان و مکان و موقعيتی را که داشت و حتا سن و سال خود را هم بکلی از ياد برد. او آنگونه پر حرارت و جسورانه به ميدان جدل کلامی وارد می شد که، پنداری پسری تازه ريش است که تمام وجودش انباشته از غرور نوجوانی است، و می خواهد در حضور دختری جوان، روی نوجوان ديگری را کم کند. و دردا و دريغا که همين خلق و خوی آتشين او هم سبب گرديد که وی گرفتار چنگ ضحاکيان خونخوار گرديده و ای بس حتا جان گرامی خود را هم بر سر سرسختی و آن روحيه ی لجوجانه خود نهد. اينها اما به خود او مربوط می شد. فولادوند يک روشنگر بود. اين پرخاشگری هم ويژه ی فولادوند نبود و نيست.
زشت آوری در ادبيات مگر ناسزايی چون «غر خواهر» يعنی خواهر کـ... يا قصه ی کدو(داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند) و بيش از صدبار بار واژگان ذکر و کـ... و کـُــنده و اصلآ ... را آوردن، چيزی از جايگاه رفيع مولانا می کاهد که مؤدب ترين آنها اين گونه ابيات است : در ذکر کردی کدو را آن
عجوز تا رود نیم ذکر وقت ســــپوز يا «عارفنامه» سراپا مستهجن شازده ايرج ميرزا. همينطور اين ليچار نويسی بی همانندش برای خالی کردن خشم خود بر سر قربانيان آيين سربری اسلام که البته بعد ها بيضه داران دين حنيف بسياری از واژگان آنرا تغيير دادند. بگونه ای که اگر دقت شود، کاملآ پيداست که بعضی ابيات آن سروده که من تنها چند بيت آنرا اينجا می آورم از نظر صنايع شعری کاملآ ناقص است. آنهم يکصد و اندی سال پيش از فرود فولادوند و در آن فضای مذهبی: زن قحبه چه میکشی خودت را
/ دیگر نشود حسین زنده و در مورد بهداشت و شهرداری در دين حنيف :
جز
گه و گند و کثافت چیزی / انـدر این شهـــر نـديـدم بـنـده يا هجوياتی که در جای جای رساله دلگشای عبيد است و بد تر از همه هم در نزد سعدی فرزانه. اين بنويسم که براستی من هر چه تلاش کردم که در اين نوشته از «هزليّات» سعدی «استاد بی نظير پند و اخلاق!» چيزی را برای نمونه بياورم، بقول عوام جدآ (خجالت کشيدم). چون جناب سعدی ديگر کار را در آنجا يک سره کرده. يا ليچار های ميرزاده، هجويات هدايت در «نيرنگستان» و «توپ مرواری» و «حاجی آقا»، هجوياتی که استاد شهريار دار و مهدی سهيلی ووو. اساسآ ادبيات کهن ما البته به جز چند استثناء ، در کليّت خود يک ادبيات پدوفيلی« بچه بازی» محض است. اين کثافت ها را حتی در نزد آن بخش از آثاری که ما نويسندگان آن را از بزرگترين عرفا و انديشمندان و مفاخر ادبی خود می دانيم هم به وفور می توان يافت. شما ديوان هر شاعری را که بگشاييد خواهيد ديد که سراسر پر است از شاهد بازی و نظربازی و گريه و فغان از لب های شکرين و ابروان کمانی اين پسرک بی وفا و آن غلام بچه افسونگر و آن دگر مغ بچه ی دلستان. تحقير و توهين به زن هم که ديگر خدا برکتش دهد! و همينطور توهين به طوايف و اقوام ايرانی. ممکن است گفته شود که اين زشتی ها تنها در ادبيات نوشتاری ما است، پاسخ اين است که چه کسی می تواند بگويد اگر سنايی، سعدی، ذاکانی، هاتف تبريزی، شهاب الدين سهروردی و بويژه مولوی بسيار کم حوصله و آتشين مزاج هم عصر ما بودند و می ديدند که اين اوباش عمامه بر سر، چه بر سر شرف و ناموس و حيثيّت ملت و تاريخشان آورده اند، از فرط خشم به اين بی همه چيز ها در راديو و تلويزيون فحش و خواهر و مادر نمی دادند؟ اصلآ همين هادی خرسندی زنده و حاضر که عمرش دراز باد، مگر هر روزه گل و شيرينی و مدال افتخار برای ملا های اوباش می فرستد! آنگاه ما نشسته ايم اينجا و از فرود فولادوند « دوبلور» و نه سعدی و مولانا و هاتف و ايرج ميرزا و هدايت، ايراد می گيريم که مثلآ چرا به اوباشی که دختران ميهنش را به فاحشگی کشيده، ديوس يا بی ناموس و يا تخم تازی گفته، و به اعتقادات همان دختران به روسپيگری کشانده شده و پدر و مادر آبرو باخته آنان توهين کرده؟ براستی که ... !
