|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به تکلیف سعد وقاص دین
اسلام را قبول کردیم. نظر به وعده های او بایستی در هر دو عالم به شادی و شاهی
بوده باشیم...
از هجرت تا این زمان به ایرانیان مصیبت هایی رسیده است که در هیچ یک از صفحات
دنیا، خلق بدان گونه مصائب گرفتار نگردیده است...
اين ناقص فهمان از طفوليت تا امروز به چپاول نمودن اهالی بيچاره
ايران معتاد شده اند و به همين طورها شرف و مکنت ملت را گرفته به خرقه خز و
رشمه طلا داده اند ...
سرآغازی
برای اين بخش گذشته از آن، اصولآ روش من در نوشتن، روشی ويژه ی خودم می باشد. شيوه ای ظاهرآ بی نظم که به سبک ديگر نويسندگان گرامی هم ميهن هيچ شباهتی ندارد. اما از آنجايی که نگارنده هيچ پديده و کنش و رخدادی را مجرد و کاملآ جدای از ديگر پديده ها و کنش ها و دگرگشت ها نمی دانم، آگاهانه اين سياق را برگزيده ام. هرکسی هم که نوشته های مرا خوب پی گيرد، در خواهد يافت که اين نه بی نظمی، بلکه خود يک «نظم بسيار گسترده» است. شيوه ای که هر امری را با عوامل دخيل در آن و با فراچشم داشت چگونگی روند آن مورد بررسی قرار می دهد. يعنی هم به گونه ی ديالکتيکی يا توجه به«وحدت اضداد» و هم به شکل کرونولوژيکال يا«به توالی» که بتازگی آنرا (زﻣﺎن ﻣﺤﻮر) هم می نامند. برای مثال، نگارنده استقرار جمهوری اسلامی را نه يک رخداد اتفاقی می دانم، نه رخدادی صرفآ سياسی، نه اتفاقی فقط تاريخی و نه حتا صرفآ مذهبی و نه اصولآ بی ارتباط حتا با مثلآ "ضد خود" که ظاهرآ بايد کمونيسم يا آتائيسم باشد. چرا که باور دارم حتا آتائيسم سبک ايرانی هم خود يک پندار مذهبی است. با چنين نگرشی هم بود که ده ـ دوازده سال پيش در مقاله «کمونيسم ايرانی همان حزب الله است» نوشتم که نزديک ترين قوم و خويش انديشه ای ملا ها در ايران، کمونيست های ما هستند. البته روشن است که خوشبختانه ما کمونيست های بسيار خردمند و آگاهی هم داريم. با اينهمه کمونيسم سنتی و تاريخی ايرانی در کليت خود، برادر خونی همين آخونديسم ايرانی است. چرا که به دليل کارکرد مذهبی«کارگاه انديشه ی ايرانی»، اين کارخانه فقط «محصولات مذهبی» توليد می کند. هر مواد اوليه و خميری هم که وارد اين کارگاه شود، به شکل «کالايی مذهبی» از خط توليد آن بيرون خواهد آمد. همين است که برداشت بسياری از مردم ما حتا از فلسفه های زمينی و عقلی هم، ناخودآگاه برداشتی متافيزيکی و نقلی و امام زمانی است. کما اينکه به سبب کار های نابخردانه و يا آگاهانه اما خيانکارانه حزب توده و بخش بزرگی از فدائيان، نگارنده سهم اين دو تشکيلات در آماده سازی زمينه های انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی را به تنهايی از سهم "تمام حوزه های علميه روی هم" نيز بيشتر می دانم. همچنان که پس از استقرار اين رژيم هم سهم توده ـ اکثريت در تثبيت پايه های آن، به تنهايی از سهم همه ی ملا ها بيشتر بود. کار هايی همه ننگين و ضد مردمی که بسياری از هم نسل های من هم شاهد آن بوده و پی آمد های فاجعه بار آن برای مردم ما را هم به چشم خود ديده اند. پس از زاويه ی نگاه من، هر يک
از عواملی که برشمردم، يعنی فرهنگی، تاريخی، مذهبی، سياسی و بسياری ديگر از
عوامل و بويژه نحله های فکری ظاهرآ روشنفکری اما به شدت ضد ايرانی و ويرانگر در
يک مسيل به هم پيوسته و با براه انداختن سيلی بنيان کن، نظم و ترتيب تمام
سامانه های کهن فرهنگی، اجتماعی، سياسی، تاريخی، اقتصادی و حتا شيرازه بومی
خانوادگی ما را بدست مشتی اَجامِره فرهنگ ستيز و جانی و دزد ويران ساخته و ما
را بدين خاکسترنشينی نشاندند. از اينروی هم از ديد من، چون در ميان ما همه چيز
به هم ارتباط داشته و در چگونه باشی همديگر بسيار نقش دارند، بدين سبب هم بايد
با هم بررسی شوند...
تمامی متن را در اينجا
مطالعه بفرمائيد
رگه هايی از «سکولاريسم»
در انديشه ی عارفان و اديبان ما
کاشکی بَدَلِ همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبايستی ديد. کاشکی حساب همه خلق با من بکردی، تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. (ابوالحسن خَرَقانی)
اينک که سخن ما بر «چيستی» و «چگونه استی» پديده ها رسيده، پيش از ورود به مبحث
بعدی که «بحث مفهموی» خواهد بود،
لازم است که سکولاريسم را باز هم بيشتر بشکافيم تا در درک اين بخش دچار اشکال
نگرديم.
