|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نظر می رسد که رژيم ملا ها کاملآ از نفس افتاده باشد، آنهم بوسيله خود و جنگ قدرتی که بی امان در درون آن در جريان است، نه در سايه درايّت و کاردانی اپوزيسيونی که اصلآ در جهان راستين وجود خارجی ندارد.
گر چه خود علی خامنه ای هم روضه خوانی بی هويّت و کم مقدار بيش نيست، با اينهمه، بر کشيدن عنصری تا اين اندازه بی ارزش و هرزه درا و عقده ای و بی مسئوليت بنام احمدی نژاد، بوسيله اين ملا، شايد يکی از بزرگترين اشتباهاتی باشد که خامنه ای مرتکب آن شده. زيرا تکيه بر زور و بی شرمی و بد زبانی و تيغه ی تيز چاقوی افراد بی مقداری که چيزی برای باخت ندارند، تکيه دادن بر نوک نيزه ای بسيار تيز و زهرآگين است. بر کشيدن لمپن ها و قمه کش ها برای از ميان برداشتن مخالفان و دشمنان، درست بسان شمشير دو دمی است که پس از قلع و قمع مخالفان، دير يا زود گردن خود ارباب را نيز خواهد زد. در اين مورد حتا در سراسر تاريخ هم يک استثنآء نمی توان نشانی داد. تجربه ی تاريخی نشان می دهد که هر گروه و شخصی که با لمپنيسم آمده، خود نيز سرانجام با لمپنيسم برکنار شده. حال چه به شکل مستقيم و چه در اثر پيدا شدن اربابی دست و دلباز تر برای لمپن ها و پشت کردن آنان به ولی نعمت پيشين خود. چنانچه اين روز ها به سخنان و موضع گيری های احمدی نژاد و مقالات روزنامه ی اطلاعات و جمهوری اسلامی توجه کنيد که بازتاب دهنده ی ديدگاههای علی خامنه ای هستند، خواهيد ديد که چه تضاد ژرفی ميان اين دو ديدگاه وجود دارد. احمدی نژاد فردی بود گمنام و کاملآ بی مقدار که تا برکشيد شدن به مقام رياست جمهوری از سوی خامنه ای، حتا در رديف شخصيّت های درجه سوم جمهوری اسلامی هم به حساب نمی آمد. خامنه ای تصور کرد که اگر عنصر غلامباره و دستبوس و بی اراده ای مانند او را برکشد، همه چيز در زير کنترل خودش خواهد بود. و چون او خود احمد نژاد را از هيچ يک رئيس جمهور می سازد، پس هر زمان هم که دلش خواست خواهد توانست که وی را به راحتی و بی دردسر کنار گذارد. ليکن تجربه به نيکی و بار ها نشان داده افراد کم ظرفيّت و گمنام و بی مقداری که به ناگاه و بدون طی مدارج ترقی به مقامی بالا تر از قد و قواره خود می رسند، برای نگهداری آن مقام، از دست يازيدن به هيچ عمل زشت و جنايت و خيانتی دريغ نمی ورزند. درست است که در درازای سه سال گذشته احمدی نژاد هر آنچه گفته و انجام داده، اجرای بی کم و کاست و بی چون و چرای منويات خامنه ای بوده، ليکن با هر چه نزديک تر شدن نمايش انتخابات رئيس جمهوری، به خوبی حس می شود که ديگر احمدی نژاد آن احمدی نژاد پيشين نيست. يعنی او ديگر نمی خواهد که تنها مجری چشم و گوش بسته ی اوامر ارباب باشد. اين دگرديسی احمدی نژاد البته نه يک رخداد غير قابل پيش بينی، بلکه از تبعات کاملآ طبيعی قدرت است. اين قدرت لعنتی بگونه ای است که درجه ی شيرينی و مزه آن بستگی تام به گذشته، نوع تربيّت، پايگاه اجتماعی و جايگاه اخلاقی اشخاص دارد. بدينسان که به هر اندازه که افراد حقير تر و کوچکتر باشند، به همان نسبت هم طعم قدرت به کامشان شيرين تر و گوارا تر می نشيند. احمدی نژاد اينک کنش و واکنش هايی از خود بروز می دهد که رگه ی رقابت و به چالش کشيدن علی خامنه ای در آن کردار ها، به روشنی آشکار است. حتا در زمينه های مذهبی و به و يژه در نزديکی به امام ته چاه. راستی اين است که اگر احمدی نژاد خود را همان آدم سه سال پيش نمی پندارند، کاملآ هم حق دارد. سه سال پيش از اين، او نه در جهان، بلکه حتا در خود ايران هم اصلآ عنصری ناشناخته و گمنام بود. اينک اما پس از سه سال تکيه بر جای بزرگان زدن (البته جايگاه رياست جمهوری در ايران روضه خوان ها، مايه ننگ است)، از او شخصيتی نامدار در ايران و جهان ساخته که هواپيما و خلبان شخصی دارد، به ديدار مقامات و رهبران ديگر کشور ها می رود، در مجامع بين المللی سخنرانی می کند، به افتخارش سرود نکبتی ای خمينی می نوازند و سان می بيند ... گذشته از اينها، او در داخل هم اين سه ساله بيکار ننشسته. وی حتا تبليغ برای خود را بر تر از خدمت رياست جمهوری نشانده. تمام اين سفر های استانی احمدی نژاد برای مطرح ساختن خود بوده، نه انجام وظايف محوله به او به عنوان رياست جمهوری رژيم اسلامی. وی مرتبآ هم در حال دسته و گروه ساختن برای خود بوده. او در اين راستا حتا تا نوه های خاله های ناتنی خويش را هم بکار گرفته و وارد پست های دولتی کرده است. بنابر اين کاملآ طبيعی است که احمدی نژاد حال ديگر آن خانه شاگر پيشين علی خامنه ای نباشد که می پنداشت هميشه همانگونه بله قربان گو و دستبوس وی خواهد ماند. او سه سال پيش که آمد، يک دستبوس بود. ليکن در اين زمان دراز، اينک خود مبدل به فردی شده که هزاران هزار دستبوس سفله و دريوزه دارد. حتا در ميان مثلآ افسران ارشد سپاه پاسداران که سه سال پيش حتا او را به پشيزی هم نمی خريدند. احمدی نژاد حال کارش به جايی رسيده که مدال لياقت و تشويق به سينه ی سپاهيان می زند. اين کار ها را نبايد شوخی پنداشت، به ويژه برای عنصر توسری خور و کوچک و بی مقداری چون احمدی نژاد. بيخود نيست که وی روز به روز بيشتر افسار گسيخته تر و پر رو تر و ديوانه تر می شود . حاصل اينکه، وارسی کيستی و اخلاقی و کردار سه ساله احمدی نژاد به نيکی به ما نشان می دهد که وی نه از دروغگويی شرم دارد، نه ننگ و عار سرش می شود و نه توهين و تحقير می شناسد. اينکه آيا اين ويژگيهای او بر ويژگيهای همسان اربابش خواهد چربيد و عاقبت چه فتنه ای زان ميان بر خواهد خاست، امری است که بايد منتظر بود و ديد. ليکن با شاختی سه ساله از
منش و کردار و گفتار و رفتار احمدی نژاد، يک چيز را از هم اکنون بخوبی می توان
پيش بينی کرد، اين را که احمدی نژاد پر رو تر و بی شخصيت تر از خود خامنه ای،
