-





 




 


 



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19  20  21  22  23  24  25  <--- ـ بايگانی

 <---  در فيس بوک 

 Mail --->  zadgah@hotmail.com

بازگشت به نخستين برگ


  آقای گنجی ننگ بر شما و سرنگون باد جمهوری اسلامی شما 

همانگونه که می دانيد آقای اکبر گنجی بنا بر نوشته ی خودشان «از روشنفکران» دعوت بعمل آورده اند که از روز سی و يکم تير تا دوم امرداد ماه در حمايت از (زندانيان سياسی و جنبش اعتراضی در ايران)، در برابر سازمان ملل متحد در نيويورک اعتصاب غذا کنند.

 پر پيداست که برگزاری و يا شرکت در هر گونه ای آکسيون اعتراضی در اين روز های سخت، جدای از اينکه بگونه ای مستقيم باعث تقويت روحيه مبارزان درون می گردد، بلکه با رسوا کردن بيشتر رژيم ضد ايرانی روضه خوان ها در نزد افکار عمومی جهان هم، موجب تضعيف بيشتر آن شده و از اين رهگذر هم، حقانيت و نيروی بيشتری به مردم ما می بخشد.

از اينروی، روشن است که هر گونه حمايت از آکسيونهای اعتراضی و اعتصاب ها در خارج از کشور، وظيفه ی انسانی و وجدانی و ميهنی هر ايرانی باشرافتی است. فارغ از اينکه ما شخصيت، شکل و شمايل، ميزان آگاهی و يا حتا روش های سياسی يک فراخوان دهنده را دوست داشته باشيم يا خير.

زيرا خود او که مهم نيست. آنچه در اين ميان اهميت دارد، هدف سياسی مشترکی است که ما با برگزار کننده داريم. همچنين کمک به وفاق بيشتر از راه اقدامات مشترک سياسی که امروزه اصلآ برنده ترين سلاح ما، همين وفاق است. پس اينکه شخصی که فراخوان داده، خود ليبرال است يا سوسيال دموکرات يا اينکه کمونيست است يا جمهوری خواه، اصلآ چندان اهميتی ندارد.(*)

با آنچه آوردم، پس مهم اين است که ما بدانيم شخص يا گروهی که يک فراخوان اعتراضی می دهد، براستی خود نيز دشمن جمهوری روضه خوان ها است و هدف وی نيز براستی کمک به رسيدن ما به دموکراسی و يک جامعه ی سکولار و آزاد است. برای دستيابی به چنين شناختی هم، تنها يک راه وجود دارد که همانا شناخت شخصيت، خاستگاه اجتماعی، آبشخور فرهنگی و تکيه گاه عقيدتی و منافع طبقاتی شخص و گروهی است که فراخوان بيرون می دهد.

آنچه به خود آقای گنجی مربوط می شود، نگارنده که گمان نمی کنم ايشان حداقل در نزد اهل معرفت اصلآ نيازی به معرفی همچو منی داشته باشند. او يک حزب اللهی دوآتشه و بگفته خودش يک مسلمان "دوموکورات" مقلد آخوند منتظری است که کتاب زياد می خواند و از بر می کند. درست مانند مهندس بهرام مشيری. درست هم بسان همان آقای مشيری عين مطالب کتابها را برای ديگران نقل می کند. بی اينکه آن کتابهايی که خوانده، در خود وی کمترين دگرگونی شخصيتی و باوری بوجود آورده باشد.

زيرا که در اينگونه افراد، به دليل نوع تربيت دوران کودکی، اصولآ استعدادی بنام«استعداد کمال» وجود ندارد که مطالعه در آنها اثر مثبتی داشته باشد. از آنجا که من اين مطلب را در نوشته ای با فرنام «دموکراسی در آغوش مادران است نه در کتابها» به روشنی شرح داده ام، در اينجا ديگر وارد اين مبحث بسيار پيچيده نشده و تنها برای بهتر رساندن مرادم، همين چند جمله را به شکل مضمونی از آن نوشته ی خود می آورم که اموری چون دموکراسی و سکولاريته و آزاد انديشی و اخلاقمداری ... ابدآ امور معرفتی نيستند.

بزبانی روشن تر، اين اصل که عده ای شبه روشنفکر ناآگاه آنرا ملکه ذهن مردم ما ساخته اند که گويا "آدمی تنها از راه کتابخواندن دموکرات و آزادی خواه و سکولار و يا حتا آزاد انديش می گردد"، اصلی بی اصل و سخنی سخيف است. زيرا که مدرسه ی آدميت و مدنيت و سکولاريسم، آغوش مادران و محيط خانواده و اجتماع است که اساسآ ربطی به کتابخوانی ندارد.

باری، آقای گنجی در زمينه ی معرفت شناسی مريد و سرسپرده تام و تمام انديشه های کپک زده ی سيد عبدالکريم سروش است. يعنی همين سروش ی که خود وی اصلآ در حوزه ی معرفت شناسی، دستکم يکصد و پنجاه سال از اين غافله عقب است، چه رسد به شاگردش گنجی. بهترين و روشن ترين گواه اين ادعای من هم، مقايسه ی سخنان ده پهلوی او در باب اسلام و سازگاری يا عدم سازگاری آن با فلسفه ناسوتی، با انديشه های بسيار صريح و روشن آخوند زاده و کرمانی در يک و نيم سده پيش از اين است.

 حال سخن از زکريای ‏رازی (ميلادی ٩٢۵)، ابونصر فارابی (ميلادی ٩۵٠)، پور سينا يا ابن سینا (ميلادی ١٠٣٧)، ابو ریحان ‏بیرونی (ميلادی ١٠٤٨)، شهاب الدین سهره وردی (ميلادی ١١٩١)، و همچنين فخرالدین ‏رازی (ميلادی ١٢١١)  به ميان نمی آورم که ديدگاههای تمامی آن انديشمندان ايرانی در باب قديم يا حادث بودن گيتی، نبوت و مبحث وحی و بطور کلی هستی شناسی، حتا در ده ـ دوازده سده ی پيش از اينهم، از ديدگاههای کدرسروش و کديور و مجتهد شبستری و ملکيان و قابل به مراتب منطقی تر و علمی تر بوده که امروزه در ايران اسير دستاربندان، به نوانديشان دينی شهره گشته اند.

از اينروی هم نه سروش، نه شاگردش گنجی، نه مرجع تقليد وی حسينعلی منتظری، نه هيچ يک از اعضای معروف به "حلقه کيان" ، نه آن به اصطلاح نوانديشان دينی و نه حتا هيچکدامی از هم انديشان اصلاح طلب و ملی مذهبی ايشان، هنوز هم از مرز نقل نگذشته و به قلمرو عقل نرسيده اند.

