|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
هنر نزد ايرانيان است و بس؟! در يک ای ميل آفيش ديدم که «اِمل ساين»، هنرمند بزرگ ترکيه، پس از سی و دو سال، به ميان دوستداران ايرانی خود رفته و برای آنان کنسرتی اجرا خواهد کرد. اين بار البته شوربختانه نه در ايران پرقدرت و خوشنام و شکوهمند و زيبا و امن و پايتخت پر از نور شادی آن که برباد رفت، بلکه در لوس آنجلس و برای ايرانيان گريخته از ميهن خويش. اين نوشتار هم گر چه مربوط به همان امل ساين است، ليکن من اين رخداد را به يک ناهنجاری در پاره ای از ايرانيان پيوند زده و همان ناهنجاری بومی را برجسته تر می سازم که بار فرهنگی اين مقال غنی تر گردد. يعنی به کژپنداری بخشی از هم ميهنان «خودشيفته» ما که خويشتن را در پيله ی تنگ و تاريکی بندی کرده و گمان می برند که حس و عشق و عاطفه، تنها همانی است که در درون آن پيله ی خُرد خودشان است. نخست هم در باره ی همين مسئله خواهم نوشت و فراوان هم خواهم نوشت و سپس، در مورد آن هنرمند نازنين و پيوند قلبی او با ما ايرانيان. اين بخش را هم که می تواند به درک بهتر بخش دوم بيانجامد، اينگونه آغاز می کنم که انسان، آنگونه که خود می پندارد، به هيچ روی موجود آزاد و رهايی نيست. ولو که در آزاد ترين سرزمين ها هم که زاده و باليده و بزيد. چرا که آدمی، درست همانی است که خانواده، جامعه و شرايط اجتماعی ـ فرهنگی او را ساخته اند. هر انسان هم تا زمانی که نتواند از آن مرز های تربيتی و باوری پای برون نهاده و از نو، «کيستی» و «خودی خود» را بنا کند، نه به شکل انسان کامل، بلکه بسان حيوان دوپای تربيت شده و دست آموزی خواهد زيست، ولو که خود مپذيرد. برای مثل، يک هندی سيک، از اينروی سيک و هندی است که پدر و مادر او سيک و هندی بوده اند. او بدين سبب با زبان بنگالی سخن می گويد که مام و بابا و جامعه او اين زبان را به وی آموخته اند. اين زبان را هم بدين خاطر بيش از دگر زبانها دوست می دارد که آن را متعلق به خود می داند و با آن، بهتر و روشن تر از هر زبان دگری می تواند خواهش ها و احساسات درونی خود را به دگران منتقل کند. چنين است ذائقه، سليقه و به تبع آنها هم، «گزينش ها» و بويژه کردوکار احساسات درون هر انسان. به ديگر سخن، ما نه خود خودمان، بلکه آن خودی هستيم که کارخانه هايی بنام های خانه و اجتماع از ما ساخته اند. بخش بزرگی از کردار های ما هم نه از ما، بلکه از نرم های آن دو کارگاه است که من اين امر را در يکی ـ دو مقال دگر باز کرده و در يکی از آنها اين امر را هم نوشته ام که مثلآ اگر کسی رنگ آبی، سفيد يا مشکی را دوست داشته و رنگ ايده آل خود خواند، اين تنها يک پندار است و از ديد علمی هم نادرست. چرا که آن رنگ، نه گزينش خود وی، بلکه «رنگ هم آهنگ» با «شيوه ی پرورش» او در خانه و اجتماع است. يعنی آن رنگ از آنروی رنگ دلخواه او گشته که تخم آن در درون وی کاشته شده و در يک «سير پروشی» آن تخم به بار نشسته است، بی اينکه خود اما متوجه کاشت و بالنده گی چنين نهالی در نهاد خود باشد. در آن دو نوشته، اين نيز آورده ام که