بدون شک لقمه ی راحتی برای بلعيدن ولی فقيه چاقوکشان و لمپن ها نخواهد بود./
امير سپهر آقای محترمی که با برداشتن واژگانی چند از لغتنامه ها و سر هم کردن يک مشت اراجيف هيچکس نفهم با آن واژگان قلنبه سلنبه، چند کتاب بيست ـ سی صفحه ای به چاپ رسانده ـ آنهم هر يک در ده ـ پانزده نسخه (باور کنيد بيشتر شعرای روشنفکر! ما همينگونه هستند)، برايم ايميلی سراپا توهين آميز نوشته که من چرا به روشنفکران می پرم. توهين آميز تر ازهمه هم اينکه اين مرد، مرا نيز يک روشنفکر خوانده. می خواستم متنی جدی در مورد عقبماندگی افرادی مانند او که مثلآ خود را نخبگان ايران هم می دانند بنويسم، اما حيفم آمد. با خود انديشيدم که حيف از حتا دو جمله ی جدی برای چنين ايميل بی ارزشی. من البته نه تنها اين توهين های چهارپاداری را به دل نمی گيرم، سهل است که بد و بيراه چنين آدمهای نازلی به خودم را اصلآ به درستی کار خود تعبير می کنم. اما بطور کلی اصلآ چه فايده دارد که من باز هم چند شبانه روز چند ده تاری ديگر از اين دو ـ سه درصد زلف سياه به يادگار مانده از روزگار خوش برنايی و مستی خودم را هم بيخودی سفيد کنم. برای چه بايد باز هم کمی از سوی باقی مانده از چشمهای فراوان بلا ديده خودم را به پای نابخردی های کسانی بريزم، که نه خودشان ارزش دارند و نه اصلآ پسين روز داستان زندگی نکبت آفرين شان دل خرد و خاکشير شده ی يک دختر سرخورده از پسرک هوسباز همسايه را شاد خواهد کرد. پس، پاسخ او و همگنانش را اينگونه می دهم که الهی جز جگر بزند آن ولدزنای بی پدر و مادری که اين کک روشنفکری را در تنبان عده ای انداخت و از راه بدرشان کرد تا با يک سری افکار ماليخوليايی و الکی و انتظار های الکی تر از آن، ما را اينطور خانه خراب و رسوای خاص و عام کنند، بيشتر هم آن نيما يوشيج وافوری گردن شکسته. همان مرد کوچولوی هفت خط که قافيه شکست و وزن سوزاند و ترجيح بند به آب داد، تا هر کور کچل و دست کجی که استادش او را بخاطر کش رفتن از دخل دکان بقالی و سبزی فروشی و خبازی بيرون کرده، بتواند با نوشتن چند سطر اراجيف، خود را شاعر بخواند و به همان خاطر هم يک روشنفکر بزرگ. خدا می داند که چقدر آرزو می کنم ای کاش قدرتی می داشتم که به اين آقای محترم و آدمهايی چون وی حالی کنم که بابا! به پير و به جوان، به سنگ سياه و به روباه سپيد، به برگ بيد و به جان يزيد سوگند که لازم نيست همه شاعر و روشنفکر و مفسر سياسی و تلويزيونچی بشوند. دور سرتان بگردم، آخر چرا شلغتان را رها کرديد!؟ مگر اين مملکت بی پير عطار و بقال و ميوه فروش و خمير گير و شاطر و جگرکی و دوغ عرب فروش و خانم خياط و دلاک حمام و زن اوستا لازم ندارد که همگی به شعر و شاعری و روشنفکری روی آورديد؟! درست است که ما آن قديم نديم ها يک شاطر عباس هم داشتيم که خيلی هم در شاعری اسمی شد، اما آن خدا بيامرز نه هرگز شغل شاطری خود را رها کرد و نه هيچگاه خودش را روشنفکر خواند. تازه، آنهم در حاليکه آن مادر مرده زمانی شعر گفت و لوله هنگش آب برداشت که هنوز در ديوانه خانه ای بنام شعر نو باز نشده بود تا اين همه خل و چل بريزند بيرون. و شاعر شد در آن دوران کمی آگاهی و استعداد هم لازم داشت. پس تنها
اندرز من به اين آقا و افرادی چون او تنها اين است که شما را به پروردگار و به
جان عزيزانتان، رها کنيد اين شاعری و روشنفکر بازی تهوع آور را و به کار اصلی
خود باز گرديد. آيا بس تان نيست که ما را اينگونه به خاک سياه نشانيد؟!/
امير سپهر در لندن جغد و هزاردستان برابرند ! تضاد منافع و جنگ قدرت در درون جمهوری اسلامی آنچنان بالا گرفته که هر لحظه ممکن است که اين رژيم از درون متلاشی شود. در چنين حال و هوايی پاره ای مدتی است که در پی ايجاد اين توهم هستند که گويا تمامی افرادی هم که در خدمت رژيم اسلامی هستند، آدمهای بد و جنايتکاری نيستند. با اين ترفند هم، غير مستقيم در پی باز هم آلترناتيو سازی از درون اين نظام از نوک انگشتان پا تا فرق سر انيرانی هستند. استدلالی هم که می آورند، مقايسه سران اين رژيم با رژيم پيشين است. که چرا در سال پنجاه و هفت، مشتی جن زده ی شيفته ی خمينی، به اشتباه تمامی ايرانيان پاک و ميهن پرستی که در خدمت نظام پادشاهی بودند را يک کاسه و فله ای، خائن و ضد ملی پنداشتند و حتا به پاسبانها و آبدارچی های سازمان امنيّت هم رحم نکردند. مراد از اين برابر سازی جغد با هزاردستان هم، القای اين انديشه ی اهريمنی است که مثلآ در درون اين نظام و پيرامون آن هم افرادی چون زنده يادان دکتر بختيار و دکتر غلامحسين صديقی و افسرانی ميهن پرست چون رحيمی و خسرو داد و ربيعی و جهانبانی... وجود دارند و ما نبايد کليّت اين نظام را ضد ايرانی بخوانيم. کسی هم که بيش از همه در اين باره گريبان چاک می دهد و خاک بر چشم مردم می پاشد، آن مرد هفت خط ملا باز همه جا حاضر مقيم لندن است. همان که هنوز و همچنان دل در گرو عشق عناصر پست و ضد ايرانی چون آخوند مطهری فحاش به نياکان ما و سيد محمد خاتمی شياد و آخوند کديور ها دارد. همانی که هميشه هم همزمان، هم رفيق دزد است ـ هم مونس مال باخته ـ هم شريک مال خر و هم از نزديکان دزدگير. همان ناکس هفتاد و هفت چهره که، هم خالد ابن وليد را می ستايد ـ هم رستم فرخزاد را ـ هم عمر ابن خطاب ـ هم يزدگرد سوم و هم آسيابان را! شک نيست آنانی که از سر نياز رخت پاسداری به تن کرده ـ آن دسته که به استخدام وزارتخانه ها در آمده ـ جوانانی که خدمت زير پرچم خود را در سپاه پاسدارن انجام می دهند و يا حتا کسانی که پست مدير کلی در يک نهاد دولتی دارند، براستی می توانند ايرانيانی ميهن پرست و پاکنهاد هم باشند، ليکن اين ديگر نهايت بی آزرمی، مردم فريبی و توهين به شعور ملت ايران است که گفته شود پاره ای از وزا و وکلا و اين چاقوکش های رژيم که حال ژنرال قلابی شده اند هم می توانند از جنس