بنام خـداونـد مـهر و خـرد


زاد گـــــــــــــــاه



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

هوشنگ معين زاده

منوچهر يزدی

منوچهر جمالی

علی مير فطروس

سعيدی سيرجانی

شجاع الدين شفا

کسروی تبريزی

ميهنم

ايران ب ب ب

فرهنگشهر

سرباز کوچک

آزاد شو، يار و مددکار صميميم

کوروش افهمی

فرهاد سپهبدی

  E Mail = zadgah@hotmail.com

 

<<<  بازگشت به نخستين برگ      

نوشته های مربوط به مانيفست

 برای لينک دادن از لوگوی بالا استفاده بفرماييد

نوشته هايی درمورد حمله ی احتمالی آمريکا


 مشکل بزرگ خامنه ای: دستبوسی که دست بوساننده شده !

به نظر می رسد که رژيم ملا ها کاملآ از نفس افتاده باشد، آنهم بوسيله خود و جنگ قدرتی که بی امان در درون آن در جريان است، نه در سايه درايّت و کاردانی اپوزيسيونی که اصلآ در جهان راستين وجود خارجی ندارد.

از ديد من آنکس هم که بيش از همه به آتش اين جنگ درونی دامن می زند، محمود احمدی نژاد است. کسی هم که برای اين رژيم می تواند دردسرساز باشد و سرنگونی آنرا سرعت بخشد، اتفاقآ هم همين احمدی نژاد مسخره و ماجراجو می تواند باشد، نه به گفته ی پاره ای، رفسنجانی و قاليباف و حتا منتظری و ديگران.

گر چه خود علی خامنه ای هم روضه خوانی بی هويّت و کم مقدار بيش نيست، با اينهمه، بر کشيدن عنصری تا اين اندازه بی ارزش و هرزه درا و عقده ای و بی مسئوليت بنام احمدی نژاد، بوسيله اين ملا، شايد يکی از بزرگترين اشتباهاتی باشد که خامنه ای مرتکب آن شده.

زيرا تکيه بر زور و بی شرمی و بد زبانی و تيغه ی تيز چاقوی افراد بی مقداری که چيزی برای باخت ندارند، تکيه دادن بر نوک نيزه ای بسيار تيز و زهرآگين است. بر کشيدن لمپن ها و قمه کش ها برای از ميان برداشتن مخالفان و دشمنان، درست بسان شمشير دو دمی است که پس از قلع و قمع مخالفان، دير يا زود گردن خود ارباب را نيز خواهد زد.

در اين مورد حتا در سراسر تاريخ هم يک استثنآء نمی توان نشانی داد. تجربه ی تاريخی نشان می دهد که هر گروه و شخصی که با لمپنيسم آمده، خود نيز سرانجام با لمپنيسم برکنار شده. حال چه به شکل مستقيم و چه در اثر پيدا شدن اربابی دست و دلباز تر برای لمپن ها و پشت کردن آنان به ولی نعمت پيشين خود.

چنانچه اين روز ها به سخنان و موضع گيری های احمدی نژاد و مقالات روزنامه ی اطلاعات و جمهوری اسلامی توجه کنيد که بازتاب دهنده ی ديدگاههای علی خامنه ای هستند، خواهيد ديد که چه تضاد ژرفی ميان اين دو ديدگاه وجود دارد.

احمدی نژاد فردی بود گمنام و کاملآ بی مقدار که تا برکشيد شدن به مقام رياست جمهوری از سوی خامنه ای، حتا در رديف شخصيّت های درجه سوم جمهوری اسلامی هم به حساب نمی آمد. خامنه ای تصور کرد که اگر عنصر غلامباره و دستبوس و بی اراده ای مانند او را برکشد، همه چيز در زير کنترل خودش خواهد بود. و چون او خود احمد نژاد را از هيچ يک رئيس جمهور می سازد، پس هر زمان هم که دلش خواست خواهد توانست که وی را به راحتی و بی دردسر کنار گذارد.

ليکن تجربه به نيکی و بار ها نشان داده افراد کم ظرفيّت و گمنام و بی مقداری که به ناگاه و بدون طی مدارج ترقی به مقامی بالا تر از قد و قواره خود می رسند، برای نگهداری آن مقام، از دست يازيدن به هيچ عمل زشت و جنايت و خيانتی دريغ نمی ورزند.