دانش پزشکی امروزه اين امر را به اثبات رسانده که هر انسانی، حتا پيش از اينکه به دنيا بيايد شروع به فراگيری زبان و فرهنگ می کند. يعنی آدمی از زمانی که جنينی دوازده هفته ای در شکم مادر است، با شنيدن صدا ها و نت ها و زير و بم واژه گان و جملات بيان شده در بيرون، از همان درون شکم مادر خويش شروع به يادگيری می کند. پس با آنچه آوردم، چنانچه ما از آموزه های فرهنگ خودی بيش از دگر فرهنگ ها لذت برديم، مبادا گمان بريم که فرهنگ ما غنی ترين و برترين در جهان است. خير، همه ی زيبايی های جهان در ايران و فرهنگ آن خلاصه نگشته و ملت ها و فرهنگ های دگر هم، زيبايی ها و جاذبه های فراوان و گاهی بسيار خيرکننده ای هم دارند. حال اگر ما توانايی درک پاره ای از زيبايی های دگران را نداشته و آنان نيز نمی توانند از زيبايی های فرهنگ ما لذت برند، اين ديگر به شيوه پرورش ما و آنان بازمی گردد که هر يک، بندی عادات و نوع تربيت و بينش و احساسات ويژه ی خود هستيم. همچنين در مالکيت نرم ها و ارزش هايی که داغ آنها را از همان نخستين روز های زاده شدن بر انديشه و روان ما زده اند و ما ناخودآگاه، در اسارت آنها. در حقيقت پاره ای از چشم انداز ها، خوردنی ها، نوشيدنی ها و بويژه حس کردنی ها هم، تنها از اينروی در جان ما خوش نمی نشينند که ذائقه ما از زمان کودکی با آنها همدم و مونس نگشته. مثلآ موسيقی و شعر ايرانی از اينروی ما را شورانده و به اوج احساسات می کشاند که اين نغمه ها و سخنان موزون، ديگر در سرشت و احساسات ما نهادينه است. در حاليکه اين نوع موسيقی و ساختمان کلام، می تواند برای مردمی ديگر اصلآ بی معنا و بسيار هم ملال انگيز باشد. همچنان که من هر بار برای دوستان غيرايرانی خود موسيقی سنتی مثلآ با صدای شجريان را پخش و از آنها نظرخواهی کرده ام، بيشترين ايشان اين شيوه ی نوازنده گی و آوازخوانی را بسيار بی روح و سرد و کسل کننده خوانده اند. مراد اينکه، دنيای زيبايی ها و کهکشان احساسات لطيف و ژرف بشری همين مزرعه ی بسيار کوچک بومی ما نيست. فرهنگ ايرانی، روشن است که جلوه های سحرانگيز فراوان دارد، با اينهمه، اين فرهنگ ژرف و غنی، همه ی فرهنگ بشری نيست. فرهنگ های دگری هم در اين گيتی هستند که بسيار غنی و دلنواز می باشند. در باغ فرهنگ دگر ملت ها هم رستنی های بسيار زيبايی از کلام و موسيقی روييده و نهال های فراوانی به بار نشسته و گلهای پرطراوت فراوانی غنچه و گل داده و گيتی، بسان يک گل هزاررنگ است. در ديگر سرزمين ها هم آبشار های بلند، کوههای سر به فلک کشيده، دشت های فراخ، رود های خروشان، مراتع سرسبز و چشمه های جوشان و آب های زلال و گوارا دررود های سبز جاری هستند و مرغان نغمه خوان فراوانی هم در غزلخوانی. در باغ دگران هم پروانه های زيبای بی شماری بر گرد گلهای عطر آگين و رنگارنگ در پروازند. با شاهبالهايی هوشربا که ما پاره ای از آنها را نمی شناسيم و گلهايی سحرانگيز که ما اصلآ از بود آنها در اين دنيای هزاررنگ آگاهی نداريم. از اينروی، چه حيف است که ما از باغ کوچک خود گام به بيرون ننهاده و زيبايی های دگر باغ و بوستان