در اين راستا، پر بيراه نيست اين شرح که اصولآ يکی از بزرگترين اشتباهات ما در زمينه ی«بررسی تاريخ»، مثلآ داوری در مورد رخداد و يا چهره ی تاريخی سده ی ششم، با خرد و آگاهی های امروزين است. يعنی کاری غير علمی که هميشه هم ما را به داوری های نادرست می رساند. چرا که نه نرم های سده ی ششم، کوچکترين شباهتی به نرم های اين زمان داشته، نه اوضاع سياسی آن روزگار و نه اصولآ سطح آگاهی های مردمان آن زمانه حتا به اندازه يک هزارم ما بوده. گر چه جز مورخين وطنی که تاريخ را دادگاه و خود را هم قاضی آن داگاه می پندارد، در نزد هيچ ملت دگری، پژوهنده ی تاريخ اصولآ بر مسند قضاوت نمی نشيند که حکم او نافذ يا ناقض باشد. کار پژوهشگر تاريخ در همه جای اين گيتی، نور تاباندن بر نقاط کور تاريخ آنهم با شواهد و مدارک محکم است نه احکام شرعی صادر کردن از سر نفرت يا شيفته گی بسان شيخ صادق خلخالی. از اينروی برای جلوگيری از افتادن در مسير انحرافی در «بررسی تاريخ» که هميشه هم ما را به نتيجه گيری های غلط راهبر خواهد شد، بايسته اين که پيش از صدور هر حکم سنتی!، تاريخ و جغرافيای رخداد ها فراچشم نگه داشته شود. همچنان که هر کنش و سخنی را بايد با پيمانه های زمان خود آن عمل و گفتار اندازه گيری کرد تا به ميزان درست يا غلط بودن آن ها پی برد. برای مثال پيش آمده که وقتی نگارنده مولانا يا سعدی را يک ابرروشنفکر خوانده ام، پاره ای کم آگاه با اين استدلال که آنان «افرادی مذهبی بوده اند!» اين ادعای مرا بخيال خودشان، از عدم آگاهی من به مذهبی بودن مولانا در سده ی ششم و سعدی در سده ی هفتم دانسته اند! که اين داوری، درست از جنس همان داوری های پاره ای از سوپر چپ های وطنی در مورد تاريخ ايران است که دولت هخامنشی را يک «دولت امپرياليستی!» می خوانند. بی توجه به اوضاع سياسی جهان و بويژه نرم های متداول بيست و پنج سده ی پيش که اگر نمی بلعيدی، بدون ترديد بلعيده می شدی. به هر حال، چنانچه ما به سکولاريم به همان «شکل مفهومی» بنگريم که آوردم، آنگاه خواهيم ديد که «جوهر» اين انديشه چيزی نيست مگر «برابری مذهبی» برای همه شهروندان. بدين شکل که سکولاريسم در عين اينکه به مفهوم«جدايی مذهب از دولت» است، دقيقآ به معنای«حق برابر شرکت همه ی مذاهب در دولت» هم هست. هم چنين حق برابر برای بی باوران. به ديگر سخن، سکولاريسم انديشه ای است که می خواهد «آپارتايد مذهبی» را در امر «قضا»، «قانون گذاری» و «دولت» از ميان برد، نه شرکت باورمندان به مذاهب گونه گون در اين اصلی ترين ارکان حکومتی را. از اينروی به باور من هر آنکس که در هر مقطعی از تاريخ به اين دو اصل«احترام به هستی شناسی ديگران» و «رواداری مذهبی» باوری راستين داشته، بی اينکه خود بداند، انسانی بوده که با سکولاريسم «خويشاوندی انديشه ای» داشته است. برای مثال وقتی عبيد به جاهلی متعصب نهيب می زند که : «ای مردک، خدای در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه ی او چنین تعصب می کنی!»، اين سخن در درون خود همان «بيزاری از مطلق انگاری مذهب خودی» و «رواداری مذهبی» را دارد و قرابتی بسيار نزديک با انديشه ی سکولاريسم. همچنان که از منش، گفتار و رفتار ابوالحسن خَرقانی به نيکی می توان دريافت که آن عارف بزرگ، باور های خود را هرگز «حق مطلق» نمی پنداشته و تا چه اندازه به «کثرت در هستی شناسی» باورمند بوده است. با چنين نگرشی اومانيستی هم برای انسان، بخاطر کرامت و شآن انسانی که دارد ارزش و احترام قائل بوده، نه بخاطر «هم کيشی» با وی. امری که از زاويه ديد من، او را انسانی بسيار فرزانه و نازنين و آزادانديشی نشان می دهد که در آن روزگار ظلمانی، روشن ترين و زلال ترين انديشه ی سکولاريستی را در وجدان خود داشته است. ترديد هم ندارم که چنانچه شما نيز به درون سکولاريسم وارد شده و روح آنرا تماشا کنيد، آنگاه چون من، اين نوشته خَرقانی را ژرف تر و با چشم جان بخوانيد و روح آنرا هم دريابيد، به همين باور خواهيد رسيد که من رسيده ام. نيک بيانديشيد که او در سده ی چهارم، يعنی در اوج جهالت و بيداد تعصب های مذهبی، چه بر سردر خانقاه خود می نويسد :«هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد، چه آنکس که بدرگاه باري تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد!» در باور عارفانه يا «شيوه ی سلوک» خَرقانی، هيچ خبری از آپارتايد نژادی، قومی، قبيله ای و بالاتر از همه هم، کوچکترين نشانی از«برتری مذهبی» وجود ندارد. او همه ی آدميان را يکسان شمرده، همه را گرامی داشته و بسيار هم دوست می دارد. به يگانه راه برای رسيدن به ديدار پروردگار يا «تنها طریق وصل» هم که باور دار، همانا راه غمخواری با آدميان و ريختن عشق به پای آنان است. هيچ اعتنايی هم به عبادات و دولا و راست شدن نداشته و عبادت را هم، همان خدمت به انسان ها می داند که از ديد وی هر کدام از ايشان، پاره ای از وجود خالق هستند. آنهم نه حتا به خاطر خود خالق و يا رفتن به بهشت او که اصولآ اعتفادی بدان ندارد، بلکه تنها و تنها به خاطر «نَفس طيبه» يا گوهر شريف آدميت. بيخودی نبود که امام دهم شيعيان،«علی النقی» ملقب به امام هادی يک سده ی و اندی پيش از زمان خَرقانی گفته بود:«کسی که صوفيه را با قلب و زبان انکار کند، همانند کسی است که در کنار پيامبر با کفار جهاد می کند!» بی اعتنايی خَرقانی به شريعت و يا بيزاری او از خربندگی و عبادات ظاهری و حتا از خود اسلام، آن اندازه زياد بود که در مسجدی که در نزديکی شاهرود بنا کرد، از معمار خواست که محراب آن مسجد را بسوی غرب بسازد که بدرستی سمت مخالف کعبه بود، و اين مسجد، يگانه مسجد در تمامی کشور های اسلامی است که جهت محراب آن، درست پشت به مکه بناشده. مسجدی که در اثر گذشت زمان ويران گشت، ليکن نه شگفت انگيز، بلکه بسيار پرمعنی اينکه آن «محراب پشت به مکه»، از گزند گذر ايام کاملآ مصون مانده و هنوز هم پابرجا است!
نانوشته نماند که واژه ی «محراب»، برگرفته از واژه ی مرکب «مهرابه» خود ما
ايرانيان است که معنای آنهم «پرستشگاه» در آيين مهرپرستی يا «ميترايسم» است.
