-





 




 


 



پنجره ارتباطی امير سپهر


 

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19  20  21  22  23  24  25 26 27 28 29 30 31 32  <--- ـ بايگانی


 (همه ی تلاش من برای يافتن ره و رسم يک زندگی ساده و انسانی در همين پائين است)
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی بود چشمانم را به خود خيره کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه ی پائينی چه زلال و زيبا بوده و آن سبزه زاران هم سطح زمين چه سحر عارفانه ای داشته!

<---  در فيس بوک   Mail --->  zaadgaah@gmail.com

پيوند ها

 .بازگشت به نخستين برگ.


 بهار عرب، خزان عجم
امير سپهر

به موازات گسترش خيزش های مردمی در کشور های عربی که تاکنون هم به سرنگونی دو نظام غيردموکراتيک انجاميده و همچنان هم با غيرت و پايمردی اعراب ادامه دارد، روز به روز هم اين پرسش در ذهن بخشی بزرگی از مردم ما پررنگ تر نقش می بندد که: (آيا براستی ما «ملت ايران»، دستکم در زمينه سياسی و در عرصه ی مبارزات مدنی، نابخرد تر و زبون تر و بی غيرت تر از «ملت های عرب» هستيم؟) يعنی بی عرضه تر و درمانده تر از ملت هايی که بيشترين ما ايرانيان هم ايشان را بی ريشه، بدون تاريخ، فاقد روح و وجدانی مدنی، بيگانه با فرهنگ و همچنان هم باديه نشين و وحشی و حتا قلابی و دست ساز انگليسی ها می خوانيم؟

از آنجايی هم که دستکم من خود تاکنون در جايی نديده ام که کسی از ميان صاحبان انديشه و قلم در پی يافتن پاسخ درخوری هم برای اين پرسش اساسی بوده باشد، مراد اين نوشته، کوششی است برای يافتن همين پاسخ. باشد که همين اندک کوشش هم، آيينه ای در برابر ديدگان ما گشته و بويژه آن بخش از مردم «خودشيفته» ما را بخودی خود بازآرد که خويشتن را بر ترين مردم اين گيتی ميپندارند، ولو که اين آيينه، آنچنان هم بزرگ و شفاف مباشد که ميبايستی ميبود.

در پيامد مشاهده ی سيمای نه چندان زيبا و دلفريب خود در اين آيينه هم، آن هم ميهنان خودشيدای ما در پی زدودن اين زنگار های کهنه تاريخی از روان و انديشه خود باشند که ايرانی را از خود بيگانه و ما را خانه خراب و رسوای عالم کرده است. يعنی همان خودفريبی های شيرين تاريخی که گويا همين مردم اکثرآ هم ندانمکار و خودويرانگر ايران که اينک هم بيش از سه دهه است که در گرداب ننگ و رسوايی دست و پای زده و قادر به پيدا کردن هيچ راه نجاتی هم نگشته اند، از هُشيار ترين و بافرهنگ ترين و متمدن ترين انسان های اين کره خاکی باشند!

چرا که در جهان عينی و ملموس کنونی که ما در آن زندگی ميکنيم، نه ايرانی آنچنان با فراست و فرهنگ و بيداردل و دلير است که خود می پندارد، و نه اکثريت اعراب کنونی ديگر اندک شباهتی به آن اعراب باديه نشين و بی فرهنگ و وحشی روزگار محمد و عمر و علی دارند که حتا پس از چشيدن مزه شکر و نمک هم، قادر به درک تفاوت طعم اين دو ماده از هم نمی گشتند.

برای رسيدن به پاسخ درست آن پرسش مورد نظر هم از ديد من، هيچ راهی علمی تر از اين وجود ندارد که روشن گردد اصولآ مراد از «ملت» در اين پرسش تاريخی ـ جامعه شناختی، اصلآ چه کسانی هستند؟ تا آنگاه با بررسی کارنامه آن «ملت»، بتوان داوری کرده و گفت که آيا اعراب خردمند تر و دلير تر هستند يا آن ملت.

زيرا همانگونه که در ادبيات سياسی پيشامشروطه ما، مراد از «ملت»، تنها دکانداران دين و شريعت بودند و نه مردم عادی، در ادبيات سياسی امروزين ما نيز اين واژه «ملت»، تا اندازه زيادی مفهومی مجازی دارد تا حقيفی. بدين سان که مراد از «ملت» امروز، در درجه نخست، تنها گروه اندکی از ايرانيان هستند و نه همه. يعنی همان کسان که بخشی از ايشان صاحب نام و ادعا در «عرصه سياست ايران» هستند و بخش دگر هم که اصلآ از «سياست» برای خود «پيشه» ی نان و آب دار ساخته و يا دکانی برای شهرت طلبی ها و عقده گشايی های خويش گشوده اند، و خلاصه همان کسان که دستکم خود خويشتن را جزو انديشمندان و رهبران سياسی و راهبران فکری و در يک کلام، «روشنفکران» يا «نخبه گان» ايران بشمار مياورند.

اصولآ در عمل هم همين کسان سياست ايران را صحنه گردانی ميکنند نه مردم عادی. چرا که همين گروه بسيار کوچک است که تمامی تريبون ها و ميکروفون ها و دوربين ها و کرسی های سخنرانی را در اختيار داشته و همه ی سمينار ها را ترتيب داده و فراخوان و اعلاميه بيرون داده و آکسيون ها، سخنرانی ها و مراسم سياسی و فرهنگی را هم برگزار ميکنند. افراد همين گروه هستند که پاره ای شان نشريه دارند، مقالات سياسی می نويسند، کتاب چاپ می کنند، به مصاحبه دعوت می شوند، اوضاع را تحليل کرده و در برابر رخداد های سياسی هم موضع گيری می کنند.

 و درست به سبب برخورداری از اينهمه امکانات فرهنگی ـ رسانه ای و تبليغی در عرصه ی عمومی هم هست که اينان بعنوان «پيش آهنگان ملت ايران» در جهان شناخته شده و مردم عادی ايران هم حال خواسته و ناخواسته و از سر آگاهی يا ناآگاهی، گوش هاشان به دهان اين «کاروان سالاران سياسی» و چشمانشان هم به کنش های ايشان دوخته شده و از ايشان هم پيروی ميکنند. به همين خاطر هم، بدون هيچ ترديدی، در درجه نخست و در برابر افکار عمومی جهانيان، هم «افتخار» سرفرازی اين ملت از آن آنان است و هم «ننگ» سيه روزی و بدنامی اين ملت.

