|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چندی پيش، دکتر نوری علا، مطلبی را با فرنام«معمای رضا پهلوی» منتشر ساختند که نگارنده، خوش داشتم که در همان روز ها متنی را در مورد آن بنويسم. آنهم نه به شکل چالشگرانه و حتا جوابيه. بلکه بصورتی بسيار دوستانه و از سر حسن نيت، که نگارنده، براستی برايشان احترام زيادی قائل هستم. همانگونه که برای هر مخالف فکری ديگر خود هم احترام قائلم. مرادم اين بود حال که ايشان اين بحث را باز کرده اند، من نيز ديدگاههای خودم را در مورد همان مسائلی که ايشان در نوشته خود آورده اند، بياورم و داوری را هم به خود خوانندگان وانهم. آنهم فقط با اين هدف که شايد از اين راه، به روشن شدن برخی مسائل، و شايد هم به باز کردن گره «رهبری» کمکی کرده باشم. گره ای ساده اما بظاهر کور، که از ديد من، اينک حتا ماندگاری اس و اساس ميهن ما در گرو باز کردن همان است. همچنين در مورد پدر و پدربزرگ شاهزاده رضا پهلوی، و در مورد«نهاد پادشاهی» و نقش آن در گذشته، حال و آينده ی ميهن ما. ليکن از آنجا که آن نوشته، واکنش هايی را در ميان پاره ای از دوستداران راستين و بيشتر از آن هم، در ميان سينه چاکان تقلبی شخص شاهزاده رضا پهلوی برانگيخت که اينگونه پدافند از ايشان و نهاد پادشاهی، اصلآ خود بزرگترين توهين و دشمنی با اين هر دو بود، پدافندی گاه آنچنان زشت و لمپن مآبانه، که من بعنوان يک دوستدار آيين پادشاهی، براستی از خواندن برخی از آنها دچار شرمساری شدم، بهتر ديدم که در اين مورد هيچ شتاب نکنم. زيرا که نه می خواستم در زمره ی کسانی باشم که به محض شنيدن و يا خواندن هر نيم جمله ای مخالف مرام و باور خود، فورآ از روی نفخ شکم، هر ليچاری را که به ذهن بسته و کوچک شان می رسد بر زبان و يا بر روی کاغذ می آورند، نه جزو آنانی که به جای نقدی استدلالی و اغنايی، برای ديگران پرونده ی خيانت و ناموسی تنظيم می کنند و نه اينکه اصلآ نوشته ام در ميان اينگونه دشمن نامه ها بُر بخورد و گم بشود. چون هدف من از نوشتن در اساس، کلنجار رفتن با ديگران و کوبيدن کسی نبوده و نيست. من اگر به نوشتن روی آوردم، شرافتآ، تنها با هدف آگاهی دادن به ديگران در اندازه ی بضاعت اندک خودم بود. از اين رهگذر هم اگر بتوانم، برداشتن ولو ريگی کوچک از سر راه آزادی ايران، که آنهم تنها در گرو گذشت و شکيبايی و مهربانی است، نه فحش و فضيحت و پرونده سازی. من هرگز با اين نيت قلم بدست نگرفتم که آنرا به دشنه مبدل ساخته و عربده کشی کنم، به ديگران تهمت زنم، مخالفان سياسی خودم را فحش باران سازم و خلاصه با چاقوکشی قلمی و نسق گيری، نفرت ديگران را برانگيخته و بنزين بيشتری بر اين آتش نفاق خانمانسوزی بپاشم که سی سال است دارد همه ی دار و ندار ايران و ايرانی را به خاکستر مبدل می سازد. نگارنده اگر تندی می کنم، فقط در برابر دشمنان شناخته شده و سابقه دار ايران است. زيرا باور دارم که هر گونه مماشات با اين عناصر بدنام و بد سابقه که دهها بار امتحان پس داده اند، ضمن اينکه هيچ ثمری به بار نخواهد آورد، اصلآ خود آدمی را هم بدنام و بی اعتبار می سازد. بعنوان مثال نشستن در کنار توده اکثريت از ديد من، اگر از سر حسن نيّت باشد، نشان ناآگاهی و انحراف از مسير مبارزه، و اگر هم از روی آگاهی باشد، نشان يک گناه نابخشودنی و کاری بسان خيانت است. خيانتی به جوانان برومندی که معتاد و خاکستر نشين شده اند، خيانتی در حق دختران معصوم و نازنينی که گلهای اميد و آرزو هاشان نشکفته پرپر شده و به دامان فحشا در غلطيده اند، خيانتی به خانواده هايی که جگرگوشه از دست داده اند، خيانت به کودکان گرسنه و بدون آتيه ايران، به پدران و مادران درمانده و سر در گريبان و خيانتی به تک تک ملتی بی آبرو گشته و تحقير شده در جهان. حال اينکار از جانب هر کسی که می خواهد باشد. از سوی من، دکتر نوری علا، شاهزاده رضا پهلوی و از سوی هر کس ديگری که می خواهد باشد. مرادم از اين عناصر هم جدای از همان«توده اکثريت» شصت سال خائن به ايران،«ملاپرست ها» و« اصلاحات چی های فريبکار تر از مريدان رسمی ولايت» و«جهان وطن ها» هستند. همان بی وطن هايی که فرهنگ، تاريخ، سنت ها، دلبستگی ها و همه ی آموزه های ملی ما را به سخره می گيرند. از تمامی اينها هم بد تر، صد البته«تجزيه طلب ها»ی مزدور بيگانه. حساب لابی گران و دلالان رژيم که آشکارا شرف انسانی و حتا عفت دختران ايران، که در واقع دختران خودشان هم هست را به اين اشغالگران ايران فروخته اند هم که ديگر روشن است. پس من در برابر اين عناصر معلوم الحال«سی بار امتحان داده و هر سی بار هم رفوزه شده» است که بسيار قاطع و تند هستم، نه در برابر کس و يا کسانی که باور سياسی و يا حتا خود مرا هم ديناری قبول ندارد. انتقاد و قبول نداشتن من که سهل است، حتا رد کردن خدا و تمامی کتابهای مذهبی و پيامبران و هر چيز ديگری در اين جهان هم از بديهی ترين حقوق هر کسی در يک جامعه ی سالم و آزاد است. هيچ کسی هم حق ندارد که فردی را به جرم بيان ديدگاهايش، آماج هتاکی و ترور شخصيّت قرار داده و مجازات کند. در مورد برخورد با مخالفان پادشاهی، با آنان که برای اخته نگاه داشتن اين انديشه، نقاب هواداری از پادشاهی را بر صورت کشيده اند و زير لوای حمايت از شاهزاده رضا پهلوی، به اوباشگری مشغولند تا اين طيف را بدنام کنند، کاری ندارم که ايشان به کسب پررونق شرف فروشی خود مشغولند. مرادم دوستان نادان بدتر از دشمنان دانا است. با کسانی که پنداری بکلی از مرحله پرت هستند و اصلآ نمی داند که اساس دشمنی ما با اين رژيم بی اخلاق و تروريست بر سر چيست. از روی همين ناآگاهی هم هست که شايد بی اينکه حتا خود نيز بدانند، در