ها را هم نبينيم . يعنی چه زيبا خواهد بود که ما دستکم در زمينه ی احساسی، اين پيله خودشيفتگی ناخودآگانه را شکافته و با بالهای احساس و عاطفه به پرواز در آمده، بال از مرز های فرهنگ خودی به بيرون نهاده و از درک زيبايی های دگر فرهنگ ها هم لذت بريم. و اما چگونه می شود اين پيله را شکافت و سبکبال به پرواز در آمد، البته به شکل نسبی. اين گفته که«فراگرفتن هر زبانی، بسان دری است که آدمی به دنيای دگری باز می کنند»، از هر کِه بوده، سخنی پرمعنا و انگيزاننده است. زيرا هر کسی با يادگيری زبانی نو، براستی که وارد يک دنيای دگری شده و با دانش ها و معرفت های نوـ ی ـ آشنا می شود. يعنی با فرهنگی دگر، ادبياتی دگر، عاداتی دگر، سنت ها و ارزشهای فردی و اجتماعی دگر و موسيقی و شعری از گونه ای دگر. فراگيری زبانی نو، حتا نگرش و حس های نوـ ی هم به انسان ارزانی می کند. احساساتی از گونه و با کارکردی دگرسان که تا پيش از آن، خود آدمی نه با آنها آشنا بوده و نه اصلآ از وجود آنها در درون خويش آگاهی داشته. اصلآ اگر انسان روحی لطيف و ژرف داشته باشد، با فراگيری زبانی نو، خواهد توانست که در اين دنيای تازه، عصب های تازه ای هم برای دريافت های حسی در ساختمان احساسی خود کشف کند. با ياری آنها هم می تواند زيبايی ها و جاذبه های نوـ ی را دريافته و با آنها هم به آسمان حس و عاطفه پرواز کند. برای مثال، درست است که موسيقی مرز نمی شناسد. ليکن موسيقی که تنها موسيقی ی بی کلام نيست. دگرسانی بسيار بزرگی است ميان نغمه ای که ما زيبای آنرا تنها از راه حس می فهميم با آهنگی با کلام يا حتا بی کلام که ما زبان و تا اندازه ای فرهنگ آنرا هم می دانيم. يعنی می فهميم که نوازنده از چه فرهنگی است و چگونه احساساتی دارد، خواننده از چه می خوانند، برای کِه و با چگونه حسی. اصلآ هر موسيقی بی کلامی هم زبانی ويژه دارد که ميزان لذت بردن ما از آن، بستگی به آشنايی ما با آن زبان بی زبان دارد. مثلآ آن حالی که از شنيدن نوای دف و نی و تار به من ايرانی دست می دهد، شايد به هيچ غيرايرانی دست ندهد. اين، حسی است ويژه ی من ايرانی که من آنرا از همان نخستين روز زندگی خود آموخته و با آن همدم شده ام. زيرا ملت ها، به جز زبان محاوره و يا سخن گفتن روزمره باهم، زبان های دگری هم دارند که يکی از آنها هم همين «زبان حس» است، و شايد هم مهم تر از همه ی آن زبانها. ما ايرانيان حتا يک زبان بسيار مهم و بی کلام دگری هم داريم که خود آنرا «زبان نگاه» می ناميم. زخمه های تار، پرده های نی و مضراب های سنتور از آنروی روح من ايرانی را به پرواز درمی آورند که من، زبان آن نت ها و مفهوم آن زير و بم ها را از راه حس و عاطفه می فهمم، ولو که نت هم نشناسم. چون از همان نخستين روز زندگی خود که به فراگيری زبان فارسی آغاز کرده ام، به موازات آن، به آموختن اين زبان موسيقی نيز پرداخته ام. کما اينکه آموختن«زبان نگاه» را هم، از همان نخستين دقايق زاده شدن و با نگاههای عاشقانه مادرم آغازيده ام، بی اينکه خود اما متوجه اين فراگيری ها هم بشوم. اين زبان نگاه را هم شايد هيچ کسی به زيبايی هوشنگ ابتهاج (سايه) بيان نکرده باشد که :
