بنام خـداونـد مـهر و خـرد


زاد گـــــــــــــــاه



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

هوشنگ معين زاده

منوچهر يزدی

منوچهر جمالی

علی مير فطروس

شجاع الدين شفا

کسروی تبريزی

نادره افشاری

ايران ب ب ب

فرهنگشهر

آزاد شو، يار و مددکار صميميم

کوروش افهمی

فرهاد سپهبدی

 Mail = zadgah@hotmail.com

 

 

 

 

<<< بازگشت به برگ نخست

 

 پيش زمينه ای برای قدرت يابی سفلگان و دريوزگان در ايران

نگارنده گر چه دل و جان و روح و روانم در گرو عشق ايران است، ليکن از آنجا که بيش از دو دهه است که شهروند سوئد هستم، تنها هم يک شناسنامه و يک پاسپورت دارم که هر دو آنها هم سوئدی است، خواهی نخواهی، سوئدی هم شده و به اين کشور هم دلبستگی پيدا کرده ام. از ژرفای دل هم خواهان سرفرازی و نيکبختی اين کشور و اين مردم نيز هستم. بعنوان شهروند اين کشور هم، هر کاری که از دستم بر می آمد و می آيد، برای اعتلای نام اين کشور خوب انجام داده و خواهم داد.

زيرا که اين کشور همان کشوری است که پس از اشغال ميهنم، به روی من آغوش گشود، به من امکان کار و زندگی داد و از همه اينها مهم تر، به من آواره و ميهن باخته و فراری، امنيت روانی و آرامشی را بخشيد که در سرزمين مادری خودم آنرا به زور چاقو و داغ و درفش از من ستانده بودند. با اهدای شهروندی سوئد هم، اين کيستی و امکان را هم به من ارزانی کرد که بعنوان يک سوئدی آبرومند، به هر کشوری که دلخواهم بود بدون ويزا و توهين و تحقير مسافرت کنم.

کنترل و تحقير و توهينی هم اگر در فرودگاهی و از پليسی در اين سالها ديده ام، تنها و تنها به سبب زاده شدنم در ايران به ننگ«جمهوری اسلامی» آلوده گشته بوده است که در پاستورتم با واژه ی «تهران» در جلوی جمله ی «محل تولد» نوشته شده، نه از بابت سوئدی بودنم. زيرا سوئد که همه جا مورد احترام و سوئدی که در هر کجا محترم است.

پس اين نهايت پستی و ناسپاسی است که آدمی چنين سرزمين و مردمی را هم از دل دوست نداشته باشد که تا اين اندازه به او مهر و محبت ارزانی کرده اند. از ديد من حتا اين نيز از شرافت انسانی و دادگری به دور خواهد بود که اگر به فرض روزی اين کشور مورد تجاوز قرار گيرد، انسان مديونی چون من برای پدافند از استقلال و غرور و شرف آن، حتا از رفتن به جبهه ی جنگ هم سر باز زند.

و اما، سرانجام پرنسس ويکتوريای ما «وليعهد سوئد» هم پس از هفت ـ هشت سالی معاشرت غير رسمی با دوست پسر خود «دانيل وستلينگ» که مربی ورزشی وی بود، بگونه ی رسمی نامزد شد. خبر نامزدی رسمی شاهزاده ی نازنين ما را هم پدر گران ارج وی، اعليحضرت کارل گوستاو شانزدهم، پادشاه خوب و مهربان ما از تلويزيون سوئد اعلام کرد.

نکاتی که در مورد سيستم پادشاهی سوئد شايان آوردن است نخست اينکه پرنسس ويکتوريا تا سه سالگی وليعهد سوئد محسوب نمی شد. زيرا تا سال هزار و نهصد و هشتاد ميلادی، بر اساس قوانين حکومتی اين کشور، مقام پدر در دودمان پادشاهی، يعنی مقام پادشاهی، به نخستين پسر او می رسيد. تا همان سال هم، تنها پسر پادشاه «شاهزاد کارل فليپ» وليعهد سوئد محسوب می شد که دوسالی از خواهر خود کوچکتر است.

ليکن مبارزات برابری طلبی زنان در اين کشور حتا قوانين خاندان پادشاهی و قانون اساسی سوئد را هم زير و زبر کرد. بدين شکل که با به رسميت شناخته شدن برابری حقوقی کامل ميان زنان ومردان در تمام زمينه ها و با به اجرا در آمدن آن قوانين از آغاز نخستين روز سال هشتاد ميلادی، يکشبه شاهزاده کارل فليپ طفلک «دومين فرزند پادشاه» از مقام وليعهدی محروم گشت و خواهر دوسال بزرگتر او، يعنی همين پرنسس ويکتوريای مورد بحث«نخستين فرزند پادشاه»جای نشين او گرديد.

نکته ی ديگری که در اين باره بايد نوشت اين است که با شناختی که من از روحيه ی مردم سوئد پيدا کرده ام، با جرآت می توانم بنويسم که چنانچه رخداد ناگواری در اين کشور بوجود نيايد، حتا در دويست ـ سيصد سال آينده هم هيچ خطری سيستم پادشاهی اين کشور را تهديد نمی کند. زيرا که مردم سوئد اين سيستم را نشان فر و شکوه و شوکت کشور خود دانسته و اعضای خاندان پادشاهی را هم تجلی اين شکوه و افتخارات و فرزانگی ها دانسته و آنها را صميمانه و از ژرفای وجود دوست می دارند.

