|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آریابرزن زاگرسی تاریخ نگارش: چهاردهم ماه مارس سال 2008 میلادی خویشکاوی؛ الفبای « خود بودن » است. [ تمییز نیک و بد از سفله گان مجو، زنهار! ...... یکیست مرتبه ی کاه و زعفران در خاک ( صائب تبریزی ) ] { .... جوانمردی، ما را به خانه ی خود، مهمان کرد، چون در خانه ی وی در آمدیم، عربی بَدَوی در آمد، نزدیک من آمد. شصت ساله بود و گفت: « قرآن به من آموز! ». « قُل اَعوُذُ بِرَبُ النّاس »، او را تلقین می کردم . او با من می خواند. چون من گفتم: « مِنَ الجِنّةِ وَ النّاس »، گفت: « اَرَایتَ النّاس نیز بگویم ». من گفتم که: « آن سوره، بیش از این نیست ». پس گفت: « آن سوره ی نَقّالَةُ الحَطَب، کدام است؟ ». و نمی دانست که اندر سوره ی « تَبّت »، « حَمّالَةُ الحَطَب » گفته است؛ نه « نَقّالَةُ الحَطَب ». و آن شب، چندان که با وی بازگفتم سوره ی « قُل اَعوذُ بِرَبّ النّاس »، یاد نتوانست گرفتن مردی عرب شصت ساله. } « سفر نامه ی ناصر خسرو قبادیانی » / به کوشش: م. دبیر سیاقی / نشر زوّار / تهران / چاپ ششم / 1375 / ص. 16 ...... پیشکلام: از رنج آورترین و تاسّف بار ترین کژبختیهای « متفکّران ایرانی » همین بس که « میراث فکری آنها » در چنگال اهرمهای تخریبگر و همزادی به نامهای « دانشکده ی ادبیّات + حوزه ی علمیّه »، در طول دهه های گذشته تا امروز، محکوم و ملعون و متروک و ذلیل مانده اند و نه تنها با چیزنویسیهای اساتید فاضل! و مثلا تحقیقات دانشکده ای بر پوسیده گی و بی خاصیّتی آنها، لعاب بسیار « آکادمیکی! » داده شده است؛ بلکه در قیراندودی و زیور آلات کردن متشرّعانه / الهی از تمام « جاذبه های انگیزشی » آنها نیز به شدّت، کاسته و رنگ و رو باخته شده اند. چنان « میراث فکری نام آوران ایرانزمین » در باتلاق بی مغزیهای این دو همزاد و سپس تحصیل کرده گان مُتعه و مبلّغ و مروّج ایدئولوژی خانمانسوز مارکسیسم به قدری لت و پار و ناپژوهیده و ناسنجیده و نااندیشیده تا همین ثانیه های گذرا، اسیر مانده اند که اگر بتوان از راههای گربه ای و اسرار آمیز به « محفوظ ماندن متون » تا اندازه ای امیدوار بود، به « بازشکافی و اندیشیدن در باره ی محتویّات بسیار پُر مغز و مایه ی آنها » به این ساده گیها و زودیها، هیچ امیدی نیست که نیست؛ زیرا رویکرد « تحصیل کرده گان ایرانی » به سوی خویشتن و بررسی بُنمایه های تجربی تاریخ و فرهنگ مردم ایران نیست؛ بلکه آویزان شدن متابعتی / ترجمه جاتی و دنباله رویهای آکادمیکی و تاسی جُستنهای بسیار متکبّرانه به هر چی آقا گفتنهای باختری و شرع انور باتلاق اسلامیّت می باشد. آنچه این طیف از آن با غروری مملوّ از بلاهت، رو برمی گردانند، همانا اندیشیدن و کنکاویدن و پرسشگری با مغز فردی خودشان در باره ی « چیستی ایرانی بودن » می باشد. در تاریخ ایرانزمین، هیچ دورانی را نمی توان پیدا کرد یا مثال مقایسه ای آورد که تحصیل کرده گان ایرانی با سیطره یافتن گیوتین اقتلویی موکّلان بی شرم الله توانسته باشند تا این درجه به ذلالت و حقارت فکری و شخصیّتی و منشی در غلتیده باشند. هرگز!. در تاریخ ایرانزمین نمی توان مثال برای وضعیّـت رفتاری و گفتاری و منشی امروز « تحصیل کرده گان و مدّعیان جور واجور » پیدا کرد. هرگز!. من همچنان استدلالهای خودم را رساتر و رساتر، فریاد می زنم تا زمانی که کلیدی ترین پُرسمانهای مردم ما مثل: « خدا / دین / جاودانه گی / مرگ و امثالهم » از قلعه ی انحصاری « آخوندها و فقها و مُلّاها و مراجع تقلید » به در نیاید و موضوع اندیشیدن خویشاندیشان دلیر و گستاخ و ایده آفرین نشوند و همچنین تا زمانی که همراه و همپای با این مسئولیّت کارساز، « میراث فرهنگ ایرانزمین » از چنگال چیزنویسیهای اساتید بی مایه و خشکمغز به در نیاید و موضوع کنکاوی و سنجشگری و ایده پروری متفکّران خویشاندیش نشود، درب فلاکتها و بدبختیها و رذالتها و قهقرائیها و تلف شدن و نابودی نسلهای مردم ایرانزمین در سیطره ی حکومت خونریز فقاهتی استمرار خواهد داشت. من در این جُستار مختصرم، تلاش کرده ام که با اشاره ای گذرا، غنای بسیار پُر محتوا و اصیل « فرهنگ و ادبیّات ایرانزمین » را در سه مثال ساده اش نشان دهم تا آن مدّعیان دریابند که متفکّران درگذشته ی ایرانزمین، چگونه در برابر بسیاری از مُعضلات خانه خراب کن ایران و ایرانی به سعی و تلاش و وسع فهم و شعور و دلیری خود، مرز بندی گویا و آشکار و رادمنشی داشته اند. آنچه در ابیات این سه شاعر عزیز، شایان تامل می باشد، پیوند هویّتی آنها در بستر « پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانزمین = مهر و داد و راستی و گزند ناپذیری جان و زندگی » هست. درآمد: برای دریافتن و فهمیدن محصول فکری متفکّران ایرانی، مهمترین نکته ای که بایستی پیوسته در پیش