|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
يک سينه سخن آنچه پس از اين نوشته منتشر خواهم کرد نه يک مقاله، نه متنی برای عقد گشايی، نه برای شعار و نه برای فخر فروشی، بلکه يک راهکار کاملآ شدنی برای رهايی ايران خواهد بود. از اينروی هم نگارنده دستکم از ياران و همسنگران و دوستداران اندک خود جدآ انتظار دارم که آن را سر سری نخوانده و تنها يک مقاله ای چون ديگر مقاله ها نيانگارند. پيش از انتشار آن راهکار اما، لازم می دانم که بنويسم، گر چه شخصآ به خودِ آواز هزار برابر بيش از آوازخوان اهميّت می دهم. ليکن از آنجا که من اين راهکار را برای شخص خود ننوشته و به تنهايی هم نمی توانم آنرا به اجرا در آورم، پس، بيجا نخواهد بود که به چند نکته در مورد خود و آنچه می خواهم اشاره کنم. با اين اميد که با همين يک نوشته، توانسته باشم اندک شناختی هم از خود به کسانی دهم که مرا کمتر و يا هيچ نمی شناسند. جز آنچه آوردم، راستی اين است که خود نيز تا اندازه ی زيادی نيازمند دردل کردن هستم. دردلی که البته از ديد نويسندگان فلنبه پرداز و سنتی ما، چون خارج از نرم های پوسيده ای است که ايشان بدان خو گرفته اند، به (طرح مسائل خصوصی) تعبير خواهد شد و ليکن از ديد منِ بيزار از اين نرم های گنديده، کاری بسيار صميمانه و انسانی است. زيرا که ما نه خود ماشين هستيم و نه مخاطبان ما کامپيوتر که ما هميشه بايد ماشينی و قانونمند بنويسم و آنان هم قانونمند بخوانند. اينسوی من انسان هستم که می نويسم و آنسو توی انسان که نوشته ی مرا می خوانی. از اينروی هر اندازه که ما دو انسان به هم نزديک تر گرديده و با هم صميمی تر شويم، به همان اندازه هم همديگر را بهتر درک خواهيم کرده. من اين قاعده را در عرصه ی سياست حتا از دنيای ادبيات هم کارساز تر می دانم. همچنان که در جهان مدرن، سياستمداران و احزاب برای ايجاد ارتباط با مردم، از ساده ترين و صميمی ترين شيوه ها استفاده می کنند. يعنی به شکل پوشيدن لباسهای ساده و اسپرت و مراجعه به درب خانه ی شهروندان و رفتن به کارگاه ها، رستوران ها، فروشگاهها و گفتگوی بسيار صميمی با مردم. در اين ميان تنها ملتهای پسمانده ای چون ما هستند که هر اندازه که سياستمداران خود را خشک و بی روح و بی ادب و مغرور ببيند، بيشتر به طرف آنها کشيده می شوند. و در برابر اگر يک سياستمدار را با تی شرت در حال رقص ببينند، فورآ او را به سبکسری و جفنگ بودن متهم کرده و دل از او می برند. زيرا در فرهنگ پسمانده ی چنين ملتهايی، همچنان زور عريان است که بر دلها حکم می راند نه خرد و قدرت انديشه. از اينروی هم هر سياستمداری که بيش از ديگران اخمو تر و خشک تر و بی روح تر باشد، بيشتر محبوب مردمان می گردد. و تمامی اين ويژگی های بد او هم به صلابت وی تعبير می گردد که معنای روشن و ساده اين «صلابت» هم همان «گردن کلفتی» است. باری، باز می گردم به بحث اصلی و چون هنوز يک ايرانی هستم، بحث خود را هم با همان صلابت آغاز می کنم. ليکن از آنجا که يک نيمچه سوئدی هم شده ام، پيش از نشان دادن صلابت، موضوع را به شکل يک درخواست مطرح می کنم، و چنانچه مشاهده کردم که اين درخواست کاملآ برحق من پذيرفته نشد، آنگاه ديگر پاک ايرانی گشته و به سراغ صلابت خواهم رفت! اين درخواست هم از کسانی است که چند سالی است که نوشته های مرا می دزدند و با پس و پيش کردن جملات آن، با انديشه ها و کوشش های شبانه روزی و چشم کور کردن های من برای خود تبليغ می کنند. من در همينجا و پيش از انتشار آن راهکار، بطور جدی از اين محترم ها می خواهم که دستکم در اين يک مورد ويژه، اقدام به چنين عمل ناپاکی نکنند که من مجبور شوم آنان را با نام به ديگران معرفی کنم. بی نام منتشر ساختن و خواندن نوشته های ديگران در رسانه ها، يک دزدی آشکار و در حوزه ی سياست، اصلآ کثيف ترين و ننگين ترين عمل برای فريبکاری و شيادی است. از اين روی هم يک خيانت آشکار به مردم. کسی که نوشته ی کسی را می دزدد، مصداق عينی همان "خر در پوست شير رفته" در مثنوی مولانا است. اگر کسی انديشه های مرا قبول دارد که درود بر او، که من با اويم و او با من. اگر هم کسانی ديدگاههای های مرا قبول ندارند، تنها حق آنان نقد و رد کردن اين ديدگاهها است نه دزديدن و مسخ و به ابتذال کشيدن آنها. من به مخالفان فکری خود و کسانی که مرا نقد و حتا ديدگاهايم را رد می کنند، هزار بار بيش از طرفداران نيم بند خود احترام می گذارم. نقد هر انديشه ای حق طبيعی هر کسی است. ليکن دزدی و خرابکاری، اعمالی کثيف و حتا مجرمانه هستند کسی که با اسباب ديگری به حجله می رود، موجود بی آزرم و بی فرهنگی است که حتا به شرف انسانی خود نيز رحم نمی کند. چنين ناکسی نه تنها نمی تواند يک ميهن پرست باشد، بلکه حتا در انسان بودن او هم بايد ترديد کرد. فردی که حاضر نيست نام مرا ببرد، اصلآ بيجا می کند که مطلب مرا می خواند. اگر از ديد کسی ديدگاههای من درست است، شرافت به او حکم می کند که نام صاحب اين ديدگاه را هم بياورد. نقدی هم اگر بر بخش هايی از آن هست، بايد عين ديدگاه و جملات خوانده شود و سپس مورد نقد قرار گيرد. نه اينکه هر کس سر خود هر چه که خواست با حاصل دستکم بيست سال کوشش و چشم کور کردن من انجام دهد و هيچ شرم و حيايی هم نداشته باشد. آنهم به ويژه با مانيفست من. همه ی کسانی که مرا می شناسند خوب می دانند که من، اخلاقآ و شرافتآ ابدآ در پی شهرت و مال نيستم. اگر اين احساس مسئوليت ملی و ميهنی در من وجود نداشت، به چشمان سه جگرگوشه ام سوگند که اصلآ می رفتم بجايی آنچنان دوردست و بگونه ای خود را گم و گور می کردم که هيچ کس حتا کوچکترين نشانی هم از من نيابد. اما اينجا پای