بنام خـداونـد مـهر و خـرد


زاد گـــــــــــــــاه



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

هوشنگ معين زاده

منوچهر يزدی

منوچهر جمالی

علی مير فطروس

شجاع الدين شفا

کسروی تبريزی

نادره افشاری

ايران ب ب ب

فرهنگشهر

آزاد شو، يار و مددکار صميميم

کوروش افهمی

فرهاد سپهبدی

 Mail = zadgah@hotmail.com

بازگشت به نخستين برگ

نوشته های مربوط به مانيفست

 برای لينک دادن از لوگوی بالا استفاده بفرماييد

نوشته هايی درمورد حمله ی احتمالی آمريکا


 خاطره ی بيست و دوم بهمن ماه را می توان تا ابد گرامی داشت اگر!

سی سال از سقوط ايران سپری شد. اگر تا سال پنجاه و هفت، آخونديسم توانسته بود که يک دهه ی « محرم» پر از نکبت و ندبه و شيون و زاری و قمه زنی را برای بيش از هزار سال در ايران براه اندازد، حال سی است که توانسته يک دهه سوگواری ديگر بنام دهه ی زجر« دهه ی فجر» را هم بر روی دست ما بگذارد.

نگارنده اما نه دوست می دارم که برای آن فتنه سينه زنی کنم و نه حتا خوش می دارم که تمامی آن بلوای اهريمنی را يکسره منفی و بدون دستاورد ارزيابی کنم. زيرا که من سخن آن فرزانه همشهری خود، زنده ياد کسروی تبريزی را ژرف باور دارم که می گفت:«ما يک حکومت به ملا ها بدهکار هستيم».

 او کاملآ راست می گفت، زيرا جدای از اينکه وسوسه ی يک حکومت قسط اسلامی پيوسته حتا در ذهن روشنفکران ما هم وجود داشت، اساسآ گذار از جهان بينی متافيزيکی و ورود به قلمرو فلسفه ی عقلی و استدلالی، بدون تجربه ی يک حکومت دينی، اگر نگوئيم ناشدنی، اما پروسه ای بسيار بسيار طولانی و سخت است. اين راهی بود که غربيان امروز آزاد هم ناگزير از طی آن بودند تا بتوانند خود را به دروازه های دموکراسی برسانند.

در مدلل ساختن اين ادعا همين دو فاکت تاريخی را می آورم که پس از ملا هادی نراقی در روزگار صفويه، نخستين فردی که از حکومت اسلامی و قبضه ی قدرت سياسی بوسيله ی ملايان سخن گفت نه يک ملا، بلکه يک روشنفکر نومسلمان فکلی و شرابخواره يعنی ميرزا ملکم خان بود.

او بود که پانزده سال پيش از صدور فرمان مشروطيت، اندک زمانی پس از جريان تحريم تنباکو به ميرزای شيرازی نامه نوشت که حال که فتوای آن مرجع عاليقدر مسلمين، شاه نامسلمان را مرعوب يد پرتوان آيين محمدی ساخته، وقت آن است که خود آن عالم ربانی تمامی اختيارات لشگری و کشوری آن شاه ناصبی را در اختيار گيريد و خود سلطان مسلمين شويد.

در روزگار نوين هم نخستين کسی که روح الله خمينی را«امام» خواند و از بلوای سال چهل و دوی او هم برای نخستين بار با نام «نهضت اسلامی» نام برد و پدافند کرد، نه يک روضه خوان و حتا نه يک فرد ملی مذهبی، بلکه فردی بود که خود را يک کمونيست دوآتشه می خواند. آنهم چهارده سال پيش از فتنه ی بهمن و چهارده سال جلوتر از بنی صدر و يزدی و قطب زاده «مثلث بيق» و مهدی بازرگان و سنجابی و ديگر مصدقيون و کمونيست ها.

نام آن نخستين بخشنده لقب امام به خمينی و اولين واله و شيدای آن ضحاک هم، شاعر همچنان چپ و جمهوری خواه امروز، جناب نعمت ميرزا زاده «ميم آزرم» است. فردی که حال هم عضو و هم حتا دبير «کانون نويسندگان ايران در تبعيد» است. اين آزرم بی آزرم اصلآ در سال چهل و سه «چهارده سال پيش از فتنه»، چند شعر در وصف خمينی سرود و کتاب شعر خود را هم به او تقديم کرد.

 همچنانکه در طول آن بلوا و حتا دو ـ سه سال پس از آنهم، آزرم همچنان برای خمينی مدح نامه می سرود. به دليل دوستی نزديکی هم که با احمد، فرزند خمينی داشت، هم مرتب به پابوس امامش می رفت و هم اينکه رابط کانون نويسندگان ايران در داخل با بيت آن پليد بود. در اينجا از سياوش کسرايی هم يادی بکنيم که اين توده ای اصلآ حتا برای نوکر و کلفت خمينی هم دم می جنباند.

پس می بينيم که فکلی های ما اتفاقآ بيش از عمامه دار هايمان در وسوسه حکومت اسلامی بوده اند. اگر عناصر کمونيستی چون احمد شاملو و رضا براهنی و حاج سيد جوادی و خسرو گلسرخی و همين ميرزا زاده و مجاهدين و چريکهای فدايی و توده ای ها در روزگار مشروطه زندگی می کردند، ترديد نکنيد که از آخوند فضل الله نوری می خواستند که بجای دفاع از محمدعلی ميرزای فجری، خود يک حکومت ضد امپرياليستی اسلامی تشکيل دهد.

همچنانکه نخستين کسی که آن آخوند مرتجع و ضد مدرنيته را«شيخ شهيد» خواند، يکی از پروردگان مکتب حزب توده، يعنی جلال آل احمد بود. يک آخوند زاده ی توده ای و سپس سنی شده که به شدت از غرب، دموکراسی، صنعتی شدن ايران و بويژه انقلاب مشروطه نفرت داشت. او شيخ نوری را نماينده اسلام اصيل در برابر هجوم دستاورد های فرهنگی و فلسفی و اجتماعی غرب يا بگفته ی خودش،«غربزدگی» می دانست و وی را می ستود.

بهر روی، هر چه بود از ديد من اينک ديگر نه تنها تکليف ما با اين لنگ بر سر های ضد ايرانی و رفقای ضد امپرياليست آنها روشن شده، بلکه راه ما برای ترد يکباره و ريشه ای اين طفيلی ها و آن انديشه های مزخرف اتوپيستی مثلآ ضد امپرياليستی نيز از حيات اجتماعی خودمان هموار گرديده است.

البته مقاومت هست، و همچنان هم سخنانی زيرجلکی در پدافند از اين ويروس های مدرنيته، نوآوری، پيشرفت، رشد و بالندگی فرهنگ و هنر و مدنيّت ما. آنهم بيشتر از سوی خاک برسرهای پسمانده ای که مثلآ خود را روشنفکر و نخبه هم می پندارند. از سوی همان آخوند فکلی های هزار بار خطرناک تر از هر شيخ و ملا که با افکاری بسيار پسمانده تر از خود آخوندها، که ريش می تراشند و کراوات می آويزند، در نتيجه مردم ما را هم با همين دگرگونی های ظاهری خود، به اشتباه می اندازند.

جگرسوز تر اينکه، فکلی های ما نابود گشتگان به دست اسلام در حالی همچنان مدافع اسلام و آخونديسم هستند که روشنفکران ديگر جوامع اسلامی که خود از اسلام آسيب نديده اند، تنها از نابودی ملت ما تجربه آموخته و به نقد اين انديشه خردکش و انديشه سوز و ويرانگر و ضد فرهنگ پرداخته اند.

ليکن فتنه ی پنجاه و هفت، ديگر آن سبوی کهنه را آنگونه بشکسته و آن پيمانه ی زهرآگين و کشنده را بگونه ای در ايران ريخته است که ديگر کسی را قدرت بند زدن و جمع آن دو نيست. آنچه به اسلام مربوط می شود، اين آيين اينک در جامعه ی ما ديگر به شکل يک ايدئولژی انسانکش و ضد تمدن و يک شيوه ی حکومتی ضد بشری در آمده.

انديشه های اتوپيستی کمونيستی هم آن اندازه در ايران رسوا و بی آبرو گشته که ديگر کسی اصلآ زَهره ی سخن گفتن از اين اراجيف را هم با مردم ما ندارد. يعنی جرآت دفاع از افکار مشتی روانپريش که می خواستند ايران را هم يکشبه به بهشتی چون آلبانی و چين مائو و شوروی استالين مبدل سازند.

