|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
باز رسوايی و باز هم خود
فريبی احمدی نژاد شاگرد حلبی ساز بی سر و پا و بی خانواده که اصلآ کسی نيست که چيزی هم برای باخت داشته باشد. او کسی است که از يکی از بی فرهنگ ترين لايه های اجتماعی و در ميان آنها هم، از يکی از پست ترين خانواده ها برخاسته. مواضع و سخنان وی هم، درست هم قد فرهنگ همان لايه ی پست اجتماعی و همان خانواده ی بی فرهنگی است که در آن پرورش يافته. با توجه به چنان کيستی و محيط تربيتی که او داشته، چنين حرکات دلقک واری که دارد و چنان اراجيفی هم که از دهان وی بيرون می آيد، ابدآ جای شگفتی ندارد. احمدی نژاد همانی است که بايد باشد و هر گونه توقع ديگری جز همين حرکات مستهجن و غير از همين سخنان تهوه آور از چنان عنصری، ناشی از نادانی کسی است که از فردی چون او انتظاری جز اين دارد. ابهام و يا شگفتی اگر در اين ميان است، مربوط به آن گروه از هم ميهنان نادان ما است که می گويند "او رئيس جمهوری ما نيست". چون اگر او رئيس جمهوری ما نبود، پس رئيس جمهوری ما هم نبود و نمی توانست که بنام ما از تريبون سازمان ملل سخن گويد، و چون او می تواند بنام رئيس جمهوری ما از تريبون های جهانی سخن گويد، پس رئيس جمهوری ما و نماينده ی ما هم هست. ملت
ها در هر شکلی مسئول کردار دولت های خويشند از سوی ديگر، بر اساس همين قاعده، اين سخن هم که گويا رژيم يک کشور، مسئول نگونبختی مردم آن کشور باشد هم، سخنی کاملآ سخيف و نادرست بوده و برادر همان دروغ پيشين است. يعنی همانگونه که هدف دروغ پيشين، توجيه بی لياقتی يک حکومت بود، در اينجا هم اصلی ترين هدف، توجيه بی لياقتی و ظلم پذيری يک ملت است. اين هر دو سخن از اينروی دروغ است که چنانچه دولتی براستی در انديشه ی ملت خود بوده و در برابر آن ملت پاسخگو باشد، هرگز زَهره ی آن نخواهد داشت که به ديگر دولتها اجازه دهد که حقی را از آن کشور پايمال کنند و دومين سخن هم بدين سبب دروغ است که چنانچه ملتی خرد و شرافت و اراده ی پدافند از حق حاکميت خود را داشته باشد، هرگز به يک ديکتاتور و يا يک هيئت حاکمه ی ضد ملی و سرکش اجازه نخواهد داد که با منافع ملی، سرنوشت کشور و اعتبار و آبروی او هر کاری که دلش خواست انجام دهد. پس، با آنچه آوردم، در بديهی بودن اين اصل کوچکترين ترديدی نبايد داشت که،«سرنوشت هر ملتی، در دست خود آن ملت است». بويژه در دست بزرگان و نخبگان هر ملتی که خواهی نخواهی، در تمامی زمينه های زندگی اجتماعی، پيش آهنگان و قافله سالاران مردمان خود محسوب می شوند. پيوسته در تاريخ هم، در حقيقت همان پيشگامان کم شمار بوده اند که ملت خود را بلند کرده و يا بر زمين کوبيده اند نه مردم کوچه و بازار. همچنان که ما اين کمرشکستگی و مصيبت جمهوری اسلامی را از مثلآ نخبگان خود داريم. درست است که بيشترين انقلاب ها و دگرگونی های اجتماعی در تاريخ، با حضور مردم عادی در صحنه و به دست آنان شکل گرفته، ليکن مردم عادی به مثابه چرخهای ماشين هر تحولی بوده اند که موتور آن ماشين را پيشگامان فکری روشن کرده و رانندگی آن را هم همان پيشگامان بعهده داشته اند. چرا که مردم عادی نه قلم و ميکروفون و دوربين و امکانات چاپ و نشر در اختيار دارند و نه اصلآ اگر هم اين وسايل را داشته باشند، قادر خواهند بود که از آنها استفاده کنند. بنابر اين، چگونه بودن اوضاع سياسی هر کشوری، بستگی تام به ميزان آگاهی و سطح فرهنگ مردم آن کشور دارد. ميزان آگاهی و سطح فرهنگ هر ملتی هم بستگی مستقيم و بی چون و چرا به خرد و شرف و مسئوليت پذيری