اصول در ميان است. از آن گذشته، وقاحت هم آخر حد و مرزی دارد. من چند سال است که سکوت کرده و هيچ اعتراضی به اين بی معرفتی ها نکرده ام. اما سکوت را بيش از اين ديگر جايز نمی دانم. آنکه نمی خواهد اقرار کند که من اين نوشته يا جمله را از فلان تلاشگر يا نويسنده نقل می کنم، فردی سفله و عقده ای بيش نيست. هر کاری هم که می کند از روی شيادی است و تنها هم در پی فريب مردم است، و مرا با فريب و فريبکار، نه تنها الفت، بلکه حتا کوچکترين سر سازشی هم نيست. آنهم باچنين فريبکار مبتذلی که تهی مغز بودن اش حتا از همين فريب بسيار ناشيانه اش هم بسيار آشکار است. زيرا چنين فريبکاری هايی آن اندازه نازل و سفيهانه است که حتا چند ماهی هم پوشيده نمی ماند. چون، مقاله دزد، تنها يک از هزاران بعد انديشه ی صاحب مقاله را می دزدد نه تمامی آنرا. ضمن اينکه با اين سيستم گسترده ی ارتباطی و بويژه اينترنت، دزدی بودن حتا يک جمله هم بزودی بر همگان آشکار می گردد چه رسد به ربودن يک مقاله و مانيفست. در اين زمينه اين رخداد مضحک اما تاسفبار را هم بياورم که من شش ـ هفت سال پيش چند نفر را به دليل شرکت شان در کنگره ی جبهه ی ملی و توده ای ها در استکهلم از حزب ميهن اخراج کردم. اين چند تن اخراجی، با امضای يک ورقه، ادعا کردند که مرا از حزبی که خود بنيانگذار آن بودم اخراج کرده اند! تمامی نوشته های مرا هم دزديده و در يک وبلاگ بنام خود قرار دادند. مضحک تر اينکه، آن سه تن که به جز به فارسی کوچه بازاری هم به هيچ زبان ديگری آشنا نيستند ـ حال هم که دو تن از ايشان به ايران رفته و آمد می کنند ـ، از کم سوادی حتی دو متن آلمانی و انگليسی مرا هم بنام خود و بر روی سايت خود قرار دادند که تنها در مورد خود من بود. يعنی آن دو متنی که من در آنها به دو زبان انگليسی و آلمانی نوشته و توضيح داده بودم که من در کجا به دنيا آمده ام، کيستم، پدر و مادرم کيانند، پيشينه ی سياسيم چيست و از آنهم خنده دار تر، من در آن دو متن به روشنی آورده بودم که : «من امير سپهر، اين حزب را بر چه اساسی و در چه تاريخی تشکيل داده و برنامه ی سياسی آنرا با چه پيش آگاهی هايی نوشته ام»! آنان حتا به اين اندازه بيشرافتی و پستی هم بسنده نکرده و در پالتاک هم رومی گشودند که در آن، دو ـ سه ماهی شبانه روز مرا ترور شخصيت می کردند. از آلوده ساختن دهان خودشان به هيچ کثافتی هم کوچکترين پرهيزی نکردند. که گويا من دزد باشم و حيز باشم و زن باز باشم و شير سرخ و افعی سياه و بدترين آدم دنيا باشم ... من البته و براستی اين مطالب را برای کوبيدن کسی و حتا گله و شکايت هم نمی آورم. چرا که هرگز انسان بی ادبی نبوده و نيستم. اصولآ هم از اين فرهنگ يا بهتر گفته باشم، از اين بی فرهنگی هتاکی و فحاشی و انتقام گيری سبک ايرانی که کثيف ترين نوع در جهان است... بيزار بوده و هستم. از آنانی هم هستم که خيلی تاب ناسزا شنيدن دارم. بويژه در زمينه کار سياسی. زيرا که در اين سی ساله و بويژه ده ـ پانزده سال آخر، آن اندازه فحش خورده و تهمت و بهتان و ناسزا شنيده ام که ديگر پوستم از کلفتی به پوست کرگدن هم طعنه می زند. البته از ابتدا هم می دانستم که ميدان سياست ايران تا چه اندازه به اين پلشتی ها آلوده است و دانسته هم وارد اين ميدان شدم. به همين خاطر هم از همان ابتدای کار، نه تنها جواب فحش و تهمت و بهتان را با فحش های بد تر و تهمت های ناروا تر و بهتان های ناجوانمردانه تر ندادم، سهل است که هميشه حتی با ناجوانزنان و نامرد هايی که زشت ترين بی ادبی ها را در مورد من کرده و غير انسانی ترين تهمت ها را به من زدند هم با شکيبايی و نهايت ادب رفتار کردم. يعنی، يا هيچ پاسخ نداده و سکوت اختيار کردم، يا اگر هم پاسخی دادم، با افتادگی کامل بود، و خيلی خيلی هم دوستانه. تا بدانجا که پاره ای از اين فواحش کلامی و مقاله دزدان و تروريست های تهمت زن دچار اشتباه شده و پنداشته اند که چون ضعف دارم پاسخ اين بی شرافتی ها را نمی دهم. در حاليکه اين سکوت و مدارا، از آنجا ناشی می شده که من هيچگاه به شستن لجن با لجن باور نداشتم و ندارم. به دهان به دهان شدن با آدمهای بی فرهنگ هم هيچ علاقه ای ندارم. زيرا که از ديد من حتا پاسخ به بی فرهنگان و رکيکيات آنها هم آدمی را به زشتگويی و پلشتی رفتاری آلوده می سازد. از روزی هم که کثافات اسلام را از روان و انديشه خود فرو شسته و به آيين نياکانی باز گشته ام، براستی بگونه ی ريشه ای به شآن والای انسان پی برده و نه ديگر دروغ می گويم، نه با نادان ها نشست و برخاست می کنم و نه اصلآ برايم کوچکترين ارزشی دارد که فلان دروغگوی پست در مورد من چه گفته است و بهمان انسان بی شرافت به من چه تهمتی چسبانده است. شرافتمندانه هم به خود قبولانده ام که من تنها در زمينه نيک انديشی و گذشت و منشی پاکيزه داشتن بايد با ديگران مسابقه دهم، نه در آلودگی اخلاقی و هتاکی و تهمت و بی شرافتی. از اينروی، با صميميت می نويسم که بسيار پيش آمده که من در خلوت خود از دست اينهمه ناسزا و بهتان و ترور شخصيّت های گوناگون گريسته ام، اما هرگز پاسخ کسانی را هم نداده ام که غيرانسانی ترين تهمت ها را به من زده و در راه ترور شخصيّت من، دست و زبان خويش به ناپاک ترين شيوه ها آلوده اند. زيرا می ترسيدم مبادا که حتا در مؤدبانه پاسخ دادن هم در اثر خشم اختيار از کف داده، واژه ای نازيبا از دهانم بيرون جهد يا بنويسم که بعدآ ها خود از رفتار خويشتن شرمنده گردم. چقدر مرا نوکر خاندان پهلوی خواندند، قلم به مزد نامم دادند، عامل سيا و آمريکا خطابم کردند، مزدبگير اينجا و آنجا خوانده و مزدور اين و آنم خطاب کردند، ليکن من همچنان سکوت کردم. پاره