بی اينکه قصد شوخی و يا حتا گزافه نويسی داشته باشم از روی راستی می نويسم که در حال حاضر، تنها دشمنان خونين اين سيستم و اعضای خاندان پادشاهی سوئد، فقط ايرانی های کمونيست و توده ای هستند که پس از آباد کردن ايران و به سعادت رساندن مردم آن، به اين کشور گريخته و حال سوئدی گشته اند. بر اساس روش مرضيه ی عوامل حزب توده هم، بسان موش کور، به تمام سوراخ و سنبه ها رخنه کرده و بيش از نود درصد از نهاد ها و مراکز مربوط به ايرانيان را غصب کرده اند.

اگر هم روزی در اين کشور قدرت کافی پيدا کنند، من يکی که ترديد ندارم که با آلودن قلم و زبان خود به هر رذالت و دروغ و تهمت مستهجنی، با شايعه سازی و روش های تخريب فرهنگی که همگی در آن مهارت کامل دارند، با سرنگون ساختن اين سيستم هم، سوئد را نيز به يک کشور مترقی و پيشرو چون جمهوری اسلامی مبدل خواهند ساخت.

همانهايی که با نام ها و لقب های اصغر خره، حسن خُـله و حيدر لجن، با کفش های کتانی کثيف و بوگندو و با سبيل های چخماقی و کلاه دهاتی صمد بهرنگی به اين کشور آمدند و امروز پس از دو دهه، به پرفسور مهرداد، مهندس بهزاد و دکتر کامران مبدل گشته اند. همگی هم اينک به روشنفکران بنام و کارشناسان مشهور رسانه های فارسی زبان مبدل شده اند. سيستم اين کشور را هم که به آنان اينهمه امنيّت و آسايش و رفاه داده، تنها و تنها به دليل پادشاهی بودن، با نمک بحرامی و بی آزرمی تمام، يک سيستم پسمانده می خوانند؟!

همان بی سر و پايان بی فرهنگی که اصلآ بيشترين دشمنی آنان با آيين شاهنشاهی پيشين خودمان، به سبب فر و شوکت و شکوه آن بود. يعنی به دليل شخصيت ممتاز پادشاه ما در جهان، عظمت جشن های تاجگذاری و مراسم بی نظير در شيراز با شرکت بيش از يکصد و ده تن از رهبران درجه اول جهان، که اين سفلگان آن همه بزرگی ها را تاب نياورده و بگونه ای ناآخودآگاه، از روی حسادت و عقده های حقارت خود، تمام بزرگی های ايران شاهنشاهی را مسخره کرده و به سختی می کوبيدند.

اين رسم«بزرگی ستيزی» و« سفله ستايی» را هم ماموران اتحاد شوروی به ايران آوردند. با دهها سال تبليغ هم اين «خواری طلبی» را برای چپ های ما به يک ارزش مبدل ساختند. در مورد اين «پستی ستايی» کمونيست های ايرانی، من بار ها از کسانی که سی ـ چهل سال پيش در آلمان زندگی می کرده اند حکايتی را شنيده بودم که نمی توانستم باورم کنم. تا اين که خانم شهلا لاهيجی که خود در آن روزگار در آلمان می زيسته، در مصاحبه ای با بی. بی. سی آنرا تاييد کرد. او گفت که شخصآ حتا بار ها اين مسئله را به چشم خود ديده است.

جريان اين بوده که کمونيست های ايرانی در روز های شنبه، لباس های کثيف و مندرس و پاره پوره پوشيده و به کافه های پاتوق کارگران می رفته اند که نشان دهند کمونيست و طرفدار کارگران هستند. اين در حالی است که کارگران آلمانی اصلآ همان روزهای پايان هفته شيک ترين لباسهای خود را به تن کرده و به بار ها و پياله فروشی ها می روند. از اينروی هم همه با شگفتی به آن ايرانی های ابله می نگريستند که آخر اين خل و چل ها ديگر چه کسانی هستند که با رخت و ريخت گدايان به بار و پياله فروشی آمده اند!

چون بهای يک دست لباس تميز اما ساده در آلمان، هنوز و همچنان هم آنچنان ارزان است که هيچ فرد ساکن آن کشور از خريدن آن عاجز نيست. چه رسد به سالهای دهه ی شصت و هفتاد ميلادی که آلمان آنچنان در شکوفايی اقتصادی بود که شهروندان آن، حتا لباسهای نو اما کمی دمده شده ی خود را هم پاکيزه و اطوکشيده در پلاستيک، در پشت درب خانه های خود در خيابانها می گذاردند که اگر کسی خواست، آنها را بردارد. آنهم در شمار ده ـ پانزده پيراهن و بلوز و کت و شلوار.