 آقای گنجی بنا بر شهادت تمامی نوشته های اش، همچنان تخت بند عقل دربند سنت و فقه اماميه است. او نه به انديشه رها از زندان تاريک توحيد، يعنی عقل متکی بر منطق و استدلال پايبند است و نه اصولآ چيزی بنام اتيک را می شناسد. کما اينکه در هزار و يک متن که نوشته رگه ای ولو کمرنگ هم نمی توان از اتيک پيدا کرد.

 و اما موضع او در زمينه سياست و در برابر جمهوری اسلامی هم بطور طبيعی هم سنگ و هماهنگ با همان باور های مذهبی او است. او به تبع همان ديدگاه مذهبی، در قلمرو سياست هم به تنها چيزی که ابدآ باور ندارد، همان سکولاريسم است. شما اگر تمامی نوشته های آقای گنجی را هم که زير و رو کنيد، هرگز و در هيچ نوشته ی او حتا يک جمله هم نخواهيد يافت که نامبرده در آن از سکولاريسم پدافند کرده و تماميّت جمهوری اسلامی را رد کرده باشد.

حتا در مانيفست جمهوری خواهی خود که ناآگان از کم سوادی و سر شيدايی به کله شقی او در زندان، متوجه رندی های قلمی او نشده و توده ای ها هم که آگاهانه آن مانفيست «جمهوری اسلامی ناز و مامانی» بجای «جمهوری اسلامی بد و بداخلاق» را مصادره ی به مطلوب کردند مبادا که پادشاهی به ايران باز گردد.

اصلآ چنانچه شما همين نوشته چند روز پيش او « چه باید کرد؟ چه نباید کرد؟» را هم که خوب بخوانيد، به نيکی در خواهيد يافت که آقای گنجی موضعی در برابر غرب و مسئله ی فلسطين و اسرائيل دارد که چندان تفاوت کيفی با ديدگاههای ملا عمر و ايمن الظواهری ندارد .

 او در اين نوشته خود هرگز از جيمی کارتر جمهوری اسلامی ساز، پدر معنوی تمامی گروههای اسلامی تروريستی و مسئول تمامی اين سيه روزی های جهانيان هيچ شکوه نکرده و خلف وی، حسين اوباما را هم از ژرفای دل می ستايد ـ لابد بقول خودشان به دليل "سبقه اسلامی" که دارد ـ، اما جورج بوش دشمن سازش ناپذير سربران را، بر اساس باور های شيعی خود، از شمر و خولی و حرمله و ابن ملجم هم به مراتب شقی تر و قاتل تر می خواند.

حاصل اينکه، جوهر و چکيده ی تمامی نوشته ها و گفتار جناب گنجی بيانگر اين حقيقت است که وی در نهايت، خواهان کنار رفتن شخص خامنه ای از مقام ولايت است. جمهوری آرمانی و يا سيستم بقول خودش « دوموکوراتيک» ايده آل او هم همين جمهوری اسلامی اما با ولايت مثلآ آقای منتظری يا مجتهد شبستری و يا يک شبه ملای کت و شلواری بسان سروش است.

و اما حاصل سخن خود من اين است که اکبر گنجی، بودور کِه وار يا همين که هست! اين جمله را از اينروی مياورم مبادا کسانی خيال کنند که چون اکبر گنجی می خواهد روزه ی سياسی بگيرد، پس لابد دشمن رژيم روضه خوان ها است. مبادا که مانند دوازده سال پيش و در جريان خاتمی، باز هم عده ای از ظن خود يار گنجی گردند و بعد ها او را خائن بخوانند و مبادا باز هم بجای خجالت از حماقت خود، توجيهاتی مسخره تحويل مردم بدهند.

 يعنی مباد همانگونه که خيال کردند چنانچه به دنبال آخوند خاتمی بيافتند، او با سرنگون ساختن نظام آدمخوار يادگار مولايش خمينی ضحاک، برای آنها يک دموکراسی مانند دموکراسی فرانسه و سوئد و دانمارک خواهد آورد، و آنگاه که متوجه شدند تا چه اندازه جاهل هستند، بجای پوزش خواهی، توجيه های آبکی آوردند، اين بار هم مجبور شوند که نادانی خود را با توجيه های مضحک ماستمالی کنند.

او اين فراخوان را در درجه ی نخست برای دفاع از رفقای اصلاح طلب خود داده است نه اينکه خواستار حتا کوچکترين لطمه زدن به اصل اين نظام انيرانی و جنايت پيش باشد. به همين خاطر هم هست که همگان را مکلف ساخته که شعاری جز آزادی زندانيان سياسی سر نداده و هيچ پرچم و پلاکاردی از ديد او "متفرقه" را هم با خود به همراه نياورند. پس شخصی بنام اکبر گنجی، نه سرنگونی خواه است و نه حتا سکولار.

 او نه تنها نابودی اين نظم اهريمنی را خواستار نيست، بلکه با يک تيزبازی بگفته خودشان "بچه مسلمانی" يا تقيه که ويژه ی شاگردان خمينی است، حتا در پی گرفتن زهر دشمنان رژيم و تنزل خواست سرنگونی آنان به رفرم به دست رفقای ريشو و زندانی خود هم هست. و باز هم بقول خودشان، والسلام نامه تمام، يعنی اين تمام هدفی است که آقای گنجی در پی دستيابی بدان است.

 اگر خواهان اين هستيد که مراد اصلی من و مردهِ رند بازی های بچه مسلمانی آن پرورش يافته در مکتب خمينی را روشن تر و بهتر درک کنيد، تمنا می کنم که خوب و با حوصله متن اين گفتگوی او با راديو فردا را مطالعه بفرمائيد.  اعتصاب غذای روشنفکران ایرانی در مقابل سازمان ملل

درست است که بسياری از هم ميهنان مهربان و دلسوز ما و حتا هنرمندانی چون خانم گوگوش و آقايان ابی و شهيار قنبری هم به اين اعتصاب پيوسته اند. ليکن راستی اين است که چون بسياری از اين گراميان از سياست سر در نمی آورند، عناصری چون گنجی و پيچيدگی های اوضاع سياسی ايران هم را نمی شناسند، به تبع آن هم نمی دانند که اين يک فريب است نه حرکتی آزادی خواهانه و کمک به مادرانی که در ماتم نازنين ترين جگرگوشه های خود نشسته اند. ورنه آنان هرگز در اين دام نمی افتادند.