ای هم که مرا ميليونر خواندند. يکی از اين توده ای های ضد ايرانی دستکم پنج مقاله در باره ی من نوشت که گويا من در ازای هر متنی که می نويسم دهها هزار دلار مزد دريافت می کنم! مدتی هم که چند زن روسپی را در اينترنت (پالتاک) مأمور کردند که مرا ماهها ترور شخصيّت کنند. با اين دستاويز که گويا از معشوقه های پيشين من باشند و من آنها را فريب داده باشم. در حاليکه من سوای اينکه هيچيک از آن زنان اينترنتی را نمی شناختم و حتا صدا هاشان را هم هرگز در عمرم نشنيده بودم، اصلآ سالها است که به دلايل امنيتی نمی توانستم که با هيچ خانم ايرانی آمد و شدی داشته باشم. مرادم اين است که من تمامی اين تهمت ها را شنيده و خواندم اما، لب فرو بسته و قلم بشکسته و هيچ نگفتم و ننوشتم. زيرا همانگونه که نوشتم، من بر اساس باور هايم حتا پاسخ به چنين بی معرفتی ها و تهمت های زشت و ناپاک را هم دون شأن خود به حساب می آورم. از اين تهمت ها هم هيچ هراسی ندارم. بگذاريد بگويند که من ميليونر و مزدور و کلاهبردار... هستم. اما آنان که مرا از نزديک می شناسند، به نيکی می دانند که من نه وزير زاده و فرزند وکيل بودم و نه حتا ثروتمند. من نه در ايران يک روز ساکن بالای شهر تهران و محله های اعيان نشين بودم و نه در دربدری حتا يک روز در خانه ای لوکس زيسته ام. در اين سالهای آوارگی گاهی آنچنان در تنگنای مالی بوده ام که حتا پول سيگار خودم را نيز نداشتم. تمام آنچه هم که حال دارم، شرافتآ اصلآ به پنج هزار دلار هم نمی ارزد. چون من حتا شش بشقاب يک رنگ هم در خانه ی خود ندارم، و اين حقيقتی است که دستکم همگی اندک دوستانم آنرا به نيکی می دانند. از اين بابت هم نه خجالت می کشم و نه اصلآ اهميت می دهم که ديگران در مورد من چگونه می انديشند. زيرا من خودم را يک ميهن باخته ی آواره می دانم نه فردی که در پی حشمت و جاه به اينجا آمده باشد. تا هنگامی هم که ميهنم آزاد نگردد، من حتا همين زندگی بسيار فقيرانه را هم از سر خود زيادی می دانم. آنچه آوردم نه برای برانگيختن حس همدلی در کسی بود، نه با نيت طنازی و دلبری و نه حتا با هدف اينکه کسی از من خوشش بيايد. زيرا نه نيازی به تآييد و رد، يا خوش آمد و بد آمد کسی دارم و نه اصلآ اهميتی برايم دارد که ديگران در مورد اين نوشته های من چه واکنشی از خود نشان بدهند. می خواهم اصلآ آب پاکی را ريخته و فاش بنويسم که من اکنون به اندازه ای از همه چيز و همه کس خسته و دل آزرده و زده شده ام که بقول اخوان ديگر حتا«از نوازش نيز چون آزار ترسانم». اين را هم نوشته باشم که مرادم حتا بار منتی بر دوش کسی گذاردن هم نيست. چون آنچه بودم و هستم، هرچه کردم و ناکردم و به هر شکلی که زيستم، همه بخاطر خودم بوده. اساسآ هر آدم ديگری هم، هر آنچه انجام می دهد و نمی دهد و هر گونه که می زيد، تنها برای خاطر خويش است. حال يا برای خوشکامی يا خوشباشی خويش، يا برای آرامش درون خويش، يا از سر ذوق، يا به دليل باور شخصی و يا از روی عشق و علاقه ای که خود به کس و چيزی که دارد. به باور من حتا عشق به فرزند و پدر و مادر نيز تنها برای خشنودی خود آدمی است، چه رسد به ميهن دوستی و مردم خواهی. هيچ کسی را منتی بر کسی نيست که مثلآ او را عاشقانه دوست داشته و يا وی را ياری کرده است. عشق ورزی و هر نکوکاری دگری، تنها و تنها برای پاسخگويی به نياز درون و آرامش روان و وجدان خود آدميان است. آن کس که می خواهد از بابت مهر بر کسی، بار منتی بر گرده او نهد و آنکه در برابر مهر و دهشی به کسی از او انتظار مهر و دهش متقابل دارد، انسانی ناآگاه از گوهر و طبيعت آدمی است. او اين
راستی را نداسته که نثار عشق، يک نياز روحی خود آدمی است.
اصولآ هم
بزرگترين لذت ها برای انسان،
در همين دهش و ايثار است نه
در گرفتن. ما حتا بايد از کسانی که به ما رخصت دوست
داشتن خودشان را داده اند سپاسگزار هم باشيم نه طلبکار. يعنی اينگونه بيانديشيم
که آنان بر ما احسان کرده اند، نه ما بر ايشان. تنها هم با اين نگرش درست به
انسان و زندگی است که می توان به ديگران مهر ورزيد و شادمان بود و هرگز هم از
کسی توقع نداشت و از نثار عشق سرخورده نشد. امير سپهر. تحفه ی نوروزی اوباش ولايت همانگونه که مشاهده می کنيد، نگارنده بجای پيگيری دو متن نيمه تمام که داشتم، متن ديگری را منتشر می سازم. سبب اين است که در سه روز پيش، با هجوم لشگر اسلام، هم وب سايتم حک شد و برای چند ساعتی مطالب مستهجن و توهين آميز نسبت به خودم را در آن قرار دادند و همين اينکه با ورود به کامپيوتر دستی ام ـ که از آن متن ها را بر روی سايت می فرستم ـ، آنچنان ويروسی را به هارد ديسک آن وارد ساختند که هم تمامی فايل هايم از ميان رفت و هم اينکه اصلآ خود کامپيوتر قفل شد. در نتيجه با از ميان رفتن دستکم يکصد تا يکصد و بيست صفحه از نوشته هايم، حاصل چند هفته شب بيداری و چشم کور کردنم، همه به يکباره از ميان رفت که باقی مانده ی آن دو متن هم جزيی از آن فايل های از ميان رفته بود. به هر روی از آنجا
که نوشتن دوباره ی باقيمانده آن دو متن و منتشر ساختن آنها با اين اعصاب خراب و
زمان اندک، هم اينک براستی برايم شدنی نيست، پيگيری آن دو متن را به زمان دگری
وا می نهم و اقدام به انتشار مطالبی می کنم که می خواستم آنها را پس از گذشتن
نوروز منتشر سازم. مطالبی که البته از ديد خودم، اساسآ از آن دو متن هم خيلی
بايسته تر هستند.
دوستت می داريم ای نيای
بزرگ، ای اهورای پاک و نيک سرشت يعنی زيبا ترين و ژرف ترين
فروزه های اخلاق انسانی که بی وجود آنها در روان و انديشه ما، زندگانی ما
آدميان سرد و خاکستری و بی معنا و دلهامان از فروغ مهر يزدانی بی بهره خواهد
ماند.
