|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آریابرزن
زاگرسی
«
از کژنشینانِ راستمنش » « .... کثیری از اجتماعات امروز در تلاطم « خشونتها و خونریزیها و غارتگریها و ستمگریها و زورگوییها و بی پرنسیپیها و پوک شدن کاراکترها و متلاشی شدن فرهنگ بهمنشی » با شدّت سرسام آوری، پیچ و تاب می خورند و می توپند و هر چیزی را که بر سر راهشان بایستد، می بلعند و پایمال می کنند. ایستادن در برابر چنین واقعیّتهای تلخ و بسیار آزارنده به سهم خویشتن و در سرزمین پدری، اگر در انظار منفعت پرستان نجومی و اقتدار گرایان بی لیاقتی که مترصد غصب قدرت هستند، حماقت، ارزیابی نشود، بی شک، چنین مقاومتی همانا « پهلوانی و دلاوری هوشمندانه » می باشد. در بطن ضرب و زورهای استخوانسوز خشونتهای هولناک حکومتگران زورگوی امروزی در اقصاء نقاط زمین یا بایستی آماده ی قربانی و لینچ شدن به دست دشنه های بلعنده ی چنان خشونتگرایانی بود یا اینکه بایستی، سفت و سخت در برابر چنان خشونتپرستانی، استوار و هوشیار و بیدار و نیرومند ماند و کوشید که ریشه های خشونتگرایی آنها را شناخت و خنثا کرد و سوزاند و به حدّاقل نفوذ و تاثیر و آسیب رسانیهای احتمالی فروکاهید. راه سوم و میانبُری، اصلا و ابدا وجود ندارد. گاهی خشونت و خباثت و گاهی متانت و ملاحت فقط به معنای امکان دادن به گسترش مطلق خشونت می باشد. بنابر این، راه سومی، وجود ندارد. امیر نیکمرام!. در این جهان پهناور و اسرار آمیز، خیلی از انسانها هستند که یک بار به دنیا می آیند و یک بار نیز در زمانی و مکانی از جهان، رخت بر می بندند و ناپدید می شوند. در جرگه ی اینگونه انسانها می توان میلیونها نفر را به حساب آورد. در گوشه، گوشه های همین جهان پهناور، انسانهایی نیز هستند که یک بار، زاییده می شوند و در جایی و مکانی، پیکرشان فرسوده می شود و می میرد یا ناجوانمردانه به قتل می رسند؛ ولی چنین انسانهایی در غیاب پیکرشان، هرگز نمی میرند و زندگی و حضور جاودانه برای تمام اعصار بشری دارند. زنده یاد « فریدون آدمیّت » از این تبار جاودانه هاست. زنده یاد، « فریدون آدمیّت »، همین چند وقت پیش نمُرد؛ بلکه در آن روزی کمرش شکسته شد که دولت وقت ایران، واگذاری « بحرین » را به رسمیّت شناخت و استقلال آن را تایید کرد. پس از درخواست بازنشسته گی و خانه نشین شدنش که دوران نقاهت روحی و روانی وی بود، ناگهان با شیوع طاعون اسلامیّت شمشیر اقتلویی در سال 1357، مرگ او نیز، وقوع پیدا کرد. ولی هیچکس، جرات نمی کرد به جنازه ی او، نزدیک شود؛ از جمله حکومتگران معمّمی که خاصم سرسخت « وجود عزیز و فهم و شعور فرهیحته ی او » بودند. نزدیک به سی سال تمام، جنازه ی او در سیاهچال « سکوت مغرضانه ی کانیبالیستهای الهی و حاسدان چیز نویس و دشمنان دوست نما » مدفون ماند تا سرانجام، اسکلتی از او را چند وقت پیش، کشف کردند و به خاک سپردند و خوشبختانه، « آدمیّت همچون « امیر کبیر » از شرّ اخانید، آسوده در گور شد!. ». در حقّش، تک و توکی افراد به سخن در آمدند و حتّا بسیاری از آدما برای خالی نبودن عریضه، شعارهای تکراری و نخ نما شده و حرفهای هزار بار جویده در صندوقچه های گره بسته ای مادر / پدر بزرگهای آکادمیکی! را در باره اش نوشتند؛ ولی هیچکس در باره ی « دردها و مُعضلات فکری او »، لام تا کام، سخنی بر زبان نراند. نوشتند و گفتند که « روش او » در تاریخپژوهی عصر مشروطیّت، چنان و چنین بود. در حالیکه، روش او، نه روشی آفرینشی و خود زاییده بود. نه روشی، تقلیدی و متابعتی؛ بلکه روش او، انگیخته شدنی بود از روشهای تاریخپژوهشی در باختر زمین. وی بر خلاف کثیری از « چیز نویسان مثلا مورّخ! » با کاربست ابزارهای پژوهشی غربی توانست مرده ریگ در حال مدفون شدنی را سرند کند که تاریخ پریشیده و درهمشده ی عصر مشروطیّت می بود. وی از این راه توانست پژوهشهایی ارزشمند و شایان آفرین را به اجتماع ایرانیان بیدار و هوشیار و مسئول و دلسوز هدیه کند. آثار او، بالطّبع همچون آثار کثیری از پژوهشگران نامدار جهان به « لغزشهای نظری و تحلیلی »، آغشته می باشند که سنجشگری آن لغزشها، از محتوا و اعتبار و ارزشمندی آثارش، هرگز خردلی نمی کاهند. برای نمونه؛ دیدگاه زنده یاد « آدمیّت » در باره ی « جنبش بسیار عظیم علیمحمّد باب و رفتار امیر کبیر در مقابل با آن جنبش »، خطایی فاحش و شایسته ی بازسنجی می باشد؛ زیرا « جنبش باب »، دقیقا در سمت و سوی واقعیّت پذیر کردن آرمانها و ایده آلها و آرزوها و خواستهای « امیر کبیر » بود؛ نه در تضاد با آنها. زنده یاد، « آدمیّت » با توجّه به آن شمّ فهم حسّاس و بینش تیزبین و نکته سنجی که داشت، بایستی متوجّه ی خطای « امیر کبیر » در سرکوب جنبش باب می شد؛ یعنی خطایی که از پیامدهای فریب خوردن « امیر کبیر » در حلقه ی توطئه