چشمان تیزبین و کاونده و ژرفارو خود داشت، اینست که آنان از بستر و بر شالوده ی « پرنسیپهایی » در برابر مسائل باهمستان ایرانیان، مرزبندی سنجشگرانه می کنند که « حادّ بودن و به روز بودن آن مسائل »، همچنان به قوّت خود باقی هستند؛ یعنی مُعضلات حادّی که از کلیدی ترین دلایل فلاکت ایرانزمین و متلاشی کننده ی منش مردم ما می باشند. اگر از استثنای بسیار دلیر و ژرفاندیشی همچون « استاد منوچهر جمالی » در گذریم، بایستی صمیمانه و رک و پوست کنده، اقرار کرد که میراث فرهنگی مردم ایران تا امروز، همچنان متروک و ملعون در قرنطینه ی اغراض حکومتگران و تابوت گور به گور شده ی ژورنالیستی / ترجمه جاتی / تعلیق و تحشیه ای چیزنویسان آکادمیکر، مدفون مانده است. درد جانسوز این جاست که طیف تحصیل کرده گان ما به دلیل آنکه ذهنیّتهای متابعتی و دنباله رو دارند، به جای آنکه بیایند اهمّ زحمات و تلاشهای فکری و نوشتاری و گفتاری خود را صرف « استخراج این معادن فکر و ایده و تلاش برای تئوریک پروراندن » مایه های فکری متفکّران ایرانزمین کنند، آمده اند با علاقه ای توصیف ناپذیر به کتمان و تمسخر و نادیده گرفتن و سطحی پنداشتن تمام آن « شاهکارها و گنجینه های بسیار پر مغز و ارزشمند فکری » مشغولند و خبر ندارند که با چنین موضعگیریها، حماقت خود را در انظار جهانیان فریاد می زنند. اگر قرار است در سرزمین ما، خواستهایی به نام « روشنگری و رنسانس و سکولاریسم و امثالهم » واقعیّت عینی و ملموس پیدا کنند، پس تنها راه ما اینست که چنان خواستهایی را با شخم زدن و زیر و رو کردن خاک فرهنگ مردم سرزمین خودمان بیاغازیم و آنها را از زهدان بُنمایه های فرهنگ رنگین کمانی مردم سرزمین خودمان بزایانیم و در زبان فردی و تئوریک بپرورانیم؛ نه با آویزون شدنهای متابعتی / تقلیدی به ایده ها و تفکّرات بیگانگان که هیچ پیوند فکری / تجربی با مسائل آنان نداریم. شاعران و متفکّران و خویشاندیشان و سراینده گان سرزمین ما در ابعاد گوناگون و به فرمهای مختلف، تمام آنچه را که ما در « سرزمینهای بیگانه » به دنبالش می گردیم و تمنّا می کنیم، با شیواترین و عمیق ترین معنای تکاندهنده و اصیل در « جام جهان نمای خویشتن » بر زبان و قلم رانده اند. ما اگر به راستی دارای استعدادی هستیم و دلاوری و هنر و مایه هایی برای اندیشیدن داریم، بایستی هنرهای خودمان را در روبرو شدن با مسائل میهن و مردم خودمان به محک بزنیم و بیازمائیم؛ نه با دونکیشوتگری و دلقکبازیهای مضحک در باره ی مسائل باختر زمینیان. از این رو، ما راه خودمان را بتوانیم برویم، شاهکار است. پشت گوش انداختن « میراث فکری بزرگان ایرانزمین » و محدود و مقیّد کردن تولیدات و رنجنامه های تجربی و نبوغ آنها به مباحث بی محتوا و مزخرف لُغوی و تعلیق و تحشیه نویسی و اشاره های نصایحی / نکته ای؛ یعنی خیانت آشکار در حقّ یک ملّت و همراز و همآواز شدن با حکومتگران بی لیاقت و خونریز برای پایمالی و لت و پار کردن شیرازه های وجود ملّت. تمام شالوده و سنگپایه و ساختمایه و رگ و پی « فلسفه ی ایرانی » در بطن سرایشهای شاعران ایرانی، ریخته و آماده شده است. فقط بایستی آنها را پروانید و بار آور کرد. افکار و ایده ها و نظرات چنان متفکّران دلیری بایستی در زبانی سلیس و صریح و پوست کنده و شفّاف، از نو، عبارتبندی شوند تا بتوانند به نام ملاطهای آفرینشگر و برپا دارنده ی کاخ فرهنگ باهمستان ایرانیان، نقش درخور خود را در تمام عرصه های ضروری ایفا کنند. از دامنه ی کشور داری گرفته تا دیپلماسی و حقوق بین الملل و تضمین آزادیهای فردی و اجتماعی و نگاهبانی و پرورش اقلیّتها و منش اجتماعی و قانون و اقتصاد و غیره و غیره. راهی را که دیگران ساخته و پرداخته اند و می پیمایند، راه ما نیست؛ زیرا محصول تجربیّات و آرمانها و آرزوها و خواستها و نیازها و سرشت وجودی و خویشباشی ما ایرانیان نیست که نیست. 1- « کلیم همدانی »: چون نگیرد خانه ی همسایه را زاهد به زور؟ ... کرده مسجد را به زورِ شَید، انبار ریا زاهد از دنیا، نظر بست و به خودبینی گشود ... کَند اگر بُتخانه ای، کرده است از آن بهتر بنا عاجزی از ساختن با خلق، چون کج باطنی ... شمع را با راستی از سوختن نبوَد ابا بدعتی گر سر زد از اصحاب، جای طعنه نیست ... مُجتهد را در طریق خویش می افتد خطا متاع تقوا، زاهد به نیم جُرعه فروخت ... نمی خرید کسی زُهد خشک، ارزان کرد کس زهفتاد و دو ملّت، این مُعمّا حلّ نکرد ... کاین همه مذهب، چرا در دین یک پیغمبر است؟ عمّامه ی تزویر به رهن خُمِ می کُن ... ای شیخ! که در صومعه، بی برگ و نوایی محروم ز می، زاهد ازین عقلِ تُنُک شد ... کشتی نتوان راند به هر جا، تُنُک آب است دَنی را پایه ی بالا نهادن ... به دیوانه بُوَد؛ شمشیر دادن سفله، چون دستش قوی گردد، زبون کش می شود ... حرص، هر جا، غالب آمد، لقمه از سائل گرفت. 2- « عُرفی شیرازی »: هزار دیر به دل دارم از صنم معمور ... لباس کعبه به دوشم منه که بس ننگست آن رهروی که شاد به تَرکِ تعلّق است ... بُت، سنگراه و بُت شکنی، سنگِ راه اوست می مُغانه که از دُردِ شور و شر، صافست ... به مُحتسب ندهی قطره ای که اسرافست اسلام، نه از روی مُسلمانیم به جاست ... بازیچه به عادتِ طفلانه، مُحکم است منم که طاعت بُت، لازم سرشت منست ... اگر به کعبه، عبادت کنم، کُنشت منست شیخ، تزویر کند در عمل و من، تقصیر ... گنه او، ظلمانی، گنه من، حالیست کُفر و دین را بِبَر از یاد که این فتنه گران ... در بَد آموزی ما، مصلحت اندیشِ همند ما مُعتکفِ گوشه ی تنهایی خویشیم ... آن کعبه رَوانند که رفتار فروشند تمام عُمر با اسلام در داد و ستد بودم ... کنون می میرم و از من، به جا، زُنّار می ماند محلّ، تنگ است زاهد، کوته و مستانه می گویم ... شما را سُبحه و ما را، بُت و زُنّار می باید 3- « اوحدی مراغه ای »: زین آفرینش، آنچه تو خواهی، ز جزء و کلّ ... در نَفس خود بجوی، که جامی جهان نماست صوفی شدی؟، صداقت و صدق و صفات کو؟ ... صافی شدی!، کدورت و حقد و حسد چراست؟ یک دلِ سوخته، بنواز که کاریست عظیم ... ور نه، آزارِ دلِ خلق، چه کاری باشد؟ راه خود، گم نکند در شب تاریک ضلال ... هر که را همچو خرد، مشعله داری باشد چون به خود در رسی، ز خود بر رس ... که خدا کیست؟ ای خدا آزار! بکوش تا سخن از روی راستی گویی ... تو، خواهی از همدان باش و خواهی از شیراز چون تو، قاضی شد، مریدان دزد ... خرقه ها رفت، نیست منّت و مزد میکُشی خلق را به بی خردی ... چه توان کرد، چون طبیب بدی! اهل زرق و نفاق، هم پُشتند ... صادقان را به خونِ دل، کُشتند راستی را نشانه نیست پدید ... راستی در زمانه نیست پدید مرزبندی دلیرانه ی سه شاعر اندیشنده از سه زادگاه متفاوت در بستر فرهنگ باهمستان ایرانی. سرودن این اشعار برای وقت گذرانی و به به! و چهچه شنیدن، نبوده و نیست. همچنین برای « حفظ و گسترش و پدافند زبان فارسی و پرورش نکات دستور زبانی در دانشکده های ادبیّات » نبوده است و نیست. در زیر و بم این اشعار، متفکّران ایرانی توانسته اند، « امکانی » را برای عبارت بندی تجربیّات و نگرش و بینش و فلسفه ی فرهنگ مردم ایران با « خاصمان غالبخواه و ستیزنده ی آن » بر زبان برانند. کار و وظیفه و تکلیف و تنها ملاک و شاخص فهم و شعور ما امروزیان مدّعی است که « بُنمایه های فکری و نظری آنها » را در زبانی سلیس و گویا و روشن باز اندیشیم و پیامدهای پرنسیپی تفکّرات آنها را در دامنه های مختلف کرداری / باهمستانی / کشوری / فرهنگی، واقعیّت پذیر کنیم و گسترش دهیم و بپرورانیم. کاری که تا امروز از آن با کمال میل، فقط طفره رفته ایم!. با تدقیق شدن به این سروده های انتخابی می توان « تصویر ایرانی را از فردیّت و زندگی و جهان و کیهان » به آسانی تمییز و تشخیص داد و همچنین آن اهرمهای ستیزنده ای را که در مقابل چنین بُنمایه ها و پرنسیپها می جنگند و به ویرانگری و تخریب آنها، فعّال مایشاء بوده اند و هنوز هستند. در ابیات « کلیم و عُرفی و اوحدی » از : { راستی / مردُمداری / گشوده فکری / پرسش و جستجو / بزرگی جویی / وجدان خویشآفریده / مجهولزار بودن زندگی / نگاهبانی از جان و زندگی / خردمندی / خویشباشی / نیازردن جان و خونریزی نکردن / رادمنشی / مهر به زندگی / فروتنی / گریز از هر گونه انحصارگرایی حقیقت / عریانی در اندیشه و گفتار و رفتار / شادخواری و خوشزیستی / نو آفرینی و نو اندیشی / دادگزاری / آزادمنشی / آبادانی و پروریدن / پدافند حقوق فردی و اجتماعی } در کلماتی بسیار شفّاف و ظریف و توام با شوخکاریهای طنز آمیز، سخن می رود. این خردمندان جانسوخته در سمت و سوی مرزبندی و صف آرایی فکری خود در برابر مُعضلات کشوری و گلاویز شدن با آن مسائل همچنان تا امروز به سخت سری خود، مستدام، هرگز دلیلی نمی دیدند که برای « حقّانیّت داشتن افکار و ایده ها و دیدگاهها و تجربیّات بی واسطه ی خود » به نظرات این متفکّر یونانی یا ایده ها و افکار و نظرات آن متفکّر اروپایی استناد کنند؛ بلکه به « نیروی شعور و فهم و تامّلات فردی خودشان »، تکیّه می کردند و با رادمنشی و دلیری در برابر ایجاد کننده گان واقعیّتهای تلخ کشوری / حکومتی و رفتارهای آزارنده ی مردم و اقدامهای ویرانگر میهن، استوار می ایستادند و ایده آلها و آرمانها و آرزوهای همچنان داغ و به روز خود را از چگونه گی کشور داری و مناسبات انسانی در اجتماع ایرانزمین با گشوده فکری و ظرافت و شوخ طبعی، بیان می کردند. اینان و صدها نفر امثال این متفکّران برای نظرات و ایده آلها و افکار و ایده های بکر فرهنگ ایرانی و « تاکید مبرّم خودشان بر بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانی = مهر و داد و راستی و گزند