چنانچه شما هم نيم نگاهی به اسامی نخستين حاميان اين فراخوان بياندازيد. آنگاه به نيکی در خواهيد يافت که من از چه سخن می گويم. با اين اسامی، اصولآ اگر ما به فرض نيت خود آقای گنجی را هم که خيرخواهانه و آزادی خواهانه بپنداريم که اينگونه نيست، چنين آکسيونی هرگز نمی تواند بر عليه جمهوری روضه خوان ها باشد.

جناب گنجی چون عقده ی روشنفکری دارند، از «روشنفکران آزادی خواه» دعوت بعمل آورده اند. من نادان اما هر چه در گذشته ی اين حاميان اوليه همگی مقلد امام راحل و توده ای ها ـ و لابد بسيار بسيار هم سکولار و آزادی خواه و ميهن پرست! ـ غور کردم، عاقبت هم عقلم قد نداد که بدانم اينان از چه زمانی روشنفکر شده و چگونه آزادی خواه گشته اند! آنهم تا بدين اندازه که می خواهند در يک آکسيون اعتراض به جمهوری اسلامی شرکت کنند!

 خوب به همين چند نام از همان نخستين ليست و سوابق درخشان آنها در حمايت از آزادی توجه بفرمائيد، عبدالعلی بازرگان «يک آخوند تمام عيار مفسر قرآن و روضه خوان»، سيده نيره توحيدی «يار تودلی تريتا پارسی» و شوهر محجبه ی اين بانو يعنی سيد کاظم علمداری، منصور فرهنگ، احمد کريمی حکاک، مهرانگيز کار، از همه هم بامزه تر سيد علی اصغر يا مهرزاد بروجردی يکی از معروف ترين دانشگاهيان طرفدار رژيم و از آنهم با مزه تر، سيد غلامعلی خان يا مهرداد مشايخی که ...!

من که حقيقتآ جای خالی دکتر حسين الله کرم، دکتر حسين صفار هرندی، دکتر مسعود ده نمکی، دکتر تريتا پارسی، دکتر هوشنگ امير احمدی، دکتر شمقدری، دکتر انبارلويی و حتا دکتر محمود احمدی نژاد رئيس جمهور محبوب خودمان را هم در جمع اين روشنفکران بسيار آگاه و فوق العاده هم آزادی خواه دشمن جمهوری اسلامی خالی می بينم.

 به باور من چه خوب خواهد شد که چنين آکسيونی با اين ترکيب، اصلآ با برگزاری يک مراسم دعای کميل و با صدای روشنفکر آزادی خواهی چون حجت الاسلام دکتر حاج محسن قرائتی در شب سوم بپايان رسد. زيرا که خوشبختانه اين روشنفکر بزرگ و سکولار هم اينک برای معالجه ی باد فتق مزمن خود، در شهر واشنگتن تشريف دارند.

همگی هم از ولی فقيه و آيت الله خامنه ای، سردسته ی چاقوکشان قلعه شهرنو با نام (سلطان) ياد کنند که لک به گوشه "دوموکوراسی" اسلامی آقای گنجی نيقتد. اينکار همچنين باعث خواهد شد که آقای گنجی ياد علی اصغر تشنه لب در صحرای کربلا هم نيافتاتند که زود دچار عطش گردند. سلطان خواندن آيت الله، تکرار اين تئوری مترقی توده ای های بسيار ميهن پرست هم خواهد بود که فقط و فقط سلطان «پادشاه» است که مظهر ظلم و ارتجاع و مردم کشی است.

خواندن آيت الله و ولی فقيه با نام سلطان، تاکيد هزار باره ای بر روی اين حقيقت تاريخی هم خواهد بود که آقای خامنه ای از ملا بودن خود عدول کرده و به سلطانی «پادشاهی» روی آورده که تا اين حد ستمکاره و جانی و دزد و سردسته ی اوباش شده، ورنه يک آيت الله از ميان آيت الله های نازنين که هماره در طول تاريخ از گوهر آزادی، ناسيوناليسم ايرانی، مدرنيته، فرهنگ بالنده ، سکولاريسم و حق بهائيان و زرتشتيان و مسيحيان و بی دينان ... دفاع کرده اند که نمی تواند تا اين اندازه پست و جانی و بدکاره و پسمانده باشد.

کما اينکه چفيه فلسطينی او اصلآ خود روشن ترين نشان سلطانی يا همان پادشاهی است. بويژه پادشاهان خائن پهلوی که در تمامی پنجاه و هفت سال از هر چه رنگ و بوی ايرانی داشت نفرت داشته و بجای کوروش و داريوش و خشايار هم، دائم از خالد اسلامبولی و اسماعيل هانيه و خالد مشعل و حسن البشير و هوگوچاوز و کيم ايل سونگ سخن می گفتند و هميشه هم چفيه فلسطينی بر گردن می انداختند.

برکشيدن تمامی دلالهای آن محله ی مشهور و تيمسار و سرلشگر و وزير و وکيل ساختن آن فواحش زادگان چاقوکش و تلکه گير هم از همان تغيير خلق و خوی خامنه ای از ملايی به پادشاهی است. حتا ريختن پول مردم گرسنه و تن فروش و آواره در چهار گوشه ی عالم به حلقوم تروريست های اسلامی و کمونيست های دهاتی و بوگندو و عقبمانده هم، از ويژگی های دو پادشاه پهلوی بود که طفلک آقای خامنه ای آنرا از همان خائنان به ارث برد.

به هر روی، بقول جناب مولانا چون اين سخن پايان ندارد، به نتيجه گيری آنچه نوشتم می پردازم. هر چه بوده اين فراخوان داده شده است و عده ای هم از سر کم آگاهی در اين دام افتاده اند. اينک برای بر هم زدن اين حقه بازی و کلاهبرداری آقای گنجی در اين سوی هم، تنها دو تاکتيک مؤثر وجود دارد، نخست روشن ساختن هم ميهنان مهربان و ساده دلی که گول اين شيادی را خورده اند، دوم رفتن به اين آکسيون و روزه سياسی با پرچم های شير و خورشيد نشان ايران و ديگر نشانهای ناسيوناليستی و تابلو های بسيار بزرگ.

يعنی پلاکارد های درشتی که بر روی آن ها، خوانا و درشت، شعار سرنگونی نقش بسته باشد. تمامی شعار ها هم بايد اساس و تماميت رژيم را هدف قرار دهد نه دولت مسخره و بی اختيار احمدی نژاد و نه حتا فقط خود خامنه ای شيره ای و مفلوک را.