مستهجن ترين ناسزا ها با
زيبا ترين واژگان اصلآ مگر اينها دلال محبت نيستند که عده ای انسان بی وجود و شعارپرداز بزدل، اين ميان به تريج قبايشان بر خورده؟ مگر ديوسی شاخ و دم دارد! وقتی حتا شاهچراغی، نماينده ی ولی فقيه هم در دبی رسمآ و بی رودربايستی از باند های قاچاق دختران معصوم ايران باج بگيرد، پس ما اينها را چه بناميم ؟ والا مقامان بی ناموس، يا عاليجنابان جاکش و يا اينکه حضرات خانم بيار؟! آنان که از زيادی ادب و غرور و شخصيّت و شرف و ايرانيت و اخلاق اينگونه پستان به تنور می چسبانند و از بی ادبی برآشفته می شوند، اگر ذره ای غيرت راستين و يک ميلی متر رگ ايرانی در تن خود دارند، بی زحمت ابتدا کوشش کنند که اين نظام ددمنش و بی آبروی«ملاشاهی» را بزير کشند و سپس بروند و دختران نگونبخت ميهنشان را از زير يابو های عربی بيرون کشند که اينک در دنيا ديگر حتا يک مثقال آبرو هم برای ايرانی باقی نمانده است، نه اينکه همچنان هم برای ما از کرامات اين شيوخ پست و کثيف و ضد ايرانی داد سخن دهند که ما را در جهان سکه ی يک پول کرده اند. حال که درب دل خونين و پاره پاره ام را گشوده ام اين نيز می نويسم که اگر کسی از من بپرسد که اصلآ چه کسانی در فضای کثافت پيش و پس از اين« انقلاب لجن» بيشترين و مستهجن ترين توهين ها را به ملت و تاريخ و فرهنگ و نياکان ما ايرانيان نثار کرده اند؟ شرافتآ بی معطلی خواهم گفت آخوند مطهری گور بگور شده، علی شريعتی ضد ايرانی و مبلغ مواليگری، آل احمد مرتجع بچه آخوند و عاشق فضل الله نوری، خود خمينی گجستک و بد تر از همه ی اينها هم علی رضا نوری زاده. يعنی کسی که پس از رو شدن دست شيخ و ملا و بی آبرويی اين طايفه ی انگل هم ول کن معامله نيست و يک تنه پست وزارت دفاع تمامی حوزه های علميه را بعهده گرفته و شده است گوبلز کابينه آخونديسم تاريخی. او است که زشت ترين اهانت را تحويل اين مردم می دهد، اما با پيچيدن در لفافی از زيبا ترين واژگان، نه فولادوند بدبخت که علی رغم تمامی آن شور و شری که داشت انسانی ساده بود که بالا و پائينش يکی بود و از روی سوز جگر هم به اين اوباش فحش می داد. وجدان خود را به داوری گيريد و آنگاه از خود بپرسيد آيا مستهجن تر از اين فحشی وجود دارد که کسی برای جوان از دست دادگان و پدران و مادرانی که جگرگوشگان شان بوسيله ی اين اوباش فاحشه و يا پامنقلی شده اند، همچنان از نيکی های اين انگلها و طفيلی ها سخن گويد! آيا در دنيا رکيک تر از اين ناسزايی هست که کسی پس از اينهمه غارت و چپاول و قتل و تجاوز ديدن ملت ايران از آخونديسم هم همچنان برای اين ملت از ملای خوب سخن گويد!