نشود فاش كسي آنچه ميــــان من و توست برای اينکه مرادم را بهتر برسانم، می خواهم از تجربه های شخصی و عصب های حسی خود بنويسم. چرا که بخت آنرا دارم که بتوانم شعر و موسيقی و احساس چند ملت و زبان را دريافت کنم. زيرا با اينکه تهرانی يا بچه تهران هستم، اما چون از پدر و مادری آذری ديده بر جهان گشودم، اين خوش اقبالی را داشتم که از همان کودکی، دو زبان را در کنار هم بياموزم. بويژه که چون مادرم به هنگام زادن من اصلآ زبان فارسی نمی دانست و از همان نخستين روز زندگی ام با من به آذری سخن گفت، من توانستم آن زبان را، بسيار ژرف بياموزم. آموختن زبان فارسی را هم که از همان هفته های نخست زاده شدنم آغاز کردم. يعنی از همان زمان که مادرم مرا در آغوش گرفت و به کوچه و بقالی و قصابی و نانوايی برد. سپس هم که به همراه برادر بزرگتر و دو پسرعمويم حجت و علی، مرا دو سالی به مکتب خانه محله مان در انتهای خيابان شاپور فرستادند که در آنجا هم خانم مطهره «آخوندباجی مکتب خانه» که لابد هم حال ديگر زنده نيست، روزی چهار ـ پنچ ساعتی به زبان فارسی سليس و لهجه ی عولاجونی ـ عودلاجانی ـ سرم جيغ می کشيد. سپس هم که به مدرسه ام فرستادند که در آنجا هم يادش بخير، «آقای ديوسالار»، ناظم سبيل کلفت مدرسه مان مرا به فارسی با لهجه غليظ کردی، با فحش و فلک کردن و گوش پيچاندن و ترکه بر کف دست زدن مستفيض می فرمودند. زمانی هم که در مدرسه نبودم، به زبان فارسی در کوچه با همبازی هايم بازی کرده و باليدم. . پس من از همان دوران کودکی، هم با موسيقی پارسی همدم شدم، هم با شعر ناب و کلاسيک ايرانی بوسيله ی پدرم که واله و شيدای ادبيات ايرانزمين بود و خود نيز شعر می سرود، و هم با موسيقی و ضرب آهنگ های رقص بسيار پرتحرک و مشکل آذری از راه گرامافون کوکی و صفحات سی و سه دور موسيقی که آن زمان از باکو به ايران می آمد. بيشترين اساتيد رقص آذری هم که يا از افراد فاميل درجه يک من بودند، يا از فاميل دور و سببی، يا از همشهريان و يا اينکه از دوستان فاميلی. مانند پسر عمو و همسر خواهرم و پسر عمه ام زنده ياد «لطف الله خان رهبران» که استاد مسلم اين رقص بود، محمد «مامت» که اين رقص را در کنسرواتور عالی موسيقی شرق در مسکو آموخته بود،«نادر آتشين»، عموی فائقه يا گوگوش، «فائزه خانم» مادر گوگوش، «وارتوش» و «بختيار» و «محمود» و «صفيه خانم» و چند تنی ديگر که همگی از دوستان خانوادگی ما بودند. پس من درک درونی و پرواز حسی و لذت از دو موسيقی را از همان پَرقنداق داشتم. سپس در دوران دبيرستان، آموختن زبان انگليسی را هم از پانزده ـ شانزده سالگی در کلاسهای انگليسی شکوه خيابان شاهرضا و کنار سينما ب ب «سينمای عشاق» شروع کردم. بعد ها هم که زبان آلمانی را با کوششی زياد تقريبآ به شکل ريشه ای آموختم، آنگاه کمی فرانسه و اسپانيش و فلامن، سپس سوئدی، يعنی زبان کشوری که اينک در اين ميهن باختگی، خواهی نخواهی، ديگر زبان ميهن دوم من شده است و چندين صباحی هم هست که پيگير فراگيری روسی و عربی هستم. در اثر