از اين روی با رفتن جمهوری ملايان، آن اسلام سنتی و آخونديسم انگل هميشه سربار، اما هميشه هم طلبکار نيز، ديگر برای هميشه به درک اسفل و السافلين خود آنان واصل خواهند شد. همچنانکه باقيمانده اين اوهام پوچ، تشکيل سوسيال اينترناسيوناليسم «حکومت کمونيستی جهانی»، انقلاب دهقانی، انقلاب توده ای و انقلاب کارگری و کارمندی و اين گونه خزعبلات هم با رفتن جمهوری اسلامی، از جامعه ما رخت بر بسته و خواهد رفت.

نيازی به تکرار نيست که فتنه ی بهمن، خسارات انسانی، مالی و از همه بد تر هم، ضرر حيثيتی بسيار بزرگی را بر ما تحميل کرد، اما ناديده نگذاريم که با پرداخت اين هزينه، حال ناآگاه ترين مردم ما هم به راستی های گرانبهايی پی برده اند. به اينکه انگل هايی بنام آخوند و ملا و آيت الله تا چه اندازه جانی و پست و دزد و متجاوز هستند. همچنين به اين راستی که دم زدن از جامعه ی بی طبقه يا توحيدی هم سخنانی کاملآ نابخردانه و ياوه است.

اينکه امروز در صد بزرگی از ايرانيان، مسلمان خوانده شدن خود را يکی از مستهجن ترين ناسزا ها به حساب می آورند، اينکه ايرانيان بيشماری به اين آيين ضد بشری پشت کرده اند، اينکه بيشترين شمار از نسل های امروز ايران بجای جذب افکار اتوپيستی کمونيستی به آموزه های ملی خود دلبستگی پيدا کرده اند، اينکه ديگر کسی حتا جرآت نمی کند که از ترس مردم فناگشته ما از اسلام پدافند کند، اينکه بسياری از جهانوطن های ديروز هم ـ حال به شکل عوامفريبانه هم که شده ـ اينک از ميهن و مردم ايران و کورش و داريوش سخن می گويند، دستاورد های کوچکی نيستند.

آری، فتنه ی شوم بهمن، يکی از بزرگترين هزينه های تاريخی را بر ما تحميل کرد. هزينه ای حتا در پاره ای از زمينه ها گران تر از فتنه ی تاتار و مغول. ليکن همانگونه که آوردم، ما نيز در اين سی سال ظلمت و تباهی ايران، دستاورد های بزرگی داشتيم که به مراتب بزرگتر از دستاورد دفع فتنه ی گربه چشمان وحشی و خونريز بوده.

زيرا از آنجا که مغولان و تاتار ها از بيرون و بنام دشمن اجنبی بر ما تاختند، دشمن بودنشان با ايران و ايرانی، پيش و پس از دفعه فتنه آنها برای ما آشکار بود. ليکن فراموش مکنيد که اسلام و آخونديسم، بيش از هزار و چهارصد سال بود که از درون، با شناسنامه ايرانی، بنام پدافند از معنويّت و مظلومان و تهيدستان، روزگار ما را سياه کرده بود.

به همين خاطر آن فتنه و اين سی سال ظلم و بيدادگری به مردم ما نشان داد که اسلام و آخونديسم نه ايرانی و نگاهبان ارزش ها و پشتيبان تهيدستان و پاپتی ها، بلکه اصولآ اصلی ترين و ويرانگر ترين دشمن همه ی فرزانگی های ايران و ايرانی بوده. به زبانی روشن تر، از ديد من، بزرگترين دستاورد آن فتنه و اين هزينه ی بزرگ، همين بوده که مردم ما ديگر دشمن هزار و چهار صد سال خانگی خود را کاملآ شناخته اند.

اگر آن فتنه نبود و اين تجربه سراسر خون و خيانت وجود نداشت، محال بود که ما بتوانيم حتا با دو هزار سال روشنگری و استدلال آوردن هم به مردم مذهب زده و اسير چنگ ملا ها تفهيم کنيم که آخوند ها که خود را دلسوز و دايه های مهربان تر از مادران شما می خوانند، در حقيقت اصلآ بزرگترين دشمنان شما و شرف و آبرو و ميهن و هست و نيست شما هستند. کسانی که اگر قدرت داشته باشند، حتا به عفت و ناموس دختران شما هم رحم نمی کنند.

فرجام سخن اينکه اگر خمينی ضحاک يک جمله ی درست و با معنی گفته باشد، همين است که گفت :«انقلاب ما انفجار نور بود». اين سخن از اينروی بسيار درست است که فتنه ی پنجاه و هفت، براستی انفجار نوری آنچنان بزرگ و خيره کننده بود که توانست حتا تا تاريک ترين زوايای انديشه ای اين قوم پليد و ضد ايرانی را هم برای مرد ما روشن کند. همچنانکه آن نور، ذهن مردم ما را هم در مورد بسياری از مثلآ نخبگان خود روشن ساخت. يعنی در شناخت آن نادان های حقيری که بناحق در ميان مردم ساده دل ما به اسم و رسمی دست يافته بودند.

درست است که اينک ايران همچنان در دست اين اراذل ضد ايرانی است. ليکن از آنجا که رژيم جمهوری اسلامی اصلآ همانند يک جنس تاريخ مصرف گذشته و گنديده توليد شد، از اينروی دير يا زود هم رفتنی خواهد بود. آنچه خواهد ماند اما خاطره ی اين فتنه در روز بيست و دوم بهمن است. خاطره ای که اگر ايران بتواند اين فتنه را با يکپارچگی پشت سر نهد که آنهم در گرو همت خود ما است، از آن بايد به نيکی ياد کرد. بجای سوگواری و غصه خوردن هم، هر ساله بايد اين روز را به جشن و سرور نشست. حتا با تمامی اين هزينه ها که پرداخته ايم.

زيرا سی سال زجر کشيدن و خون جگر خوردن، سی سال بدنامی ديدن و حتا سی سال روزی چند جوان جگرگوشه قربانی دادن، براستی ارزش آنرا دارد که بشود از يک زندان هزار و چهارصد ساله، از استعمار بيش ازهزار ساله ی مشتی انگل و طفيلی ضد ايرانی و از دست ميکرب هايی کشنده تر از ميکرب جزام و ايدز رهايی يافت، همين. امير سپهر.
 فوريه دوهزار و نه ميلادی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

 ای فرياد از اين بی وجدانی ها !

 سرچشمه ی سخن 
به تماشای برنامه ی «تفسيرخبر» روز چهارشنبه ی صدای آمريکا نشسته ام. شرکت کنندگان امروز هم بسان همه ی چهارشنبه شب ها، آقای سيد علی رضا نوری زاده «آخوند فکلی» و وزير دفاع حوزه های علميه است و پاسدار پيشين آستان ولايت، آقای محمد محسن سازگارا. مجری برنامه هم بسان هر چهارشنبه، جناب جمشيد چهارلنگی که ای کاش براستی حتا يک لنگ داشت.

مجری محترم، آقای نوری زاده را«مدير مرکز مطالعات ايران و اعراب» و آقای سازگارا را هم«مدير مرکز مطالعات ايران معاصر» معرفی می کند، بسيار هم وزين و با تمجيد. دو نهادی که احدی نمی داند که کار آنها چيست، جهان که سرشان را بخورد، ارزش آنها حتا در همان لندن و واشنگتن چيست، اصلآ به چه درد مردم بينوا و فنا گشته ی ما می خورند و مديريّت در نهاد هايی بادکنکی که می شود نظير آنها را در ده دقيقه با ده دلار در غرب به ثبت رساند، اساسآ چه ارزشی دارد که هنگام نام بردن از اين مراکز تکنفره، بايد باد در غبغب مبارک انداخت!

وارون فضای تمامی برنامه هايی از اين دست در تلويزنهای ديگر کشور ها که پر از چالش و بحث و هشدار و آگاهی است، معمولآ هم مجری برنامه، بجای پرسش و ميکروفون را يکسره در اختيار کسی قرار دادن، موی از ماست می کشد و کوچکترين سخن بی اساس مصاحبه شونده را هم بر رخش می کشد، در اين قهوه خانه قنبر، طبق معمول سه رفيق نشسته اند و قربان و صدقه ی هم می روند. باز صحبت جی جی باجی واری از کراوات های اهدايی سيد علی رضا به آن دو ديگر است و سپاس آنان، و سپاس متفابل آن سيد از پذيرايی آن دو در واشنگتن.