چگونه فولادوند جاودانه شد اصولآ با آن ويژگيهايی که من از وی آوردم، فرود فولادوند را نبايستی يک فرد سياسی دانست. و اين سخنی بود که من از همان ابتدا، يعنی همان شش ـ هفت سال پيش هم آنرا با چند دوست مشترک او و خود در ميان نهادم. در دو ـ سه مطلبی هم که تاکنون در باره او نوشته ام، اين عقيده ی خود را روشن آورده ام که آقای فولادوند انسانی ابدآ سياسی نيست. صد البته آن گفتار ها و نوشتار های من هم پاره ای از دوستداران وی را خوش نيامد و از اين بابت هم چند ناسزا شنيدم. ليکن اخلاقآ من حتا به دل گرفتن و رنجش از آن دشنام ها در کار مبارزه برای آزادی ميهنم را هم اصلآ دون شأن خود می دانم. به هر روی، من باز هم می نويسم که سياست، که پايه های اصلی آن «شکيبايی بی اندازه» و «موقعيت شناسی» و «پنهانکاری» و «گنجايش بالای ناسزا خوردن» و «تعامل» و «سازشکاری» است، اتفاقآ تنها کاری است که از انسان هايی همانند فرود فولادوند بر نمی آيد. به ويژه سياست نوع ايرانی پس از قادسيه ی دوم که اساسآ بنای آن بر «حيله گری» و «دروغگويی آشکار» و «بی شرمی» و «از رو لبخند زدن اما از زير دشنه فرو کردن» و «کمين کردن و حمله ناگهانی» و «پشت هم اندازی» و حتا«خيانت آشکار» استوار است. اين سياست نوع اسلامی و امام زمانی «رهاورد تازيان و مواليان ايشان»، حتا از من مدعی « سر تا پا سياسی بودن» و «پوست کرگدن داشتن» و «پهلوان فحش خوری بودن» و «دلاور تهمت شنيدن» و « تهمتن شکيبايی» داشتن هم زياد بر نيامد، چه رسد به فرود فولادوند ناشکيبا و فلفل مزاج. مردم امام زمانی و حور و غلمان پرست ما، چربزبان های لالايی خوان را دوست می دارند، نرم گفتارانی را که به آنان وعده های وهم آلود و شيرين دهند، که صد البته تحقق آن رويا ها هم تنها در خواب فردوس برين ديدن ميسر است، نه کسانی را که با تکرار روشن و بی پيرايه کژی ها و کاستی ها و مبارزات ريشه ای و درست، آب به رخسار خمارشان می پاشند که فولادوند هم يکی از آن تعداد بسيار اندک آب پاشان بود. فولادوند با آن آگاهی ها و زبان آتشين و رفتار های گاه بسيار نمکين و دَم گرمش، اگر يک سياست باز ايرانی بود، ترديد نکنيد که بجای ناسرانجامی و يا حتا جان بر سر سادگی خود گذاردن، امروز در اين سوی آبها و سواحل امن، صاحب چند تلويزيون و خانه چند ميليونی و اتومبيل آخرين مدل و خدمتکار و ای بسا حتا يکی ـ دو راننده ی شخصی بود. بی گمان هم يکی از کارشناسان درجه اول و نورچشمی صدای آمريکا و راديو فردا و سايت گويا و کانالهای تلويزيونی عرب زبان. پس، فرود فولادوند نه يک فرد سياسی بود و نه اصلآ به درد اين کار می خورد. غير سياسی بودن فرود فولادوند اما هرگز و هرگز بدين معنا نيست که کار سترگ و درخشان فرهنگی که وی انجام داد کاری غير سياسی بود. بعکس، خدمت سياسی که او با روشنگری های بی سابقه اش به ميهن و مردمش کرد، اتفاقآ دستکم در اين سی ساله ی يکی از بزرگترين و حياتی ترين خدمات سياسی بود که يک ايرانی می توانست برای ميهن و مردمش انجام دهد. در اين سالهای سرد و خاکستری تاريخ ما، در اين روزگار بد بی وفايی ها به ايران، در اين سی ساله که انقلاب اهريمنی دريای سياست ايران را متلاطم کرده و همه ی گل و لای و لجن ها را به سطح آب آورده، اگر چشم ما فقط به ديدن ده مرواريد در ميان اينهمه لجن روشن شده باشد، بيگمان يکی از آن مرواريد های غلطان، فرود فولادوند بوده، و البته يکی از درشت ترين و صاف ترين و درخشان ترين آنها، حتا با تمامی آن کژی ها که در کارش بود. روشنگری های دلاورانه و تاريخی که آن ايران شيدا انجام داد، از ديد من بزرگترين کاری سياسی بود که پس از زنده ياد دکتر کوروش آريا منش و دکتر شجاع الدين شفا در اين سی ساله انجام گرفته، و در بخش برگردان بسيار روشن و بی پرده «کتاب مسلمانان» به فارسی، حتا کاری يگانه در درازای اين هزار و چهار صد سال. حاصل اينکه، فرود فولاد وند به هر سرنوشتی که دچار شده و يا پس از اين دچار گردد، اگر او را تکه تکه کنند، اگر او را تيرباران کنند يا بياويزند، اگر همين امروز او را جلو دوربين برای اعتراف بياورند و يک ميليون بار هم که گفته های خود را پس گيرد، اگر حتا به فرض محال اصلآ خود او شخصآ هم از کاری که کرده پشيمان گردد، و باز هم به فرض محال، اگر حتا فرود فولادوند عمامه گذاری هم که کند، کاملآ بی فايده است. زيرا او صبو را آنچنان
بشکسته است و خـُرد و خاک شير کرده و پيمانه را بگونه ای ريخته است که ديگر جمع
کردن آنها حتا از اختيار و نيروی خودش نيز بيرون است. به همين خاطر هم فرود
فولاد وند نه مرده است و نه خواهد مرد، و من با همين نگرش به فرود فولاد وند
«به جاودانگی رسيده» درود می فرستم و در برابر آن دلاوری بی مانندش کلاه از سر
بر می گيرم./ امير سپهر
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||