-





 




 


 



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


 

 <---  در فيس بوک 

 Mail --->  zadgah@hotmail.com

 

 ابازگشت به نخستين برگ.


  روح تاريخ و مسئوليت تاريخی را دريابيم! 

هرگز نبايد اين پند تاريخ را ناديده انگاشت که: (تاريخ دائمآ درحال تکرار است، اما نه هميشه به يک شکل و بوسيله ی يک گروه!) و تمامی لغزش های بزرگ تاريخی هم درست در همينجا است. يعنی در همين دوختن نگاه فقط به «شکل رخداد ها» و تمرکز فکری بر روی«کيستی بازيگران» سياسی و نديدن «روح سناريو» و نيانديشيدن به «برايند دگرگونی» های سياسی...

کوبيدن موسوی و کروبی امروز، بهترين دفاع از علی خامنه ای است... گيريم که همين فردا موسوی و کروبی را هم گرفته و سرشان را بريدند و در چاه انداختند، در اينصورت چه تحول مثبتی در ايران رخ خواهد نمود و چه چيزی به آن مردم دربند و اسير خواهد رسيد و چه سودی زان ميان برای ما حاصل؟!

تمامی متن را اينجا بخوانيد
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

  چرا هيچ انقلاب ايدئولوژيکی نمی تواند رژيمی بهتر از جمهوری اسلامی و رژيمهای کوبا و کره شمالی را به ارمغان آورد؟  
 بخش سوم و پايانی از متن: چاره ی کار ما انقلاب است

 جمهوری اسلامی محصول ازدواج کمونيسم با اسلام است و بدين سبب هم، به تنهايی تمامی پلشتی های هر دوی اين ايدئولوژی های ماليخوليايی را در خود جمع دارد.... اين نظام تنها نظامی است که با در آميختن افکار کمونيستی با بربريسم اسلام ـ سنت های پيشاتمدنی هامورابی و آيين اوليه ی يهود ـ ملغمه ای ساخته که همه ی بشريت را گيج و مات کرده ...

نيرومند ترين بند اتصال کمونيسم و اسلام ايسم «ضديت با جهان آزاد» بويژه آمريکا است که سمبل تمامی آن ارزش هايی است که اين هر دو ايدئولوژی «مطلق باور»، دشمنی ريشه ای و آشتی ناپذيری با آن دارند. يعنی دموکراسی، انتخابات، رقابت، گردش آزاد سرمايه و اصالت فرد در جامعه ...

 کمونيسم آنچنان باعث پسماندگی ملت ها گشت که حتا امروز هم در تمامی بازار های غربی يک بيل و کلنگ ساخت روسيه، يا يک بسته سنجاق قفلی ساخت بلغارستان و يا يک دست کارد و چنگال استيل ساخت اسلواکی نمی توان يافت...

تمامی متن را اينجا بخوانيد
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 Tragicomedy 


 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 چرا رژيم برآمده از «انقلاب اسلامی» اينچنين متجاوز و هار و خونريز شد؟ 
 بخش دوم از متن: چاره ی کار ما انقلاب است

 رژيمی که کار خود را حتا با تخريب گور پدران و مادران مخالفان خود آغاز کند، بسيار طبيعی است که پس سه دهه کار را بدينجا رساند...

هشتاد ـ نود در صد از کسانی که در کشتار تابستان سال شصت وهفت آنگونه وحشيانه تيرباران شده و دسته جمعی در خاوران بگور سپرده شدند، همگی از ميان همان انقلابی های خوشباور و ساده دلی بودند که برای کشتار بدون وکيل و محاکمه سران رژيم پيشين هورا می کشيدند!

...............................................................................

در بخش نخست اين نوشته به کوتاهی آوردم که چرا انقلاب مشروطه در مسير خشونت و انتقام نيافتاده و فرزندخواره و جنايتکار نشد. اصلی ترين دلايل آنرا هم برشمردم. و حال برای اينکه بدانيم که از چه روی انقلاب بهمن از همان روز نخست در مسير ويرانگری و کشتار افتاد و ديگر کار را بدينجا رسانيده که حتا به نواميس مردم تجاوز کرده و اجساد آنها را می سوزاند، بد نيست که نخست به مبانی نظری و تئوريک و يا «ايدئولوژی» آن انقلاب نگاهی بياندازيم.