يک آشنايی زيبا و پرخاطره هم، در مسيری افتادم که به فراگيری بسيار خوب زبان ترکی استانبولی ختم شد که البته دستمايه زبان آذری، در اين راه مرا بسيار ياری رسان بود. سوای زبان اما نشست و برخاست درازمدت با ترکيه ای ها، بويژه با کرد های علوی آن ديار که ريشه ی خود را هم از خراسان بزرگ ايران می دانند، اين شانس را هم به من ارزانی کرد که با فرهنگ فولکلور مردم ترکيه و بويژه با سنت های خانواده گی و فردی آنان هم آشنا گردم. همچنين تا اندازه زيادی با ساختمان بسيار ظريف اما پيچيده ی احساسی آنها. مثلآ اين را ديدم و آموختم و حس کردم که شنيدن موسيقی برای اکثريت ترک ها حتا از نان شب هم ضروری تر است. همچنين اين را که يک خواننده ترک، بسان هزاردستان، براستی عاشق خواندن است و از ژرفای دل می خواند و يک شنونده ی ترک هم راستی راستی موسيقی را با همه ی جان گوش داده و آنرا با رگ و حون جذب و حس می کند. و حال با خود بيانديشيد که در ميان يک چنين مردمی شيفته ی موسيقی و نغمه خوانهايی شيدای نغمه سرايی، الهه عشق و احساس و عاطفه گشتن به چه معناست که چنين است امل خانم نازنين ما. زنی هنرمند، با آوايی اهورايی، سيمايی دوست داشتنی، رفتار و کرداری ستايش برانگيز، با چشمانی برنگ دريا که نگاههای پراحساس اش، آتش بجان آدمی زده و تا ژرفای جان رسوخ می کند. تا آنجا هم که به پيوند ميان ما ايرانيان و او مربوط می شود، انسانی باوفا و وارون بسياری از ايرانيان هميشه ناراضی و طلبکار، فردی بسيار سپاسگزار که خوبی ها و محبت ها را ارج نهاده و هرگز از خاطر نمی برد. از اينروی هم، گر چه يک غيرايرانی است، ليکن تنها بخاطر همان چند صباحی که در دوران طلايی و تکرارناشدنی انوشه روان، شاهنشاه آريامهر در ايران زيسته و از ايرانی کمی مهر ديده، آنگونه که خود گفته، ايران و ايرانی را عاشقانه دوست داشته و حتا خود را يک ايرانی هم می خواند. بار ها هم از کسانی که او را می شناسند شنيده ام که از بلايی که ايرانيان هميشه ناسپاس و طلبکار برسر خود آوردند، هم بسيار شگفت زده است و هم بی اندازه غمين. چرا که امل، آن دوران طلايی ايران و ايرانی را ديده و تجربه کرده بود و طبيعی است که بايد شگفت زده و غمگين باشد. همان ايرانی را که بهشتی بی مانند در خاورميانه و همه ی آسيا و آفريقا و استراليا و حتا بخش بزرگی از اروپا بشمار می رفت و بزرگترين آرزوی هر هنرمندی اين بود که در آن بهشت برای مردمی مرفه و بافرهنگ کنسرت اجرا کرده و حتا اگر توانست، برای همه عمر در آن کشور غنی و آرام و امن زندگی کند. همچنان که خود امل اين آرزو را داشت و حتا به فراگيری زبان فارسی پرداخته و چند آهنگ زيبای ايرانی را با مهارت اجرا کرده و در يک فيلم هم با ايرج قادری همبازی شد که رخداد شوم پنجاه و هفت، چون نود درصد مردم ايران، تمام آرمان ها و آرزو های او را هم نقش برآب کرد. دلبسته گی ديگر امل به ايران، آنگونه که بسياری می گفتند و می گويند، عشق سوزان وی به زنده ياد فريدون فرخ زاد بود که گويا ذبح اسلامی شدن وی هم قلب مهربان اين زن پرعاطفه را به سختی مجروح کرده است.