سررشته ی سخن برای مثال نه تنها بيشترين ما ايرانيان، که حتا بسياری از جهانيان هم هنوز در حل اين معما وامانده اند که چگونه است که کشوری که ظاهرآ از در و ديوار آن روشنفکر و اديب و کارشناس و پژوهشگر و جامعه شناس و دانشمند می ريزد، امروزه بايد پسمانده ترين و بی فرهنگ ترين نظام جهان را دارا باشد. و چنانچه به فرض اگر حتا اين ملت بسيار با فرهنگ و مترقی، در سی سال پيش دچار يک اشتباه محاسبه شده و جمهوری اسلامی را بر سر کار آورده، پس دليل سی سال ماندگاری چنين رژيم عوضی و نامتناسب با قابليت های اين پر روشنفکر ترين ملت جهان در چيست؟ با اين سررشته، آنچه در پی خواهد آمد، کوششی خواهد بود برای پاسخگويی به اين پرسش های معما گونه. آنهم البته پاسخهايی بسيار فشرده و در اندازه ی حوصله ی يک نوشته ی کوتاه. پاسخ هايی اما کليدی که هر کدامی از آنها می تواند خود مدخلی برای ورود به بحثی جداگانه باشد. آنهم بحث هايی بسيار مهم و حياتی که بدون پرداختن به تک تک آنها و پرتو افکندن بر روی آنها، برونرفت از اين دور تسلسل باطل تاريخی، برای ما امری ناممکن خواهد بود.
نخستين بحث: نشانه های آگاهی و ناآگاهی زيرا که پس از نزديک به سه ده زندگی در کشور های گوناگون، مطالعه ی آثار بزرگ غربی به زبان اصلی و همچنين آشنايی با مکانيزم گردش آگاهی ها و فرآورد های انديشه ای در جهان آزاد، دستکم اين اصل را دريافته ام که اگر کسی براستی آگاهی داشته و خود بداند که چه می گويد، نخستين کوشش او اين خواهد بود که آن "انديشه های خود" را به ساده ترين شکلی بيان کرده و در ميان مردم پراکنده سازد. از اينروی هم اين باور خود را به روشنی می نويسم که از ديد من اين قلنبه پردازی که در نزد ما و اصولآ در جهان پسمانده، بويژه در شرق ميانه مشاهده می شود، خود روشن ترين نشان ناآگاهی روشنفکران جهان سوم و به تبع آنهم از ريشه ای ترين دلايل پسماندگی های ملت های اين جهان است. آنچه هم که به خود ما ايرانيان مربوط می شود، از ديد من، درست همان کسانی که گنده ترين سخنان را در ميان ما می نويسند، دقيقآ همان کم آگاه ترين و قلابی ترين انديشمندان ما هستند. مراد از قلنبه پردازی، اساسآ فخر فروشی و به اشتباه افکندن مخاطبان است. فرد گنده گو و قلنبه پرداز هيچ هدفی ندارد جز اينکه می خواهد با اين کرشمه های فريبنده، هم خود را بسيار آگاه و استثنايی نشان دهد و هم ناآگاهی های خود را در همان چاله چوله های مصنوعی خود ساخته پنهان نمايد. به بيانی روشن تر، آنان که به هر سخن ساده ای هم هزار پيچ و تاب می دهند، به شکل غير مستقيم در پی اثبات اين حقيقت دروغين هستند که مثلآ ما خيلی سرمان می شود. و حال اگر شما حتا با ده بار خواندن اراجيف ما هم چيزی دستگيرتان نشد، اين ديگر از کم آگاهی خودتان است که قادر به فهم هر سخن ژرف و پيچيده و انديشمندانه ی ما نيستيد. پس، کسی که کرشمه در کار نوشتن کرد و سخن به پيچ و تاب انداخت، از ديد من فردی ناآگاه و شيادی بيش نيست. همچنان که نگارنده، استفاده از واژگان نامأنوس و جملات نکره در مقالات مثلآ سنگين را هم اصلآ از روشن ترين نشانه های سبکی و بی ارزش بودن اينگونه مقالات به حساب می آورم. اصولآ چه سازنده و بجا خواهد بود که ما در مطالعه ی هر متن و کتابی، پيوسته يک قاعده را فراچشم داشته باشيم تا در ارزيابی های خود در مورد افراد به اشتباه نيافتيم. همان قاعده ی منطقی را که در آغاز اين نوشته آوردم که بر اساس آن، چنانچه کسی براستی انديشه ای بکر و سازنده داشته باشد، هرگز ويراژ نداده و سخن به پيچ و تاب نمی اندازد. از اينها گذشته، اثر و آفرينشی که کسی از آن سر در نمی آورد و متن يا کتابی که خواننده حتا با چندين بار خواندن آن هم سرانجام دستگيرش نمی شود که مراد آفريينده ی آن اثر و يا نويسنده چه بوده، اصلآ به چه کار می آيد آخر. رفرنس «ارجاع» دادن های زيادی در مقالات و کتابها هم از زاويه نگاه من، بخشی از همان حقه بازی های ادبی است که آوردم. چون در اينجا هم هدف، همان پنهان ساختن ناآگاهی ها در پيچ و خم های همين کوچه های فرعی است. اين رفرنس های پشت سر هم، البته اغلب برای بزرگ نمايی و پز دادن هم هست. يعنی که من تمامی منابع را ژرف مطالعه کرده و اين متن يا کتاب خود را هم با آگاهی از تمامی ديدگاهها در اين مورد به رشته ی تحرير در آورده ام. برای اينکه درستی اين ادعای آخرين مرا خوب دريابيد، بيادتان می آورم که اگر خوب دقت کرده باشيد، حتمآ مشاهده کرده ايد که امروزه، هيچ گروه و دسته ای بسان ملا ها و بچه ملا ها ديدگاههای خود را به ديدگاههای آن فيلسوف و اين رياضی دان و آن فلان جامعه شناس رفرنس نمی دهند. آنهم حتا در تعريف و تمجيد از اصل «ولايت فقيه» که معنای راستين آن «گاوداری» است و در پدافند از ديگر ديدگاههای ضد بشری خود. آخوند سيد محمد خاتمی، سعيد حجاريان، اکبر گنجی، عطاالله مهاجرانی و آخوند کديور هم سلاطين اين رفرنس چی ها هستند. البته بتازگی حسين شريعتمداری، مسعود ده نمکی، حسين صفار هرندی و فاط/ مه رجبی هم به جمع اين رفرنس چی ها پيوسته و ديگر نوشته های خود را به کتابهای کانت و ولتر و روسو و ديدرو رفرنس می دهند. من چند سال پيش هم يکبار اين شيادی های ادبی را در نوشته ای به زير ذره بين کشيده ام که بد نيست بريده ای از آن مقاله ی «پيش درآمدی بر چيستی فرهنگ» خود را در اينجا هم بياورم : ((... گذشته های دور هيچ، که حتی بيشترين آثار اين دوسده آخر هم که ما از آن بنام «عصر بيداری» ياد می کنيم، پر است از اين لفاظی های زايد و به کوچه پسکوچه زدن های نگارشی و گيج کننده. بگونه ای که اين کرشمه های بی خودی در نوشتن، تمامی افراد فرهيخته ما که سرشان به تنشان می ارزيده را به ناله و فغان واداشته. علی اکبر دهخدا، محمد قزوينی، تقی بهار، هدايت، دکتر معين، زرياب خويی، استاد فروزانفر، زرين کوب، سعيد نفيسی، تقی زاده ... همگی در زمان خود از اين بلای فرهنگی نالان بوده و هر کدام هم بگونه ای از دست اين مغلق نويسان بيسواد شکوه و فغان کرده اند. قبل از آنها هم آخوند زاده و ميرزا طالبوف تبريزی و ميرزا آقا خان کرمانی و از همه هم بيشتر ميرزا ملکم خان. زيرا او که انسانی با فکر، ديپلماتی کار کشته و به تبع اينها هم شخصيّتی نسبتآ متعادل و صبوری هم داشته، بسيار هم متوجه گفتار و نوشتار خود بوده، پيدا است که بايد تا چه اندازه از دست اين کلفت گويان بی هنر به تنگ آمده باشد که ديگر اصلآ اختيار قلم از کف داده باشد و کار را به فحاشی کشانده باشد. زيرا همان ملکم خان متين است که در نهايت عصبانيت خطاب به اين غلط انداز های بی سواد می نويسد :« ... ای احمق ياوه گو، از اين سخنان لغو چه مي فهميد؟ ... شما مگر دشمن وقت خود هستيد؟ ... مردم چه قدر زجر بكشند تا بفهمند چه نوع جفنگ خواسته ايد بگوييد... ای قرمساق واصف و ای بی انصاف ناظم و ای الدنگ مزور، چرا اوقات خود را اين طور ضايع كرده ايد و چرا مردم را به سخنان لغو و بيهوده معطل ساخته ايد!»)). باری، پس سبب پرهيز من از کلفت نويسی و استفاده ی از مصاديق اين است که چون پای از گليم خود دراز تر نکرده و وارد مقولاتی نمی شوم که از آنها آگاهی ندارم، تمام کوششم اين است که همين اندک آگاهی های خودم را آنگونه ساده و روشن بنويسم که برای هر کسی قابل درک باشد.