با آنچه آوردم، پس ميبايستی نيک توجه داشت که اگر نابخردی و بی غيرتی هم اين ميان باشد، اين نادانی و بی غيرتی بيشتر به همين گروهی می چسبد که مدعی آگاهی و روشنفکری و رهبری و راهبری سياسی و فرهنگی و هنری و رسانه ای هستند، نه به فلان بزاز و قصاب و رفتگر و کارمند و نانوای فلکزده و گرفتاری که بار مشکلات اجتماعی و غم آب و نان، کمر وی را خُرد کرده و نه ادعايی دارد و نه اصلآ صدای فريادش بگوش کسی می رسد.

همچنان که آن مردم بينوا، اصلآ تمامی اين ننگ و نکبت کنونی خود را هم از همين به اصطلاح، نخبه گان خود دارند. از همين طايفه ی گنجشک مغزی که با سرنگون ساختن يک نظام عرفی و مدرن و مقتدر و ملی، آنهم با دست يازيدن به رذيلانه ترين شيوه های ضداخلاقی بسان دروغ و تهمت و سياه نمايی، حکومت جمهور روضه خوان ها و چاقوکشان و متجاوزان به عنف را بر سر کار آورده و ايران را به دوزخ مبدل ساخته و آبروی ايرانی را در جهان برباد داده و خودشان هم از آن دوزخ خودساخته بخارج گريختند.

 از همين عناصر بی معنويت و وجدان و «خودبزرگ انگار»ی که هرگز حاضر نشدند و هنوز هم نيستند که حتا برای يک دوره بسيار کوتاه هم از شهوترانی های سياسی خود دست بردارند تا اين «ملت قربانی روشنفکر و ملا» از زندان اين اوباش دزد و چاقوکش و متجاوز حاکم بر ايران رهايی يابند. آری از همين طايفه ی بی عرضه ای که حتا پس از سی و دو سال هم هنوز نتوانسته که يک شبه اوپوزيسيون شکل دهند اما همچنان هم با بی شرمی تمام ادعای روشنفکری و فرزانه گی داشته و حتا دموکراسی هلند و سوئد و دانمارک را هم بسيار پسمانده می خوانند! همين.

بيست و نهمين روز خرداد ماه سال نود خورشيدی، برابر با نوزدهمين روز ژوئن دو هزار و يازده ترسايی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نوروز ايرانی در آيينی ايرانی 
بياد نوروز های سالم و نيک و سرشار از نشاط روزگار کودکی و جوانی ما
**************************

  پلاس درد و غم در آتش انداز 
بهـــــــــارا شــــور شيـــــرینم برانگیز           شـــــــــرار عشـــــق ديــــرینم برانگیز
هـنـــــــــــوز اینجا جوانی دلنشین است          هـنـــــــــــوز اینجا نفس ها آتشین است
مـــرا چون رعد و توفان خشمگین کن           جـهـــــان از بانگ خشمم پر طنین کن
مبین کاین شاخه بشکسته خشک است           چــو فردا بنگری ، پر بید مشک است

  اين نوشته بلند را در اينجا مطالعه بفرمائيد 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  ای کاش اين ره به ترکستان بود !

اگر ما حتا اندکی هم هوشمندی می داشتيم، دستکم حال ديگر می بايستی يک نيمچه بديل خردمند و هدفمندی در برابر اين ددان و ديوان حاکم بر ميهنمان می داشتيم که به جهانيان بگوييم آری ای مردم آزاده دنيا، اين است آن «سامانه» بافرهنگ و پيشروی که ملت ريشه دار و بافرهنگ ايران شايسته ی داشتن آن است، نه آن دستگاه دوزخی خلافت شرخران و راهزنان بی فرهنگ و شرم که مزدوران بی ناموس آن در اسارتگاه های اسلامی خود حتا به پيرمردان بندی هم تجاوز جنسی کنند...

پاره ای بی شعور هم در تلويزيون های لوس آنجلسی، اين «بحث های نژادی» بيجا و نالازم را بميان انداخته اند که اصلآ ايران ترک نداشته و ندارد و گويا حمله مغول باعث شده که اين چند ده ميليون ايرانی ترک زبان گردند، ترکان همگی از نژاد مغول هستند، ما اصلآ در ايران عرب نداريم و از اين دست بحث های نابخردانه ی نفاق برانگيز و ايرانسوز که خطر آن هزار بار بيش از خطر چند صد تجزيه طلب مزدور اجانب است...

جدای از ترک های داخل ايران کنونی، بسياری دگر از اين ترکان آسيای ميانه هم که حال ديگر ايرانی بشمار نمی آيند، نه تنها هم تاريخ و هم فرهنگ، بلکه اصلآ از خواهران و برادران تنی ما ايرانيان هستند، ولو که هيچ هم فارسی ندانند... ما وقتی از حکومت ترک ها بر ايران و نقش آنان در تاريخ بومی خود سخن می گوئيم که اساسآ هم بحثی بيجا و تفرقه ساز است، بايد اين راستی را فراچشم داشته باشيم که  تمامی فبايل ترک زبانی که بيش از يک هزاره بر ايران حکومت کردند، همگی از ايرانيان سره بودند و هستند.   بنگريد که دولت و مردم ترکيه با چه هُشياری و هوشمندی گام به گام سنگر های معنوی و فرهنگی و اقتصادی ما را در آسيای ميانه فتح می کنند! ...

 ما از سويی به جداسران «ملت ساز» نهيب می زنيم که صرف سخن گفتن به ترکی و کردی و بلوچی و عربی ... به معنای يک ملت بودن نيست و از سوی دگر، خود اين سوی معرکه ی «فاشيسم زبان فارسی» براه انداخته و غيرفارس ها را انيرانی می خوانيم! ...
..........................................................................................................................

بيتی در گلستان سعدی هست که مصرع دوم آن، از سده ها پيش در ميان ما به شکل ضرب المثلی در آمده است که: «اين ره که تو ميروی به ترکستان است». اين سخن هم هماره در مقام هشدار، به کسانی گفته می شود که به گمراهی اندرافتاده و راه نادرست می پيمايند. يعنی به انسان های جاهلی که می روند با نادانی و ندانمکاری های خويش، هست و نيست خويشتن را برباد فنا دهند.