های درباری و حاسدان اطرافش و مهمتر و کلیدی تر از همه، نفوذ و تبهکاری اخانید و متشرّعان پست فطرت بود. « آدمیّت » می توانست در پسزمینه ی دشمنی با جنبش باب، نه تنها « دستهای پلید و نفوذ و پاپوش دوزی متشرّعان خبیث و کثیف اسلامیّت شمشیر اقتلویی » را تمییز و تشخیص بدهد و از ارزیابی اشتباه و نظر خطا در باره ی « جنبش باب »، پرهیز کند؛ بلکه به رسواگری آخوندیّت تبهکار و دسایس آخوندی برای سرکوب کردن آن جنبش؛ آنهم به دست « یکی از نیک نامترین و ارزشمندترین صدر اعظمهای سراسر تاریخ ایران از دوران فروپاشی ساسانیان تا همین امروز و شاید فرداهای نیامده »، هشدار بدهد. میزان فهم و شعور و شایسته گی و فرّ هزاران آفرینی « امیر کبیر » را بایستی از زبان نماینده ی یکی از خاصمترین دشمنان « ایران و ایرانی » شنید. منظورم « وزیر امور خارجی انگلیس » می باشد - متاسفانه نامش را فراموش کرده ام - که در کتاب « خاطراتش » از عظمت شخصیّت « امیر کبیر » در قضیه ی سرحدات عثمانی و ایران، سخن گفته است. آخوندها با دسایس پلید و مغرض خود توانستند با یک تیر، دو نشان را بزنند. هم، جنبش باب را به دست یکی از بهترین فرزندان کشورداری و باغبانی ایران، فرو کوبیدند و خاموش کردند. هم خود « امیر کبیر » را که کشور آرایی شایسته و رادمنش و بسیار با شعور و مسئول بود از سر راه حیله گریهای الهی برای اقتدارگرایی مطلق خودشان و منفعتپرستیهای نجومی به کنار بزنند و سر انجام کاری کنند که شاهرگ او را به امر « سلطان بی لیاقت » در حمام فین کاشان ببُرند. این نکته ای بسیار مهم می باشد که « آدمیّت » می توانست در شناخت و سنجشگری « جنبش باب »، هوشیاری و نیروی داوری خودش را از گرد و غبار اغراض و تحریفات و خصومتها و کینه توزیها و غیره و ذالک در حقّ « علیمحمّد باب و جنبش فرهنگی باب »، از هر گونه آلوده گی، محفوظ نگاه دارد و در مقام یک مورّخ بیدار مغز، موضعی و داوریی خردمندانه اتّخاذ کند. از دیگر خطاهایی که شاید معمّای آن را نتوان کشف کرد، این بود که اگر حافظه ی من، به خطا نرود، گویا « جلال آل احمد »، پس از نوشتن کتاب مزخرف « غربزدگی »، یک نسخه ی آن را برای سنجشگری و نظر دادن به « آدمیّت » داده بوده است و « آدمیّت » نیز محتملا و شاید با خواندن همان سطر اول کتاب، بلافاصله حالش به هم خورده و آن را به سطل آشغال انداخته است!. به قول اخانید خبیث، الله اعلم!. بعد از شیوع کامل طاعون اسلامیّت در ایران، « شمس آل احمد » برای آنکه زهر خشم و کینه ی برادرش را خالی کند و انتقام قصاصی بگیرد، در یکی از کتابهایش نوشت: « در مجمع آدمیّت، آدمیّتی ندیدم!. ». من بر این اندیشه ام که دقیقا کتاب مزخرفی به نام غربزدگی را « زنده یاد آدمیّت » بایستی سطر به سطر آن را می خواند و سنجشگری شلّاقی و حسابی بر آن می نوشت؛ نه اینکه انسان هوچیگری مثل « رضا براهنی » بیاید با پرتنویسی « رفقایی! » در باره ی کتاب غربزدگی به مطرح شدن و کیا بیا داشتن « آل احمد »، میدان فراخ دامنه بدهد. از نکته بینیهای بسیار جذّاب و شنیدنی و بر حقّ زنده یاد « آدمیّت »، موضعگیری او در باره ی حرفهای « حمید عنایت » می باشد که در زیرنویس کتاب « اندیشه های طالبوف تبریزی ( ص 52 ) »، سخن گفته است. دیدگاهی که در باره ی تمام مدّعیان مثلا استاد « پولیتولوژی » - مهم نیست کجا مقیم و مدرّس باشند - بدون هیچ استثنائی، هنوز که هنوز است، صدق می کند و رد خور ندارد. بعدها، « محمود عنایت » در دفاع از برادرش، چیزهایی نوشت که هرگز پاسخی به « استدلالهای ژرف و عالی آدمیّت » نبودند؛ بلکه فقط نق زنی گله مند بودند. در تاریخ معاصر ما نمی توان و نباید هر چیزنویسی را که چهار کلمه مطلب با خروارها، کتابنامه ی نخوانده و بررسی نکرده، منتشر می کند، در رده ی « پژوهشگرانی مثل آدمیّت » به شمار آورد. در باره ی روش پژوهشی « آدمیّت » ، آنچه که بر زبان و قلم هیچکس تا کنون، گفته و رانده نشده است، همانا « رادمنشی و دلاوری او، در موضعگیری شفاف گرفتن و میهندوستی عمیق و پاکمنشی وی » می باشد. فروزه هایی که من تا امروز در کتاب ارزنده و شایان آفرین خانم « دلارام مشهوری » دیده ام. یعنی کتاب مایه دار « رگ تاک ( 2 جلد ) » را می گویم. از یاد نباید برد که مورّخ بودن به تحصیلات آکادمیکی و استادگری دانشگاههای خودی یا بیگانه و کتابنویسی نیست؛ بلکه به « رادمنشی و دلیری و صراحت لهجه بدون رعایت احدی » باز بسته می باشد؛ ولو موضوع پژوهش، پدر و مادر آدمی باشند. مورّخی که خوشایند قدرتپرستان بی لیاقت و گرایشهای ضدّ فرهنگ و حامیان و گسترش دهنده گان جانستانی و خونریزی و تبهکاری و رذالت، چیزنویسیهای آکادمیکی کند، مورّخ نیست؛ بلکه خائنی تمام عیار می باشد که خلعت مورّخی را بر قامت مزدوری و بی مایه گی و مُتعه گی کردن