 رهبر و عنتر، حيدر و صفدر
«تفسيرخبر» بيشتر در مورد رهبر و عنتر است. پيرامون موضوعاتی از اين دست که بودجه ی امسال دولت عنتران چه ميزان کسری دارد، رهبر چه اندازه عنتر را دوست می دارد، عنتر چگونه مريد رهبر است، خوک بچه ی سپاهی، فيروزآبادی به کروبی چه گفته؟ پاسخ آن روضه خوان به اين بيطار چه بوده؟ بالاخره لوطی در نظر دارد که کدام يک از ميمون های خود را به صحنه آورد، دکتر عنتر چگونه به اوبامای ديکتاتور و خونخوار نهيب زده که آقا، خجالت بکش و کمی به مردم بدبخت آمريکا آزادی ده! آخوند خاتمی خواهد آمد يا شبه آخوند مير حسين موسوی و، و، و

سخنانی صد من يک قاز، بی بخار و پای کرسی که نه ديناری به کار آزادی ايران می آيد، نه اندک نيّتی ميهن پرستانه در پشت آنها است و نه اصلآ نکته ای سازنده در سرتاسر اين نقالی های قهوه خانه ای که گمگشته در بيابانی، اين اميد را داشته باشد که بتواند حتا پس از پنجاه سال کوشش هم، از اين گفته ها مددی گرفته و خود را به شهر و دهی برساند.

و بدبخت مردم اسير و گرسنه و دربند ما که برای رهايی از دست رهبر و عنتر و اعوان و انصارشان، به اين حيدر و صفدر های فکل باز و شکم سير و بی خيالی اميد بسته اند. بدبخت ترين هم آنانی که اين «زبان به مزد» ها را ايران دوست، آزادی خواه و پشتيبانان خود می پندارند. يعنی کسانی را که اساسآ کارشان«تفسير خبر» است.

يعنی تفسير اخبار ظلم و بيدادی که بر ايشان می رود و اصلآ مزدشان را بابت شرح پريشانی ها و نگونبختی ها و بی آبرويی های مادران جگرخون و گريان، پدران تهيدست و شرمنده از همسران، دختران ويلان و پسران جوانی نکرده و از دست بيداد اوباش نالان دريافت می کنند.

 فرجام سخن 
فرجام سخن اينکه شگفتا که اين شکمباره های کراوات باز، از بابت تفسير خبر بيدادی که بر مردم نگونبخت ما می رود، با خيره سری، کلی هم منت بر سر آنان می گذارند. بويژه نوری زاده که اين سيد هفت خط، شغل بسيار پردرآمد خود را«ميهن پرستی» و «مبارزه» هم به مظلومان قالب می کند.

و دردا که مشتی ايرانی ناآگاه و فنا گشته و اميد از کف داده ی درون کشور هم، برای چنين ملافکلی شکم گنده «زبان به مزد» و بی مروتی، هورا هم می کشند که وای ! ما چه ميهن پرست و مردم خواه بزرگ و فداکاری در خارج داريم.

پنداری فردی که اساسآ همه ی زندگی مرفه و ثروت و پول کراوات های رنگ و وارنگ او از شرح همين نگونبختی های مردم ما است، مانند ميهن پرستان راستين، اصلآ دار و ندار خود را هم فدای آزادی ايران ساخته.

دغلبازی که در سی سال گذشته، کارش يا پدافند از آخونديسم ضد ايرانی بوده، يا آب پاکيزگی ريختن بر گور عناصر کثيف و ايران برباد ده ی چون مطهری دشمن قسم خورده ی ايران و قطب زاده لمپن و اول چماقدار خمينی و نخستين رئيس لباس شخصی ها و بازرگان گوربگور شده که ايران را تقديم ملايان کرد، يا حمايت از خاتمی و ابطحی و حجاريان و اينگونه اوباش و به انحراف کشيدن مبارزات مردم.

يا اينکه خبر جعلی آوردن از زير متکای اين سربر و از وان حمام آن دگر متجاوز و از اتاق پشتی خامنه ی رذل و حجله ی دختر رفسنجانی... و مردم بيچاره را سر کار گذاردن. ای داد از بيداد اين نادانی ها و هزار فرياد از دست اين بی وجدانی ها ! همين. امير سپهر
ژانويه دوهزار و نه ميلادی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تاريخ، همان اگر و مگر است 

مادران و پدران اگر خرد و دانايی داشته باشند، کاملآ حق دارند که برای نسل های آينده سرنوشت تعيين کنند ...

اين گفته که:«تاريخ را با اگر و مگر نمی توان نوشت» هم از آن ياوه های روشنفکران وطنی است. سخنی نابخردانه و نسنجيده که پاره ای از هم ميهنان ما هم آنرا طوطی وار تکرار می کنند. از آن دسته پرت و پلا ها که يکی از آنها هم اين است که:«پدران ما چه حقی داشتند که برای ما تعيين تکليف کنند؟!» اين دومی را البته ابرانديشمندان ما از قول مرشد و مقتدای پيشين خود، امام خمينی (ر س)، می آورند که در قاموس آن پليد،«مادران» اصلآ جزو انسانها نبودند که بتوانند در چنين مقولاتی وارد شوند«پنداری خمينی همچنان مرجع بزرگ انديشمندان ايرانی است».

باور اين طفيلی های ما«مثلآ روشنفکران» هم اين است که گويا آن ملای روانپريش و سفاک، دستکم ديگر اين يک جمله را درست گفته است که پدران ما جق نداشته اند که برای ما تعيين تکليف کنند«و فقط پدران نه مادران». در حاليکه وارون درک اين معلولان فکری ما، اين گفته به اندازه ای تبيض آميز، خردسوز و ارتجاعی است که باز هم صد رحمت بر آن دگر جمله ی اسلامی و فقهی او که گفت:«اقتصاد مال خر است»!

زيرا گذشته از آن آپارتايد جنسی و اهانت مستهجن به شآن انسانی زن در آن جمله که بدان اشاره کردم، در اين گفته دو اصل هم زير پا نهاده شده که بنيادی ترين اصول انسانی محسوب می شوند که نخستين آن«خرد» است و آن ديگری «منطق».

به ديگر سخن، چنانچه پدران ما «که البته من می گويم، مادران شريف و پدران ما» سخنی از روی خرد و مبتنی بر استدلالهای عقلی گفته باشند، بدون شک آن سخن و يا حتا تعيين تکليف بر مبنای آن سخن خردمندانه و منطقی، کاری درست است و آنان خوب کرده اند که برای ما تکليف معيين کرده اند. ليکن اگر سخن و يا تعيين تکليف ايشان از روی نابخردی و جهالت بوده، در اين حالت، آنرا بايد به سختی و از بيخ و بن رد و محکوم کرد.

به زبانی روشن تر، اگر مادران و پدران گران ارج ما قانونی را به تصويب رسانده باشند که بر اساس آن«هر ايرانی بايد بر سرنوشت خود حاکم باشد»، اين تعيين تکليف، خود به معنای دادن اختيار زندگی ما به دست خودمان است. چنين تعيين تکليف کردنی، نه حق را ناحق کردن بلکه عين حق است و کاری بسيار نيک و ستودنی.

و حال اگر نابخرد مرتجعی بگويد که «پدران ما حق تعيين تکليف برای ما را نداشته اند» و تکليف ما با «اسلام» است، و او خود را هم اسلام مسلم بداند، عده ای مغزباخته هم بدنبال آن سمبل اسلام انديشه سوز بيافتند و بگويند خير، از اين پس ما می خواهيم که تنها «اسلام» آزاد باشد و او برای ما تصميم بگيرد، در اين حالت، بايد حق را به مادران و پدران خردمند مان بدهيم و آب دهان به رخسار اينگونه انسانهای تهی مغز و نابخرد اندازيم.

ترکيه را بنگريد که مصطفی کمال پاشا«آتا ترک»، با شناختی که از جامعه ی خود داشت و می دانست که در آينده، اسلام خردسوز خطری برای آزادی و مدنيّت آن کشور خواهد بود، چگونه بجا و درست برای نسل های آينده ی ميهن خود تعيين تکليف کرد. بگونه ای که نه تنها خود ترک های ناسيوناليست و پيشرو، بلکه حتا ما ايرانيان (از هستی ساقط گشته به دست مسلمانان راستين) هم به روان پاک آن انسان خردمند درود می فرستيم.

او با همان شناخت، اصلی را خردمندانه در قانون اساسی يا«آناياسا»ی ترکيه گنجاند که بر اساس آن، آرتش«اردو» را موظف به پاسداری از حکومت لائيک آن کشور ساخت. قانونی که از تصويب پارلمان آن زمان ترکيه هم گذشت. بدين شکل که هر آيينه که آرتش ترکيه احساس کند که خطری حکومت لائيک آن کشور را تهديد می کند، وظيفه دارد که با تمام توان وارد ميدان گشته و حتا با توسل به زور و قوه ی سلاح، نگذارد که مدنيّت و آبرو و شرف و حيثيّت آن ملت از ميان برود.