يعنی ببينيم که آيا هدف اصلی انقلاب اسلامی براستی آوردن آزادی و دموکراسی برای مردم ايران بوده و اين انقلاب بعدآ از مسير درست خود منحرف گرديده و يا حقيقت چيز ديگری است. زيرا که بسياری از دست اندرکاران و شيفتگان آن انقلاب که بعد از پيروزی آن مغضوب و رانده شدند، همچنان ادعا دارند که انقلاب دموکراتيک آنان بوسيله خمينی و پيرامونيان وی دزديده شده است.

اين بررسی هم از اينروی و با اين اميد خواهد بود که شايد بتواند کمکی ولو اندک به آينده ای که پيش روی داريم کرده باشد. نه ماندن در گذشته های ديگر گذشته و يا اينکه نگارنده بخواهم که با واکاوی خطا های ديگران، دستاويزی برای پريدن به اين و آن بدست آورده و به انقلابيونی که ما را بدين مغاک سياه افکندند، ناسزا گفته و عقده گشايی کنم.

چرا که آنچه نمی بايد می شد، شوربختانه شد و ديگر کار از اين حرفها گذشته است. بدين سبب هم پريدن و ناسزا گفتن به اين و آن، ديگر دردی را از ما دوا نخواهد کرد. پس مسئولانه ترين و سازنده ترين کار برای ما، عبرت گرفتن از آن اشتباهات خانمان بربادده گذشه و جلوگيری از تکرار آنها است. آنهم از همين حالا. چه که تمامی نشانه ها حکايت از اين دارند که ملت ما می رود که انقلاب ديگری را در بر سينه ی تاريخ بلند ايران به ثبت رساند. اين انقلاب هم به باور بسياری که خود من هم يکی از آن بسياران هستم، اصولآ دير سالی است که آغاز شده است.

باری، همانگونه که در پيش آوردم، مهم ترين عامل سازنده بودن يک انقلاب، ايستادن بر سر اصول و مبانی پايه ای آن و پيشگيری از خروج انقلاب از چهارچوبه ی ارزشهايی است که اهداف آن محسوب می شوند. البته مشروط بر اينکه مبانی تئوريک و يا ايدئولوژی يک انقلاب اصلآ دموکراتيک بوده باشد. پی ريزی اين مبانی هم همانگونه که آوردم، با نخبگان هر جامعه ای است.

يعنی درست همان کاری که تئوريسين ها و پدران فکری انقلاب مشروطه آنرا با درايت و کفايت انجام دادند. سپس هم که راهبران فکری در ميدان و مبارزان انقلاب همان اهداف هوشمندانه و ملی را پی گرفته و در نتيجه انقلابی را به انجام رساندند که بدون گزافه نويسی، مثبت ترين و سازنده ترين انقلاب تاريخ بشری تا آنزمان بود. چرا که تا آنزمان، ايدئولوژی هيچ انقلابی در هيچ کجای دنيا تا بدان اندازه هوشمندانه، انسانی و دموکراتيک پی ريزی نشده و بدانسان هم متمدنانه و بدون رويکرد به خشونت به انجام رسانيده نشده بود.

و اين ويژگيهای است که نه تنها يکصد و هشتاد درجه با ويژگيهای انقلاب اسلامی تفاوت دارد، بلکه به همين نسبت هم با آن در تضاد ريشه ای است. چرا که انقلاب اسلامی انقلابی بود که نه مبانی فکری و يا ايدئولوژيکی آن دموکراتيک بود، نه در اجرا دموکراتيک پيش رفت و نه کسانی که در راس آن انقلاب قرار داشتند اصلآ آدمهايی بودند که به ارزشهای اخلاقی کوچکترين پايبندی داشته باشند. حال چه راست، چه چپ و چه ميانه.

 پس انقلابی که تمامی تئوريسين ها، مديران ميدانی و دست اندرکاران خيابانی آن يا «ضد دموکراسی» باشند و يا «هم ضد دموکراسی و هم تروريست»، کاملآ طبيعی است که هيولايی چون جمهوری اسلامی را به دنيا می آورد. يعنی انقلابی که اصلی ترين درونمايه ی آن «نفرت» و «انتقام» بود، اصلآ اگر نظامی بهتر از جمهوری اسلامی را پديد می آورد، جای شگفتی داشت.

 بايد توجه داشت که مراد اسلاميون از «فرهنگ غربی» و دشمنی با اين فرهنگ ـ در پيش و حين و پس از انقلاب ـ که آنرا مايه ی رواج اباحه گری و بی دينی می دانند، دقيقآ به معنای همان «ضديت با فرهنگ دموکراتيک» است. چرا که اساسآ «خاستگاه دموکراسی» همان «فرهنگ غرب» است. زيرا ما که دموکراسی شرقی، آفريقايی و يا آلاسکايی نداريم که. اسلام و تمامی ديگر اديان آسمانی هم که هرگز نمی توانند دموکراتيک باشند. چه که دموکراسی يعنی «حاکميت انسان» بر سرنوشت خوش و مذهب، يعنی «حاکميت خدای ناديده» بر سرنوشت او.