می
خواستم بيشتر در مورد پيوند امل با ايران و عشق او به زنده ياد فرخ زاد بنويسم،
ليکن از آنجا که در اينترنت، مطلب کاملی در اين باره ديدم، آنهم از کسی که بنا
بر ادعای خود، از نزديکان زنده ياد فرخ زاد هم بوده، با گذاردن لينک آن نوشته
در اينجا «فریدون
فرخزاد مردی كه از نو او را باید شناخت»
ديگر از اين کار درميگذرم. زيرا که نويسنده آن متن ـ «م. صدر» ـ، حتا چگونه گی
آمدن امل به ايران، برنامه های او در تهران و همچنين چگونه بودن نخستين ديدار
وی با فرخ زاد را هم کامل آورده که اينها، خيلی بيشتر از آکاهی های من در اين
زمينه است. تنها چيزی که من اما می توانم بر آن مطلب بيافزايم اين است که امل آن اندازه از فرخ زاد متأثر و يا عاشق وی شده بود که پس از بازگشت از ايران به کشور خود، تهيه و اجرای شويی را در تلويزيون سراسزی ترکيه آغاز نمود که هم نام شو فرخ زاد را داشت و هم تم و تنوع آنرا. البته نام شو فرخ زاد، «ميخک نقره ای» بود و نام شو اِمل ساين «بياز شو» که واژه «بياز» درترکی استانبولی، به معنای سفيد و يا همان نقره ای است. اين نيز بنويسم که امل ساين از آن زنهای براستی زن است! از آنها که شايد همسان آنان، هر چند ده سال يک بار در شرق به گيتی چشم برگشوده و در اين بخش طاعون زده از جهان، بخت آنرا می يابند که دستکم تا اندازه ای بدان جايگاهی نزديک گردند که براستی شايسته گی آنرا دارند. انسانهايی سرشار از عشق و استعداد که چنانچه در غرب آزاد به دنيا می آمدند، با بهره روری از فضای سالم اجتماعی و امکانات فرهنگی و هنری موجود در آنجا، با پرورش استعداد های ذاتی خود، قادر می گشتند که قلب جهانيان را به تسخير خود درآورند. همچنان که امل در اندک زمان اقامت خود در ايران، با رفتار و زيبايی و جذابيت بی مانندی که داشت، کليددار قلب اکثر ايرانيان گرديد. امل جدای از صدايی جادويی، استعداد شگرفی هم در بازيگری داشت که شوربختانه به سبب کيفيت بسيار پائين صنعت سينما در ترکيه، بويژه در روزگار جوانی او، نتوانست حتا ده درصد از اين سرمايه ی فطری خود نيز بهره برد. با اينهمه، گر چه او بخت آنرا نيافت که به يک بازيگر جهانی مبدل گردد که براستی هم، هم استعداد و توانايی آنرا داشت و هم شايسته گی آنرا، ليکن او در همان سينمای بسيار ابتدايی کشور خود هم هر نقشی را که به وی سپردند، با عشق و مهارتی بی مانند ايفا کرد، بويژه نقش يک زن عاشق را. نگارنده ترديد ندارم که اگر او هم بسان ملينامرکوری از همان ابتدای کار در مسيری درست افتاده و زبان انگليسی و فرانسه را آموخته و به اين دو زبان آواز می خواند، امروزه يکی از نامدارترين و پرطرفدار ترين خواننده گان جهان گشته و پس از مرگ هم صدايش در همه گيتی ناميرا می گشت. زيرا که امل جدای از برخورداری از صدايی شش دانگ و بسيار بسيار گيرا و جادويی، سيما و رفتاری بسيار کاريزماتيک هم دارد که در کمتر آرتيستی هست. بويژه در آرتيست های شرقی.
هر چه بود امل تنها در زمينه موسيقی سنتی ترکيه ـ صنعت موزيک ـ توانست با وجود هزار رقيب و مدعی، به جايگاهی دست يابد که تاکنون تنها سه تن ديگر بدان رسيده بودند. يعنی زنده ياد «زکی مورن» که ترک ها او را پدر يا مادر هنر می نامنذ ـ زيرا مورن دوجنسيتی بود ـ و دو تن ديگر که هنوز هم می خوانند. يعنی خانم «معزز آباجی» که دو سالی از اِمل جوان تر است و آن دگری، ابتدا آقا و سپس خانم «بولِنت اِرسوی». چرا که اين همشهری زکی مورن ـ هر دو در بورسای زاده شدند ـ هم بسان آن زنده ياد، دوجنسيتی بود و در سينما هم نقش مرد را بازی می کرد که بيست سال پيش با جراحی، به يک خانم بسيار زيبا و سکسی مبدل گرديد. چه خوب است که برای آگاهی ايرانيان بسيار مدعی معنويت و احلاق و فرهنگ، آوردن اين انسانيت و شرافت اخلاقی ترکيه ای ها را پايان بخش اين مقال سازم که هرگز و هيچ گاه ديده و شنيده نشده که فردی ترک، زکی مورن يا بولنت ارسوی را به سبب دوجنسيتی بودن به سخره گرفته باشد، حتا به شکل مجازی، يعنی حتا به ايما و اشاره يا به شکل جوک. زنده ياد مورن، هم در زمان زندگی و هم پس از مرگ، آن اندازه مورد احترام ترک ها بود و هست که وقتی در باره او حرف می زنند، پنداری که از يک قديس سخن در ميان است.