باری، بنابر اين نهادينه شدن اين «سفله ستايی» در سياست، از ارمغان های چپ های ايرانی است. بويژه از ناب ترين ارمغان های حزب خاين توده. چرا که عوامل اين تشکيلات ايران فروشی، دستکم ازشهريور هزار و سيصد و بيست، تا بهمن پنجاه و هفت، به مدت سی و هفت سال و چند ماه، باهمه ی توش و توان و بگونه ای مستمر و سيستماتيک، با آلودن دست و قلم و زبان، به هر پستی و پليدی و دروغ و شايعه ای، هويٌت تاريخی و فرزانگی های ما را تخريب کرده، گند و لجن پرستی را به يک ارزش در سياست ما مبدل ساختند. نتيجه آنهم، همانی شد که نمی بايد می شد.

رخدادی که مادران و پدران جگرگوشه از دست داده، خانواده هايی که فززندان دلبندشان در دام فحشا و اعتياد افتاده و ما آوارگان و هستی باختگان، بدرستی از آن بنام«بلوای شوم اوباش» ياد می کنيم، اما مثلآ انديشمندان و پيش آهنگان فکری ما، با کمال وقاحت و بيشرمی، همچنان آنرا«انقلاب شکوهمند ضد سلطنتی» می خوانند.

رخدادی که به وعده ی اين پيشگامان نفرينی ما، قرار بود که آن مردم با غرور، آن مردم آبرومند، آن ملت نيکنام و در اندازه ی خود مرفه روزگار پادشاهی را، به پايه ی مردم سويس و سوئد و نروژ برساند. ليکن نتيجه ی آن، همان شد که يک ملای بيسواد و زبان نفهم و خونخوار، بر جای کوروش و داريوش و خشايار و انوشه روان و رضا شاه بزرگ و شاهنشاه آريا مهر تکيه زند.

بنا بر عادت خانوادگی و تربيت حوزوی خود هم، از همان نخستين روز های پيروزی آن«انقلاب شکوهمند ضد سلطنتی»، با«زير شلواری مامان دوز و عرقچين سيد اسمالی و نعلين قمی» خود، در برابر دوربين های بزرگترين و تيز بين ترين بنگاههای خبری بين المللی بنشيند، با يک فارسی سراسر غلط غلوط، به جهانيان و زمين و زمان بد و بيراه بگويد، و ابرانديشمندان ما هم برای آن رهبر«ضد امپرياليست» و «بت شکن» خود که قادر گشته بود ننگ يک قادسيه ی ديگر را به تاريخ ايران تحميل کند، صلوات بفرستند و هورا کشند.

جای مشيرالدوله پيرنيا و فروغی و مصدق السلطنه و شازده علی امينی و اقبال و هويدا و بختيار را هم، فردی سفله و مسخره بگيرد بنام نامی، محمد علی رجايی. آنهم با رختی چهارجيبه بسان کيسه کش های حمام ميرزا ولی و ترشی اندازان محله ی پامنار و کله پز های کوچه ی عرب ها، و ريختی چون جن گير های درخونگاه و پاقاپوق و بچه دزد های اطراف شوش و سرقبرآقا.

در سازمان ملل هم بجای تقديم لوح کوروش و کتيبه ی داريوش و شاهنامه فردوسی و چامه ی از خاقانی شروانی، جوراب عنابی خود از پای در آورد و آب دهان بر شرف و تاريخ و فرهنگ و فرزانگی های ايرانی بياندازد. سپس هم که روضه خوانی پانزده قرانی جای آن ملای زبان نفهم را بگيرد و موجودی دلقک تر از رجايی هم بشود رئيس جمهور ملتی که از ميترائيسم يا مهرپرستی و زروانی و زرتشتی و مانوی و مزدکی عصر بربريت ديگر ملتها، بوسيله ی نخبگان و فرهنگورانش، به امت شهيد پرور عصر شکوفايی تمدن دگرديسی داده شده. ای داد بيداد! همين. امير سپهر
مارچ دوهزار و نه ميلادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 



بياد آن بابای خوب و نازنين

درود به روان پاکت ای بابا، ای آريامهر بزرگ! کاشکی تو بودی و بازهم ما آزادی نداشتيم. کاشکی سايه استبدادت بر سر ما گسترده بود و ما فرزندان دلبندت، اينچنين در دنيا دربدر و آواره و بد نام نمی شديم. تو که هميشه با فرزندانت بخشنده و مهربان بودی ، بر ما ببخش آن ناسپاسی را که با تو کرديم. ما خطا کرديم، تو اما جگر گوشهايت را ببخش بابا. ما را ببخش بابا، ما را ببخش !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاهنشاه بزرگ ايران، با دلی شکسته و تنی رنجور و بيمار، در غربت و آوارگی و در انتظار مرگ

 مصيبتی چون جمهوری اسلامی سزاوار ملتی است که روشنفکرانش مسئوليت و شرف ملی نمی شناسند


 شادی با جگر های پاره پاره و دلهای خونين

سی سال است که وقتی به نزديکی های نوروز که می رسيم، من يکی حال غريبی پيدا می کنم. بايد شادمان باشم، اما دلم سخت می گيرد. برای اين و آن شادباش می فرستم، اما راستش خودم هيچ شاد نيستم. هر چه هم که تلاش می کنم اين حزن و اندوه را از دل دور کنم، اما ميسرم نمی شود که نمی شود. اسفند ماه که شروع می شود، من ديگر تمام لحظه های زندگيم با ياد ايران می گذرد. دلم هوای آن نوروز های رويايی را می کند، هوای آن روز های سالم و پاک و معصومانه ی ماههای اسفند روزگار پهلوی را.

