|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
زمانيکه شروع به نوشتن متنی در مورد حاجی فيروز کردم، راستی اين است که نه انتظار چنين استقبالی از سوی خوانندگانم را داشتم، و نه اصلآ خود می خواستم که مطلب را از يک متن کوتاه بيشتر کش دهم. هر چه بود، استقبال و تشويق دوستانی چند، مرا بگونه ای بر انگيخت که تصميم گرفتم اين متن را به شکلی هر چه کامل تر بنويسم و بنا به خواست يکی از ياران مهربانم هم آنرا به وی تقديم کنم که به شکل يک کتاب در آورد. زيرا اين نازنين دوست من به درستی می گويد که چون تا کنون هيچ نويسنده ای به اين پديده ی مهم نپرداخته که به هر حال دير سالی است که بخشی از پيام شادی بخش نوروز جاودانه ی ما شده است ، به زحمت اش خواهد ارزيد چنانچه من آنرا هر چه کامل تر نوشته و بعنوان يک کتاب مرجع در اين مورد از خود باقی بگذارم. از اين روی هم من اين متن را در اندازه ی بضاعت و آگاهی های خود، با اوضاع و رخداد های تاريخی زمان پيدايش پديده ای به نام حاجی فيروز خواهم آورد که کتابی آگاهی دهند شده و ارزش خواندن هم داشته باشد. از آنجايی هم که حال کار اين متن به کتاب شدن کشيده شده، با خود انديشيدم که نام مناسبی هم برای آن برگزينم که رساننده درونمايه ی آن کتاب باشد. تا کنون هم
هيچ نامی شايسته تر از (حاجی فيروز، تحفه ای از ارک شاهی) برای آن نيافته ام که
از اين پس هم، اين متن را با همين عنوان پی گيری و منتشر خواهم کرد، تا ببينيم
که نامی بهتر در مغز خسته ام پيدا خواهد شد يا نه. و حال اين شما و اينهم بخش
دوم اين متن.
ذوب شدن مهاجمان در در کوره ی فرهنگ ما، سخنی
بی محتوا اگر اين چنين گفته ای حقيقت داشت که ما امروز اينهمه گرفتاری و سيه روزی نداشتيم که. چنانچه تمام مهاجمان در فرهنگ ما ذوب شده بودند که ما اينک شاهد قمه زدن و گل بر سر ماليدن و چلوکباب در چاه ريختن هم ميهنان خود نبوديم که. همچنان که در صورت ذوب شدن مهاجمان در فرهنگ ما، امروزه ما می بايستی که حتا يک ملای طفيلی و انگل هم در ايران نمی داشتيم. پس راستی اين است که پاره ای از مهاجمان نه تنها در کوره ی ما ذوب نشدند، بلکه حتا توانستند که ما را هم در گنداب بی فرهنگی خود غوطه ور سازند. به تبع آنهم سيمای فرهنگ ما را به پلشتی های خود آلوده ساخته و در گذر زمان هم حتا بخشی از آنرا بپوسانند. به ويژه تازيان که همه چيز ما را به بی معرفتی های خود آلوده ساختند، آنهم البته به دست و زبان و قلم خود ايرانيان. زيرا از آنجا که ايرانيان پيشين سايه ی شمشير خون چکان تازيان را بر بالای سر خود می ديدند، به دست خود نخست از ترس جان و از بيم به کنيزی و غلامی گرفته شدن زن و فرزندانشان، به تمامی ارزشهای فرهنگی و مراسم ملی خود لعاب بد رنگ اسلامی زدند، و سپس هم که در اثر تکرار نسل پس از نسل، آن لعاب هم جزيی از ارزشها و فرهنگ و مراسم ما شد. بدبختی بزرگ هم درست در همين است که اگر آن ايرانيان پيشين خود می دانستند که آن فرومايگی ها اصلآ ارزش نيست و هيچ باوری هم به آنها نداشتند، هر چه که جلو تر رفتيم، ايرانيان بعدی، نسل پس از نسل باورشان به آن لعاب قوی تر گشت. تا بدانجا که ديگر پاره ای از آن ارزشهای دروغين و مراسم ساختگی را بعنوان ارزشهای راستين و حتا مقدسات خود پذيرا گشتند. وارون نياکان مجوس خود