نخبگان آن ملت. با آنچه به شکل فشرده نوشتم، پس، ترديد نکنيد که موجودی چون احمدی نژاد بدين سبب اينک رئيس جمهوری ما است که ما با اين به اصطلاح نخبگان خود، اصلآ لياقت داشتن رئيس جمهوری باشرف تر از آن مرد سفله را نداريم. اگر داشتيم، شک نکنيد که يا رژيمی چون جمهوری اسلامی هرگز در ايران بر سر کار نمی آمد و چنانچه به علت يک انحراف مقطعی و يا به هر دليل ديگری هم که چنين نظامی بر سر کار می آمد، محال بود که بتواند سی سال در ايران دوام بياورد. نگارنده هرگز جزو آن دسته از ايرانيان نبوده و نيستم که حساب جمهوری اسلامی و اين مقامات سفله و مسخره ی آنرا از حساب ما ملت جدا ساخته و می سازند. بويژه از نيرو های سياسی که خود را اپوزيسيون اين نظام می خوانند. هيچ ايرانی خردمندی هم نبايد حساب ملت و دولت را از هم جدا کند. زيرا که اين تفکيک، همچنان ما را در اين دور باطل نگاه خواهد داشت و ما پس از هزار چرخ و صد تحول ديگر، سرانجام باز به همينجايی خواهيم رسيد که حال در آن قرار داريم. چون همين تفکيک نابجا و همين شيوه ی انديشه بوده که ما را به مسيری انحرافی انداخته که ما يکصد و پنجاه سال است که در آن ويلان و سرگردان هستيم و بجايی هم ره نمی بريم. همين سخن که گويا احمدی نژاد رئيس جمهور ما نباشد هم، ادامه همان خود فريبی های تاريخی ما و سر در برف فرو بردن و از پشت خود غافل بودن يکصد و پنجاه ساله است. وقتی تمامی دولتها او را بعنوان رئيس جمهوری ما به رسميت می شناسند، زمانی که او دولت و خزانه ی کشور ما را در اختيار دارد و همه ی مردم جهان هم از وی بعنوان رئيس جمهوری ما ياد می کنند، پس کاملآ روشن است که او رئيس جمهوری تک تک ما ايرانيان است. حال اگر گفته شود که مردم ما سزاوار برخورداری از رژيمی با آبرو تر از جمهوری اسلامی و رئيس جمهوری بهتر از اين دلقک هستند، نگارنده اين گفته را می پذيرم که براستی هم چنين است. اما برای من يکی که هرگز پذيرفتی نيست که سياسی ها و مثلآ روشنفکران ما هم لايق داشتن نظامی بهتر از نظام کنونی و رئيس دولتی بهتر از همين مرد بی آبرو باشند. زيرا ملاک داوری برای من نه انشاء خوب نگاشتن، نه زيبا سخن گفتن، نه فکل کراوات آويختن و نه گل بر يقه زدن، بلکه چگونه انديشيدن و آنرا در زندگی خود جاری ساختن و مهمتر از آنهم، بدان عمل کردن است. با چنين نگرشی هم هست که من که در ميان اينهمه مدعی ريز و درشت گنده گوی، در ميدان عمل، شرافتآ شخصيت های سياسی شريف تر و با شعور تر از همين احمدی نژاد را زياد سراغ ندارم، مگر چند تنی که شمار آنها حتا به انگشتان دو دست هم نمی رسد که آن بيچاره ها هم بيشترشان از ترس اين ترور شخصيت های کثيف، اين حسادت های بيمارگونه و بويژه اين باندبازی ها در ميدان سياست و رسانه ها، سر در لاک خود فرو برده و منزوی گشته اند. از اينروی، بيخودی خود را فريب ندهيم که ما فرهنگ داريم، ما پيشرو ترين مردم منطقه ی خاورميانه هستيم، ما اين هستيم و ما آن هستيم... چون راستی اين است که در حال حاضر، ما ملتی هستيم بی فرهنگ و با هزار کاستی و کژی انديشه ای و رفتاری، که اين نظام پيشا قرون وسطايی، اين فرد بی فرهنگ و مسخره و اينهمه آبروريزی های او هم، برايند طبيعی همين بی فرهنگی ها و بدکرداری ها و پسماندگی های تاريخی ما هستند. حال اگر خود قادر به ديدن اين بی فرهنگی خود نيستيم، اين ديگر به سبب همان بيماری تاريخی«خود شيدايی» است که ما دستکم، دو سده است که از آن به سختی رنج می بريم و من به سهم خود در نوشته هايم، بار ها و بار ها بدان اشاره کرده ام. تنها