يعنی درست همان هدف سترگ تاريخی که امروز خون پاک رشيد ترين و زيبا ترين جگر پاره های مادران ايرانی در راه نيل بدان بر زمين ايران ريخته می شود. هر نشست و آکسيون و مراسمی هم که در آينده با اين ويژگی ها برگزار نشود، بدانيد که بدون چون و چرا به مثابه آب دهان انداختن به شرف انسانی و ايرانی و خيانت به خون جانباختگان ما است، همين. امير سپهر
........................................................

(*)«جمهوری خواهی را بدين خاطر در کنار ديگر ايدئولوژی های سياسی آورم که آخر در ميان ما ايرانيان، سالها است که عده ای از «جمهوری خواهی» هم ديگر يک ايدئولوژی سياسی و حتا مذهب ساخته اند، يعنی امری که تاکنون در هيچ کجای اين گيتی سابقه نداشته. اين نودينان سخت هم بدين مذهب نوظهور خود مؤمن و پايبند هستند.

امامان و چهارده معصوم اين مذهب تازه هم، توده ای های رفيق ديروز خمينی و اصلاح طلبان ريشو و ملی مذهبی های مقلد ديروز و امروز همان ضحاک هستند. اعضای اين سکت يا فرقه ی «جمهوری» آنچنان هم متعصب هستند که هرکسی که به دين آنان ـ جمهوری خواهی ـ معتقد نباشد را، فورآ کافر حربی و مجوس و مشرک و جزو مفسدين فی الارض می خوانند. البته با واژگان ديگری بسان سلطنت طلب، ناآگاه، ساواکی، نوکر خاندان پهلوی... براستی که ما ايرانيان متخصص التقاط و انگولک و به گند کشيدن انديشه های سره و روشن ديگران هستيم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



 باز هم سهـراب کـُشان اما


اين بار پيری و کهنگی و دُروندی و پستی و پيسی است که برای هميشه در ايران کشته شد نه جوانی. سهراب نوجوان و ناکام ما رفت اما ورجاوندی شد، و جوانی و تازگی و طراوت و شادابی و زيبايی و دليری او، به ايران ما جوانی و شادابی و نيروی جاودان بخشيد. پس :
 سهراب ما نمرده - ولايت است که مرده   
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نشان دهيم که ما هم آدمی هستيم 
  پيشنهادی به هم ميهنان دلسوز

با خود پيمان بسته بودم مادام که هم ميهنان درون کشوری ما در خيابانها گرم مبارزه باشند، حتا يک جمله ی نسنجيده هم ننويسم که از آن بوی نفاق به مشام رسد. با اين ملاحظه که مبادا همان يک جمله هم، ذره ای اسباب دل سردی يک تن از آن مبارزان جان برکف را فراهم آورد. جدای از اين، با خود می انديشيم منی که خود در ايران و در صحنه ی کارزار نيستم، به تبع اينهم اصولآ نمی دانم که چه روش های مبارزاتی می توانند کارساز تر افتند، اصلآ حق ندارم که به کسی رهنمود بدهم.

دليل ديگری که برای کمتر نوشتن داشتم، ياری نرساندن به آن موج جنون آميز بود که عده ای هوچی و پاره ای از شهرت طلب ها آنرا ايجاد کرده بودند. در هر آکسيون اعتراضی هم که شرکت کردم، به شکل يک ايرانی کاملآ گمنام بود. خود را هم بکلی از ميکروفون و دوربين ها دور نگهداشتم که جزو آن دسته از ابن الوقت ها هم نباشم که در آن دو هفته، بی شرمانه حتا خون جوانان ما را هم دستمايه ای برای مطرح ساختن خويش ساخته و اين شهرت طلب های براستی حقير، تا آنجا که می توانستند در آن روز ها عقده گشايی کردند.

اين دو گروه در آن دو هفته، آنچنان شلوغکاری براه انداخته و فضا را هم بگونه ای آلوده ساخته بودند که اگر هر مبارزی می خواست که بداند اين گروه اصلآ چه می گويند و چه می خواهند، بايد اصلآ بکلی مبارزه را کنار گذارده و شب و روز خود را در پشت کامپيوتر های خود سپری می کردند. رهنمود ها هم آنچنان ناهماهنگ بود که اگر کسی اندک توجهی هم به آنهمه فرامين رنگ و وارنگ نشان می داد، اصلآ کارش به جنون رسيده و راهی تيمارستان می شد.

نگارنده خود در آن دوهفته روزانه دستکم يکصد و پنجاه ايميل دريافت می کردم که حتا نيم نگاهی هم به هر کدامی از آن اخبار درهم و برهم و تکراری و مصاحبه و امريه هم، خود چند ساعت زمان می برد. بدين خاطر هم بود که من يکی ابدآ چيزی ننوشتم و نگفتم که خود و ديگران را گيج تر از آن که بودند نساخته باشم. راستش، نود و نه درصد آن ايميل های کيلويی را هم اصلآ نگاه نکرده ديليت کردم.

جدای از آن رهنمود ها و فرامين بی ارزش و خبر های گيج کننده، گروهی هم با وجود "نه به دار و نه بار" بودن آن رستاخيز، بجای کمک به ايجاد همدلی و وفاق، در همان نخستين روز بپاخاستن مردم دربند ما، فورآ آنچنان آتش نفاقی بر سر شکل نظام آتی ايران برافروختند که آن کانون جهل، هنوز هم که هنوز است در حال زبانه کشيدن است.

يعنی اين هم ميهنان نابخرد و همگی هم خارج نشين، هنوز هم بگونه ای بر سر و کله ی هم می کوبند که پنداری نه تنها کار رژيم تمام شده، بلکه ما حتا دوران گذار را هم پشت سر نهاده و اينک ديگر تنها دغدغه ما همين است که نظام آتی ايران پادشاهی باشد يا جمهوری.

اين در حالی بود که هم ميهنان درونمرزی ما، با خرد و فراستی بی مانند، تمامی توان انديشه ای و جسمی خود را در راه مبارزه با رژيم ـ دشمن مشترک همه ی ملت ايران ـ بکار گرفته و اصلآ اندک توجهی هم به اين بحث های انحرافی و دشمن شاد کن نشان نمی دادند.

برای اينکه سخن را زيادی کش ندهم، به همين اندک بسنده کرده و از آوردن ديگر انحرافات و کار های بسيار آسيب رسان و گمراه کننده در می گذرم و با مددگيری از آن تجربه گرانبها که حاصل خون بهترين جگرگوشگان ما است، اين نوشته را با طرح يک پرسش بنيادين و با پاسخ بدان به پايان می برم که نتيجه ای سازنده از اين نوشته به دست داده باشم.