حال اگر امروز در ترکيه کسانی بگويند که پدران ما حق نداشته اند که برای ما تعيين تکليف کنند، آيا سخن ايشان درست و بجا است؟! مانند روز روشن است که خير. زيرا آن«تعيين تکليف»، از روی آگاهی و از سر خردمندی و هشياری و برای پاسداری از کيان ملک و ملت ترکيه بوده است. در حال حاضر که تنها اسلام گرايان پست و مرتج ترکيه چنين سخنی را می گويند، آنهم البته زيرجلکی. زيرا که به شدت از ناسيوناليست ها و آرتش آن کشور می ترسند که مبادا اين دولت اسلامگرا را از سرير قدرت به زير کشند.

باری، و حال باز گرديم به آن سخن پوچ و سست بنياد که اين نوشته را با آن آغاز کردم. به اين گفته که غذای تاريخ را نمی توان با «اگر» ها و «مگر» ها بار گذاشت. اتفاقآ نه تنها تاريخ گذشته با اگر ها و مگر ها رقم خورده، بلکه تاريخ آينده را هم تنها با فراچشم داشت همين اگر ها و مگر ها می شود رقم زد.

تاريخ نگاری نوين چون«وقايع نگاری» گذشته، ديگر کارش تنها آوردن رخداد های گذشته و در گذشتن نيست. اساسی ترين کار تاريخ مدرن، پرداختی فلسفی به تاريخ «فلسفه تاريخ» و يافتن چرايی های رخداد ها است«ديالکتيک تاريخ». از اين رهگذر هم کمکی جامعه شناسانه به بشريّت برای شناخت و انگيز ها و اسباب جنگ ها و ويرانی ها و کشت و کشتار ها، آنهم برای پيشگيری از تکرار رخداد های خونبار تاريخی.

بگونه ی مثالی، کار تاريخ ديگر در اين خلاصه نمی شود که به نقل گذشتن نادرشاه بزرگ از تنگه ی خيبر و به ورود آقا محمد خان از دروازه ی شهر کرمان بپردازد. در اينجا ديگر اين مهم است که اصلآ چرا و در چه شرايطی و برای چه پادشاه افشاری عزم هندوستان کرد و باز، چرا و چگونه و برای چه اصلآ بنيانگذار سلسله ی قجری، در کرمان سر و کله اش پيدا شد.

با آنچه آوردم، مادام که ما ايرانيان چرايی، چگونگی، انگيزه ها و اسباب و از همه مهم تر هم، مسببان و مسئولان اصلی سقوط ميهنمان را نشناسيم، نه از اين نکبت و سيه روزی رهايی خواهيم يافت، نه در آينده از تکرار اشتباهات خانمانسوز خودمان در امان خواهيم بود و نه اصلآ ديگر ميهنی برای مان بر جای خواهد ماند که خود را وارث تمدن و تاريخ و مالک سرزمينی هم بخوانيم.

آنچه آوردم اما مباحثی آنچنان حساس و مهم هستند که نه تنها آنها را در يک متن کوتاه نمی شود به نقد کشيد و روشن ساخت، بلکه برای اينکار، نگارش حتا چند ده جلد کتاب هم کافی نخواهد بود. پس آنچه می شود، تنها پاسخی بسيار بسيار نارسا دادن به اين موضوعات اساسی در اين کوته خامه است.

اگر کسی از من بپرسد که اسباب سقوط ايران، اين نگونبختی مردم و مسببان اصلی تمامی اين خانه خرابی ها و بی ناموسی ها چه کسانی بودند و هستند؟ در پاسخ هم فقط از من يک جمله بپذيرند، من آنرا نه در يک جمله، بلکه در يک کلمه بيان خواهم کرد که آنهم، واژه ی«روشنفکران» خواهد بود. يعنی همان نادان ترين قشر اجتماع و لمپن های کينه ای و بی مسئوليتی که همگان ايشان را با همين نام می شناسند.

چرا که «اگر» اين نادان ها کمی دادگری و شرافت انسانی داشتند، ترديد نبايد داشت که ايران هرگز به دست چنين اوباش ضد ايرانی و دزد و جانی نمی افتاد. مادام هم که ملت ما ندانند که دوست و دشمن ايشان چه کسانی هستند،«مگر» می شود که از چنگال اين ننگ و نکبت رهايی يافت. امير سپهر
ژانويه دوهزار و نه ميلادی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 روحانيتی بی حيثيت + نخبگانی بی وجدان + حکومتی بی شرف = ملتی بی معنويّت وآبروباخته

نگارنده زبان عربی را زياد دوست نمی دارم که شايد اين، منشآ روانی داشته باشد و به بيدادی که اعراب وحشی با ما کردند باز گردد. در حال حاضر هم فقط تا اندازه ای آنرا می فهمم، با اين وجود، از آنجا که گاهی نقد معرفت شناسی هم می کنم، برای هر چه بهتر شناختن آيين اسلام، به فراگيری اين زبان روی آورده ام. از اينروی هم چندی است که به تماشای برنامه های عربی می نشينم. بيشتر هم بحث های جدی را دنبال می کنم.

آنچه که برای من در همين کوته زمان روشن شده اين است که وارون آن پنداری که ما داريم و جهان عرب را دنيايی فسيل شده، فاقد تحرک و غرق در پسماندگی های باديه نشينی هزار و چهار صد سال پيش می دانيم، اتفاقآ اکنون اصلی ترين کانون روشنگری های ريشه ای در مورد اسلام، همان رسانه های جهان عرب و خود اعراب هستند.

فراموش نکنيم که امروزه نامور ترين و دلير ترين روشنگر اسلامی، يعنی بانو دکتر وفا سلطان، يک عرب سوری تبار است نه دشمن اعراب و يک نژاد پرست. تلويزيونی هم که برای نخستين بار به او امکان داد که بدون کوچکترين محدوديتی روشنگری ها و ديدگاههای عقلی خود را در مورد اسلام خردسوز و انسانکش بيان کند، يک تلويزيون عربی بود نه عجمی.

بگونه ای که اين زن خردمند و شيردل، اصولآ عالمگير شدن آوازه ی شهرتش را مديون همان تلويزيونهای عربی است. اتفاقآ بيشتر هم وامدار آن کانالهای تلويزيونی که دستکم ما ايرانيان آنها را سخنگويان القاعده و گسترش دهندگان انديشه های پليد و جنايتکارانه ی بن لادن و الظواهری و ملا عمر و ديگر تروريست های اسلامی می دانيم.

اين تحول شگرف رسانه ای در جهان بسيار پسمانده و محافظه کار عرب ميسر نشده مگر با مديريّت درست، مگر با حفظ بيطرفی رسانه ای و از همه مهم تر، مگر با مديريت بسيار جسورانه ی رسانه های جهان عرب. اين در حاليست که برنامه سازان و مديران رسانه های عربی، نه تنها هيچکدام چون ما ايرانيان نابود اسلام و مسلمانان جانی نشده و از اسلام نفرت ندارند، بلکه خود از مسلمان دوآتشه و نمازخوان و حتا بعضآ مردان و زنانی ريشو و لچک برسر هم هستند.

و حال اينسو را بنگريد که اسلام لعنتی، نه تنها همه ی دار و ندار ما را به يغما برده، نه تنها آب دهان بر تاريخ و آموزه های ملی و ارزشهای فرهنگی و دلبستگی های ما انداخته، نه تنها بهترين فرزندان ما را با دار و داغ و درفش و گلوله و چاقو در زندانها کشته و حتا در تبعيد هم دشنه آجين و ترور کرده، نه تنها چند ميليون از جگرگوشگان ما را پامنقلی و خاکستر نشين کرده، نه تنها کشورمان را بر لبه ی پرتگاه نيستی کشاند... بلکه حتا به نواميس دختران مان هم کوچکترين شفقتی نکرده و ايرانی را به بی ناموس ترين ملت جهان مبدل ساخته.

در برابر ما قربانيان اصلی اسلام چه می کنيم، آنهم مثلآ بخش اليت جامعه ی ما که تمامی ميکروفون ها، دوربين ها، نشريات و مديريّت رسانه های جمعی خارج از کشور را در اختيار دارند؟ به محض اينکه صدای تظلم خواهی يک ايرانی فناگشته از بيداد اسلام از حلقومش در می آيد که ای داد! بنگريد که اين آيين و بيضه داران آن با ما چه کرده اند! فورآ تمامی رسانه ها بر دهانش می کوبند که، خناق گيرد و دم فروبندد و به اعتقادات مردم توهين مکند!

حتا مثلآ روشنفکران ما هم که بايد خود برای نجات اين ملت نابود گشته دليرانه پيشاهنگان روشنگری باشند، تازه، برای ما از «ملای ناز» و «ملای خشن و بی تربيت» سخن می گويند. تمامی رسانه های کشور های خارجی هم که مديريّت آنها به دست همين مثلآ نخبگان رسانه ای ما است، بجای فرصت را غنيمت شمردن و هدايت اين رسانه ها در خط روشنگری و فرهنگسازی برای مردم خود، اصلآ آن رسانه ها را تبديل به باند های مافيايی کرده و تريبون طلبه های فيضيه قم و لمپن ترين و طفيلی ترين عناصر ضد ايرانی ساخته اند.