داروی مسکنی را هم که ما برای آرامش اين درد تاريخی و مزمن يافته ايم، دارويی بنام «افتخارات گذشته» است. فقط هم با همان گذشته های خوش خودمان حال می کنيم و کاری هم به حال و آينده خود نداريم. پيوسته هم راستی های موجود را ناديده می انگاريم و از حقيقت خويش می گريزيم که اين جمله ی «احمدی نژاد رئيس جمهور ما نيست» هم يکی از همان راستی گريزی های هميشگی ما است. وقتی هم که پذيرش بيماری در ميان نباشد، روشن است که کسی در پی درمان نخواهد رفت. از همه اينها هم انحرافی تر، حتا گزينشی برخورد کردن ما با همان تاريخ ميهن مان است که سخت هم بدان می باليم. يعنی هر زمان که از عدم کفايت، خيانت، هرزگی و زنبارگی هر ايرانی سخن به ميان آيد، ما فورآ آن شخصيت را غير ايرانی خوانده و نسب اش را به ترکان آسيای ميانه و به غُـز ها و جغتائيان و قره ختائيان و مغولان و يا افاغنه ... می چسبانيم. اما به محض به ميان آمدن نام هر ترک و افغان و عرب و مغول با فرهنگ و ايران دوستی، با آوردن هزار دليل و مدرک، او را از هر ايرانی اصيلی، ايرانی تر می خوانيم. روشن ترين نمونه ها هم در اين زمينه خوارزميان، قاجار و شخص خونخواری چون آغا محمد خان و انسانهای نادانی چون محمود و اشرف و ديگر بی فرهنگان تاريخ ايران هستند که ما همگی آنان را يا از ترکان وحشی آسيای ميانه و يا از افاغنه می خوانيم، ليکن مشاهيری بسان بابک خرمدين، رودکی سمرقندی، خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، ابوعلی سينای بلخی، مولانای افغانی رومی، ظهير فاريابی، عبدالله انصاری بلخی هراتی، سوزنی سمرقندی و محمود کاشغری ... و تمامی ديگر مشاهير همان خطه ها را، با باد در غبغب انداختن، ايرانيان اصيل و پاکنهاد می ناميم. همچنانکه ما از نادر شاه افشاری ترک تبار، به دليل مرحم نهادن به زخمهای غرورمان، يک اسطوره ی ايرانی گری می سازيم و حتا لقب کبير به وی می بخشيم، عمادالدين نسيمی ترک تبار را زاده ی شيراز می خوانيم و هنرش را مصادره ی تاريخی می کنيم و پاره ای هم که از مصدق السلطنه ی قاجار و باز هم ترک تبار، يک رسول و امام معصوم شيعی می سازند. پنداری که تاريخ هر کشوری بسان يک ميوه فروشی است که می توان سيب ها و گلابی های لک و پيس دار و گنديده را واهشت و تنها ميوه های تازه و سالم و خوش رنگ و بوی را سوا کرد و در زنبيل ريخت. غافل از اين راستی که هر ملتی وارث تمامی تاريخ و همه ی زشتی ها و زيبايی ها و ننگ ها و افتخارات آن است. نه فقط بخش افتخار آفرين آن. توجه داشته باشيد که شصت و چهار سال پس از پايان جنگ عالمگير دوم، هنوز هم در بودجه ی سالانه ی دولت های آلمان، رديفی گنجانده می شود که نام آن «پرداخت غرامت جنگی به دولت اسرائيل» است. يعنی اين آلمانها که نود در صد شان اصلآ در دوران جنگ دوم هنوز به دنيا هم نيامده بودند، مجبور به پرداخت هزينه جنايات دولت ناسيونال سوسياليستی هيتلر در دوران مادران و پدران و مادر بزرگان و پدر بزرگان خود به يهوديان هستند. کما اينکه حکومت کنونی عراق هم که همگی اعضای آن از دشمنان صدام حسين بودند، هنوز هم تاوان جنايت های او را به دولت کويت پرداخت می کنند. همچنان که اگر ما نيز يک دولت ملی و مسئول در ايران می داشتيم، می بايست امروز بابت آنهمه جنايات و خسارات ارتش صدام حسين از دولت کنونی عراق غرامت جنگی می ستانديم. بنابر اين بار ديگر هم اين اصل مسلم در سياست را گوشزد می کنم که اين "ملت ها هستند که مسئول جنايات و خسارتها و اعمال ننگين حکومت های خود هستند" نه خود دولتها. چون دولت و حکومت يک