مراد از «ترکستان» در برابر «کعبه» هم در اين بيت که در ادبيات اسلام زده ما بيشتر با واژه «آمال» هم همنشين می گردد ـ يعنی کعبهء آمال ـ، می بايد ناکجا آبادی باشد بی در و دروازه که بگونه ی طبيعی هم در آن نکبتکده، جز نگونبختی و سيه روزی، هيچ چيز دگری نمی تواند در انتظار آدميان نابخرد و گمراه باشد.

 ليکن از آنجا که انقلاب شکوهمند روشنفکری ـ روضه خوانی در کنار تمامی ويرانگری ها و مصيبت هايش، اين نيمچه دستاورد را هم داشت که چشم مردم ما را به بسياری از راستی ها هم گشود، اينک پس از تحمل نزديک به سی و دوسال سياهی و تباهی، چه بجا و خردمندانه خواهد بود که ما ديگر در همه چيز خود شک کنيم، حتا در «خودی خودمان». در يک بازنگری ريشه ای «احوال خويش» هم، بسياری از پندار ها و انگار های کهن و سنتی خويش را بدور افکنده و بگفته ی امروزيان، روان و انديشه ی خود را کاملآ «آپ تو ديت» کنيم.

چون بيشترين ايرانيان، حال دگر هم چهره ی راستين محمد ابن عبدالله و اسلام او را بخوبی بازشناخته اند، هم کعبه و هم فقه و هم فقيه و شيخ و ملا را، هم «روشنفکری به سياق ايرانی» را که در پسمانده گی و ايران ستيزی، درست روی ديگر همان سکه ی «آخونديسم تاريخی» است و هم اصلآ «حقيقت خودشان» را. يعنی اين «حقيقت» را که اين باورهای سنتی در نزد ما که گويی ايرانی خيلی بافرهنگ و متمدن و بامعنويت و هشيار و حتا از همه ی ديگر ملت های اين جهان هم زيباتر باشد، همگی از بيخ و بن دروغ بوده و ناشی از آن «ناخوشی تاريخی». همان ناخوشی مزمن و بدخيم ملی ما که نام آن هم «نارسيسم» يا «خودشيفته گی» است.

چرا که اگر اين چنين نمی بود، ملتی هستی از کف داده و از سر تا به پای آلوده بر چرک ننگ و بدنامی که بی آزرم، همچنان هم خود را بافرهنگ ترين و متمدن ترين ملت اين گيتی نمی خواند. از آن مهم تر هم اگر ما حتا اندکی هم هوشمندی می داشتيم، پس از نزديک به سی و دو سال کشيدن بار اسارت و حقارت و ننگ و رسوايی، دستکم حال ديگر می بايستی يک نيمچه بديل خردمند و هدفمندی در برابر اين ددان و ديوان حاکم بر ميهنمان می داشتيم که به جهانيان بگوييم آری ای مردم آزاده دنيا، اين است آن سامانه بافرهنگ و پيشروی که ملت ريشه دار و بافرهنگ ايران شايسته ی داشتن آن است، نه آن دستگاه دوزخی خلافت شرخران و راهزنان بی فرهنگ و شرم که مزدوران بی ناموس آن در اسارتگاه های اسلامی خود حتا به پيرمردان بندی هم تجاوز جنسی کنند.

نه اين که هر ايرانی روانپريشی در اين غربت و آواره گی، لشگر بی سپاهی تشکيل داده و برای خود دکانی برای قمپز در کردن بگشايد که آری ای مردم، منم آن يل سيستان و رستم دستان و همه ی خرد ها و تدبير های هفت فلک هم، همه در انبان من جمعند. بدان سان که پنداری همه می بايد رهبر و فرمانده باشند و انگاری که اين سررشته داری خيالی را هيچ اش نيازی به درجه دار و سرباز و امربر نيست که ستون فقرات هر آرتش و قشونی هستند. مراد هم همين دکان های رمالی زير نام های سکولاريسم سبز و آبی و صورتی و بنفش و گل منگلی و دوصد گونه جمهوری خواهی است.

همچنين اين سازمانهای چند نفره کمونيستی در غربت که هيچ از آن تجربه تاريخی سراسر نکبت و فقر و خون ناموختند که دهها ميليون تن از بشريت قربانی گرفته و نيمی از مردم جهان را به دريوزه گی و علفخواری انداخت و همچنان هم دلباخته ی لنين و استالين و تروتسکی و رزا لوکزامبورگ و چه گوارا... هستند. هر روزه هم که بر شمار آنان افزوده می گردد. در کنار اينها هم، اين دو صد گونه جمعيت و حزب و سازمان و انجمن باصطلاح هوادار پادشاهی که در اينجا و آنجای عالم براه انداخته شده که جز فال قهوه گرفتن برای همدگر و غيبت و اين و آن را خائن خواندن، هيچ کار دگری هم از آنها بر نمی آيد.

نود و نه در صد اين باصطلاح تشکل ها و احزاب و سازمان ها هم خيالی و تنها برای عقده گشايی که بسياری يا اصلآ وجود حقيقی ندارند و يا اگر هم داشته باشند، حتا در بهترين حالت هم، هيچ يک براستی حتا بيست تن عضو راستين و فعال هم ندارد. از اينروی هم هيچ کدامی نه تنها مايه هراس و لرزاندن پايه های رژيم روضه خوان ها نبوده، بلکه اصلآ اسباب مسخره و خنده ی همين قداره بندان و باجخوران و دريوزه گان حاکم بر ايران را هم فراهم آورده اند که گويا خيلی از افراد اپوزيسيون، بی فرهنگ تر و نادان تر باشند!

 تشکيلات مسعود خان هم که همچنان در تب اسلام سياسی می سوزد و حتا پس از تحمل اينهمه ننگ و فلاکت مردم ما از نماينده گان تاريخی و راستين اسلام هم، همچنان خيال می کند که می توان يک حکومت اسلامی دگری را هم در آستين اين ملت گيج و منگ فرو کرد! تنها هم با نشاندن يک بچه ملای ذاکر و روضه خوان بنام «رهبرعقيدتی» بجای يک روضه خوان رسمی و با عبا و ردا و نعلين بنام «ولی فقيه».

چرا؟ زيرا گويا که تمامی اين تشکيلات عظيم اسلامی در سراسر گيتی بگفته خودشان، با «دروس متنوعـة وفقهيــة» خود و حوزه و فقه و شريعت و سنت و اينهمه بحث و منبر و قيل و قال ششصد ـ هفتصد ساله در حوزه های شيعی چند کشور، غيراسلامی بوده باشد و هيچ کدامی از بزرگ عمامه داران ميراث دار آن هم، اسلام را نشناخته باشند و تنها آن مرد زنباره و پيرامونيان لچک دار اش اين مکتب مترقی را بخوبی شناخته و نماينده گان راستين آن باشند. اسلامی که به مبارکی و ميمنت بوسيله ايشان، به عقد مارکسيسم مترقی تر از خود هم درآمده و ديگر نور علی نور گشته.

و اين ها بيانگر اين حقيقت تلخ هستند که چنانچه ما از اين گنده گويی های بی محتوای مثلآ نخبه گان ايران درگذريم که تا کنون هم پشيزی بکار ملت ما نامده، بروشنی خواهيم ديد که در جهان ملموس و حقيقی، ما ملت فلکزده ايران، آن اندازه از نظر فرهنگی و سياسی تهی دست و بی نوا هستيم که اصولآ سزاوار برخورداری از يک سامانه بهتر از اين خليفه گری سربران نيستيم. با چنين نگرش واقع بينانه ای هم بوده که من بار ها بروشنی اين پرسش اساسی و انديشه برانگيز را پيش کشيده ام که: «گرفتم که اصلآ هم امروز اين نظام سرنگون گشته يا اصلآ به ميل خود کنار رفت، خوب، کجاست آن نيروی جايگزين که بتواند ايران را بهتر از همين چاقوکشان و باجخوران اداره کند؟!». لابد آنرا تنها همين سکولارچی ها و گنده پردازان و همان روشنفکران ملابازی می بينند که ما را بدين سيه روزی انداختند و مردم عادی ما نه!

بگذريم از اين درد بی درمان و بازگرديم بر سر سخن اصلی خود که اين رشته دوصد پيچ و هزار گره اپوزيسيون گيج و منگ را، نه سری هست و نه اصلآ سامانی. و اما چرا فرنام اين نوشته اشاره به درستی «ره ترکستان» و يا تشويق به برگزيدن آن است که تاکنون به خطا آنرا بد و نادرست خوانده و در برابر «ره کعبه» را ره  رستگاری و نيکبختی بما غالب کرده اند که: «ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / کاين ره که تو ميروی به ترکستان است»

 

لابد شما نيز بار ها و بار ها ديده و شنيده ايد که وقتی اين کسان که خود را بسيار هم «ناسيوناليست» می پندارند، از ترک های ايران سخن می گويند، جدای از چهره ترش کردن و لحن توهين آميزی که دارند، بدان سان می گويند که پنداری سخن از بيگانگانی وحشی و خونخواری است که ايران را اشغال کرده و بدترين ظلم ها را هم در حق ايرانيان کرده اند. آنهم از هزار و چهارصد اخير، يک هزار و دويست سال از آنرا که اين دوران هم، تاريخی بسيار روشن و مدون دارد.

به ديگر سخن، چنانچه ما بخواهيم که درافشانی های اين جاهلان به تاريخ را مورد استناد قرار دهيم، بايد بپذيريم که ايرانی آنچنان بی غيرت و شرف بوده که در هزار و چهار صد سال گذشته، يک هزار و دويست سال ميهن اش در اشغال بيگانگان بوده و او دوازده سده از چهارده سده ی آخر را با خفت و خواری، در اسارت بيگانگان زيسته است. همان دوستان از هر دشمنی آسيب رسان تر اما هر آيينه که از چهره های درخشان سياسی ـ تاريخی و انديشمندان و مفاخر اين ترکان اشغالگر سخن بميان می آيد، فورآ آنها را سوپرايرانی خوانده و برای آنهم هزار گواه تاريخی می سازند!

برای مثال، يعنی از ديد ايشان، از آنجا که شاه عباس بزرگ ترک و ترک زاده، يکی از درخشان ترين چهره های تاريخ است، او را بايد ايرانی خواند، ليکن از آنجا که نواده همو، يعنی «شاه سلطان حسين صفوی» انسانی بسيار لاابالی و زنباره از آب درآمده، به هزار ترفند بايد او را به ترکان و مغولان وحشی و بی تمدن چسباند که هم مرتکب بدترين جنايت ها شده و هم ايران را برباد داده اند.

يا اينکه بزعم ايشان، با فراچشم داشت اين که ستار خان و باقرخان و حاج شفيع قناد و علی مسيو و ده ها چهره درخشان انقلاب مشروطه با دستانی خالی و با خوردن حتا علف های بيابانی در اثر گرسنگی، مشروطه را به پيروزی رساندند، بايد همگی را ايرانی خواند، ليکن چون محمدعلی شاه قاجار دشمن مشروطه بوده و سرانجام هم به خواری به سفارتی بيگانه پناه برده، بايد او را به مغولان سنجاق کرده و انيرانی خواند!

آنهم در حالی که ستارخان و باقرخان و آن دگر انقلابيون بزرگ مشروطه در آذربايجان، روی هم حتا پنجاه کلمه هم فارسی نمی دانستند، اما محمد علی شاه خدای زبان فارسی بود. زيرا گر چه که آن لاابالی هم در ديار همان بزرگان مشروطه بزرگ شده بود، اما او شاهزاده ای بود با چند معلم فارسی و عربی و حتا فرانسه، ليکن بزرگان مشروطه، همگی از ميان تهيدست ترين خانواده های آذربايجان بودند که بسياری از ايشان حتا نان چاشت و شام خود را هم نداشتند، چه رسد به معلم و کتاب و دفتر و قلم.

يا از آنجا که سلطان محمد خوارزمشاه با بی عرضه گی ها و مادر اش با کثافتکاری های خود زمينه های حمله ی چنگيزخان مغول به ايران را فراهم آوردند، می بايد از ترکان انيرانی باشند، ليکن از آنجا که فرزند همان انيرانی و نوه همان خاتون ترک، يعنی «سلطان جلال الدین منکبرنی» با اندک لشگريان خود در برابر مغول های مهاجم رشادتی بخرج داده که در تاريخ ايران بی مانند است، حتمآ بايد از ايرانيان پاکنهاد باشد. هم تبار و خويش نزديک همان محمد خوارزمشاه، يعنی «مولانای بزرگ» را هم که بدون شک بايد يک «ايرانی سره و ناب» خواند، چرا که در ادبيات جهان چهره ای بی بديل است. شمس تبريزی ترک و ترک زاده هم که چون مراد آن مولانا بود و نقش ريشه ای هم در دگرگونی احوال او داشت، حتمآ بايد ايرانی خوانده شود.