مقامات رژيم پيشين باشند و افرادی پاک و ميهن پرست. زيرا آنچه به مقايسه رژيم اسلامی و پايوران آن با نظام پيشين مربوط می شود، اساسآ مقايسه ی جمهوری روضه خوان ها با رژيم پيشين اگر از روی حقه بازی نباشد، بدون شک از سر نادانی محض است. جدای از اينکه از ديد من جز عده ای انگشت شمار، تمامی پايوران نظام شاهنشاهی افرادی ميهن پرست و پاکدامن بودند، آخر چگونه می توان رژيمی را که رسمآ مزدور خارجی برای سرکوب و کشتار و تجاوز به نواميس ملت ايران را به خدمت گرفته با يک رژيم تمامآ ملی و تا مغز استخوان ايرانی مقايسه کرد، ولو که اصلآ آن رژيم ملی حتا صد عيب هم که داشت ؟! چطور می شود رژيمی متجاوز و بکارت فروش و جوان کش را که کاملآ هم آگاهانه و از روی برنامه به اعتياد گستری مشغول است را در کنار رژيمی نهاد که علی رغم تمام کمبود ها و اشتباهاتش، شب و روز در فکر کسب آبرو و سرفرازی و رفاه برای اين ملت بود؟! بايد توجه داشت که حساب سرباز صفر و کارمند دولت و حتا افسر جزء کاملآ و پاک جدای از حساب کسانی است که به مناصب بالای لشگری و کشوری در جمهوری اسلامی رسيده اند. رژيمی که حتا برای راه دادن يک جوان به دانشگاه هم، صد جور در مورد وی، پدر و مادر و خواهر و برادر و حتا خاله و عمه های آن دانشجو هم جاسوسی و تحقيق می کند که مبادا يکی از آنها هم مخالف ولايت فقيه باشد، حال بيانديشد که برای راه دادن فردی به دايره ی قدرت او را از چه صافی هايی رد می کند! يعنی به اين بيانديشيد که افراد تا چه اندازه بايد بی شخصيّت، سرسپرده، بی وطن، پست و بی وجدان باشند که بتوانند به دايره قدرت رژيمی نزديک شوند که اصولآ تارپود وجودش از دشمنی با ايران و آموزه های ملی ايرانی و تاريخ و فرهنگ اين ملت تنيده شده. گر چه در همه چيز و در هر موردی هميشه يک استثناء های کوچکی هم وجود دارد، ليکن نگارنده بی شعار می نويسم که خرد و منطق و تجربه به ما حکم می کند که بپذيريم بطور کلی در درون اين نظام، حتی يک فرد باشرف و با وجدان و ميهن پرست هم نمی تواند وجود داشته باشد. چون اگر در کسی ذره ای شرف و حيثيّت و ميهن پرستی وجود داشته باشد که اصلآ خود نمی تواند در درون اين نظام سر تا پا خون و جنايت و دزدی و چپاول و خاين به مردم و ميهنش دوام آورد. مايی که با اين رژيم ضد ايرانی مخالف کرده، گريخته و در اين سوی آبها اينهمه توهين و درد غربت و آوارگی را به جان خريديم، مايی که حتا در حسرت گريستن بر گور پدران و مادران دقمرگ شده خودمان هم مانده ايم، مگر نمی توانستيم داغ مهری بر پيشانی زنيم و شرف و حثيت را لگد مال کنيم و در داخل صاحب همه چيز باشيم؟ مگر ما از کدام يک از اين بی سر و پا های لمپن وزير و وکيل و ژنرال جمهوری اسلامی بی سواد تر و بی کفايت تر و کم هوش تر هستيم؟! فرجام سخن اينکه ممکن است که
تضاد و پيکار بی امان قدرت، در ماههای پيش رو به برآمدن چند چهره ی نو از درون
اين حکومت منتهی شود که شايد هم در ابتدا شعار هايی ناسيوناليستی سر دهند، ليکن
بايد توجه داشت که هر گونه اميد بستن به رهايی از دست اين ميکرب جزام به دست
عناصری از درون اين سيستم يکسر ضد ايرانی و مبتلا به بيماری جزام، باز هم يک
انحراف بزرگ از مسير اصلی رسيدن به ساحل نجات خواهد بود. جنگ پايوران اين رژيم
تنها و تنها بر سر کسب امتياز برای چپاول ايران است که هيچ پيوندی با منافع ملی
ما ندارد. همين/ امير سپهر
ايران ـ اسلام
9 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرمانشهر
اسلامی ملايان، آلوده ترين و پر فاحشه ترين و بی معنويت ترين شهر جهان
تمام متن را اينجا
بخوانيد پروکاتور های بچه عرب و طفلکی مجريان تلويزيونی ما ! اعراب وارداتی هستند که بی رحمانه به نواميس زنان و دختران ما تجاوز می کنند و نقاب سياه بر چهره، مانند آب خوردن جوانان ما را به دار می کشند. چون در اين مزدوران مسلمان و انيرانی، اصلآ عرق ملی و وابستگی عاطفی به ايران و ايرانی وجود ندارد... حال از رؤسای سه قوه ی حکومت اسلامی، دو تن عراقی هستند... در سپاه پاسداران هم که دستکم سه تن از عراقی ها به درجه ی سپهبدی رسيده اند...
رجوی و دار و دسته بی عرضه اش با فروش جان و مال و ناموس هم ميهنانشان به
عراقی ها هم نتوانستند حتا به درجه ی گروهبان سومی در ارتش عراق و يا شغل
آبدارچی باشی هم در يکی از وزارتخانه های آن کشور دست يابند... سر رشته راستی اين است که ما طفلکی های خود شيفته درست يکصد و هشتاد درجه وارون آنکه خود می پنداريم، نه تنها مردمی فاقد غرور و فرهنگ و مدنيّت هستيم، بلکه حتا هوش درست و حسابی هم نداريم، چه رسد به اينکه هوشمند و هشيار باشيم. چنانچه از آن برج عاج دروغين خود ساخته به زير آييم و کمی با راستی به احوال خود بنگريم، خواهيم ديد که ما مردمی کاملآ درمانده اما خود بزرگ بين هستيم که اصلآ عقلمان بکارمان نمی رود. ور نه چگونه مشتی ملای شپشو و دسته ای چاقو کش که ما خود آنها را پسمانده ترين آدمها می بحساب می آوريم، قادر می شدند که ما را سی سال تمام سر انگشت بچرخانند و يک دست و پا روی زمين و هوا نگهدارند. نگارنده در مورد اين کم هوش و حواس بودن ما ايرانيان، تا کنون خيلی نوشته و گفته ام. با اينکه هنوز هم خيلی می توان در اين باره مطلب نوشت، ليکن مراد من در اين کوته، هشدار دادن به دست اندر کاران رسانه ای خودمان است، نه باز هم پرداختن به اين ناهشياری ها که برشمردن فهرست واره آنها هم خود چند کتاب خواهد شد. هشداری دوستانه و از سر درد به کسانی که ناسلامتی بايد چشم و گوش مردم ما باشند، اما در عمل، پنداری که اين طفلکی ها خود حتا از مردم عادی هم چشم و گوش بسته تر و هواس پرت تر هستند. به گونه ای که حتا دو ـ سه تن بيگانه فارسی آموخته هم می توانند با جا زدن خود در صف ايرانيان، اين رسانه چی های گرامی ما را سالها سر کار گذارده و بازی دهند.