برابر مخالفان فکری خود، تمامی رفتار و کردارشان درست بسان چاقوکش های همين رژيم است که ادعای مبارزه ی با آنان را دارند، و در پاره ای موارد حتا هزار بار هم شرم آور تر. مضحک است که اين خواهران و برادران فرهنگی جمهوری اسلامی، خود را ميهن پرست و آزادی خواه هم می پندارند. اينان خيال می کنند که پرونده سازی و فحاشی و ترور شخصيّت، فقط از جانب عوامل جمهوری اسلامی کار هايی زشت و ضد انسانی است. غافلند که بی نزاکتی، فحاشی به ديگران، پرونده ی ناموسی برای مخالفان خود ساختن، عربده جويی و چاقوکشی و بی معرفتی، از سوی هر فرد و گروه و با هر هدفی که باشد، اعمالی ضد انسانی و ناپسند است. ماهيّت مدفوع مگر بستگی به مکان آن دارد؟! مگر می شود گفت که کثافت، در جايی کثافت است و در جای ديگر پاکيزه و حتا قابل نوش جان کردن. همين بی خبری از علت ها و دائم به معلول ها پرداختن است که ما را به اين خانه خرابی و بی آبرويی کشانده. آزادی راستين در گروه آگاهی راستين است. ملتی نادان و از مرحله پرت که نمی تواند آزادی داشته باشد. بگذاريد بی پرده بنويسم که اصلآ نود در صد از ايرانيانی که جمهوری اسلامی را بی فرهنگ و اخی دانسته و شب و روز از انسانيت، اخلاق، شرافت، ايراندوستی و آزادی دم می زنند، خود کوچکترين شناختی هم از ماهيّت اين فروزه ها ندارند. از اينروی هم، نمی دانند که خودشان نيز دقيقآ از جنس همين رژيم بوده و در عمل هم، هيچ تفاوتی با لباس شخصی های لات و بی فرهنگ و چاقوکش جمهوری روضه خوان ها ندارند. من در مورد نوشته ی دکتر نوری علا ايميل هايی را دريافت کردم که صد رحمت به فحش و تهديد نامه ها و پرونده سازی های حسين شريعتمداری و صفار هرندی. البته در ميان آن نوشته ها، يکی دو نقد منطقی هم وجود داشت که نويسندگان از سر دلسوزی و با آوردن استدلال هايی قابل تکيه، پاره ای از مطالب آورده شده در متن آقای نوری علا را رد کرده بودند. ليکن، تعداد ليچارنامه ها به اندازه ی زياد بود که شوربختانه آن يکی دو نوشته اصلآ در آن ميان گم شده بود. در ميان همان هجونگاری های پرفحش و تهمتی که بقول خود نويسندگان بی فرهنگ و فرومايه آنها، مثلآ برای«رو کم کنی» بود. و لابد هم به رسم تلکه گيران چاله ميدان و باجخوران و نجيب خانه داران، برای نشان دادن تيغه ی تيز«چاقوی دست سفيد کار زنجان» خود. براستی که مايه ی شرم و ننگ است که پاره ای، مقام پادشاه را تا اندازه ی ولی فقيه به زير کشيده اند. به نام پدافند از آيين پادشاهی و ناسيوناليسم شريف ايرانی هم، در برابر هر مخالفتی، درست به همان شيوه های رذيلانه ای دست می زنند که چاقو کشان ذوب شده در ولايت سيد علی خامنه ای به آنها عمل می کنند، که بايد گفت، اين بی معرفتی ها، نه پدافند از پادشاهی، که به لجن کشيدن اين نهاد پاکيزه و نگهدارنده ی استقلال و يکپارچگی و شرف و آبروی ايران و ايرانی است. اشتباه نشود که مراد من، ابدآ پدافند از ديدگاههای دکتر نوری علا نيست که خود نيز با بسياری از آنها از ريشه مخالفم. آن نکات را هم در نوشته ای جداگانه خواهم آورد. بحث من در اينجا بر سر اصول است. بر سر همان اصولی که دستکم خود من برای آن مبارزه می کنم. بنابر اين هر گونه اوباشگری زير تابلوی پدافند از شاهزاده رضا پهلوی و نهاد پادشاهی، يا ناشی از بی شعوری محض و يا برای به ننگ آلودن اين هر دو است. در مرام يک آزاديخواه و ميهن دوست راستين، هدف هرگز وسيله را توجيه نمی کند. نگارنده جدای از باور های سياسی که دارم، تا کنون در برابر هر عربده کشی و فحاشی و پرونده سازی، در مورد هر کسی که بوده ايستاده ام و پس از اين نيز چنين خواهم کرد. بويژه در برابر عناصر پستی که در نزاع های سياسی، وارد مسائل شخصی ديگران شده و حتا پای زن و دختر و پدر و مادر مردم را هم به ميان دعوا می کشند. بی فرهنگی و بی شرافتی و فحاشی به ديگران، شيوه و کردار اوباش جمهوری اسلامی است. هر کسی هم که دست و زبان به اين کثافات بيالايد، انسان پست و بی معرفتی بيش نيست، ولو اينکه خود و ديگرانی به اشتباه آن لات بی پدر و مادر را آزادی خواه و ميهن پرست بحساب آرند. نگارنده البته خود تاکنون هزار برابر اين فحشنامه ها و ترور نامه ها را در سايت های مختلف و ايميل های گوناگون دريافت کرده ام. حتا از سوی اراذلی که مثلآ خود را هوادار پادشاهی هم می خوانند؟! اما تا کنون در مورد خود سکوت اختيار کردم و هرگز هم پاسخی ندادم. شايد هم اين پاسخ ندادن من باعث شده که عده ای خيال کنند که هر غلطی که دلشان خواست می توانند انجام دهند. ليکن موضوع به اين سادگی ها هم نيست که اين تروريست های حيثيتی«خود بی حيثيّت» می پندارند. اينان بدانند که من اين بی فرهنگی ها و ترور شخصيّت ها را فراموش نکرده و هرگز هم نخواهم کرد. آنهم نه به دلايل شخصی. بلکه از اينروی که بعنوان يک انسان و يک ايرانی، ايستادگی و مبارزه با اين اوباشگری ها را بر خود يک وظيفه ی بزرگ انسانی و وجدانی و ملی می دانم. پس دير يا زود هم حق اين اراذل را کف دستشان خواهم گذارد. مگر می شود که يک لات بی پدر مادر چاقوکشی در جهنم دره ای بنشيند و هر غلطی که دلش خواست انجام دهد، هر تهمتی که دلش خواست بزند و هر اهانتی که خواست بکند و از کيفر هم مصون ماند! من نه تنها در اينجا دير يا زود به حساب اينها خواهم رسيد، بلکه حتی در فردای آزاد ايران هم، گوش اين اراذل را گرفتن و کيفر دادن آنها را هيچ کم از کيفر دادن تروريست های درونی رژيم نمی دانم. زيرا صدمات حيثيّتی و روحی که اين اراذل به مبارزان آواره و هستی باخته در اين غربت زده اند، ترور های شخصيّتی که اين الوات مثلآ در مورد خود من جان بدر برده از دست رژيم سربر اسلامی کرده اند، به شرافت سوگند که در پاره ای موارد حتا از بريده شدن سرم بدست عناصر رژيم روضه خوان ها هم بد تر بوده. آن دوقلوی حسين الله کرم که در کانادا نشسته است و بنام هواداری از پادشاهی، اينگونه بی محابا به ديگران فحاشی می کند و من هستی باخته در راه مبارزه را هم تا بحال چند بار فحش باران کرده، همان لات نادانی که خيال می کند هر بی سر و پايی می تواند فقط با فحش و فضيحت و پرونده سازی فردا وزير و وکيل شود، بداند که اگر ايران آزاد شود، جای او نه در مجلس و دولت و حتی بعنوان رفتگر در شهرداری محله شان، که در پشت ميله های زندان و در کنار برادرش، تيمسار پاسدار گاودار، حاج حسين الله کرم است. حال آن نظام آتی چه پادشاهی باشد و چه جمهوری. اصولآ هر