رودکی سمرقندی و صائب تبريزی و خوارزمی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و ميرزا فتحعلی آخوند زاده و يوسف خان مستشارالدوله و طالب اوف تبريزی و کسروی تبريزی و ميرزا حسن رشديه و حسن تقی زاده و مراغه ای و پروين و يوسف خان اعتصامی و غلامحسين شهريار و چند ده انديشمند ديگر ايرانی ترک که حال نام شان بيادم نمی آيد و اصلآ مهم هم نيست، چون هم به ادب پارسی کمک کرده و هم آثار خود را به فارسی منتشر کرده اند، بزعم ايشان نبايستی ترک بوده باشند.

 بی توجه بدين راستی که ترکان هيچ گاه الفبای متعارف و خط مستقلی از خود نداشته اند که کسی هم بخواهد به خط ترکی اثری را منتشر سازد. يعنی اصلآ نيازی هم بدين کار نبوده. چرا که پس از استيلای تازيان بر ايران، خط و زبان فارسی و عربی در ايران متداول بود و اين انديشمندان ترک ايرانی هم، همگی آثار خود را به همان دو زبان مرسوم روزگار خود در ميهن خويش نوشته اند.

 در مورد مولانا اين نيز نوشته باشم که البته من هرگز ادعا ندارم که او هم مام و بابايی کاملآ ترک داشته و اصولآ هم اهميتی برای آن قائل نيستم. چرا که ايران هماره سرزمين اقوام گونه گون بوده و همه ی کسانی هم که در اين سرزمين پهناور ديده بر هستی گشودند و خواهند گشود، از ديد من، بايد ايرانی سره و پاکنهاد بشمار آيند. حال به هر زبان و گويشی که سخن می گفتند و خواهند گفت که به گفته ی نظامی گنجوی بزرگ:

 همه عالم تن است و ايران دل / نيست گوينده زين قياس خجل
چون كه ايران دل زمين باشد  / دل ز تن به بود، يقين باشد

ليکن آن اندازه که از شواهد روشن تاريخی بر می آيد، بابای مولانا، يعنی سلطان العلما، از خويشان خونی خوارزمشاه بوده و همانگونه هم که همه به نيکی ميدانيم، خوارزميان هم از ترک های ايرانی. البته شأن انسانی و ادبی مولانا آنچنان رفيع بوده که خود وی اصلآ بسوی اين قبيله گرايی ها و قوم ستايی ها درنغلطيده که کار آدميان تنگ چشم و کوردل است. آن خداوند انديشه و احساس و کشش و جذبه، در عالم معانی که خود بدان باور داشت، به چنان شوريده گی و سرمستی و شيدايی و غزلسرايی رسيده بوده که ديگر سر از پای نشناخته و خويشتن را اهل همه جای اين گيتی و از هر جنسی و از همگان ميدانسته. همچنانکه خود آن به جنون معنا رسيده درغزل سحرانگيز «من مست و تو ديوانه ...» خويش ميفرمايد:

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه

گفتم ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکستان، نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم، در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم، هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي، دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران، مسپار يکي دانه

اما همان مولانای گرامی، بروشنی به تهور و جنگاوری ترک ها در برابر خونسردی و خماری تاجيک های نازنين که مراد، فارس زبان ها باشد، اشارتی دارد که:
 «يک
حمله و یک حمله، کآمد شب و تاریکی / چُستی کن و ترکی کن، نه نرمی و تاجیکی»

و اين حقيقتی است انکارناپذير در تاريخ ما که ترک های ايرانی که پس از يورش تازی ها، از يک هزار و چهارصد سال، بيش از هزار سال آنرا هم بر ايران حکومت کردند، هماره با دليری و جانبازی از استقلال و شرف و آبروی ميهن خود و ناموس هم ميهنان خويش پدافند کرده اند که هسته ی سخن من هم در اين نوشته همين است. صد البته در ميان آن همه ترک، موجودات پست و زبون و بی بته ای چون شاه سلطان حسين و فتحعلی شاه و محمد علی ميرزای قجری هم وجود داشته اند که اين استثناء هم، در هر جای اين جهان و در هر زمينه ای وجود داشته و خواهد داشت.

از اينروی، ما وقتی از حکومت ترک ها بر ايران و نقش آنان در تاريخ بومی خود سخن می گوئيم که اساسآ هم بحثی بيجا و تفرقه ساز است، بايد اين راستی را فراچشم داشته باشيم که به جز مغول ها و تاتار ها که به ايران و بخش بزرگی از جهان دست يافته و با بی فرهنگی و درنده خويی، از کشته گان خود پشته ها ساختند، تمامی فبايل ترک زبانی که بيش از يک هزاره بر ايران حکومت کردند، همگی از ايرانيان سره بودند و هستند.

تفاوت بزرگی هم وجود دارد ميان اعرابی که تنها از سر «نفرت از عنصر ايرانی» از کله های قربانيان خود مناره ها ساخته و آسيا ها به خون گردانيدند (*)، با آن قبايل ترکی که به سنت کهن که هم کشورگشايی مرسوم بود و هم بی رحمی، در کشورگشايی، در جنگ ها شقاوت های بسياری بخرج دادند. بدترين شقاوت ها هم اتفاقآ از سوی نادر شاه افشاری ترک در فتح هندوستان بود که مايه مباهات ايرانيان است و از او هم بتر، از سوی دگر ترکی بنام  آقا محمد خان قاجار که اصولآ تاريخ ايران يک پارچه گی دگرباره ايران پس از شکست قادسيه را مديون اوست.

پس جدای از ترک های داخل ايران کنونی، بسياری دگر از اين ترکان آسيای ميانه هم که حال ديگر ايرانی بشمار نمی آيند، نه تنها هم تاريخ و هم فرهنگ، بلکه اصلآ از خواهران و برادران تنی ما ايرانيان هستند، ولو که هيچ هم فارسی ندانند، همچنان که مادر خود من در پايتخت خود ايران هرگز فارسی را درست ناموخت. بخاطر همين پيوند تاريخی ـ سياسی ـ فرهنگی و قومی هم که اين ترکان با ما دارند، در حال حاضر و در اين روزگار تيره بختی ما، می بايد از بهترين دوستان و ياری رسانان به ما ملت دربند باشند که شوربختانه ابدآ هم نيستند. چرا نيستند؟ بدين سبب که ما ملت گيج و خودشيفته هنوز هم دوست و دشمن خود را بدرستی نشناخته و بجای چنگ درزدن به ريشه های مشترکی که با ترکان آسيای ميانه داريم، با بی مسئوليتی و سخنان لغو و بيهوده، ايشان را بسيار رنجانده و از خود منزجر ساخته و بازهم بيشتر می سازيم.