بحث دوم: دموکراسی در آغوش
مادران است نه در کتاب ها يعنی کسانی که تاريخچه ی دموکراسی و حقوق بشر و اخلاق اجتماعی آزاد از زندان مذهب را در کتاب ها نخوانند، هرگز نخواهند توانست که به مردمی دموکرات و با اخلاق و اجتماعی مبدل گردند. بيجا نيست که چپ های ما به محض اختلاف فکری با هرکسی فورآ در مقام تحقير به او توصيه می کنند که :«اقلآ برو دو ـ سه تا کتاب بخوان!». آنان حق دارند، زيرا در اين سيکل ناقص گردش آگاهی ها در فرهنگ نوشتاری ما، به آن طفلکی ها هم اينگونه تفهيم شده که هرکسی دو ـ سه جلد کتاب بخواند، فورآ آدم شده و فرهنگ و مدنيت پيدا خواهد کرد. اساسآ هم اين بينوايان با همان خواندن چند جلد کتاب ترجمه غلط خود را بسيار آگاه و مترقی می پندارند. نتيجه ی اينگونه فهم کودکانه از مقولات فلسفی و سياسی هم همين می شود که حتا مارکسيست ها و آتائيست های ما هم، يکباره همگی ملاباز و نماز خوان از آب در می آيند. در حالی که با فرهنگ بودن و دموکرات شدن ملتی اصولآ ارتباط چندانی با کتابخوانی ندارد. اينکه کسانی اين عادت بد "کتاب خوان نبودن" مردم را تنها دليل تمامی پسماندگی ها و سيه روزی های ما می پندارند، نشان کم آگاهی ايشان از مفهوم فرهنگ، شهريگری «مدنيت» و اصولآ بنيان ها و مبانی انديشه ای و زيستی بشر است که دامنه ی آن تا حتا به چگونه نشستن و سرفه کردن و خوراک خوردن و عطسه زدن آدميان نيز گسترده است. اين عده اما تنها يک فرهنگ را می شناسند که آنهم فرهنگ نوشتاری است. سخت هم به همان يک فرهنگ چسبيده اند. فرهنگی که گويا فقط هم از راه دود چراغ خوردن و کتاب خواندن به دست می آيد. در دل اين مثلآ فرهنگ خلاصه شده در يک فرهنگ کتابی هم، برای بيشترين به اصطلاح انديشه وران ما، شعر است که حرف اول و آخر را می زندد. بدان سان که شعر هم برای اين مؤمنان به يک "دين مبين" مبدل گشته. بسان باور ملا ها به آيات قرآنی، در قاموس شعر باوران هم هر گونه شک و ترديد در عقلی و منطقی بودن حتا يک تک مصرع از شعر فردوسی و مولانا و سعدی و حافظ ... هم، کفر و زندقه معنا می دهد و مستوجب کيفری سخت است. آنهم شعر رازناک پارسی که پر از اشاره و استعاره و ابهام و ايهام و ايجاز «چند سویگی لفظی و چند معنايی» است، و به همين خاطر هم بخش بزرگی از مردم ما اصلآ از آن سر در نمی آورند. کتاب شعر و تاريخ و فلسفه و رمان ... خواندن البته همگی به رشد فکری اشخاص و به بالندگی فرهنگ يک جامعه ياری می رساند. ليکن هيچ انسانی صرفآ به دليل آشنايی تئوريک با مقوله و پديده ای در کتاب ها، حتمآ آنرا در روان و انديشه ی خود جاری نمی سازد. زيرا وارون پندار اين مبلغان کتاب خوانی، بسياری از مقولات فلسفی و نرم های انسانی و هنجار های رفتاری، اموری تربيتی هستند که اصلآ ارتباطی به کتاب خواندن ندارند. يک نروژی يا دانمارکی و يا فرانسوی از راه کتابخوانی صرف متمدن و با فرهنگ و سکولار نشده. بسياری از اين کتابخوانهای اروپايی اصلآ در تمامی عمرشان هم حتا يک کتاب فلسفی يا شعر هم به دست نگرفته اند. اگر هم اينگونه کتاب ها را بخوانند، اصلآ چيزی دستگيرشان نمی شود. دلبستگی بيشتر مردم غرب به کتابهايی چون هری پاتر و داستانهای عشفی و پليسی است نه به آثار سنگين ارسطو و هگل و کانت و دورانت و يا حتا کتاب های گوته و شکسپير و نرودا و يا سعدی و حاقظ ما. همچنانکه بسياری از اروپايی های متمدن و سکولار اصلآ نمی دانند که سکولاريسم و حتا خود دموکراسی به صورت تئوريک چگونه است. من خود بار ها و بار ها سوئدی های حتا بسيار باسوادی را هم ديده ام که اصلآ نمی دانسته اند که سکولاريسم چه معنا می دهد. اما همان که نمی دانست معنای اين واژه چيست، در عمل نشان می داد که يک انسان کاملآ سکولار است. در برابر، ما ايرانيانی را می بينيم که از الف تا يای فرهنگ، فلسفه، دموکراسی، حقوق بشر، سکولاريسم، اتيک، داروينيسم و ديالکتيک و کتابهای تولستوی و تنسی ويليامز و داستايفسکی و تورگنيف و گوگول و نيچه و کانت و شکسپير و شولوخوف و و، و، و را حسابی خوانده و از بر کرده اند، ليکن شخصآ نه با فرهنگ شده اند، نه اخلاق شان رشد کرده، نه به حقوق بشر پايبند گشته اند، نه به سکولاريسم عملی رسيده اند و نه اصلآ در عرصه ی عمل کوچکترين نشانی از اعتقاد خود به دموکراسی و حتا انسانيت از خود نشان می دهند. دليل اين تفاوت ها هم کاملآ روشن است. زيرا همانگونه که آوردم، انسانيت، اخلاق، سکولاريسم و حتا دموکراسی امور تربيتی هستند که ريشه در پَرقنداق و آغوش مادر و کودکستان و محيط کار و فضای فرهنگی جوامع دارند نه در کتاب ها. يک غربی، دموکراسی را در آغوش مادر آموخته، ناخودآگاه آنرا در جامعه تمرين کرده و اين باور در او نهادينه گشته است. نه اينکه در عرض چند ماه سی ـ چهل جلد کتاب ترجمه ای راجع به سکولاريسم و دموکراسی خوانده باشد و چون آقای اکبر گنجی يکباره از پاسدار حزب الهی به روشنفکری و سکولاريسم رسيده باشد. روشنفکری مثلآ بسيار سکولار که هنوز هم خود را مقلد آخوند حسينعلی منتظری می خواند و همچنان هم از اسلام بقول خودش، "دوموکورات" داد سخن می دهد! يا چون فلان دکتر که گمان می برد تنها با پيراهن های جلف لاله زاری پوشيدن و کراوات های گل منگلی و اجق وجق رو تشکی آويختن می توان روشنفکر و سکولار شد. بی اينکه بداند روشنفکر که سهل است حتا يک عمله ی سکولار هم ديگر در هزاره ی سوم چون او برای اثبات حقانيت يک امر منطقی، از آخونديسم دشمن خرد و منطق نقل قول و حجت نمی آورد. و از همه هم ضايع تر آن جناب مهندس