چهچه ها و لهله های زبانی بهترين مثال در اين مورد هم مردمان شرق دور چون ژاپنی ها و تايلندی ها و اندونزيايی ها و مالزيايی ها... هستند، ترک ها، ازبک ها و ترکمن ها در آسيای مرکزی، چينی ها و مغول ها در نواحی شمال آسيای ميانی که زبان آنها هم تيره هايی از زبان ترکی است، يونانی ها، روس ها و ديگر اسلاو ها مانند صرب ها و مولداو ها اسلونيايی ها و اوکراينی ها از همه هم با مزه تر، هندو ها و ملت هايی که زبانشان تبار هندی و اردو و بنگالی دارد. مانند پاکستانی ها و بنگلادشی ها و نپالی ها و سريلانکايی ها(همچنين پشتون ها و بلوچ ها که اين دو بيشتر البته به فارسی دری ما شباهت دارند). مردمانی موسيقی و رقص دوست و فيلم شيدا که حرکات بدنی (Body language )، بويژه حرکات سر و دست ايشان به هنگام حرف زدن هم آنچنان ريتميک و رقص گونه است که حتا بدون شنيدن صدايشان و از فاصله ای بسيار دور هم به خوبی می توان فهميد که از تبار و تيره ی هندوان هستند. اين گروه تمام زبانها را هم بسان زبان مادری خودشان بگونه ای حرف می زنند که گويی به تار و تنبور و عود و ويلن سل ضربه می زنند، آنهم ادواتی که دو سه ـ سيم آن گسسته باشد و باقی سيم ها هم شل و ول و کوک ناشده باشد. مانند دينگلو، بانگولو، لانگولو، جينگولو، شينگولو، بينگولو يا(دانگ يو) بجای Thank you و(بی ليت) بجای Please ... در کنار هندو زبانان اما مردمان عرب و معرب شده چون فينيقی ها و مصری ها و بابلی ها و کلده و آشوری ها... هم آنچنان زبان و حرکات بدنی و حتا طنين صدايی دارند، که به محض آغاز به سخن گفتن به هر زبانی بيگانه و با هر اندازه چيرگی به آن، عرب زبان بودنشان کاملآ آشکار می گردد. ضمن اينکه بسيار بلند و پرخاشگونه سخن گفتن و نزاع مانند سر و دست خود را تکان دادن هم از ويژگی های اين تيره ی بزرگ قومی يا زبانی است. در اينجا خوب است که آورده شود وارون نبود پيشينه ی شهريگری و تاريخ و هنر چشم گير در نزد قوم عرب، زبان عربی اما از نظر غنای کلمه برای به تصوير کشيدن حس و همينطور بيان آلام و عواطف درونی، يکی از ثروتمند ترين و فصيح ترين زبانهای موجود دنيا است. از اينروی همين هم اعراب باديه نشين و بی شناسنامه ی تاريخی را بايد بی ترديد سخنور ترين و شاعر ترين قوم در جهان به حساب آورد، و همچنين پرچانه ترين و حراف ترين موجودات روی زمين. با اينهمه ليکن از آنجا که همين زبان بسيار گسترده در زمينه ی حروفی بسيار فقير تر از ديگر زبانها است، تلفظ درست پاره ای از حروف غير عرب و به تبع آن هم بسياری از واژگان بيگانه برای عرب زبان ها بسيار بسيار مشکل، و چنانچه آن زبان بيگانه را دير تر از سنين خردی فرا گرفته باشند، اساسآ غير ممکن است. من خود در آلمان و فرانسه اعرابی را می شناختم که بيش از سه دهه در آن دو کشور زيسته، در آنجا تحصيلات دانشگاهی خود را به پايان برده و به زبان های آلمانی و فرانسه تسلط کامل داشتند. ليکن همين افراد آکادميکر و حتا استاد دانشگاه در آن دو کشور، برای مثال از تلفظ درست اسم های ساده ای چون (Griechenland) گريشن لند، نام آلمانی کشور يونان يا به ويژه ( Brigitte Bardot ) برژيت باردو، نام هنرپيشه نامدار فرانسوی عاجز بودند. يا حتا از ادای فعل بسيار ساده مانژه manger يعنی خوردن. چون در زبان عربی اصولآ حروف (گ) و (ژ) وجود ندارد. همچنين پ و چ. (1) با فراچشم داشت آنچه که تا کنون آوردم، با وجود در هم آميختگی زبان فارسی با عربی، زبان ما يکی از آن زبانها است که عرب زبانانی که بزرگتر از سنين کودکی آنرا فرا گيرند، با هر اندازه چيرگی بدان هم هرگز توانا نمی شوند که واژگانش را بی لهجه عربی خود تلفظ کنند. آنهم نه تنها واژگان دارای حروف کاملآ فارسی، بلکه حتا همان واژگان غالبآ تغيير معنا يافته ی عربی خودشان را که ما آنها را در زبان فارسی داريم. بسان کرامت، رأفت، محبوبيّت و حتا واژگانی ساده و روزمره چون رعناو عزيز و حبيب ... را. (اين رعنا در زبان عربی به معنای کم عقل و مدهوش است که ما آنرا بجای بلند بالا و زيبا و خوش قد و بالا بکار می بريم !)
بچه سربرهای پروکاتور
و ناهشياری مجريان ما در سپاه پاسداران هم که جدای از صد ها افسر عراقی الاصل، دستکم سه تن از بچه شمع فروش های نجف و سامره و کربلا به درجه ی سپهبدی رسيده اند. استخوانبندی اصلی لشگر سرکوب و توهين و بگير و ببند و تجاوز (زير نام دروغين نيروی انتظامی) هم که از عرب های نقاب پوش تشکيل شده است. ( 2) از اينروی هم اين اعراب اشغالگر ايران، بزرگترين حاميان رژيم اسلامی ملا ها هستند. زيرا بخش بزرگی هم از دارايی و درآمد اين ملت هستی باخته و خود به دريوزگی افتاده، به جيب همين سربران سرازير می شود. همين اعراب هم هستند که بی رحمانه به نواميس زنان و دختران ما تجاوز می کنند و نقاب سياه بر چهره، مانند آب خوردن هم جوانان ما را به دار می کشند. چون در اين مزدوران مسلمان و انيرانی، اصلآ عرق ملی و وابستگی عاطفی به ايران و ايرانی وجود ندارد. آنچه به رابطه سرنوشته اين متن مربوط می شود، حال سالها است که چند تنی از همين اعراب سربر فارسی آموخته، بر روی تمامی شبکه های تلويزيونی می روند و موضوع بحث هر چه هم که باشد، از گوانتاناما و زندان ابوغريب و غزه و کودکان بی آب و نان مانده ی فلسطينی و ظلم اسرائيل و از اينکه مردم ايران تا پای جان در پشت دولت ايستاده اند ... سخن می رانند. البته حال چون قضيه گوانتانا و ابوغريب و غزه ديگر تقش در آمده، بيشتر به مسائلی انحرافی چون آمار فقر و بيکاری در آمريکا، کشتار مردم عراق بقول خودشان، به دست اشغالگران آمريکايی، سياست غلط آمريکا در برابر رژيم ملايان، سينه چاک بودن مردم ايران برای اورانيوم غنی شده و مسائلی از اين دست می پردازند. آنهم کسانی که تا دهان به سخن گفتن می گشايند، حتا در همان يک جمله ی نخست هم، نثر آخوندی، جمله بندی های با اسلوب صرف و نحو تازی و لهجه ی غليظ عربی شان فرياد می زند که غير ايرانی و عرب هستند، به ويژه با آن کاف های کشيده، گاف های ناقص و دم بريده و قاف های از بيخ گلو و خلط آور که ادا می کنند. و ای شگفتا که اين رسانه چی های محترم ما همچنان از اين بچه عرب های کاملآ نابلد به چم زبان فارسی بازی می خورند. شگفت انگيز تر که گاهی يکی از اينها با کمی تغيير صدا، حتا تا سه بار هم در درازای يک برنامه نيم ساعته بر روی خط می آيد و مجری را سر کار می گذارد، ليکن تو گويی که اصلآ جناب مجری در اين دنيا نيست. به ويژه علی رضا ميبدی که بگونه ای پاک در چنگ اين چند تازی زاده است. خطوط تلفنی برنامه آقای ميبدی به اندازه ای شلوغ است که گاهی تلفن کنندگان عادی خود می گويند که پس از سه ماه کوشش توانسته اند شماره را بگيرند. بار ها هم روشن شده که اين ويروس های جمهوری اسلامی با آن شلوغی خطوط، تنها با کمک دستگاههای شمارگير ويژه و مدرن دولتی است که هر زمان که خواستند می توانند بر روی خط بيايند، با اين وجود اين مرد خود شاعر و آشنا به چم زبان فارسی، همچنان از اين چند بچه عرب نابلد به زبان مادری ما حسابی بازی می خورد. پاره ای از مجريان محترم که آن اندازه بی هوش و حواس هستند که اصلآ اين چند بچه عراقی و يا لبنانی برنامه های آنان را مديريت می کنند. يعنی تنها با گفتن يک جمله، مسير برنامه را بر هر سوی که مأموريتشان است می کشانند. زيرا همين بچه مسلمان های راستين و سربر، آن اندازه زرنگ هستند که بيشتر مجريان را روانشناسی کرده، ضعف ها و حساسيت هايشان را شناخته، با در نظر گرفتن همان آلرژی ها و خلق و خوی مجريان هم هست که قادر می شوند تنها با گفتن چند کلمه ی انحرافی و برانگيزاننده، به سادگی آشاميدن ليوان آبی، برای مجری مسير تعيين کنند.