آن لامپ های رنگين شب عيد، آن ازدحام مردم پر اميد در خيابان ها برای خريد، آن نوا های شاد که از همه جای ايران بگوش می رسيد و دل و جان آدمی را نوازش می داد، آن اتوبوس های تا دهانه پر از مردم خوشرو و پراميد، آن حاج فيروز های قرمز پوش شاد و شنگول، آن ازدحام اتومبيل های شخصی، آن تريا های پر از دختر و پسر های زيباپوش و سرشار از اميد و آن بوسه های ريز و پنهانی آنان، آن ميخانه های پر از رندان مست که از نشئه ی می ناب و ارزان، به مهربانی سر در گوش هم گذارده و درد دل کرده و يکريز هم همديگر را می بوسيدند،

 آن ترانه های ـ می طلب کننده ی ـ سوسن و آغاسی و گلپا و هايده که از درون ميخانه ها بگوش می رسيد، آن بوی سکرآور آبجو شمس شانزده ريالی در فضای خيابانهای مرکزی شهر تهران، آن نگاههای ريز اما پر ناز و کرشمه دخترهای دم بخت به پسر ها که تا ژرفای وجود آنان رسوخ کرده و ته دلهايشان را می لرزاند، آن بوی خوش انبر و عود و مشک و ياس و نقل و آن رايحه ی ماهی دودی آويخته بر در و ديوار دکانها، آن سيمای ايرانی و جذاب ممدعلی خان فردين و آن فيلم فارسی های آبگوشتی شاد و ساده و اميد دهنده که در آنها هميشه هم دختره به پسره می رسيد،

آن آجيل فروشی های پر زرق و برق و مملو از مشتری، آن رقص ماهی گلی های قشنگ در تنگ های بلورين، آن کوزه های کوچک سبزه با روبان هايی قرمز بر گردن، آن گلهای بنفشه و نسترن و سوسن و ياس در جعبه های چوبين، آن گل و برگ های دراز رُسته از دل پياز های سنبل، آنهمه زنانگی و مردانگی راستين، آنهمه پاکی، آنهمه معصوميت، آن اندازه مهربانی در نی نی چشم آدمها، آنقدر نوعدوستی و پاکيزگی و صفای باطن که در مردم ما وجود داشت... و از همه مهم تر، آنهمه امنيت، آنهمه آرامش روانی و آنهمه اميد به آينده را، مگر می شود که از ياد برد!

 نه، نه، نه، هرگز نبايد از ياد برد! چه که اين فراموشی لعنتی، همان موريانه ای است که تمدنها و فرهنگ ها و فرزانگی ها را می جود و از ميان می برد. نااميد هم نبايد بود، که اين نوميدی هم، همانی است که اين سفلگان و دريوزگان می خواهند. تسليم در برابر هجوم نکبت و خواری، يعنی دست از غرور انسانی خود شستن و آدميّت خويش به زير پای هرزگان افکندن.

می پرسی پس چه بايد کرد؟ می گويمت، بيائيد با هم راحت باشم، بپذيريم که شادی، دل و دماغ می خواهد. آری، رخت نو بر تن کردن، شادخواری، ميگساری، دست افشانی کردن و نوروزی بودن در اين روز های اندوهبار ايران، برای يک ايرانی باشرف کاری بسيار بسيار دشوار است. ليکن اگر بيانديشيم که اين نوروز بزرگ ما و شادی و شادخواری در آن، هماره همان بزرگترين سلاح فرهنگی ما در برابر اين پتياره گان مهاجم بوده، آنگاه نوروزی شدن را نه برای نفس شادی، بل برای نگاهبانی از کيستی و فرزانگی و شرف ملی خود بايد انجام دهيم.

پس، با همين جگر های پاره پاره، نو نوار شويم، با اين همه غم، بخنديم و با اينهمه مصيبت شاد باشيم و می خوريم و دست افشانی کنيم، حتا اگر از درون خون گريه کنيم. اين نيز فراموشمان نشود که گر چه ايران فيزيکی به دست اين سفلگان انيرانی در غلطيده، ليکن اينان هنوز بر ما چيره نگشته اند. ور نه نيازی به اينهمه بگير و ببند و حبس و تازيانه و استخوان به دانشگاه بردن و به ويژه اصلآ لزومی به اينهمه پهلوی ستيزی و پهلوی زدايی شبانه روزی نبود که قبرستان ساختن دانشگاه هم يکی از بزرگترين جلوه های آن است.

به همين خاطر، جز باليدن به غيرت و شرف زنان و مردان مبارز درون کشور و پشتيبانی بی دريغ از آنان، در بعد فرهنگی و اجتماعی، حال هر نشانی از مهر ما به آن دو پادشاه اهورايی هم، بسان خدنگی زهر آگين است که بسوی آن اوباش ضد ايرانی پرتاب می شود. به ويژه احترام به آريامهر بزرگ که روز های پايانی عمر او حتا بسيار غم انگيز تر از واپسين روز های زندگی يزدگرد سوم ساسانی بود. سوزاندن و ذره ذره آب کردن و کشتن شمع وجود وی در غربت و آوارگی هم، به مراتب تراژيک تر از کشته شدن يزد گرد در يک آسياب ايرانی.