هم آن مراسم را بعنوان مسلمانان باورمند از روی ايمان بجای آوردند. پس از جنبش تنباکو و انقلاب مشروطه، بويژه پس برآمدن رضا شاه بزرگ تا فتنه ی پنجاه و هفت، البته بسياری از آن آلودگی ها از فرهنگ ما پاک و يا بسيار کمرنگ و بی رمق شد. ليکن درغلطيدن دوباره ی ايران به دست نوادگان همان تازيان خونخوار و بی فرهنگ و مواليان آنها، بسياری از آن کوشش های طاقت فرسا و ارزشمند را بر باد داد و ما دوباره به همان روزگار اسارت نياکانمان بازگشتيم. با اين تفاوت که اينبار مشتی ايرانی از غرور و حيثيت ساقط گشته و خودفروش هم، برای خوش آمد نوادگان و ميراث داران همان متجاوزان، دانسته و تنها برای سودجويی، شروع به تخريب باقی مانده ی فرهنگ و اعتبار و شرف انسانی و ملی خود کردند. بگونه ای که گويا تا پيش از تابش نور معرفت تازيان خود بی معرفت به ايران، نياکان ما مشتی وحشی بی تمدن بودند که از پای بته بعمل آمده بودند. و گويا که ما هر چه که داريم، از تابش همان نور معرفت اسلام خردستيز و انسان کش و ضد ايرانی است. از آنجا که برشمردن حتا فهرست وار و بررسی بسيار کوتاه اين آلودگی های فرهنگی و همچنين اشاره به کار های شرم آور اين ناايرانيان خودفروش هم خود نيازمند نگارش دستکم يک کتاب است، در اين کوته نوشته، همين پديده حاجی فيروز را پی می گيريم و باز می گرديم به بحث اصلی خودمان. ليکن برای اينکه نشان دهم آن لعاب دروغين نياکان ما حال چگونه در ژرفای وجود نوادگانشان لانه کرده، در اينجا مصداقی می آورم و سپس بحث را پی می گيرم. مثالی از يک ايرانی در مورد حاجی فيروز از سايت دولتی ايلنا. از کسی که ميزان دوری اش از ايرانی گری حتا از نام «كميل روحانی» بسيار نازيبای او هم پيدا است. جوانی که طفلکی به خيال خود رگ ملی گرايی هم دارد. اين آدم، دوغ و دوشاب را در هم آميخته و از مخلوط باور های اسلامی که وحشت گستری و انتقام و نفرت و قتل و مجازات اصلی ترين بن مايه های آن است، با آيين بهی نياکان خود که اساسآ بر پايه ی عشق به انسان و حيوان و طبيعت و دوستی و گذشت و داد و شادی استوار گشته، تصويری اين چنين در هم و زشت "ايرانی تازی" به دست می دهد: « ... حاجي فيروز از دنياي مردگان ميآيد و صورت سياه وي هم نشانه از دوزخ آمدن او است. او كه دوزخي است و وظيفه دارد تا جهت كاهش گناهانش، مردم زمين را به شادي كه امري مقدس است، وادارد و براي انجام اين كار از هيچ تلاشي فروگذار نميكند.» پايان نقل قول آنچه که اين جوان نمی داند و يا با باور اسلامی که دارد اصلآ نمی تواند که بپذيرد اين است که، در آيين بهی نياکان او، اساسآ دوزخ و مجازاتی بسان آيين ترسناک و جنايتکار و زورکی اسلام وجود ندارد که اين حاج آقا فيروز هم از آن جهنم آمده باشد که بخواهد کمی از بار توبره ی گناهان خود بکاهد، و لابد هم در بازگشت به آن دنيا، ديگر نيم سوز های نازک تری را از پشت نوش جان کند. گذشته از اين، چنانچه اين حاجی فيروز، پيروز نام و از تبار ايرانی بوده، لابد بعد ها اسلام آورده و به مکه مشرف شده است. يا اينکه اصلآ اين حاجی فيروز هم از جنس همين دکتر سيد علی رضا نوری زاده خودمان بوده که هم به سيد و از اولاد تازيان متجاوز بودن خود می نازد و هم خود را يک ايرانی اصيل و شيفته ی اهورمزد و کوروش و داريوش و حتا رستم فرخزاد می خواند!