درخواستی از
VOA بنابر اين چه خوب و مسئولانه است که مجريان محترم آن رسانه که بيشترين اين گونه مقامات را به مصاحبه دعوت می کنند، به اين امر بسيار مهم توجه داشته باشند. با انديشيدن تمهيداتی هم از چنين خرابکاری ها و انتقال اينگونه آگاهی های کاملآ وارون و بر ضد ملت اسير ايران پيش گيری کنند. اساسآ از ديد من اشکالی در اين کار نيست که مجری خود در برخورد با چنين مواردی آنرا با مصاحبه شونده در ميان گذارده و اصلآ اين حملات خرابکارانه رژيم را بر ضد خودش مبدل سازد. من ترديد ندارم که اگر چند باری اينگونه با لمپن های رژيم برخورد شود، ديگر آنها مزاحم برنامه ها نمی شوند و از شمار اين پارازيت ها هم کاسته خواهد شد. اين نيز
نانوشته نگذارم که از زمانی که
VOA نام کوچک تلفن
کنندگان را می پرسد، اين سربران برای رد گم کردن و خود را مخالف رژيم نشان
دادن، به جای دادن نام راستين خودشان به اتاق فرمان، که معمولآ هم بايد
ابوعبيده و جابر ابن
قتال و ابومعلون و خالد ابن وليد ... باشد، خود را
کوروش و بابک و آرش و داريوش و مازيار
معرفی می کنند. ( 2) ـ همانگونه که آوردم امروز دو قوه ی کشور و نيمی از سپاه پاسداران در دست عراقی ها است. آيا نبايد گفت ای خاک بر سر رجوی و دار و دسته بی عرضه اش که با فروش جان و مال و ناموس هم ميهنانشان به عراقی ها هم نتوانستند حتا به درجه ی گروهبان سومی در ارتش عراق و يا شغل آبدارچی باشی هم در يکی از وزارتخانه های آن کشور دست يابند. ای کاش اعضای اين سازمان که با ايران فروشی برای هميشه ميهن و مردم خود را باختند، دستکم به اندازه ی يک هزارم اين بچه عراقی های اشغالگر ايران هم که شده جربزه داشتند و لااقل می توانستند در کشور عراق يک پـ ... بشوند. بيجا نيست که من می نويسم ايرانی طفلک فاقد هر گونه هوش و حواس است! بنگريد ميزان سرسپردگی شگفت انگيز رجوی و پيروانش به صدام حسين و اعتماد او به جان نثار بودن اين فرقه به خودش را که وی حتا دو داماد و عمو زاده خونی خود را هم به جرم واهی مخالفت با خود سر میبرد و دختران جگرگوشه اش را بيوه و نوه هايش را يتيم می سازد، اما از مجاهدين تا دم آخر چون نی نی چشمانش مواظبت می کند. آنهم صدامی تا آن اندازه منزجر از هر چه ايرانی که آخرين جمله اش در پای چوبه ی دار و به هنگام داشتن طناب مرگ بر گردنش، جمله ی « مرگ بر ايرانيان بود». امروز هم که بزرگترين حاميان مالی و سياسی مجاهدين همان سنی بعثی های باقی مانده ی فدائيان صدام حسين هستند. لابد هم
برای انتقام از ملت ايران اينهمه پول و امکانات در اختيار اين کپی برابر
اصل جمهوری اسلامی قرار می دهند. آنهم البته
به کمک لشگريان ظفرنمون
شش دلاری لهستان و مجارستانی! براستی که اين مجاهدين مسلمان ترين مسلمان جهان
هستند و موالی ترين موالی گشتگان ايرانی./ امير سپهر نگارنده که در شگفتم آخر حتا يک آدم نيمه فرزانه و زمينی و عقل و هوش نباخته هم در ميان اينها وجود ندارد که به برگزارکنندگان اين مجالس پزدادن و سخنرانی و عقده گشايی اندرز دهد که عزيزان! بس است ديگر. شما در اين سالها آن اندازه نشست برگزار کرديد که اين مردم حال حتا از شنيدن واژه ی نشست هم به دل پيچه و استفراغ می افتند. اساسآ هم زمانی که اصلآ ايرانی در دست شما نيست، اين نشست های مسخره آخر برای برنامه ريزی اداره ی کدام جزيره و شبيه جزيره و يا روستای کوچکی در اين جهان است! جنگ عالمگير دوم که پنج سال به درازا کشيد و بيش از شصت ميليون هم کشته داد، در گرماگرم خود بود که رزولت و چرچيل و استالين در نشست تهران، با چند ساعت رايزنی و گپ ـ با توافق کامل ـ هم تکليف هيتلر و آن جنگ را روشن ساختند و هم حتا جهان پس از جنگ را در ميان خود قسمت کردند. کنفرانس يالتا سه روز طول کشيد. نشست برای ايجاد پيمان ورشو چهار ساعت زمان برد. جنبش عدم تعهد که امروز بيش از يکصد کشور عضو آن هستند، در دو نشست پايه ريزی شد. سازمان ملل طی سه نشست پايه گذاری شد. جدايی پاکستان از هند در رايزنی نيمه شبی در نهصد و چهل و هفت انجام پذيرفت. تصميم جدايی چک از اسلواکی دو روزه اتخاذ شد. هسته اصلی اتحاديه اروپا تنها در يک نشست سه ساعته تشکيل شد ... اين در حالی است که جمهوری اسلامی بر سر اينکه اورانيوم را چند درصد غنی سازد، هفت ـ هشت سال است که با هزاران ساعت نشست و پيغام و پسغام و شيادی و رمالی، تمام وقت اتحاديه اروپا، سازمان ملل؛ شورای حکام، دولتهای پنج به علاوه يک، شورای امنيّت سازمان ملل، کشور های غير متعهد، اعضای جی هشت ... و خلاصه تمام جهان و سياستمداران جهان را به هدر داده. همينطور ميليارد ها دلار دارايی ملت نگونبخت و گرسنه ی ايران را. طناب تحريم هم که روز به روز بر دور گردن اين مردم اسير و از هستی ساقط شده تنگ تر می گردد. اين در حالی است که مقامات آن رژيم خود نيز مقابله به مثل کرده و يک بسته ی پيشنهادی به جهانيان عرضه کرده اند. و تازه حواهان نشست های خيلی بيشتری در مورد بسته پيشنهادی خود و اتحاديه اروپا هستند. به هيچ روی هم حاضر نيستند که صاف و روشن بگويند که بالاخره می خواهند توليد آن کيک زرد "ادرار گونه" لعنتی را متوقف سازند يا خير. و حال اما اين طرف را بنگريد که نام خود را اپوزيسيون آن رژيم تروريستی و بی مسئوليت و حقه باز گذارده اند. همه هم که ادعای آزادی خواهی و سکولار پرستی و حقوق بشر شيدايی و دموکرات منشی و دموکراسی شيفتگی و منافع ملی پاسداری و صلح طلبی و مساوات خواهی و عدالت جويی دارند. اينان هم پس از بيست و نه سال بر سر و کله ی هم زدن و برگزاری هزاران هزار ساعت نشست های رنگارنگ و برپايی هزاران کنفرانس و ميتينگ و سمپوزيوم و جلسات اينترنتی و خانگی و سالنی و قهوه خانه ای و تئاتری و چلوکبابی ...، هنوز نتوانسته اند حتا بر سر اينکه چگونه بايد با هم بنشينند هم به توافق نظر دست يابند. و اين در حالی است که جغد شوم جنگ بر فراز ايران به پرواز در آمده، مردم از شرف و آبرو و هستی ساقط گشته اند و اصولآ اساس يکپارچگی ايران هم می رود که در هم ريزد و شيرازه ی اين ملک پاره پاره شود. براستی که هر ملتی لايق همان حکومتی است که دارد، و حتا هم شکل و هم مرام آن حکومت، البته در زمينه ی سياسی مراد از مردم، بيشتر سياسيون آن مردم هستند، نه مردم فلکزده و اسير غيرسياسی که دستشان از همه جا کوتاه است. به شرافت سوگند که اگر کار اين اپوزيسيون در دست چوبداران و يونجه کاران و جوشکاران و حتا بيکاران بود، اوضاع ايران هرگز بدين پريشانی و حال ملت هرگز بدين بی سر و سامانی نبود. انقلابيونی که ديروز پادشاه فقيد ايران را به ديکتاتوری محکوم می کردند، اگر ذره ای وجدان و اخلاق و شرافت انسانی دارند، بهتر نيست که در خلوت خود بنشينند و از خود بپرسند که آيا آن مرد حق نداشته که گاهی به ما نهيب زند که لطفآ برويد و سر جايتان بنشينيد و خفه خون بگيريد، زيرا نه برنامه ای داريد، نه مسئوليت می شناسد و نه غيرت و ميهن پرستی و مردم دوستی. درود به روان پاک سرلشگر فضل الله زاهدی باد که اگر در بيست و هشتم امرداد گام پيش ننهاده بود، با آن سياسی ها که ما داشتيم و حال هم همچنان دنباليچه های آنان در ميدان هستند، ترديد نبايد کرد که ايران در همان سال سی و دو مانند جگر زليخا هفتاد و هفت پاره شده بود. دشمنان رژيم پيشين در اين سی ساله
به خوبی نشان دادند که آن نظام تا چه اندازه حق داشته که برای ماندگاری و عظمت
ايران، رفاه و امنيّت و آبروی مردم ايران، حفظ شرف و ناموس حتا خود همين
انقلابيون و ميليونها ايرانی ديگر، گاهی چند تنی از اين قهرمانان خرابکاری و
مسئوليت ناشناسی و وطن فروشی را گوشمالی دهد.همين/
امير سپهر کاری نکنيد که عده ای جگر سوخته اما کم عقل، احمد آباد را به آبريزگاه مبدل کنند ... بيشتر کسانی که دکان مصدقی
باز کرده اند به اوباش و خرابکاران طرفدار تيم فوتبال انگليس می مانند که با
زشت ترين شيوه حمايت از فوتبال آن کشور، تنها ننگ
و نفرت برای آن کشور و تيم ببار می آورند نه محبوبيّت ... در فرودگاه
« Arlanda» ی استکهلم بر روی کاناپه ای نشسته ام.
