|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آریابرزن زاگرسی تاریخ نگارش: دوم ماه مارس سال 2008 میلادی از سه یکی خواره گانِ مَست [ زمزمه هایی برای « امیر سپهر » ] ( 6 )
[ ....
اقتدار ولايت فقها و آخوندها بر ملّت ايران =
مردي را که دعوي پيغمبري مي کرد، نزد مُعتصم ( = مردم ايران ) آوردند. مُعتصم
گفت: « شهادت مي دهم که تو، پيغمبر احمقي هستي ! » . مرد در جواب گفت: « آري !
از آنجا که بر قومي چون شما، مبعوث شده ام!. »
]
« .... داستان از این قراره که آبادی ما از چندین محلّه، تشکیل می شد و هر محلّه ای نیز طیفی خاصّ از آدما داشت با تیپها و کاراکتر داغ خورده بر پیشانی. مردم آبادی ما، تا اونجایی که من یادمه، جنگ و دعواها و چماق کشیهای محلات را به نام طایفه هایی، اتیکت بندی کرده بودند که به خانواده های « دنبال شرّ به پا کردن » معروف بودند. مردم به شوخی می گفتند: « جنگهای خیابونی، مال طایفه ی فلانیهاست. جنگهای بیابونی، مال طایفه ی بمانیهاست. جنگهای داخلی نیز مال طایفه ی بیساریهاست ». حکایت محلّه بندی و طایفه بازی در تمام عرصه های زندگی مردم آبادی ما و مراسم و آداب و رسوم و اعتقادات و غیره و ذالک، جلوه های مضحک و گاه چندش آور و منفور خودش را نیز نسل به نسل، واتاب می داد. از مراسم مذهبی گرفته تا جشنها و آداب ایرانی. هنوز که هنوزه رگ و ریشه ی این کشمکشهای محلّاتی مردم آبادی ما برقراره؛ برغم اینکه آبادی، دیگه آبادی نیست و برای خودش، یه شهر بزرگ شصت هزار نفری شده است و بسیاری از امکانهای شهر نشینی را نیز داره و مردم، دیگه، اون مردم آبادی در دوران نوجوانی و جوانی من نیستند. ولی اگه ظواهر عوض شده، اون مرام و مسلکها، همچنان به قوّت و فعّالیّت و تاثیر و نفوذ خودش، پا برجاست و حتّا دامن مهاجرین به آبادی را نیز گرفته است. اینم تازه برمی گرده به این که خانواده ی مهاجر در کدام محلّه، سکونت کرده باشند و خُب مجبوره که به مرام و مسلک آباد و اجدادی محلّه، مُقر بیاد یا اینکه کوس آزار دیدنش، در همه جای محلّه به صدا در خواهد آمد. ای امیر عزیز! نیک بشنو این زمزمه های تلخکامی را. من منظورم از این حکایت مردم آبادیمون اینه که وقتی حرف ادّعاهای انواع و اقسام حزبها و سازمانها و گروههای عجیب و غریب برونمرزی و درونمرزی را می شنوم؛ خیلی خنده ام می گیره ( دیگه این روزها از تبعیدی و دربدر سخن گفتن، حرف جلفیه باور کن!. آدمهایی مثل من و تو، امّل و دموده شده اند و رفته اند پی کارشون و به عصر فسیلها تعلق دارن به جان عزیزت!. تبعید برا خیلیها؛ یعنی هم مسافر در وطن و هم مقیم کشور های باختری بودن!. آخوندها نیز اینقدر از اینجور مخالفان تبعیدی / مسافری و اپوزیسیونهای سیّاح!، خوششون میاد که من یکی از توصیف خوشیهای آخوندی جدا عاجزم!. ). آره! وقتی من، اسم و رسم فونکسیونرهای احزاب و سازمانها و گروهها و فرقه ها را با آن نامهای مضحک و بی ریشه پیشه و گاه رقّت بار برای حزبشون می بینم و می شنوم، فوری یاد آن کشمکشهای طایفه ها در آبادیمون می افتم که برایشان فقط فرقه و طایفه و قوم و خویش و نزدیکان، مطرح و هدف می بود و گور آبادی و مردمش و گُه به هر نوع تلاش برای همکاری از بهر پیشرفت و بهبود وضع مردم و حل و فصل کردن مسائل آبادی. حکایت و اصل فعالیّت سیاسی برای اینگونه سازمانها و حزبها و گروهها و گرایشها نیز اصلا و ابدا ایران و مردمش نیستند؛ بلکه به کرسی نشاندن اراده ی توتالیتر خواه خودشون و حقنه کردن ایدئولوژی بی مغز و مایه و اعتقادات و نظرات خودشون به ذهنیّت و روان مردمه. متلاشی و لت و پار شدن ملّت و فرهنگ و تاریخش از نظر اینگونه مدّعیان به درک و جهنّم درّه!. اصل اینه که کار و بار