همچنانکه مراد تمامی کمونيست های وطنی شرکت کننده در انقلاب بهمن از «ضد امپرياليست» بودن هم، دقيقآ به معنای همان «ضد فرهنگ دموکراتيک» بودن بود. اگر هم نوشتم «هم ضد دموکراسی و هم تروريست»، مرادم گروه هايی چون فدائيان اسلام، چريک های فدايی خلق، سازمان مجاهدين خلق، پيکار، منصورون... هستند که همگی هم، هم به شدت ضد غرب ـ ضد امپرياليست ـ بودند و هم تروريست و آدمکش.

بزرگان فکری آن انقلاب هم که کسانی چون شريعتی و مطهری و جلال آل احمد و خمينی و ابراهيم يزدی و بنی صدر و خود خمينی... بودند که همگی با مدنيت و ارزشهای غربی ـ بخوانيد دموکراسی ـ مخالفت ريشه ای داشتند. در جبهه ی چپ ها هم توده ای ها، چريکهای فدايی خلق و مجاهدين قرار داشتند که همگی آنها هم خود را ضد امپرياليست می خواندند که مراد از ضديت با امپرياليسم هم، درست به معنای ضديت با دموکراسی بود.

بسياری از گروههای انقلابی هم که اساسآ کار خود را با انفجار و گروگانگيری و ترور و و خونريزی و آدمکشی يا بقول خودشان «مشی مسلحانه» آغاز کرده و از ثانيه ی صفر حيات خود به شيوه های متمدنانه و دموکراتيک ابدآ اعتقادی نداشتند. يعنی مجاهديدن و چريکهای فدايی خلق و فدائيان اسلام و منصورون ... که جلوتر هم از آنها نام بردم.

افزون بر آنکه چنان انقلابی با آن انديشه های ضد دموکراتيک هرگز نمی توانست که دموکراسی به ارمغان آورد، اين نيز بيافزايم که حتا در هار و آدمکش شدن رژيم تازه برآمده از آن انقلاب هم، بسياری از اين گروهها نقش اساسی داشتند. به زبانی روشن تر، رژيم جمهوری اسلامی را اصلآ مجاهدين، چريکهای فدايی، عناصری که خود را ملی می خواندند و از همه هم بيشتر حزب توده در مسير آدمکشی و ترور و تجاوز انداختند.

وقتی توده ای ها و مجاهدين و فدائيان در همان چند ماهه ی نخست استقرار رژيم، هفته ای هفت روز در خيابانها تظاهرات براه انداخته و خواهان کشتن تمامی دست اندرکاران رژيم پيشين بشوند، وقتی اين سه گروه، صادق خلخالی را به دليل ديوانه وار و بی محاکمه کشتن سران رژيم پيشين، در نشريات سازمانی خود بعنوان«تنها فرد انقلابی معتقد» بستايند و از کانديداتوری وی برای ورود به نخستين مجلس با همه ی توش و توان حمايت کنند ... طبيعی است که رژيم از همان روز نخست در مسير آدمی کشی بيافتد و حال اينگونه هار شود که هست.

حال بگذريم از اينکه بسياری از درجه داران آرتش، کارمندان دون پايه و هيچکاره ساواک و حتا پاسبان های بيچاره و زحمتکش اصلآ مستقيمآ به دست عناصری از اين گروهها در روز های پس از پيروزی انقلاب بی رحمانه کشته شدند. آنهم تنها با اين جرم که چرا بخدمت بقول خودشان «ارتش ضدخلقی» در آمده اند. جز آن گروهها البته چند تنی هم بسان علی اصغر حاج سيدجوادی و اسلام کاظميه که بعدآ در پاريس خود را کشت، بودند که اصلآ از خمينی مصرآ می خواستند که حتا يک تن از پرسنل نيرو های آرتش و ژاندارمری و شهربانی شاهنشاهی را هم زنده نگذارد.

آنان تصور می کردند که رژيم تازه، تنها عناصر رژيم پيشين را بی رحمانه کشته و ديگر جنايت را کنار نهاده و ناز و مليح خواهد شد. غافل از آنکه وقتی رژيمی از همان نخستين روز استقرار، مخالفان خود را بدون وکيل و دادگاهی صالحه کشتار کند، اين راه را همچنان ادامه داده و در آينده هم مخالفان خود را همين گونه خواهد کشت. و اين درست اشتباه بسيار بزرگ و خونباری بود که انقلابيون سال پنجاه و هفت مرتکب آن گشته و بسياری از ايشان هم بهای اين اشتباه دهشتناک خود را حتا با خون خود پرداختند.