منتظر رسيدن هواپيمای دوستی از فلوريدا هستم. برای اينکه حوصله ام از انتظاری
دراز سر نرود، با خود روزنامه
ای محلی و رايگانی دارم که بر روی صفحه ی نخست آن عکسی از زنده ياد
دکتر مصدق چاپ شده.
خانمی کمی مسن تر از خودم که با ديدن روزنامه ی فارسی در دستم به ايرانی بودنم پی برده، به سوی من می آيد و به لهجه ی غليظ تهرانی خودمان از من می پرسد : آقا شما هم ايرانی هستيد؟ می گويم بله خانم. می پرسد شما هم منتظر مسافر هستيد؟ پاسخ می دهم بله. می گويد که او نيز منتظر ورود دختر و دامادش از کانادا است. در کنارم می نشيند و پس از کمی پرس و جو که چند سال است اينجا هستيد و چند فرزند داريد و چرا با همسرتان متارکه کرديد و شغلتان چيست... ؟! وقتی سبب پريشانحالی های خودم را آن «انقلاب لجن» می خوانم، با آهی جگرسوز از ژرفای وجود، به عکس دکتر مصدق در روزنامه اشاره می کند و فريادگونه می گويد: « آقا! الهی که گور بگور بشود آن مصدق ... که ما هر چه می کشيم از آن مرد ... است و از طرفداران بی ... تر از خودش و از دست اين کمونيست های بی ...!» می گويمش خانم، مصدق که در زمان آن انقلاب اصلآ زنده نبود ... و از وی می خواهم که زياد جوشی نشود. پاسخ می دهد: «جوشی نشويد يعنی چه آقا ؟! آخر آن شاه خدا بيامرز مگر چه چوب تری در آستين اين بی همه چيز ها فرو کرده بود که همگی دشمن او بودند. آقآ، آخر ما را چه به انقلاب! من خودم تهرانی هستم. قبلآهم پرستار بودم که بعد از انقلاب با خفت بيرونم کردند» با دلی شکسته و اندوهگين و با مرواريد هايی از اشک در گوشه ی چشمانش ادامه می دهد : « به خدا قسم آقا من خودم شاهد بود که اون خدابيامرز در عرض چند سال ما را از کچلی و آبله و شپش و بی آبی و تراخم و نداری و نکبت، صاحب همه چيز کرد. آقا! آبرو داشتيم، خوشی داشتيم، دريا رفتنمان را داشتيم، کافه رستورانمان براه بود، بهترين برنامه های تلويزيونی را داشتيم، کنسرت داشتيم، امنيت داشتم و نعمت از زمين و آسمان ايران می باريد ... به خدا قسم آقا، وضع ما نسبت به خودمان حتا از اين سوئد هم خيلی بهتر بود. من که کارم از دستم رفت، خانه ام رفت، بچه ی جگر گوشه ام را بيخودی اعدام کردند، شوهرم دق مرگ شد، سه جگرگوشه ی باقی مانده ام هم که هر يک در گوشه ای از اين دنيا آواره هستند. خودم هم که غريب و بی کس افتاده ام گوشه ی اين سوئد لعنتی. در ايران هم که نه ديگر امنيتی هست و نه آبرويی و نه ذره ای انسانيت». و در پايان هم چيزی را می گويد که مرا به شدت به فکر وامی دارد. او می گويد: « آقا من و سه نفر ديگر از دوستان و فاميل بالاخره دو سال پيش برای زيارت قبر خدابيامرز شاه به قاهره رفتيم تا حلاليت بطلبيم. چون ما يکی ـ دو باری از روی خريّت رفته بوديم تظاهرات و در آن ظلم به آن مرد شريک بوديم. می خواستيم وجدانمان آسوده شود. وقتی هم که آنجا بوديم خيلی ها را ديديم که از همه جای دنيا به زيارت قبر شاه آمده بودند. حتا از خود ايران. و ادامه داد : « بخدا هر کسی که از در مسجد وارد می شد، طوری گريه زاری می کرد که آدمی دلش از درد می ترکيد!» باری، اين تجربه ی شخصی را آوردم که بگويم اين نظر اکثريت مردم کوچه و بازار ما است، و حال بنگريد سرنوشت و عاقبت دشمنان آن پادشاه را. در آخرين سالروز مرگ زنده ياد مصدق، تعداد حاضران در احمد آباد کنار تهران، حتا به صد نفر هم نرسيد، سالروز کشته شدن فروهر ها هم در خود تهران حتا با نفراتی کمتر از صد نفر برگزار شد و چند روز پيش هم که نهضت آزادی برای بزرگداشت مهندس بازرگان و شريعتی و چمران و خود نهضت آزادی... توامآ مراسمی را در حسينيه ارشاد تهران برگزار کرد، تعداد حاضران حتا از پانزده تن هم فرا تر نرفت که آن پانزده نفر هم که فقط خود برگزار کنندگان مراسم بودند. در اينجا نکته ای بسيار ظريف وجود دارد که من شک ندارم که بسياری از آن غافلند، به ويژه آنان که شب و روز مصدق، مصدق سق می زنند. آن نکته هم اين است که اگر کسانی خيال کنند که نام مصدق سرمايه ای برای دستيابی به محبوبيّت و مشروعيّت است، سخت و به گونه ای ريشه ای در اشتباه هستند، به ويژه آنان که تلاش می کنند محبوبيّت مصدق را در برابرمحبوبيّت پهلوی ها، به ويژه پهلوی دوم برجسته سازند. امروز هر گونه قرار دادن زنده ياد مصدق در برابر انوشه روان محمد رضا شاه پهلوی، تنها به نفرت و دوری بيشتر مردم از مصدق منجر خواهد شد. من شک ندارم اگر روزی جسد آن پادشاه مدفون در غربت به ايران بازگردانده شود، گور او قبله گاه و ميعادگاه راستين ميهن پرستان خواهد شد و زائران گورش حتا از زائران امام رضای ملايان در مشهد هم بسيار بيشتر. نه چون گور سوت و کور زنده ياد مصدق که هر ساله تنها پنجاه ـ شصت پير و پاتال تباهکار سياسی در آنجا حاظر شوند. روز به روز و نسل به نسل هم بر محبوبيّت آن پادشاه افزوده تر خواهد شد. کما اينکه حتا حال هم بازديد کنندگان گور او حتا در قاره ای ديگر و ده هزار کيلومتر دور تر از ايران، سالانه دستکم ده برابر بازديد کنندگان گور زنده ياد دکتر مصدق مدفون در بيخ گوش ايرانيان در احمد آباد است. زيرا اگر مصدق نفت را ملی کرد که تازه آنهم با کمک خود آن پادشاه بود، و پيش از او هم اصلآ ماندگاری بخش بزرگ از ثروتی بنام نفت با درايّت و ميهن دوستی پدرش رضا شاه بزرگ بود، خدمات پادشاهان پهلوی به ايران و ايرانی آن اندازه زياد و ريشه ای است که، هر ايرانی به هر سوی که بچرخد و با هر پديده اجتماعی که درگير شود، ناخواسته با آن کوشش های شگرف و جانفشانی های پنجاه و هفت ساله روبرو خواهد بود. از جاده سازی و معماری و شهرسازی و ايجاد شيرخوارگاه و مهد کودک و کودکستان و مدرسه و