پديده و نهاد ازلی و ابدی نبوده و نخواهد بود. همانگونه که در درازای تاريخ، هيچ دولت و حکومتی عمر جاودان نداشت، از اين پس نيز دولتها و حکومتها آمده و خواهند رفت. ليکن آنکه هميشه خواهد ماند، همانا ملت هر کشوری است. بدين خاطر هم، ملت است که هم وارث دارايی های فرهنگی و اقتصادی و سياسی کشور خويش است و هم مسئول لغزش ها و خسارت ها و جنايت های حکومت ها و دولتهای کشور خويش. از اينروی، من يکی بعنوان يک ايرانی و در اندازه ی همان يک تن، مسئوليت تمامی اوباشگيری های رژيم جمهوری اسلامی و اين اعمال ننگين رئيس جمهوری کشورم را می پذيرم و از جهانيان، بويژه از کليميان جهان عميقآ پوزش می خواهم. پوزش از اين بابت که ما ملت لاابالی و بی مسئوليت بوديم که اجازه داديم چنين فرد اوباشی رئيس جمهوری ما بشود و بنام ما ايرانيان، اينگونه به جهانيان اهانت روا دارد. پوزش از اينکه ما بوديم که اجازه داديم از ناجی ملت يهود بودن به ملتی آنتی سميتيست شهره شويم، اين ما بوديم که جايگاه کوروش بزرگ، اولين مبشر حقوق بشر را به يک لات بی سر و پای سپرديم و اين ما بوديم که اجازه داديم تا نام کورش مان در کتاب مقدس يهود و نصارا کمرنگ شود و بجای آن، نام پست ترين عناصر بنام "رهبران ايران" بر تارک ورق پاره های پسمانده ترين و بی فرهنگ ترين گروههای تروريستی نقش بندد. جدای از
اين، نگارنده اين باور را هم دارم که يکی از نخستين وظايف دولت ملی ما در فردای
آزادی ايران، بايد همين پوزش خواهی و دلجويی از ملتها و دولتهايی باشد که رژيم
جمهوری اسلامی در اين سی ساله، يا فرزندان و شهروندان آنان را در عمليات
تروريستی و بمب گذاری کشته و يا اينکه اينگونه با بی شرافتی به شآن و شخصيّت
انسانی ايشان اهانت کرده است.همين. امير سپهر
فاضلی، ايران پرستی دلشکسته که آسوده شد
و آرامش يافت! درود به
روان انوشه ی او که حتا خيلی بيش از سهم خود به ميهن و مردمش خدمت کرد، ليکن ای
ننگ تاريخ بر آنی باد که می بيند ايران در حال از دست رفتن است و بجای احساس
مسئوليت و به ميدان آمدن برای نجات ايران، بجای بيرون کشيدن نواميس جگرگوشگان
ما از زير اعراب وحشی، شب و روز خود را با ايران فروشان می گذراند! مشروطه، يک انقلاب بی حاصل و انقلاب سفيد، تنها تحول سازنده و مدنی و سکولار ايران
آنان که انقلاب مشروطه را غيراسلامی می پندارند، شوربختانه (کوتاه کردن دست آخوند از دخالت در سياست) را با (کوتاه کردن دست دين از دخالت در سياست) يکی و هم معنا می گيرند. در حالی که چنين پندار و اينگونه در هم آميختن دومقوله ی کاملآ جدای از هم، اين همانی سازی يا همان خلط مبحث مشهور بوده و تنها هم از کم آگاهی و بی دانشی ناشی می شود. اين برداشت بدين سبب از پايه اشتباه است که برای مثال، صرف نشستن يک فرد کراواتی بجای يک معمم در مسند قضاوت در يک دادگاه، به هيچ وجه به معنای غيرشرعی بودن آن دادگاه نيست. همچنانکه نشستن چند کشيش و خاخام و ملا در يک پارلمان، به مفهموم دينی بودن آن نهاد قانونگذاری نيست. زيرا که ملاک مميزی ميان عرفی و شرعی بودن امری و نهادی، انديشه و درونمايه آن کار و نهاد است نه رخت و قالب و شکل آن. همچنان که آدميان نيز اين چنينند. هستند و بودند چه بسيارانی که در لباس ژنرال چهار ستاره ـ مثلا در پاکستان و سودان و اوگاندا ... ـ که هزار پله ملا تر از هر ملايی بودند و هستند همچنانکه بسياری از فکلی های حتا شرابخواره ـ بسان محمدعلی جناح و احمد بن بلا ـ که از تمامی ملا ها ملا تر بودند و هستند. از اينروی انديشه ی ويرانگر مذهبی را تنها در جيب عبا