ناصر الدين شاه، متجدد ترين پادشاه سلسله ی
قاجار نکته بسيار مهم تر و اساسی تر از آنهم اين واقعيت تاريخی است که عنوان "حاجی" برای به حج رفتگان در ايران، اصولآ از زمان قاجار در کشور ما باب شده است. تا پيش از آن، ما حتا يک نفر را هم در ميان متشرعين به حج رفته پيدا نخواهيم کرد که پيشوند "حاجی" در جلوی نام خود داشته باشد. با فراچشم داشت همين مستندات تاريخی است که نگارنده در همينجا با جرات می توانم بنويسم که موجودی بنام حاجی فيروز، از زمان قاجار و از عهد ناصری سر و کله اش در تهران پيدا شده. و حتا از درون عمارت شمس العماره، يعنی قصر خود ناصرالدين شاه قاجار که شرح آنرا خواهم آورد. چون ناصرالدين شاه تنها پادشاه قاجاری است که بسيار اهل بزم و شب زنده داری بوده. زيرا آنچه که به آغا محمد خان« بنيانگذار سلسله ی قجری» باز می گردد، او با چنين کار هايی از ريشه مخالف بوده است. آن مرد اخته شده به دستور کريم خان، آنچنان آيت الله خونخوار و تمام عياری بوده که باز هم صد رحمت به سلطان محمد (الجایتو) که در تاريخ ايران به "خربنده" بودن شهره است و يا امير مبارزالدين که به هنگام نماز هم به اشارت سر و دست حکم ذبح اسلامی صادر می کرده و حافظ بزرگ ما هم بيشترين ستيز را با آن آيت الله خمينی زمان خود داشته. خشک مغزی آغا محمد خان قاجار تا باندازه ای بوده که وی حتا شنيدن اتفاقی نوای تار و نی را هم از گناهان کبيره می دانسته. برادر زاده اش فتحعلی شاه هم موجودی لاابالی و کاملآ پسمانده و احمق بوده. انسانی بی اندازه اسلام زده و اسير دست ملا ها. جز روزی دو ـ سه ساعت زیر سرسره ی عمارت نگارستان نشستن و کثافتکاری های مبتذل و شرم آور هم، هيچ هنر ديگری را نمی شناخته. بزرگترين دستاور پادشاهی او هم همان ننگ دو عهد نامه ترکمن چای و گلستان و از دست دادن هفده شهر قفقاز و بويژه سرزمين آران يا جهموری آذربايجان کنونی، يعنی يکی از تن پاره ی های اصلی و تاريخی ايران است. نوه ی او محمد شاه «پسر نايب السلطنه عباس ميرزا» هم يک فرد جن زده ی مذهبی بوده که حتا از متجدد بودن ميرزای بزرگ«قائم مقام فراهانی» هم سخت آزرده بوده. پس از کشتن وی هم در همان عشرتکده ی پدر بزرگش «عمارت نگارستان»، مريد نخست وزير آخوند خود، يعنی حاج ميرزا آغاسی شده. بگونه ای که حتا بی استخاره و رخصت آن ملای شياد و هفت خط، حتا از ارک خود هم خارج نمی شده. سخت هم اسير جادو و جنبل و ورد و رمل و اسطرلاب. ليکن ناصر الدين شاه فردی کاملآ متفاوت از آنها و اصلآ از جنس و سرشت دگری بوده. درست است که او نيز در نهايت يکی از همان سلاطين تن آسا و بی کفايت و عياش قاجار بوده، ليکن حقيقت اين است که وی نه تنها بسيار روشن انديش تر از اسلاف خود، بلکه حتا از فرزند و نوه و نتيجه خود نيز به مراتب متجدد تر و روشن انديش تر بوده، آنهم حتا چند دهه جلو تر از آنها. زيرا که در مقايسه ای ميان زندگی امروزی زمان خود او با زندگی کهنه ی مظفرالدين شاه و محمد علی ميرزا و حتا نتيجه اش احمد ميرزای بی اراده و لاابالی، به خوبی می توان ديد که او نه به آن اعتقادات قرون وسطايی فرزند و نوه و نتيجه ی خود اعتنايی داشته و نه مانند آنها يک زندگی خشک و ارتجاعی داشته است. حاصل اينکه ناصر الدين شاه نسبت به زمان خود، فردی بوده است بسيار متجدد، مدرن و بسيار هم زيرک و هنر دوست و خوش ذوق و شوخ طبع. او حتا در زمينه ی مذهبی هم انسانی بسيار بی تعصب و حتا کم اعتقاد بوده. بگونه ای که به جز چند شيخ و ملا که از آنها هم بعنوان دلال محبت و مثلآ خواستگار و عاقد دختر های مردم بدبخت استفاده می کرد، در مجموع اصلآ ميانه ی خوشی با اسلام و آخونديسم نداشته. اعتقاد او به مذهب و خرافات شيعی به اندازه ای سست بوده که وی حتا يک عيسوی (بنجامين، نخستين سفير آمريکا) را با کمی گريم، بعنوان