بنگريد که چه وضع شرم آوری دارند راديو های فارسی زبان آلمان و فرانسه و انگليس و آمريکا«بويژه راديو فردا» و هلند. در گذشته دشمنی با شرف و آبرو و امنيّت آسايش ملت ايران بر عهده ی راديو تيرانا و راديو پکن خانبابا تهرانی و راديو توده ای ها«ايران آزاد» از شوروی و راديو برلين شرقی... بود، امروزه اين مأموريّت را راديو های جهان مثلآ آزاد و طرفدار حقوق بشر به دست گرفته اند. آنهم نه خود اين کشور ها، بلکه ايرانيان شرف فروش يا پوفيوز و بزدلی که خود را آزادی خواه هم می نامند.

درست است که هدف از راه اندازی اينگونه رسانه ها، تامين منافع خود کشور های غربی است که هزينه آنها را می پردازند، ليکن به شرافت سوگند که اگر مديريّت اين رسانه ها به دست خود غربی ها بود، ترديدی نداشته باشيد که آنان اينگونه به مردم ما ضربه نمی زدند. بی هيچ ترديدی هم مردم مظلوم و هستی باخته ما مجال بيشتری برای تظلم خواهی در آن رسانه ها می يافتند.

زيرا خارجی ها بويژه غربی ها، نه به اندازه ی ايرانی ها خودفروش هستند، نه رفيق باز و باند ساز و نه تا اين اندازه پوفيوز و ترسو و انحصارطلب. حتا اگر همين بی. بی. سی رسوا و بی آبرو هم به دست خود انگليسی ها مديريّت می شد، براستی سوگند که آن انگليسی ها، هرگز با اين بيشرمی و روشنی يهود ستيزی و ايران ستيزی نمی کردند.

همه ی ايرانيان احمدی نژاد بی چاک دهان و لمپن را ضد يهود ترين در ميان اوباش اشغالگر ايران می پندارند، در حاليکه آن مرد مسخره، با آن رخت و ريخت و شيوه ی سخن گفتن چهارپاداری خود، اصلآ حتا برای يهوديان محبوبيتی بيشتر هم در جهان کسب کرده است. اگر يکهفته تيتر زدن های سايت فارسی «بی. بی. سی» به دست کارکنان ايرانی آنرا دنبال کنيد، آنگاه درخواهيد يافت که آنتی سميتيسم يا يهود ستيزی بسيار علمی و برنامه ريزی شده و دقيق و بيشرمانه يعنی چه. بی . بی. سی ديگر اصلآ بگونه ای آشکار به اصلی ترين پايگاه دشمنی با ناسيوناليسم ايرانی و يهودی مبدل گشته.

يا مثلآ همه ايرانيان عناصری چون جنتی و مصباح  و ری شهری و دری نجف آبادی و محمدی گيلانی را پست ترين آخوند های مدافع اسلام و مدرسه حقانی می داند، لطفآ چند برنامه ی «پنجره ای رو به خانه ی پدری» مسلم ابن عقيل کراواتی را ژرف و با دقت تماشا کنيد تا بفهميد که آخوند حقيقی چه ويژگيهايی دارد و دفاع از اسلام انسانکش و انديشه سوز، بويژه دفاع بسيار ظريف و هوشمندانه از آخونديسم ضد ايرانی و حوزه های خردکشی چگونه است.

حاصل سخن اينکه، بنيان خرد و معنويّت و آبرو و اعتبار هر ملتی بر شالوده ی نيکوکاری ها و افکار انساندوستانه و بلند و مسئوليّت پذيری چند قشر از مردم آن استوار است. بر افکار بلند انديشمندانی که خرد گستری و فرهنگ سازی می کنند، بر خداپرستی روحانيانی که حال بظاهر هم که شده نقش پاسداران و مروجان اخلاق و معنويّت را در ميان مردم دارند، بر مسئوليّت پذيری و وجدان نخبگان رسانه ای و اهالی قلم و بالاخره بر تخصص و ميهن دوستی دولتمداران و مسئوليت پذيری و پاسخگويی آنان.

و حال ملتی که روحانيان آن ديگر بگونه ای آشکار به جاکشی روی آورده باشند«ساختن نجيب خانه حتا در درون صحن زيارتگاهها»، ملتی که پيش آهنگان انديشه ای آن، خود احمق ترين و نابخرد ترين و خائن ترين ها از آب در آمده باشند، ملتی که نخبگان رسانه ای آن بجای کمک به روشنگری و روشنگران، خود پاسداران جهل و ظلمت شده باشند و بالاخره ملتی که اعضای دولتش همه از چاقوکش های فاحشه خانه ها و باجخور های ميدان تره بار و مالفروشان باشند، اينجنين ملتی کجا می تواند غرور و شرف و آبرو و نيکنامی داشته باشد! امير سپهر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 يک پارچه ايران پاکيزه از کثافات روشنفکری چپ و «ملا فکل ايسم» ايرانی

 جگر، سه پاره دارم از جدايی
نغمه ای روحنواز از تاجيکستان، پارچه ای از جگر پاره پاره شده ی مام ميهن که اگر آن انقلاب روشنفکری و چپ اهريمنی اسلامی در ايران شکل نمی گرفت، پس از فروپاشی کمونيسم، بدون شک به پيکر ايران می پيوست و امروز ديگر استانی از ميهن ما بود. همچنانکه سرزمين آران«جمهوری آذربايجان» بی ترديد به آغوش مام ميهن باز می گشت، و ای بسا ازبکستان که هنوز هم روح ايران تاريخی و بزرگ برفراز سمرقند و بخارای آن در پرواز است و همه جای آن هم بوی خوش ايران شاهنشاهی را می دهد.

با اينهمه باز سپاس پروردگار را که تاجيکستان مانند خود ايران اينهمه جک و جانور و ديو و دد نداشت که به سرنوشت سياه مادر خود ايران گرفتار آيد. تاجيک ها گر چه سرزمين شان فقير ترين در آسيای ميانه، اما شاد ترين آنها است. ترديد نکنيد که اگر آنان هم ميکرب هايی چون احمد شاملو و رضا براهنی و حاج سيد جوادی و مسعود بهنود و نوری زاده و خانبابا تهرانی و مسعود رجوی و فرخ نگهدار و ابراهيم يزدی و سنجابی و سحابی و ديوستانی چون جبهه ی ملی داشتند، امروزه سرنوشتی بهتر از ما نداشتند.

اگر هنوز هم از تلويزيون آن کشور نغمه های خوش ايرانی و سرود های گاتها گوش و دل و جان آدمی را نوازش می دهد، به دليل دور بودن آنان از کثافات روشنفکری و کمونيسم ايرانی سبک توده ای شاملويی و خطرناک تر و ويرانگر تر از همه ی آنها هم، نداشتن«آخوند فکل ايسم» ايرانی است.

يعنی نداشتن آخوند های شرابخواره و بی ريش و فکل دار که وارون آخوند های عبا و عمامه دار، در رخت و ريختی مدرن و با کمک گيری از مفاهيم فلسفه ی مدرن، پاسدار خردسوز ترين و جنايتکارانه ترين و ضد ايرانی ترين ايدئولژی تاريخ هستند. واژه ی مرکب«آخوند ها» مبادا که شما را تنها بياد عمامه داران و نعلين پوشان اندازد. آن دسته از آخوند ها، بگونه ای روشن و رسمی دشمنان فرهنگ و تاريخ و ناسيوناليسم ايرانی هستند، مبارزه ی با آنان هم آسان است.

خطرناک ترين آخوند ها، آخوند های التقاطی هستند. يعنی آنان که در ظاهر اصلآ آخوند نيستند اما در درون، تک تک سلولهای بدنشان آخوند است. همانانی که هم خود را سيد می خوانند«تخم و ترکه ی اصلی ترين دشمنان ايران و متجاوزان به نواميس ايرانيان» و هم ناسيوناليست ايرانی، هم خود را مسلمان می خوانند و هم دوستدار زرتشت پاک.

شيادانی که هم تيمسار نشاط و تيمسار جهانبانی و دکتر عاملی تهرانی... قربانيان اسلاميون پست و ضد ايرانی را می ستايند و هم مسئولان خون پاک آنان را، بسان ضد ايرانيانی چون مطهری و قطب زاده و چمران گوربگور شده را. آنان که هم طرفدار مشی دکتر بختيار هستند و هم دوستدار شيخ مهدی بازرگان که او را به خمينی اهريمن و ضحاک فروخت ...