ناپذیر جان و زندگی » از هستی و نیستی خود، مایه ها گذاشتند و حتّا کثیری از آنها بر سر « پرنسیپهای فرهنگ ایرانی »، جان خود را از دست دادند؛ ولی هیچگاه و هرگز حاضر نشدند که برای چنان پرنسیپها، خون احدی از دشمنان و خاصمان فرهنگ ایرانی را بریزید یا جان آزاری را در حقّ آنها بپسندند یا اینکه به جدال تخریبگر با اعتقادات آنها بکوشند؛ یعنی پرنسیپی که خاصمان ایران و فرهنگ ایرانی، افتخار خود می دانند ضدّ آنها، شبانه روز بجنگند و به نیست و نابود کردنشان همّتهای الهی / آکادمیکی / ایدئولوژیکی کنند. این متفکّران اصیل ایرانی و صدها نفر همانند آنان می کوشیدند که به زبان « ایرج شاه اسطوره ای » با اژدهای قدرت پرست حّکّام و آزخواهی سیری ناپذیر دشمنان ایران و فرهنگش به سخن در آیند و با مهر ورزی و شیدائی فکورانه به تلطیف کردن طوفان بلعنده و ویرانگر خاصمان ایران و ایرانی، همّت بی دریغ و توقّع کنند که پاداششان از سوی دشمنان و خاصمان ایرانزمین و حتّا مدّعیان و رقیبان حاسد تا امروز فقط و فقط « کُشتن و حبس و تبعید و شکنجه و آزار و غارت حقّ و املاک و دار و ندار و کفّاره های قرنطینه ای و امثالهم » بوده است. حقیقت زهر آلودی که هنوز در جلوه های مختلف حکومتی و عرصه های قلمسوزی تحصیل کرده گان مثلا ایرانی به فعّال بودن اقدامهای خودش، مشغول و ساعی می باشد. در بطن ابیات این سه شاعر می توان « پرنسیپهای منش / اتیک / مورال » ایرانی را به آسانی تمییز و تشخیص داد و استنباط کرد. اندیشیدن در باره ی محتویّات « منش ایرانی » می تواند تفاوت و تضاد و ناهمگونی و دیگرسانی آن را با بدیلهای مختلفش در سرزمینها و فرهنگهای دیگر نشان دهد. آنچه که پرنسیپ منش ایرانی می باشد، برای حقّانیّت داشتن خودش نبایستی به چیزی استناد کند که محصول کرد – و – کار راسیونالیستی متفکّران و اندیشمندان دیگر سرزمینها می باشد؛ بلکه بایستی حقّانیّت خودش را از مغزه ی هویّتی تجربیّات مایه ای ایرانیان و « خردورزی مهر آمیز » اخذ کند که همان « گزند ناپذیری جان و زندگی و نگاهبای از جان شیرین موجودات » می باشد و در تصویر اسطوره ای « سیمرغ – سام – زال » واتاب یافته است. تاثیر پذیرفتن و انگیخته شدن از متفکّران و فیلسوفان دیگر سرزمینها نبایستی به خاکسپاری فرهنگ و تجربیّات مایه ای مردم سرزمینمان مختوم شوند. ابزارها و تکنیکها را می توان از باخترزمینیان قرض کرد یا وام گرفت؛ ولی « اندیشیدن » را فقط بایستی با مغز خودمان در پیوند با مسائل مردم و میهن خودمان بیاموزیم و بیازماییم. در این زمینه تاکید کنم که ما برای واقعیّت پذیری و وفاداری به « پرنسیپ قداست جان و زندگی » ملزوم نیستیم که فقط به « اعلامیّه ی جهانی حقوق بشر » استناد کنیم و شبانه روز شعار وجود آن را در بوق و کرّنا بدمیم که در مقایسه با « پرنسیپ فرهنگ ایرانی، حکایت « لیوان آب = اعلامیه جهانی حقوق بشر » و دریای آب شیرین = گزند ناپذیر جان و زندگی » می باشد. نفهمیدن و نیندیشیدن در باره ی تفاوت این دو مقیاس؛ یعنی نشناختن تاریخ تحوّلات اجتماعی و فکری و فرهنگی باختر زمینان و همچنین عدم آگاهی عمیق و شناخت ژرفمایه نداشتن از تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خود. ما ( = خوبترین خوبان مدّعی ) بیش از آنکه بخواهیم محلّل و واسطه چی و بساز و بفروش و پخش کننده ی محصولات بیگانه گان در بازار وطن باشیم، نیک است بیاموزیم چگونه می توان درب حانه ی آبا و اجدادی خومان را آب و جارو کرد و خانه ای را شناخت که در آن مسکونیم و می زییم. اگر قرار است که ما « طرحی نو » از خانه سازی داشته باشیم، بایستی خانه ی خشت و کلنگی خودمان را بهتر از تمام نقشه های آن ساختمانهایی بشناسیم که حتّا هنر طرّاحی کردن و شناختن آنها را نیز نداریم و زیر و بمشان را نیز نمی دانیم. در زبان و فرهنگ خویش، سخن گفتن و زیستن، از تمام عُمر، حمّال و بارکش محصولات دیگران بودن و تظاهر تشابهی کردن به دیگران، بسیار بسیار ارجح تر می باشد. ما اگر استعداد و هنر و دانش و شعور فرهیخته ای داریم، باید هنر « خویشکاری » را در آموختن پراکتیکی الفبای خود بودن بیاغازیم، سپس ادّعای کائناتسوز تاجر آسمانخراشهای فکری و ایده ای دیگران را داشته باشیم. واقعیّت دردناک و جانسوز اجتماع ما اینست که نمی خواهیم با آن چیزهایی مرزبندی روشن داشته باشیم که متفکّران اصیل و بزرگ سزمین ما در زبانی شفّاف و صریح و توام با رادمنشی، مرزبندی داشته اند. ما تا امروز تنها هنرمان این بوده است که در « خود فریبی »، فقط شهره ی آفاق باشیم؛ ولو شبانه روز، خودمان و ملّتمان به دست حکومتگران بی لیاقت و غارتگر، سلّاخی و تار و مار شویم. « خودفریبی » تنها هنریست که کثیری از تحصیل کرده گان سرزمین ما – مهم نیست کدامین ایدئولوژی و مذهب و نظریّه و تز و امثالهم را پدافند