از اينروی، اينک بر هر ايرانی ناسيوناليست و باشرف، اين يک وظيفه ملی است که در اين روز ها، در کنار پدافند از مبارزان جان برکف درون کشور، در هر جا و به هر مناسبتی، از شاهنشاه آريامهر هم تجليل بعمل آورد، ولو اينکه حتا از او هم کمی دلگير بوده باشد و امروز هم هيچ هوادار آيين پادشاهی نباشد.

يک بار نوشتم و حال هم آنرا تکرار می کنم که تمام کوشش دشمنان ايران، زدودن خاطره ی آن پنجاه و هفت سال ـ درخشان ترين دوران از پس سقوط ايران در قادسيه ی اول ـ از حافظه ی ايرانيان است. يعنی کوچ تاريخی دادن اين ملت از روزگار ظلمانی و نگونبختی دوران قاجار به روزگار بی آبرويی و نکبت بار جمهوری اسلامی. زيرا اينان خوب می دانند که ايرانی منهای آن روزگار بی همانند، انسانی بی هويت و توسرخور و عقبمانده است که ديگر اصلآ چيزی برای باليدن بدان ندارد که بتواند بر اساس آن هم ادعای بزرگی و عظمت و فرزانگی داشته باشد.

پس، نگاهبانی از خاطره ی فر و شکوه و شوکت ايران روزگار پهلوی و خود آن دو پادشاه بزرگ، در حقيقت تسليم نشدن در برابر اين انيرانيان و نرم های قرون وسطايی و احکام ضدبشری عصر غارنشينی اين دريوزه گان است. تا نام پهلوی و خاطرات آن دوران بر زبان و قلم ما جاری است، محال است که اينان بتوانند بر فرهنگ و مدنيّت و فرزانگی های ما چيره گردند (1) .

به همين خاطر هم من که از چند سال پيش، هميشه عکسی هم از شاهنشاه آريامهر را بر سفره ی هفت سين خود قرار می دهم. تا مباد فراموشم شود که، کِه بودم، از کجا آمده ام، چه ها داشتم، چه حراميانی بر سرزمين مادری من تاخته و به زور داغ و درفش و خنجر و حتا با جزغاله کردن زنان و کودکان بی گناه و معصوم در سينما، ميهنم را اشغال کرده، مرا از شهر و ديارم آواره ساخته و با اين محنت و تيره روزی دمسازم کردند، همين. امير سپهر
.....................................................................

(1)  حال هم به همان خاطر، يکی از نوشته های نوروز شش سال پيش خودم را دوباره بر روی سايت می آورم که در اين روز های گرامی، مهر و سپاس درونی خودم را به روان انوشه ی آن پادشاه مدفون در خاک غربت ابراز کرده باشم. نوشته ای که من آنرا در نيمه شبی، به پاس خوبی های آن بابای مهربان، و با ياد آن نوروز های سحرانگيز روزگار وی، با دلی پر از اندوه و چشمانی اشکبار نوشتم.  آن نوشته را اينجا بخوانيد 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 رخسار زشت حقيقت ما

متجاوزان و ظالمانی که رژيم آنانرا نمی شناسد
آخوند عربعلی «سيد علی» خامنه ای که بالاترين مقام حکومت روضه خوان ها است، از باندی بازی و نابرابری انتقاد می کند. رئيس جمهور اين نظام "شترگاوپلنگ" که دومين مقام حکومتی محسوب می شود و کسی که خود اصلآ رياست بر قوه ی اجرايی کشور را دارد، بر سر باند های مافيايی فرياد می کشد و بر اوضاع کشور انتقاد دارد. رفسنجانی که رياست مجلس خبرگان و مجمع تشخيص مصلحت را توامآ داراست، شديدآ منتقد نابرابری و ستمی است که بر مردم می رود.

آخوند،عربمحمود «سيد محمود» هاشمی عراقی رئيس قوه ی قضائيه، يعنی مسئول اول بزرگترين نهاد تظلم خواهی مردم، شخصآ از ظلم بر مردم و باند بازی شکايت دارد. آخوند زاده لاريجانی ـ او هم عراقی ـ که رئيس قوه ی قانونگذاری اين رژيم انيرانی است، خود شاکی قوانين ظالمانه است. پاسدار حسن فيروزی آبادی "اين خوک اهرمن نهاد" که عالی ترين مقام نظامی حکومت سفلگان و گدايان است، منتقد اوضاع است.

نمايندگان مجلس روضه خوان ها بر سر ستمگران فرياد می کشند. وزرا از ظلم ظالمان به مردم مستضعف فغان شان به هوا است، پاسدار ها شاکی هستند، بسيجی ها از دست ظالمان نالانند، مديران ارشد، برنامه ريزان، استراتژيست هايی چون حسن عباسی، سفرا، کارداران، اصلاح طلبان، تندروان، کندروان، ميانه روان، اصولگرايان، مخالف اصولگرايان، رؤسای نهاد های پولی و اقتصادی، نمايندگان رهبری، اساتيد همگی قلابی دانشگاههای آنها هم همگی قلابی، امامان جماعت گوسپندان و پيشنماز ها و پس نماز ها... خلاصه همه و همه از اين نابرابری و فقر و فاقه نالان هستند و همگی هم بر سر ظالمان بی رحم و مروت فرياد می کشند.