برای قدرتپرستان خبیث، به دوش افکنده است. چقدر از اینگونه چیز نویسان مُتعه در ایرانزمین تا امروز، ترّهات بی مغز و مایه به خورد مردم داده اند و همچنان با شدّت تمام می دهند و صلّه از قدرتپرستان گرفته اند و افتخار آن را دارند که جیره خوار حکومتگران فقاهتی می باشند و مثلا استاد دانشگاههای بی دانشورزی و آغشته به لاطائلات حوزوی هستند. آنانی که در برابر قدرتپرستان و حاکمان ضدّ ایران و بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش می آیند آگاهانه با رفتارهای مزوّرانه و بوقلمون صفتیهای اخلاقی، کُرنش می کنند و تسلیم اراده ی توتالیترخواهی آنها می شوند به این بهانه که چیزنویسیهایشان در بازار ایرانزمین، منتشر و پخش شوند، همه بدون استثناء، خائن به میهن و نابودگر فرهنگ ایران و ایرانی می باشند. زنده یاد « آدمیّت »، سی سال تمام از تجدید چاپ و پخش کتابهایش، اخانید خبیث، جلوگیری کردند. ولی وی آنقدر شعور و فهم فرهیخته داشت که برای انتشار مجدّد کتابهایش در برابر اخانید تبهکار و خاصم سر سخت ایران و نابودگر فرهنگ ایرانی، هرگز و هرگز، کرنش نکند و کوتاه نیز نیاید. این است معنای پهلوان منشی و دلاوری توام با مسئولیّت نشان دادن از خود در برابر وجدان تاریخپژوهی و راستمنشی در کنکاوی تاریخ سرزمین و ملّت خویش. از ویژه گیهای پژوهشی زنده یاد « آدمیّت » نیز که هنوز هیچکس به ذهنش خطور نکرده است، همان « کانسپدار بودن پژوهشهایش در بستر مایه های فرهنگ ایرانی » می باشد که برجسته گی و وزنه ای غنی به آثارش می دهند. به همین سبب، من استدلالم اینست پژوهشگری که بدون کانسپ به سراغ تاریخ ایران برود، یک چیز نویس از آب در خواهد آمد؛ ولو استادترین استادان باشد. آدمیّت، یک استثنای درخشان در تاریخپژوهی معاصر بود. برای شناختن « ایران در عصر پهلویها » نیز باید آرزومند و امیدوار به سر بر آوردن پژوهشگری همچون « فریدن آدمیّت » بود، تا بتوان رگه های الماس را در « عصر پهلویها » از تمام آن آلوده گیهای کینه ای / کتمانی / غلوّی بپیراید و تاریخی شایسته ی فراتر اندیشیدن به جوینده گان آینده، هدیه کند؛ نه اینکه چیزنویسانی ژورنالیست مثل: « عبّاس میلانی و مصطفی الموتی و امثال اینان »، سیاه مشق نویسی کنند. بگذریم. با اندکی اغماضهای بخششی؛ ولی شایسته ی سنجشگری صریح می توان آثار شاگرد زنده یاد « آدمیّت » را نیز پژوهشهایی ارزشمند به حساب آورد. منظورم خانم « هُما ناطق » می باشد. نکته ای که مرا متعجّب می کند، اینست که چرا خانم « ناطق » برغم شاگردی نزد « آدمیّت » و همکار او بودن و شناختی که از تاریخ دسایس اخانید داشت و همچنین استادی دانشگاه؛ آنهم در سرنوشت سازترین دوران تاریخ ایران، آمد و ناگهان با اخانید قدرتپرست و خاصم ایران و فرهنگش، در پا گرفتن و توسعه ی طاعون الهی، همپایی و همدلی کرد؟. چرا؟. مگر ایشان، دروس استادش را با جان و دل نیوشیده بود که مرتکب چنان لغزشی شد؟. یا مگر از تجربیّات شخصی خودش، هیچ درسی نیاموخته بود؟. بگذریم که قصّه ی دردهای سرزمین « ایرج شاه و جمشید جم » با آن تحصیل کرده گان تحفه اش، غمگفته هائیست خانمانسوز خویشتن و چاره ناساز واقعیّتهای تلخ امروز وطن در سیطره ی گیوتین الهی. در هر صورت تاکید کنم که زنده یاد « فریدون آدمیّت » از پژوهشگران فرهیخته و دلیر و با شعوری بود که آثار ارزشمندی از خودش به یادگار گذاشت. حال بماند که اخانید و مُتعه گان مزدور آنان، نزدیک به سه دهه است که از انواع و اقسام تهمتها و لجن پراکنیها و مزخرفنویسها در حقّ این مورّخ برجسته، کوتاهی نکرده اند و پس از مرگش نیز به خصومت و کینه توزی در حقّ او، به طُرُق مختلف، همچنان فعّال می باشند و می خواهند آثار و چهره ی رادمنش او را بدنام و آلوده کنند. ولی اینان کورفهمانند و هرگز نخواهند توانست خردلی از اعتبار شخصیّتی و آثار مایه دار زنده یاد « آدمیّت » بکاهند؛ ولو شبانه روز در امکانهای مصادره ای / نوکری خودشون، ضدّ او، لیچاربافی کنند. جانم برایت بسوزم و بخوانم ای امیر عزیز! که در جهان مملوّ از خشونت و خونریزی و غارتگری و ترسها و اضطرابها و نگرانیها و ناامیدیها تنها با گسترش « مهر ورزی » هست که می توان به لایروبی سراسر آن چیزهایی امیدوار بود که موجب و مسبّب « شرّ و دوام آن در اجتماعات » می باشند. با مهر ورزی می توان بر بسیاری چیزهای ناخوشایند و آزارنده، چیره شد. « مهر ورزی »، چشمه و نیروگاهیست برای « آزادی ». بدون دوست داشتن و مهر ورزیدن نمی توان واقعیّت « آزادی » را انتظار خجسته داشت. نمی توان فقط حسرت و آه کشید و به پای دار دریغگوی « آزادی » نشست و هرگز به سهم خویشتن در به کار افتادن رآکتور مهر ورزی برای بال و پر گرفتن « سیمرغ آزادی »، مددی نکرد. نمی توان عزیز من!. نمی توان جان من!.