يک مسلمان شيعه ايرانی با خود به تکيه دولت و برای تماشای شبيه خوانی می برد. کاری که در آن روزگار، کفر مطلق پنداشته می شده و هر کسی که چنين کاری را می کرد، ملايان و اوباش آنها، چنين فردی را در دم تکه تکه می کردند. و همين بنجامين هم نخستين و آخرين و تنها غير شيعه است که توانسته به تکيه دولت وارد شده و آن وحشی گری ها را ببيند و راجع به آن پسماندگی های فرهنگی مطلب بنويسد، آنهم با کلک سوار کردن آن شاه قاجار و شيره ماليدن اش حتا بر سر درباريان متعصب و خدمتکاران نماز خوان خود. کما اينکه در جلد اول كتاب (ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران) زنده ياد فريدون آدميّت هم می خوانيم که او در خلوت، رکيک ترين ـ و در عين حال با نمک ترين ـ فحش را به ملايان درجه اول دوران خود نثار می کرده. حتا هر شب جمعه به زيارت عبدالعظيم رفتن او که سرانجام هم جانش در همانجا گرفته شد هم ابدآ از روی باور نبوده. او به شدت از ملا ها هراس داشت. برای هم اين هم، در باطن و زندگی خصوصی خود کوچکترين اعتنايی به اسلام و آخوند و نماز و روزه نمی کرد، اما در ظاهر از بيم ملايان و متشرعان دور و بر خود، مرتب تظاهر به مسلمانی ودين داری می کرد. البته او برای اين روشن انديش بودن خود پيش زمينه های زيادی هم داشته است. چرا که ناصرالدین، نخستین پادشاه ایران بود که به اروپای نوين مسافرت کرد. همان سه بار مسافرت او به فرنگ هم چشم و گوش وی را باز کرد. او در سومين مسافرت خود به انگلستان، با بازديد رسمی از ناوگان جنگی بریتانیای کبير آن روز، حتا با شيوه ی آرتشداری نوين هم آشنا گشت. رابطه نزديکی هم با ادوارد هفتم، پادشاه آن زمان بريتانيا پيدا کرد. آوردن دوربین عکسبرداری به ایران هم از جمله کارهای ناصرالدين شاه قاجار است. طرح حمل و نقل انسان و کالا با قطار، سیستم پستی نوین و انتشار روزنامه را هم او به ایران آورد. بانک شاهنشاهی ایران هم در پيامد سفرهای اروپایی او در ايران گشايش يافت. گر چه فرمان قتل امير کبير ننگين ترين کاری بود که او به تحريک مادر هوسباز خود «مهد عليا» در حال مستی آنرا امضا کرد، ليکن اين راستی را نبايد از ديده دور داشت که ناصرالدين شاه در کودکی و نوجوانی اصولآ بخشی از تربيت خود را از همان ميرزا تقی خان گرفته بود که مردی بسيار ايران دوست و روشن انديش بود. صدارت ميرزا جسين خان سپهسالار فرهيخته و بسيار امروزی هم تا اندازه ی زيادی بر روی او اثرگذار بود. همچنين نزديکی با ميرزا ملکم خان آگاه و رند که بعد ها با او دشمن شد. بنابر اين ناصرالدين شاه را دستکم در زندگی خصوصی خود بيگمان بايد روشن انديش ترين شاه سلسله ی قاجار به حساب آورد. شاهی که کتاب می خواند و خاطرات می نوشت و منتشر می ساخت، شعر می سرود، موسيقی گوش می داد، چون لرد ها و دوک های اروپايی به شکار می رفت، شاهی که به دامان طبيعت و پيک نيک رفتن را خيلی دوست می داشت، نقاشی می کرد، به کار عکاسی خيلی دلبستگی داشت و شاهی که به تئاتر و موسيقی و کار های نمايشی هم بسيار علاقمند بود. ليکن تاسف
در اين است که همين انسان خود روشن و آگاه، تقريبآ هيچ علاقه ای به
دگرگون ساختن ايران و بالا بردن سطح فرهنگ مردم نگونبخت آن نداشت. البته چنانچه
کسی زندگی و رفتار آن مرد را ژرف مورد بررسی قرار دهد،
به اين نتيجه خواهد رسيده که آن قاجار، در ته دل هيچ بدش نمی آمد که ايران را
از آن اوضاع نکبت بار بيرون کشد. اما بزرگترين مشکل او اين بود که نه اراده ی
اين کار را داشت و نه اينکه می خواست با در افتادن با ملايان، تاج و تخت خود را
به خطر اندازد. امير سپهر. ايميلی دريافت کردم حاوی
متنی در مورد حاجی فيروز از دوست گران ارج کدبان کاظم
ملک که اين ايميل البته
فوروارد ايميلی بود که وی آنرا از دوست ديگرمان کدبان ح ـ ک دريافت کرده بودند.