اين پرسش اساسی هم اين است که:«آيا با خود انديشيده ايد که اين بی مسئوليتی ها، شلوغکاری ها، دعوا های جاهلانه، همديگر را گيج کردن و خرابکاری ها از چه ناشی می شود؟» از ديد من تنها و تنها از عدم هماهنگی ما در خارج. يعنی امری که خود معلول فقدان يک نهاد ملی در بيرون از ايران است.

همان کمبود بزرگی که من به سهم خود، تاکنون دستکم پنجاه بار در مورد آن مطلب نوشته و خواستار تشکيل آن بوسيله دلسوزان راستين ميهن شدم. اما در آن فضای کودکانه ی شعر و شعار پيش از خيزش که همه با هم در حال رقابت در انشاء نويسی بودند، مگر کسی اصلآ در انديشه ی يک عمل مثبت هم بود! سی سال حرف و حرف و حرف، و باز هم حرف.

به هر حال، اگر آن تقاضا ها و التماس ها در آن زمان، دعوت به يک دورانديشی خردمندانه محسوب می شد، از ديد من اينک اين کار ديگر به صورت يک ضرورت بی چون و چرا و حتا يک وظيفه ی ملی برای ما سياسی های تبعيدی در آمده است. زيرا که اگر اين "نهاد هماهنگی" در اين زمان هم تشکيل نگردد، تمامی اين ايرانيانی که پس از سی سال سکون و سکوت و بی تفاوتی به ميدان آمده انده، بسيار سرخورده تر از پيش گشته و کاملآ هم پراکنده خواهند شد.

بگونه ای که ای بسا که ما ديگر حتا تا چهل سال ديگر هم، شاهد يک چنين فضای پاک و صميمی و مهر آميزی نباشيم که در آن، هر ايرانی دوباره سخت ويار آزادی و دموکراسی کرده و بفکر سرنوشت ميهن خود افتاده باشد، هر کسی هم به اندازه ی توان خود، با صميميت و راستی بخواهد که به ميهن و هم ميهنان در بند خود ياری برساند.

در اينجا لازم می دانم اين نکته را روشن سازم که نهادی که من از آن سخن می گويم، نهاد رهبری نيست. آنچه مورد نظر من است شکل يک کانون همياری مردمی را خواهد داشت که نه حال ادعای رهبری خواهد داشت و نه در آينده. هيچ ارتباطی هم به رهبری نخواهد داشت.

البته ايکاش می شد که بجای چنين نهادی، يک نهاد رهبری تشکيل داد. همه ی کار ها را هم در آنجا متمرکز و هماهنگ ساخت. ليکن دريغا که تشکيل يک چنين نهادی اينک، با وجود اينهمه عقده ای و حسود و شهرت طلب در ميان ما، براستی که خود بصورت مشکلی حتا بزرگتر از خود سرنگون ساختن نظام روضه خوان ها در آمده. به همين خاطر هم، من يکی که تشکيل چنين نهادی را در وضعيت کنونی، کاری ناشدنی می دانم.

زيرا که به محض مطرح کردن چنين نهادی، هر چه راديوچی و تلويزيونچی سابقآ قهوه چی و عمله بنا است، هر چه کج و کوله ی ورشکسته سياسی است، هر کس که چند شعر بی سر و ته لوس سروده، هر چه مقاله نويس است، هر کِه صاحب يگ وبلاگ مجانی است، هر آن کس که چند باری در صدای آمريکا و راديو فردا ... مصاحبه شده، هر کسی که با يک لوگوی مضحک سازمانی قلابی و تکنفره درست کرده و خلاصه هر کسی که دو خط انشاء نوشته يا روخوانی کرده، همه و همه، خواهان عضويت در اين نهاد رهبری خواهند شد.

از آنجايی هم که نمی شود چند ده هزار کور و کچل فکری و گدا گودوله ی عقده ای را به عضويت يک نهاد رهبری در آورد، از اينروی ترديد نداشته باشيد که از ثانيه ی صفر پا گرفتن چنين نهادی، تمامی آن چند ده هزار شهرت طلب مدعی، شروع به کوبيدن و تخريب آن نهاد خواهند نمود.

يعنی اصلآ خيلی پيش از اينکه رژيم بخواهد طرحی برای مقابله با آن نهاد بريزد، خود اين به اصطلاح اپوزيسيون، رهبر و يا رهبران را از شرف و آبرو و ساقط کرده و خود آن نهاد را هم بکلی بی اعتبار و ويران خواهند ساخت. از روی همين شناخت سی ساله از اين اپوزيسيون پخمه و ناکارآمد هم بود که نوشتم، در چنين وضعی تشکيل چنين نهادی ناشدنی می نمايد. پس، اينکار را بايد به زمان سپرد که زمان خود اين مشکل را به خودی خود حل خواهد کرد.

 در اين مرحله، التماس و خواهش من يکی از دلسوزان ميهنمان، گرد هم آمدن در زير يک چتر برای ياری رساندن به مبارزان درون از رهگذر در ميدان نگاهداشتن ايرانيان خارج از کشور است. يعنی ادامه ی اين آکسيون های اعتراضی، نشست ها و اعتصاب های نشسته و روزه های سياسی در تمامی جهان برای تآثيرگذاری بر افکار عمومی غربی ها. زيرا در اين کشور های آزاد، افکار عمومی است که به دولتهای خط می دهد که چگونه با ديگر رژيم ها رفتار کنند.

برای مثال ما اگر بتوانيم حتا بيست در صد از جنايات و فتنه گری ها و بی فرهنگی های اين رژيم را هم برای افکار عمومی غرب خوب روشن کنيم، ترديد نداشته باشيد که ديگر هيچ دولت غربی نخواهد توانست که در برابر اينهمه ظلم و جنايت و تروريست پروری رژيم روضه خوان ها ساکت بماند. چه رسد که بخواهد از چنين نظامی که اصولآ آرامش و امنيت حتا خود شهروندان آن کشور ها را هم بر هم زده، حمايت هم بعمل آورد.

 فراموش نکنيم که آمريکا در جنگ ويتنام، در خيابان های شهر های بزرگ خود از ويتنام شکست خورد نه در جنوب شرق آسيا و از ويت کنگ های پاپتی. کما اينکه تمامی رژيم های فاشيستی و اکثرآ کودتايی آمريکای لاتين هم در خيابانهای کشور های جهان آزاد شکست خوردند نه در درون کشور های خودشان.