بويژه آن چند تلويزيونچی نادان لوس آنجلسی که برای خود دکان تاريخ گشوده و بجای گسترش انديشه پاک و اهورايی «ناسيوناليسم ايرانی» و تشويق به مدارا و دوستی خواهری و برادری، ضد بشری ترين گونه «فاشيسم» و «نازيسم» را تبليغ کرده و هر پرت و پلايی که به ذهن کوچک شان می آيد را هم، بی انديشه کردن به پيامد های فاجعه بار آن، بر زبان می آورند. پاره ای نادان تر از ايشان هم به پيروی از آنان، شب و روز در اين شيپور نفرت ميدمند که ترک ها در ايران چنين کردند، ترک ها در ايران چنان کردند، ترک ها چشم درآوردند و ترک ها سينه ها دريدند و ترک ها بردند و ترک ها خوردند و از اين دست سخنان نفرت انگيز و دشمن ساز.

برای مثال، چندی پيش ديدم از آنجا که آقای مهندس بهرام مشيری زياد سرکيف نبودند که بايد هميشه باشند تا رفتارشان کمی متمدنانه تر گردد! بدترين توهين ها را به مقامات اتحاد شوروی سرنگون گشته، بزرگان ازبک و تاجيک می کنند که چرا بهنگام اعطای استقلال به جمهوری های اتحاد شوروی پس از فروپاشی، سمرقند و بخارا را به تاجيک ها نداده و از آن اوزبک ها کردند. چند تنی غافل و شيفته ی ايشان هم روی خط تلفن برنامه وی آمده و بگونه ی غيرمستقيمی، مستهجن ترين ناسزا ها را نثار ازبک ها کردند که گويا بزعم ايشان، سمرقند و بخارا را از دست تاجيک های ايرانی تبار در آورده و اشغال کرده اند.

 اين در حالی است که هم بر اساس شواهد تاريخی، ازبک های گرامی ترک زبان، درست به همان اندازه ايرانی تبار هستند که تاجيک های فارس زبان نازنين می باشند و هم اينکه اصلآ سمرقند و بخارا، حتا در زمان اتحاد شوروی هم جزيی از جمهوری ازبکستان بشمار می آمد. از اينروی هم پس از فروپاشی آن کشور، اين دو شهر بگونه طبيعی، در درون ازبکستان ماند. اين امر هم آن اندازه روشن و بديهی بود که خود تاجيک ها حتا کوچکترين اعتراضی هم بدان نداشتند.


(فيروزه)، آتش پاره ی ازبکستان در برابر مسجد جامع سمرقند به هنگام برگزاری نمازِجمعه به سياق ازبک های نازنين. او هم بسان بسيار دگر از خواننده گان ازبک و تاجيک، هم به ترکی می خواند و هم به فارسی. خود ازبکان او را (ستاره خوارزم) می خوانند.
اين امر و بسياری از نشانه های دگر، به نيکی نشانگر اين راستی هستند که پروردگار بسيار ازبکان را دوست می داشته که بديشان هم به اندازه ی ما انديشمند و فيلسوف و نويسنده و اديب و شاعر و روشنفکر و سکولارچی و روشنگر و کارشناس سياسی و مفسر و ايدئولوگ چپ مترقی ... نداد.  ورنه امروز بجای فيروزه زيبا و فتان، بی ترديد آخوند جنتی در برابر آن مسجد هم نمازجمعه را برگزار می کرد. بنگريد به اينهمه ادعا و آن گاه نيک بيانديشيد که براستی ـ و نه در جهان پندار و ادعا ـ ما کجا ايستاده ايم و دگران کجا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برابر آمار مورد پذيرش هر دو کشور ازبکستان و تاجيکستان هم، شمار جمعيت ترک زبان اين دو شهر، درست دو برابر جمعيت فارس زبان آنها است. امروزه هم اين دو ملت گرمترين روابط و داد و ستد فرهنگی و بازگانی را با هم داشته و کنترل مرزی آنچنانی ميان شان نيست و خواننده گان هر دو کشور هم، اکثرآ، هم به ازبکی می خوانند و هم به فارسی. چون اصلآ چنين تعصباتی کور جاهلانه ای در ميان آنان حکفرما نيست که چه کس فارس است و کدامين کس ترک.

 از ديد من که چه خردمندانه و زيبا می بود که ازبکستان و تاجيکستان هر دو گرامی برای ما، اصلآ از هم جدا نگشته و يک کشور بزرگتر و نيرومند تری را تشکيل می دادند که قدرت و شوکت و اعتبار و نيکبختی در يگانگی است نه جدايی. گذشته از اين، چنانچه کسی حتا اندکی هم با اين دو ملت کنونی آشنا بشود، بخوبی درخواهد يافت که ازبک و تاجيک، در فرهنگ و شيوه زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی و حتا در جزئياتی چون نوع خوراک و پوشاک و نشست و برخاست، اصلآ تفاوتی با هم ندارند.

با اينهمه، اراده ی بزرگان آنان در آن روزگار بر آن بود که دو کشور تشکيل دهند و اين کار را هم متمدنانه و با دوستی به انجام رساندند. اينک هم که نه تنها هيچ دعوای مرزی و قومی و فرهنگی با هم ندارند، بلکه اصلآ يکدگر را هم دو کشور برادر می خوانند. خوب، پس اين کاسه ی داغتر از آش شدن پاره ای از ايرانيان، چه معنايی می تواند داشته باشد؟ آيا جز اينکه گويا تاجيک ها که تازه بخش بزرگی از مردم هفت ميليونی آن هم باز ترک زبان هستند، تنها به سبب رسميت بخشيدن به زبان فارسی ـ آنهم البته همچنان با خط سيريليک اسلاو ها ـ، بيشتر ايرانی تبار و دوست ايران و برای ما مهم باشند تا ازبک های بيست و هفت ميليونی باز هم ايرانی تبار!