کنند و اعتقاد و ایمان راسخ به مبانی آن داشته باشند - افتخار آن را دارند که خلعتش را بر دوش خویش بیاویزند و با آن، پُزهای آنچنانی در مجامع بی بو و خاصیّت در انظار یکدیگر و جهانیان بفروشند. کی می شود که ما ایرانیان خود فریب، سر انجام به خود آییم و « الفبای خود بودن » را بیاموزیم و بزییم؟. کی می شود آن روز فرا رسد؟. /// -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تاریخ نگارش و ویرایش: بیست و چهارم ماه مارس سال 2008 میلادی « تراژدی آزادی در ایرانزمین » [ کُشته ی آن شاه خوبانم که بهر صیدِ دل ... سرکش و عاشق کُش و چالاک می آید برون ( بابا فغانی شیرازی ) ] 1- حقیقت و قدرت. کسانی که ادّعای تملّک حقیقتی را دارند با به کرسی نشاندن حقیقت خود بر اریکه ی قدرت، اثبات می کنند که هیچ حقیقتی را در دست ندارند؛ بلکه فقط نام حقیقت را به ابزار حاکمیّت خود بر ذهنیّت و زندگی و روان انسانهای یک سرزمین، تبدیل کرده اند. حقیقتی که به سوی قدرتگرایی توتالیتری متمایل باشد، حقیقتیست که در تضاد با زندگی و جان انسانها به راه افتاده و شمشیر کش شده است. حقیقت تا زمانی ارزش حقیقی دارد که نه تنها به تسخیر و تملّک « قدرت »، هیچ تمایلی نداشته باشد؛ بلکه در ستیز و سنجشگری و گلاویز شدن با « قدرتمدارانی که در تضاد با جان و زندگی » هستند، با مسئولیّت و پشتکار و دلیری، گلاویز شود. اسلامیّت در سرزمین ایران، فاقد ارزنی حقیقت می باشد؛ زیرا فقط ابزاریست برای قدرتپرستی و جاه طلبی بی لیاقت ترین و پلیدترین و عقده ای ترین انسان نماها. 2- آمیختن در گداخته شدن. تا چیزی از حالت انجماد در نیاید، هرگز جاری و آماده ی آمیختن به چیزهای دیگر نیز نخواهد شد. اعتقادها و آداب و سنّتها و نگرشها و ایدئولوژیها و مذاهب و مرام و مسلکهایی که منجمد شده باشند، حالتی خشن و زمخت و زندگی آزار به خود می گیرند و به جای آنکه بتوانند در خاک وجودی انسانها، ته نشین شوند و آنها را شاداب کنند، به صورت نیزه های تند و تیز در می آیند و به قلب انسانها فرو می روند و جان آنها را می گیرند. تا زمانی که اعتقادات آدمی به افکار و ایده های شاداب و جاری و روان، واگردانده نشوند، مناسبات انسانی نیز نیزه کشی بر وجود یکدیگر خواهد بود؛ نه شاداب پروری خاک وجود یکدیگر. 3- فرمانبری از خود. « فرّ »، پدیده ای زایشی می باشد و از عمق تجربیات و نگرشها و فروزه های آدمی به پیرامون می درخشد و افشانده می شود. چیزی که ویژه گی تابشی / افشانده گی داشته باشد، می تواند انسانها را نیز به یکدیگر پیوند بزند. از این رو، آنچه که « زایشی و تابشی » می باشد به هیچ امریّه ای محتاج و ملزوم نیست؛ زیرا از خودش افشانده می شود و بسان چشمه بر اطرافش تابیده و پخش می شود. « فروزه ی فرّ » را نمی توان تعلیم و تدریس داد یا اکتساب کرد و به ارث بُرد؛ زیرا منحصر به فرد می باشد و یگانه و انتقال ناپذیر هست. از انسان « فرهمند » می توان به کشف و پرورش « فروزه های فرّی » در وجود خویشتن انگیخته شد. به همین دلیل، انسان فقط می تواند از چیزی و کسی « فرمان » ببرد که زاییده ی چشمه ی جوینده و کاونده و اندیشنده ی وجود خودش باشد. هیچ قانونی و بندی و زندانی و امریّه ای نمی تواند انسانها را « غلام حلقه به گوش اوامر خود » کند. انسان فقط از « سروش بیدار » وجود خودش هست که بدون هیچ اجبار و اکراهی می تواند « فرمانبرداری » کند. 4- ترس ، خاصم و ضدّ آزادی می باشد. انسانها، زمانی احساس آزادی می کنند که از هیچ چیزی نترسند؛ ولو آن چیزها، خدا و حکومت و ارگانهای کشوری باشند. هر کجا که انسانها، احساس بدگمانی و دلهره و اضطرابهای روانی و روحی و فکری داشته باشند، همانجا نیز آزادی را می توان نفله و انسانها را به خفقانی آزارنده دچار کرد. ترس در وجود آدمی باعث می شود که تمام نیروهای کارساز و فعّال و واکنشگر در وجود انسان به یکباره فلج و منجمد شوند. ترس در هر انسانی می تواند واکنشهای بسیار خطرناکی را نیز ایجاد کند و به لطمات و آسیبهای جبران ناپذیری در عرصه ی اجتماع مختوم بشود. غریزه ی زندگی و بقاء از چیزی که بخواهد ترس را گسترش و حاکم کند، بسیار نفرت دارد و می گریزد. ترساندن و ایجاد فضاهای دلهره و وحشت از بزرگترین دلایل ناآرامیها و کشمکشهای تخریبگر و متلاشی کننده ی شیرازه ی اجتماع انسانها هستند. از این رو، در جوامعی که ترس بر مناسبات انسانی، حاکم و ذینفوذ باشد، نمی توان هیچ پیشرفتی را متوقّع و آرزومند بود. حکومت فقاهتی در سایه سار فعّال کردن گیوتین الهی، افتخار آن را دارد که مروّج و مبلّغ و مدافع و توسعه دهنده ی « وحشت در اجتماع » باشد. 5- نفرت از یکدیگر. آنقدر که ما ایرانیها در مسئله ی نفرت از یکدیگر، سنگ تمام می گذاریم و تقلّاهای آنچنانی می کنیم، حاضر نیستیم یک میلیونیوم آن تلاشهای نفرت