درست است که در درازای سه سال گذشته احمدی نژاد هر آنچه گفته و انجام داده، اجرای بی کم و کاست و بی چون و چرای منويات خامنه ای بوده، ليکن با هر چه نزديک تر شدن نمايش انتخابات رئيس جمهوری، به خوبی حس می شود که ديگر احمدی نژاد آن احمدی نژاد پيشين نيست. يعنی او ديگر نمی خواهد که تنها مجری چشم و گوش بسته ی اوامر ارباب باشد. اين دگرديسی احمدی نژاد البته نه يک رخداد غير قابل پيش بينی، بلکه از تبعات کاملآ طبيعی قدرت است.

اين قدرت لعنتی بگونه ای است که درجه ی شيرينی و مزه آن بستگی تام به گذشته، نوع تربيّت، پايگاه اجتماعی و جايگاه اخلاقی اشخاص دارد. بدينسان که به هر اندازه که افراد حقير تر و کوچکتر باشند، به همان نسبت هم طعم قدرت به کامشان شيرين تر و گوارا تر می نشيند. احمدی نژاد اينک کنش و واکنش هايی از خود بروز می دهد که رگه ی رقابت و به چالش کشيدن علی خامنه ای در آن کردار ها، به روشنی آشکار است. حتا در زمينه های مذهبی و به و يژه در نزديکی به امام ته چاه. 

راستی اين است که اگر احمدی نژاد خود را همان آدم سه سال پيش نمی پندارند، کاملآ هم حق دارد. سه سال پيش از اين، او نه در جهان، بلکه حتا در خود ايران هم اصلآ عنصری ناشناخته و گمنام بود. اينک اما پس از سه سال تکيه بر جای بزرگان زدن (البته جايگاه رياست جمهوری در ايران روضه خوان ها، مايه ننگ است)، از او شخصيتی نامدار در ايران و جهان ساخته که هواپيما و خلبان شخصی دارد، به ديدار مقامات و رهبران ديگر کشور ها می رود، در مجامع بين المللی سخنرانی می کند، به افتخارش سرود نکبتی ای خمينی می نوازند و سان می بيند ...

گذشته از اينها، او در داخل هم اين سه ساله بيکار ننشسته. وی حتا تبليغ برای خود را بر تر از خدمت رياست جمهوری نشانده. تمام اين سفر های استانی احمدی نژاد برای مطرح ساختن خود بوده، نه انجام وظايف محوله به او به عنوان رياست جمهوری رژيم اسلامی. وی مرتبآ هم در حال دسته و گروه ساختن برای خود بوده. او در اين راستا حتا تا نوه های خاله های ناتنی خويش را هم بکار گرفته و وارد پست های دولتی کرده است.

بنابر اين کاملآ طبيعی است که احمدی نژاد حال ديگر آن خانه شاگر پيشين علی خامنه ای نباشد که می پنداشت هميشه همانگونه بله قربان گو و دستبوس وی خواهد ماند. او سه سال پيش که آمد، يک دستبوس بود. ليکن در اين زمان دراز، اينک خود مبدل به فردی شده که هزاران هزار دستبوس سفله و دريوزه دارد. حتا در ميان مثلآ افسران ارشد سپاه پاسداران که سه سال پيش حتا او را به پشيزی هم نمی خريدند.

احمدی نژاد حال کارش به جايی رسيده که مدال لياقت و تشويق به سينه ی سپاهيان می زند. اين کار ها را نبايد شوخی پنداشت، به ويژه برای عنصر توسری خور و کوچک و بی مقداری چون احمدی نژاد. بيخود نيست که وی روز به روز بيشتر افسار گسيخته تر و پر رو تر و ديوانه تر می شود .

حاصل اينکه، وارسی کيستی و اخلاقی و کردار سه ساله احمدی نژاد به نيکی به ما نشان می دهد که وی نه از دروغگويی شرم دارد، نه ننگ و عار سرش می شود و نه توهين و تحقير می شناسد. اينکه آيا اين ويژگيهای او بر ويژگيهای همسان اربابش خواهد چربيد و عاقبت چه فتنه ای زان ميان بر خواهد خاست، امری است که بايد منتظر بود و ديد.

ليکن با شاختی سه ساله از منش و کردار و گفتار و رفتار احمدی نژاد، يک چيز را از هم اکنون بخوبی می توان پيش بينی کرد، اين را که احمدی نژاد پر رو تر و بی شخصيت تر از خود خامنه ای، بدون شک لقمه ی راحتی برای بلعيدن ولی فقيه چاقوکشان و لمپن ها نخواهد بود./ امير سپهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 برگرد سر کارت رفيق جان !