و زير عمامه جستجو کردن، از ناديده انگاشتن ظرف و تنها به مظروف نگريستن است. و درست هم همين برداشت های سطحی صاحبان قلم در ايران بوده که بسياری از مردم ما را هم به سوی داوری های نادرست سوق داده و مبارزات آنان را به انحراف کشانده است. به اين انحراف بزرگ که بيشترين ايرانيان، هم در جريان فتنه بهمن و هم حتا بسياری همچنان هم، حساب ملی مذهبی ها را از ملايان ايران جدا دانسته و می دانند. در حالی که از نظر انديشه ای و باوری، يک ملی مذهبی، نه تنها هيچ تفاوتی با يک ملا ندارد، بلکه در بسياری موارد حتا از ملا هم بسی پسمانده تر است. چرا که يک ملا را براحتی می توان از دستار و نعلين او شناخت، يک ملا ی ريش تراشيده و کراوات بر گردن«يعنی يک ملی مذهبی» اما، درست بسان تروريستی است که يونيفورم يک پليس را بر تن کرده باشد. از اينروی هم، هم تعامل با ملا های رسمی و عمامه دار بسيار آسان تر از ملا های فکلی «ملی مذهبی ها» است و هم مبارزه ی با ايشان. چون هر کسی در برخورد با يک ملای دستاربند و عبا به دوش، فورآ می داند که او چه انديشه ای دارد و تکليف اش با وی چيست. اما بسياری از مردم ما همچنان هم هر ملای بی ريشی که از آزادی سخن می گويد را، يک غير ملا می پندارند. باری، باز می گرديم به بحث اصلی که حکايت ملا و ملی مذهبی، خود نيازمند مجالی دگر و مقالی دگر است. درست است که سردمداران و مبارزان اصلی انقلاب مشروطه اغلب بی ريش و غير ملا بودند. درست است که حتا چند شخصيت ارمنی و گرجی غيرمسلمان و حتا يک آمريکايی عيسوی آيين هم در آن انقلاب شرکت کردند. اين نيز درست است که حتا يک آخوند بزرگ و نامدار چون شيخ فضل الله نوری هم در آن انقلاب به دار کشيده شد. ليکن با همه اينها و دخيل بودن بسياری ديگر از عناصر در آن انقلاب که ظاهرآ هم خيلی عرفی بودند، راستی اين است که نه آن انقلاب يک انقلاب سکولار بود، نه قانون اساسی برآمده از آن ـ که به ملا ها حق وتو داد ـ يک قانون عرفی بود، نه محاکمه ی شيخ فضل الله نوری در يک دادگاه عرفی انجام شد، نه حکم اعدام او به دست يک غير ملا صادر شد و از همه اينها هم مهم تر، نه اصلآ آن انقلاب بدون شرکت بخشی از ملا ها در آن، کوچکترين شانسی برای ايرانگير شدن و پيروزی می داشت. و يک قلم از همه ی اينها هم بسيار مهم تر، حرکتی که در هدف های عالی آن، هيچ حقی برای نيمی از مردم جامعه«زنان» در نظر گرفته نشده باشد، در قانون اساسی برآمده از آن هم، همان نيم جامعه، بطور کلی انسان بشمار نيايند، چنان انقلاب و چنين قانون اساسی را حتا با صد من سريش و هزار سنجاق هم نمی توان به مدنيت و سکولاريسم چسباند و يا آويزان کرد. اگر گفته شود که انقلاب مشروطه در شکل صوری خود يک انقلاب اسلامی نبود، پذيرفتنی است. ليکن اين ادعا که گويا آن حرکت، يک حرکت جدای از مذهب بوده باشد را، با هزاران دليل می توان رد کرد. چه که بر اساس اسناد موجود، چنانچه بخشی از ملا ها با مشروطه همگام نمی شدند، محال بود که آن انقلاب به پيروزی برسد. همچنان که در صورت مخالفت يک پارچه ملا ها با انديشه های آن انقلاب و صدور فتوای جمعی ايشان بر عليه آن، مردم آن روزگار نه تنها انقلابی نمی شدند، بلکه در اثر آن فتوا، اصلآ حتا انديشمندان انقلابی مشروطه را هم تکه تکه می کردند. پس با آنچه نوشتم، چنانچه انديشه ی نخستين آن انقلاب متعلق به انديشمندان ايرانی باشد که بود، ليکن در اين راستی نمی توان هيچ ترديد داشت که سهم بزرگ در پيروزی آن انقلاب، از آن ملا ها بود. حال اين راستی چه ما را شادمان سازد و چه اندوهگين. همچنان