دانشگاه و هنرکده و انستيتو و تالار های موسيقی و تئاتر و بيمارستان و يتيم خانه و بيمه درمانی و ثبت احوال گرفته تا برکشيدن دوباره ی فرهنگ و سياست و علم و هنر و فن داروسازی و حتا واژگان ايرانی، و مهم تر از همه هم، کارهای سترگ و جاودانه ای چون باز گرداندن کيستی و غرور به ايرانی و آزاد ساختن زنان ايران از زندانی هزار و سيصد ساله و ايجاد دادگستری عرفی و مدرن ... بنابر اين، چه کسانی را خوش آيد و چه نه، مصدق اصلآ در کاليبر پهلوی ها نيست که بتوان آن سه شخصيّت را با هم مقايسه کرد. دکتر مصدق شخصيّتی صرفآ سياسی است که بيشتر هم کسانی که با مقوله ی سياست در ارتباطند به کارنامه او می پردازند، پهلوی ها ليکن چهره هايی چند بعدی و اجتماعی هستند که در هر گوشه از ايران نشانی از آنها وجود دارد. به همين سبب هم از روستايی کاملآ بيسواد و هرگز شهر نديده و فرش فروش و نانوا و سبزی فروش غير سياسی گرفته تا اساتيد دانشگاه و پژوهشگران تاريخ و پزشکان و پرستاران و تمامی ديگر گروههای اجتماعی آنها را می شناسند و در آينده هم بخوبی خواهند شناخت. داستان دگرگون سازی ها و خدمات پهلوی ها در تمامی زمينه ها آن اندازه زياد است که سينه به سينه از مادر به فرزندان و از فرزندان به فرزندان بعدی انتقال خواهد يافت. همانگونه که قدردانی و مهر به پهلوی ها هم چون شير مادر در وجود هر ايرانی شهری و روستايی جاری خواهد شد، و من در اين مورد ترديد ندارم. چنانکه روز به روز بر شمار دوستداران راستين و بسيار کم سن و سال آنان افزوده می گردد. حال جوانانی شيفته و ستايشگر پادشاهان پهلوی هستند که هرگز در روزگار آنها نزيسته و اصلآ پس از آن فتنه ی شوم به دنيا آمده اند. فراموش نکنيم که در ديار ما هنوز هم تاريخ و فرهنگ سينه به سينه است که گسترده و همه گير و جاری می شود نه فرهنگ کتبی و مغرضانه ی عده ای توده ای ميهن فروش و عده ی ديگر نابينا گشته از کينه شتری. پس، کسانی که مصدق را دشمن پادشاهان پهلوی می خوانند، کسانی که بنام مصدق (تا گلو مشروطه خواه) جر زده و علم جمهوری خواهی برداشته اند و کسانی که تصور می کنند با فحاشی به پهلوی ها بنام طرفداری از مصدق ( که خود او هيچ گاه کوچکترين بی ادبی به پهلوی ها نکرد)، بر محبوبيّت مصدق و خود می افزايند، بدانند که هم خود را بی آبرو می کنند و هم بزرگترين ضربه را به مصدق وارد می سازند. هر گونه اهانت بنام مصدق به پهلوی ها، تنها به انزجار باز هم بيشتر از مصدق و مصدقيون منجر خواهد شد. از ديد من کسانی را می توان ايران دوست راستين و دلسوز و فرزانه خواند که هرگز چهره های خدمتگذار ايران را در برابر هم قرار ندهند و بنام مردگان برای خود دکان شيادی نگشايند. زنده ياد دکتر مصدق پاره ای جدايی ناپذير از تاريخ ميهن ما است، همانگونه که پهلوی های انوشه روان بزرگترين و اصلی ترين پاره ی تاريخ نوين ايران هستند، همچنين احمد قوام و زاهدی و هويدا ... هر کدام از اينها هم اشتباهاتی داشتند و اختلافاتی با هم. اما اين اختلافات نبايد باعث شود که ما برای دفاع از يکی، ديگری را لجنمال کنيم. نگارنده خود از عاشقان راستين زنده ياد بختيار بودم و همچنان هم او را روشن بين ترين و باشرف ترين و ميهن پرست ترين شخصيّت سياسی اين سی سال می دانم. برای ماندگاری و با اميد توفيق دولتش هم از همه چيز خود مايه گذاشتم، با اينهمه تا آنجا که به خاطر می آورم، در تمجيد از او و خيانت ننگينی که همين جبهه ملی و نهضت آزادی اسلامی ... در حقش کردند، تا کنون دو مقاله بيشتر ننوشته ام. زيرا نيک می دانم که اين افراط و تندروی و لمپن بازی ها در طرفداری از کسی، فقط به دلزدگی مردم از وی منجر می شود نه محبوبيت بيشتر او. بيشتر کسانی که دکان مصدقی باز کرده اند به راستی دقيقآ به اوباش و خرابکاران طرفدار تيم فوتبال انگليس می مانند که با زشت ترين شيوه حمايت از فوتبال آن کشور، تنها ننگ و انزجار برای آن کشور و تيم ببار می آورند نه محبوبيّت. به و يژه مهندس بهرام مشيری که از ديد من اين شخص بيمار و کور شده از کينه، اصلآ مصدق را دوست نمی دارد. او از اين نام فقط برای عقده خالی کردن و فحاشی به پادشاه فقيد استفاده ابزاری می کند. آنهم به ارزان ترين و مهوع ترين شکل ممکن. اخلاقآ نوشتن اين جمله برايم بسيار دشوار است، ليکن با اميد به خود آوردن عده ای دگم و لمپن سياسی می خواهم فاش بنويسم که کاری نکنيد که جوان از دست دادگان و مادران و پدرانی که از پی آن « انقلاب لجن» شما بر عليه پادشاه، بکارت دخترانشان به فروش و تجاوز رفت، از خشمی کور و از سر نادانی احمد آباد را به آبريزگاه مبدل کنند. آخر شما بر اساس کدام سند و يا وصيتنامه مصدق، خود را وارثان راستين او قلمداد می کنيد. چند سال ديگر می خواهيد خود را از آنجای مصدق آويزان کنيد. شما اگر برنامه و ميهن پرستی و شهامت و جربزه داريد، از خود و اقدامات ميهن خواهانه خود بگوييد نه مصدقی که روزی با پادشاهش اختلاف نظر (توده ای ساز) داشته و سالها است که مرده و رفته. اگر در کارنامه مصدق خدماتی هست، اصلآ به کارنامه شما چه ارتباطی دارد. کارنامه خود شما در دفاع از اين بدبختی و بيچارگی و بی آبرويی و ايرانسوزی آن اندازه سياه و ننگين است که کوچکترين پيوند زدن آن به مصدق، تمام کارنامه ی او را هم به لجن می کشد. يعنی از ديد شما ملت ايران تا بدين اندازه بی شعور و کم حافظه شده که به همين زودی فراموش کرده که بيست و نه سال پيش همين شما مثلآ مصدقيون بوديد که اين اوباش دزد و متجاوز و آدمکش را بر ما مسلط ساختيد؟! باور کنيد مردم شما را خوب
می شناسند. به همين خاطر هم حتا کوچکترين اعتباری برايتان قائل نيستند.