آقای محترمی که با برداشتن واژگانی چند از لغتنامه ها و سر هم کردن يک مشت اراجيف هيچکس نفهم با آن واژگان قلنبه سلنبه، چند کتاب بيست ـ سی صفحه ای به چاپ رسانده ـ آنهم هر يک در ده ـ پانزده نسخه (باور کنيد بيشتر شعرای روشنفکر! ما همينگونه هستند)، برايم ايميلی سراپا توهين آميز نوشته که من چرا به روشنفکران می پرم. توهين آميز تر ازهمه هم اينکه اين مرد، مرا نيز يک روشنفکر خوانده.

می خواستم متنی جدی در مورد عقبماندگی افرادی مانند او که مثلآ خود را نخبگان ايران هم می دانند بنويسم، اما حيفم آمد. با خود انديشيدم که حيف از حتا دو جمله ی جدی برای چنين ايميل بی ارزشی. من البته نه تنها اين توهين های چهارپاداری را به دل نمی گيرم، سهل است که بد و بيراه چنين آدمهای نازلی به خودم را اصلآ به درستی کار خود تعبير می کنم.

اما بطور کلی اصلآ چه فايده دارد که من باز هم چند شبانه روز چند ده تاری ديگر از اين دو ـ سه درصد زلف سياه به يادگار مانده از روزگار خوش برنايی و مستی خودم را هم بيخودی سفيد کنم. برای چه بايد باز هم کمی از سوی باقی مانده از چشمهای فراوان بلا ديده خودم را به پای نابخردی های کسانی بريزم، که نه خودشان ارزش دارند و نه اصلآ پسين روز داستان زندگی نکبت آفرين شان دل خرد و خاکشير شده ی يک دختر سرخورده از پسرک هوسباز همسايه را شاد خواهد کرد.

 پس، پاسخ او و همگنانش را اينگونه می دهم که الهی جز جگر بزند آن ولدزنای بی پدر و مادری که اين کک روشنفکری را در تنبان عده ای انداخت و از راه بدرشان کرد تا با يک سری افکار ماليخوليايی و الکی و انتظار های الکی تر از آن، ما را اينطور خانه خراب و رسوای خاص و عام کنند، بيشتر هم آن نيما يوشيج وافوری گردن شکسته.

 همان مرد کوچولوی هفت خط که قافيه شکست و وزن سوزاند و ترجيح بند به آب داد، تا هر کور کچل و دست کجی که استادش او را بخاطر کش رفتن از دخل دکان بقالی و سبزی فروشی و خبازی بيرون کرده، بتواند با نوشتن چند سطر اراجيف، خود را شاعر بخواند و به همان خاطر هم يک روشنفکر بزرگ.

خدا می داند که چقدر آرزو می کنم ای کاش قدرتی می داشتم که به اين آقای محترم و آدمهايی چون وی حالی کنم که بابا! به پير و به جوان، به سنگ سياه و به روباه سپيد، به برگ بيد و به جان يزيد سوگند که لازم نيست همه شاعر و روشنفکر و مفسر سياسی و تلويزيونچی بشوند. دور سرتان بگردم، آخر چرا شلغتان را رها کرديد مگر اين مملکت بی پير عطار و بقال و ميوه فروش و خمير گير و شاطر و جگرکی و دوغ عرب فروش و خانم خياط و دلاک حمام و زن اوستا لازم ندارد که همگی به شعر و شاعری و روشنفکری روی آورديد؟!

درست است که ما آن قديم نديم ها يک شاطر عباس هم داشتيم که خيلی هم در شاعری اسمی شد، اما آن خدا بيامرز نه هرگز شغل شاطری خود را رها کرد و نه هيچگاه خودش را روشنفکر خواند. تازه، آنهم در حاليکه آن مادر مرده زمانی شعر گفت و لوله هنگش آب برداشت که هنوز در ديوانه خانه ای بنام شعر نو باز نشده بود تا اين همه خل و چل بريزند بيرون. و شاعر شد در آن دوران کمی آگاهی و استعداد هم لازم داشت.

پس تنها اندرز من به اين آقا و افرادی چون او تنها اين است که شما را به پروردگار و به جان عزيزانتان، رها کنيد اين شاعری و روشنفکر بازی تهوع آور را و به کار اصلی خود باز گرديد. آيا بس تان نيست که ما را اينگونه به خاک سياه نشانيد؟!/ امير سپهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در لندن جغد و هزاردستان برابرند !