هيچ کدام از آن گوسپندان هم که برای اعتراض و فرياد مقامات رژيم، صلوات فرستاده و عربده ی مرگ بر آمريکا و اسرائيل سر می دهند، به مغز کوچک شان خطور نمی کند که از اين شاکيان بپرسند که ای نابکاران! آن دزدان و ستم کنندگان به مردم که شما هم بر سر آنها فرياد می کشيد، چه کسانی هستند آخر. بپرسند وقتی از بالا تا پائين شمايان هم از دست ظالمان و باندبازان اين سيستم شاکی هستيد، ممکن است به ما بفرماييد که پس اين حکومت اصلآ در دست چه کسانی است.

از آنهم مهم تر، از اين بی پدر و مادر های شاکی بپرسند که دستکم آيا می شود که به ما بگوييد آن ظالمان و دزدان که روزگار مردم را سياه کرده اند، اهل کجايند، چه شکل و شمايلی دارند و نشانی آنان چيست تا ما بتوانيم داد خود از آن بی حيثيت ها بستانيم؟!

مردمانی پست و بی غرور که ما آنها را نمی شناسيم
و حال اگر شما گمان بريد که اوضاع در اينسوی بهتر از آن سوی است، پاک در اشتباهيد. چون در اين طرف هم، من انشاء می نويسم و به مردم رهنمود می دهم، تو انشاء می نويسی و به مردم رهنمود می دهی، او هم انشاء نوشته و همين رهنمود های من و تو را به خودمان باز می گرداند. هر يک از هم ميهنان ما هم، به محض فراگيری کار با کامپيوتر و دسترسی به اينترنت، به همين انشاء نويسی پرداخته، به من، تو، او، ما، شما و ايشان که تمامی ديگر ايرانيان باشيم، رهنمود می دهند. حال چه آگاهی داشته باشند و چه اصلآ حتا خود نيز ندانند که چه پرت و پلايی می نويسند.

در جبهه ی مثلآ مردمی هم، من از اين مردم شکايت دارم که چرا نسبت به سرنوشت خود و ميهن شان بی تفاوت هستند. تو فرياد بر می آوری که آخر چگونه می شود که شما مردم اسير تا اين اندازه خنثی باشيد و صد البته آن سومی هم از بی غيرتی همين مردم شکايت دارد. بطور طبيعی، هر يک از آن مخاطبان ما هم از بی بخار بودن همين مردم شکايت دارند. هر ايرانی هم که هر زمان تريبونی به دست می آورد، فورآ بر سر همين مردم فرياد می کشد که ای مردم! آخر شما را چه می شود که اينهمه ننگ و تحقير و توهين را می بينيد و دم بر نمی آوريد.

من و ما و شما و ايشان، اصغر و اکبر و شهرام و بهرام، مهين و شهين و سيمين و خلاصه خُرد و کلان و زن و مرد ايرانی، همه و همه هم از دست همين مردم دلگير هستيم و آنانرا مردمی بی تفاوت در برابر سرنوشت خود و ميهن و تاريخ و نسل های آينده کشور خود می دانيم.

در نتيجه، حال ما با يک حکومت طرف هستيم که ادعا دارد که نمی داند آن بی حيثيت ها و دزدان که اينهمه به مردم ظلم می کنند، کيانند. پاره ای از مردم نادان ما هم که سخن آنانرا پذيرفته و اصلآ به فکر پيدا کردن آن دزدان و جنايتکاران نمی افتند. در اين سوی هم با مردمی طرف هستيم که از دست ملتی پست و بی غرور شاکی هستند که اينها هم نمی دانند که آن مردم سفله چه کسانی هستند. زيرا هيچ کدام از ما ايرانيان آگاه و شيردل و اندرز گو که نمی توانيم جزو آن مردم بی غرور و لاابالی و ظلم پذير باشيم.

قربانيان خويشتن خويش
هم ميهن، دروغ بس است. هم ميهن خود بزرگ انگاری کافی است. به ديگران نهيب زدن بس است. بس است اين عقده گشايی و از حقيقت خويش گريختن هم ميهن. بس است ديگر اين لاطائلات هم ميهن، بس است. هم ميهن، آن مردم لاابالی و ظلم پذير و بی بخار و بی آبرو و پوفيوز ما هستيم، من و تو! يعنی همين منی که حال دارم اين متن را می نويسم و تويی که اينک داری اين متن را می خوانی.

 همين من و ما ـ ی ـ مسکين که آن اندازه از خودبيگانه و خودشيفته هستيم که اصلآ حس نمی کنيم تا گلو در گنداب دروغ و خودفريبی فرو رفته ايم و در حال خفه شدن در کثافات خود هستيم. پس، پند اگر داريم، تنها خودمان را سزاست هم ميهن. شکايتی گر داريم از خويشتن است. تنها هم گريبان خود گيريم که ما قربانيان خويشيم نه ديگران.

ای خانه اش خراب باد آنکه به ما قبولاند که هيچ ايرادی در کار ما نيست. ای خاکستر نشين شوند آنان که به ما گفتند از ما متمدن تر و آگاه تر و با هوش تر و با معنويت تر در جهان نيست. اين دروغ است که زمين و زمان با ما طفلکی ها دشمن است هم ميهن. اين فريب است که ما مردم نازنين و مهربان، هميشه قربانی هستيم هم ميهن. ما قربانی خويش هستيم هم ميهن، قربانی خويشتن خويش.