که اگر فتوای يک ملا«ميرزای شيرازی» به کمک انديشه ی چند تاجر بزرگ تنباکو و توتون در جنبش تنباکو نمی آمد و شعار های آن اسلامی نمی شد، محال بود که اعتراض آن چند تاجر به قرارداد رژی، ايران گير شده و به پيروزی بيانجامد. در نهضت ملی شدن نفت هم که نقش آيت الله کاشانی را هرگز نمی توان ناديده گرفت. انقلاب بهمن هم اگر مطابق ميل اکثريت ملا ها نبود، هرگز به پيروزی نمی رسيد. پس می بينيم که ملا ها تا چه اندازه در حرکات اجتماعی و سياسی کشور ما نقشی تعيين کننده داشتند. دليل پر رنگ بودن و سرنوشت ساز بودن نقش آنان هم در جامعه ما، تنها ناشی از ناآگاهی و مذهب زدگی و پسماندگی توده ها بوده و هست. برای پيشگيری از برداشت نادرست از اين فاکت ها، بايد اين را بنويسم که هيچکدامی از اين راستی های تاريخی و مستند که آوردم، با هدف بی ارزش شمردن آنهمه جانفشانی های چند نسل از مردم ما در راه آزادی و عزت ملی خود نبود و نيست. تنها مراد من، بيان اين حقيقت بود که مردم نگونبخت ما با اين مذهب زده گی تاريخی و آلودگی های فرهنگی چهارده سده ای، به هنگام سختی ها، شوربختانه تا کنون پناهگاه و فریادرس و يا بقول خود ملا ها، "ملجاء تظلم" دگری جز زير عبای همين قشر طفيلی نمی شناخته که بدانجا پناه و شکايت برد. پيش از ادامه بحث، چند نکته ی اساسی را هم در اينجا در باره ی رخداد های درون مشروطيت نانوشته نگذارم که نخست اينکه، جز انگشت شماری از مبارزان مشروطه خواه، همگی آنها اصلآ خود را مجاهدين می ناميدند که نامی برگرفته از قرآن بود. همچنانکه در نود و نه در صد از ادبيات آن دوران، از مبارزان مشروطه طلب، با همان نام مجاهدان و حتی در بسياری از متون اصلآ با نام (مجاهدان اسلام) نام برده شده، حتا از گروه سردار ملی ما يپرم خان ارمنی و خود غيرمسلمان. زيرا پاره ای از روشنفکران مشروطه طلب، به ويژه مستشارالدوله، برای جلب رضايت و شريک ساختن آخوند ها و سود بردن از توان آنها برای بسيج توده های ناآگاه، چاره ای نداشتند جز اينکه دانسته اين دروغ را پراکنده سازند که گويا غربی های نامسلمان، اصل مشروطه را اصلآ از قرآن و سنت پيامبر و شريعت محمدی برگرفته يا دزديده باشند. آن ملا هايی هم که به اين حرکت پيوستند، چون خود هيچ آگاهی از مفهوم و چگونگی مشروطه ی غربی نداشتند، همين دروغ «از اسلام دزديده شدن (Constitution) کفار غربی که مايه ی عزت دنيا و سعادت آخرت است!» روشنفکران را پذيرفته و در ميان پيروان خود پراکنده ساختند. از اينروی هم بود که جز اندک افراد استثنايی که شمارشان حتا به يک در صد هم نمی رسيد، تمامی مشروطه طلب ها، مبارزه ی خود را، "مجاهدت در راه تحقق يک آرمان مذهبی" و به تبع آن هم، يک وظيفه ی ايمانی و شرعی خود می پنداشتند. کما اينکه بر سر بام ها رفتن وبانگ الله اکبر زدن به فرمان خمينی در فتنه ی بهمن، که يکی از شيوه های برانگيختن احساسات مذهبی عوام و ترساندن حکومت از نيروی مذهبی مردم بود، دقيقآ و به درستی از تبريز و مجاهدان مشروطه خواه آن خطه کپی شده بود. شعار اصلی جنبش تنباکو، انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، فتنه ی بهمن و حتا هم امروز اتمی شدن رژيم روضه خوان ها هم، همين شعار قرآنی (نصرمن الله و فتح قريب) بوده و هست (البته در دوران پادشاهی فتحعلی شاه و سردارسپه بودن عباس ميرزای نايب السلطنه هم، هفده شهر قفقاز ما با همين شعار جفنگ از دستمان رفت). دوم اينکه، اين سخن که گويا، مشروطه پس از مرگ مظفرالدين شاه و با تبانی محمدعلی ميرزا و شيخ فضل الله نوری، اسلامی شده