تضاد منافع و جنگ قدرت در درون جمهوری اسلامی آنچنان بالا گرفته که هر لحظه ممکن است که اين رژيم از درون متلاشی شود. در چنين حال و هوايی پاره ای مدتی است که در پی ايجاد اين توهم هستند که گويا تمامی افرادی هم که در خدمت رژيم اسلامی هستند، آدمهای بد و جنايتکاری نيستند. با اين ترفند هم، غير مستقيم در پی باز هم آلترناتيو سازی از درون اين نظام از نوک انگشتان پا تا فرق سر انيرانی هستند.

 استدلالی هم که می آورند، مقايسه سران اين رژيم با رژيم پيشين است. که چرا در سال پنجاه و هفت، مشتی جن زده ی شيفته ی خمينی، به اشتباه تمامی ايرانيان پاک و ميهن پرستی که در خدمت نظام پادشاهی بودند را يک کاسه و فله ای، خائن و ضد ملی پنداشتند و حتا به پاسبانها و آبدارچی های سازمان امنيّت هم رحم نکردند. مراد از اين برابر سازی جغد با هزاردستان هم، القای اين انديشه ی اهريمنی است که مثلآ در درون اين نظام و پيرامون آن هم افرادی چون زنده يادان دکتر بختيار و دکتر غلامحسين صديقی و افسرانی ميهن پرست چون رحيمی و خسرو داد و ربيعی و جهانبانی... وجود دارند و ما نبايد کليّت اين نظام را ضد ايرانی بخوانيم.

کسی هم که بيش از همه در اين باره گريبان چاک می دهد و خاک بر چشم مردم می پاشد، آن مرد هفت خط ملا باز همه جا حاضر مقيم لندن است. همان که هنوز و همچنان دل در گرو عشق عناصر پست و ضد ايرانی چون آخوند مطهری فحاش به نياکان ما و سيد محمد خاتمی شياد و آخوند کديور ها دارد. همانی که هميشه هم همزمان، هم رفيق دزد است ـ هم مونس مال باخته ـ هم شريک مال خر و هم از نزديکان دزدگير. همان ناکس هفتاد و هفت چهره که، هم خالد ابن وليد را می ستايد ـ هم رستم فرخزاد را ـ هم عمر ابن خطاب ـ هم يزدگرد سوم و هم آسيابان را!

شک نيست آنانی که از سر نياز رخت پاسداری به تن کرده ـ آن دسته که به استخدام وزارتخانه ها در آمده ـ جوانانی که خدمت زير پرچم خود را در سپاه پاسدارن انجام می دهند و يا حتا کسانی که پست مدير کلی در يک نهاد دولتی دارند، براستی می توانند ايرانيانی ميهن پرست و پاکنهاد هم باشند، ليکن اين ديگر نهايت بی آزرمی، مردم فريبی و توهين به شعور ملت ايران است که گفته شود پاره ای از وزا و وکلا و اين چاقوکش های رژيم که حال ژنرال قلابی شده اند هم می توانند از جنس مقامات رژيم پيشين باشند و افرادی پاک و ميهن پرست.

زيرا آنچه به مقايسه رژيم اسلامی و پايوران آن با نظام پيشين مربوط می شود، اساسآ مقايسه ی جمهوری روضه خوان ها با رژيم پيشين اگر از روی حقه بازی نباشد، بدون شک از سر نادانی محض است. جدای از اينکه از ديد من جز عده ای انگشت شمار، تمامی پايوران نظام شاهنشاهی افرادی ميهن پرست و پاکدامن بودند، آخر چگونه می توان رژيمی را که رسمآ مزدور خارجی برای سرکوب و کشتار و تجاوز به نواميس ملت ايران را به خدمت گرفته با يک رژيم تمامآ ملی و تا مغز استخوان ايرانی مقايسه کرد، ولو که اصلآ آن رژيم ملی حتا صد عيب هم که داشت ؟!

 چطور می شود رژيمی متجاوز و بکارت فروش و جوان کش را که کاملآ هم آگاهانه و از روی برنامه به اعتياد گستری مشغول است را در کنار رژيمی نهاد که علی رغم تمام کمبود ها و اشتباهاتش، شب و روز در فکر کسب آبرو و سرفرازی و رفاه برای اين ملت بود؟! بايد توجه داشت که حساب سرباز صفر و کارمند دولت و حتا افسر جزء کاملآ و پاک جدای از حساب کسانی است که به مناصب بالای لشگری و کشوری در جمهوری اسلامی رسيده اند.