 از آنجا که من اهل خودسانسوری و پرده پوشی نيستم، اين راستی را بروشنی می آورم که بدون شک، هشتاد ـ نود در صد از کسانی که در کشتار تابستان سال شصت و هفت آنگونه وحشيانه تيرباران شده و دسته جمعی در خاوران بگور سپرده شدند، همگی از ميان همان انقلابی های خوشباور و ساده دلی بودند که برای کشتار بدون وکيل و محاکمه سران رژيم پيشين هورا می کشيدند!

اينکه مشاهد می شود کار جمهوری اسلامی اينک بدينجا کشيده که ديگر بدون محابا به مخالفان خود بی رحمانه تجاوز کرده، آنان را کشته و حتا اجساد قربانيان خود را هم در اسيد انداخته و يا می سوزاند، هيچ جای شگفتی ندارد. چرا که وقتی سيستمی در مسير جنايت های بی رحمانه افتاد و اينهمه دشمن خونين برای خود تراشيد، ديگر اگر هم بخواهد، محال است که بتواند از آن مسير بازگردد. بدين خاطر که نه تنها بازگشت، بلکه حتا تعطيل موقتی جنايت هم مرگ خود آن رژيم را بوسيله ی دشمنان خونين اش در پی خواهد داشت.

راه دروغ و خيانت و جنايت، راه يکطرفه و بی بازگشتی است که هر سيستم و يا حتا هر انسانی که در آن افتاد، برای ماندگاری خود، ديگر هيچ چاره ای ندارد جز تشديد هر روزه ی کار های زشت خود. بزبانی روشن تر، هر رژيم دروغگو و خائن و جنايتکاری، بايد هر روز بيش از روز پيش، بيشتر دروغ بگويد، بيشتر و بی رحمانه تر جنايت کند و بد تر خيانت کند تا بتواند همچنان به حاکميت و حيات خود ادامه دهد، ورنه بدون شک فورآ سقوط خواهد کرد.

بدينسان رژيمی که کار خود را با زير پا نهادن ابتدايی ترين حقوق انسانی مخالفان خود، از جمله حق برخورداری آنان از وکيل آغاز کند، رژيمی که از همان ابتدا برای جان مخالفان خود پشيزی ارزش قائل نبوده و بی رحمانه آنان را بکشد و رژيمی که کار خود را حتا با تخريب گور پدران و مادران مخالفان خود آغاز کند ـ تخريب گور رضاشاه بزرگ و همچنين سرهنگ سهراب ديبا، پدر شهبانو که اصلآ سی سال پيش از انقلاب مرده بود ـ، در مسير همان روند اجباری «تشديد دروغ و جنايت و خيانت» که بدان اشاره کردم، بسيار طبيعی است که پس سه دهه کار را بدينجا رساند که ديگر حتا به مرده ی مخالفان خود هم رحم نکند... امير سپهر

اين نوشته ادامه دارد
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
  چاره ی کار ما انقلاب است  

 بخش نخست:«فتنه ی کور» است که ويرانگر و فرزندخوار است نه «انقلاب»
 
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آنان که سی سال با اين رژيم جنايت پيشه همکاری کردند، هرگز آزادی خواه نبودند و نيستند
اين بچه های مظلوم و جگرسوخته هستند «بهترين فرزندان» اين ملت، نه عنصری چون سعيد حجاريان (بنيانگذار وزارت اطلاعات) اين رژيم ضد ايرانی و ددمنش و ديگر ريشو های اصلاح طلب که اين جگرگوشه های ايران را برای همه ی عمر، سردرگريبان و عزادار کردند و امروز چون خود به زندان افتاده اند، آزادی خواهی گشته اند.

 امان از اين ارسالی ها!



 متن را در اينجا بخوانيد
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  اينان نه بهترين بلکه «شياد ترين فرزندان» ملت ما هستند!

 آخر اين چه قرصی است که در اندک زمانی از يک ملای روضه خوان چنان بازيگر چيره دستی می سازد که حتا در تصور شکسپير و مولير و توماس بکت و اوژن يونسکو هم نمی گنجد؟!...