کسی که مبارزان و دشمنان شناخته شده ی رژيم را ترور شخصيّت می کند، تفاوتی با
اوباش رسمی جمهوری اسلامی ندارد. تبعآ هم همانند همکاران داخلی اش بايد که کيفر
داده شود که بی شک
هم همينگونه خواهد شد. چنانچه هر چاقوکشی اين سخن را فقط يک
تهديد توخالی می انگارد، باشد که تا صبح دولت اش بدمد، همين. امير سپهر حاصل سی سال بيراهه رفتن: سقوط رژيم، حتا از دوام آن هم ترسناک تر شده است! بحران های
اساسی و بسيار بزرگی که اينک گلوی جمهوری اسلامی
را می فشارد، در عمر سی ساله آن هرگز سابقه نداشته. بگونه ای که اينک
حتا خوشخيال ترين و بی فکر ترين پايوران آنهم، ديگر از آينده ی خود بسيار
بيمناک شده اند. اين روزها ديگر کمتر کسی را در درون رژيم می توان يافت که وی، احتمال يک خيزش همگانی، و در پی آمد آن هم، خطر فروپاشی نظام اسلامی را به خوبی احساس نکند. تمامی اين نمايش های رعب انگيز خيابانی بوسيله ی نيرو های سرکوبگر و طرح دولت ائتلافی و پروژه ی نجات اسلامی«ملی» و، و، و هم، ناشی از همان ترس از يک قيام عمومی و احتمال نابودی رژيم است. از اينروی، می توان حدس زد که ما دير يا زود در ميهن خود شاهد يک خيزش همگانی خواهيم بود. البته روشن است که در کار سياست، هيچ رخدادی را نمی شود از پيش بگونه ای صد در صد پيشگويی کرد، ليکن با فراچشم داشت پذيرش احتمال وقوع يک خيزش مردمی حتا از سوی خود پايوران نظام که بدان اشاره رفت، گمانه زنی در اين مورد، ديگر نمی تواند پنداری باطل باشد. به ويژه اينکه با توجه به گوهر بد و شيرازه ی پوسيده و غير قابل اصلاحی که اين نظام دارد، با در نظر گرفتن سقوط هفتاد در صدی بهای نفت و با انديشيدن به تحريمی که رژيم با آن مواجه است، به نظر هم نمی رسد که جمهوری اسلامی، با در پيش گرفتن روش هايی متعارف و منطقی و تعامل با جهانيان، بتواند بگونه ای مدبرانه اين همه بحران بنيان کن را پشت سر نهد. پس، با آنچه آوردم، ما نيز بايد در اين انديشه باشيم که ممکن است هر آيينه در ايران يک خيزش مردمی پديدار گردد. خيزشی که شوربختانه، نه ما دشمنان از مرحله پرت اين رژيم، بلکه خود رژيم از بی کفايتی و ماجراجويی های بسيار خود، زمينه ها و اسباب آن را فراهم آورده است. از اينروی شوربختانه که، چنانچه آن خيزش بوجود آيد، از آنجا که ما نقشی در وقوع آن نداشتيم، تبعآ هم، نه کنترلی بر آن خواهيم داشت و نه کوچکترين قدرتی در جهت درست دادن به آن انفجار. چون اپوزيسيون بيرونی، آن اندازه پارچه پارچه و در نظر مردم درون، بی اعتبار و بدون برنامه است که اصلآ کسی حتا ديگر نيم نگاهی هم بدين سوی ندارد. و خطر اصلی هم درست در همين است. به زبانی بسيار روشن تر و بی تعارف و پرده پوشی، يعنی ما خاک برسر های مدعی خردمندی و روشنفکری و مدنيّت و ميهن پرستی و بزرگی و هشياری و آزادی خواهی و سکولاربازی و فدراتيوچی و چه و چه، پس از سی سال وراجی و مثلآ مبارزه و شعار سرنگونی دادن(البته فقط بوسيله ی گروههايی هوادار پادشاهی)، کارمان به جايی کشيده که، حال بايد از سرنگونی اين نظام بيشتر از ماندگاری آن بترسيم! البته اين سيه روزی دستکم برای من که هيچ تازگی ندارد. زيرا که من نه امروز و از يکماه پيش و حتا پنج سال پيش، که دستکم از ده سال پيش بدين سوی، مرتب نوشته ام که ترس من يکی، نه از عدم خيزش مردم و ماندگاری اين رژيم، بلکه از نتيجه آن خيزش است که شک ندارم دير يا زود بوقوع خواهد پيوست. درست شش سال پيش بود که نوشتم:«اصلآ گيريم که فردا يک قيام سراسری ايران را فرا گرفت و به دنبال آن هم، اين رژيم پس فردا سقوط کرد، کجاست آن دولت جايگزين که سکان هدايت کشور را به دست گيرد. کجاست آن نيروی سياسی مورد قبول دستکم بيست در صد از نيرو های مسلح که از خلاء قدرت جلوگيری کند و اجازه ندهد که جو هرج و مرج و غارت و کشت و کشتار و جنگ داخلی کشور را فرا گيرد. اصلآ چه کسانی هستند حتا آن دو هزار تن نيروی متشکل قابل اعتماد که بتوانند از هرج و مرج اجتماعی و غارت بانک ها و موزه ها و دزدی و چپاول و تجاوز به نواميس مردم جلوگيری بعمل آورند؟ و حال آنکه هزاران خطر بزرگتر ديگر در کمين استقلال و امنيت و يکپارچگی ايران نشسته که در خلاء قدرت، وقوع حتا يکی از آنها هم ايران را به دريای خون مبدل خواهد ساخت» نتيجه اينکه اگر چشمان خود را بگشاييد و خود را از اين جو دروغين روشنفکربازی و شعار های شکمی دور سازيد، به نيکی در خواهيد يافت که هم آنانی که از فردای آزاد و آباد ايران و دموکراسی و سکولاريسم و فدراليسم... دم می زنند بی رو دربايستی، آدمهای کاملآ ناآگاهی هستند و هم آنان که خواستار سرنگونی اين نظام در چنين اوضاع فلاکتباری هستند. زيرا در نبود يک اپوزيسيون لايق و شناخته شده و مورد پذيرش دستکم بيست ـ سی در صد از مردم ما، اين رژيم سقوط کند که مثلآ چه بشود؟ آتش جنگ داخلی و برادر کشی شعله ور گردد، يا بی قانونی مطلق و هرج و مرج و وحشيگری و قتل و تجاوز و انتقام های کور و متقابل کشور را فرا گيرد؟ گر چه مقايسه اين نظام از ريشه ضد ايرانی با آن نظام که تمام رگ و ريشه هايش ايرانی خالص بود، بزرگترين توهين به حق و راستی است، ليکن وااسفا که از ديد من، نتيجه ی فروپاشی اين نظم انيرانی و قرون وسطايی و جنايتکار هم دارد دقيقآ شبيه فروپاشی آن نظام ايرانی و ملی و خدمتگذار می گردد. من مايه افتخار خود می دانم که در سال پنجاه و هفت در سن بيست و شش ـ هفت سالگی، همه ی سرنگونی طلب ها را انسانهايی نادان می دانستم، ولو که هر يک چهار مدرک دکترا هم که داشتند. هرگز هم گول اين استدلال مسخره را نخوردم که چون تقريبآ تمامی اساتيد دانشگاه، نويسندگان و شاعران، جبهه ی ملی چی ها، جامعه شناسان و مترقيون و بقول عوام «همه ی دکتر و مهندس ها» خواستار سرنگونی آن نظام هستند، پس لابد من اشتباه می کنم و حق با آنان است. من در آن روزگار نه تنها تمامی به اصطلاح آن «دکتر و مهندس ها» را بی مخ و ... خواندم، بلکه در برابر انقلاب شومشان هم با توان اندک خود ايستادم. و حال پس از سی سال ـ اين بار اما در غالب يک انسان بالای پنجاه سال و خيلی باتجربه ـ بار ديگر ـ ليکن اين دفعه، بدون هيچ ترديدی ـ، باور دارم که تمامی اين ابرروشنفکران مقاله نويس و اهل مصاحبه و نشست و کنفرانس و ميتينگ و سخنرانی، همه ی اين جامعه شناسان وطنی و مفسران و مورخان و اديبان و حکيمان و چه و چه، هيچ چيز سرشان نمی شود. هيچ چيز! اگر سرشان می شد که ما امروز عقبمانده ترين و پست ترين و جانی ترين نظام دنيا را در کشورمان نداشتيم. اگر اينها ذره ای عقل و شعور و شخصيت داشتند، اگر اينها يک جو غرور انسانی و ملی و حس مسئوليت پذيری داشتند، ايرانی بدبخت که امروز در خاورميانه به بی ناموسی و نوکر صفتی و کاسه ليسی و در جهان به وحشيگری شهره نبود. من چون بر روی زمين زندگی می کنم و انسانی راستی باور هستم، فقط هم زمينيان و ملموسات روی زمين را می بينم، از اينروی، حقيقت ايران برای من رخسار چندش آور خامنه ای و احمدی نژاد و صورت های زشت و چرکين و ترسناک وزرای چاقوکش او است. نه سخنان صد من يک غاز فلان جامعه شناس غرق در ذهنيات و هپروت و يا مقاله ی بهمان دکتر از مرحله پرت و يا اشعار رويايی بيسار شاعر ول معطل. نگارنده البته هرگز نمی گويم که برای نجات از اين فلاکت و بی شرافتی تاريخی هيچ راهی نيست. وقتی حتا بزرگترين بلايای طبيعی که منجر به کشته شدن چند ميليون انسان می گردد هم چاره دارد، طبيعی است که کار ما هم بدون چاره نيست. پس، درمان هست، اما صد افسوس که خرد و هشياری و حس مسئوليّت و از همه اينها مهم تر،« افتادگی و راستی» در کار نيست. دريغا که ما بجای اين سرمايه های ملی، فقط ادعا و خودخواهی و خود بزرگ انگاری و گنده گويی داريم. و درست همين ميکرب های خطرناک ملی هم هست که بيماری ميهن را روز بروز حاد تر و کشنده تر می سازد. تا آنجا که به خودم مربوط می شود؛ با وجود اينکه شايد کمتر کسی به اندازه ی من از اين اوباش ضد ايرانی دزد و متجاوز نفرت داشته باشد، با اين وجود من که نمی خواهم در چنين سرنگونی ای بسا منجر به نابودی کامل ايران نقش داشته باشم، گر چه اين درد حتا جگرم را هم که پاره پاره کند. نفرين
راستين من هم نه بر ملا های اوباش که بر اين اپوزيسيون هزار بار اوباش تر از
ملا ها است که همين ها آن نظام ملی را بدون هيچ برنامه و شايستگی برانداختند،
ايران را تقديم ملا ها کرده و گريختند، تمام اين سالها را هم به وراجی های
بيهوده و اصلاحات بازی و مقاله نويسی و سخنرانی و عقده گشايی گذراندند، حال هم
که پس از سی سال، ما را بر
سر يک دوراهی آورده اند که هردو آن
هم به نابودی ايران
منتهی می شود.همين امير سپهر وقتی انگيزه نيست! در اين نزديک به يکماه که سايتم را آپديت نکردم، دوستان زيادی مهر ورزيد و برايم ايميل نوشته و سبب را پرسيده اند. با سپاس از مهر همگی و با پوزش از ندادن پاسخ های فردی، برای آگاهی اين بزرگواران بايد بنويسم که نه بيمار بودم، نه در سفر و نه آن اندازه گرفتار که نتوانم سايتم را دستکم با يک نوشته آپديت کنم. راستش تنها دليل کم کاری ام، فقدان انگيزه بود و هست. حتا ديگر برای پاسخ دادن به ايميل های دوستان گران ارج خودم هم حوصله ندارم. نگارنده در حد توانم، سی سال برای برکندن ريشه ی اين ميکرب ايرانکش تلاش کردم. يعنی برای برانداختن رژيمی ضد ايرانی و دزد و جنايتکار که من بيچاره اصلآ خود کوچکترين نقش و گناهی هم در استقرار آن نداشتم. سی سال محروميت از همه چيز، سی سال دلهره و نگرانی و آوارگی، سی سال تلاش و فحش خوردن و انواع و اقسام تهمت و تهديد شنيدن، سی سال تحمل همه گونه پرونده سازی از سوی مشتی اوباش جاهل و بی کس و کار و حسود، آنهم برای آزادی و سرافرازی سرزمينی که خود حتا سی سال هم در آن نزيسته ام. در ده سال اخير هم از راه نوشتن و گفتن، کوشش کردم که بتوانم با گردآوری ايران دوستان راستين به پيرامون خود، کاری برای نجات ميهنم انجام دهم. بدون بزرگ انگاری ولی بی هيچ شکست نفسی بيجا هم، هم برنامه ی اينکار را داشتم و دارم، و هم اينکه شک نداشتم که می توانم اينکار را انجام دهم. کما اينکه اگر امکانات داشته باشم، هنوز هم می توانم اين کار را به انجام رسانم. ليکن هم دستم خالی بود و هست، هم نمی خواستم و نمی خواهم به قدرتی اجنبی وابسته شوم و هم اينکه به جز چند تنی ايرانی با شرف و آزادی خواه راستين، اصلآ کسی از من حمايت چشمگيزی بعمل نياورد. بنا بر اين، من که هيچ آلترناتيوی را در روی زمين و در برابر چشمم خود نمی بينم، با کدام انگيزه و برای دست يابی به کدام هدف از دور پيدا، بايد بنويسم. مگر ما کم مقاله نويس داريم که بود و نبود من، تفاوتی را سبب ساز شود. تازه، آنهم نويسنده ای که با برخورد با دروغ ها و کژی ها، با بر رخ کشيدن راستی های موجود و با مبارزه با هر روياپردازی و گنده گويی، چرت خيلی ها را پاره می کند! به هر روی، از آنجا که من