بنا بر اين، پروای اصلی بايد از آخوند هايی باشد که رخت دوست بر تن کرده و سخنانی دوستانه و ناسيوناليستی بر زبان می آورند، نه آخوند های رسمی و عمامه ای که خود آشکارا خويشتن را دشمن تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران و ناسيوناليسم ايرانی و کوروش و داريوش می خوانند. نام اين آخوند های التقاطی هم همان«ملی مذهبی» است. ولو اينکه خود  آنرا مپذيرند.

اين نيز بدانيد که جبهه ی ملی به مراتب خطرناک تر از حوزه ی علميه، يزدی و نوری زاده و صادق زيبا کلام و سحابی هم دهها بار خطرناک تر از مصباح و پورمحمدی و خاتمی و خامنه ای هستند. ايرانيّت و اسلاميّت، بسان آب و روغن است که هرگز مخلوط شدنی نيستند. اسلام نه يک آيين خداپرستی و شيوه ی ستايش آفريدگار، بلکه يک هويّت است. از اينروی هم، هر کسی که خود را مسلمان بخواند، جزيی از امت اسلام است نه ملت ايران. همچنان که هر آنکس که خود را مارکسيست بخواند ديگر هرگز نمی تواند ميهن پرست باشد! امير سپهر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 غيرسياسی بودن همان در خدمت رژيم بودن است 

«غيرسياسی»؟ نه گرامی،«بی غيرت»!
بدون شک شما هم ميهنان تبعيدی نيز چون نگارنده، ايرانيان بسياری را ديده ايد که در اين سالهای تيره و تار ايران، تنها با گفتن يک جمله ی «من سياسی نيستم»، حساب خود را از کسانی که برای آزادی ايران «هستی داده اند» جدا کرده، بی احساس کوچکترين مسئوليتی هم در برابر اين فجايعی که بر سر ميهن و مردم در بند شان می آيد، کاملآ بی تفاوتی اختيار کرده اند.

همان ناکسانی که اکثر ايشان وقتی به غرب تشريف فرما شدند، نه تنها خود، بلکه مادر و پدر و خواهر و برادر و عمه و خاله و دايی و خلاصه تمامی کس و کار خود را هم، از همه سياسی تر و آزادی خواه تر معرفی نموده، با انواع و اقسام مدارک قلابی و خود را زندان رفته و شلاق خورده و شکنجه شده و فراری معرفی نموده و سرانجام هم به هزار ترفند و شيادی و فيلم بازی کردن و حتا گريه و زاری و خود را به غش و لرز و ديوانگی زدن، از غرب پناهندگی سياسی دريافت کردند.

ليکن به مجرد اينکه کار پناهندگی شان بسامان شد، بدون کوچکترين شرم و حيايی به يکباره خود را «غيرسياسی» خوانده، از تروريست خانه های رژيم روضه خوان ها پاسپورت شپش نشان گرفته و شروع کردند بين اروپا و آمريکا و ايران ييلاق و قشلاق کردن و بعضآ هم حتا داد و ستد با آن رژيم انيرانی و جنايت پيشه.

در هنگام رفتن به ايران هم، اگر «نامرد» باشند، چند روزی ريش نمی تراشاند که با شکل و شمايل حزب الهی ها به ايران روند، اگر هم «نازن» باشند که پيش از آمدن به فرودگاه يا ورود به سالن ترانزيت، حسابی چادر چاقچور می کنند که هنگام پياده شدن در تهران، با رخت و ريخت «زينب کماندو» ها قدم بر خاک در اسارت امام زمان و اوباش او بگذارند.

وقتی هم که باز می گردند، پس از پياده شدن از هواپيما در غرب،«نازن» ها همان اولين توالت فرودگاه را به بوتيک و سالن آرايش و زيبايی بدل می سازند و همچون «کلثوم ننه» بدان وارد شده و بسان جنيفر لوپز و جانت جکسون و شکيرا از آن خارج می شوند.«نامرد» ها هم که در سمت ديگر توالت، در قسمت مردانه ريش تراشيده و عطر و ادکلن زده و کراوات آويزان می کنند که خيلی متمدن و شريف جلوه کنند.

يعنی اينان خود خيال می کنند که انسانهايی بسيار شريف و متمدن هستند. در حاليکه در حقيقت اينگونه ناانسانها، به همان انسانيّت که هر کدام، به اندازه ی يکصد ملا پليد و نيرنگ باز و بی شخصيّت هستند. زيرا اگر نبودند که نمی توانستند خويشتن را در برابر چنان اوباش بی فرهنگ و سفله و ضد ايرانی اشغالگر ميهنشان تا اين اندازه به پستی و خواری و هزار چهره گی زنند.

نويسنده بدون ادامه اين بحث چند شخصيتی که در واقع همان«بی شخصيتی» معنا می دهد، که آنهم ناشی از «بزدلی» و «ناپاکی» و «دروندی» و «سودجويی» است، که خود نيازمند بحثی بسيار طولانی است، در اينجا می خواهم فقط اين جمله ی به اصطلاح «غيرسياسی» بودن را به زير ذره بين کشم. يعنی اينرا که آيا اين «غيرسياسی» بودن اصلآ معنايی دارد يا خير. آنهم البته برای روشن شدن ذهن کسانی که در زمره ی آن شيادانی نيستند که در ابتدا به شرح کار های ننگين ايشان اشاره کردم.

زيرا تصور می کنم که پس از اينهمه سال تجربه، ديگر دست آن گروه  بايد برای ما رو شده باشد . يعنی دست آن «پناهندگان قلابی» که براستی نه تنها آبروی هر چه «پناهنده» و «سياسی» است را برباد داده اند، بلکه اصلآ آب دهان بر روی شرف خود انداخته اند. ناانسان هايی که به همين زندگی خفت بار و بی آبرويی خو گرفته، تنها هم به منافع پست خود می انديشند. يعنی همان بی وجدان هايی که در ظاهر خود را«غير سياسی» می خوانند، ليکن در باطن اتفاقآ از همه هم«سياسی تر» هستند. زيرا اين دسته، با همين «سياست» مثلآ «غير سياسی» بودن خود و با چوب حراج زدن به شرف و انسانيت و ميهن و مردم خود، در خدمت اين رژيم هستند.

 نانوشته نماند که البته گروه ديگری هم هستند که چون از سر ترس، زَهره ی پدافند از حيثيت انسانی و غرور ملی خود را ندارند، اين پوفيوزی خود را با يک جمله ی غلط انداز «من از سياست خوشم نمی آيد» توجيه می کنند.

برايند سخن تا بدينجا اينکه، حساب ما با گروه نخست «مأموران ظاهرآ پناهنده ی رژيم» که بسيار روشن است، زيرا آنان دشمن ما هستند نه از ما و دوست ما. نگارنده با بزدلان و پوفيوز ها هم کاری ندارم که حتا، حيف از يک جمله در مورد اين «حيف از نان» ها!

 پس مراد اين نوشته آن دسته از هم ميهنان گرامی هستند که ميهن و مردم خود را دوست می دارند، دلشان هم می خواهد که کاری برای مردم و کشور خود انجام دهند، ليکن از آنجا که تصور می کنند دخالت در سياست، فقط کار عده ی محدودی است که خود را سياسی می خوانند، خود را از دخالت در سياست ميهن شان کنار کشيده و خويشتن را غيرسياسی معرفی می کنند. يعنی آن هم ميهنان ساده انديشی که می پندارند، اگر آنان با سياست کاری نداشته باشند، سياست هم با ايشان کاری نخواهد داشت!

آنچه به اين گراميان بايد گفته شود اين است که، هر انسان از لحظه ای که از مادر زاده می شود، تا واپسين دم زندگی خود، خواسته و ناخواسته، با سياست در ارتباط است. همه چيز زندگی او را هم همين سياست رقم می زند، حتا نفس کشيدن او را.

سياست بگونه ای است که يا شما بايد در آن دخالت کنيد و آنرا به سمتی که دوست می داريد و به نفع شما است بکشانيد، يا اينکه او شما را به هر جهت که دلش خواست خواهد کشاند. هر بلايی را هم که دلش خواست، بر سر شما خواهد آورد. اين سياست را به قاطری چموش در بلورخانه خانه هم می توان شبيه دانست که اگر آنرا رام نکرده و بدان افسار نزنيد، شک نکنيد که با بد مستی و لگد پرانی، همه چيز شما را خرد و خاکستر خواهد کرد.

 برايند سخن
  اصولآ تمامی اين دزدی ها و جنايات و بی ناموسی هايی که اين نظام انجام می دهد، فقط و فقط از اينرو است که بيشترين مردم ما همين باورکودکانه«مثلآ غيرسياسی بودن» را دارند. به همين سبب هم دست اين اوباش ضد ايرانی را برای ارتکاب به هر ظلم و جنايت و دزدی و خيانتی در ايران باز گذارده اند.