تلويزيون چی که خيال می کند هر کسی چند کتابی بارش بود و حافظه ای قوی داشت، پس ديگر به فرهنگ و بزرگی رسيده است. در اثر همان برداشت های عوضی هم هست که او خويشتن را از فرزانگان اين مـُـلک طاعون زده می پندارد. چون آن برداشت های نادرست اصلآ همگان را به اشتباه افکنده. از اينروی هم گروهی ناآگاه هم البته باز هم از روی همان برداشت ها ، يعنی به دليل «از بر کردن کتاب ها»، چنين انسان بی فرهنگ و دروغزن و بی منطقی را يک فرهنگور به حساب می آورند. بی توجه به اين اصل که چوبدار «پرورش دهنده ی بز و گوسفند» اگر هزار کتاب هم که بخواند و ده زبان هم که بياموزد، اگر تربيتی درست نداشته باشد، از نظر کيستی و منش، باز همان چوبداری می ماند که بود. يعنی بسان همين جناب مهندس که از نظر پندار و رفتار و کردار و همه ی کيستی، براستی همان چهارپادار تربيت نايافته ی بی فرهنگ از روستايی در گلپايگان مانده که در کودکی بوده. اشتباه نشود که من اين
چوبداری و چهارپاداری را هرگز برای اهانت نياوردم. چون پدر بزرگ و نيای خود من
در آذربايجان و بی گمان اجداد بسياری از شما نيز کشاورز و چوبدار بوده اند. همه
ی آدميان و دارندگان هر شغلی هم محترم هستند. ليکن تکيه زدن يک شاگرد حلبی ساز
به کرسی رياست جمهوری ـ که او نيز به دکتر و استاد بودن خود خيلی می بالد ـ و
فرهنگور شدن يک گاوچران تنها از راه کتابخوانی است که جای اما و ولی و نقد
دارد. تمامی اين مشکلات هم به همان برداشت های غلط باز می گردد. امير سپهر عنتربازی، يک اپيدمی ملی نوروز است و موسم شادی و شادمانی. از اينروی من هم می خواستم که متنی شاد و نوروزی بنويسم. اما راستش در اين سی ساله، شمار کمدين ها و دلقکهای حرفه ای ما به اندازه ی بالا رفته که ديگر خنداندن اين "پر دلقک ترين ملت جهان"، از سوی همچو منی که چندان استعدادی هم در رشته ی دلقک بازی ندارم، تقريبآ کاری ناشدنی است. در روزگار رژيم پيشين، ما بوديم و يک کمدين يکصد و پانزده سانتی متری ريزه ميزه بنام سيد کريم آشتيانی. محدوده ی کار های کمدی آن مادر مرده هم، سن کاباره ها و کافه ها و گاهی هم پرده ی سينما ها بود. اما خدا برکت دهد به انقلاب شکوهمند روشنفکری سال پنجاه و هفت که گويی بمب عنتر و عنتر بازی را در ايران منفجر ساخت. بگونه ای که اينک، هم حکومت ايران در دست گروهی عنتر است و هم اينکه حتا اوپوزيسيون آن حکومت هم از گروهی که بيشترشان عنتر و اداباز هستند تشکيل يافته. يعنی آنچه به حکومت مربوط می شود، اينک سی سال است که ديگر فرهنگ و تاريخ و سياست و تمامی شئونات اجتماعی ما عرصه ی عنتر بازی شده. چون پارلمان که يک سره در دست دلقکان و عرصه عنتربازی است، قوه ی قضائيه که اصلآ برای خود يک باغ وحش پر از ميمون و بوزينه است، رئيس دولت هم که خودش اصلآ مشهور ترين عنتر دنيا و به تبع آنهم بجای رئيس الوزرا، رئيس العنتران است. حال وزارای چنين کابينه ی عنترجمال و استرخصالی هم که کاملآ معلوم است. جای شاهنشاه آريامهر راه هم که يک" لوطی عنتری" وافوری و دوبل لـُنگه گرفته است. يعنی با لنگی سياه بر دور سر و لنگی چهارخانه ی سپيد و سياه ی بر گردن و هميشه هم چند لول ترياک سناتوری ماهان و ذغال و حقه و وافور، در جيب عبای گشاد خود. رئيس ستاد نيرو های مسلح اين عنترستان جمهوری اسلامی هم که ابرعنتری است که اگر در هر کشور ديگری از خانه بيرون آيد، با آن رخت و ريخت و قطر شکم و ريش و پشم و پيشانی داغدار اش، فورآ او را بجای خرسی گريخته از سيرک دستگير کرده، زنجير به دست و پاهايش زده و وی را به نزديک ترين سيرک يا باغ وحش تحويل خواهند داد. صحن چمن دانشگاه هم که هر جمعه صحنه ی عنتربازی يک عنترباشی و مشتی ميمون مقلد است. راديو، تلويزيون و مطبوعات هم که تمامآ در دست عنتران و در خدمت گسترش مکتب عنتريسم است. اطراف دانشگاه هم در روز های جمعه درست و دقيقآ بسان فضای بيرونی سيرک مسکو است که در گذشته سالی يک بار به تهران می آمد. با اين تفاوت که در گذشته از دکه های بيرون سيرک، صدای ساز و آواز بگوش می رسيد، ليکن در جمهوری عنتران، از تمامی اين دکان های سيار و موقت، صدای روضه ی ام البنين و قاسم شيرخواره بگوش می رسد. و تازه اين همه که آوردم، تنها نيمی از اين عنتربازی ها بود. آخر ما در اين سوی هم عنتر ها و عنتربازی هايی داريم که باز هم گلی به گوشه ی جمال آن عنتران و عنتربازی های درونی. مثلآ همين ديشب فردی لينکی را به يوتوب در ايميلی برايم فرستاد که شرافتآ نمی دانستم که اصلآ بايد بخندم يا گريه کنم. لينک، مربوط به آخرين ملاکار «شاهکار» آدمی است که جدی جدی حتا کتف احمدی نژاد را هم در عنتر بازی از پشت بسته. او در تازه ترين ويدئويی که در يوتوب گذارده، خود را هم «رهبر براندازی» می نامد، هم «فرمانده ی نيرو های مسلح ايران»، هم «پادشاه جمهوری!»