گرایش و حزب و گروه و سازمان و فرقه ی من به پیش برود. کی به کیه؟. تاریکیه!. یکی می اندیشه و تخمه ی افکارش را در هر کوی و برزنی می پاشه به امید اینکه خاک مستعدی از بذر افکارش به آفرینش و زایش آن هنرهایی آبستن و انگیخته شود که بالقوّه در وجودش، ذخیره می باشند. یکی نیز تمام ذکر و خیرش این می باشه که چگونه می توان « نان را به نرخ روز خورد » و مترصد آن شد که در هر کوی و برزنی با شناسایی جوّ مناسب به گفتن و نوشتن حرفهایی رو آورد که بلافاصله « خوراک جنجال برانگیز مطبوعات » را تغذیه کنه و نام او را در مرکز بحثها و کشمکشهای لفظی – قنطوری و رسانه های کشوری و جهانی قرار دهند. این گونه انسانهای « جوّ شناس »، شارلاتانها و شیّادانها و مزوّران و خبیثان و تبهکارانی می باشند که در همداستانی با حُکّام بی لیاقت به متلاشی کردن « فرهنگ و تاریخ یک سرزمین » با قصد و هدف و برنامه ریزی شده، تقلّا می کنند. آنها می دانند که چگونه و در کجا با کاربست انواع و اقسام تاکتیکهای گفتاری و نوشتاری و قلمی و موضعگیریهای کثیرالنّبشی و ضدّ و نقیض گوییهای عجیب و غریب بر ماهیّت « شارلاتانیستی » خودشان و شیّادگریهای حُکّام خبیث، سایه های فریبنده ی مردم بیفکنند و آنان را بسان پرده زنهای دوره گرد، پای معرکه ی خود بنشانند. ولایت فقاهتی از روزی که شمشیر الهی اش بر سرنوشت مردم ایران، حاکم قهّار و خونریز شد تا همین امروز به تمام « چیز نویسان خبر ساز » متّکی بوده است تا نام و آثار و تلاش آن متفکّران و دلاوران میهندوست و غمخوار مردم و مسئولیّت پذیر را از اذهان بزُداید و محو و ناپدید کند که وجودشان، خاریست در چشم حُکومتگران و دلیلیست برای حقّانیّت نداشتن آن حکومتگران به کشور داری. اجتماع ایرانزمین، نزدیک به سه دهه است که در تمام عرصه های اجتماعی و کشوری و منطقه ای و جهانی، فقط اسیر « سیرک چیز نویسان خبر ساز » می باشد. به همین دلیل نیز در همان باتلاقی در جا می زند و محکوم به زیستن هست که دهه هاست فقط درب آن را مدّعیان نجاتبخشی اش تعویض کرده اند؛ ولی مردم را هرگز از باتلاق بدبختیهایشان نه تنها به در نیاورده اند؛ بلکه اذهان آنان را نیز نخواسته اند « روشن » کنند تا مردم خودشان به تن خویش از چنان باتلاقی به در آیند. اگر هر اجتماعی به مسائل زنده گی روزمره مبتلاست و متفکّران و کشور دارانی دارند که در باره ی دردها و راهکارهای مسائل اجتماعی آنها تلاش کنند؛ ولی سرزمین ما در سیطره ی حکومت فقاهتی - الهی، تقریبا سه دهه است که « خاستگاه مجموعه ی فجایع جهانی » می باشد و هیچ فریادرسی ندارد. امیر گرامی و نیکمرام! مهمترین قوانین و منشورهایی را که در سراسر دنیا وجود دارن، بارها و بارها خوانده و مقایسه و بررسی کرده ام. می دونم که نوشتن تئوریک قوانین با تلاش برای واقعیّت پذیر کردن قوانین، دو سمت و سوی متفاوت و چه بسا متضاد همدیگه هستند. چیزی را که هیچگاه نبایستی فراموش کنی، اینه که « اعلامیّه ی جهانی حقوق بشر کوروش کبیر » از دل « بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان = مهر و داد و راستی و گزند ناپذیری جان و زندگی »، زاییده شد؛ نه اینکه « کوروش کبیر » آمد و دستور داد که اعلامیّه ای بنویسند و مردم به مفاد آن، فرض کنیم گردن نهند. اینطور نیست. قوانین حقوقی، همواره در امتداد واقعیّتهای مکانی و زمانی و ضرورتهای باهمزیستی انسانها، فرمولبندی می شوند؛ ولی ایده ی قانونگرایی بودن مناسبات انسانی به تلاشهای فکری و سنجشگری و ایده آفرینی و باغبانی فرهنگ اجتماع، محتاج است. ما وقتی می خواهیم قوانین حقوقی را بدون هیچ تبعیضی اجرا کنیم، بایستی در فرمولبندی آنها نیز دقیق و هوشیار باشیم. جامعه ای