بولنت ارسوی هم ار روزی که زن شد، ديگر همگان از او بنام «خانم بولنت ارسوی»
ياد می کنند و همه ی آرتيست های مرد ترکيه و همچنين آرتيست های زن و مرد جوان
تر از خود وی هم، در شو های تلويزيونی، برای ارج نهادن به وی و هنر اش، دستش
را صميمانه می بوسند. همچنين دست «معزز آباجی» و امل ساين را. اين در حالی است
که در ميان ما مردم بسيار بافرهنگ! برای مثال، ديگر کمتر کسی
حتا سراغی هم از خانم
حميرا می گيرد که يگانه يادگار باقيمانده از نسل زنان بی مانند موسيقی سنتی ما
است. همين. امير سپهر
فتوای
عقلی در برابر فتوای شرعی
با «عقلی آزاد از زندان مذهب» از خود
بپرسيد که آيا با چهار جمله ورد عربی يک روضه خوان بی سواد و پست، فرزند معصوم
خود را با چشمانی گريان به زير يک متجاوز افکندن، دختر جگرگوشه خود را به فاحشه
گی واداشتن و در آتش افکندن است، يا او را به خانه بحت فرستادن؟...
وقتی
اکثريت خود انديشه وران و نويسندگان و نخبه گان سياسی يک ملت «ملاباز»
بوده و در پی يک روضه خوان زبان نفهم بنام خمينی افتاده و انقلاب اسلامی براه
اندازند، سپس دو دهه پس از آن عمل ننگين ايرانسوز خود و مشاهده ی آنهمه جنايت و
خيانت، باز در پی ملای دگری بنام خاتمی افتاده و از او طلب دموکراسی کرده و
امروز هم همچنان به در شاگردان خمينی ضحاک دخيل بندند، پس آن ملت بدبخت و
فلکزده آخر از خواندن و شنيدن روشنگری ها و موضع گيری های خردمندانه چه کسانی و
چه گروهی بايد آموخته باشند که مذهب چيست، امام زمان اهل کجاست، جامعه چگونه
است، عقل چه سان کار می کند، استدلال چه رنگ و بويی و سياست چه طعم و رنگی
دارد؟!
تمامی متن را اينجا بخوانيد
رژيم روضه خوان ها و باد معده از اينروی هم گرچه واژگان و نثر اين نوشته چندان با سليقه من نزديکی ندارد، اما از آنجايی که موضوع بظاهر کميک آن، هم حقيقت جمهوری مسخره روضه خوان ها و هم بدبختانه حقيقت درونمايه ذهن بسياری از هم ميهنان ما است، از سوی ديگر هم از آنجايی هم که نمی خواهم با دست بردن در آن نثر ناقص و از ديد خودم، نازيبا رسم راستی و امانت داری را به زير پای نهم، عينآ آن متن را به همراه آهنگی که نوشتم اينجا منتشر می سازم. اين اندک آگاهی را هم برای آن گروه از هم ميهنانی که زبان آلمانی نمی دانند و آشنايی چندانی هم با حوزه گسترده فرهنگی و جغرافيايی فرهنگ و زبان گرمانيک ندارند، بيافزايم که اين گروه موسيقی (EAV) در نزديک به سه دهه ی گذشته، يکی از نامور ترين و محبوب ترين گروه های اين حوزه فرهنگی بوده است. تک تک آهنگ های بظاهر کميک آنها هم، اتفاقآ مربوط به جدی ترين مسائل فرهنگی و اجتماعی اين حوزه است. همگی اعضای اين گروه هم تحصيلات بالای دانشگاهی دارند. يکی از ايشان هم يک جامعه شناس است و يکی ديگر که خواننده اصلی گروه هم هست، يعنی آقای (Klaus Eberhartinger)، يک پزشک. اين پزشک هم از ديد من، استعدادی در صحنه داری و اجرا دارد که براستی او را يک آرتيست بی مانند در جهان ساخته. بويژه حرکات بدنی و رقص های ابداعی او. ترديد هم ندارم که اگر او با همين سبک و مضامين به انگليسی می خواند، شهرت اش عالمگير تر و محبوبيت اش هم صد چندان می گشت. گروهی ايرانی بنام «سندی» هم در حقيقت با الهام از سبک و شيوه اجرا و مضامين فرهنگی و اجتماعی آهنگ های همين گروه اتريشی تشکيل شد. زيرا که آقای «شهرام آذر» سرپرست، آهنگ ساز، ترانه سرا و نوازنده اصلی گروه سندی، سالها ساکن آلمان بود ـ و شايد هنوز هم هست ـ و آشنايی خوبی هم به زبان آلمانی دارد. به