اين واژه از ترکيب «مهر» و «آبه» ساخته شده که نخستين آن، رساننده مفهوم درونی
همان آيين«مهر» است و دومی يعنی «آبه» که جای گود و فرو رفته را معنا می دهد. شايان دانستن است که عرفان ايرانی اساسآ برگرفته از آيين های ايرانی، بويژه «آيين مهر» است که عرفا از ترس بيضه داران آدمکش اسلام مهرستيز بدان رنگ و لعاب اسلامی زده اند. فروزنده ترين گوهر عرفان ايرانی، يعنی «عشق» هم معادل همان واژه ی «مهر» است که باز از سر ترس از تازيان و تازی پرستان متعصب عربی گشته. روشن ترين دليل هم اين که در سرتاسر قرآن، واژه ی «عشق»، حتا يک بار هم نيامده. آنچه در کتاب مسلمانان به «دوست داشتن»، «عاشق شدن» و «مهر ورزيدن» ... مربوط می شود، همه جا از آن با «حُب» ياد شده که واژگان «حبيب»، «محبوب»، «محبت»، «محبوبه» و «محبان»... هم همه از همان واژه می آيند. تمامی اين واژگان تازی هم در وصف الله و رسول و آيين آنان است. بسان «محبوب القلوب»، «حبيب الله»، «محبان الله»، «محبان رسول» ... نقش آيين مهر در عرفان ايرانی هم آنچنان پررنگ و برجسته است که هرگز کسی قادر به انکار آن نيست. مثلآ به همين تک بيت خاقانی شروانی خوب دقت کنيد که چگونه از ترس تازی پرستان، مهرپرستی و آيين مهر را، لعاب اسلامی می زند:«ز بس که از تو فغان میکنم به هر محراب / ز سوز سینه چو آتشکده ست محرابم » و اين خاقانی خردمند و بزرگ و ايران دوست، سراينده همان قصيده ی جاودانی «ايوان مدائن» يا همان: «هان ای دل عبرت بين ...» است که امکان ندارد هيچ ايران دوستی که آشنا به صنايع شعر کلاسيک باشد، بتواند آنرا بدون گريه به پايان برد. همچنانکه خود آن نازنين مرد در همان قصيده ـ و بدون شک اشک ريزان ـ می آورد که: « بر دیده ی من خندی کاینجا ز چه می گرید / گریند برآن دیده کاینجا نشود گریان!» حال که سخن از اديبان و عارفان ايرانی در ميان است، ننوشتن در مورد خيام که بی شک يکی از درخشان ترين گوهر های گنجينه ی ادب ايران است، دادگرانه نمی نمايد، ليکن از آنجا که آن بزرگوار اصولآ از بيخ منکر الهيات و مهملات مذهبی بوده، در اين بحث ويژه، نمی توان به انديشه های او استناد کرد. خيام شخصيتی ويژه در پهنه ی انديشه و هنر ايران است که ديدگاه های وی شباهتی به ديگران ندارد. از ديد من، آن ويژه گی ها را هم هيچ کسی به خوبی صادق هدايت بيان نکرده که از قضا خود وی نيز در اين عرصه يک شخصيت ويژه بود. او در کتاب«ترانه های خیام» خود، در مورد اين ويژه گی های خيام می نويسد که:«خیام نماینده ذوق خفه شده، روح شکنجه دیده و ترجمان ناله ها و شورش یک ایران بزرگ، باشکوه و آباد قدیم است که در زیر فشار فکر زمخت سامی و استیلای عرب، کم کم مسموم و ویران شده.» و در همان کتاب، در باره ی ناباوری خيام به الهيات هم می نويسد:«خیام تمام مسائل دینی را با تمسخر نگریسته و از روی تحقیر به علماء و فقهایی که از آنچه خودشان نمیدانند دم میزنند حمله میکند... جنگ خیام با خرافات و موهومات محیط خودش در سرتاسر ترانه های او آشکار است و تمام زهرخنده های او شامل حال زهاد و فقها و الهیون میشود و بقدری با استادی و زبردستی دماغ آنها را میمالاند که نظیرش دیده نشده» اشاره کنم که
مراد من در اينجا نام بردن از همه ی عرفا و بررسی انديشه ها
و سلوک آنان نيست
که مثلآ بررسی زندگی، انديشه ها و شيوه ی سلوک
منصور حلاج هم خود نيازمند
نگارش يک کتاب است.
يا صائب تبريزی که اصولآ بيشترين ستيز با اسلام را بنام همان اسلام انجام داده
و نگرش به کارنامه ی درخشان او ابدآ در يک نوشته ی کوتاه نمی گنجد: «در کعبه ز
اسرار حقیقت خبری نیست / این زمـــزمه از خانه خمّــار بلند است» کوششی که گر چه از ترس متشرعان، زاهدان گمراه، باورمندان به عالم غيب و بيضه داران خون آشام آيين محمدی، زير نام اسلام و بنام «عرفان اسلامی» انجام گرفت، ليکن در يک بررسی کلی به جرات می توان ادعا کرد که بسياری از عرفای ايرانی، اصولآ اعتقادی به اسلام نداشته اند. بويژه خيام و حتا حافظ که امروز به باور بسياری، اگر هم به آيينی باور داشته، نام آن«مهرپرستی» يا ميترائيسم بوده ، نه اسلام. چرا که تمام غزليات او پُر از کنايات و استعاره هايی است که تنها در دايره ی همان مهرپرستی جای می گيرد.
همچنين شهاب الدين
سهره وردی که اين يکی ديگر به شکل روشن اين باور خود را بيان می نمايد و بگونه
ای حتا باور خود به«انسان خدايی» يا در نرم ترين خوانش از فلسفه اشراق وی هم،
به خردگرايی محض: «هان تا سر رشته
خرد گم نکنی / خود را ز برای نیک و بد گم نکنی ـ
رهرو توئی و راه توئی منزل تو /
هشدار که راه خود به خود گم نکنی» همچنانکه با بررسی انديشه ها و رفتار و گفتار به شدت کنايه آميز ديگر عارفان ما هم می توان اين نتيجه را به دست داد که، انسانمداری بيشترين ايشان، از دينداری آنان به مراتب بيشتر بوده. وقتی بايزيد بسطامی می گويد: مي خواستم زودتر قيامت بر خاستي تا من خيمه خود بر طرف دوزخ زدمي كه چون دوزخ مرا ببيند نيست شدي، تا من سبب راحت خلق باشم» يا وقتی از شبلي می پرسند که با آن چوب هر دو سر سوزان که در دست داری عازم کجا هستی و او پاسخ می دهد که: «مي روم تا به يك سر اين دوزخ را بسوزانم و به يك سر (ديگر) بهشت را» اين سخن در قاموس اسلام يعنی کفرورزی که حکم آن مهدورالدم بودن است و جزای آن هم مرگ بی چون و چرا. يکی ديگر از اقطاب صوفيه، ابوالقاسم قشيری، حکايتی از شبلی می آورد که اصلآ ديگر بهترين و روشن ترين نفرت اين عارف از تعصبات مذهبی و جهالت ها است. تا آن اندازه که او به شکل مجازی، می خواهد حتا آتش سوزان در کعبه افکنده آن را بسوزاند تا خربندگان از تعصبات پوشالی و مذهبی دست بردارند. قشيری می نويسد، نقلست که:(وقتي او را ديدند پاره اي آتش بر کف نهاده مي دويد، گفتند تا کجا؟ گفت: ميدوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خداي کعبه پردازند) حاصل اينکه، وارون پنداری پاره ای که تمامی عرفان پس از استيلای عرب بر ايران را به اسلام می چسبانند و عارفان بزرگ ما را هم مشتی اسلام زده و تازی درون می خوانند، اتفاقآ اين عرفان، کوشش ايرانيان خردمند و صاحبدل و پراحساس برای پاسداری از خوی باطنی و ارزش های معنوی و انسانمدارانه ی ما در برابر جزم انديشی و سيه دلی اسلاميون بوده است نه حرکتی اسلامی. البته در ميان آنان، فرقه هايی هم بوده اند که گرايش های متعصبانه اسلامی داشته و عمر به تازی پرستی و ترويج مسلمانی تلف کرده اند. همچنين گروههايی که دريوزگی و لااباليگری و دست به دامان چرس و بنگ و ترياک آويختن را معنويت می پنداشته اند. با اينهمه عرفان ايران در کليت خود و بيشترين عرفای ايرانی را بايد نماينده گان وجدان بيدار ايرانی بحساب آورد، نه سودازدگان آيين تازی و گروهی بی سر و پای. ميکربی بنام جمهوری اسلامی با همه ی نکبت ها که برای ما به ارمغان آورد، اما دستکم اين تحفه را هم داشت که بسياری از مفاهيم را به مصاديق روشن و پيش چشم ما مبدل ساخت. يعنی مثلآ وقتی در ادبيات ما از شيخ، شحنه، واعظ، فقيه شهر، زاهد، قاضی شرع و دکانداران شريعت ... سخن به ميان می آمد، برای ما بدرستی ملموس نبود که اين اراذل کيان بودند و انديشمندان ما با چه جانورانی طرف بوده اند. بدين خاطر هم هرگز نمی توانستيم پيش خود مجسم کنيم که آدمی چگونه ناگزير می شود که حتا برای بيان ساده ترين باور های خود هم؛ به هزار رمز و کنايه چنگ در زند و مجبور باشد هر جمله ی خود را ده بار رنگ و لعاب اسلامی زند تا به دست گرگهای درنده ی شريعت نيافتد:«به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست / زحمتی (منتی) می کشم از مردم نادان که مپرس». از اينروی ما بايد بپذيريم که در صد بزرگی از انديشمندان ما چاره ای جز روکش اسلامی کشيدن بر روی باور های انسانی و ايرانی خود نداشته اند. اين هم دانستنی است که ما پس از استيلای تازيان بر ايران، نه سی و يک سال، بلکه بيش از هزار و چهار صد سال است که در ميهن خود حکومت اسلامی داريم. البته به جز چند دوره ی بسيار کوتاه و استثنايی. چه که خود پادشاهان و امرا اصلآ بزرگترين اسرا و بنديان بيضه داران اسلام بوده و بدون رخصت آنان حتا زَهره ی ساختن يک مکتب خانه ی کوچک را هم نداشتند. زيرا تاج و تخت و دودمان شان بباد می رفت. همچنان که زورشان به پهلوی اول نرسيد و يا فرصت نيافتند اما سرانجام هم، سی هفت سال بعد، انتقام پدر و پسر را يکجا از آريامهر ايرانی وجدان گرفتند. تمام اين نهضت های فکری پشت سر هم در ايران هم، دست و پای زدن برای رستن از اين زندان ظلمانی بيضه داران اسلام بوده که واپسين آنهم بابی گری و سپس هم ازلی ها و بهائيان هستند و بزرگترين عارفه صاحبدل آنان هم، زرين تاج خانم «طاهره قرت العين» که يکی از درخشان ترين عرفای ما محسوب می شود. به جرم همان کمی ايرانی گری در اسلاميت هم آن زن نابغه و بزرگ را به سبعانه ترين شيوه ای کشته و در چاه افکندند پس طبيعی است که اگر آن عارفان ارجمند امروز زنده بودند، از اسلام و شيعه گری و حکومت اسلامی بکلی دوری می جستند. به تبع آنهم، بی گمان هزار بار سکولار تر از ما می گشتند و به همان اندازه هم منزجر از اين اوباش دستاربند که روزگار ايران و ايرانی را سياه کرده اند. با چنين نگرشی هم بود که نوشتم، «رواداری مذهبی» که همان «سکولاريسم» نوع ايرانی است، برای ما پيوسته يکی از والاترين ارزش های اخلاقی، فرهنگی و معنوی بوده است. البته به جز اواخر روزگار ساسانيان که بايد از روی شرافت و سلامت وجدان نوشته شود که در «دگرباورکشی»، به مراتب از اين روضه خوان های پست و بی وجدان، بی رحم تر و بی وجدان تر بودند. در حالی که ما هرگز گزارشی از وحشيگری اشکانيان با دگرباوران در هيچ جا سراغ نداريم. آنهم دودمانی که ساسانيان حتا آنان را بی دين يا بدآيين می خواندند. حکايت شرف انسانی، بزرگی و بی مرزی «رواداری مذهبی» هخامنشيان را هم که در پيش آوردم. گذشت، مهربانی و معنويتی آنچنان ناب که نه تنها برای ما ايرانيان، بلکه برای تمام بشريت متمدن امروز مايه مباهات است. تمام اين گنبد و بارگاه ساختن، امام زمان و امام زاده بازی، مهملاتی بنام «فقه» و حتا اين آپارتايد مذهبی در شيعه گری و در انديشه پلشت روضه خوانان هم، کپی برداری از سنت های روزگار ساسانيان است. همان ايرانيان نابخرد هم با پشت کردن به ارزش های فرهنگی و معنوی نياکان خود، يعنی «رواداری مذهبی» و با عدم مدارا با «دگرباوران» و با بزعم خود،«کافرکشی»، با ايجاد نارضايتی و حتا بيزاری در درون، راه تسخير ايران را برای تازيان بی فرهنگ و خونخوار هموار کردند. رفتار آنان با مانويان و مزدکيان آنچنان جنايتکارانه و زشت است که آدمی براستی حتا از نوشتن آن هم شرم می کنند. آنهم با دگرباورانی که تازه، خود از ايرانيان سره بوده و از درون ايران هم برخاسته بودند. زنده ياد سعيد نفيسی در زمينه همين نارضايتی همگانی در روزگار ساسانی در جلد دوم کتاب «تاریخ اجتماعی ایران» می نويسد که:«امتیاز طبقاتی و محروم بودن عده کثیر از مردم ایران از حق مالکیت ناچار اوضاع خاصی پیش آورده بود و به همین جهت جامعه ایرانی در دوره ساسانی هرگز متحد و متفق الکلمه نبوده و توده های عظیم از مردم همیشه ناراضی و نگران و محروم زیسته اند، این است که دو انقلاب که پایه هر دو بر این اوضاع گذاشته بود و هر دو برای این بود که مردم را به حق مشروع خداداد خود برساند، در این دوره روی داده است. نخست در سال دويست و چهل میلادی در روز تاجگذاری شاپور اول، یعنی چهارده سال پس از تأسیس این سلسله و نهادن این اساس، مانی دین خود را که پناهگاهی برای این گروه محروم بوده است اعلان کرد و پیش برد. تقریبا پنجاه سال پس از این واقعه زرادشت نام از مردم فسای فارس اصول دیگری که معلوم نیست تا چه اندازه اشتراکی بوده است اعلان کرد و چون وی کاری از پیش نبرد، دویست سال پس از آن بار دیگر " مزدک " پسر " بامداد " همان اصول را به میان آورد.» و کريستين سن هم در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» اين حقيقت را با مدارک غير قابل انکاری به اثبات می رساند که (چگونه ظلم و بيداد از اندازه ی تحمل گذشته مذهبيون در اواخر دوران ساسانيان باعث شده بود که عامه مردم نه تنها از حکومت، بلکه ديگر حتا از آيين زرتشت هم که اساس آن بر خرد و رواداری و مهرورزی است، بکلی زده شوند). او در پی گيری همين بجان آمدن مردم، به ظهور طبيعی دو آيين مانوی و مزدکی می رسد که بدبختانه به دليل مواجه با سرکوب خونين از سوی حکومت ساسانی، ره بجايی نبردند و آنگاه بود که نگاهها به بيرون دوخته شد و سرانجام هم زمينه های تسخير ايران برای تازيان بی فرهنگ، کاملآ آماده گشت. همچنان که استاد سعيد نفيسی در همان کتاب «تاریخ اجتماعی ایران»، بروشنی همين نتيجه گيری را به دست می دهد :«سرانجام می بایست اسلام که در آن زمان مسلکی آزادمنش و پیشرو و خواستار برابری بود این اوضاع را در هم نوردد و محرومان و ناکامان اجتماع را به حق خود برساند»، که البته وارون گفتار استاد زنده ياد، اسلام عزيز نه تنها محرومان و ناکامان اجتماع را به حق خود نرساند، بلکه از ايرانيان «مواليانی» عجم ساخت که شآن آنان به مراتب از «بردگان» و «اسيران» پست