که آدماش، پرنسیپا بخواهند دمکرات منش، رفتار کنند و بیندیشند و بزییند، دیگر هیچ نیازی به چسباندن صفت دمکراتیک! به نام کشورشان نیستند؛ زیرا آفتاب آمد دلیل آفتاب. امیر جان!. من استدلالم اینه که ما در جهان انسانها نمی تونیم از دخالت ممتد متولیّان مذهبی، آسوده خیال شویم. چنین چیزی امکان نداره؛ زیرا مذهب؛ آنهم نوع شمشیری و گیوتینی اش مثل اسلامیّت باتلاقی، بسیار بی شرم و پر رو و بی پرنسیپ و ذاتا خونریز می باشه و موکّلانش نیز به دلیل عقده ای بودن، خیلی نیز سمج هستند و به این ساده گیها نمیشه از دست ابعاد رفتارهای خشونت مآب آنها، راحت شد. واقعیّت پذیری باهمستان بدون خشونت و خونریزی و حقّ کُشی به زمان نیاز داره و پشتکارها و از خود گذشتگیها و روشنگریها و خون دل خوردنها و مصیبتها کشیدن و دهها کشمکش مختلف در عرصه های ناهمگون و متفاوت تا بتوان کم کم از دخالت آزارنده و مزخرف متولیّان مذهب گیوتینی اسلامیّت و مشابهانش در شئونات انسانی تا حدّ رضایت بخشی کاست. چیزی که ما بایستی با هوشیاری و مصّرانه و شتابان و ضربتی دنبال کنیم و در صدد اجرای آن باشیم، همین لغو و زدودن ابعاد زمخت و فاجعه بار مذهب و ایدئولوژی و دخالتهای مستقیم و غیر مستقیم متولّیان مذهبی می باشه. بدبختی جامعه ی ما اینه که آخوند جماعت به دلیل توتالیتر خواهی خودش و ایمان ابلهانه به اینکه انسانها، « ظلوم و جهول » هستند، حاضر نیست کوچکترین تجدید نظری در اعتقادات و کردارهای خودش داشته باشد. آخوند، خودش را « معلّم بالفطره و رهبر مردم » می داند و کسی که چنین اعتقادی داشته باشد، مطمئن باش که هیچوقت، هیچی یاد نمیگیره و تمام همّ و غمّش اینه که اقتدارش لطمه ای نبینه؛ ولو اقیانوس اقیانوس، خونریزی کنه برای دوام اقتدارش. یکی از عالی ترین روشها برای در افتادن با ملّاها اینست که مردم را از آنها تا می توانیم باید بگسلانیم آنهم به مدد روشنگری و گسترش هنرها و ادبیّات و سنجشگری اعتقادات مردم و همچنین نقش تئاتر و سینما و پیکر تراشی و نقّاشی و مهمتر از همه، اروتیک و غیره و غیره. کار فرهنگی در ایران، خیلی وقت می بره و صبر ایّوب می خواد. ولی ما سهم خودمون را بایستی در این اقدام انسانی و جهانی و میهنی به پیش ببریم. اینکه انسان جوینده و پرسنده ممکن است ( و چنان امکانی اجتناب ناپذیر می باشه ) بخشهایی از افکارش خطا آمیز و نارسا و ناگویا و چه بسا ثقیل و چند پهلو باشند، هیچ انسان با شعوری منکر آن نیست و حتّا خود متفکّر و فیلسوف و اندیشنده نیز به ناتمامی و سنجش پذیر بودن افکارش، اعتقاد داره و اساسا راز گسترش و پرورش و بهشدن آگاهیها و دانشهای بشری در گرو همین نقصانهای فکری و ناتمام گوییها می باشه. امّا اینکه عده ای بیایند و بدون آنکه سطری از گفته های دیگری را بفهمند، بخواهند ناآگاهانه یا مغرضانه، خط بطلان بر سراسر زحمات آنها بکشند، آنگاه جای بسی چون و چراها و مظنون شدنها و پرسشها می باشه. هیچ متفکّر اصیلی نمی آید در سنجشگری افکارش از سوی دیگران، راه بازاندیشی را بر افکار خودش ببنده؛ زیرا با چنین اقدامی نه تنها از تاثیر گذار بودن افکار و ایده های خودش ممانعت خواهد کرد؛ بلکه به خشک شدن افکار پویا و انگیزنده اش، شدّت نیز خواهد داد. من بارها و بارها و هنوز که هنوز است به فرمهای مختلف، فریاد زده ام که راه برای سنجشگری ایده ها و افکار انسانهای خویشاندیش و ایده آفرین و تکرو و نامتعارف بر روی هر انسان جوینده و مسئول و پرسنده باز است؛ ولی سنجشگری کنید؛ نه توهین و لیچار بافی و فضل فروشی. بکوشید قبل از اینکه حکمهای آنچنانی در باره ی افکار و ایده های خویشاندیشان بدهید، در آغاز، مغزه و پیام افکار و ایده هایشان را بفهمید.