هر روی برای آشنايی بيشتر با کار اين گروه اتريشی و بويژه با شيوه ی ارزنده
اجرای خواننده آن (Klaus Eberhartinger)، من
آهنگ ديگری بنام (Ding Dang)
را
هم از اين گروه در اينجا قرار می دهم که وی در اين آهنگ، توامآ در جلد يک خانم
سکسی هم ظاهر شده است. و اما آن داستان: برای یافتن جوابش فکر ها کرد و تمام گزینه های موجود را بررسی کرد و سر انجام متوجه شد که حاکم ظالم آن سرزمین تمام آنچه حق مردم است را برای خود بر میدارد و در حقیقت مال آنها را میدزدد. این شخص تصمیم گرفت که این خبر را به مردم بدهد و سایه ظلم و دزدی حاکم را از سر مرد کم کند، مردم بعد از فهمیدن این واقعیت، دست به شورش زدند و تصمیم داشتند تا حاکم را پایین بکشند. حاکم که این وضع را دید، با وزیر مکار خود مشورتی کرد، که آیا بهتر نیست آن جوانی که این خبر را به مردم داده سر به نیست کنیم؟ وزیر پاسخ داد : قربانت گردم اگر هم این کار را بکنیم، دیگر خیلی دیر است و فایده ای ندارد. بهتر است مردم را مشغول داستان دیگری بکنیم تا حواسشان از دزدی ما پرت شود. حاکم گفت : چگونه این کار را بکنیم ؟ وزیر در جواب گفت: قربان در یک اعلامیه رسمی، گوزیدن را ممنوع اعلام کنید و برای متخلفین هم جرایمی را مشخص کنید. حاکم با تعجب پرسید : خوب این چه سودی به حال ما دارد؟ وزیر در پاسخ حاکم گفت: قربان شما به من اطمینان کنید و اگر آنچه میخواستید برآورده نشد، من را مجازات کنید. در طی این گفتمان حاکم در رابطه با ممنوعیت گوزیدن متنی آماده کرد و آن را به مردم ابلاغ کرد و اختیار تام هم به وزیر داد تا با متخلفین برخورد کند. وزیر هم تا جایی که میتوانست سخت میگرفت، اگر کسی در اماکن عمومی شهر خود را خالی میکرد، گردن زده میشد و اگر در منزل و یا جاهای خصوصی بود تا سرحد مرگ شلاق میخورد و اگر سن و سالش کم بود، جریمه نقدی یا زندانی میشد، همچنین وزیر برای کسانی که تخلف دیگران را گزارش میکردند، جوایزی در نظر گرفته بود. چندی نگذشت که مردم در خفا و یواشکی خود را خالی میکردند. کم کم این در خفا گوزیدن تبدیل شد به نوعی اعتراض مردمی و در مجالس میان روشنفکران شهر و مردم عادی همه میگوزیدند و به ریش حاکم میخندیدند که ما گوزیدیم و او نفهمید. اما در کاخ خبر دیگری بود، حاکم و وزیر به ریش مردم میخندیدند که چگونه آنها را در کثافت کاری خود غرق کرده اند و برای همدیگر میگوزند و همه چیز را فراموش کرده اند و از دزدی اموالشان توسط حاکم و وزیر غافلند. امیدوارم که مردم کشور ما، با این حقه بازی حاکمیت به خوبی کنار بیایند و به سرنوشت مردمان آن شهر گرفتار نشوند! http://www.youtube.com/watch?v=CuVAi4vrUxA اين هم آهنگ دينگ
دونگ اين گروه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
Copyright: Zadgah.com 2010 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||