تر است. سرتاسر گلزارفرهنگ اين ملت را هم که شخم زد و زير و زبر کرد. پس از هزار و چهار صد سال استيلای نيمه فرهنگی بر ايران هم که همچنان مروج وحشيگری و دنائت و جنايت است. نفوذ مذهب در دوران ساسانيان، بويژه در دو سده ی پايانی از چهار سده و اندی حکومت آنان بر ايران، آن اندازه زياد بود که رسميت و مشروعيت پادشاهی هر کسی از آن دودمان تنها آنگاه پذيرفت می شد که او با رخصت از «موبد موبدان» بر اورنگ نشسته و تاج خود از آن ملای بزرگ می ستاند، ورنه فرامين او حتا در ميان خود خاندان ساسانيان هم نافذ نبود. يعنی حکومتی تئوکراتيک که بقول استاد توس: «چنان دین و دولت به یکدیگرند / توگویی که از بن ز یک مادرند ـ چو دین را بود پادشـه پاسبــان / تو این هر دو را جز برادر مخوان!». اين هم نوشته شود که اصولآ نسب ساسانيان از موبدی زرتشتی است. از «ساسان»، يکی از نجبای خاندانی بزرگ و بنام در دوران اشکانيان که بر آتشکده ی «آناهیتا» در شهر استخر ریاست داشت و موبدی بزرگ بشمار می آمد. با اينهمه، بايد بدانيم که ساسانيان اگر هم حکومتی تئوکراتيک داشتند، آن حکومت را هرگز نبايد شبيه حکومت روضه خوان ها دانست که با هر زيبايی و سرور و نشاطی دشمنی ريشه ای دارند. چه که ساسانيان با همان پايبندی سخت به آيين زرتشتی، بر اساس آموزه های آن، خاندانی بسيار موسيقی دوست و هنرپرو و اهل بزم و شادخواری بودند، نه مشتی جانور وحشی چون ملايان که جز تازيانه و صيغه و حد و گرياندن، هيچ هنر دگری را نمی شناسند. بهترين موسيقی دان های روزگار باستان هم در زمان همان دودمان در ايران پرورش يافتند. همگی هم اتفاقآ با کمک و تشويق خود دربار ساسانی. هنرمندانی بزرگ چون باربد، نکیسا، بامشاد، سرکب و رامتین. ساسانيان همچنين به مجسمه سازی، نقاشی و بويژه مهندسی و معماری هم بسيار بها می دادند. سبک معماری ساسانيان آنچنان شگفت انگيز و جذاب است که حتا مدرن ترين آرشتکت های امروز جهان را هم مجذوب خود می سازد. سبکی که شباهت زيادی به سبک معماری دوره ی پارت ها دارد اما از سبک آنان بسيار استادانه تر و ظريف تر و در عين حال محکم تر است.
از مهم ترين آن
بناهای بجای مانده هم بدين نام ها می توان اشاره کرد: کاخ اردشیر در فیروزآباد،
طاق کسرا که باقی مانده از دربار خسرو اول و دوم در تیسفون و در کنار دجله و
نزدیکی بغداد است، کاخ دستگرد، کاخ شیرین در قصر شیرین که خسرو پرويز آن را
برای همسر دردانه خود «شهبانو شیرین» ارمنی بنا کرده، کنده کاری در غاری بزرگی
در طاق بستان که شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد و تنديسی بزرگ در غار شاپور
اول که والرین در برابر او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور روم هم به حالت
احترام در پیش او ایستاده است. امير سپهر
آن ايرانی که می
گويد:«روس ها وزير بردند»، «انگليس ها شاه آوردند»، «آمريکايی ها کودتا کردند»...
، ملت ايران را فاقد شعور و اختيار دانسته و نادانسته هم می پذيرد که چنين
موجودات بی شعوری، بايد هم ولی فقيه داشته باشند!
...
سکولار، شيوه ی «جهانداری» کوروش هخامنش بدآگاهان و کژانديشان مراد از «بدآگاهان» کسانی هستند که چون خود سکولاريسم را نمی شناسند، زير تآثير سخنان ويرانگر گروه دگر، يعنی «کژانديشان»، گمان می برند هر آنکس که از سکولاريسم سخن می گويد، مرادش سوزاندن قرآن، انجيل، تورات و همه ی متون مذهبی و ويران ساختن تمامی مساجد، عبادتگاهها، معابد و بويژه براه انداختن گونه ای آنتی سميتيسم«يهودی ستيزی» شيعی است. و آن «کژانديشان» همان انسانهايی هستند که از روی سفاهت، کف بر دهان آورده و فرياد می زنند که:«همه مساجد را بايد ويران کرد»، «همه ی نشان های مذهبی را بايد از ميان برد»، «همه ی دستاربندان را بايد از تير های چراغ برق آويزان نمود» و «نسل هرچه مسلمان است را هم بايد از ايران برانداخت»، و حال خود بيانديشيد که چنين تصوير خونبار و هراسناکی از «ايران بدون جمهوری اسلامی» بدست دادن، چه وحشتی بر دل شيعيان باورمند می اندازد! برايند بسيار طبيعی چُنين تشويش و هراسی هم در دل آنان،«هم سرنوشت پنداشتن خودشان با جمهوری اسلامی» است و موظف دانستن خود به «پدافند از رژيم». چرا که آنها اين پدافند را، نه پدافند از رژيم، بلکه دفاع از خداوند، دين، مذهب و حتا گونه ای صيانت ذات بحساب می آورند. گمان هم می کنند که اگر اين رژيم سقوط کند، ايران براستی به دوزخ مبدل خواهد شد. شمار اين مذهب زدگان هم، به تنهايی از تمامی گروه های اجتماعی روی هم، بيشتر است. حال اگر اين سخن، بر کسانی گران آيد و آنرا مپذيرند، اين ديگر خود را فريب دادن است. چرا که حقيقت جامعه و مردم ما اين است و چاره آنهم نه کتمان و رگ گردن متورم ساختن، بل که پذيرفتن اين حقيقت تلخ و در پی چاره بودن است. تنها چاره هم روشنگری خردمندانه و مسئولانه فرهنگی و نقد معرفت شناسی است. آنهم با بخرج دادن مهربانی بسيار زياد در اين کار ظريف و شکيبايی داشتن در اين راه سخت و دراز. نه توهين و ناسزا گويی که تنها برآيند اين تندروی های نابخردانه هم، نفرت و بيزاری بيشتر آنها از فرهنگ آزاد انديشی، نزديکی بيشتر ايشان به روضه خوان های بی فرهنگ و در نتيجه ژرف تر فرو رفتن در منجلاب آيين خردسوز و فرهنگ ستيز آنان است. اين نيز هرگز نبايد ناديده انگاشت که:«ايرانيان، يکی از لجبازترين مردمان گيتی هستند!» نانوشته نماند که در اين ميان البته مزدوران رژيم ـ دشمنان خونين سکولاريسم ـ هم درست به همان شعار های نابخردانه ی «کژانديشان» استناد کرده و با پليدی تمام در کار ترويج همان «پندار های نادرست» هستند. يعنی پراکندن اين ناراستی که «سکولار ها» مشتی انسان «بی معنويت»، «خدای دشمن» و «فاشيست» هستند که اگر ايران به دست آنها بيافتد، همه ی نماد های مذهبی شما را ويران نموده و در آتش خواهند افکند. ايران را هم به لامذهب ترين کشور جهان مبدل خواهند نمود. با اين حال اما بيشترين سهم در ايجاد اين«وهم و هراس»، از آنِ همين کژانديشان است. زيرا که ايشان از جايگاه اپوزيسيون و مثلآ بعنوان «ميهن پرستان» سخن می گويند. بيشترين شان هم که مرتب نام کوروش و داريوش بزرگ را بر زبان آورده و اين نام های والا و گرامی را به چرک کين و نفرت و انتقام می آلايند. کسانی که خويشتن را «آزادی خواه» و مثلآ خيلی «آگاه» می پندارند اما در حقيقت اصلآ نمی دانند که آزاده بودن و آزادی خواهی يعنی چه و از ديد من هم هيچ نامی برازنده تر از همين «کژانديشان» برای آنها نمی توان يافت. زيرا که اين آدمها سکولاريسم را با فاشيسم و نازيسم يا همان آنتی سميتيسم