باشد، سخنی کاملآ نادرست است. زيرا که تکليف اسلامی و شرعی بودن مشروطه در همان فرمان مشروطه ی خود مظفرالدين شاه روشن شده بود. در آن بخش پايانی فرمان که نوشته شده بود:«... بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس ... از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعونالله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمهء امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید...» و سرانجام اينکه، مورد به دار آويخته شدن شيخ فضل الله نوری هم که تقريبآ همه آنرا پيروزی عرفی گرايی بر شرع گرايی می پندارند، يک پندار کاملآ غلط است. زيرا که او در يک دادگاه کاملآ اسلامی محاکمه شد که رياست آن دادگاه هم با شيخ ديگری چون خود وی، بنام آيت الله زنجانی بود. شيخی که اتفاقآ هم در نجف هم درس او بود و پس از بازگشت هم در رقابت با وی. ضمن اينکه اساسآ تا روزگار تآسيس دادگستری نوين به دست داور در روزگار پهلوی اول، اصلآ در ايران محاکمه ای عرفی وجود نداشت. پس به همين دليل، حکمی هم که برای او صادر گرديد، همين حکم اسلامی (مفسد فی الارض) ملا های امروز بود. زير ورقه حکم اعدام آن شيخ را هم همان شيخ ابراهيم زنجانی دستينه کرد. خود او هم شخصآ در ميدان توپخانه حاضر شده، با خواندن آياتی از قرآنی که به دست داشت، دستور داد که او را به دار آويزند. دليل
بزرگ ديگری هم که برای شرعی بودن حکم اعدام آن ملا
در دست است، حکم شرعی مفسد فی الارض و فتوای محدورالدم بودن شيخ فضل
الله نوری ازسوی عالی مقام ترين مراجع شيعی آن زمان
در نجف است، يعنی آخوند خراسانی و آخوند مازندانی. چنانچه به درونمايه سخنان يپرم خان «رئيس شهربانی» ارمنی رو به شيخ فضل الله در جلسه ی محاکمه او هم نيک توجه نشان دهيد، در خواهيد يافت که حتا آن ايرانی غيرمسلمان و عيسوی نيز به دستاويز تخلف شيخ از شريعت محمدی، او را مستحق اعدام می دانست. چه که يپرم از او می پرسد :«تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟» و آنگاه که شيخ فضل الله پاسخ می دهد که:« بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود...»، موسيو يپرم به او می گويد که :(پس) اعدام (در انتظار تو) هست!». می بينيد که جوهر سخن يپرم
خان اين است که مشروطه حرام «غيرشرعی» نيست و شريعت
راستين در نزد ما است و تو ی شيخ
فضل الله نوری هستی که شريعت اسلام را به زير پا نهادی و از اينروی
به حکم شريعت، بايد که
اعدام شوی. متن ادعا نامه«کيفرخواست»ی
که برای شيخ فضل الله تدوين و خوانده شد هم که ديگر
کوچکترين شکی در مورد شرعی بودن دادگاه وی باقی نمی گذارد:«وقتیکه شدت
ظلم وجور مقتدرین و عالم نمایان با احکام ناسخ و منسوخ و ناحق ایشان و
تعطیل احکام اسلام، وهرج و مرج امور خاص و عام در ایران به نهایت شدت
رسید،عموم خلق علاج را بمشروطیت دولت دیدند که اساس آن این است، که تصرفات امرا
و عالم نمایان و پادشاه در نفوس و اعراض واموال خلایق بطور دلخواه مطلق نبوده،
حدی در تصرف پادشاه و حکام و امرا و دیگران باشد، و احکام همیشه چنانچه در