رژيمی که حتا برای راه دادن يک جوان به دانشگاه هم، صد جور در مورد وی، پدر و مادر و خواهر و برادر و حتا خاله و عمه های آن دانشجو هم جاسوسی و تحقيق می کند که مبادا يکی از آنها هم مخالف ولايت فقيه باشد، حال بيانديشد که برای راه دادن فردی به دايره ی قدرت او را از چه صافی هايی رد می کند! يعنی به اين بيانديشيد که افراد تا چه اندازه بايد بی شخصيّت، سرسپرده، بی وطن، پست و بی وجدان باشند که بتوانند به دايره قدرت رژيمی نزديک شوند که اصولآ تارپود وجودش از دشمنی با ايران و آموزه های ملی ايرانی و تاريخ و فرهنگ اين ملت تنيده شده.

گر چه در همه چيز و در هر موردی هميشه يک استثناء های کوچکی هم وجود دارد، ليکن نگارنده بی شعار می نويسم که خرد و منطق و تجربه به ما حکم می کند که بپذيريم بطور کلی در درون اين نظام، حتی يک فرد باشرف و با وجدان و ميهن پرست هم نمی تواند وجود داشته باشد. چون اگر در کسی ذره ای شرف و حيثيّت و ميهن پرستی وجود داشته باشد که اصلآ خود نمی تواند در درون اين نظام سر تا پا خون و جنايت و دزدی و چپاول و خاين به مردم و ميهنش دوام آورد.

مايی که با اين رژيم ضد ايرانی مخالف کرده، گريخته و در اين سوی آبها اينهمه توهين و درد غربت و آوارگی را به جان خريديم، مايی که حتا در حسرت گريستن بر گور پدران و مادران دقمرگ شده خودمان هم مانده ايم، مگر نمی توانستيم داغ مهری بر پيشانی زنيم و شرف و حثيت را لگد مال کنيم و در داخل صاحب همه چيز باشيم؟ مگر ما از کدام يک از اين بی سر و پا های لمپن وزير و وکيل و ژنرال جمهوری اسلامی بی سواد تر و بی کفايت تر و کم هوش تر هستيم؟!

فرجام سخن اينکه ممکن است که تضاد و پيکار بی امان قدرت، در ماههای پيش رو به برآمدن چند چهره ی نو از درون اين حکومت منتهی شود که شايد هم در ابتدا شعار هايی ناسيوناليستی سر دهند، ليکن بايد توجه داشت که هر گونه اميد بستن به رهايی از دست اين ميکرب جزام به دست عناصری از درون اين سيستم يکسر ضد ايرانی و مبتلا به بيماری جزام، باز هم يک انحراف بزرگ از مسير اصلی رسيدن به ساحل نجات خواهد بود. جنگ پايوران اين رژيم تنها و تنها بر سر کسب امتياز برای چپاول ايران است که هيچ پيوندی با منافع ملی ما ندارد. همين/ امير سپهر
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ايران ـ اسلام 9
نادر اکبری
در فورمات (PDF)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آرمانشهر اسلامی ملايان، آلوده ترين و پر فاحشه ترين و بی معنويت ترين شهر جهان
کجايند آن نود و نه در صد ملا های خوب و با معنويت که برای محکوم کردن وجود اينهمه کثافت و فحشا و بی معنويتی در برابر درب خانه خودشان هم که شده، دستکم يک اعلاميه خشک و خالی بيرون دهند؟! همان اوباشی که در گذشته حتا برای يک قران افزوده شدن بر بهای بليت اتوبوس شهری هم، صد ها اعلاميه و حکم و فراخوان بيرون می دادند و پای آنها را هم با شجاعت و افتخار، الاحقر الاحقر می نوشتند!

زیر پوست شهر " مقدس" قم
 در این شهر نسبت به شهرهای ديگر درصد بالایی از زنان شوهر دار دوست پسر دارند چیزی که حتی درشهری مثل تهران به ندرت دیده می شود

تمام متن را اينجا بخوانيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پروکاتور های بچه عرب و طفلکی مجريان تلويزيونی ما !