شيعی که آوردم اشتباه گرفته و با گسترش وحشت در ميان مردم، درست همان سياست «النصر باالرعب» سيد علی خامنه را بگونه ی ديگری بخوبی به پيش می برند. در حاليکه آماج کوروش، پادشاه بزرگ هخامنشی و داريوش شاه، دگر بزرگ آن دودمان غرور آفرين، اساسآ سرکوب و کشتار دگرباوران نبوده. همچنان که امروز مبارزه ی ايرانيان آگاه به کيستی خود، دلسوز برای مردم و ميهن خويش نبايد با هدف از دَم تيغ گذراندن دگرباوران باشند، ولو که آن دگرباوران، اصلآ به مشتی اراجيف باورمند باشند. همچنان که شوربختانه امروز درصد بزرگی از ايرانيان به چنان پستی و خواری اندر افتاده اند که پرستنده ی قاتلان نياکان و متجاوزان به نواميس مادران شريف و دختران و پسران دلبند خويش گشته اند. پس، هدف ما بايد نجات اين ايرانيان و ايران از اين ذلت و خواری باشد نه انتقام کشی و خونريزی. تنها راه آنهم بازپس گيری سررشته داری ايران از اين دوپايان بدگهر و اَهرمن آيين است که با «پندار زشت»، «گفتار زشت» و «کردار زشت» خود همه چيز ما را به پلشتی آلوده و نام ايران و ايرانی را به لجن کشيده اند و بازگرداندن آبرو و شرف به يغما رفته ی خود. کيفر دادن همه ی ناکسانی که دست شان به خون مردم ما آلوده است، بدون ترديد جزيی از اين هدف بزرگ ملی است، ليکن انتقام گيری اصولآ در شأن کوروش بزرگ و دادگر و داريوش شاه خردمند و خشايار گرامی نيست که مشتی بد دهان فحاش، سخنان لغو و بيهوده ی خود را به آنان و فرهنگ پاک و زلال ايران و منش ايرانی منتسب می کنند. اگر کسانی فکر می کنند که با بد دهانی به روضه خوان ها يا حتا با ريختن خون نجس تمامی آنها می توان ايران و ايرانی را از شر اين قوم پليد رهانيد، پاک در اشتباه هستند. انتقام گيری و کشتار اين ضد ايرانی ها برای آنان مظلوميت می تراشد که اتفاقآ صد در صد به نفع شان است. چرا که اساسآ فلسفه وجودی ايشان سده ها است که در همين مظلوميت امامان پسمانده و زنباره شان می باشد. همه ی حقانيت دروغين خود و آيين ضدبشری خود را هم از همان منبع فريب کسب می کنند. از اينروی، يگانه راه رهايی ايرانيان نگونبخت از اين فرهنگ ننگين مواليگری و از اين فلاکت و بدبختی محصول بی فرهنگی، بالا بردن سطح فرهنگ و آگاهی ها آنها و از رونق انداختن بازار اين دستاربندان پسمانده و خرافه گستر و بدآيين است. بگونه ای که ديگر هيچ ايرانی حتا آب دهان هم به کيسه ی گشاد اين طفيلی ها نياندازد تا رفته رفته گور خود را از حيات اجتماعی ما گم کنند. آنهم از راه روشنگری های آگاهانه و راستين که تنها از روشنگران بسيار آگاه، دلير، فاشگو و در عين حال بسيار بسيار مهربان وصبور بر می آيد. نه شعار دهندگان و فحاشان و ترس گستران. مادام هم که ايرانی به گوهری بنام «عقل نقاد» دست نيافته و نداند که هيچ پديده و امری در اين گيتی مطلق نيست، اين طفيلی ها همچنان بازارشان گرم و کارشان سکه خواهد بود. ناآگــــاهــــان به بيانی ديگر، از آنجا که اين گروه، به تازه گی با اين واژه ی فرنگی و شيک «سکولاريسم» آشنا گشته، تمام هوش و حواس اش متوجه غرب و پيدا کردن ريشه های آن در مغرب زمين است. سکولاريسم را هم به شيوه ای معرفی و عرضه می کند که پنداری اين پديده در ميان ما يک بدعت است و فرمولی شگفت انگيز، و بی اندازه هم پيچيده. بگونه ای که فهم راز درون آن برای ايرانی، بسيار بسيار مشکل. طبيعی است که مخاطبان از خود آنان ناآگاه تر هم، اين مقوله را به همين سياق می پذيرند و در کوشش کشف اين سرِ بزرگ که سکولاريسم چه معجونی است. در حالی که اين پديده ی از ديد آنان «بيگانه»، نه تنها برای ايرانيان بيگانه نيست، بل که اتفاقآ«سکولار»، تنها شکلی از حکومت است که همه ی مردم ما، هم ويژگی های آنرا خوب می شناسند و هم مزايای آنرا. تا بدين اندازه که اگر ما بخواهيم از ميان تمامی اشکال حکومتی، يکی را نام ببريم که خُرد و کلان ايرانی آنرا خوب بشناسد، اتفاقآ بايد از همين حکومت سکولار نام برده شود. و اما پيشينه ی سکولاريسم در اجتماع روزگار باستانی ما. سکولاريسم، يکی از درخشان ترين گـُهر های
گنجينه ی تاريخ و فرهنگ ايران برای اثبات «ارزش» بودن «سکولاريسم» برای ما در فرهنگ باستانی ايران هم، آنچنان سند رسمی، معتبر و روشنی وجود دارد که شايد برای اثبات هيچ امری وجود نداشته باشد. مراد از اين سند معتبر هم همان «منشور حقوق بشر» کوروش هخامنش است. گنجينه ای تاريخی که اصالت آن حتا مورد پذيرش تمام انديشمندان و فلاسفه و پژوهشگران بزرگ و بنام جهان است، چه رسد به مردم عادی. درستی ادعا های آمده در آن گنجينه ی معنوی هم که حتا در کتاب آسمانی يهود و نصارا هم مورد تآييد قرار گرفته. از اينروی هم من در اينجا بخش هايی از آن «منشور» را می آورم که بگونه ی مستقيم با سکولاريسم در پيوند است. پيش از آن اما اين شرح بياورم که درست است که «Secularism» يک نام و واژه ای فرنگی است، ليکن اين نام، مفهومی دارد که نگاه ما معطوف بدان مفهموم است نه بر خود واژه. همچنان که واژه «آزادی» يک روح و درونمايه دارد که با وجود اينکه هر مردمی در زبان و فرهنگ خود، بدان درونمايه يک نام متفاوت بخشيده اند، ليکن مراد همه يکی است. بسان «Ελευθερία» ، «Freiheit» ، «Liberté» ، «Freedom»،«حرية» تازی ها و، و، و که همگی بيان کننده ی درونمايه همان واژه ی «آزادی» در فرهنگ و زبان ما است. چه زيبا می فرمايد مولانای گرامی ما در اين باره که:«چند بازی عشق با نقش سبو؟ / بگذر از نقش سبو رو آب جو / صورتش ديدی ز معنی غافلی / از صدف دري گزين گر عاقلی!» پس، بايد خوب توجه داشت که «سکولاريسم» تنها يک واژه نيست و اين واژه مفهومی دارد که تمامآ و بدرستی در منشور کوروش بزرگ آمده و بدان عمل شده است. آنهم پنج سده و اندی پيش از ميلاد مسيح. خطوط بيست و پنج و بيست و شش استوانه کورش هخامنشی: «وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درمانده ی بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود. من برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد» و خط سی و دوم منشور او: « فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگردانند. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگردانند.خانههای ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم» بنابر اين چنانچه از اسم و
پوسته گذر کرده و وارد «چيستی» و «چگونه استی» پديده ها شويم و سکولاريسم را هم
از همان پرسپکتيو تماشا کنيم، آنگاه خواهيم ديد که کوروش هخامنشی، نخستين
شخصيتی بوده که روح سکولاريسم را به نيکی دريافته و بدان باورمند نيز بوده است.