، هم «رئيس جمهوری مشروطه!» و هم «نخست وزير سلطنتی»؟! شايد کسانی خيال کنند که من اينها را برای شوخی می نويسم، اما اينها نه شوخی که بدبختانه يک حقيقت است. از آنجا که نمی خواهم اين نوشته شخصی تلقی شود، لينک اين مرد زنجيری را در اينجا نمی آورم. ور نه آنچه نوشتم براستی عين حقيقت است. چون مراد من اصلآ او و تنها يک نفر نيست. نگاه من به اين اپيدمی "عنتربازی" است که دارد به يک بيماری هولناک ملی مبدل می گردد و يا اينکه اصلآ گرديده است. در اين نوشته او تنها يک نمونه کوچک است نه هدف. اتفاقآ هم نمونه ای بسيار ساده و مبتذل که علائم بيماری شديد خود را بسادگی بروز می دهد. زيرا ما در اين سوی، کسانی را داريم که بيماری "عنتربازی" ايشان هزار بار بد تر از اين مرد مبتذل است. اما از آنجا که خيلی هفت خط و اطوکشيده تر از اين آدم هستند، کسی بسادگی به اين بيماری هولناک آنان پی نمی برد. دستکم من در همين شهر محل سکونتم استکهلم، يکی دو تن را می شناسم که بيماری شان از اين آقای "رئيس جمهور پادشاه نخست وزير رهبر" به مراتب بدخيم تر و شديد تر است. همين مرد ديوانه سال گذشته هم در حمام يا آشپز خانه خود يک چهارپايه ی بلند قرار داد، روی آن چهارپايه را با پارچه ای پوشاند، در دو طرف آن چهارپايه هم دو پرچم قرار داد، رختی هم به تن کرد که يقه ای درست شبيه مانتو حوله ای حمام داشت، آنگاه اين مشنگ، با قرار دادن دو دست خود بر دو طرف چهارپايه، بگونه ای که پنداری از تريبون مجمع عمومی سازمان ملل متحده و خطاب به چند ميليارد انسان سخن می گويد، باد در غبغب انداخته و فرمود که : « فرزندان ايران زمين! من رهبری شما را می پذيرم ...!». نکته جالب و معنی دار هم اين بود که درست در همين زمان که ايشان از رهبری سخن گفتند، صدای بلند و کشيده ی سيفونی هم بگوش رسيد که گويی آپارتمان خيلی کوچک بود و توالت آن درست ديوار به ديوار همان حمام کوچک و تنگی بود که اين مرد از آنجا خود را بعنوان رهبر عظيم الشأن ما معرفی می نمود. همين رهبر، يکی ـ دو ماه پيش هم ويدئويی در يوتوب قرار داد که درآن می گفت:«آمريکا درست ساعت سه و پانزده دقيقه از جنوب به ايران حمله خواهد کرد، ساعت چهار و چهل و سه دقيقه فرودگاه مهرآباد را خواهد گرفت، ساعت شش و يازده دقيقه و سی ثانيه در نور آباد ممسنی خواهند بود، شب ساعت هشت و چهل و هفت دقيقه و سی و چهار تانيه هم آمريکائيان در ميدان چهار مردان قم خيمه و بارگاه برپا خواهند کرد و از اين دست جفنگيات». اين آدم مرتب هم می نشيند و برای احزاب و جمعيت های خيالی خود لوگو و علم و کتل می سازد و آن نشان های عجيب و غريب را هم با ايميل به اينسوی و آنسوی جهان می فرستد. با متن هايی خود نوشته که گويا تمامی اين سازمان ها و احزاب "نيست در جهان"، همه گريبان چاک او هستند. مانند حزب ناسيونال سوسياليست های ايران، حزب گرگ های هار، جمعيت سگان زنجير دريده، سازمان جوانان افسار بريده، انجمن مردان جوراب عنابی و کنگره ی زنان مو فرفری و اينستيتوی دختران پاچه ورماليده ... همانگونه که آوردم اين آدم فقط يکی از اين دلقکها است که خيلی هم ساده و بی خطر است. چون اين طفلک به جز همان يوتوب مجانی، ديگر هيچ تريبون ديگری ندارد. فاجعه اينجا است که پاره ای از اين "عنترباز" ها که شمارشان هم از چند هزار هم فرا تر می رود، برنامه ی تلويزيونی و راديويی هم دارند. حال دارندگان وبلاگ و سايت به کنار که شمار آنها نزديک به يک ميليون است و من شک ندارم که بيشترين آنها هم به همين بيماری "عنتربازی" يا توهم گرفتارند و خيال می کنند که رهبران مردم و رؤسای جمهوری و نخست وزيران و پادشاهان آينده ی ايران هستند. نکته ای که در اينجا حتمآ بايد بياورم اين است که بدبختانه مردم عادی ما هم به يک بيماری دچار شده اند آخر. نام اين بيماری مردمی هم "منتر شدن" است. چون عنتربازی فقط از سوی مردمی پذيرفته می شود که آن مردم هم به ساز اين عنترباز ها برقصند. از اين قرار اگر منتری در کار نباشد که انتری وجود نخواهد داشت. به ديگر سخن اگر کسانی منتر نباشد، دکان عنترباز ها خود بخود تخته خواهد شد. در مورد اين عنتربازی های رسانه ای، حال اگر ما راديو ها و سايت ها و وبلاگ ها را هم که به کناری نهيم و تنها به تلويزيونها بپردازيم، بايد در نظر داشت که امروزه ما بيش از چهل تلويزيون ماهواره ای داريم که بيشترين آنها هم بيست و چهارساعته هستند. هر تلويزيون هم چند مجری دارد که هرکدام از آن مجريان هم خيال کرده و يا اينگونه تبليغ می کنند که اصلی ترين دشمن رژيم روضه خوان ها هستند. بسياری از آنها اصلآ مستقيم خطاب به خامنه ای سخن می گويند. چون گاه و بيگاه اين جمله را بر زبان می آورند که :«ای خامنه ای...، می دانم که تمام برنامه های مرا می بينی ...». و سپس هم شروع می کنند به او اخطار دادن و يا فحاشی کردن. يعنی اينکه ای مردم، بدانيد که بدون شک خامنه ای بنگی در حال تماشای برنامه ی من است. حال اگر ما اينگونه فرض کنيم که اين تلويزيونها در بيست و چهار ساعت، فقط و فقط دو ـ سه ساعت برنامه دارند که اين ديگر کوچکترين فرض است، در چنين فرض کاملآ محتملی هم، يعنی گويا که خامنه ای در هر بيست و چهار ساعت، هشتاد تا يکصد و بيست ساعت تلويزيون تماشا می کند! و باز هم حال اگر ما ولايت او حتا بر آفتابه داران مساجد را هم ناديده انگاريم که آن ملا، عاشق فضولی کردن حتا در اين قبيل کار ها هم هست، و همين کنترل آفتاب ها هم روزانه دستکم هفت ـ هشت ساعت زمان او را اشغال می کند، معلوم نيست که آن شيره ای پهلوان پنبه، اين هشتاد ـ نود ساعت بقيه را از کجا می آورد که بتواند تمامی اين برنامه ها را ببيند؟! اما سلطان اين عنتربازان الحق که همين سيد سوپر استار خودمان است. همين که رفيق و هم تبار سيد کريم رژيم روضه خوان ها، يعنی سيد ابراهيم عنترالدوله يکی از متفکران اصلاح طلبان اين بساط عنتربازی است. همين که هم طرفدار بازرگان و سنجابی و قطب زاده ی لات بی پدر و مادر و مطهری گوربگور شده ی ضد ايرانی است، هم سخت دوستدار دکتر بختياری که آن اوباش کمر او را شکستند. همين عنترباز حرفه ای که هم ژنرالهای شاهنشاهی را می ستايد و هم ياسر عرفات لنگ بر سر و هم ژنرال پاسدار