مگر می شود که کسی با شکنجه، به يکباره به فيلسوفی چيره دست و سنخنور مبدل شود که با مددگيری از تمامی شگرد های فلسفی و تاريخی، چنان به توجيه حقانيت عقلی و فلسفی ولايت فقيه بپردازد که عقل سقراط و افلاطون و بقراط و کانت و هگل و کيرگه گور و راسل و سارتر... هم در گِل ماند! ...

يک ليدر سياسی با به دريوزه گی و التماس افتادن، بويژه در گرما گرم يک کارزار ملی، آرمانی را به لجن می آلايد که ای بسا ميليونها انسان به آن باور داشته و در راه تحقق آن هم حتا از نثار خون جگرگوشگان خود نيز دريغ نورزيده اند
..
.
------------------------------------------------------

من با وجود اينکه شکنجه شدن آنان را رد نمی کنم، ليکن هرگز اين سخن را نمی پذيرم که کسی تنها به اين دليل که شکنجه شده، آنگونه با اعتماد به نفس و روان و حتا با خطوط چهره ی خود بتواند سخن گويد.

همچنانکه هيچکدامی از قربانيان پيشين رژيم که در سالهای گذشته به پشت دوربين تلويزيون آورده شدند، حتا با صد برابر تحصيلات و آگاهی های ابطحی و عطريانفر هم نتوانستند اضطراب و نگرانی چهره خود را در زمان اعتراف از ديد تماشاگران تلويزيون پنهان سازند.

حتا انديشه ور و نويسنده ای بزرگ چون سعيدی سيرجانی و روشنفکر و فيلسوفی آگاه و مدرن مانند رامين جهانبگلو. چرا که هر بيننده ای حتا با يک تک نگاه به چهره ی پريشان و چشمان نگران و ترسان آنان هم، فوری پی برد که آنها کاملآ وارون ديدگاههای خود سخن میگويند.
تمامی اين متن را در اينجا بخوانيد
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  آقای گنجی ننگ بر شما و سرنگون باد جمهوری اسلامی شما 
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  شعری برای ندای دلبندمان، از چکامه سرای بزرگ ما، دوست گران ارج، مسعود سپند 


 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 خرد، هشياری، همدلی، نيروی ابتکار، ذوق و خوشمزگی در اين رستاخيز 

در سال پنجاه و هفت، پيش از ورود آيت الله خمينی، رهبر کبير روشنفکران انقلابی! به ايران، در يکی از تظاهرات به نفع وی، وانت باری در جلو صف در حرکت بود که آخوند جوانی سوار بر قسمت بار آن وانت، ميکروفونی در دست داشت و شعار می داد. هر چه هم که او می گفت، جمعيّت هم بلافاصله و بدون انديشه همان را فرياد کنان تکرار می کردند.

 صدای شعار وی از چندین بلندگوی بسيار بزرگ اکودار که روی چرخ های دستی در جلو و ميانه جمعیت در حرکت بود پخش می شد. آن گاری ران که دستگاه آمپلی فاير را حرکت ميداد به ناگاه سرعت خود را زیاد کرد، بگونه ای که سیم متصل به ميکروفون آن آخوند بچه، به يکباره کشیده شد.

 از اينروی آخوند بچه فرياد کشيد:  سيمو نکش آقا جون، سيمو نکش
جمعیت تظاهر کننده هم فرياد زدند:  سيمو نکش آقا جون، سيمو نکش
بچه آخوند گفت:  سيمو نکش، شعار نیس
جمعیت اعم از بيسواد و روشنفکر! :  سيمو نکش، شعار نیس
بچه آخوند: هيچی نگين بابا جون! سیم داره پاره میشه
جمعیت بلافاصله: هيچی نگين بابا جون! سیم داره پاره میشه
بچه آخوند کلافه شده و فرياد کشيد: لا اله الالله
جمعیت هم يکصدا فرياد کشيدند: لا اله الالله
................................................................................

آنچه آوردم، بريده ای بود از مقاله ی «انقلابی که دزديده شد؟» که من آنرا چهار سال پيش نوشته و منتشر ساختم. مرادم من از آوردن اين تکه در اينجا، نشان دادن ژرفای نابخردی در آن فتنه و هشياری و خرد بی همانندی است که حاکم بر تمامی حرکات پيشاهنگان اين رستاخيز نوين است که در درون ميهن ما در جريان است.

رستاخيزی که امروز بوسيله آگاه ترين و هشيار ترين قشر جامعه ما راهبری می گردد. زيرا درست است که اينک ديگر تمامی مردم ما بپا خاسته اند، ليکن در تمامی فيلمهايی که از ايران به بيرون فرستاده می شود، به خوبی می توان ديد که نود درصد از کسانی که اين رستاخيز فرخنده را در خيابانها راهبری می کنند، همان جوانان زير سی سال هستند. اکثرآ هم از آگاه ترين و با کفايت ترين جوانان.