در حاليکه ايران مال تک تک ايرانيان است، بيشتر از همه هم، مال آن دسته از ايرانيان که براستی ايران را بيش از اسلام سربر و هر آيين و مذهب دگر و ايدئولژی سياسی خود دوست می دارند، نه ارث پدری اين ملا های اوباش و چاقوکشان ايشان که ذره ای به ايران دلبستگی ندارند و آبروی ايران و ايرانی را هم در جهان برباد داده اند.

پس، غيرسياسی بودن سخنی از اساس بی پايه و سست است. انسان های غيرسياسی فقط کسانی هستند که ديگر مرده و از اين دنيا رفته اند و هر ايرانی که بگويد «غيرسياسی» است، يا يک مرده ی متحرک است يا يک موجود لاابالی بی رگ و غيرت که می خواهد شانه از زير بار مسئوليّت انسانی و ملی خود خالی کند. در هر دو شکل هم، دانسته و نادانسته، شريک ملايان و از مسئولان اين نکبت و ظلم و سيه روزی.

گراميان من،«من غيرسياسی هستم» يعنی چه؟! اصلآ همين نادانی ها و يا بی غيرتی ها باعث شده که ايران سی سال در دست چنين عناصر بی فرهنگ و معرفت و سفله و دريوزه ای بماند. آخر اين ننگ و بی ناموسی چيست که کشور کوروش و داريوش و زرتشت و زروانيان و مانويان و خرم دينان بايد در دست يک روضه خوان مسخره ی چفيه فلسطينی بر گردن و يک دلقک سيرک باشد و مشتی چاقوکش قواد.

آنهم چاقوکشانی پيشانی داغدار و ريشويی که براستی بيشتر به بوزينه ها و عنتر های باغ وحش می مانند تا انسان. يعنی کسانی که در يک ايران آزاد و بسامان، به شرف و انسانيّت سوگند که حتا لياقت آبدارچی بودن در يک وزارتخانه را هم نخواهند داشت.

اگر کشور ما به اين روز سياه افتاده و مردم ما در اين نکبت و تباهی غرقه گشته اند، تنها دليل آن اين بوده که بخش بزرگی از صاحبان اصلی آن، با سخنان پوچی چون«من سياسی نيستم» يا «ما را به سياست چه کار!» يا «خودشان آوردند و خودشان هم هر زمان بخواهند، خواهند برد» و يا اينکه «من از سياست خوشم نمی آيد» و اينگونه ياوه ها، قيد مال و شرف و آبروی خود را زده اند. ورنه کشور اگر صاحب می داشت که سی سال در دست چنين اوباش انيرانی نمی ماند.

 فرجام سخن اينکه ما برای آزادی ميهن مان، اينک بيش از هر زمان ديگری به مشارکت سياسی نيازمند هستيم. آنهم مشارکت تک تک ايرانيان. از اينروی هم نگارنده فاش می نويسم که هر آن ايرانی که در اين روزهای نگونبختی ايران و سيه روزی ايرانيان، خود را «غيرسياسی» خوانده و حساب خود را از حساب اين ملت هستی باخته و بی آبرو گشته در جهان جدا سازد، بدون ترديد در صف دشمنان ايران و ايرانی است نه يک ايرانی باشرف. حال چه خود اين دشمنی را بداند و چه نه، همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شاهنشاه آريامهر، همان کوروش بزرگ ما بود
بخش دوم سی ام سال رفتن پادشاه از ايران

«ترقی، تمدن، فرهنگ و اخلاق هر جامعه، بستگی بوجود افراد معدودی دارد که نوک پیکان تمدّنند و باقی مردمان، همه مقلدّند. طاهره، از جمله نفوس نادر، زودرس و نمونه ای از تکامل و نماینده ی شکلهای نوظهور جامعه بود که زودتر از زمان خود پای بعرصه ی وجود نهاد... و بالاخره هم، جان عزيز خود در اين راه نثار کرد».
بريده ای از توضيحی بر رساله ی«
تذکرةالوفا»ی عبدالبهاء، درباره «زرین تاج خانم» يا (طاهره قرةالعين)، نويسنده :(از ترس جان) نا معلوم!
------------------------------------------------------------

من بنام يک روشنگر ايرانی، ديرسالی است که بدين باور رسيده ام که پس از فروپاشی دولت ساسانی به دست اعراب باديه نشين، و غروب آفتاب درخشان فرهنگ و تمدن ايران، ميهن ما هرگز و در هيچ دوره ای از تاريخ خود، آن مجد و عظمت و شوکت و اعتبار و آبروی شايسته ی خود را نداشت که در عصر پهلوی داشت.

از اينروی هم، اکنون بی هيچ ترسی از اتهام شيفتگی و يا هر اتهام ديگری، برای ثبت در تاريخ «ادبيات سياسی» اين روزگار سياه، بی لکنت و آشکارا، نکات ديگری را بدان نوشته های پيشين خود می افزايم.

ترديد هم ندارم که تاريخ پس از مرگم، يعنی آنگاه که اين گرد و غبار تيره ی نفرت و حسادت در ايران فرو نشيند، بر آنچه که در مورد عصر پهلوی نوشته و می نويسم، مهر تآييد خواهد زد. مهری بر اين حقيقت تاريخی که اگر «ايران عصر پهلوی» پرفروغ تر از ايران عصر «هخامنشيان» و «اشکانيان» و «ساسانيان» نبود، بی گمان کم فروغ تر از هيچکدام از آن سه دوره ی شکوه و شوکت و اقتدار و اعتبار اين سرزمين هم نبود.

همچنان که تنها پس از گذشت سه دهه از سقوط سلسله ی پهلوی، با تمامی اين کين ورزی ها و دروغ پراکنی ها و تحريف های آشکار تاريخی ـ آنهم بدبختانه بوسيله ی کسانی که خود را ايرانی هم می خوانند نه دشمن آبروی اين سرزمين! ـ «عصر پهلوی»، هم اينک هم به اصلی ترين منبع کسب غرور ايرانيان بدل گشته. مخزن کسب غرور حتا دشمنان خود خاندان پهلوی.

همچنين به محکم ترين سندی برای اثبات«به يغما رفتن شرف و حيثيّت و تمامی فرزانه گی های ايرانيان» بوسيله ی مشتی مسلمان بی فرهنگ در سی سال پيش.

خود آن دو پادشاه هم در همين زمان اندک، آنچنان پايگاه بلندی در ميان مردم يافته اند که گزافه نخواهد بود اگر بنويسم که، پهلوی ها امروز، قبله ی حاجات و «کليد داران» دل های شکسته ی تمامی ايرانيان پاکنهاد و ميهن پرست ما هستند... تمامی اين نوشته را اينجا بخوانيد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سی سال پيش که آبرو و نشاط و شادی از ايران رفت
برای سی ام سالگشت رفتن پادشاه از ايران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 «روشنفکر»، واژه ای نادرست در فرهنگ ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بياد يک فرزند خوب اهورای پاک و شادباشی به اسپانيای هميشه سبز و سربلند

Let the songs begin
Let the music play
Make the voices sing
Start the celebration
Come alive
Barcelona - Such a beautiful horizon
Barcelona - Like a jewel in the sun
Viva -
Barcelona

يک سال نوـ ی ميلادی ديگر هم تمام شد و سالی دگر آغاز گشت. بر اساس نرم های رايج، لابد من نيز بايد اين نخستين نوشته امسال خود را با شادباشی به همين مناسبت آغاز کرده و باز هم از روی همان نرم نگارش وطنی، بنويسم که آخرين دلقک بازی و آبروريزی احمدی نژاد چه بوده، خامنه ای بتازگی با چه ياوه ای ما را رسوا تر ساخته، اسرائيل چه کرده، حماسی ها در غزه در چه حالند، جناح تندرو به آن دگر گروه که خود را کندرو و يا اصلاح طلب می نامد، چه گفته.

يا اينکه، سپاه پاسداران در سال دوهزار و هشت ميلادی چه مقدار جنس قاچاق وارد ايران کرد، بهای نفت به چه سطحی تنزل پيدا کرد، شيرين خانم عبادی « بنت الهدی» که می خواسته است به شوهر دستيار اولش، نرگس خانم محمدی «بنت الهدی الثانی» يعنی حضرت حجت الاسلام والمسلمين، آسيد تقی رحمانی مد ظله العالی جايزه بدهد، در مورد بسته شدن دارالوکاله اش چه فرمود و مسائلی از اين دست که ما سی سال است نظاير آنها را هر روزه می نويسيم و می خوانيم و می گوييم و می شنويم.