اگر تا چند سال پيش، شکست اخلاقی و فرهنگی يک نظام در برابر افکار عمومی جهان آزاد، به فروپاشی آن نظام سرعت می بخشيد، امروزه در سايه ی پيشرفت سرسام آورد تکنولوژی ارتباطات و انفجار اطلاعاتی، ترديد نبايد داشت که حتا رسوا گشتن يک رژيم فاشيستی هم در نزد مردم دنيای آزاد، بلافاصله سقوط آن نظام را در پی خواهد داشت.

  پس با آنچه آوردم، ضروری ترين و فوری ترين وظيفه ی ما اينک، تشکيل يک کانون برای کمک به مبارزات درون است. نهادی ملی که هيچ پسوند و پيشوندی نداشته و متعلق به همه ی ايرانيان باشد. کميته را هم پيشنهاد نمی کنم که آوردن چنين واژه ای برای مردم ما يادآور جنايت و بند و تازيانه است.

پيشنهاد مشخص من، تشکيل يک کانون مثلآ با نام (کانون همياری برای دموکراسی در ايران) يا چيزی مشابه اين نام است که البته مهم هم، وظيفه ای است که اين نهاد بعهده خواهد گرفت نه نام آن. آنهم مرکب از دارندگان همه ی آرا و انديشه های سياسی و حتا مرکب از کسانی که خود را غير سياسی می خوانند و صرفآ خواهان کمک به هم ميهنان اسير خود هستند.

شک هم نکنيد که ما به برکت تشکيل چنين کانونی مردمی و همه گير، خواهيم توانست با هم ديالوگ برقرار کرده و به درک مشترکی از مشکلات ميهن و مردم خود دست يابيم. هدف اصلی هم همانگونه که آوردم، فقط يکپارچه کردن اين پشتيبانی ها در خارج باشد نه تبليغ مرام و مسلک ويژه ی سياسی که محل اختلاف گردد.

يعنی روشن ساختن مردم غرب در مورد شرايط رغت بار زندگی مردم ايران در زير سيطره ی يک نظام ايدئولوژيک فاشيستی، رساندن بهتر صدای مردم درون کشور به گوش افکار عمومی جهان، و در مراحل بعدی حتا جمع آوری کمک های مالی برای تأمين خانواده ی کشته شدگان، زندانيان سياسی و به مرور هم اعتصاب کنندگان.

با آنچه شرافتآ از روی صفای باطن و از سر صميميت آوردم، از هم ميهنان ارجمند خود خواهش کرده و حتا به آنان التماس می کنم که دنبال اينکار را بگيرند. بويژه کسانی که دستی بر قلم دارند و براستی و از روی شرافت، خواهان رهايی ميهن خود از اين ننگ تاريخی و سرفرازی بيشتر خود و هم ميهنانشان هستند.

نگارنده تا کنون از هيچ کس نخواسته ام که نوشته ای از مرا در جايی درج کند. همچنانکه تا به امروز هرگز هم از کسی دعوت نکرده ام که با من هم رايی و همگامی نشان دهد. اهل مصاحبه و رهبری و رياست و اين چيز ها هم نبوده و نيستم. در صورت تشکيل اين نهاد هم، بی تعارف و بدون اينکه خودم را لوس کنم، اخلاقآ تنها به شکل يک عضو کاملآ ساده و حتا بی نام و نشان با همه ی توش و توان خود در خدمت آن نهاد خواهم بود.

من ديگر سالم به شصت نزديک شده و ديگر هم براستی در پی چيزی نيستم الا آزادی ايران و به آرامش ابدی رفتن در ميهنی رها گشته از چنگال خونين اين ضحاکيان زمان. افرادی چون من اگر براستی ذره ای وجدان داشته باشند، ديگر بايد در انديشه زمان پس از مرگ خود باشند نه چند صباح باقی مانده از اين عمر فانی خويش. ما خواهيم رفت اما ايران همچنان خواهد ماند، و داوری نسلهای پس از ما در مورد عملکرد ما در اين روز های بلا و گرفتاری های اين سرزمين.
بسی تير و دی ماه و ارديبهشت
برآيد که ما خاک باشيم و خشت

 اخلاقآ هم شخصآ ديگر به همان زمان پس از مرگ خود می انديشم. آن نيکنامی آرمانی خود را هم در اين زمان کوتاه باقی مانده از عمر، به راستی سوگند که ديگر حتا با پادشاهی عالم هم تاخت نمی زنم. اصولآ آدمی بايد سفيه و يا انباشته از عقده باشد که بخواهد پيرانه سر به فکر پست و مقام بيافتد.

 باری، با همه آن بی نيازی ها که از روی صميميت آوردم، اکنون اما برای تحقق اين هدف ملی، عاجزانه از همه ی دلسوزان ايران می خواهم که نه تنها در درج و پخش اين نوشته خود و مرا ياری کنند، بلکه در راه پا گرفتن اين نهاد هم همه ی توان خود را به کار گيرند. اگر کسانی حتا از نام من هم خوششان نمی آيد، می توانند اين نوشته را حتا بی نام منتشر سازند. به هر روی نگارنده در انتظار اظهار نظر و نوشته ها و پيشنهاد های هم ميهنان خود خواهم ماند. هر نوشته ای در اين مورد را هم فورآ در سايت خود منتشر خواهم ساخت.

 در پايان، خواهش می کنم برای پاسداری از خون آن جانباختگان ناکام خودمان هم که شده، برای حرمت نهادن به اشکهای مادران جوان از دست داده و داغدار هم که شده، برای احترام به سوگ و ماتم خواهران و برادران داعدار هم که شده، برای حرمت نهادن به اشک پدران کمر شکسته از داغ فرزندان هم که شده، بياييد برای يک بار، و فقط برای يک بار هم که شده، نشان دهيم که ما براستی و شرافتمندانه ميهن و مردم خود را از دگم های سياسی خود بيشتر دوست می داريم.