براستی سوگند که حتا پاره ای از آن بی حيثيت های رژيم که از دست دزدان و باند های مافيايی می نالند هم، براستی خود نمی دانند که آن ظالمان و دزدان خودشان هستند. چرا که آبشخور انديشه ای آنان هم همين فرهنگ خودشيفته گی و بی خبری از حقيقت خويش و سر در برف فرو بردن و از ماتحت خود غافل ماندن است.

تلخ است اين، اما من فاش می نويسم که ما با اين پندار و رفتار و کردار، با اين از خودبيگانه گی، با اين سودجويی و دروغزنی و حقه بازی و هفتاد و هفت رنگ بودن، لايق همين حکومت گدايان و سفلگان و دريوزگان مسخره و آدمکش هستيم هم ميهن. به وجدان سوگند که دلقکی چون احمدی نژاد تنها در ايران ما می تواند به رياست جمهوری برسد. در ميان مردمی که تنها همين لباس زيبا و گنده گويی ها را نشان آدميّت می دانند. اين احمدی نژاد آيينه ی ما است هم ميهن. آيينه ی من نويسنده و تو ـ ی ـ خواننده، همين. امير سپهر
 فوريه دو هزار و نه ميلادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نوروز ايرانی در آيينی ايرانی 
بخش نخست
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 جنبش عاری از «غيرت»، هيچ ربطی به جنبش عاری از «خشونت» ندارد

ما، يا خود را دشمن اين رژيم می خوانيم يا مخالف آن. آنان که چون نگارنده خود را دشمن می نامند، خواهان سرنگونی تماميت جمهوری اسلامی هستند، آن دسته هم که مثلآ خود را با اتيکت تر از ما خشن ها می پندارند، دستکم به شکل زبانی خواهان دگرگونی های بنيادين در قانون اساسی اين رژيم هستند.

«حال بگذريم از اينکه اين لطيف طبعان و نازک انديشان امروزی، تقريبآ همگی از کسانی هستند که ديروز در برابر آن رژيم بسيار نرمخو و متمدن، وحشيانه ترين مواضع و لمپن مآبانه ترين ادبيات سياسی را داشتند. بگونه ای که صادق خلخالی، آن جلاد خمينی را به دليل کشتار بی محاکمه ی سران آن رژيم ملی، چون بت می پرستيدند. به خود خمينی هم فشار می آوردند که کمی انقلابی تر عمل کند و صغير و کبير آن نظام را به جوخه ی اعدام بسپارد. و حال که با يک نظام وحشی عصر غارنشينی طرف هستند، به يکباره همگی متمدن گشته و حاضر نيستند که حتا از گل هم بالا تر به اين لمپن های متجاوز رژيم روضه خوان ها گفته شود، و لابد هم می خواهند که با نقل و نبات و شيرينی و گلهای ارکيده و شمع و شراب به جنگ اين چاقوکش ها و سربرها بروند و يک انقلاب بنفش بسيار خوش رنگ و شفافی را به پيروزی رسانند!»

به هر روی، مهم اين است که، اينک ما هر دو گروه، دستکم در حوزه کلام و ادعا هم که شده، بر سر يک امر توافق نظر کامل داريم. يعنی بر روی اين اصل که می بايد در ايران دگرگونی بوجود آوريم. حال اين دگرگونی از ديد ما بی تربيت ها و خشن ها، بايد ريشه ای باشد و از ديد آن ژيگول ها و تيتيش مامانی های متمدن، به شکل يک رفرم يا اصلاحات.

جراحی سياسی و ايجاد دگرگونی هم که در جهان سياست، به هر ژرفا و با هر خواستی که باشد، تنها و تنها در گرو عمل سياسی است نه وراجی. يعنی در گرو به صحنه آمدن، تظاهرات کردن، اعتراض کردن، تحصن کردن، فرياد زدن، حريف را در تگنا قرار دادن، امتياز گرفتن و سرانجام پشت حريف را به خاک ماليدن و او را به تسليم واداشتن. زيرا ما در سراسر تاريخ هم، حتا يک نمونه را هم سراغ نداريم که مردمی توانسته باشند بدون حضور فيزيکی خود در ميدان، سيستمی را به چالش گرفته و به زانو در آورده و کار خود به سامان رسانده باشند.

نهضت استقلال طلبانه ی هند به رهبری مهاتما گاندی که شصت سال است به سمبل مبارزات حق طلبانه ی غيرخشونت آميز در جهان بدل گشته، اتفاقآ خود بهترين و مستند ترين شاهد اين ادعا است که حتا آن متمدنانه ترين و صلح طلبانه ترين کارزار سياسی تاريخ هم، تنها با حضور مستمر ميليونها مردم در صحنه هندوستان به سامان رسيد. نه با وراجی و شکوه و گلايه ی گاندی و نهرو و واچپايی و محمد علی جناح ... از انگليسی ها و نفرين فرستادن مردم اسير هند به آن استعمارگران غارتگر ميهن شان.