دلايل اصلی اين فقدان انگيزه در خود را در متن بالا« سقوط رژيم، حتا از دوام آن
هم ترسناک تر شده است»هم به شکلی باز تر آورده
ام، گمان می کنم که ديگر توضيح در اين باره کافی باشد. يگانه راه ، بازگشت به سامانه ی پادشاهی است
آن وضعی که ما ميان دو حکومت قاجار و جمهوری اسلامی داشتيم«يعنی عصر پهلوی»،
يک روزگار استثنايی بود که شايد ديگر هرگز تکرار نشود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شرحی بر نوشته ی پيشين و دو نوشته ی نو به دنبال نوشته ی « فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده»، ايميل های بسياری را دريافت کرده ام. پاره ای از آنها بسان ايميل های دوست و فرزند دلبندم، سرباز کوچک و دکتر کيان زاد گران ارج و جناب دولتشاهی... انتقاد آميز اما بسيار دوستانه و از سر دلسوزی بود. چند تايی کمی تند تر، چند ايميلی با فرهنگ چهارپاداری و با ناسزا هايی ناز و نمکين، و پاره ای از گراميان هم، آنچنان اين نوشته بر دلشان خوش نشسته بود که مرا با مهر آميز ترين واژگان و بزرگی خود شرمنده ساخته بودند. به هر روی، از آنجا که به باور من، اين مسئله ی کيستی « هويت »، در اين برهه از تاريخ برای ما ايرانيان يک بحث کليدی و بسيار سرنوشت ساز است، از جانب ديگر، از آنجايی هم که احساس می کنم در آن نوشته، ناروشنی هايی وجود داشته که نيازمند پرتو افشاندن بيشتر بر آنها هستم، در همين چهارچوب بحث کيستی، يک متن ديگر را هم منتشر می سازم. ليکن با توجه به اينکه ما اينک در هزاره ی سوم هستيم و ديگر کسی حوصله ی بحر طويل خواندن ندارد، آن متن بلند را دو بخش کرده ام که اعصاب کسی را به سرماخورده گی مبتلا نکنم. به اميد آنروز که من هم ياد بگيرم که در اين روزگار ماهواره و سرعت، چکيده نويسی کرده و ديدگاههايم را بگونه ای تلگرافی منتشر سازم. اين نيز نانوشته نگذارم که دو ـ سه تنی شناخته شده هم که مثلآ چيزفهم هستند ولی از ساختار شناسی هيچ سر در نمی آورند و هستی شناسی علمی و استدلالی را هم درک نمی کنند، از ظن خود يار آن نوشته شده و در رد و يا ستايش از آن، مطالبی نوشته و سر از جا هايی در آورده اند که، نه مراد من سفر به آنجا ها بود، و نه اصلآ اگر بند از بندم بگشايند به آن «خيال آباد» ها رفت و آمد خواهم کرد. البته اين چند مادر مرده خواسته بودند برسانند که خيلی روشنفکر هستند که در اين باره، از ته دل می نويسم که ای خانه اش ويران شود آن ناکس نالوطی که کک روشنفکری را در تنبان ايرانيان انداخت و ما را اينگونه رسوا و بدنام و خانه خراب کرد. روشفکر
اينها باشند که ما داريم، چه جای شگفتی است که در اين روزگار اوج گرفتن دانش و
رقابت های يکهزارم ميلی متری علمی، در کشورمان، پياز فروشان ميدان تره بار،
سلاخان و بچه شمع فروش ها ژنرال و وزير و وکيل باشند و جهانيان هم ما را بعنوان
عقبمانده ترين ملت هزاره ی سوم بشناسند. بقول مولانا
:
خود کسان بی کس ـ ناکسان با کس
ديدرو بيشتر در زمينه ی
ادبيات و فرهنگ و فلسفه، و دالامبر ابتدا در حقوق،
سپس اندکی در پزشکی و بعد هم به شکلی دانشی در رياضی
و فيزيک. بگونه ای که (Encyclopedia)
ديدرو هنوز هم يک کتاب مرجع است و در علم
مکانيک هم قاعده ای وجود دارد که
به قاعده ی دالامبر مشهور است. فرمولی که با قانون دوم اسحاق نیوتون
برابر است و از آن، به سادگی به مکانیک لاگرانژی
ميتوان رسيد. به هر روی، آنچه که در مورد جنبه های شخصی زندگی اين دو شخصيت می توانم به کوتاهی بنويسم اين است که، دالامبر بزرگ و بی همتا، فردی بود که تا روزگار جوانی، نه خودش و نه کس ديگری می دانست که او فرزند کيست. وی يک بچه ی سرراهی بود که زنی بسيار تهيدست او را آنگاه که کودکی چند روزه بيشتر نبود، در پشت ديوار کليسا يافته و به خانه آورده بود. با ناداری و محروميّت زياد هم او را بزرگ کرده بود. سوای اين فقر دوران کودکی، دالامبر در تمام زندگی خود، از بابت همان ماجرای سرراهی بودن و پدر و مادر خويش هم بسيار رنج کشيد. مادام که نمی دانست فرزند چه کسانی است، غم بی پدر و مادری او را ملول و افسرده می ساخت، آنگاه هم که پدر و مادر خود را شناخت، از بدنامی انگشت نمای مردم نادان روزگار خود گرديد. زيرا بر خود وی و همگان آشکار شد که او محصول يک رابطه ی بيرون از ازدواج است. يعنی فرزند يک خانم بدکاره و مترس او که مردی بسيار هوسباز و خوشگذران است، و اين بيج بودن، بر اساس نرم های فرهنگ به شدت مذهبی آن عصر تعصب، آنچنان مايه ی ننگ و سرشکستگی محسوب می شد که، بار سرزنش آن، هزار بار از بی پدر و مادر بودن سنگين تر بود. در برابر اما ديدرو، فرزند مردی ثروتمند، شديدآ اخلاقگرا و مذهبی بود که برای تربيت او، بسيار هزينه کرده و وسواس زيادی به خرج داده بود. پدر ديدرو او را چند سالی به نزد روحانيان و دير و صومعه فرستاد، آرزوی او اين بود که فرزندش نيز به کسوت ملايی در آيد. ليکن خود وی، تا کمی بزرگتر شد، با پشت کردن به صومعه و دير و کليسا، در پی کار های ديگری رفت. (تا همينجای نوشته، خوب به اين پند زندگی بيانديشيد که، دالامبر بيج، وقتی خود بزرگ شد، مردی بسيار پرهيزکار و با پرنسيپ از آب در آمد، و ديدرو ی حلال زاده که فرزند يک مؤمن اخلاق گرا بود، زمانی که رشد کرد، به مردی بی اندازه هوسباز و ولنگار و زنباره تبديل گرديد!) باری، روزی ميان اين دو انديشمند جدال سخنی سختی در می گيرد که شوربختانه ديده رو ديگر کار را به پرخاش و توهين می کشاند. او برای تحقير و مسخره کردن دوست خود بر سر او فرياد کشيده و سخن زشتی با اين مضمون را بر زبان می آورد که: « يادت نرود که تو موجودی بی اصل و نسب هستی که محصول همخوابگی يک زن فاحشه با يک مرد لاابالی و الکليک است. از اينروی هم، هيچ چيزی در اين دنيا برای باليدن بدان نداری» و