از آنجا که آن متن دارای نکات بسيار ارزشمند و آگاهی دهنده ای بود،
مرا هم سر شوق آورد که مطلب را پيگيری کنم. نويسنده آن متن تلاش کرده که ايرانی نبودن پديده ی حاجی فيروز را به اثبات رساند. او با کند و کاوی در تاريخ ايران ـ و اينکه چون برده داری در فرهنگ ما هرگز وجود نداشته، پس حاجی فيروز که بنوعی در نقش برده ظاهر می شود، نمی تواند که يک پديده ی بومی باشد ـ در اندازه ی يک نوشته ی کوتاه، به نيکی هم از عهده ی اينکار بر آمده. و سپاس آفريدگار را که وی وارون بسياری از بی سواد های پر مدعای ما که حتا با دادن آگاهی های سر تا پا اشتباه هم می خواهند خود را همه چيزدان جا زنند، با افتادگی و اخلاق هم پذيرفته که منشأ پيدايش اين پديده را نمی داند. او در نوشته ی خود تنها اين باور خود را آورده که حاجی فيروز هرگز نمی تواند که يک پديده ی ايرانی باشد. برای اثبات اين ديدگاه خود هم مثال های روشنی از تاريخ را به گواهی گرفته. با آنچه آوردم، پس حق است که من نيز با فراچشم داشت همان اخلاق و درستگويی، اين حقيقت را بياورم که من نيز براستی بگونه ای مستند نمی توانم بنويسم که حاجی فيروز از چه زمانی و از کجا سر و کله اش در ايران پيدا شد. ليکن از آنجا که سه دهه ی پيش در جستجوی (بابا کرم) مشهور بودم، کتابهای زيادی را در مورد تهران قديم زير و رو کردم که آگاهی های بسيار کم رنگ و تلگرافی هم در مور حاجی فيروز در آنها بود. به جز اين، البته من مطالب زيادی را هم از پيرمطرب های تهرانی شنيده ام که آوردن آنها هم شايد کمکی به شناخت حاجی فيروز باشد. در بخش پايانی اين نوشته هم، برداشت های شخصی خودم از همان آگاهی های اندک و همچنين همان شنيده هايم در اين مورد را خواهم آورد. فعلآ همينجا اينرا بنويسم که من خود هيچ ترديد ندارم که حاجی فيروز از محصولات فرهنگ فولکلوريک مردم تهران است. هيچ ربطی هم به جشن های نوروز باستانی ما ندارد. زيرا که اين حضرت حاجی فيروز، نه تنها در شرق و غرب و شمال و جنوب ايران آشنايان چندانی ندارد، بلکه وی حتا در نواحی مرکزی ايران هم يک موجود غريب و ناآشنا است. همچنانکه بابا کرم نيز يک شخصيت يا پديده ی کاملآ تهرانی است. چون او نيز جز در همان تهران، هيچ رد پايی در ديگر شهر ها از خود باقی نگذارده. رقص و آواز منتسب به وی نيز در نزد ساکنان بومی ديگر شهر ها، به همان رقص و آواز تهرانی مشهور است. از اينروی هم بود که من برای شناخت باباکرم، در کتابهايی مربوط به اوضاع تهران قديم پرسه می زدم. در همان کتابها هم به مطالب ناروشنی در مورد حاجی فيروز برخوردم. در اينجا شايد اين پرسش پيش آيد که اصلآ مرا با بابا کرم چکار؟ پاسخ اين است که آخر اين بابا کرم خوب و نازنين هم از آن پديده ها است که تا آنجا که من آگاهی دارم، هيچ کس به درستی او را نمی شناسد. يعنی همين مشاطه گر خوب و مهربان را که از برکت شادی و يمن گشاده رويی و حتمآ نفس اهورايی که داشته، رقص و پايکوبی منتسب به او«رقص و آواز بابا کرم»، دير سالی است که به شاد ترين و بانمک ترين رقص و موسيقی فولکلوريک يا مردمی ما بدل شده است. بگونه ای که بابا کرم هم اصلآ عاملی شده است برای وفاق فرهنگی و يگانگی در شادی ها و شادخواری های ما ايرانيان. زيرا من که گمان نمی برم که دستکم در پنجاه ـ شصت سال گذشته، هيچ جشن پيوند زناشويی ميان دو ايرانی يا حتا جشن تولدی ايرانی، بدون رقص زيبا و نمکين باباکرم برگزار شده باشد. مگر تجاوز های الله اکبری ميان مسلمانان راستين و بويژه لنگ بر سران که کودکان معصوم خود را در همان ده ـ دوازده سالگی با صلوات و الله اکبر گويان به حجله ی يک گردن کلفت می فرستند. تا يک بی فرهنگ متجاوز