آلود را برای ارجگزاری و رعایت حرمت متقابل در حقّ یکدیگر صرف کنیم. با نفرت می توان سائقه ی انتقامخواهیهای خود را لذیذ و دلچسب پنداشت؛ ولی در ارجگزاری به دیگران، نوعی « کمبود و بی بو و خاصیّتی خود » را احساس می کنیم. وحشت از پی بردن و شناختن « کمبودهای خود » و اهمیّت ندادن به آنها باعث شده است که ما ایرانیها در « انتخاب و کاربست و آشکارگری سائقه ی نفرت » در خودمان با حالتی جنونوار در برابر یکدیگر سنگربندی آزار دهنده ایجاد کنیم. ما در آزردن یکدیگر، نشئه ی انتقامخواهیها و خاموش کردن لهیب حسادت در وجود خودمان نسبت به دیگران می شویم و در ارجگزاری به یکدیگر، به خماری حقارت فرو می افتیم به جای آنکه « هوشیاری آفرینگویی » را در ذهنیّت و روانمان دریابیم و بیدار کنیم. 6- فرمانروایی شایسته از پیامدهای « باهمآفرینی » می باشد. در اجتماع ایرانی می توان به یک فرمانروایی شایسته دست یافت؛ اگر مسئولین و تلاشگران آزادی و روشنگری بتوانند دریابند و بفهمند که بدون شناختن آنچه که ما هستیم و مغزه ی فرهنگمان را می آفریند، نمی توان به شالوده ریزی برنامه هایی هدفمند و بار آور در کنار یکدیگر همگام شد. بُنمایه های فرهنگ هر کشوری می گویند که چگونه می توان مصالح ساختن چیزی را از ژرفای همان فرهنگ، استخراج و برای واقعیّت پذیری اش تلاش کرد. همچنان تاکیدها و بازگوییهای مکرّر می کنم که « اسلامیّت »، پدیده ای ضدّ و خاصم فرهنگ است و هیچ ربطی به مایه های فرهنگ ایرانی ندارد و اتّفاقا خاصم سر سخت فرهنگ ایرانی نیز می باشد. این را تاریخ نکبت بار و مملوّ از خونریزی اش تا امروز، گواه می دهد و اثبات می کند. از این رو، عوارض غالب شده بر ظواهر یک اجتماع را نبایستی با آنچه که « فرهنگش » می باشد، اینهمانی داد. فرهنگ هر ملّتی در آن ایده آلها و آرزوها و آرمانها و تصاویر اسطوره ای جمع می شود که در تمام دورانهای تاریخ بر فراروی ملّت، می تابند و مشعلدار ملّت در تاریکیهای زمان می باشند. کم اتّفاق می افتد که ما در باره ی « آنچه که داریم با دلیری و مسئولیّت بیندیشیم ». ما عادت کرده ایم که فقط در فکر نداشته های خود باشیم و اینکه چگونه می توان « شبیه دیگران » شد و به آن چیزهایی دست یافت که دیگران دارند. اینکه آیا دیگران با داشته های خود، « دلشاد و خوشدل » هستند، چندان مدّ نظر ما نیست؛ بلکه رسیدن و مالک شدن همان چیزهای دیگران است که آرام و قرار را از ما می رباید و تمام همّ و غم ما را به خود مشغول می کند. ما می توانیم فرمانروایی خاصّ سرزمین خود را در یک همعزمی و همآزمایی و همکاری با یکدیگر بیافرینیم، چنانچه « داشته های فرهنگ سرزمین خود » را در آغاز بشناسیم و بفهمیم و سپس به استخراج و کاربست آنها در دامنه های مختلف و ضروری، کوشش کنیم. از خود بپرسیم: « من چقدر خودم را و فرهنگ میهنم را می شناسم؟ ». 7- جهان عجیب و غریب. جهان، زمانی برای انسانها، عجیب می شود که هر فردی، خودش را در آن، غریب، احساس کند. احساس غربتی که از حضور و آفرینش در جهان به انسانها سرایت می کند، احساس عجیبیست که ما از شناختن و فهم آن ناتوانیم؛ زیرا چنان حسّی به همآورد شدن با آنچه که « واقعیّت فردی » ، تک، تک ماست، گرایش دارد؛ یعنی واقعیّتهایی که تک، تک ما را به سنجیدن و شایسته بودن برای زندگی فرامی خوانند. ترس از آزمودن واقعیّت فردی، باعث می شود که ما احساس غربت کنیم؛ ولی با آزمودن خود در مجهولزار زندگی هست که ناگهان به شگفت انگیزی جهان، پس از تجربیات فردی خود می رسیم. در جهانی که من با آزمونهایم به شگفتیهای جور واجور مبتلا می شوم، جهانیست که احساس غربت را از ذهنیّت و روان آدمی می شوید و پاک می کند؛ زیرا در « شگفتیهای آدمی » می توان عناصر « شوخکاریهای زندگی » را تجربه کرد. جهان، میدانیست برای بازیهای شگفت انگیز « من و تو ». چرا چنین میدانی که می تواند زیبایی بازیگوشیهای شادی آفرین « من و تو » را بر پرده ی تاریکیهای « غربتش » بیفکند و بنگارد، بایستی آن را به جهانی برای نکبت انباری حماقتها و بلاهتهای اعتقاداتی / مذهبی / ایدئولوژیکی همدیگر تبدیل کنیم؟. چرا؟. 8- راز نابرابری. در جهان نمی توان پدیده ای را کشف کرد و شناخت که با پدیده ای دیگر، « برابر » باشد. ایده ی « برابری » از ضعفها و نقصانها و کمداشتها و کم مایه گیها و وحشتها و جهالتها و حسادتها و عقده های آن طیف از آحّاد بشر نشات می گیرد که می خواهند واقعیّت محصور و محدود بودن خود را کتمان کنند. نیرومندی به زاییده شدن، متمایل است و چیزی را در خودش می گوارد و ذوب می کند که « نیرومند نیست ». ناگفته نگذارم که « نیرومندی » هرگز به معنای « قدرتمندی و اقتدار » نیست که نیست. این دو را نباید اینهمانی معنای و تجربی داد. بنابر این، شعار « برابری » را می توان برایش از نظر حقوقی، تعریفی راسیونالیستی در همان چارچوبهای حقوقی نوشت؛ ولی از لحاظ « پرنسیپی » نمی توان به برابر بودن چیزی با چیز دیگر، اذعان داشت. ادّعا و شعار « برابری »، یک شعار فریبنده و انحرافی و ضدّ زندگیست که به بهای نابودی و متلاشی و قلع و قمع کردن نیرومندترین « دیوها و گلادیاتورها و تکروان و پهلوانان » جوامع بشری تمام می شود. آنانی که « نیرومند زایشگر » نیستند از یَسَل کشان شعار « برابری » می باشند. 