دالامبر خردمند و گران ارج، در پاسخ او جمله ای بسيار ژرف را بر زبان می آورد
که نگارنده تمامی آنچه را که تا کنون آوردم، تنها و تنها برای هر چه روشن تر
انتقال دادن همين يک جمله ی کوتاه او بود. وی می گويد: « دردا که تمامی
افتخارات تو به ايل و تبار و پدر و مادرت تعلق دارند و خودت هيچ نيستی. ليکن،
من فردی هستم که می خواهم بگونه ای باشم که از پس مرگم، فرزندان، نوه ها،
فرزندان آنان، فرزندان فرزندان آنان و تمامی کسانی که در آينده از تبار من
خواهند بود، بر خود ببالند که از پشت من به اين جهان آمده اند!» در اين باره که شناسه ی تاريخی و کيستی فرهنگی ما امروز، خوش دست ترين و برا ترين دست ابزار ما در برابر اين دشمنان ريشه ای و تاريخی ايران و ايرانی است، جای کوچکترين ترديدی نيست. بدين خاطر هم، من با تمامی کسانی که در راه شناخت هويّت ملی و تاريخی ما تلاش می کنند هم دل، هم گام، هم سخن و هم رآی هستم. بدون شيله پيله هم، تلاش اين گروه از پژوهشگران ميهن دوست و گرامی را بسيار ارج می نهم. بنام يک ايرانی هم، از تمامی اين فرهنگوران راستين هم ميهنم بسيار سپاسگزارم. نگارنده نه تنها امروز واکاوی تاريخ ايران و«کيستی جويی» را کاری بايسته و سودمند می دانم و خوش می دارم، بلکه از همان سالهای نوجوانی هم، خود در تلاش آن بوده ام که بدانم از کجا آمده ام و کيستم. با اندک آگاهی هم که در اين باره به کف آورده بودم، زمانی که سخن از ملا و خمينی و اسلام و انقلاب در ايران به ميان آمد، آن اندک پلشتی اسلامی مانده در وجودم را هم از روان و انديشه ی خود پاک فرو شستم. بگونه ای که حتا آنزمان که خمينی از نوفل لوشاتو پيام به ايران می فرستاد، من آن سخنان را بی محتوا، مغاير با موازين انديشه ی سالم، دروغ و سخنانی ضد ملی و مسخره می خواندم. بحث من حتا در آنزمان هم اين بود که دين و ملا و مسجد، اصلآ حق دخالت در سياست را ندارند که يک امر دنيوی و مدنی است. از اينروی هم، نه تنها همه ی دوستان جن زده ام، بلکه حتا نزديکترين کس و کارم هم مرا خيلی پيش از آن فتنه ی اهريمنی، شرابخواره، ضد روحانيّت، لامذهب و کافر و ضد انقلاب می خواندند. (دستکم خود خانواده ام که ايلی بزرگ هستند و شمارشان هم بسيار زياد است، به نيکی می دانند که من تمامی اين نگونبختی های امروز ايران را، در همان سال پنجاه و هفت و پيش از آن فتنه، خوب پيش بينی می کردم. اينهم نه به اين علت که من خيلی روشنفکر بودم، خير! بلکه از اينروی که با پوزش بسيار، انقلابيون انسان هايی کودن، يا احمق و يا جن زده بودند. انقلابی که از همان ابتدا مانند آب خوردن دروغ بگويد و بهتان های مستهجن و عاری از هر راستی به مخالف خود (نظام پيشين) زند، حرکتی که تمام شعار های آن ضد اخلاقی، پر از نفرت و فحش های چهارپاداری و فاشيسم کلامی باشد، مانند روز روشن است که نظامی چون جمهوری اسلامی را خواهد زاييد. نتيجه ی آنهمه جفتک و لگد پرانی و پستی و دروغ و بی فرهنگی و فحش و بهتان و نفرت کور اگر غير از اين بود، من يکی از شگفتی شاخ در می آوردم) با چنين نگرشی هم، نگارنده نه در انقلاب، بلکه چند ماه پيش از شعله کشيدن آن آتش ايرانسوز، به دشمنی با اسلاميون، انقلابيون چپ و راست و جن زدگان پرداختم. برای پيشگيری از پيروزی آن ويرانگری ملی و چيره گشتن اين انيرانيان بر ايران هم، در پشتيبانی از دولت زنده ياد دکتر بختيار و سامانه ی کهن و ديرآشنای پادشاهی ايران، از همه چيز خود مايه گذاردم. با آنچه که از روی راستی و پاکدلی آوردم، بنا بر اين، من نه اينکه با پژوهش تاريخ زلال ايران، يافتن تکه های گم شده از فرهنگ انسانمدار ما، خود شناسی ملی و ناسيوناليسم نوين خودمان مخالف نيستم، بلکه در اين زمينه ها، خود از بسياری هم دهها گام جلوتر و بسيار هم تند تر هستم. من اگر در مقاله ی «فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده»، به پسگرايی و در گذشته ها ماندن به شدت تاخته ام، مرادم اين درد های ايرانکش امروز را ناديده انگاشتن و در رخداد های گذشته ماندن ها بود که اصلآ ارتباطی به جوشش فرهنگی کنونی ملت ما برای خوديابی ملی و تاريخی ندارد. تاختن به سينه زدن برای بيست و هشت مرداد لعنتی و ديگر تهوع آور شده، به زير سئوال بردن اين ماه تابان بازی های خونبار و ابلهانه، نقد اين گير کردن عده ای ايرانی فلک زده در يخبندان نود سال پيش سيبری، محکوم کردن اين جمع بستن واژه ی «ملی» با «مذهبی» و پختن آشی مسموم از آن برای کشتن ايران... پدافند از فرهنگ بالنده ايران است، نه کوبيدن آن. زيرا تمامی اين کار های ايران برباده، از انديشه هايی پليد و پوسيده انگيزه می گيرند که کاملآ ضد فرهنگ و ضد ايرانی هستند و دشمن ناسيوناليسم خردگرای ما. گذشته از اين ها، نگارنده نيک می دانم که زمينه ی های تاريخی، باهمستانی (اجتماعی) و روند روزانه دگرگونی های ما در ريشه اصلآ همسانی با کشور آمريکا ندارد که من خواسته باشم همان شيوه ها و شوند های اوباما و آمريکايی را در عرصه ی سياسی خودمان نيز سودمند انگارم و در پی گسترش اين انديشه باشم. دستکم امری که من بيش از هر چيز ديگری در نوشته های خود به شدت رد کرده ام، اتفاقآ همين کپی برداری ها بوده. زيرا باور دارم که هر ملت و سرزمينی ريشه ها و ويژگی های خاص تاريخی و فرهنگی و باهمستانی و اقتصادی خود را دارد