به کودکان خردسال، بجای بکارت برداشتن با عشق و نوازش و شکيبايی، کودکی چون برگ گل را روی به قبله خوابانده، در چند دقيقه رحم آن طفل معصوم را پاره پاره کند، تا با نشان دادن دستمال خونين اين جنايت ضد بشری بعنوان مدرک مستند، نشان دهد که چقدر مردانگی دارد! آن کودک بی گناه و فلکزده را هم برای همه ی عمر از لذت عشق و دوست داشتن و همخوابگی و مرد و حتا از هر چه مردی و مردانگی است بيزار و منزجر سازد. به هر روی، در مورد بابا کرم البته خانم محترمی که خود را استاد رقص های ايرانی هم معرفی کرده اند، مطلبی را به رشته ی تحرير در آورده اند. ليکن با توجه به کم آگاهی اين خانم که حتا از طرز انشا و املای وی هم می تواند اين را دانست، همچنين از مغايرت نوشته ی ايشان با مطالبی که من خود خوانده و از کهنسالان شنيده ام، حکايت بابا کرم، آنی نيست که خانم هايده کيشی پور آورده اند. گذشته از اينها، خانم کيشی پور هرگز هم اشاره نکرده اند که منبع اين آگاهی های ايشان چيست و کجاست. وی در مورد بابا کرم اينگونه می نويسد که : « داستانش بر می گرده به زمان رضا شاه و ماجرای کشف حجاب. یکی از این خانم های شازده، باغبان مسنی داشته به نام بابا کرم. هر وقت خانم به باغ میومده باغبان رو صدا می کرده : بابا کرم چطوری؟ این باغبان به تدریج عاشق این خانم می شه و بعد از مدتی که خانم به فرنگ سفر می کنه، بابا کرم از عشق اون می میره. همین می شه که در اذهان مردم
بابا کرم به عنوان یک مرد عاشق می مونه و اون رقص هم در اون زمان نشان دهنده
حرکات یک مرد عاشق بوده. البته بعدها اين رقص تغییر می کنه و تبديل به حرکاتی
می شه که اصلا قشنگ نیست باری، پس از اينهمه کوچه باز کردن، باز می گردم بر سر حکايت همان جناب حاجی فيروز که موضوع اصلی ما است. زيرا اين مطلب بابا کرم و کوچه هايی که من می شناسم آن اندازه دراز است که برای جمع و جور کردن بحث بايد باز گردم و از زبان عالی جناب مولانا به خود نهيب زنم که:«اين سخن پايان ندارد ای عمو ... داستان آن دقوقی را بگو». گر چه برای باز کردن بحث اصلی باز هم به کوچه خواهم زد که هر چه بود و هست، در همان کوچه های خاطرات است! بگذريم. تا آنجا که من بخاطر می آورم، در کتابهای زيادی از جمله از خان ملک ساسانی و انجوی شيرازی و فواد فاروق و چند تنی ديگر که حال نام آنها در حافظه ام نمانده، خواندم که پادشاهان قاجار علاوه بر فراش ها، عده ای غلام سياه هم داشتند که آنها را در اندرونی يا حرم خود به خدمت می گرفتند. يعنی کسانی بيشتر از زنگبار و حبشه و نقاطی از آفريقا که آن بيچاره ها را در همان هشت ـ نه سالگی تخم کشی يا اخته می کردند که از نرينه گی ساقط شوند«نرينگی را دانسته بجای مردانگی بکار بردم که اين دو مقوله معانی ويژه ی خود را دارند و از ديد من، آلت نرينه داشتن حتمآ به معنای مردانگی داشتن هم نيست!». مادام که اين غلام ها جوان بودند، آنان را "غلام بچه" می خواند و وقتی هم که بزرگ می شدند، به آنها خواجه گفته می شد. رئيس يا سرپرست اين خواجگان هم در حرم سلطان، معمولآ فرد پير و مورد اعتمادی از ميان همان خواجگان درباری بود که در اثر خوش خدمتی و درستکاری به اين مقام می رسيد. خود سلطان و کارکنان دربار هم آن غلام زنگی پير را خواجه باشی صدا می زدند. اين تخم کشی هم به چند علت انجام می شد. نخست اينکه اين اخته ها ديگر ميل جنسی نداشتند که خطر سر و سری ميان آنان با چند صد زن شاه که در حرم زندانی بودند بوجود آيد. دوم اينکه مردم در گذشته بر اين باور بودند که کسی که ميل جنسی نداشته باشد، قانع تر و فرمانبردار تر از يک انسان معمولی است ـ حال بگذريم که از اينکه اصلآ بنيانگزار سلسله قاجار خود يک خواجه ی خونخوار و بسيار طمع کار بود ـ و دليل ديگر هم اين بود که اين خواجگان، پس از اخته شدن هم همچنان نيروی بدنی مردان معمولی را داشتند. يعنی آنان می توانستند کار های سخت بدنی و مردانه را در اندرونی انجام دهند، تا ديگر اصلآ نيازی به ورود مردان نامحرم به حرم شاه نباشد. ليکن تا آنجا که من خوانده و می دانم، پاره ای از اين خواجگان، پس از تخم کشی هم همچنان ميل جنسی خود را حفظ می کردند. گذشته از اين، پاره ای از اين غلام بچگان را هم بگونه ای دروغين اخته می کردند. بدين شکل که از آنجا که غلام های سياه دربار سلطان وظيفه داشتند که فرزند پسری را در همان سنين کودکی برای خدمت در اندرونی به شاه تقديم کنند، با پارتی بازی و پرداخت رشوه، دلاک را راضی می کردند که به دروغ بگويد که فرزند آنان را اخته کرده است. نام اين کودکان اهدايی هم "غلام خانه زاد" بود. از اينروی اندرونی شاهان
قاجار پر بود از غلام های نيمه اخته و حتا اصلآ اخته نشده. با توجه به
اينکه مثلآ فتحعلی شاه ششصد زن در اندرونی خود داشت که با پاره ای از آنها حتا
هر دو ـ سه سال يک بار هم همخوابگی نمی کرد، حال تو خود بخوان حديث مفصل از اين
مجمل که چه غوغايی بوده است ميان آنهمه زن جوان زندانی و محروم از عشق و آن
غلام بچگان. بيخود نبود که گاهی سی و شش فرزند فتحعلی شاه در يک شب متولد می
شدند! جدای از شمار بسيار بالای زنان که شاه اصلآ نمی توانست که با همه ی آنان همخوابگی کند، آن اراذل قاجار از بس هم که هر دختری را که ميل شان بود، فورآ و به آسانی به چنگ می آوردند، پس از مدتی، ديگر تغيير مزاج داده و بيشتر به پسر بچه ها کشش پيدا می کردند، بويژه ناصرالدين شاه. اين واژه ی مرکب "فلفل مزاج" هم که پاره ای به غلط آنرا با تندی فلفل سرخ و سبز خوردنی مرتبط می دانند، از واژگان کثيف دربار قاجار ها و بچه بازی های آن اراذل است که من به پاس حرمت قلم، از شرح آن در می گذرم. «البته اين نکته را هم همينجا بياورم که دلال محبت شاهان قاجار، هماره ملا ها بودند. بدين شکل که تا شاه از دختر بچه ای خوشش می آمد، فورآ يکی از آخوند های خود را با شيرينی و مقداری پول به خواستگاری او روانه می کرد، و کدام رعيت بدبخت و اسيری در آن روزگار زَهره داشت که به خواستگار خاقان قدر قدرت قوی شوکت پاسخ منفی دهد؟! ضمن اينکه تقريبآ تمامی خانواده های نادار و گرسنه ی عصر قاجار اصلآ بالا ترين آرزويشان دادن دختر بچه خود به شاه زنباره بود. زيرا که به اصطلاح "وصلت شاه" با دخترانشان، جز نجات خود آن دختر از فقر و گرسنگی، کمک بزرگی هم به ديگر اعضای آن خانواده ها بود که از صدقه سر بکارت دخترانشان به نان و نوايی رسند و از چنگال آن نکبت و فقر روزگار پرشکوه سلسله ی قاجار رهايی يابند» آنگونه که من خود در کتاب (خاطرات نخستين سفير آتازونی«آمريکا» در دربار ناصری) خوانده ام، بسياری از خانواده ها اصلآ به عمد دختر بچه های خوب چهر و خوش اندام خود را در مسير کالسکه ی شاه قرار داده و از دختران خود می خواستند که کوشش کنند با ناز و کرشمه شاه را به هوس هماغوشی با خود اندازند. سفير آمريکا نوشته که چند باری که در کالسکه ی شاه نشسته بوده، خود شاهد بوده که چگونه بعضی از دختر های جوان به عمد در مسير کالسکه می ايستند و با ناز و کرشمه دل از سلطان می ربايند. قاعده هم اين بود که سلطان ميل به دختری می کرد و همان روز هم آخوند ... دختر را به نزد شاه می آورد و در دم هم، با خواندن مشتی اراجيف عربی او را مثلآ به عقد شاه در می آورد و همان شب هم دختر در آغوش سلطان بود. خود آخوند هم که بلافاصله اجرت ... خود را از شاه