تمام
فراخوان هايتان
هم که با بی تفاوتی کامل مردم روبرو می شود. پس، بس کنيد اين مصدق
بازی تهوع آور را و خجالت بکشيد و بجای پنهان کردن خود در پشت نام آن مرده، با
اقرار به خطا ها و خيانت های خود از ملت ايران پوزش بخواهيد و خود و مصدق را
بيش از اين بی آبرو و سکه ی يک پول مکنيد! همين./ امير سپهر ياد و سپاسی از عاشقان راستين فرهنگ و هنر ملک جم دريغا که پاره ای هنوز نمی دانند که چه بر سر ايران آمده. و از آنهم اسفبار تر که اصلآ چه خون جگر ها و کوشش هايی برای رساندن ايران به جايگاه سال پنجاه و هفت کشيده شده بود. ورشکستگی اقتصادی را می توان با يک برنامه ريزی درست چند ساله به سامان کرد. نظم را می توان در چند سال به کشور بازگردانيد و حتا فقر و فحشا و اعتياد هم چند ساله ريشه کن کردنی است. ليکن چه بايد کرد با سرزمينی که عده ای چاقوکش بی معرفت و عمله ی جهل و ظلم، هنر آنرا سی سال است که دارند شبانه روز شخم می زنند! پاره ای وقتی می شنوند که مثلآ دلکش و الهه و مهستی و يا دردشتی و ملک و ويگن... مرد، خيلی بی تفاوت از کنار اين خبر ها رد می شوند. اين دسته خيال می کنند که ايران هميشه آنگونه بوده که در روزگار سلسله ی پهلوی بود. از اينروی هم تا اين نظام انيرانی بر افتد، دوباره ايران همانی خواهد بود که تا پيش از آن « انقلاب لجن» بود. بی توجه بدين مسئله که اصلآ
تا پيش از برآمدن رضا شاه بزرگ مگر جز عارف و مرتضا خان و درويش خان و چند مطرب درباری و دلقک چون قدم شاه خانم و معصومه باجی و اسمال بزاز و مهدی موش
و کريم شيره ای اصلآ هنرمندی در ايران وجود داشت و سازمان و دستگاهی به اين کار
های فرهنگی اهميّت می داد. قمر آنزمان شروع به پرتو افشانی کرد که رضا خان
سردار سپه شد. اين هنرمندان بزرگی که يکی پس از ديگری از ميان ما می روند، دستکم در سی چهل سال آينده هم جايگزينی نخواهند داشت. دردا که هيچ کس به اين نمی انديشيد که برای پيدا کردن مثلآ يک دختر پانزده ساله بابلی بقچه بر زير بغل بنام عصمت بابلی، گماردن راننده ی شخصی برای او و پرورش استعداد وی و تبديل کردنش به دلکش، و يا پيدا کردن يک پسرک ارمنی همدانی بنام ويگن و تبديل او به سلطان جاز ايران و يا يافتن دخترکی بهايی و از او عهديه بزرگ ساختن چند سال بايد زحمت کشيد و از وجود چه اساتيدی بايد بهرمندشان ساخت! اساتيدی که تازه آنها هم يکی پس از ديگری از دست می روند و هيچ جای نشينی ندارند. همچنين شعرا و ترانه سرايان و آهنگ سازانی بزرگ همچون پيرنيا و رهی و مشفق اصفهانی و مشيری و تجويدی و کريم فکور و ملک و تهرانی و ياحقی و شهنازی و واروژان ... حاصل اينکه، ببينيد آن باغ و بوستان پر از گلهای رنگارنگ و گلهای صحرايی و عطر آگين هنر ايران در سال پنجاه و هفت، اينک به چه زمين سوخته ای بدل گشته که در سی سال هم حتا يک گل و گياه رنگين و چشم نواز و خوشبوی در آن سر از خاک بر نياورده. همچنانکه اگر هم امروز هم
ايران آزاد گردد، دستکم بايد سی ـ چهل سال زحمت کشيد و خون جگر خورد و بودجه
صرف کرد تا يک سيما بينای ديگر ساخت. آنهم در صورتی که آن وسواس و فرهنگ دوستی
و عشق به ايران مقامات
روزگار پهلوی در مقامات آتی ايران
هم وجود داشته باشد.
عشقی ژرف و سراسر فداکارانه که در روح و روان خود پادشاه
فقيد و تک تک مسئولان روزگار پهلوی جاری بود. به صدای آسمانی و اهورايی سيما بينا گوش سپاريد که پنجاه سال پيش از اين در هشت ـ نه سالگی به راديو دعوت شد به محضر بزرگترين اساتيد موسيقی ايران فرستاده شد تا «سيما بينا، هنرمند بزرگ» گردد، و به نغمات سحر انگيز ادوات اصيل موسيقی ايرانی، بويژه به نوای افسونساز و سکرآور بالابان، يکی از کهن ترين ادوات موسيقی ايرانی که آدمی را بياد کاخ کسرا و باربد و نکيسا و مجد و عظمت و شوکت ايران و پاکی ها و فرزانگی ها و معنويّت ژرف مردم ايران پيش از موالی شدن می اندازد. و به اين نيز بيانديشد که هر کدامی از اين ابزار موسيقی و آخرين نسل از نوازندگان آنها، با کوشش زنان و مردانی عاشق ايران چون شهبانو فرح و مهرداد پهلبد وزير فرهنگ و هنر (همسر پادشاهدخت شمس پهلوی) از گوشه گوشه ی ايران جمع آوری شد و با ترتيب کلاسهايی در سازمان فولکلور گسترش يافت. بسان بهاری که تنها کمانچه نوار باقی مانده در ايران بود و در قهوه خانه های خراسان ساز می زد. پهلبد آن مرد عاشق هنر ايران بود که بهاری را از گوشه ی قهوه خانه ای در قوچان به تهران آورد و با ترک دادن شديد اعتيادش و دادن لقب استاد به وی (استاد علی اصغر بهاری)، از او خواست که شاگرد تربيّت کند. بگونه ای که امروز ديگر ساز کمانچه به يکی از اصلی ترين ساز های هر ارکستر سنتی ايرانی و در نتيجه به يکی از فراوان ترين ساز ها بدل گشته. همانگونه که تمام رخت های زيبا و دلربای اقوام ايرانی با کوششی پيگير و بی امان از هر ده و شهر کوچک ايران به تهران آورده شد و طراحان و زريبافان سازمان فولکلور با زمينه و الگو قرار دادن آنها، تمام پوشاک زيبای ايرانيان از عهد باستان تا روزگار پهلوی ها را برای گروههای موسيقی های بومی ايرانی سوزن زدند. ياد باد آنروزگاران و ياد همه خدمتگذاران فرهنگ و هنر اين ملک گرامی باد که براستی ايران پر از نکبت و غم و تباهی عهد قاجار را به کشور گل و بلبل روزگار پهلوی مبدل کردند و اما ای داد و افسوس که...!/ امير سپهر با کليک اين نوشته، به يکی از زيبا ترين کار های سيما بينا گوش و چشم سپاريد که براستی سحرانگيز است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ايران ـ
اسلام 7
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وقتی شرف در حال به تاراج رفتن است، بايد اصلآ هزار در صدی شد، چون در اين حالت حتا نهصد و نود و نه در صدی بودن هم عين بی غيرتی و بزدلی است، چه رسد به صد در صدی بودن... من اين جمله خنک «روابط سالم دختر و پسر» را از بيخ يک دروغ و تعارف دانسته و رد می کنم. مراد از اين دروغ، روابط دختر و پسر، مثلآ بی داشتن سکس است. در حاليکه از ديد من، سکس اساسآ بخشی از يک رابطه ی سالم و با نشاط است، و حتا زيبا ترين بخش آن... آنگاه که
مشتی دزد و جنايتکار نامرد و متجاوز به خانه ی يک شرافتنمد هجوم آورده و حتا به
ناموس دخترانش هم رحم نکنند، ديگر شکيبايی و اعتدال و آرامش برای فرد مورد هجوم
قرار گرفته بی غيرتی و بی ناموسی و پستی و بی سر و پا بودن معنا می دهد نه
بزرگی و فرزانگی ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||