اعراب وارداتی هستند که بی رحمانه به نواميس زنان و دختران ما تجاوز می کنند و نقاب سياه بر چهره، مانند آب خوردن جوانان ما را به دار می کشند. چون در اين مزدوران مسلمان و انيرانی، اصلآ عرق ملی و وابستگی عاطفی به ايران و ايرانی وجود ندارد...

حال از رؤسای سه قوه ی حکومت اسلامی، دو تن عراقی هستند... در سپاه پاسداران هم که دستکم سه تن از عراقی ها به درجه ی سپهبدی رسيده اند...

 رجوی و دار و دسته بی عرضه اش با فروش جان و مال و ناموس هم ميهنانشان به عراقی ها هم نتوانستند حتا به درجه ی گروهبان سومی در ارتش عراق و يا شغل آبدارچی باشی هم در يکی از وزارتخانه های آن کشور دست يابند...
...................................................................................

سر رشته
ما مردم شريف ايران خود را با معنويّت ترين، زيبا ترين، متمدن ترين، مغرور ترين، پيشرو ترين، زرنگ ترين، بافرهنگ ترين، با معنويت ترين و از همه هم بيشتر، پر روشنفکر ترين و باهوش ترين ملت جهان می انگاريم. حال بگذريم از اينکه اگر ما حتا ذره ای هم هوش و حواس می داشتيم، کجا يک ملای بی سواد و زبان نفهم می توانست چنين کلاه گشادی را اتفاقآ بر سر همان مثلآ روشنفکران ما بگذارد، گرفتم که اصلآ اين روشنفکران گرامی ما در سال پنجاه و هفت از سر بی تجربگی گول خوردند، اما اين سی سال پس از آن فريب خونين را ديگر چگونه و با چه دلايلی می توان توجيه کرد؟!

راستی اين است که ما طفلکی های خود شيفته درست يکصد و هشتاد درجه وارون آنکه خود می پنداريم، نه تنها مردمی فاقد غرور و فرهنگ و مدنيّت هستيم، بلکه حتا هوش درست و حسابی هم نداريم، چه رسد به اينکه هوشمند و هشيار باشيم. چنانچه از آن برج عاج دروغين خود ساخته به زير آييم و کمی با راستی به احوال خود بنگريم، خواهيم ديد که ما مردمی کاملآ درمانده اما خود بزرگ بين هستيم که اصلآ عقلمان بکارمان نمی رود. ور نه چگونه مشتی ملای شپشو و دسته ای چاقو کش که ما خود آنها را پسمانده ترين آدمها می بحساب می آوريم، قادر می شدند که ما را سی سال تمام سر انگشت بچرخانند و يک دست و پا روی زمين و هوا نگهدارند.

نگارنده در مورد اين کم هوش و حواس بودن ما ايرانيان، تا کنون خيلی نوشته و گفته ام. با اينکه هنوز هم خيلی می توان در اين باره مطلب نوشت، ليکن مراد من در اين کوته، هشدار دادن به دست اندر کاران رسانه ای خودمان است، نه باز هم پرداختن به اين ناهشياری ها که برشمردن فهرست واره آنها هم خود چند کتاب خواهد شد. هشداری دوستانه و از سر درد به کسانی که ناسلامتی بايد چشم و گوش مردم ما باشند، اما در عمل، پنداری که اين طفلکی ها خود حتا از مردم عادی هم چشم و گوش بسته تر و هواس پرت تر هستند. به گونه ای که حتا دو ـ سه تن بيگانه فارسی آموخته هم می توانند با جا زدن خود در صف ايرانيان، اين رسانه چی های گرامی ما را سالها سر کار گذارده و بازی دهند.

چهچه ها و لهله های زبانی
پيش از پرداختن به اصل موضوع اين شرح را بياورم که پاره ای از ملت های دنيا، به دليل چرخش ويژه
دادن به زبان خود در کام خويش برای ادای حروفی که در زبان مادری آنها وجود دارد، چنانچه پس از دوران چهار ـ پنج سالگی به آموختن زبانهای ديگری همت گمارند، تمام عمر آن زبانهای بيگانه را با لهجه مادری خود حرف خواهند زد. حال به هر ميزان هم که به زبانی بيگانه چيرگی يابند و هر چه هم که در اين مورد تلاش و تمرين کنند.

بهترين مثال در اين مورد هم مردمان شرق دور چون ژاپنی ها و تايلندی ها و اندونزيايی ها و مالزيايی ها... هستند، ترک ها، ازبک ها و ترکمن ها در آسيای مرکزی،