زاد گـــــــــــــــاه

 



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


 

برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

بهرام راد

سايه سعيدی سيرجانی

دکتر مير فطروس

استاد جمالی

آژاد شو، يار و مددکار صميميم

فرهنگشهر

مهندس کوروش افهمی

آژانس خبری سيروس

حزب ميهن

بانو پری صفاری

سرباز کوچک

استاد جانباخته سعيدی سيرجانی

ايران ب ب ب

ميهنم

  E Mail = zadgah@hotmail.com

 

 

 

 

 

 

  به برگ نخست

<<<   باز گشت

آریابرزن  زاگرسی

تاریخ نگارش: بیست و هفتم  ماه فوریه  سال 2008 میلادی

« شکنجه ی نُه مرگ »

...... ) شراره های  اندیشه:

- فقط آنانی به کُشتن و جانستانی و شکنجه و آزار دیگران، قادر هستند که خالقشان، آمر به قتل و خونریزی و عذابدهی باشد. وِرد زبان محمّد ابن عبدالله در قرآنش، دائم « اقتلو! اقتلو! » می باشد. به همین سبب، هر مسلمان مومنی، بالقوّه برای قتل و شکنجه و کُشتار و آزار و اذیّت و غارت و ستمگری و ویرانگری، مستعد می باشد.

- اگر روزی، روزگاری، « منار » دزدیدید، حتما آن را در « کعبه »، پنهان کنید؛ زیرا تنها چاهی می باشد که هیچ مومنی به آن، مشکوک نمی شود.

-  ژرف اندیش ترین بی خدایان جهان از نامدارترین مومنان به فردیّت مستقل اندیش خود می باشند.

- داوران تاریخ بشری، ما ایرانیان را ریشخند خواهند کرد؛ زیرا از جنایتکارترین موجودات انسان نما، « مقدّس ترین بُتها » را تراشیده ایم و به اوامر آنها تسلیم بی قید و شرط شده ایم.

-  « آزادی و آزاد اندیشی » از قبیح ترین و نجس ترین کلماتیست که در جامعه ی ایرانیان از دوران مشروطه تا امروز بر زبانها جاری مانده است.

-  من، ایرانی و اَجم ( = خدای خویشتنزا )، زاده شدم؛ ولی به زور شمشیر و شکنجه و خراج و ستمگری و غارت دارائیهایم، به مُسلمانی تظاهر کردم. از خودباخته گی ام، غربزه و دنباله رو شد. از نیندیشیدن با مغز خودم بود که مارکسیست شدم. از مُدرن نمایی ام بود که ادّعای پُُست مدرنی کردم. برای گریختن از روبرو شدن با خاصمان میهن و هستی و نیستی ام هست که این روزها، ادای سکولار در می آورم.  با وجود همه ی این نقشهای تصنّعی و توام با خود فریبی، هنوز که هنوز است آن گستاخی و دلاوری و رادمنشی ایرانی ام را انکار می کنم و داشته هایم را مرده ریگ دیگران می شمارم و از این راههای خودفریبی است که « سلّاخی شدن خودم و هم میهنانم » را تا امروز به دست حاکمان بی لیاقت و فرّ، امتداد می دهم. کی می شود که من، دوباره، « ایرانی و اَجم » شوم؟.

-  در جامعه ای که بذر حسادت و کینه توزی و دسیسه و بند و بستهای سیاسی و محفلی کاشته شود، فقط می توان در آن اجتماع، خرمن کُشتارها را تجربه و برداشت کرد.

- هر ایرانی که « جانستانی و جان آزاری » را برتابد و در برابر خونریزان، قیام و مبارزه ی مصمّم و فریادهای اعتراضش را رساتر نکند، بی شک با حاکمان خونریز، همداستان و همعقیده می باشد؛ ولو  چنان ایرانیانی، دستشان به خون هیچکس، آلوده نباشد و از مخالفان حُکّام نیز باشند.

-  رسالت انقلاب اسلامی آخوندها و مُلّایان و فقها فقط و فقط این بود که با « امر به معروف » بیایند دختران و زنان مردم را بدنام و فاحشه کنند و با « نهی از مُنکر » بیایند جوانان و مردان را قوّاد و مخنّث و فاسق بار آورند تا سپس خود مُلّاها بیایند در کنار جلّادان خونریز و شمشیر کش و باطوم به دست، نقش « قاضی القضات را برای ملّت ایران » مُجری شوند و افتخار رونق آسیاب خونریزی را برای الله خونخوار داشته باشند.