اینکه پژوهشگر معاصر ما؛ یعنی آقای « سیّد جواد طباطبایی » در کتاب « انحطاط ایران » بدون آگاهی داشتن از « اساطیر ایرانی و فلسفه ی تاریخ » به مثلا « پژوهشگری » می پردازد و نتیجه ی کاغذ سیاه کردنهایش فقط « چیزنویسی آکادمیکی » از آب در می آید و به درد بقّالی سر محل می خوره، در همین عدم آگاهی داشتن از « پرنسیپ هویّتی ایرانی » ریشه دارد. در اینکه پژوهشگر ما نمی داند، « خودش کیست و چیست و کدامین تجربیّات تاریخی و فرهنگی را دارد »، این مُعضلیه که ما کمتر در باره اش می اندیشیم. وی در توصیف نبرد شاه عباس با ترکان عثمانی از واقعه ای حکایت می کند که نشانگر « رادمنشی و جوانمردی و شعور ایرانی » می باشد. فقط دریغا که پژوهشگر! مثلا تاریخ ما، آنقدر ذهنیّت مغشوش و التقاطی و بی پایه و اساس دارد که به جای دیدن و کشف « پرنسیپ ایرانی در نبرد با آزار دهنده گان زندگی » به متابعت کردن از شیوه ها و تئوریهای جنگی بیگانه گان آویزان شده است و شیوه های ماکیاوللی را ستوده و تایید سیاست جنگی آنان را که همان کُشتن و خونریزی و تهاجم و ناجوانمردی و پستی و خباثت باشد، با استدلالی بسیار آکادمیکی!؟ بر قلم، رانده است. جالبی قضیه این جاست که ایشان در کتابهایش به متونی در زبانهای بیگانه، ارجاع می دهد که هیچکدام را نخوانده است؛ بلکه فقط به « فهرست اعلام » آنها رجوع کرده و فالگونه، یه قسمتی را که با مطلب خودش تا اندازه ای می خونه به عنوان اضافه کردن یک قاشق چایخوری ادویه ی فرنگی!، گفتاوردی کرده است. تصوّر نکن امیر جان که من، مسخره می کنم. نه به جان عزیزت!. آخه من، اصل متون بیگانه را به زبانهای اوریژینال دارم و اکثر این منابع را با دقّت خوانده ام. میدانم که اگر کسی واقعا، خردلی از چنان متون را فهمیده باشد، هیچوقت در پرداختن به مسائل میهن خودش، نمی آید سُرنا را از سر گشادش بدمد. خلاصه بساطیه این چیزنویسی آکادمیکی در ایران ما!. مشکل بزرگ و کلیدی تمام اینگونه چیزنویسان آکادمیکی در این است که اصلا « کانسپت » ندارند. فقط یاد گرفته اند چل تیکه هایی را از متون مختلف با ادویه جات فرنگی البته! به هم بدوزند و به خورد یکدیگر و مردم بدهند و اسمش را بگذارند، « تحقیق و تفحّص آکادمیکی / علمی! ». قضیه ی کژبینی و کژفهمی پژوهشگر ما بر سر نوع نبرد ایرانی با بیگان گان و آزار دهنده گان جان و زندگی می باشه با نوع و شیوه ی جنگجویی بیگانه گان. یعنی مقایسه ی دو نوع تجربه و پرنسیپ و هویت فرهنگی. نتیجه گیری پژوهشگر ما، واقعا اسف انگیز و شایان نکوهش می باشد؛ زیرا نتوانسته است از همین رفتار جزئی، به تفاوت عمیق و بسیار بزرگ بُنمایه های فرهنگ ایرانی با دیگر فرهنگها پی ببرد. دریغا! از وقت تلف کردن اینگونه پژوهشگران و حیف و میل شدن کاغذها و سرمایه ها. قضیه ی نبرد چی بوده؟. در مسئله ی نبرد شاه عباس با ترکان عثمانی، افسران ارشد به او، خبر می دهند که ما می توانیم از تاریکی استفاده کنیم و به لشگر ترکان حمله ور شویم. شاه عباس می رود و شخصا چگونه گی وضعیّت سپاه عثمانی را برانداز می کند و به سپس رو به افسر رزمآور می گوید: « از جوانمردی به دور است که ما اکنون حمله کنیم؛ زیرا لشگریان عثمانی هنوز به صف نایستاده اند و آماده ی نبرد نیستند! ». همین پرنسیپ بود که به زنده یاد « جهان پهلوان تختی » آموزانده بود که در کُشتی با حریف بلغاری خودش، چگونه رفتار کند. یعنی حریفی که از ناحیه ی کتف، زخمی و آسیب دیده بود. جهانپلوان تختی در کُشتی با آن حریف بلغاری از ناحیه ی کتف که نقطه ضعف طرف می تونست باشه و برگ برنده ی مسابقه در دست جهانپهلوان تختی، هرگز گلاویز نشد و رعایت آن حریف بلغاری را کرد. این پرنسیپ قداست جان و زندگی و هنر نبرد با آزارنده گان زندگی بوده است که تا امروز در ایده آلهای ایرانی جماعت همچنان امتداد داشته و دارد و حتّا در مسابقات ورزشی نیز، تبلور می یابد. فقط امیر جان! بیا و عظمت روح و فهم کهکشانوار ایرانی سیمرغمنش را ببین و مقایسه کن آن را با اخلاقیّات کثیف و خونریز اسلامیّت شمشیر اقتلویی و شیوه های ماکیاولیستی باختر زمینیان. امروز نیز ایرانی می خواهد که در کمال صلح و آرامش و بدون خونریزی به آن آرمانها و آرزوها و ایده آلهایی، رخت ملموس و عینی بپوشاند که هزاره هاست، هویّت ایرانی بودن او را رقم می زنند. حکومت فقها، حکومتیست ضدّ ایرانی و فرهنگ جهان آرایش و پرنسیپ قداست جان و زندگی. از این رو، متلاشی و سر به نیست کردن تمام مویرگهای چنین آشویتس الهی بدون ریختن قطره ای خون، حقّانیّتی حقوقی و فرهنگی و کیهانی و خدایی و دینی دارد. امیر ارجمند و خوبم!، اساسا هجوم اعراب به ایران، هجومی برنامه ریزی شده از طرف افسران و سپهسالاران ایرانی بود برای فروپاشاندن حکومت ساسانیان که نه تنها عرصه را در تمام دامنه ها به مردم، تنگ کرده بود؛ بلکه « دین » را ابزار سلطنت مطلق حکومتگران بی لیاقت کرده بود. اعراب بدوی برای افسران و سپهسالان ایرانی، فقط، جنبه ی ابزاری داشتند؛ ولاغیر. اینکه پس از فروپاشی ساسانیان و استقرار و مهاجرت اعراب به ایران، چه نتایجی از برخورد غالبون با مردم ایران، روی داد، مسئله ایست که به توضیح مفصّلتر نیاز داره؛ زیرا بحث « دو قرن » درگیر شدن هویت ایرانی با الله تازه وارد و شمشیر کش و قمه زن بود. آنچه که مورّخان عربی نویس ایرانی و عربهای مورّخ تا کنون در باره ی رویدادهای هجوم اعراب نوشته اند، نیاز به یک سرندکاری بی طرف دارد که متاسفانه تا امروز در تاریخ سرزمین ما، هنوز چنان امکانی به وجود نیامده است؛ زیرا هر قدرتی که حاکم مطلق می شود، نخستین وظیفه و رسالت کلیدی خود را در « تحریف