يعنی سخنانی ملال آور، صرفآ« اخباری»، زمان سوز و تکراری که نه تنها تا کنون به اندازه ی نوک سوزنی هم بکار ما نيامده، سهل است که، روز به روز هم سبب فربهی بيشتر رژيم اسلامی روضه خوان ها گشته و در نتيجه ی آن هم، روز به روز ما را ژرف تر در اين مرداب خون و نکبت و کثافت تاريخی فرو برده است.

آشکارا بنويسم که راستش، من يک نفر ديگر از اين کار های کودکانه و تکراری خسته هستم. از اينکه برای چهارم و نهم آبان يکی ـ دو شادباش بنويسم، برای بيست و يکم آذر ماه يک فتحنامه، برای نوروز يک نوروزی نامه، برای بيست و دوم بهمن ماه يک سوگنامه، برای بيست و هشتم امرداد يک« قيام نامه» يا« کودتانامه» و، و، و

براستی ما پيش از نوشتن و يا خواندن اين مطالب يکسره تکراری که بهترين نام هم برای آنها« دل خوشکنک نامه» است، هيچ از خود پرسيده ام که، چه زمانی می خواهيم از اين دور باطل زدن دست برداريم و کمی هم به آينده بيانديشيم!؟ سال ميلادی نو شد، تا هفتاد و اندی روز ديگر، سال خورشيدی خودمان هم نو خواهد شد. دهها سال ديگر هم، آمده و خواهد رفت. اما فی نفسه چه فايده از اين آمد و شد سالها برای ما؟

 نو شدن هر سال، البته دگرگونی های بسياری را در طبيعت سبب ساز می شود، بويژه سال نو ما که به طبيعت جانی دوباره بخشيده ، رود ها را پر آب، دشت ها را سرسبز، درختان را پرشکوفه، آهوان را سرمست، مرغان را غزلخوان و هوا را معطر و آفتاب را جانبخش می سازد، ليکن انسان برای بهاری گشتن و سرسبز کردن مزرع سرنوشت خويش که نيازی به رسيدن سال و ماه و فصل مشخصی ندارد.

چون او تنها موجود زنده ای است که وارون ديگر جانداران که اسير قوانين طبيعت هستند، به مدد خرد و همت خويش، حتا برهم زننده ی نظام طبيعت و شکننده ی جبر فصول هم هست. من، يک بار ديگر هم اين مطلب را در جايی آورده ام که، انسان، يگانه موجودی است که می تواند در زمستانی سخت و استخوان سوز، در درون خانه ی خود، بهاری بسازد و به سرمای کشنده ی طبيعت در بيرون پوزخند زند. چون او هم خرد دارد و هم سرمايه ی بزرگ ديگری بنام استعداد فراگيری.« من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک / چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»

 پس، بهاری و نو شدن، و يا در سختی و سرمای زندگی ماندن هر انسان و ملتی، بستگی به اراده و همت خود آنان دارد نه آمد و شد اين سال و سالهای دگر. ما اگر از يک زندگی آزاد و انسانی و مرفه برخوردار باشيم، تمام فصول و ماهها و هفته ها و روز هايمان زيبا و بهاری خواهد بود. چون زيبايی و زشتی هر فصل و روزی، بستگی تام به چگونگی زندگی و روحيه ی ما دارد.

از اينروی، من نه شادباشی دارم که برای کسی بنويسم و نه آرزويی برای بهبود کار کس و کسانی و يا حتا ميهنمان. زيرا که اين شادباش گويی در ميان ما، بيش از اينکه سخنی سنجيده برای مناسبت های درستی باشد، کاری صرفآ از روی تقليد و عادت است. وقتی هيچ کاميابی و انگيزه ای برای شادی وجود ندارد، اصلآ شادباش برای چه و به چه مناسبتی؟

 تنها برای اينکه از سالی به سال دگر رفتيم؟ اين که می شود يک شوخی خنک نه شادباش. جدای از اينها، مگر به شادباش و آرزو کاری به سامان می رسد. سامان دادن هر کار و رسيدن به رهايی و شادی و نيکبختی، اراده و همت می خواهد. پس آنچه اينک ما بايد به هم گوشزد کنيم اين است که فراموش نکنيم که همه چيزمان برباد است.

از آنهم مهم تر، اين سخن خردمندانه و مسئوليّت زا و انگيزاننده را که، اين«همه چيز» را هم خود برباد داديم نه جن و پری، يا توطئه ی چين و ماچين و نه حتا زرنگی شيخ و ملا ها که خود آنها را سوار کولمان کرده و به کاخ ها برديم.

پس علت استيلای اين بی فرهنگ ترين و پسمانده ترين و سفله ترين قشر بر ميهن ما، خود ما نادان ها بوديم. تنها چاره ای رهايی از دست اين دريوزگان هم، بپا خاستن و جبران آن خطای خانمان برباد ده است. يعنی همت و پايمردی به خرج دادن و گوش اين اراذل را گرفتن و آنان را دو باره به گورستانها باز گرداندن.

نگارنده بار ها نوشته ام که هر ملتی که به رهايی راستين دست يافته، برای آن کاميابی و بهروزی خود، هزينه های بزرگی پرداخته است. شايد اوضاع تاريخی ميهن ما به تاريخ هيچ کشوری مانند اسپانيا شبيه نباشد. از اينروی هم من اين نوشته را با شادباشی به ملت بزرگ اسپانيا و با مطلبی اميد بخش و انگيزه ساز از آن ديار هميشه سبز و سربلند به پايان می برم. و با ياد فرزندی از فرزندان نازنين اهورای پاک به نام فرخ که او نيز چون فرخ زاد، يعنی دگر فرزند خوب آهورای پاک سرشت، هنرمندی بسيار بزرگ بود.

باری، در لينک پايان اين نوشته به نوای اهورايی يک پارسی زاده زرتشتی از دست رفته و يک اسپانيولی قبلآ چون ما گرفتار گوش فرا دهيد. به نوای سحرانگيز فرخ ياFreddie، که اجدادش از ترس اسلام خرد سوز و هنرکش به هندوستان گريختند و به سوپرانوـ ی جادويیMontserrat Caballé با آن دم گرم و مسيحايی اش. انگاری حکايت زندگی اين دو هنرمند بی مانند، حکايت زندگی ما است. گويی که اين نغمه را هم برای ما ساز کرده اند.

 نام آهنگ"Barcelona" است. بارسلونا ـ يی که آنهم روزی چون شيراز و اصفهان و تبريز و مشهد و تهران ما، بيش از سی و سه سال اسير فاشيسم بود. پيش از آنهم درست چون ما، اسير زندان اسلام اهريمنی و دشمن عشق و مهر و زيبايی. تمامی انديشه وران و مشاهير آن کشور هم، در دوران فاشيسم فرانکويی، بسان فرزندان خوب ايران، از ميهن خود گريختند.

کسانی چون Fernando Arrabal (رمان نویس) Pau Casals (موسیقیدان)، Luis Buñuel (فیلم ساز) Juan Ramón Jiménez (شاعر برنده ی جایزه نوبل)،Severo Ochoa(بیوشیمیست او هم برنده ی جایزه نوبل)، Ramón Sénder (نمایشنامه نویس) و بسياری ديگر.

ملت اسپانيا اما با اراده ای پولادين و همتی شگفت انگيز، هم ديو اسلام را از سرزمين خود به خواری راندند و هم با خرد و مسئوليت شناسی و شکيبايی، دوران نفرت انگيز فرانکو را پشت سر نهادند. امروز هم که يکی از مرفه ترين و آزاد ترين و محترم ترين ملت های جهان هستند. آنهم با يک سيستم سياسی بقول منگل ها«روشنفکران» ما، پادشاهی موروثی و اخی نه جمهوری!

به اين فيلم و آهنگ پر معنای آن که حکايت ما در درون آن است بار ها خوب نگاه کرده و گوش کنيد و در اين نخستين روز های سال ميلادی(سال آدمها و ملتهای درست و حسابی، نه انگلهای خلقت!)، هر بار هم محکم تر از بار پيش، با خود پيمان ببنديد که کاری کنيم که تهران و شيراز و اصفهان و تبريز و سنندج و زابل و گرگان و تمامی ديگر شهر های ميهن خود را چون بارسلونا آزاد و رها و شاد و پرنغمه سازيم.

مرا هم نه، بلکه خويشتن را باور کنيد که اين کار بی شک شدنی است. آنهم به دست توانای خودتان اما با بيرون شدن از اين دور باطل سی ساله و از ميدان اين جنگهای دن کيشوتی و بی انتهای حيدری، نعمتی و با به خرج دادن کمی خرد و شرف ملی! فعلآ همين. امير سپهر.
 آهنگ "Barcelona" را اينجا گوش کنيد
 ژانويه دوهزار و نه ميلادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 E Mail = zadgah@hotmail.com

Copyright: Zadgah.com 2008