-  اگر روزی روزگاری، مُختان، پاره سنگ برداشت و مُسلمان شدید، حتما از « الله » بخواهید که به شما، عُمر ده میلیارد ساله بدهد تا بتوانید آن تفاسیر مزخرفی را مرور کنید که مفسّران شیعی و سنی بر لاطائلات محمّد تا امروز نوشته و منتشر کرده اند؛ و گر نه از مسلمانی خودتان، هیچ طرفی بر نخواهید بست.

- هر انسانی که « عبید الله » شود تا پایان عُمرش  با دلهره از وحشت الهی خواهد زیست.

...... ) « شکنجه ی نُه مرگ »:

در « طاس عدل الهی »،

 مرا به زجر کشیدن و مُردن لحظه به لحظه، محکوم کردند؛

زیرا به « سیمرغ و گیتی و زندگی »، مهر ورزیدم و عاشق بودم،

ولی به « الله کریه سیما  و زشت رفتار »، هرگز و هیچگاه، ایمان نیاوردم.

نُخست، پوستم را کندند

تا آن را پوستین فرزندم بدوزند

و داغ مرا در خاطرش ابدی کنند.

- مومنان شهادت دادند: « الله بر هر کاری، قادر و قاهر است. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

دوم بار، در چشمانم و گوشهایم

روغن داغ و سُرب گداخته ریختند

تا زیباییهای جهان و انسان را نبینم

و آواز روحبخش سیمرغ گسترده پُر را نیز نشنوم

- مومنان شهادت دادند: « الله، نقض وعده نخواهد کرد. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

سوم بار، زبانم را بریدند و آن را

در زیر پای پیلان عاصی انداختند

تا رامشخوانیهای مهر ورزانه ام را هیچکس نشنود

- مومنان شهادت دادند: « الله، مقتدر و جزا دهنده است. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

چهارم بار، پیکرم را تازیانه زدند و سپس سنگسارم کردند

تا بر زخمهایم نمک بپاشند و آوای ضجّه هایم را

عبرت دیگران کنند

- مومنان شهادت دادند: « الله، آنانی را که عبید نشوند به عذابی سخت در دنیا و آخرت، گرفتار می کند. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

پنجم بار، دستانم را بریدند و آنها را آسیاب کردند

تا از ستایش خورشید و ماه و آسمان وامانم

- مومنان شهادت دادند: « عذاب الله، جزای کفر و عصیان است. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

ششم بار، پاهایم را قطع کردند

و آنها را از کوه به زیر انداختند

تا خورد و تکه تکه شوند و دیگر نتوانم

چون سرو آزادمنش بر پاهایم استوار بایستم

- مومنان شهادت دادند: « الله، طاغیان را محو و فنا می کند. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

هفتم بار، دشنه ی تفته ای را  به قلبم فرو بُردند

تا مهرگاه سیمرغی ام را به آتش ویرانگر تبدیل کنند

- مومنان شهادت دادند: « غضب الله، عذاب آور است. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

هشتم بار، گوشتهای تنم را بُریدند

و آنها را در دیگ مُذاب انداختند

تا پاره های وجودم را

پیش کفتاران و گرگان وحشی بریزند

- مومنان شهادت دادند: « الله از قهر و انتقام خود بازنخواهد گشت. » -

ولی من، ایمان نیاوردم.

نُهم بار، کلاه کاغذی بر سرم نهادند

و آن را از تن جدا کردند

تا بر دروازه ی شهر، آویزان کنند

و « سند عدل الهی » را

به رُخ مهر ورزان بکشند

- مومنان شهادت دادند: « الله، رحمان و رحیم است. » -

ولی، هیچکس، هیچکس، هیچکس ایمان نیاورد.

چرا مومنان الهی نمی خواهند بفهمند

که ما ایرانیان،

زاده ی سیمرغیم و هرگز نمی میریم؟.


 E Mail = zadgah@hotmail.com

Copyright: Zadgah.com 2007


Site Meter