اين هم (دلدارو)، ديگر خواننده بسيار دوست داشتنی ازبکان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در زمينه ی همين بحث های براستی شرم آور و آتش افکن نژادی، اين را هم آورده باشم که يک آشنای مثلآ خيلی ناسيوناليست نگارنده هم که من نمی خواهم با نام بردن از ايشان در اينجا پرده دری کرده و بحث را شخصی سازم، در سايت بزعم خود، وزين خويش می نويسند که:«شمار ايرانيان ترک زبان، اعم از آذربايجانی ها و ترکمن ها... در سرتاسر ايران، بيش از پنچ ـ شش ميليون تن نيست! اين در حالی است که حتا کودکان دبستانی تهرانی ما هم خود ديده و نيک می دانند که تنها نيمی از جمعيت ده ـ دوازده ميليونی تهران که شمارشان همان پنج ـ شش ميليون تن می گردد، ترک يا ترک تبار هستند، حال ترک های آذربايجان و پراکنده در سرتاسر فلات ايران، پيش کش آن جناب.

بنابر اين ـ با پوزش زياد ـ، اين ياوه سرايی ها و آمار سازی ها و دروغ های از روز روشن تر گفتن و نوشتن ها، چيزی نيست مگر همان «نازيسم» و «فاشيسم» کاملآ عريان «زبانی» که پاره ای آنرا به اشتباه «ناسيوناليسم ايرانی» می خوانند، حال چه از سر شيادی و چه از روی نادانی. ما از سويی به جداسران «ملت ساز» نهيب می زنيم که صرف سخن گفتن به ترکی و کردی و بلوچی و عربی ... به معنای يک ملت بودن نيست و از سوی دگر، خود اين سوی معرکه ی «فاشيسم زبان فارسی» براه انداخته و غيرفارس ها را انيرانی می خوانيم!

فاجعه ی اصلی هم اين است که اصلآ همين موضع گيری های نابخردانه و سخنان زشت و نفاق برانگيز هم هست که بهترين خوراک تبليغاتی را برای آن چند صد تجزيه طلب بی آزرم و نوکربيگانه و ميهن فروش «ملت ساز» تهيه می کند که با استناد بر همين بيهوده گويی ها، اين سان تبليغ کنند که «شوونيسم فارس» دشمن خونين بزعم خودشان، ديگر «ملت های ايران»! بوده و جز خود هم، نه تنها هيچ حقی برای دگر ملت ها قائل نبوده، بلکه اصلآ آنان حتا وجود غيرفارس ها را هم در ايران از بيخ منکر می شوند. در بی ادبيات آن مزدوران هم، هر جای سخن از «ايرانی ها» است، مراد، آن گروه از ايرانيانی است که به زبان فارسی سخن می گويند.

پاره ای از همه بی شعور تر هم که در همان تلويزيون های لوس آنجلسی، اين «بحث های نژادی» بيجا و نالازم را هم بميان انداخته اند که اصلآ ايران ترک نداشته و ندارد و گويا حمله مغول باعث شده که اين چند ده ميليون ايرانی ترک زبان گردند، ترکان همگی از نژاد مغول هستند، ما اصلآ در ايران عرب نداريم و از اين دست بحث های نابخردانه ی نفاق برانگيز و ايرانسوز که خطر آن هزار بار بيش از خطر چند صد تجزيه طلب مزدور اجانب است که در درون ايران، اصلآ کسی آنانرا نمی شناسد. همه ی اين بحث های خانمان برانداز هم زير چتر «ناسيوناليسم ايرانی»!

نوشتنی البته در اين باره چنان بسيار است که حتا در ده مقال هم نگنجد، من اما به همين اندک بسنده کرده و از اين نوشته اين سان نتيجه گيری می کنم که حال که ما ره ويرانگر «کعبه» را رفته و سرمان بر سنگ خورده و تا اندازه ای چشمانمان براستی ها گشوده شده و دانسته ايم که هر چه می کشيم از همين «اعرابی» ها و «عرب پرستان» است که البته بدبختانه همه ی آنان هم «ايرانی» هستند نه «عرب»، شايسته و خردمندانه است که با پاسداری از کيستی تاريخی و فرهنگی خويش، زين پس در گزينش «ره»، بسيار هُشيار بوده و دست دوستی بسوی ملت هايی دراز کنيم که بيشترين نزديکی های تاريخی و فرهنگی را با ما دارند.

با آنچه آوردم هم، حتا با نيم نگاهی به تاريخ بومی خود و ديگر ملت های آسيايی نيز خواهيم ديد که جدای از سه کشور آذربايجان و تاجيکستان و افغانستان، چند کشور ترک آسيای ميانه هم بيشترين پيوند های تاريخی و فرهنگی و قومی را با ما داشته و جان جانان ما بشمار می آيند، بويژه کشور زيبا و افسانه ای ازبکستان که تاريخ دراز مشترکی هم با ما دارد و بسياری از ميراث های فرهنگی ما هم در آن سرزمين است. اين نيز از ياد مبريم که اگر امروزه پاره ای از آنها با اسلام خردکش دست به گريبان هستند، ما ايرانيان گرامی اين آتش هستی سوز را بر خرمن هستی آن بيچاره ها افکنده ايم نه حتا خود اعراب.

همچنان که در پيش هم، بازرگانان ما از راه جاده ابريشم، پس از عبور از سه شهر بسيار آباد آن زمان ايران، بلخ و سمرقند و بخارا و ماورالنهر، يعنی سرزمين خوارزم و صحرای ختن انديشه ها و باور های ايرانی را تا چين و تبت برده و بخشی از آنان را مانوی و مزدکی ساخته بودند. امروزه حتا مردم ايغور در «ترکستان شرقی» هم که دور ترين ترک های آسيا به ما هستند، اتفاقآ نزديک ترين شباهت ها را به ما دارند. مردمی پاک و خردمند و زيباروی که کاملآ هم سيستماتيک بدست چين فاشيست نسل کشی می شوند.

بيافزايم که ايغور ها تنها مردمی درجهان هستند که هنوز هم تک و توکی مانوی و مزدکی در ميان شان وجود دارد. اسلامی هم که از ايرانيان برگرفتند، اسلامی درآميخته با همان انديشه های ايرانی بود که همچنان هم هست. اسلامی که تنها لعابی است بر آيين های ايرانی. از آنجا هم که از مهلکه ی شيعه سازی ايرانيان دور بوده و از وهابيت بربرنشان هم ايمن بودند، همان اسلام قلابی و زورکی ايران کهن را دارند، نه اسلام طالبانی يا اسلام انديشه سوز حوزوی آخوند های اوباش ايرانی را. همچنان که خط آنان هم با سی و دو حرف و شيوه نگارش، با اندکی تفاوت، همين خط ما و رخت های ملی آنان هم بسان رخت ايرانيان روزگار ساسانيان است، بويژه رخت و تاج دختران بسيار زيبای روی و بانمک ايغور. البته با کمی تفاوت در نقش زری ها و ابريشم ها.