که راهکار های ويژه خود را هم می جويد. سياست، فنی است آنگونه ظريف و شکننده که گاهی در آن، يک پروژه که برای سويس و آلمان و آمريکا سودمند است، برای ما فاجعه بار است. کشوری که موضوع سخن من در آن نوشته بود، سرزمينی آزاد و بسامان است که تنها درد آن، يک «سخت زمانی» مالی است که اين ناهمواری هم امروز نه آمريکا، بلکه تمام جهان را به رکود برده. همداستانی و همياری نهاد های جهان آزاد هم اين آشفتگی مالی را دير يا زود بسامان خواهند کرد. ما اما با فتنه ای تاريخی و خانمانسوز برابر آمده ايم که در بسياری از زمينه ها، بار ها و بسيار ها بسی ويرانگر تر و پر هزينه تر از فتنه تاتار و مغول است. از اين گذشته، ما هنوز در سده ی شش و هفت هستيم نه در هزاره ی سوم. ما کجا و آمريکا کجا! پس آنچه من مراد داشتم و نشانه رفتم، نه «کيستی جويی» فرهنگی و تاريخی، بلکه اين زنده کشی ها و مرده ستايی ها، اين کيستی و بزرگی گرفتن«ناکسان بی ارزش» از کسان مرده و رفته، اين درون را ناديده گذارده و بر پوسته چسبيدن ها و از همه هم بد تر، اين «خود و امروز و اينک» را فراموش کردن، و به «نياکان و ديروز آن روزگار» سپری شده باليدن ها بود. بار ديگر هم می نويسم که کيستی جويی و خودشناسی روشن است که کاری بسيار ستودنی است. اين خودشناسی در ريشه، خود نخستين و لابد ترين گام در هستی شناسی است. کسی که خود را نشناسد که هرگز به شناخت راستين هيچ سامانه ای در خود گيتی و پديده و انگاره ای در آن دست نمی يابد. خودشناسی ما هم پر پيدا است که می تواند ما را در راه شناخت اين درد های جانکاه تاريخی به خوبی ياری دهد. اين گذشته نگری اما از همان گام نخست بايد با هدف بيداری، خوديابی، و سپس تکان و جنبش و پيکار برای رهايی از اين بی آبرويی و ننگ و بی ناموسی تاريخی باشد. ورنه نفرين بر اين خوی اريستوکراتيک سنتی بجای مانده از دوران برده داری و فئودالی که خصلتی زشت است و هيچ برايندی هم جز خوابزدگی و لااباليگری و کاهلی ندارد. روشن ترين نشان آن نوع گذشته نگری هم همين است که مردمی خود سفله و دريوزه، در لجن دست و پای زنند و هيچ نکنند، و تنها دلخوشی شان اين باشد که از قوم و قبيله فلان کنت و کنتس و دوک و دوشس بوده، يا از بهمان نجيب زاده و پرنس و لرد و شواليه نسب داشته، و يا اينکه از تخم و ترکه های فلان خان بزرگ و بيسار مالک خرپول باشند. يا بسان بسياری از ايرانيان بی اراده ما، با همين انديشه خود را ارضاء کنند که از پشت مردانی خردمند و شيردل و از شکم زنانی آزاده و پهلوان بدين جهان آمده اند. يا تنها مايه های افتخاراتشان اين باشد که روزگاری سرزمين آنان هم در اين جهان برای خود شکوه و شوکت و آبرويی داشته و يا اينکه، ايشان هم در گذشته های دور، هم ميهنانی شريف و بزرگی داشته اند. در همان گذشته ی گمشده هم ده گونه مهر تروريسم و وحشيگری و بی ناموسی و فتنه انگيزی و پناهندگی و بی خانمانی و بی فرهنگی و ناداری و بی عرضگی ... بر پيشانی آنان نخورده بوده. درست هم همينجای کار است که من با آن سر ناسازگاری و ستيز دارم. در اين مورد هم نه خود را سانسور می کنم و نه هراسی از فحش و تهمت خوابزدگان و هپروتيان دارم. نگارنده يک بار ديگر هم اين را در نوشته ای آورده ام که، تاريخ و افتخارات گذشته ی هر ملتی تنها برای خود آن ملت بسيار ارزشمند و گرامی است. ما اگر همه ی اين تاريخ پرشکوه خودمان را هم که زير بغل زده و به سودا رويم، در تمامی بازار هم هيچ تاجر سفيهی هم حاضر نخواهد شد که در برابر آن، قرص نان کپک زده ای در کف ما بگذارد. امروز، روز از خود گفتن است، نه اينکه من دختر فلان عاليجناب و پسر فلان عاليقدر بزرگ هستم. اساسآ در اين روزگار سينما، آتاری، ديسکوتک، سرعت های جنون آميز، کامپيوتر، ماهواره، موبايل و تلويزيون که هر کسی با يک ريموت کنترل می تواند چند هزار کانال تلويزيونی را تماشا کند، ديگر کسی اصلآ زمان و حوصله ی تاريخ خواندن را ندارد که بنشيند و ببيند نادر شاه بزرگ چه زمانی از تنگه ی خيبر گذشت، خواجه نصير به هلاکو خان چه گفت و جوجی مغول بکارت چند دختر نابالغ را برداشت. اين بحث ها ديگر بحث هايی موزه ای است و برای بازنشستگان و از کار افتادگان که با عزرائيل شير يا خط بازی می کنند. فرجام
سخن اينکه، کلنجار رفتن با تاريخ و افتخارات گذشته اگر با هدف شناخت، خوديابی،
تکيه بر ميراث های نياکانی و جنبش و پدافند از کيستی و شرف خود نباشد، که آنهم
نيازمند از خود گذشتگی و دليری و نترسيدن از پرداخت هزينه است، به قوی ترين
آمپول بی غيرتی و قرص خواب آور مبدل خواهد شد که جسم و جان آدمی را لش و بی
بخار می سازد.همين. امير سپهر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده
ميهن پرست يا رضا
پهلوی پرست ؟
در اين روزگار تيره و تار ايران، کجايی ای نادر شاه بزرگ ! دوست گران ارجم سر کار خانم نادره افشاری، چندی پيش مطلبی طنزگونه داشتند در مورد سلطنت طلبان و نادر شاه افشار که بر دل بسياری از هم ميهنان ما خوش نشست. در تماسی برايش نوشتم که تو به شوخی از نادر شاه نوشتی، اما من در ته دل، آرزو می کنم که ای کاش ما اکنون نادر شاهی در صحنه داشتيم. سپس نادره خوب برايم نوشت که مردم ما به دنبال آزادی و دموکراسی هستند و من در پاسخ اين دوست فرهيخته و گرانمايه ام، نامه ای صميمانه برايش نوشتم که با کسب اجازه از همديگر، حال هر دو آنرا منتشر می سازيم. او در سايت پربار خودش که لينک آن در بالای سايت من است، و من هم در سايت خودم که همينجا باشد. نادره نازنين و بسيار گران ارج، ژرف ترين درود هايم را به تو دوست و هم ميهن خوب و نازنين خودم پيشکش می کنم. اميد که تندرست و شادکام باشی. از آنجا که