همو هم نخستين و بزرگترين رهبر سياسی جهان بوده که يک«جهان داری» يا حکومت
سکولار در تاريخی بشری تشکيل داده
... امير سپهر
به جمع ما
آوارگان سينه سوخته و جگرخون خوش آمدی استاد
کـدکنی
«سکولاريته» والاترين «ارزش» انسانی وجدانی برای ايرانی است ...گوش شیطان کر با گبر و ترسا و یهود در یک کاسه نان میخورم من انسانم ودر استوای اندیشهء من
چهار ارکان
هستی گل داده است.
در آستانه ی در ورودی اين کارگاه سخن اما، بايسته است اين شرح، که من وارون بسياری از نويسندگان که به ايماء و کنايت سخن می آورند، نه در پرده نويسی دوست می دارم، نه رفيق بازی در روشنگری را کاری وجدانی، نه باکم از کسی است که اگر چيزی بدانم از ترس دَم فرو بندم و نه اصولآ اين شيوه های کهنه و رنگ باخته وطنی در نوشتن و گفتن را با نَفس کار روشنگری سازگار می بينم.
«روشنگری» گران ترين ميراث معنوی در گيتی است. اين پديده دستاورد خون پاک هزاران انديشمند شريف، خردمند، دلير و دست از جان شسته است که جان شيرين بر سر رهايی انسان از ظلمات قرون وسطا نهادند. بنای کار و آماج آن هم از نام اش پيدا. يعنی از عصر تاريکی گذشتن و از مدار تيره انديشه گی، تيره بيانی و تيره نگاری برون شدن و ديگر «روشن انديشيدن»، «روشن گفتن» و «روش نوشتن». پس اين اطوار های جلف و اين ادای باتربيت ها را در آوردن که«راستی» به مسلخ «رعايت ادب دروغين» می برد و سر می برد، همه از ناآشنايی به اين کار سترگ فرهنگی است. قبای اين چُنين ادبيتی بر تن هرکسی هم که خوش نشيند، به من يکی نمی برازد. اگر رسم اين باشد که مردم برای دانستن جانمايه ی سخن روشنفکران خود نيز به هزار بررسی و کشف و شهود نيازمند باشند، پس اصلآ روشنفکر ديگر چه انگلی است! آيا بهتر اين نيست که مردم خود يک سره به سراغ کشف راستی ها رفته و ديگر هم اصلآ آثار ما را نخوانند که کارشان دوچندان گردد. به هر روی، من رسالت دگری برای خود می شناسم، روش کار دگری دارم و گوهری بسيار دگرسان. طبيعتی مادرزاد که با مماشات، بُزدلی و "مصلحت بينی" هيچ سازگار نيست. چه که بقول آن رند عالمسوز،« کار مُلک است آنکه تدبير و تأمل بايدش!». کار مُلک هم يعنی «سياست بازی» که نه تنها با روشنفکری سنخيت ندارد، بلکه دشمن روشنفکر و روشنگری هم هست. درست به همان سبب هم، نگارنده پس از سی و اندی سال، از کار سياسی دست شستم که ديگر آزاد و رها بيانديشم و بنويسم. اين نيز آورده باشم که اصولآ هم تمامی نگونبختی های کنونی ما، طبيعی ترين محصول آن کژفهمی های گذشته از مفهوم روشنفکری است. از اينکه نسل های پيشين، «روشنفکر» را از «عنصر سياسی» تميز نداده و هر چريک و توده ای استالينيست و مجاهد و تروتسکيست و ملی مذهبی و بچه ملا و هر سياسی دُگم دگری را روشنفکر پنداشته و در نتيجه خود، فرزندان و ميهن خويش بدين سيه روزی گرفتار کردند. همچنان که امروز بسياری از مردم ما راديوچی ها و تلويزيون چی ها و هر مصاحبه شونده ای در اين رسانه های نود درصد نابلد را به غلط روشنفکر می پندارند. آنهم کسانی را که طفلکی ها حتا در روخوانی متون ادبی سياسی هم در می مانند. چرا که حتا نام واژگان و مفاهيم بسيار آسان و رايج اين دو رشته هم هرگز به گوش شان نخورده. برای مثال چند تنی از ايشان نوشته های مرا آنچنان غلط غلوط و لوس و بی نمک می خوانند که حتا خود از نوشته ی خود حالم بهم می خورد چه رسد به ديگران. در باره ی «روشنفکر انگاری» چريک و بچه ملا ها و کمونيست های وطنی ...، آخر کسی که خود تا گلو در گنداب يک ايدئولوژی و مطلق گرايی غرق است، چگونه می تواند طلايه دار آزادی گشته و دگران را به باغ دموکراسی راهبر گردد! او اگر همين عرضه را داشته باشد که بتوانند خويشتن خويش از بند اين مهملات و اوهام آزاد سازد، دَم اش گرم که کاری بسيار بسيار بزرگ و دليرانه انجام داده. چه که ايدئولوژی هر نام و ترکيبی هم که داشته باشد، در نهايت هرگز رژيمی بهتر از همين جمهوری روضه خوان ها را نمی زايد. زيرا که در عرصه سياست، ايدئولوژی درست همان مذهب است، و فاصله ی رژيم مذهبی با آزادی، دموکراسی و حقوق بشر هم از «کرمان» تا «کيهان». حزب الهی ناآگاه هم که قلوی دوم همان کمونيست باورمند به يک حکومت کمونيستی. سوسياليست هايی که به استقرار نظامی کمونيستی نمی انديشند، البته بيشترين شان از شريف ترين و دل پاک ترين انسان ها هستند. به هيچ روی اتفاقی نيست که نزديک ترين ياران و همپالکی های جمهوری روضه خوان ها، رژيم های کمونيستی هستند. چون رژيم های ايدئولوژيک با همه ی دگرسانی های برونی، گوهری يگانه دارند و همگی از يک پدر و مادر، يک خون و در نتيجه برادر هم هستند. نزديکی آنها به هم نيز ناشی از اشتراک خونی، و کشش برادر به سوی برادر است. کوته اينکه من در اين نوشته نيز چون دگر نوشته هايم، هر جا که بايسته باشد، به مصاديق چنگ انداخته و از کسانی نام خواهم برد تا آنچه مراد دارم را به بهترين شکلی رسانده باشم. بی هيچ ادا و اطواری. سکولاريسم، دشمنی ها و