تاریخ و فرهنگ ایران و نوشتن تاریخی به سبک و سیاق غرایض و نیّتها و امراض قدرتپرستی خودش » می داند. برای تمام مستبدین و دیکتاتورهای جهان و خبیث ترین آنها که آخوندها و فقها و امثالهم باشند، تاریخ فقط آن چیزیست که حکومتگری ازلی – ابدی آنها را مو به مو، اثبات عقلانی – الهی کرده باشد. بیرون از اراده ی مستبد و قدرتپرست آنها، حتّا اگر سراسر جهان واقعیّتها و ملموسات و عینیّات محرّز و حقیقت محض نیز باشند، در نظر آنان فقط توهم هستند و بس!. تاریخنویسی اسلامی و مارکسیستی و چیزنویسی آکادمیکی، تاریخنویسی نیست؛ بلکه بیانیه های اعتقاداتی می باشند که خوشایند فرقه ها و مذاهب و ایدئولوژیها و ذینفعان اقتصادی – سیاسی نوشته می شوند. برای استالین و تمام کمونیستهای آنروزی، تاریخ روسیه در واقع همان « تاریخ حزب کمونیست شوروی به قلم و تایید رفیق استالین » می بود و بس. ولی تاریخنویس به کسی می گویند که با وجدان فردی خودش، رو راست است و فردیّت و شخصیّت و کرامت و شرافت و استقلال اندیشیدن فردی خودش را هرگز قربانی عقیده و مذهب و ایدئولوژی و خوشایندگویی قدرتپرستان حاکم نمی کند. هجوم اعراب به ایران را در عصر ساسانیان و عواقبی که از هجوم آنها گریبانگیر ایرانیان شد، نبایستی با « عربها » اینهمانی داد و دائم به تحقیر آنها پرداخت. چنین کاری بر خلاف « پرنسیپ آدمیگری و هومانیسم » می باشد. همچنین « سنجشگری اسلامیّت و قرآن » را نبایستی با شخص اعراب، یکی گرفت. چنین خطایی نه تنها حکایت از عدم آگاهی ژرف داشتن از تاریخ تحوّلات فکری و اجتماعی و کشوری و فرهنگی ایرانزمین خبر می دهد؛ بلکه در مسئولیّت گریزی و طفره رفتن تک، تک ما از پذیرش ندانمکاریها و اشتباهات و عدم سنجشگری رادمنش « آنچه ما بوده ایم و هنوز هستیم و برآنیم که دیگرسان شویم »، بسیار نقش اساسی داره. مسئله اینه که اعراب بادیه نشین به دلیل زیستبوم خود از داشتن بسیار امکانات آب و هوایی و کشت و زرع و غیره و ذالک، محروم بودند. مزید بر علّت نیز صحرای خشک و سوزان و برهوتی، شانسها و امکانهای « زیستن و بقا » را خیلی سخت و ناممکن می کرده. تنها امکانی که برای دوام زنده گی قبیله های بادیه نشین عرب وجود داشته، منهای چیزهای دم دست از شتر و گوسفند و بز و اسب بگیر تا خار و خاشاک و جانوران صحرایی، راهچاره ی « هجوم و غارتگری و چپاول » دیگر قبیله ها بوده است. این ضرورت زیستبومی و تلاش برای زنده بودن در پرداختن و تکمیل و ساختن روحیه ی غارتگری و خشونتگرایی و کُشت و کُشتاری عربهای بادیه نشین، نقش کلیدی داشته. البته ناگفته نمانه، آن بخش از قبایل عرب که تا اندازه ای امکان آن را داشته اند در واحه های سر سبز، سکونت کنند و چاههای آب آشامیدنی مکفی داشته باشند و به شهرهای تجاری نیز نزدیک باشند، روحیه ها و خُلق و خوی آرامتر و مردمدارتر و نرمرفتارتری داشته اند. اینکه آن خشونتگرایی و توحش بدوی عرب بادیه نشین با این روحیه های آرام و نرمرفتاری عربهای قبایل دیگر، چگونه در تاریخ عرب به یک باهمسازی چسب و وصله ای مختوم شد و در « قرآن و احادیث و غیره و کذا » عبارت بندی خود را بازیافت، فعلا بحث من نیست؛ من می خواهم بگویم که علّت اساسی سقوط ساسانیان را نبایستی در « اعراب » به دنبالش بود؛ بلکه مسئله ی فروپاشی حکومت ساسانیان، در پروسه ی تلاشها و نقشه های « افسران و سپاهیگران ایرانی » بود که از حاکمیّت ساسانیان به ستوه آمده بودند و از ترس جانشان به بیابانهای اطراف عربستان پناه برده بودند. حکومت ساسانیان به دلیل جنگهایی که با روم شرقی داشت و در بر باد دادن خزانه ی کشور و اخذ مالیاتهای کمرشکن از مردم و فساد شدید دیوانی و نفوذ وحشتناک موبدان خبیث « = نیاکان آخوندهای امروزی » در دستگاهها و دیوانها و ارگانهای کشوری و همچنین فشاری که بر مردم می آوردند، بهانه به دست افسران و سپه سالاران تبعیدی و فراری ایران دادند که در شمشیر کشی اعراب بدوی، ابزاری برای درهمکوبیدن حکومت ساسانیان ببینند. اعراب نیز که وصف آنچنانی از ایران و زنان و ثروت و غیره و ذالک آن را به دفعات مکرّر شنیده بودند در آماده شدن برای لشگر کشی به ایران، واقعیّت پذیری خوابهای طلایی خود را می دیدند. این بود که به فراخوان سپه سالاران ایرانی لبیک گفتند. در کلیّه ی تواریخی که چه از زبان مورّخان عرب، چه از زبان مورّخان ایرانی تا کنون نوشته شده است، نمی توان به طور دقیق و گویا و شفّاف به نقشی که « افسران و سپه سالاران ایرانی » در به راه انداختن لشگر کشی و هجوم اعراب بدوی به ایران داشتند، رد پا و نشانه ای آشکار پیدا کرد. فقط بایستی همچون « کارآگاههای پلیس » در خواندن متون و وقایعی که ثبت شده است با ظرافت و حوصله و مته به خشخاش گذاشتن، آن پاساژهایی را در برابر ذهنیّت خود با نیروی تخیّل باز آفرینی کرد که مورّخان با زیرکی از کنارش برگذشته اند و به ذکر چگونه گی واقعه نپرداخته اند تا بتوان به آسانی پسزمینه ی برنامه ها و نقشه ریزی افسران و سپه سالاران ایرانی را در تسخیر نقطه های کلیدیی به صراحت دید که اعراب بنا بر نقشه کشیهای افسران ایرانی بایستی به آن جاها لشگر کشی می کردند. در دنیای اعراب بدوی، هیچکس در موقعیّت و امکانی نبود که بتواند « گدار » رودخانه ی کارون را بداند. فقط افسران و سپه سالاران ایرانی بودند که از این مسئله، اطّلاعات دقیق داشتند و می دانستند که وضعیّت ارتش ایران، چگونه است و کدام نقاط ایران، استراتژیکی هستند و با تسخیر آن نقاط می توان به راحتی حکومت ساسانیان را از پا در آورد. تنها مورّخی که از « سردمداری افسران و سپه سالاران ایرانی » در هجوم اعراب به ایران، آگاهی