اصولآ هم، همان جوانان آگاه و خوش فکر هستند که با کامپيوتر و تکنيک های نوين ارتباظی بخوبی آشنا هستند و با تکيه بر همان آگاهی های خود هم هست که می توانند در کنار مبارزه برای آزادی ميهن و مردمشان در يک نبرد نابرابر، کار خبر رسانی به جهان را هم خود به نيکی انجام می دهند.

اين جوانان زيبا و دوست داشتنی از آنچنان هوش سرشار و قدرت ابتکاری برخوردار هستند که قادرند حتا در آن فضای به شدت فاشيستی و پُر از خطر جانی هم، از آنچنان روش های مؤثری در مبارزات خود استفاده کنند که براستی باور نکردنی است. و درست به همين خاطر هم هست که اينک توفيق يافته اند که جهانی را به شگفتی و تحسين خود واداشته و افکار عمومی تمامی ملت های دنيا را به پشتيبانی خود وادارند. بگونه ای که حال کمتر کسی در غرب پيدا می شود که شيقته ی خردمندی و فرزانگی های اين جگرگوشگان ما نشده باشد.

نيروی فکری و قدرت خلاقيت در اين جگرگوشگان ايران آن اندازه بالا است که مثلآ قادر هستند بدون هيچ پيش زمينه ای و تنها با مشاهد و در نظر گرفتن شرايط زمان و مکان، تاکتيک هايی ابداع کرده و شعار هايی بسازند که آدمی را حيران می سازد.

برای اينکه نشان دهم اين مبارزان تا چه اندازه خردمند و با کفايت هستند که وجود همين دو عنصر«خرد» و «کفايت» هم در ايشان، فردا های بسيار زيبا و روشنی را به ما نويد می دهد، بيجا نمی بينم که تنها در زمينه ی همين شعار پردازی، مقايسه ای داشته باشم ميان مبارزان امروز، يعنی اين «پيش آهنگان نور و روشنايی» با آن به اصطلاح مبارزان سال پنجاه و هفت  که براستی هيچ نامی شايسته تر از «لشگريان ظلمت و تباهی»  نمی توان برای ايشان يافت.

 يعنی با نگاهی به شعار های بسيار خردمندانه و بسيار هم شيرين مبارزان امروز و شعار های آن فتنه ی ايرانسوزی که من خود تمامی آن عربده های نه تنها ضد ايرانی، بل ضد انسانی را با گوشهای خود شنيده، لحظه به لحظه آن آشيان سوزی را با چشمان خود ديده و گريسته ام. تمامی آن نابخردی ها و بی کفايتی ها و نامردمی ها را هم بخوبی بياد دارم که ايکاش اصلآ نديده بودم و بياد نمی آوردم و اين اندازه هم آتش نمی گرفتم!

نخست اين نکته را بياورم که علی رغم ادا هايی مبنی بر مردمی بودن فتنه ی بهمن پنجاه و هفت، راستی اين است که در مجموع، مردم ما هيچ نقشی در آن بلوای کور نداشتند مگر اطاعت کورکورانه از ملايان و کولی دادن بديشان. بگونه ای که ملايان از همان نخستين روز های آن فتنه، حتا شعارپردازی را هم به انحصار خود در آورده بودند.

چرا که تمامی شعار ها را تنها همان ملايان و عوامل لمپن ايشان از پيش تعيين کرده و در دهان مردم می گذاردند. پس حتا در اين زمينه هم تنها وظيفه مردم، فقط تکرار هر مزخرفی بود که لمپن های خمينی می خواستند. برای همين هم بود که بی گزافه، نود و نه درصد از شعار های آن فتنه نابخردانه، ضد ملی، وحشيانه و گاهی هم بسيار بسيار شرم آور بود.

شعار ها را عده ای از تروريست های فدائيان اسلام، بچه ملا ها، بارفروش های چاقوکش ميدان تره بار، باج خور های سی متری مريد خمينی می ساختند. اصولآ از همان نخستين روز ها هم، آن الوات اصلآ اجازه نمی دادند که شعار هايی جز همان اراجيف ضدبشری که خود از پيش ساخته بودند، در راهپيمايی ها سر داده شود. بهانه شان هم اين بود که «وحدت کلمه» ای را که امام فرموده نبايد بهم زد.