کژفهمی ها تا کنون بحث های بسيار سازنده ای هم در اين زمينه درگرفته که من گمان دارم هر کسی که اين مباحث را دنبال کرده باشد، بی ترديد ديگر بدين باور رسيده است که سکولاريسم، اصلی جدايی ناپذير از اصول پايه ای يک حکومت آزاد است. اصلی بسيار مهم در يک قانون اساسی مدرن و انسانمدار که حقوق شهروندی و قوانين کيفری همسان برای همه، از همان منبعث می گردد. در اين ميان اما افراد و گروه های زيادی هم هستند که بحثی بدين قانومندی و شفاف را پيچيده و کدر ساخته، خواسته و ناخواسته در راه رساندن اين بحث حياتی به سرمنزل مقصود، سد و مانع ايجاد می کنند که من به سبب تنگی جا در يک متن، در اينجا از ناچاری آنها را در ذيل چند عنوان محدود قرار خواهم داد. يعنی «سيه دلان»، «کژانديشان»، «بدآگاهان» و سرانجام هم گروه «ناآگاهان» که من در اندازه اهميت هر کدامی از اين گروه ها و بضاعت خود از دانش، به نقش آنها اشاره خواهم نمود. اين اشاره اما در مورد گروههايی بسيار بسيار کوتاه و گذارا خواهد بود. زيرا که مراد من از نوشتن اين متن نه پرداختن به نقش ويرانگر و انحرافی اين گروههای دشمن سکولاريسم که خود نيازمند مجالی و مقالی دگر است، بلکه اشاره به روح تاريخی سکولاريته بعنوان يک ارزش والا در فرهنگ و نهاد ايرانی است. يک مانده مان پاک اهورايی و ميراث نياکانی که بايد در اين روز های سخت تاريخی، دست به دامان آن آويخته و از آن منبع پاک و زلال الهام و نيرو گرفت. پس، باشد که اين نوشته، اندکی به برانگيختن دوباره آن وجدان جمعی ما ياری رسان شود. سيه دلان و دشمنان سکولاريسم دسته دوم اما کسانی هستند که گر چه بيشترين شان به لُنگ بر سران و حتا به خود اسلام هم باور ندارند، ليکن از آنجا که خاستگاه فرهنگی و اجتماعی بسيار پستی داشته و هرکدام هم از دريوزگی و پست ترين مشاغل به بالاترين پست ها رسيده اند، با تشبث و يا چنگ درزدن دروغين به دين و شريعت، بگونه ی طبيعی از امتياز ها و چپاولگری های خود پدافند می کنند. با اينهمه، چون بيشترين اعضای اين دسته هم دارای مشاغلی مهم در جمهوری روضه خوان ها هستند، شناخت آنان هم آسان و به تبع آنهم، مبارزه با ايشان هم چندان سخت نيست. دسته ی سوم اين گروه اما، از کسانی گرد گشته که هم شناسايی تک تک ايشان بسيار سخت است و هم حتا در صورت شناسايی، مبارزه ی با ايشان. از اين روی هم يکی از بزرگترين دشمنان سکولاريسم، همين دسته است. چه که افراد آن که پنهانی برای رژيم روضه خوان ها کار می کنند، درست به دزدان و متجاوزان و تروريست هايی می مانند که يونيفرم پليس ها را بر تن کرده و شنل قضات را بر دوش انداخته باشند. يا ملا عمر هايی که خود را به شکل و شمائل نهرو و ويلی برانت و واسلاوهاول در آورده باشند. يعنی پاسداران چاقوکشی که بيشترين شان هم يک تيتر دانشگاهی بی ارزش در جيب دارند، صورت سه تيغه می کنند، فکل آويخته و پاپيون می بندند، پوشِت در جيب می نهند، از دموکراسی و حقوق بشر و اتيک و حتا پاره از ايشان ـ اگر لازم باشد ـ گاهی از سقوط رژيم دَم می زنند و به بار و کازينو و کلوب های شبانه رفته و ميخوارگی هم می کنند. رژيم هم که با سخاوتمندی تمام، برای بسياری از ايشان در بهترين دانشگاههای جهان، کرسی تدريس خريداری کرده. در يک هماهنگی هم، راديو و تلويزيون های فارسی زبان دولت های بيگانه هم، بدون محدوديت به همين افراد تريبون می دهند تا به مردم اينگونه القاء کنند که گويا خردمندان و روشنفکران آزادی خواه و مطرح ايران در خارج از کشور، همين پاسدار های کرواتی باشند. برای اينکه در اين مورد مصداقی هم آورده باشم، تنها به نام دو تن از آنها اشاره می کنم که اينک ديگر مچ شان هم برای خيلی از ايرانيان باز شده است. يعنی عليرضا نامدار حقيقی که در دانشگاهی در کانادا برايش کرسی تدريس خريده اند و آن دگر، کاوه افراسيابی که سابقآ شاگرد دکان کله پزی پدر خود در خيابان جمشيد تهران بوده و حال در يکی از دانشگاههای آمريکا برای وی کرسی خريداری شده. از آنجا که اين پاسدار، نام و نام فاميلی خيلی اسلامی و زننده ای هم داشت، رژيم روضه خان ها البته هر دو نام او را هم تبديل به احسن کرده که زياد توی ذوق خارج نشينان نزند. واپسين دسته اين گروه هم که از دشمنان قسم خورده ی سکولاريسم محسوب میشوند، «ارسالی» ها هستند. کسانی که ايشان هم بسان همان پاسداران که کراواتی شده اند، درون شان چون هادی غفاری است و برون شان بسان يعقوب صفاری. درست است که دشمنی اين دسته با سکولاريسم حتا ژرف تر از چاقوکش های دکتر نما است ـ که البته در حقيفت خود اينان هم از چاقوکشان و اسيدپاشان سابقه دار رژيم هستند ـ، چرا که اين گروه افزون بر ادای روشنفکری در آوردن نقش اپوزيسيون را هم بازی می کنند، ليکن از آنجايی که من به سهم خود در مورد اين ارسالی ها، بويژه اکبر گنجی به اندازه کافی مطلب نوشته ام، ديگر در اينجا چيزی را به تکرار نمی آورم. جز اينکه بنويسم آخوند محسن کديور و
همسر خواهرش جميله، يعنی سيد عطاالله مهاجرانی وزير ارشاد اسبق، از دگر چهره
های شاخص اين دسته هستند. دو پست ترين اسلام پناهی که با چند نام و واژه ی
فرنگی که در خارج آموخته اند، ادای روشنفکری در می آورند اما در راستی، از
خونين ترين دشمنان «روشن انديشی»، «عقل آزاد از زندان تعبد مذهبی»
و «سکولاريسم» بشمار می روند. در دشمنی با کيستی و فرهنگ و بويژه مدنيت
و تاريخ پيش از اسلام ايران هم دهها بار از شيخ صادق خلخالی و حتا خود روح الله
خمينی تندرو تر هستند. هيچ کس هم مانند اين دو ناکس بدين آشکاری و تندی و بی
شرمی از رژيم ضد ايرانی روضه خوان ها در خارج پدافند نمی
کند.
امير سپهر.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
Copyright: Zadgah.com 2009 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||