دريافت می کرد. اين نيز نانوشته نماند که بودند چه بسيار زنهای نگونبختی در دربار قاجار که شاه در طول عمر آنها، فقط يک بار و تنها در همان شب بکارت برداری با آنان همبستر شده بود. تراژدی بزرگ هم اين بود که به خاطر همان يک شب هم، نه ديگر شاه آنها را از زندانی بنام حرم آزاد می کرد و نه اصلآ خود زنها ديگر می خواستند که از زندان شاه آزاد شوند. شاه رهايشان نمی ساخت چون رفتن زنی از حرم، برای سلاطين قاجار ننگ و سرشکستگی محسوب می شد، و زنان خود بدين خاطر به خانه ی پدر باز نمی گشتند که می دانستند در آنجا فقط فقر و گرسنگی و تنهايی در انتظارشان است. چون در آن زمان اگر زنی از شاه جدا می شد، ديگر هيچ مردی از ترس شاه از او خواستگاری نمی کرد. بنابر اين، زنها همان زندان با غذا و پوشاک شاه را بر تنهايی مادام العمر و فقر و گرسنگی بيرون ترجيح می دادند» اين هم نوشتنی است که ناصر الدين شاه در جوانی آن اندازه زنبارگی کرد که در دو دهه ی پايانی عمر خود تقريبآ ديگر بکلی از زنها زده شد. ميل او به پسر بچه ها تا اندازه ای زياد شده بود که ديگر زنان اندرونی او که زياد محروميت جنسی کشيده بودند، مجبور بودند سر تراشيده، لباس پسر بچه ها به تن کنند و صد بار از برابر شاه پسربچه سان با ناز و کرشمه رژه روند تا شايد بتوانند ميل مبارک سلطان را به خود جلب کنند. با اين توضيحات، به نيکی می توان حدس زد که در آن سرد مزاجی سلطان به زنان، آنهم با پانصد ـ ششصد زن کاملآ محروميت کشيده ای که در سرای اوزندانی بودند، کار آن دسته از غلام بچگان که هنوز نرينگی داشتند، تا چه اندازه در اندرونی سلاطين قاجار سکه بوده است! شايد بسياری ندانند که اين گفته که «خدا کند روسفيد از آب در آيد»، يا اينکه «فلانی روی بهمانی را هم در ولدزنايی"سفيد" کرد» از حرم پادشاهان آن سلسله ی پر افتخار بيرون آمده باشد که به هنگام به دنيا آمدن کودکی در حرم، بعنوان دعا بکار می رفت. يعنی اينکه خدا کند که در رحم زن شاه، تخم خود شاه از تخم غلام زنگی بارور تر بوده باشد و توله زياد سياه نشده باشد!«مشاهده می فرمائيد که با برکنار کردن سلسله ی پر افتخار قاجار، رضا خان قلدر مرتکب چه خيانت بزرگی به ايران و ايرانی شده است!» اين نيز نانوشته
نماند که ماهر ترين قابله ها و کورتاژچی ها هم در همان اندرونی شاه
مشغول به کار بودند که فرزندان ولدزنای
غلامان زنگی پادشاه را از زنان او سقط
کنند. امير سپهر.
حيف از تو انسان والا ! باز هم زادر روز توست. آنچه در مورد تو مرد بزرگ و باشرف و ميهن پرست می دانستم را چند بار نوشته ام. همچنين مهر و احترامی را که از ژرفای دل بتو دارم. از آنجا که کار های کليشه ای و تکراری را هيچ خوشم نمی دارم، تنها همان احساسات ساده و کودکانه ای را برايت می نويسم که سالها است در ته دلم ماسيده. اين احساس راستين را که هزار حيف که تو در ميان اين مردم ناسپاس زاده شدی. هزار حيف که تو در کشوری زاده شدی که به تنهايی، به اندازه دويست کشور ديگر جهان اوباش و ميهن فروش و خاين و پست و بی وجدان دارد. خيابان و پل و جاده و شهرداری و شهربانی و حتا راه آهن ساختن تو برای من يکی مبنا نيست. تو برای ايران و ما ملت آن، شرف و غرور و آبرو و کيستی و تاريخ و فرهنگ ساختی. ارزشهای بی همتايی که هر ناانسان پست و بی وجدانی قادر به شناسايی اين فروزه های بی همتا نيست. دشمنی با تو هم، درست از همين عدم شناخت و فقدان شرف و وجدان و دادگری عده ای ناشی می شود. من اما دوستت می دارم ای پدر بزرگوار ايران نوين! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2009 |
||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||