 فاجعه ی اصلی هم اين بود که هر فحش و فضيحت و شعار ضد ملی هم که از سوی آن لمپن ها ساخته می شد، بی کم و کاست، مورد پذيرش تمامی انقلابيون بگفته خودشان "مترقی"؟! قرار می گرفت. اعم از اينکه چپ بودند، راست، ميانه، مجاهد، چريک فدايی خلق، توده ای، جبهه ملی چی و يا حتا آتائيست های دوآتشه و از ديد خودشان، ضد خدا و دين و پيامبر .

بسان «ما همه سرباز توايم خمينی ـ گوش بفرمان توايم خمينی»، «وای اگر خمينی حکم جهادم دهد ـ لشگر دنيا نتواند که جوابم دهد»، «حزب فقط حزب الله ـ رهبر فقط روح الله» و از همه هم شرم آورتر، بستن اين دروغ رذيلانه به مردی محترم و خردمند و ميهن پرست که حتا سيگار هم نمی کشيد: «بختيار، بختيار ـ منقل و وافورو بيار» و  از آنهم لمپن مآبانه تر که به شرافت سوگند که حتا پس از سی سال هم، دل من يکی را به آتش می کشد: «بختيار، بختيار ـ ک... خانم بيار»

شگفت انگيز و حتا شرم آور اينکه، آن انقلابيون خود روشنفکر انگار، انتظار هم داشتند که از چنان انقلابی با آن فحش های چهارپاداری و آنهمه لمپن بازی، نظامی دموکراتيک هم پديدار گردد! و رژيم برآمده از آن فرهنگ ضد اخلاقی و مستهجن، در دست کسانی بهتر از باج خور های قلعه ی زاهدی تهران و چاقوکش های ميدان مال فروشان ها هم باشد!

 از آنهم شرم آور تر اينکه، عده ای از آن آشيان سوزان نابخرد که اصولآ هم جوانان بيگناه ما حال تاوان بی شعوری های آنانرا پس می دهند، اينک خود را به ميان معرکه انداخته، رهبروار هم قصد رهنمود دادن به اين جوانان خردمند و باشرف و دلير را هم دارند! براستی که ...

من به ويژه از انقلابيون نوشتم زيرا که آنها ادعای روشنفکری و سياسی بودن و مترقی بودن داشتند نه مردم. و وقتی هم روشنفکران و برجستگان و نويسندگان و انديشمندان و سياسی های ملتی تا آن اندازه نابخرد و بی فرهنگ و بی ادب باشند که حتا به حداقل مبانی و نرم های اخلاقی هم پايبندی نشان ندهند، ديگر از مردم عادی کوچه و بازار چه انتظاری هست.

شرم آور را از اينروی آورد که عده ای از همان بزرگ انديشمندان انقلابی هنوز هم که هنوز است، همچنان با بی شرمی از دزديده شدن انقلاب شان سخن می گويند. يعنی اين بی آزرم ها هنوز هم نمی پذيرند که اساسآ آن انقلاب به ايشان تعلق نداشته که فرد و گروهی هم آنرا به سرقت برده باشد. از ديد من تنها گوهری که در آن فتنه به سرقت رفته بود، همانا عقل و شعور اين مدعيان بود، آنهم خيلی خيلی جلو تر از زمانی که اصلآ انقلابی در ايران آغاز گردد.

بهر روی، اينهمه آوردم که اين نتيجه گيری را به دست دهم که من سخت به اين ضرب المثل نياکانی باور دارم که براستی:«سالی که نکوست، از بهارش پيداست». بر همين مبنا هم هست که باور دارم، برايند اين رستاخيز بزرگ جوانان ما را از هم اکنون در شيوه ها و شعار های آنها می توان ديد. شيوه های ژرف انسانی، مدنی، کاملآ به دور از خشونت و در عين حال هم بسيار ظريف و ماهرانه و حتا زيبا و دلنشين.

بنگريد که چه پيام انسانی و دلنشين و اميد دهنده ای در اين اصلی ترين شعار فرزاندان برومند ما هست: «نترسيد، نترسيد ـ ما همه باهم هستيم».  از روی راستی می نويسم که من تمامی فيلم های تظاهرات اين جگرگوشگانمان را با گريه و خنده تماشا می کنم. آنهم با گريه و خنده ای از ژرفای وجود.

مثلآ در همين آدينه ی گذشته وقتی مشاهده کردم که اين جوانان چگونه در پاسخ مسئول شعار رژيم که می گفت: «مرگ بر آمريکا» درست با همان ضرب آهنگ،«مرگ بر روسيه می گفتند»، يا در پاسخ : «خونی که در رگ ما است، هديه به رهبر ما است» و باز درست با همان وزن، شعار : «خونی که در رگ ما است، هديه به ملت ما است»، را سر می دادند، شرافتآ از ژرفای دل، هم می گريستم و هم می خنديدم».