های هويج فروش و شاگرد سلاخ جمهوری کفن دزد ها را، هم انقلابی است و هم ضد انقلاب و هم سيد طباطبايی است ـ يعنی جد اندر جد تازی است ـ و هم بقول خودش يک ناسيوليست دو آتشه ی دوستدار زرتشت و باز هم بگفته ی خودش، يک ايرانی اصيل. آنگونه که اين عنترباز خود می گويد بيست و ـ دو سه سالی بيشتر در ايران زندگی نکرده. اگر ما هژده سال آن بيست و دو ـ سه سال را به حساب کودکی و نوجوانی وی بگذاريم، می ماند حداکثر شش سال. و عجبا که او در همين شش سال بی قابليت، ديدنی ها ديده و کار ها کرده که حتا عمر نوح هم به يک بيستم اينهمه کار قد نداد. او در همين پنج ـ شش سال بوده که با هر چه وزير و سفير و وکيل و کاردار و ژنرال و فرمانده و شهردار و نخست وزير و بخش دار و استاندار و ورزشکار و زندانی سياسی و سياستمدار و خواننده و ترانه سرا و فيلم ساز و کاباره دار و سناريست و نوازنده و هنرپيشه و نقاش و بالرين و معمار و مهندس و نويسنده و شاعر و فيلسوف ... است، هم مسافرت کرده، هم رفت و آمد خانوادگی داشته و هم چند شبی را با آنها در ميخانه ها بوده است. اين ها که آوردم تازه بخشی از کار های اين "ابرعنترباز" بوده، زيرا آنگونه که وی خود بار ها گفته، حضرت ايشان با تمامی بزرگان ادب و سياست و ورزش و هنر ... ديگر کشور های شرق هم حشر و نشر داشته. يعنی از محمد ظاهر شاه و داود خان و ببرک کارمل و نجيب الله خان و احمد شاه مسعود و دکتر عبدالله و ژنرال رشيد دوستوم افغانی بگيريد تا رابينرنات تاگور و نهرو و راج کاپور و ويجنتی مالا و سونيل دات و اينديرا و راجيو گاندی هندی. از ژنرال موشه دايان و خانم گلداماير و اسحاق رابين و مناخيم بگين و موشه کاتساو و شيمون پرز و اهود باراک بگيريد تا جمال عبدالناصر و انورالسادات و حسنی مبارک، از عرفات و هانی الحسن و جرج حبش و ابو ماذن بگيريد که بقول خودش اصلآ صميمی ترين رفقای او بودند و هستند تا پير و بشير جمايل و میشل عون و رفيق حريری و وليد جنبلاط و پدر وی و شيخ محمدحسین فضل الله و شيخ محمدمهدی شمس الدین و شيخ عبدالحسین فضل الله و ام کلثوم و ساميه جمال «کوکب الشرق» و نانسی عجرم خواننده بزرگ لبنانی... با ملا مصطفی يا بقول خودش، کاک بارزانی هم که روز ها در کرج آبگوشت بزباش می خورده است و شب ها هم در کاباره مولن روژ و کوپاکابانا و کازبا و چاتانگا هم پياله بوده. جلال طالبانی، مسعود بارزانی و ديگر رهبران کرد عراقی هم که از نزديک ترين رفقای او بوده اند و هستند. در تمام شهرهای تاجيکستان و ازبکستان هم که چند پياله ای را بياد رودکی بالا انداخته است. البته چند نوروزی را هم که در سمرقند و بخارا و تاشکند و شهر دوشنبه با ماه رخسار گذارنده است. همچنان که همه جای افغانستان را هم ده به ده با اسب و الاغ و قاطر و شتر گشته زده است. با بيشترين سياستمداران انگليس و آلمان هم که رفت و آمد داشته. حال اين خبر آوردن از زير تشک خامنه ای و سوراخ پاشوره ی حمام رفسنجانی و افشاگری های آب دوغ خياری اصلآ سرش را بخورد که آن خزعبلات هم خود حکايتی دارد. البته شايد بسياری به اين چاخان ها و اراجيف "حقه بازی" نام دهند. اما باور بفرماييد که اين همه دروغ شاخدار و وقاحت را ديگر نمی توان به حساب چاخان گفتن گذارد. آخر چاخان هم حد و مرزی دارد. کسی که اينگونه نجومی چاخان می گويد و تا اين اندازه مايه دارد، هرگز نمی تواند انسان سالمی باشد. اين از اثرات همان بيماری "عنتربازی" لعنتی است که آوردم. گذشته از اين، همانگونه که آوردم چنين چاخان های خرواری را تنها در ميان ملتی می توان گفت که آن ملت هم بکلی از مخ خلاص شده باشند. آنهم در رسانه هايی که ناسلامتی مثلآ پربيننده ترين و جدی ترين رسانه های فارسی زبان بحساب می آيند. در اين جهان آزاد، هر کسی حتا با يک دروغ کوچک هم، برای هميشه از دايره ی سياست و فرهنگ و بويژه عرصه ی رسانه ای، به بيرون پرتاب می شود. اما در نزد ما گويی هر کس که بيش از ديگران چاخان تر باشد، از همه محبوب تر است. و اين دليلی ندارد جز وجود يک بيماری دو طرفه که شرح آنرا آوردم. پس، راستی اين است که جامعه ی درون و برون ما اينک بصورت يک سيرک در آمده. هر چه هم که عمر ننگين اين حکومت طولانی تر می شود، شمار بيشتری از مردم ما به اين ناخوشی ها دچار می شوند. زيرا در سيرک که نمی توان دانشمند و اديب و معلم اخلاق تربيت کرد. شايد کسانی بگويند که ما که ديگر در داخل آن سيرک زندگی نمی کنيم. پاسخ اين است که درست است که ما بگونه ی فيزيکی از ايران بيرون آمده ايم، ليکن همگی ما همچنان تحت تأثير مسقيم تمامی آن ويرانگری های فرهنگی هستيم که در درون کشور در حال اجرا است. بويژه کسانی که در رسانه های فارسی زبان کار و فعاليت می کنند. روشن ترين نشان حضور روحی و ذهنی اين رسانه چی های عنترباز ما هم همين است که بسياری از ايشان حتا با اقامتی طولانی تر از دو دهه هم، همچنان با زبان کشور های محل اقامت خود هيچ آشنايی ندارند. چنين هستند مردم عادی ما که در محيط های ايرانی زندگی می کنند و اخبار و آگاهی های خود را از رسانه های فارسی زبان می گيرند. در نتيجه تا آن عنترخانه
وجود دارد، اين بساط عنتر بازی هم حتا در همين خارج از کشور هم ادامه خواهد
يافت. همچنان که شهروندی و پاسپورت ديگر کشور ها را گرفتن هم هيچ ايرانی را از
آن ننگ و نکبت های درون جدا و پاکيزه نخواهد ساخت. همين. امير سپهر
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2009 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||