البته اين نيز امکان پذير است که فردی از درون خود يک سيستم سر بر آورد و اصلاحاتی را از بالا و از درون دايره ی قدرت شکل دهد. ليکن اميد بستن به پديدار گشتن اينگونه دگرگونی، بايد از روی شناختی دقيق از ماهيت يک سيستم باشد، ورنه بر ضد خود بدل خواهد شد. به زبانی روشن تر، اميد به دگرگونی از درون رژيمی، اگر از روی شناخت نباشد، نه تنها اميدی واهی خواهد بود، بلکه خود مبارزه را هم دچار انحراف کرده، به سرخورده گی مردم از مبارزه منتهی گشته و در نتيجه حتا به اقتدار و استمرار آن رژيم هم خواهد انجاميد.

شعار و موضع تحول از درون، بايد از روی شناخت ذات و گوهر يک نظام باشد. از شناخت اينکه آيا قسمتی از يک نظام فاسد و ضد مردمی است يا اينکه آن نظام اصلآ بگونه ی گوهری و ساختاری فاسد و غير قابل اصلاح است که در حالت دوم، يعنی اميد دادن به مردم برای دگرگونی يک نطام غير قابل اصلاح، اگر ناشی از نادانی محض نباشد، بی شک از سر شيادی و مردم را به اشتباه انداختن و يک خيانت است.

از اين ها هم مهم تر، بايد ديد که ساختار قدرت در يک نظام اصلآ بگونه ای هست که يک عنصر منتقد «غيرخودی» در آن بتواند که خود را به دايره ی قدرت داخل سازد يا خير. اگر هم کسی توانست که وارد شود، آيا خود آن سيستم اصلآ اين گنجايش را دارا است که بتواند وجود آن عنصر غيرخودی را در درون اين دايره تحمل کند يا نه، ولو در دور ترين نقطه ی به مرکز دايره.

نگارنده که گمان دارم حال حتا کودن ترين آدمها هم فهميده باشند که بحث اصلاحات و دگرگونی از درون، در مورد حکومتی يک پارچه چون جمهوری اسلامی ـ که هر دانشجويی را هم صد جور تفتيش عقيده کرده و سپس به دانشگاه راه می دهد ـ، اساسآ بحثی بی مورد و خارج از موضوع است. از اينروی، می ماند ايجاد دگرگونی از بيرون. راه ايجاد چنين دگرگونی و حتا بهترين و متمدنانه ترين نمونه ی و تجربه ی آنرا هم که به روشنی نوشتم.

يعنی با اشاره ای کوتاه به جنبش استقلال طلبانه ی عاری از خشونت مهاتما گاندی. رهبری خردمند و فرزانه که خود ابتدا آستين همت بالا زده و وارد ميدان شد، با پايمردی و تلاش شبانه روزی، با روزه های اعتراضی، با رخت دستباف زمخت بومی بر تن کردن، با پشت دوک نخ ريسی نشستن و با جمع آوری نمک و راهپيمايی و سخنرانی های پر جاذبه و گيرا ... آنچنان شوری در ميان هم ميهنان خود افکند که هنديان در شمار چند ده ميليونی بگونه ای فيزيکی به ميدان آمده و در يک پيکار پر نشاط و زيبا، ميهن خود را به استقلال رساندند. جنبشی که گر چه عاری از خشونت، اما پر تحرک ترين جنبش مردمی طول تاريخ بود.

پس با آنچه آوردم، ادعای هر گونه کارزار سياسی بدون تکيه بر مردم، بدون نمايندگی کردن مطالبات مردم و از اين دو مهم تر هم، بدون داشتن طرح و برنامه ای برای کشاندن فيزيکی مردم به ميدان مبارزه، نه کارزار سياسی، بلکه يک مسخره بازی و مردم را سرکار گذاردن است. حال اين چنين ادعايی از سوی هر شخصيّت و هر گروه و نهادی که می خواهد باشد. براستی که خوب گفته اند ايرانيان در کپی برداری از هر پديده و طرح و انديشه ای، آنرا به لجن می کشند. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تازيان و تتر ها و مغول های ايرانی
بخش نخست و دوم


از ايران و از ترک و از تازيان / نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود / سخن‌ها به کردار بازی بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حال وحشی ترين سرکردگان مغولان، بی فرهنگ ترين خـِزر ها و غُـز ها و گورکانيان... بخشی از خود ايرانيان هستند... امروز رضا براهنی و خانبابا تهرانی چنگيزخان و تيمور خان، و علی اصغر حاج سيد جوادی و خامنه ای و خاتمی... هم سعد ابن ابی وقاص و یزید ابن مهلب و عمر ابن خطاب و علی ابن ابيطالب هستند ...
آيا شما تا کنون در جايی شنيده و يا خوانده ايد که يک کمونيست ايرانی وصيّت کرده باشد که پس از مرگ اش، جسد وی در ايران به خاک سپرده شود؟ ... واپسين آرزوی سادات و مواليان آنها هم دفن شدن در زير پای اعراب مدفون در نجف و سامرا و کاظمين يا دستکم در امام زاده ای در ايران و زير پای يک تازی يا تازی تبار است ... تمامی اين نوشته را در اينجا بخوانيد 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 E Mail = zadgah@hotmail.com

Copyright: Zadgah.com 2009