موثّق داشته است، همان « طبری » می باشد که البته به دلایل شخصی از رسوا کردن مطلب با ذکاوت و زیرکی خاصّی گریخته است یا شاید هم ته دلش دوست می داشته که چنان اتّفاقی بیفتد و به حساب دشمنان ایران نوشته شود تا خودیها!. اینکه چرا و چگونه افسران و سپه سالاران ایرانی با چه نیّت خیر یا علایق ایراندوستی و مردمدوستی خود به چنین کاری همّت کردند و اعراب را کلید فروپاشی حکومت ساسانیان دانستند و به دنبال هجوم عرب، چیزی که قرار بود دوای درمان ایرانیان شود، به ناگهان بلای جان آنان شد، بحثیست جداگانه که من فعلا از آن می گذرم. در پایان کلامم ای امیر عزیز بگویم که الگوی تاریخنویسی در ایران ما بایستی مثل: « بیهقی / ناظم الاسلام کرمانی / دلارام مشهوری / فریدون آدمیّت / هما ناطق / محمود محمود / اسماعیل رائین / احمد کسروی » و امثال این عزیزان بزرگمنش باشد تا آثاری که می نویسند نه تنها، بسیاری از جلوه های تاریک میهن را روشن کنند؛ بلکه ارزشمندی و مایه دار بودن آثار و فرهیخته گی شعور و فهم و درایت و سختکوشی و مسئولیّت و دلاوری آنان را نیز اثبات کنند. امیر عزیز! تا آذرخشهای فرصت آور دیگر، روزگارت از مهرافشانی، خوش باد! .... » // -----------------------------------------------------------------------------------------
«وحشت
از آزادی»
...... پیشکلام: من وقتی از « خوبترین خوبان »، سخن می گویم، منظورم گرایشها و سازمانها و حزبها و گروهها و فرقه ها و دسته جات و تک، تک آنانی می باشد که خود را « خیرخواه ایرانزمین و ایرانی و مدّعی و کیا بیا دار عرصه های مختلف » می دانند و سخت به « مطلق کاردانی » خودشان، ایمان حبل المتینی دارند. برای آنکه بتوان فاجعه ی تاسف بار قهقرائیهای یک ملّت را در معنای وسیع کلمه، شناخت و ریشه یابی کرد، بایستی آنانی که خود را « خوبترین خوبان » می شمارند، یک بار اگر فرصتی به دست آوردند در « آیینه ی دیوان شاعران و متفکّران ایرانزمین از کهنترین ایّام تا همین امروز » نظری سرسری بیفکنند تا بدانند، آنچه که در ایران امروز می گذرد، محصول کرد – و - کار همین « خوبترین خوبان مدّعی » می باشد. شاید با روخوانی آن « دیوانهای شاعران متفکّر ایرانی » و مقایسه ی محتویّات آنها با واقعیّتهای تلخ و گزنده ی ایرانزمین در سیطره ی اقتدار کانیبالیستهای الهی، اندکی از محصولات و ثمره ی « مطلق کاردانی خودشان » شرمزده شوند و سر انجام بیاموزند که « همه چیز را همگان دانند و همگان نیز، هنوز ز مادر نزاده اند ». شاید از این راه بتوانند عزم خود را جزم کنند و با همدیگر به یک حدّاقلی از همگرایی و مسئولیّت و بیدار وجدانی و پراکتیک مورچه ای برسند و فجایعی را در « مام وطن »، درمانپذیر کنند که محصول « مطلق کاردانی خودشان » می باشد. شاید!. 1- ریشه های نامرئی صغارت. انسان از دوران کودکی در فضای مناسبات « خانواده گی » به احساسها و عواطف و گرایشهایی عادت می کند که در روند زندگی فردی اش به شکل قالبهای هنجاری و قواعد رفتاری در می آیند و برایش بدیهی و مسلّم می شوند. عادت کردنِ نم نم نیز در دوران رشد و بالغ شدن به چنان « هنجارها و قواعد قالببندی شده » باعث می شود که هر گونه نادیده گرفتن و پشت پا زدن و پایمال کردن آنها، این تصوّر را در ذهن آدمی ایجاد کند که به اخلاق خانواده و حیثیّت فامیلی، آسیب رسانده ایم و لاجرم، احساس مُجرمی و گناه کبیره می کنیم؛ بویژه در مناسبات با پدر و مادر. در کلاف پیچ در پیچ احساسها و دلبسته گیها و عواطف غلیظ، کمتر عضوی از اعضای خانواده می تواند به بریدن ناف وابسته گیها و تسلیم نشدن در برابر متابعتهای آتوریته ای در خانواده، دلیر و گستاخ و مصمّم شود و بکوشد و بخواهد که راه فردی و منش شخصی خودش را جست – و - جو کند و بیافریند و بر شالوده ی معیارهای خویشکاویده و خویشآفریده ی وجدان شخصی خودش بیندیشد و سخن بگوید و رفتار کند و از این راه به بالنده گی شخصیّت منحصر به فرد خودش مدد رساند و همّت کند. در ذهنیّت انسانهایی که به عادتهای خانواده گی مبتلا هستند، هر گونه سنجشگری و بررسی و شک به « تابوهای خانواده گی » به معنای « کفر و طغیان و بی دینی » ارزشیابی می شود. بسیاری از آتوریته های زنگار گرفته و مُتعفّن مذهبی و ایدئولوژیکی را بایستی در آن دامنه هایی شناخت و بازشکافی و سنجشگری کرد که انسانها را همچنان در غُل و زنجیر هنجارهای عادات تابویی خانواده، اسیر و در بند نگاه داشته اند و تاثیر و نفوذ اخلاقیّات مُهر و موم شده ی خانواده گی را بر « تجربیّات بی واسطه ی فردی »، ارجح می شمارند. انسانهایی که به ضرورت سنجشگری اعتقادات و هنجارهای خانواده گی به تن خویش نپرداخته باشند در هر رده ای از تحصیّلات پایه ای و دانشگاهی و مدرّسی و مقامهای کشوری نیز که باشند، همچنان تابع و مطیع و مقلّد و مُجری همان هنجارهایی می مانند که از کودکی به شکل شابلونهای تابویی در فضایشان، زاییده و بزرگ شده اند و آنها را به نام تابلوی مقدّس اخلاقیّات بر سطح ذهنیّت و قلب خودشان، حکّاکی کرده اند. اینگونه انسانها در « بستر جُنب و جوشهای اکنون و دوران جدید » می زییند؛ ولی از لحاظ رفتاری و فکری و گفتاری به عادتهایی تعلّق دارند و وابسته اند که هرگز همپای « دوران معاصر » نیستند که نیستند. مسئله ی « اکنون » در کنار چنان انسانهای میخکوب مانده به شابلون هنجارهای عادتی بسان قاصدکی می ماند که از کنار پنجره ی عادتهایشان رد می شود و آنها فقط نظاره گر آن می باشند. وابسته ماندن به عادتها و ذلیل شدن در غُل و زنجیرهای عادات خانواده گی؛ یعنی ناتوانی و صغارت انسان در کاربست نیروی فهم و شعور فردی خودش