من واقعا بعضی اوقات، اشکم در می آید تا بتونم پاراگرافی از افکار کانت را درست بخوانم و سپس مدّتها فکر کنم که منظور کانت چی بوده و چی می خواسته بگه. اونم با چه ترس و لرز و احتیاطی. چقدر بایستی مطالب مختلف را زیر و رو کنم و جمله های کانت را از نو بنویسم و برای تمام ضمیرها، اسمها را بذارم به امید اینکه بتوانم یک پاراگراف ساده را بفهمم و احساس شادمانی کنم که بالاخره تونستم، سطری از آرا این متفکّر نامدار را بفهمم و دریابم. اونوقت یه عده ای، قربونش برم، انگاری تمام متفکّران و ریاضیدانها و فیلسوفان و دانشمندان جهان، آجیل مشگل گشا می باشند که اونا را سر مسجد محل دارند خیرات می کنند. فضولی پشت فضولی در باره ی ایده ها و افکار متفکّران جهان. بیخود نیست که ما اینقدر در سطح جهانی، ذلیل شده ایم و هیچکس نیز ما را به جدّ نمی گیرد. آلمانی جماعت خودش اسم کانت را که می شنود، چونه اش می لرزه!. اونوقت ما ایرانیهای تازه مسلمان دو آتشه شده، ادّعای پیش پا افتاده بودن متفکّران اروپایی و یونانی و غیره و ذالک را داریم و بلانسبت هر چه انسان با شعور و فهمیده، آنقدر احمق هستیم که نمی فهمیم ما اگه خیلی پیزی جا انداز باشیم، بایستی پیزی خودمون را جا بندازیم که تا اونور کهکشانها فرش شده و بوی گند جهالتمان، کائنات را مسموم کرده است. ما را چه به فضولیهای آنچنانی در باره ی دیگرانی که حتّا نمی تونیم افکارشون را روخوانی و باسمه فهمی کنیم؛ چه رسد به سنجشگری آنها؟. ما را چه به اینهمه گُه خوردنهای بی حد و حساب در باره ی باختر زمینیان؛ آنهم در جایی که هنوز نمی نتوانیم حتّا « شاهنامه » را، درست بخوانیم و بفهمیم؟. امیر جان! از من بشنو این حدیث زمینی را. ما نمی تونیم صبر کنیم تا آدمای خوب که اساسا نمی دانیم چه کسانی هستند در جایی گرد هم آیند و حزبی یا سازمانی یا نمیدونم ارگانی درست کنند و بر آن شوند که فقط خدمتگزار مردم باشند. معمولا هیچ انسانی نمی گوید که من خیانتکار و غارتگر و و قاتل مردم هستم. حتّا خود ملّاها نیز ادّعا می کنند که فقط دارند به مردم و الله و اسلام و جهان مسلمین خدمت بی دریغ می کنند!. به نظر من بایستی تا آنجایی که امکان داره از به قدرت رسیدن گرایشهایی که مبانی اعتقاداتی شان، ضدّ زندگی و جان و ایده ی دمکراسی و آزادیهای فردی و وجدانی می باشند، بایستی گام به گام با تمام نیرو، جلوگیری و ادّعاها و رفتارها و برنامه ها و نظرات آنها را سنجشگری رادیکال کرد تا بتوان فضایی را آفرید که هر انسانی و گروهی و سازمانی و حزبی بدون هراس به آزمودن شانس خودش در رقابتی سالم و حقوقی و انسانی به سهیم شدن در دولت؛ نه حاکم شدن بر مردم( = تشکیل حکومت توتالیتر )، دست یابد و سپس آگاهانه در گلاویز شدن با مسائل و معضلات اجتماعی و منطقه ای و جهانی به محک زدن مرامنامه و اساسنامه و ایده آلها و برنامه های خودش در راستای خشنودی و بهزیستی و نیکبختی و رفاه مردم پی ببرد و امکانهای سنجشگری و باز اندیشی مبانی اعتقاداتی و فکری خودش را نیز به دست آورد. ای امیر خوشمرام!