 

اينهمه آوردم که بدانيم پس اين که نزديک به نيمی از مردم ما ترک زبان و ترک تبار هستند، چنانچه روزی ايران آزاد گردد، می تواند برای ما يکی از بزرگترين سرمايه های معنوی و فرهگی بوده و حتا بزرگترين يار اقتصاد ملی ما باشد. چرا که به فرض اگر يک ايرانی ترک حتا بيسواد هم، چنانچه از ميهن خود بسوی آسيای مرکزی روانه گردد، دستکم در پنج ـ شش کشور آن منطقه و حتا بخشی از کشور چين هم برای داد و ستد، چندان مشکل زبانی نخواهد داشت. همچنان که خود من آذربايجانی تبار، بيش از پنجاه ـ شصت در صد از واژگان آن زبان ها را به نيکی می فهمم. به نزديکی فرهنگی و ميراث های تاريخی ما و ترکان آسيای ميانه هم که در پيش اشاره کردم.

ما اما آن اندازه در همان «خودشيدايی» خود غرقه بوده و در کار عقده گشايی و رهبربازی و ناسزا گويی به اين آن، که رفته رفته در حال از دست دادن همه ی اين زمينه های بی همتا و به تبع آنهم، تمامی سرمايه های معنوی و تاريخی و اقتصادی کاملآ طبيعی خود در بيخ گوش خودمان هم هستيم. حتا در حال از دست دادن نام و کيستی مفاخر علمی و ادبی خود. آنهم بيشتر بوسيله کشور هايی که در روزگار درخشان و پرشکوه دو پادشاه بزرگ پهلوی، ما آنان را حتا به دربانی در خانه خود نيز نمی گمارديم.

بنگريد که دولت و مردم ترکيه با چه هُشياری و هوشمندی گام به گام سنگر های معنوی و فرهنگی و اقتصادی ما را در آسيای ميانه فتح می کنند! آن هم در کشور هايی که پاره ای از ايران بزرگ تاريخی بوده اند و امروزه هم بخشی طبيعی از ايران فرهنگی، و باز آن هم در حالی است که نه ترکيه کوچکترين پيوند تاريخی و فرهنگی با آن ملت ها دارد و نه اساسآ خود ترکيه يک ملت ترک است. چرا که هم تاريخ هشتاد ـ نود ساله آن باسمه ای است، هم فرهنگ آن چيدمانی و عاريتی و هم حتا زبان آن.

چرا که زبانی بنام «ترکی استانبولی» اصلآ در شعبه ی هيچکدامی از زبانهای شناخته شده جهان جای نمی گيرد. اين گويش، آميزه ای است از عربی و بيشتر هم، فارسی و ترکی ما که مردم درهم و برهم ساکن در آنادولی ـ آناتولی ـ پس از جنگ عالمگير اول و فروپاشی امپراتوری اسلامی عثمانی، آنرا زبان ملی خود ساختند. خط شان هم که لاتين سبک آلمان است. در روزگار عثمانی هم خط و زبان غالب آنان عربی و فارسی بود، نه ترکی.

اين البته بدين معنا نيست که آن دوستان نادان از فردا گريبان کشور های عرب و ترک ها را رها ساخته و هر چه ناسزا دارند، به کيسه ی ترکيه ای ها ريخته و آنانرا تحقير کنند که کشور و زبان و تاريخ شان ... همه ساخته گی و قلابی است . اتفاقآ بايسته اين است که به آنان به ديده احترام نگريسته شده و هزار آفرين هم گفته شود که تا اين اندازه بيدار و خردمند و دورانديش بوده و هستند که در هشت دهه، از هيچ و پوچ بدين جايگاه مهم در جهان رسيده و امروزه به قدرت هشتم اقتصاد اروپا مبدل شده اند. اصلآ ای کاش که ما يک جو از  اين عقل و شعور و ميهن پرستی ترکيه ای ها را می داشتيم تا در اين سه دهه از همه چيز به هيچ نرسيم!

 جدای از اين، ما امروزه حتا بايد از کمترين توهين به اعراب هم کاملآ پرهيز کنيم. چرا که ما هر چه می کشيم از خود ايرانی بی فرهنگ و پست و خودفروش است نه عرب. اعراب درست و حسابی و متمدن امروزی اتفاقآ از دشمنان خونين اين اوباش ايرانی بشمار می آيند که از خود آنها هم مسلمان تر گشته و با صدور «اسلام ساخت ايران» خود، خواب از چشمان آنان درربوده و امن و آسايش آنها را هم برهم زده اند.

فرجام سخن اين که، ما امروزه در اين روزگار تهيدستی و بی نوايی، بيش از هر زمان دگری، به دوست نيازمنديم، نه دشمن. اصلآ اکنون پشت ما آنچنان خالی از دوست و برابرمان آنچنان پر دشمن است که داشتن حتا يک ملت مخالف با ملت ايران هم برايمان بسان يک خدنگ بر بازو است، چه رسد به دشمن.

از اينروی هم، کسانی که در اين پريشانحالی ما، بی هنگام و اصلآ بيجا، بحث های نژادی و حتا زبانی براه انداخته و به ديگر مردمان تاخته يا حتا ايشان را کوچک و خوار می کند، نه «ناسيوناليست»، بلکه «فاشيست» و دشمن ايران و ايرانی بوده و آسيب آنان هم برای ما بيش از هر دشمن و خطرشان هم برای استقلال و بويژه وفاق مردم و يک پارچه گی ميهن مان، از تمامی دشمنان بيگانه بزرگتر است، حال چه خود بدانند و چه نه، همين. امير سپهر
..................................................................................................................

  (*) ـ «یزید بن مهلب ـ يکی از خونخوارترين سرداران اسلام در يورش تازيان به ايران ـ درحمله به گرگان، سوگند خورد که چندان بکشد ازمردم آن ديار ، که با خون ايشان، آسیا بگرداند وآرد لازم برای یک وعده غذای خود را با آن نرم کند. و چون بدانجا درآمد، خون همه گان مباح گردانید. اما چندانکه خون بریختند، آسیا نمیگردید، زیرا که خون لخته میشد. پس، آبگرم به خون ریختند تا برفت و نان چنانکه مقرر شده بود پخته شد.» (تاریخ طبرستان، فارسنامه ابن بلخی، ابن اثیر)
بيست و هفتمين روز ماه دسامبر دو هزار و ده ميلادی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 


Copyright: Zadgah.com 2011