من براستی برايت احترام زيادی دارم، بی شيله پيله هم نديده خيلی دوستت می دارم، به خودم پروانه می دهم که با تو خيلی راحت و باز باشم. عزيز نازنينم، ظاهرآ من از نان و آب و دوغ و دوشاب سخن می گويم و تو نازنينم، از لباس دکلته ی خريداری شده از شانزه ليزه و پاپيون ايتاليايی و شکلات کم چربی هلندی! من می گويم ممکن است که اصلآ ديگر ايرانی بجای نماند، و تو گرامی من، از رنگ کردن ساختمان های نور آباد ممسنی و شستن خيابانهای عجب شير و آسفالت جاده قرچک ورامين به روستای عبدل آباد اوليا سخن می گويی. نادره جان، تو که خوشبختانه جوان هستی و از خردگرايان راستين، نه جزو آن منگل (روشنفکر) های پير و کهنه انديش اخباری که با کتابهای ترجمه غلط روشنفکر شده اند. همان عقبمانده های ذهنی که عمری است کليشه ای می انديشند و سخن می گويند و می نويسند. بی هيچ شناختی از جامعه ی بومی و اوضاع جهان، و بدون شناخت پتانسيل های ويرانگر موجود در جامعه ی خودی هم، کاری کردند که ما به جای باغ و بستان، سر از طويله ی جماران درآورديم. سی سال هم هست که با همين شعار های ميان تهی، پاسداران حقيقی اين بی شرافتی ها و ناموس فروشی ها و فقر و بيداد و بی آبرويی ها هستند. گرامی من، کر و کور و لال و شل و لوچ شوم من فلان فلان شده اگر خواستار آزادی و دموکراسی برای هم ميهنانم نباشم. اما عزيز خوبم، آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و سکولاريسم و فدراليسم و گل ارکيده بر يقه زدن و نقل و نبات خوردن و تانگو رقصيدن ...، مايه و پيش زمينه ها و الزاماتی دارد که من با اين چشمان باباغوری خودم که کوچکترين نشانی از آن را نمی بينم. اگر تو می بينی، جدآ خوشا بحالت و من به تو خيلی حسودی می کنم. نادره خانم مهربانم، آيا تو در اين منگل های (به اصطلاح نخبگان) ما کوچکترين قابليت و شايستگی می بينی که بتوانند مردم ما را به آزادی و دموکراسی رهنمون شوند؟ در کسانی که حتی پس از سی سال هم در اين دنيای آزاد، نمی توانند در يکصد قدمی هم ايستاده و بر عليه دشمن مشترک خود شعار دهند؟! در کسانی که پژوهش تاريخ را از کار سياسی، چاقوکشی را از رقابت، دموکراسی را از تئوکراسی و خلاصه گوشت کوبيده را از آن دگر چيز زرد فام تميز نمی دهند! اگر تو نديده ای، من که بار ها و بار ها از پشت همين عينک ته استکانی خودم ديده ام که چگونه بيشتر اوقات، يک دسته پليس مجهز به باتوم و حتی گاز اشک آور در ميان تظاهرکنندگان ايرانی مستقر می شوند که مبادا اين طبقه ی اليت و نخبه ی جامعه ی ما؟! همديگر را با مشت و لگد و ای بسا چاقو و پنجه بکس مضروب و زخمی کنند. اين طبقه اگر در ايران کوچکترين آزادی داشته باشند، به شرافت سوگند که ايران به دريای خون مبدل خواهد شد. اول هرج و مرج، بعد جنگ داخلی و سپس هم فروپاشی ايران و نابودی مردم. در اين مورد هيچ ترديدی را به خودت راه مده. دوست نازنينم، ليبرال دموکراسی دارد خود اين غرب و دموکراسی آنرا می جود و بکلی نابود می کند. اگر تو خيلی کم سال هستی و نديدی، من پير مرد اروپا و آمريکای سی و پنج سال پيش را ديده ام آخر. حتی چهل در صد از آن آزادی که من در سی و پنج سال پيش در اين غرب ديدم هم، حال ديگر در اينجا وجود ندارد. روز به روز هم آزادی ها در حال محدود تر شدن است. من که شبانه روز دعا می کنم سرعت اين محدود شدن ها بيشتر شود، ور نه تروريست های سربر اسلام اين غرب را هم بکلی قبضه خواهند کرد. در پيامد آنهم، من و تو ی جان بدر برده از ذوالفقار علی، ديگر اصلآ جای امنی برای زندگی در اين دنيا نخواهيم يافت. فراموش هم مکن که تمام اين اراذل و اوباش اسلام پناه هم، با کمپين های دفاع از حق پناهندگی و دفاع از حقوق بشر ... چپ های مترقی و ابر روشنفکر های منگل توانستند اينگونه به غرب هجوم آورند و اينجا را نيز ناامن و بسان دوزخ سازند. گرانمايه من، درد برای نوشتن زياد است. من اما ديگر پيش از اين وقت گرانبهای تو را نمی گيرم و اين نوشته را با اين چند جمله به پايان می برم که، ما امروز نيازمند يک دولت مرکزی بسيار نيرومند ملی هستيم. دولتی ايران دوست و کاملآ لائيک و نه سکولار! دولتی که بتواند اسباب امنيت و آسايش مردم را فراهم آورد، به مردم نان و کار و مسکن دهد، چند ميليون معتاد و تن فروش را با برنامه ای جامع، از اين وضع فلاکت بار نجات دهد، گردنکشان و تجزيه طلبان را بجای خود نشاند و نگذارد که يکپارچگی ايران از ميان رود، نظام آموزشی کشور را ملی سازد، و خلاصه در پی آماده کردن زمينه های يک جامعه ی مدرن و امروزين باشد. اطمينان صد در صد هم داشته باش که مراد نود و پنج در صد از مردم ما هم از آزادی و دموکراسی، تحقق همين امور پايه ای و اصلی است که آوردم، نه اينکه فلان باجی، ملاسالاری و نگونبختی مردم را رها کرده و در سايت گويا از مرد سالاری بنويسد و با ادای روشنفکری در آوردن، عقده بگشايد. آنهم از سالار بودن مرد نگونبخت ريقويی که از بس کار کرده و از ملا و بسيج و پاسدار توهين شنيده و توسری خورده، که ديگر به غورباغه های صومعه سرا و چمخاله می ماند، نه به آدم. يا اينکه فلان توده ای جاسوس شوروی سابق، هنوز هم بخواهد در بيسار روزنامه و مجله ی چاپ پروگرس، در اين عصر و زمانه هم از انقلاب اکتبر و تکرار انقلاب کارگری و دهقانی در استان ديلمان و گلستان دم زند و يا افراد دو فرقه مسعوديه و منصوريه، از کشف حجاب خواهر اشرف و تراشيدن ريش و سبيل رفيق منصور در آن دنيا دم زنند. تندرست و شادمان باشی دوست نازنين و گرامی من. الاحقر امير ـ کدبان سپهر!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوکان و ملايان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||