، نیک می دانی زمانی می توان وضعیّت اشیاء را تمییز و تشخیص داد که مه آلوده گی، بخار شود و روشنایی خورشید بتابد. اجتماع ما بدبختانه مابین « بد و بدترین و سوپر بدترینها »، دائم در حال نوسان است؛ زیرا خوبان ما( = انسانها و سازمانها و گروههای مدّعی خدمتگزاری و میهندوستی ) از تلاش برای باهمایی و همازمایی و همفکری و متفّق شدن در سمت و سوی آزادی و آبادانی میهن، رویگردان و محافظه کار و ساخت و پاخت کُن محفلی - قدرتگرا می باشند. هر گرایشی می خواهد که خودش، یکپارچه، حکومت شود!. به همین دلیل نیز ملّت نمی تواند صبر کند. زندگی، یک پدیده ی پویا و جاری می باشه و بایستی آن به آن، پاسخگوی رویدادهای آن بود. اگه ملّت بخواد یه گوشه ای بشینه تا حزب و انسانهای ایده آلش بیایند و مسائل را حل و فصل کنند که ما دیگه اینهمه فلاکت نداشتیم در مملکتمون جانم!. بحث اینه که بدترینها همیشه می گویند ما خوبترینهاییم. جانم برایت بگویم امیر عزیز!. اگه کسی بیاد به من بگه که فلانی، لطف کن و یه جزوه ی پانزده صفحه ای در باره ی « دولت / گاورمنت » بنویس که خیلی آکادمیک پسند و آکبند و همتراز پژوهشهای علمی - دانشگاهی باشه!، من همین جا، قول شرف می دم برای هر پاراگراف پنج خطی که می نویسم، حداقل پنجاه جلد کتاب بسیار معتبر و مقاله و نشریه و امثالهم را به عنوان مراجع و منابع خودم، ردیف کنم. ولی اگه یه نفر بیاد و به من بگه که همه ی این زحمات را بذار کنار و خودت یه صفحه مطلب در باره ی « دولت » بنویس که چکیده ی تجربیات و تلاشها و بینش فردی خودت باشه، اونوقته که بهش میگم، دوست عزیز!. برو و به من حداقل، شش ماه، فرصت بده که بنشینم فکر کنم و هر روز یکی دو سطر از محصول تامّلات فردی ام را بر روی کاغذ بیارم، ببینم بعدش چی میشه. من به اون آدمایی که می تونن برای هر پاراگراف پنج خطی در باره ی هر مسئله ای، بیش از مثلا پنجاه جلد کتابنامه ردیف کنن، می گویم : « حضرات چیز نویس ». شمار اینگونه آدما در سراسر دنیا، سر به جهنّم می زنه و در هر کوی و برزنی نیز میشه، انواع و اقسام ترّهات اونا را به عیان دید و محصول « چیز نویسیهاشون » را زیر و رو کرد. ولی به اون آدمایی که میشینن با زجر و زحمت و تاملات شبانه روزی و مثل مار به خود پیچیدنها، روزی ، یکی دو تا سطر از محصول خونخوردنهای خودشون را در زبانی تته / پته ای بر روی کاغذ می آورند، می گویم: « فیلسوف و متفکّر و پژوهشگر خویشاندیش. »؛ یعنی جوینده گانی که زایشگاه و منبع و سرچشمه ی تفکّراتشان، همان تجربیات و دردها و شور و اشتیاقها و حسرتها و رنجها و زخمهای فردی خودشون و مردم اجتماعشون می باشه. سرزمین ایران، دچار طاعون اسلامیّت و آخوندیسم شده است؛ زیرا « چیز نویسان اجتماع ما »، تعدادشان سر به آسمان کشیده است و فجایع اجتماع ما را دامنه ای جهانی داده اند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||