دليل گريه و خنده خودم را بدرستی نمی توانم بيان کنم. چرا که حقيقتآ خود نيز دليل واقعی آنرا نمی دانم. بنابر اين، فقط از روی حدس و گمان می نويسم که گريه، شايد بخاطر نبودن در ميان آنها و دلتنگی شديد، و خنده از سر شوق برای اين نيروی حيرت انگيز و سرعت انتقالی که در اين فرزندان ما هست. همچنين برای اينهمه ذوق و خوشمزگی و با نمک بودن آنها. نگارنده که شک ندارم آن جوانان، از پيش هيچ برنامه ريزی و هماهنگی با هم نداشتند و اين شعار ها را همانجا و فی البداهه برای پاسخ دندان شکن دادن به رژيم ساختند و فرياد زدند.

در زمينه ی همين خوشمزگی، جدای از آنهمه شعار با نمک که به ذائقه من، شعار «برادر رفتگر، محمودو وردار ببر» از تمامی آنها بامزه تر است، مطلبی خنده دار را پايان بخش اين نوشته می سازم که آنرا دوست گرامی ام، عشرت خانم برايم فرستاده اند. اين مطلب، شرح يک «مبارزه ی غير خشونت آميز» است که در شيراز رخ داده. آن اندازه هم مضحک که آدمی از خواندن آن، هم روده بر می شود و هم براستی از اينهمه ذوق حيران می ماند

اين مطالب را هم از اينروی در پايان اين نوشته می آورم که يادمان نرود که ما اينبار برای شادکامی، روزبهی، دوستی، نيکبختی و زيبا زندگی کردن مبارزه می کنيم نه برای ساختن جامعه ای عبوس و پرگريه و تيره چون ايران زير سيطره ی اين اوباش عمامه برسر که اساسآ سور آنها تنها در همين سردرگرياندن بودن و عزا و ماتم و نگونبختی ما است. وا اما آن نافرمانی مدنی نوع شيرازی که عشرت خانم باور دارند که اثر آن حتا از پرتاب کوکتل مولتف هم به مراتب بيشتر است:

باری، در گرما گرم اينکه لباس شخصی ها و عوامل نظامی سرکوبگر رژيم، شرکت کنندگان در يک تظاهرات در شهر شيراز را به سختی کتک می زدند، یک نفر با وانت به ميان سرکوبگران می آيد که چند ظرف بزرگ آب در پشت وانت خود داشته.

او که ريش انبوه و شکل و شمايلی حزب الهی هم داشته، به بسیجی ها و نظامی ها می گويد که: « برادران، خدا قوت» و ادامه می دهد که «برايتان آب ميوه آورده ام» و سپس هم از نيرو های سرکوبگر می خواهد که آب ميوه ای بنوشند و صلواتی بفرستند تا کمی جگرشان خنک شود. سرکوبگران هم که آن فرد را از خودی های خود می پنداشتند، در آن هوای گرم، تا آنجا که می توانستند، آب ميوه می نوشند.

غافل از اينکه آن رند شيرازی، نه يک حزب اللهی بلکه فردی منزجر از رژيم و يک رزمنده ی آزادی ايران بوده. آب ميوه ای هم که برای سرکوبگران آورده بوده، با ماده مسهل قوی مخلوط کرده بوده. به همين علت هم چند دقيقه ای بيشتر نمی گذرد که گويا تمامی آن چماق داران شربت نوش به اسهال افتاده و ديوانه وار به دنبال توالت می گردند. و باز گويا ماده اسهال آور در آن شربت صلواتی، به اندازه ای زياد بوده که پاره ای از آن اوباش سرکوبگر، اصلآ به توالت هم نرسيده و در همان راه توالت در شلوار خود ادرار می کنند. می بينيد ذوق و ابتکار ايرانی را!

 من که باور دارم اين نوع از «مبارزه ی غير خشونت آميز»، بدون شک تاکنون کارا ترين و در عين حال خنده دار ترین نوع مبارزه ی غير خشونت آميز و مدنی در تاريخ بشری است که ابداع و انجام شده . از اينروی هم بايسته می دانم که اين رخداد بی مانند حتمآ در تاريخ مبارزات ملت ما ثبت گردد. همين. با آرزوی پيروزی هرچه زود تر نور بر تاريکی، امير سپهر.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2009