9- از کهنه مانده گی منشها در نوروزهای مکرّر. نوروز، نه یادگار نیاکان است. نه جشن باستانی ماست. نه کهنه میراث قرنهای وامانده. « نوروز » یک رویداد « کیهانی – گیتایی- انسانی » می باشد که ما فقط پوسته اش را تا امروز، جشن گرفته ایم؛ نه محتوا و مغزه ی انگیزنده و بار آور آن را. در آنچه که دم به دم، بی خبر از ما، نو می شود و چهره های دگرسان به خود می گیرد، آنچه « کهنه » می ماند، انسان است که در همان چارچوبهایی رفتار می کند و سخن می گوید و می اندیشد که پیش از مرحله ی گذار به سوی نوروز، می زیسته و رفتار می کرده است. آنچه بر مدار رویداد « کیهانی – گیتایی » بایستی همپایی و همخوانی خود را باز یابد، پروسه ی « نو شونده گی انسان در منشهایش » می باشد؛ نه در ظواهرش. فلسفه ی نوروز بر این پرنسیپ ژرف، استوار است که « انسان » در هر گشتاری از سال بایستی بکوشد که به « طرحی نو از جهانمنشی خودش » انگیخته و کوشا شود. چرا ما نمی توانیم هر سال، محتوای آن چیزی را جشن بگیریم که مدار « کیهانی – گیتایی » می باشد؟. چرا؟. 10- سرخورده شدن از همدیگر. گاهی آنچه باعث گریز ما از یکدیگر می شود، در توقّعاتی ریشه دارد که ما از یکدیگر داریم و هیچکداممان نمی توانیم در حقّ یکدیگر گذشت کنیم و هر کداممان منتظرم که دیگری پا پیش بگذارد و ایثار کند آن چیزی را که ما از ایثارش برای او، دریغ می داریم. در توقّعات آدمها از یکدیگر به دشواری می توان آنچه را که بدون نیّت و غرض و سودجویی می باشد از آنچه که نیاز و آرزو و ضرورت انسانها است، تمییز و تشخیص داد. گاهی حیله گریهای آدمی آنقدر رنگ لطافت به خود می گیرند و گرگ باران دیده می شوند که انسانها خودشان نیز نمی توانند ماهیّت توقعّات خود را از نیازهای خود، تمایز دهند. سرخورده گهای ما، محصول بدفهمیهای ما در شناخت ماهیّت توقّعات ما از یکدیگر ریشه دارد که مناسبات ما را حتّا به خصومت و نفرت از یکدیگر نیز سوق می دهند. 11- دشمن تراشی خودخواسته. مردم بسیاری از کشورهای جهان آموخته اند که با تکیه به تجارب و تاریخ و فرهنگ و تمدّن و تحوّلات اجتماعی سرزمین خود در راستای باهمزیستی مسالمت آمیز و صلحجویانه و دوستیهای چند جانبه ی فرهنگی – بازرگانی با دیگر سرزمینها تلاش کنند و همواره بر دوستان خود بیفزایند تا نه تنها در امکانهای رفاهی مناسب و مکفی بتوانند زندگی کنند؛ بلکه از متلاشی و نیست و نابود شدن سرزمین و مردم خود نیز جلوگیری کنند. اقتدار فقاهتی از نخستین روزهای چپاول قدرت و تلاش برای سیطره یافتن بر وجدان و ذهنیّت و روان ایرانیان با دریا دریا خونریزی و کُشتار و شکنجه و فراری دادن ایرانیان توانسته است تا همین امروز فقط « خصومتها و دشمن تراشیها و فلاکتها و مصیبتها و حقارتها و منزوی و تمسخر شدنها و فروپاشی هنجارهای باهمزیستی و قهقرایی فرهنگ و آموزش » را برای ایرانیان به ارمغان آورد. اگر افتخار و هنر مردم دیگر سرزمینها در اینست که سرفرازی مردم و سرزمین خود را برنامه ی تمام کنشها و واکنشهای کشورداری خود می دانند، برعکسش در سرزمین ما، هنر و افتخارمان در این است که « حماقتهای خود را » با بوق و کرّنا و جنجالهای سیاسی و مطبوعاتی به گوش پرت افتاده ترین موجودات سیّارات منظومه ی شمسی نیز برسانیم. ما افتخار خود می دانیم در سیطره ی فقاهتی، صغارت و جهالت جمعی خویش را جشن بگیریم و برای امتداد بلاهتهای خود، آواز بخوانیم و برقصیم و عبادتهای الهی کنیم. آنچه ما را در قعر قهقرا میخکوب و محکوم کرده است، نشئه گی بلاهت می باشد؛ نه تراژدی واقعیّت. 12- حماقت یا بهشت؟. ..... « مخبر السّلطنه ی هدایت » در کتاب « خاطرات و خطرات » می نویسد که: [ ..... فکر انسان، بهشت و جهنّم او است؛ بسته به آنکه ذمّه پاک باشد یا آلوده. ]. اینکه اعتقادات و افکار و ایده های آدمی می توانند همان « بهشت و جهنّم » انسان باشند، بحثیست که شاید به قدمت تاریخ تفکّر باشد. تنها نکته ای که برای من در این مسئله، نهفته و ناگشوده مانده است و تا کنون در جایی نخوانده ام که اشخاصی به بازشکافی این مسله رو آورده باشند، اینست که « چرا کثیری از انسانها به جهنّم بودن افکار و اعتقادات و مذاهب و ایدئولوژیها و نظریّه های خودشان، آگاه نیستند و اگر هم آگاه می باشند، چرا به سوختن در آتش هیزم چنان اعتقاداتی، پایبند می مانند؟. ». این مسئله، مدّتهاست که ذهن