بيايد نشان دهيم که ما نيز جز شعار و انشاء نويسی، هنر ديگری هم داريم. بيايد نشان دهيم که ما ويژگی های انسانی والايی چون سلوک و آشتی و همزيستی را از دژم خويی و قهر و نفرت و نفاق بهتر و بيشتر می شناسيم. بيائيد نشان دهيم که ما نه تنها زبان، بلکه احساس مشترکی هم داريم. بياييد نشان دهيم که درد و اندوه تن پاره هايمان در درون ميهن اسيرمان، جان و روان ما را هم به سختی به درد می آورد و از اينها هم مهم تر، بيائيد نشان دهيم که ما هم يک ملت و از آن مهم تر، ما هم براستی جزو آدميان هستيم! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 «ايرانی گری»، ايدئولوژی غير طبقاتی و ملی اين رستاخيز 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اينان ضحاک بچگانند، نه رهبران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مشکل بزرگ خامنه ای: دستبوسی که دست بوساننده شده !  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ما همان ملت هستيم! سرنگون باد جمهوری اسلامی

چگونه شاهزادگان عالم به گدايان سيب زمينی مبدل گشتند
از ایران برآرم یکی تیره خاک
بـلــــنـدی ندانـند باز از مغـــاک

وقتی تمامی باسواد ها، سياسی ها، روشنفکران، سوپراستار های رسانه ای .... ملتی تا اين اندازه پست و زبون و ظلم پذير و يا ناآگاه و نادان باشند، پس اين ملت بخت برگشته از چه کسانی بايد آگاهی و درس مقاومت و شرف و فرزانگی بياموزد ... تمامی اين نوشت را اينجا بخوانيد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 سرنوشت رستاخيز، نقش موسوی و رفتار ما 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نخبگان جهان متمدن و منگل های ما

فراموش مکنيد که موجودی چون احمدی نژاد، برآيند هشت سال حکومت اصلاح طلبان است...

تاريخ تمدن غرب بخوبی نشان ميدهد که تمامی ملت های اين بخش از جهان، همه ی پيشرفت خود را وامدار نخبگان فرهنگی و سياسی خود هستند. زيرا که همين نخبگان بودند که با روشنگری های خود اين مردمان را بيدار کرده، سطح آگاهی ها و فرهنگ آنها را بالا برده، برای جنبش های مدرن و مدنی ايشان بستر سازی کرده و در نهايت اين ملتها، با بهره وری از انديشه های بلند پيش آهنگان فرهنگی و سياسی خويش، به اين زندگی آزاد و مدرن و مرفه انسانی دست يافته اند.

مهم تر از آنچه که آوردم، اين مردمان اساسآ ماندگاری و رشد دموکراسی های خود را وامدار اين نخبگان هستند. زيرا که پاسداری از اصل آزادی و دموکراسی که نخستين و اصلی ترين شرط آنهم مسئوليت شناسی و پايبند ماندن همين نخبگان به قواعد بازی دموکراسی است، بدون شک هزاران بار مهم تر از بدست آوردن اين نعمت ها با دادن حتا ميليون ها تن قربانی در يک جنگ و يا انقلاب است. زيرا چه بسيار پيش آمده که يک رخداد سياسی، به يکباره به شکستن قفل ها و گسسته شدن زنجير ها در يک جامعه اسير انجاميده، ليکن ديری نگذشته است که باز هم بساط استبداد و جور و ستم از نو در آن سرزمين گسترده شده است.

برای مثال مردمان هند و پاکستان و بنگلادش که تا سال هزار و نهصد و چهل و هفت، هر سه يک کشور داشتند و يک ملت محسوب می شدند، همگی در همان سال از بند استعمار انگليس رها گشتند، و حال ببينيد که سطح فرهنگ و دموکراسی و پيشرفت هندی ها کجا است، پاکستانی ها به چه درکاتی سقوط کرده اند و بنگلادشی ها در چه گندابی غوطه ور هستند.

يا بنگريد به اوضاع جمهوری های آزاده شده از زندان اتحاد جماهير شوروی«روسيه». يعنی به کشور هايی که غنچه های آزادی در بسياری از آنها، اصلآ هنوز باز نشده فسرد و لگدمال شد. امروز هم که جز جمهوری چک و مجارستان و لهستان، همگی کم و بيش يا اسير استالين های محلی خود هستند، يا چون بالکان پس از آزادی کارشان به جنگ و نسل کشی و عاقبت هم به پارچه پارچه شدن کشيد و يا اينکه مرتب درگير بحرانهای داخلی خود هستند که گرجستان تجزيه شده و اوکراين پر ماجرا دو نمونه ی اين کشور های هميشه در بحران هستند.

 و نکته هم در همين است، در اينکه چگونه از ميان آنهمه کشور، تنها همين سه کشور به آرامش و ثبات سياسی و دموکراسی دست می يابند؟ پاسخ اين است که هر سه ی اين کشور ها تا پيش از گرفتار آمدن در دام کمونيسم، هم نهاد های مدنی ريشه داری داشتند، هم نظامهايی مدرن و هم نخبگانی آگاه و راستين و مسئوليت شناس. که اين آخری يعنی (داشتن نخبگانی آگاه و راستين و مسئوليت شناس)، بزرگترين ثروت ملی است که يک ملت می تواند آنرا داشته باشد.

کشوری چون مجارستان که در خونين ترين سالهای حکومت استالين جنايتکار، نخبگان آن براه انداختن و رهبری انقلاب استقلال طلبانه و ملی و پيشرو هزار و نهصد و پنجاه و شش را در کارنامه خود داشته، کشوری بنام چکسلواکی که آنهم در يکی از سياه ترين دوران استبداد کمونيسم «هزار و نهصد و شصت و هشت» نخبگان اش يکی از مترقی ترين جنبشی های آزادی خواهانه و ملی قرن بيستم «بهار پراگ» را داشته اند و همچنين انديشمندی بی همتا چون واسلاو هاول را، و سرانجام نخبگانی که توانسته بودند بی نظير ترين جنبش همبستگی طول تاريخ «سوليدارنوش» را در لهستان سامان دهند، مانند روز روشن بود که بتوانند پس از فروپاشی کمونيسم، در کشور های خود نظامهايی دموکراتيک ايجاد کنند.

هند هم اگر هند شد و ماند و به دموکراسی کامل رسيد و از فقر و نکبت و گرسنگی کامل ديروز، امروزه بدين پايه از اعتبار و پيشرفت صنعتی و خوشنامی رسيده، تنها و تنها به دليل داشتن نخبگانی چون مهاتما گاندی و جواهر لعل نهروـ ی بزرگ و سوبهاش چاندرا بوز و سپس هم اينديرا گاندی و پسرش راجيو و همسر ايتاليايی وی خانم سونيا گاندی است که امروز محبوب ترين چهره در ميهن خود هند و والا مقام ترين و محترم ترين زن سياسی در تمامی جهان است. همچنين واچپايی و مانموهان سينگ که همين چند روز پيش برای دومين بار سوگند نخست وزيری ياد کرد.