اسلام مقرراست فرقی بین سید قرشی و غلام حبشی، نگذارده در حق همه جاری شود.» در مورد انقلاب مشروطه، اين را هم نانوشته نمی گذارم که علی رغم تمامی آن از خود گذشتی ها و جانفشانی ها و فداکاری ها، بويژه آن ايثار و مقاومت شگفت انگيز مردم غيرتمند آذربايجان که براستی يک حماسه بزرگ و بی همتا در تاريخ ايران است، حقيقت تلخ اين است که آنهمه تلاش و کوشش و خون، تا برآمدن رضا خان ميرپنج، هيچ چيزی به ملت ما نداد، براستی هيچ چيز. به گونه ای که ما حتا يک تک ساختمان، يک مکتب خانه يا مدرسه و يا حتا صدمتر جاده ی شنی و يک خانه ی خشتی هم از پيش از برآمدن رضا خان آلاشتی از آن دوران پانزده ساله ی پس از انقلاب مشروطه را به يادگار نداريم. همچنين حتا يک قانون عرفی درست و حسابی. درخت آن انقلاب زمانی شروع به رشد کرد و شکوفه و ميوه داد که پهلوی اول، بخش اسلامی آن قانون اساسی را بکلی تعطيل کرده، ملايان را بر سر جايشان نشاند و سپس گردنکشان را گوشمالی و ياغيان را تنبيه و راهها را امن و شهر ها و روستا ها را آباد کرد. با آنچه برشمردم، پس می بينيم که ما در تاريخ نوين ايران، به جز همان خدمات رضا شاه بزرگ، تاکنون هيچ جنبش و انقلاب مدنی راستين نداشته ايم الا همان (انقلاب سفيد شاه و مردم) را. انقلابی کاملآ مدنی، سکولار، در راستای برابری کامل حقوق زنان با مردان و با دستاورد های درخشانی چون اعطای حق رای به خانمهای ايرانی، تقسيم اراضی، سهيم شدن کارگران در سود کارخانه ها، تشکيل سپاه دانش و بهداشت و آبادانی از دختران و پسران، تشکيل خانه های انصاف در راستای سپردن کار مردم به خود مردم ... و همين تنها انقلاب و دگرگونی غيرشرعی، مدرن و خارج از اراده و فتوا و کنترل آخوند ها هم بود که در همان سال، به فتنه ی سراسری ملايان و اوباش پسمانده و چاقوکشان و باجخور های قمه زن آنها منجر شد. فتنه ای که پانزده سال بعد، با در آميختن به نمک بحرامی و خيانت بعضی از شخصيت های سياسی درون دستگاه حاکمه، نفرت کور و دشمنی جنون آسای جبهه ملی چی ها و مصدقيون، اسلام پناهی ملا فکلی ها «ملی مذهبی»، منگل و عقبمانده بودن کمونيست ها و جهل و ندانمکاری و مسئوليت نشناسی روشنفکران، ايران را به سقوط کشانده و ما را اينجنين از غرور و شرف و آبرو ساقط کرد. آری، آن انقلاب براستی مدرن ترين انقلابی بود که می توانست در ايران رخ نمايد. ليکن از آنجا که در ادبيات ابتر ما (به ويژه در ادبيات خشونت ستای کمونيستی غالب بر ادبيات سياسی ايران)، انقلاب هميشه به معنای شهر سوزان و قتل و ترور و کين جويی (انتقام پرولتاريا) و خون و خونريزی و انتقام گرفتن جا افتاده بود، آن انقلاب انسانی، يک انقلاب راستين به حساب نيامد. زيرا که آن يگانه مدنی ترين و پيشرو ترين و انسانی ترين انقلاب تاريخ ايران، بجای گذار از حمام خون و کشت و کشتار و هرج و مرج و قتل و غارت، با مترقی ترين شيوه به بار نشست، يعنی با مراجعه به آرای عمومی يا رفراندوم. از آن گذشته چون رهبر آن انقلاب هم محمد رضا شاه پهلوی آريامهر نام داشت، اصلآ از سوی برخی از روشنفکران؟! يک خيانت بزرگ خوانده شد و هنوز هم می شود. آنهم از سوی منگل هايی که آن ارتجاعی ترين و پست ترين فتنه تاريخ جهان، يعنی انقلاب بهمن را هنوز هم (انقلاب شکوهمند) می خوانند. يعنی
همين آتش خانمانسوز و همين اهريمن خونخواری را که به جز ريختن خون نزديک به يک
ميليون ايرانی (البته تاکنون)، به جز ناامن کردن تمامی جهان و تيره و تار ساختن
زندگی و تلخکامی همه ی انسانها و به جز نابود کردن ايران و ايرانی، شرف و حيثيت
هزاران ساله ی ما را هم در جهان برباد
داده و از آنهم مهم تر، بسان تاريخ ملت
آلمان، لکه ی ننگينی را هم بر دامان تاريخ پرغرور ما نشانده که چون ماجرای کشتار
شش ميليون يهودی، ديگر هرگز پاک شدنی نيست، همين. امير سپهر
يک
سينه سخن
بازنگری در برداشت ها و نرم های ما
عنتربازی،
يک اپيدمی ملی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2009 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||