و هراسیدن از به کار انداختن مغز فردی برای گزینش راه و روش زندگی خود؛ آنهم با قصد و غرض و آگاهی. یعنی بستن درب آینده بر روی خویشتن. گریز از تلاش برای تغییر و تحوّل در عادتهای خود باعث می شود از هر چیزی که « نو » می باشد یا بویی از « آینده ی دگرسان » بدهد، با شدّت تمام بهراسیم و موضعهای کاملا ستیزانه با آنها بگیریم. دوام اقتدار مراجع مذهبی در عادتهای هنجاری / تابویی تک، تک انسانها، ریشه دارد که از کودکی در وجودشان « شخصیّت آنها » را قالببندی انجمادی و سمنتی کرده اند. تا چنین قالبهای منجمد و سمنتی به دست تک، تک انسانهای بالغ و مستقل اندیش، شکسته و فرو پاشیده نشوند، پروسه ی « صغارتی و حقارتی آحّاد اجتماع »، مستمر می ماند و حاکمیّت مراجع تقلید و فقها و آخوندها بر ذهنیّت و روان و هستی و نیستی مردم اجتماع، اجتناب ناپذیر خواهد بود. 2- سکولاریسم. بسیاری از آن مفاهیمی را که ما به کار می بریم، نه تنها تا امروز در باره ی معنای نهفته در آنها نمی اندیشیم؛ بلکه گیجسری خود را تا بدانجا وسعت می دهیم که « مفهوم » را با واقعیّت، اینهمانی نیز می دهیم!. بحث مفاهیم به گرداگرد این محور نمی چرخد که « محتویاتی نامتغیّر و آکبند و هرگز تحوّل ناپذیر » را در خود می گنجانند و واتاب می دهند. اگر چنین تصوّری از مفاهیم در دامنه ی « ساینسهای دقیقه / انفورماتیکی / ریاضی / هندسی / و امثالهم »، تا اندازه ای صحت داشته باشند، در دامنه های « روان و ذهنیّت و روح آدمی » هرگز مصداق ندارند و اعتقاد داشتن به چنین تصوّری، خطایی فاحش می باشد. در گستره ی روان و ذهنیّت آدمی، هیچ مفهومی، مصداق قیراطی با واقعیّتها و رویدادها ندارد و همواره به تیره گیها و لایه های رنگارنگ و سایه روشنها و درهمگداخته گیهای اسرار آمیز، عجین می باشد. مفاهیم، واتاب دهنده ی تصوّرات ما نیستند. همچنین تصاویر واقعی از رویدادهای روانی و روحی و درونی آدمی نیز نیستند. اساسا مفاهیم، هیچ واقعیّتی ندارند؛ بلکه فقط « ضروف اندیشیده ای » هستند که ما تلاش می کنیم تصوّرات خودمان را از تجربیّاتمان با خصوصیّات معیّن و مشخصّی در کرانمندی ظروف، رده بندی و جاسازی کنیم تا بتوانیم در باره ی محتوای تجربیّاتمان بیندیشیم. با تعریف هر چیزی می خواهیم به آن چیزی برسیم که در واقعیّت پیرامون خودمان، نشانه ای از آن را نمی بینیم. با تعریف مثلا « روشنگری » می خواهیم سخن از چیزی بگوییم که در اجتماع خود، فقدان آن را احساس می کنیم و می بینیم. ما با کاربست « مفهوم روشنگری » می خواهیم در دامنه ی « اندیشیدنهای فلسفی و پژوهشهای دانشورزی » به متعیّن و مشخّص کردن محتویّات چیزی مصمّم شویم که ضرورت شناخت و واقعیّت پذیری آن را در روبرو شدن با مُعضلات و مسائل باهمستان، وظیفه ی عاجل خود می دانیم. تعریف هر چیزی به ما با « نامی عام » از همان چیز، همراه می باشد که ما، خصوصیّات آن را شناخته و نمادگذاری و اتیکت می زنیم. هر تعریفی نیز، توضیحی نامگذارنده برای اشیاء و چیزها می باشد. از این رو، هر چیزی که موضوع تفکّر باشد از اشیاء و چیزهای ماتریالیستی گرفته تا رویدادها و تحوّلات و دگرگشتهای رفتاری و روحی و روانی و خیالبافیها و فانتزیها و رویاها و امثالهم را می توان در مفاهیم اندیشید و عبارت بندی کرد. در این زمینه، هر « مفهومی » در دامنه ی مسائل روحی و روانی انسان بایستی بتواند چیزی واقعی را نماینده گی کند و واتاب دهد که با اندیشیدن زنده و پویای آدمی، همخوان و همتراز باشد. امّا واقعیّت تاریخ تحوّلات فکری و نظری ابناء بشر در سراسر کره زمین از کهنترین ایّام تا امروز نشان داده و اثبات کرده است که مفاهیم ما با واقعیّتها، هرگز همخوان و همتراز نیستند و به کژیها و ناخالصیهای گوناگون و مسئله آور، آغشته نیز می باشند. اعتقاد داشتن به اینکه « مفاهیم » با تصوّرات ما می توانند اینهمانی داشته باشند از کلیدی ترین خطاهائیست که تا کنون، بسیاری از فلاسفه را به دام خود، فرو کشیده و به اندیشه ها و ایده های آنها، آسیبهای شدیدی زده است. انسان اندیشنده تلاش می کند که « تجربیّاتی » را از راه مفاهیم، پا به پای پروسه ی اندیشیدن در ذهنیّت ( = آگاهبود ) خودش با کلمات فردی بیاراید و باز آفرینی کند. به همین دلیل می توان گفت که کرد و کار مفاهیم بر این محور می چرخند که چیزهای « واقعی » را عبارت بندی تفهیمی کنند؛ نه اینکه مفاهیم با واقعیّت، اینهمانی گوهری داشته باشند. واقعیّت، چیز دیگریست که لباس مفهوم، بر وجود تجربیاتی از آن واقعیّت، فقط پوشیده می شود. از این رو، در گستره ی آگاهبود آدمیست که مفاهیم می توانند جایگزینهای پیوندی با واقعیّتهای تجربی داشته باشند. بنابر این، تصوّری احمقانه است که بخواهیم بپذیریم، مفاهیم می توانند مستقل از آگاهبود آدمی، واقعیّت ملموس و عینی نیز داشته باشند. دقیقا نفهمیدن همین درس کلیدی، باعث شد که « کارل مارکس »، تمام آرشیتکت مفاهیم فلسفه ی استادش، « گئورگ ویلهلم هگل » را واژگون کند و مفاهیم راسیونالیستی استاد را به واقعیّتهای اجتماعی و باهمستان انسانها، تزریق و تجاوز و تحمیل کند. عواقب و محصول نفهمیهای شاگرد جاهل نیز به « حکومت مخوف لنینی / استالینی » مختوم شد و فاجعه ی تفکّر را برای بیش از یک قرن تمام در سراسر جهان به منجلابی از کشمکشها و خونریزیها و تلف شدن استعدادها و نیروهای انسانی؛ بویژه در « ایران وامانده ی خودمان » وسعت انهدامی داد و همچنان با چیزنویسیهای صحابه ی مارکس و موضعگیریهای مومنانه و پراکتیکی آنها به صورت کژ دار و مریز، استمرار می دهد. همانطور که اشیاء را نمی توان از نامهای آنها منفک کرد و چیزی علیحده از