و پاکستان اگر به چنين گنداب متعفنی بدل گشت، بدين سبب بود که بنيانگذار الکليک آن محمد علی جناح، اين کشور قلابی را با سوء استفاده از اسلام زدگی پست ترين لايه های اجتماعی جامعه هند آنروز بنا نهاد. پر پيدا است که فرهنگ و مدنيت کشوری که تنها هويت آن هم مسلمانی مردم آن باشد، پس از شصت سال بستر همين لجنزاری می شود که تنها، زالو های خونخواری چون طالبان را در خود پروش می دهد که امروزه امنيت از تمامی جهانيان سلب کرده اند.

در زمينه ی سياسی هم که می شود جولانگاه اراذل و اوباشی چون ژنرال ايوب و ژنرال ضياء الحق و چودری و نواز شريف و کلاش دزد و کلاهبرداری چون آصف علی زرداری. چنانچه در آن ميان چند سياستمدار پيشرو چون ذوالفقارعلی بوتو و دخترش بی نظير و پرويز مشرف ی هم بخواهند به اين کشور وحشی هويتی ملی و متمدنانه و مدنی بخشند، به سبعانه ترين شکلی به دست مسلمان کشته شده يا ناگزير به ترک ميهن می شوند.

و در اينسوی آسيا کشوری بنام اسرائيل که حتا يک سال هم دير تر از آن پاکستان نکبت زده و دوزخی ـ در هزار و نهصد و چهل و هشت ـ به استقلال رسيد، چون از نخبگانی راستين و دموکرات هايی مسئوليت پذير برخوردار بود و هست، تنها در چند دهه، سوای اينکه از سرزمينی بيابانی و بی آب و علف به حاصلخيز ترين کشور منطقه ی شرق ميانه مبدل می شود، در سايه ميهن پرستی و مسئوليت پذيری همان نخبگان خود هم به يکی از مدرن ترين و نيرومند ترين قدرت های نظامی قاره ی آسيا بدل می گردد.

 آنهم با جمعيتی که در ابتدا دو مليون بود و اکنون هم حتا به ده ميليون نرسيده، آنهم با پشت سر نهادن چهار جنگ بزرگ همزمان با چند کشور عربی برخوردار از کمک های بی دريغ اتحاد جماهير شوروی که در هر چهار آنهم پيروز شد و سرانجام، آنهم با درگيری شبانه روز با حرفه ای ترين و وحشی ترين تروريست ها و خرابکاران تاريخ در تمامی روز های عمر خود.

ليکن ملتی که بزرگترين مثلآ نخبگان و انديشمندان و نويسندگان آن رسمآ نوکر اتحاد شوروی می شوند، ملتی که مثلآ نخبگان آن به محض يافتن يک فرصت، فورآ يکی از بزرگترين سياستمداران قرن بيستم، يعنی محمد رضا شاه پهلوی فقيد و سياستمداری مدرن چون دکتر بختيار را از کشور بيرون انداخته و خمينی و خلخالی و هادی غفاری و حسين الله کرم و يزدی و قطب زاده... را در ايران بر سر کار می آورند، اين هم مانند روز روشن است که نواميس دخترانش حتا در لجنستانی چون پاکستان هم به حراج می رود.

پس، ملتی که نخبگانش اينچنين باشند، کجا خواهد توانست رئيس جمهوری بهتر از احمدی نژاد، اين مبتذل ترين دلقک جهان و يا ميرحسين شال سبز بر کمر و کروبی سر تا پا مسخره و سبزعلی رضايی بچه چوپان تروريست داشته باشد.

مبادا خيال کنيد که اينها مربوط به گذشته است، خير! اين حکايت همچنان باقی و اين ايرانسوزی نخبگان ايرانی همچنان ادامه دارد. چنانچه سخنم را نمی پذيريد، خواهش می کنم که نوشتار و گفتارهای اين مثلآ نخبگان در مورد سيرک انتخاباتی علی خامنه ای را با دقت بيشتری بخوانيد و گوش کنيد.

فراموش هم مکنيد که موجودی چون احمدی نژاد، برآيند هشت سال حکومت اصلاح طلبان است، و برآمده از انتخاباتی که رئيس بزرگ اصلاح طلبان، سيد محمد خاتمی آنرا برگزار کرد. همان خاتمی هم بود که دست اين مرد سفله و مسخره را گرفته و به کاخ رياست جمهوری آورد. يعنی باز هم روز از نو، روزی از نو، و اين است ميزان خرد و هوش نخبگان ايرانی. پس بيجا نيست که من اينها را «منگل ها» می خوانم نه «نخبگان». امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 با واژه و تغيير نام که نمی توان رها گشت و خانه بازپس گرفت!

همچنان پرداختن به اين مسائل سطحی، به فروپاشی ايران خواهد انجاميد و آنگاه، ما خواهيم ماند و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه در سرزمين های اعراب بی فرهنگ، ما خواهيم ماند و چند ميليون آرش و کوروش و داريوش و رستم و کيکاووس عمله بنا و ماشين شوی در خيابان های شيخ نشين های عربی ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شاهزاده رضا پهلوی هم، اينک يکی از ستون های اصلی جمهوری اسلامی است

شاهزاده رضا پهلوی اگر هم خامنه ای دوم اين رژيم نباشد، بی هيچ ترديدی، خاتمی دوم اين بساط ايرانسوزی است. دقيقآ هم مانند او، مردم را يک دست و يک پا، ميان زمين و آسمان، سفيل و سرگردان و در اميد واهی نگهداشته ... من بدون هيچ پرده پوشی و تعارفی به روشنی می نويسم که نقش شاهزاده رضا پهلوی امروز در استمرار اين نگونبختی و ناموس فروشی ها، بگونه ای حتا از نقش خاتمی و خود علی خامنه ای هم اساسی تر است...

در بخش هايی از ايران بسياری از خانواده ها از فرط بی پولی و نداشتن مسکن ومأوا، ديگر به غار ها پناه برده و دوباره به دوران بربريت و عصر غارنشينی باز گشته اند ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آنجا که واپسين نوشته دوست خوبم، نويسنده ی گران ارج کدبان معين زاده، دارای نکات بسيار آموزنده ای است، با خواست و پروانه ی خودشان آنرا در سايت خود منتشر می سازم.
 اشتباه بزرگ غرب 
تحلیلی از انقلاب 1357 ایران
هوشنگ معین زاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پوزش از جهانيان، دينی بر گردن ما ملت ايران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دگرگونی تنها از بيرون امکان پذير است
بخش نخست و دوم «يک راهکار عملی برای نجات ايران»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مشروطه، يک انقلاب بی حاصل و انقلاب سفيد، تنها تحول سازنده و مدنی و سکولار ايران
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2009