مرا بد جوری فتیله پیچ کرده از جمله در تجربه ی آن با اعتقادات و مسائل فرهنگی – اجتماعی مردم خودمان. بسیاری از مردم ما در رده های مختلف آموزشی و سطح فکرهای متفاوت از یکدیگر با پیامد و نفوذ و کاربست اعتقاداتی زندگی می کنند که تمام لحظه های آنها را فقط تلخ و زهر آگین و نکبتی می کنند بدون آنکه چنان اعتقاداتی، ذرّه ای خوشی برای آدمها ایجاد کنند. با چنین تجربیات تکاندهنده و آزارنده می باشد که کثیری از مردم ما، همچنان حاضر نیستند آن اعتقادات پوشالی و منشاء آزارهای بدنی و روانی را از ذهنیّت خودشان پاک کنند. برای من واقعا یک معمّا شده است که تاریخچه ی حضور و نقش و تاثیر بسیار مخرّب « آخوند جماعت » از کهنترین ایّام تا همین امروز در ادبیّات نوشتاری و شفاهی و ضرب المثلها و تاریخ اجتماعی و کشوری ما به کرّات در صریح ترین فرم ممکن، آشکار و رسوا شده است؛ ولی باز می بینیم که جهنّم حضور آنها را مردم ما تاب می آورند؟ آیا آنچه را که مردم می توانند تاب آورند و سوختن هستی و نیستی خود را به دست آنها با چشم و گوشت و پوست خود، تجربه کنند، بایستی « دلیل و کلید حماقت مردم » خواند یا برای آنها « بهشتیست که فقط رنگ و کاغذ دیواری جهنّم » را دارد؟. کدامیک؟. 13- آنچه پایدار نیست. « سلطه گری » به معنای پایداری نیست. بسیاری چیزها می توانند « مسلّط و حاکم قهّار و جبّار و قتّال » باشند؛ ولی دوام و پایداری نداشته باشند. چیزی می پاید که به « سلطه گری و قهّاریت توام با آن » هرگز محتاج نباشد؛ بلکه همچون اکسیژن در تار – و – پود هستی چیزهای دیگر، آمیخته و درهمسرشته شود. آنچه را که به مانند لباس بر تن دیگری، آویخته می شود، نمی توان آن را « تن و پیکر دیگری » دانست. بسیاری از چیزهایی که ورد زبان انسانهاست یا انسانها از وحشت جان خود در برابر سلطه گری قهّار و قتّال آنها برای یافتن فرصت گریز، سکوت کرده اند و همچنان می کنند، چیزهایی هستند که هرگز بر قلب و مغز انسانها، نقش نبسته اند؛ بلکه فقط بسان چرک و غباری می مانند که بر ظواهر آنها فرو نشسته اند. بدویّت اسلام و موکّلان فقاهتی و ریشدار و بی ریش آن بسان چرکی زننده می باشند که زیبایی انسانها را مخدوش کرده اند. سنجشگری رادیکال و ریشه برانداز اسلامیّت شمشیر اقتلویی؛ بویژه در ایرانزمین و خاور میانه به معنای « لایروبی کردن طویله ی اوژیاس » می باشد که مردم بسیاری از جوامع جهانی، بیش از چهارده قرن است در لجنیّت چنان طویله ای با وحشتناکترین متدهای سرکوب، غوطه داده می شوند. 14- آخوند و تاکتیکهایش. هیچ موجودی را نمی توان شناخت و سراغ گرفت که به اندازه ی آخوند و فقیه و پاپ و اسقف و کاردینال و امثالهم در تاکتیکهای قدرتپرستی و منفعتخواهی و تبهکاری و جنایّتهای هدفمند و اغراض شخصی و استمرار آتوریته ای خودشان بسیار متبحّر و زرنگ و شارلاتان و ماراتن – نفس باشند. آخوند در لایه ای از سایه ها و مشتبهات و فضاهای هرج و مرجی و بی نظمیهای ممتد و اضطرابها و دلشوره های گاه - گداری و نااطمینانی فکری و روحی مناسبات قلمی – گفتاری – نوشتاری و مضحکه بازیهای رفتاری می تواند در هر اجتماعی به عالیترین فرم ممکن، اهداف و نیّتهای خود را به پیش ببرد و به آنچه که خواهانش می باشد دست یابد. هیچ چیزی برای آخوندهای جماعت، دردناکتر و فاجعه بارتر از این نیست که از میدان « قدرتپرستی » رانده شوند و از میزان « نفوذ اقتدار و آتوریته ی » آنها، سر سوزنی، کاسته یا کرانمند شود. آخوندها و فقها و مراجع تقلید به هیچ پرنسیپی معتقد نیستند؛ سوای پرنسیپ « مطلق اقتدار خواهی و منفعتپرستی خودشان » بدون هیچ شریک و سهامدار دیگر. آخوند و پاپ و مشابهان آنها از شرکتهای انحصاری می باشند که هیچ « دویّت و ثنویّتی » را نمی پذیرند و حاضر به رقابت با هیچکس نیز نیستند. تسخیر « خدا و دین » در اجتماعات بشری به معنای « اتیکت و داغ انحصاری زدن » به املاک تک، تک انسانهای روی کره زمین به نام « آخوند و پاپ و کاردینال و خاخام و امثالهم » می باشد. به همین سبب، آن خدایی که واحد شود، مومنان و عابدان و متولّیانش، همه بدون استثناء، غارتگر و خبیث و خونریز و تروریست و جنایتکار و منفعت پرست از آب در خواهند آمد مثل الله. خدایان نوری، خدایان واحدی می باشند؛ یعنی خدایان آخوندی و پاپی و خاخامی هستند که جهان را به وحشتگاه تبدیل کرده اند برای ارضای سوائق شهوانی و آزخواهیهای سیری ناپذیر مومنان خود. استراتژی آخوند جماعت، همیشه روشن و آشکار است؛ یعنی استراتژی اش همان « اقتدارخواهی مطلق و منفعت پرستی بی انتها » می باشد؛ ولی تفکّر سنجشگر و بار آور بایستی بتواند آخوند را در تاکتیکهایش بشناساند و رسوا کند از بهر نرسیدن مطلق آنها به قدرت و واقعیّت نیافتن استراتژی آنها. ///
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||