آنها ساخت، از مفاهیم ناب و یکدست نیز نمی توان هرگز اشیاء و چیزهایی را اختراع کرد یا آفرید. مفاهیم به طور کلّی، هیچ چیز دیگری نیستند سوای پرده ی نمایش دهنده ی افکار ما که برآنند تصوّری تقریبا دقیق و گویا و شفّاف از موضوعات به منظور « شناخت و کسب دانش » در مغز و ذهن ما ایجاد کنند. من این چند کلام را آوردم تا نتیجه گیری زیر را بکنم. « طیف خوبترین خوبان » اجتماع وامانده ی ایرانی در طول بیش از هفتاد سال تمام تا همین ثانیه های گذرا هنوز نمی تواند تفاوت « جزء را از کلّ » بداند؛ آنگاه ادّعای کائناتسوزی نیز دارند. آنان متوجّه نیستند که « دادگزاری / عدالت اجتماعی / مدرنیته / پِست مدرنیسم / جامعه ی مدنی! / قوانین و ضوابط و امثالهم » فقط « آسپکتهایی / جنبه هایی / بخشهایی » از مجموعه ی « فلسفه ی باهمستان انسانها » می باشند؛ نه تمامیّت آن مجموعه. خوبترین خوبان ما با آویزان شدنهای گاه گداری به آسپکتهای هرگز نفهمیده و نگواریده و فقط با رونوشت برداریهای تقلیدی از « محصولات آزادی در سرزمینهای باختری » می کوشند تمام انرژی و دار و ندار خود را برای واقعیّت پذیری آن آسپکتها در ایران به کار اندازند و با انتشار و پخش چیز نویسیهای خود در وبسایتها و وبلاگها و رادیوها و دانشگاهها و موسسات و غیره و ذالک، سر تا پای همدیگر را در رسای چنان آسپکتها به شدّت، « فضل مالیهای علمی / آکادمیکی / مبارزه ای » کنند. شگفتا که از شکستهای ریشخند آمیز در مصاف با واقعیّتهای زندگی نیز هیچ درسی نمی آموزند؛ برغم آنکه هر « آسپکتی » را که آنها عَلَم می کنند، بلافاصله، آموزگار واقعیّتها به آنها، شکستی توام با ذلالت و خواری می دهد. آنها متوجّه نیستند که « تک آسپکتی دیدن مسائل باهمستان »، هرگز دیدن « اجتماع در تمامیّت مسائل و مُعضلاتش » نیست. مثلا قدرت، یک آسپکت است و تمام دامنه ی « سیاست / کشور داری » نیست. به عبارت دقیقتر و گویاتر؛ چشم، بخشی از انسان است و تمامیّت انسان نیست. گوشها همینطور. دهان و بینی و دندان و پاها و دستها و قلب و غیره و ذالک، هر کدام، بخشهایی از وجود آدم هستند؛ نه تمامیّت آدم. شعور و فهم پخته و فرهیخته و جانسوخته می خواهد تا بتواند تمییز و تشخیص دهد که آنچه انسانها بدان نیاز مبرم دارند، « دانش پزشکی » می باشد و طبیبان ماهر و حاذق؛ نه اینکه با عَلَم کردن مثلا چشم پزشکی و کوبیدن بر طبل چشم و چشم و چشم، ادّعای یافتن نسخه ی تمام و کمال تندرستی و صحت مزاج را برای مردم داشته باشیم. بیش از هفتاد سال آزگار است که « خوبترین خوبان ایرانزمین » در بوق و کرّنای آسپکتهای تحفه ای / وارداتی مثل: « سوسیالیسم / کمونیسم / مدرنیته / جامعه ی مدنی! / پست مدرنیسم / فمینیسم / دمکراتیسم / و خزعبلاتی از این دست » می دمند و می توپند بدون آنکه در باره ی « چیستی محتویّات این مفاهیم وارداتی »، ذرّه ای با مغز خودشان و در بستر تجربیّات ملّی ایرانیان بیندیشند. اینان هنوز متوجّه نیستند که چنین « آسپکتهایی » از « فروزه های پیدایشی و زایشی آزادی » می باشند و تاکید و پایورزی بر فقط یکی از آنها، واقعیّت « آزادی » را در اجتماعات بشری، هیچگاه پدیدار نخواهد کرد که نخواهد کرد. آسپکتها هر کدام به تنهایی، گرایش روحی و روانی ابناء بشر را در زندگی باهمستانشان تبلور می دهند؛ زیرا از محصولات « آزادی و گستره ی امکانهای آزمودنی اش » هستند. علّت شکست ممتد و تمام عیار پدافندگران و یسل کشان اینگونه « آسپکتهای ایدئولوژیکی / وارداتی / تقلیدی » در اجتماعات خاور میانه و مشابه اش؛ آنهم در مقابل شمشیر کشان « مذاهب نوری و ابراهیمی »، دقیقا از همین تک بعدی گرایی محلّلچیهاست که دونده گیهای قلمسوخته شان و فعالیّتهای بی مغز و پایه شان را در واقعیّت ایرانزمین بی ثمر می کند و آنان نمی توانند با تمام ادّعای « خیرخواهی خودشان » راه به جایی ببرند. این طیف، متوجّه نیستند که تمام آن « آسپکتهای آرزویی » در سرزمینهای باختری از پیامدهای « آزادی و فضای بار آور » آن می باشند که از نیروگاههای « فلسفیدن و اندیشیدن سنجشگرانه ی متفکّران و فیلسوفان و هنرمندان و ایده آفرینان رادمنش با تکیه به تار – و – پود بُنمایه های فرهنگ و تاریخ باهمستان اجتماعات مغرب زمینی » آبشخور خود را دارند. بنابر این، تا زمانی که تلاشها و جانفشانیهای گسترده برای « آزادی » در اجتماعات بشری، نفوذ و تاثیر نداشته باشند، محال است که شریانهای قلب آزادیهای فردی و اجتماعی به طپش افتد و محصولات آرزویی خویش را برای همگان بدون هیچ تبعیضی به بار آورد. محال است. هیچکس نمی تواند فقط با کباده کشیهای شبانه روزی برای تلقین و جا انداختن « یکی از آسپکتهای آزموده شده ی آزادی » به واقعیّت پذیر شدن « آزادی »، امیدوار و مطمئن باشد. « خوبترین خوبان ما »، ادّعای کهکشانسوز فهمیدن مسائل ایران و جهان را؛ آنهم با زبانی الکن در حوضچه ی مسائل ترجمه جاتی و بی ربط با واقعیّت ایران و ایرانی، مدام جار می زنند؛ ولی هنوز نمی خواهند بپذیرند که « آزادی و کوششهای مسئولانه به پای درخت پُر بار آن »، تنها میدان بسیار فراخ دامنه ای می باشد که انسانهای هر سرزمینی می توانند چند – و – چون آرمانها و آرزوها و خیالات و رویاها و خواستها و نیازها و غیره و ذالک خود را بیازمایند و از نتایج آزمونهای خود، تجربه کسب کنند تا بتوانند برای چگونه زیستن در جهان و در کنار یکدیگر از بهر فراتر کاویدن و فراتر اندیشیدن و آزمودن مجهولات دیگر ، گشوده فکر و کاونده بمانند. متاسفانه افتخار و هنر و استعداد خوبترین خوبان دنباله رو و تابع مجتهدان باختری تا امروز این بوده است که « محصولات آزادی در سرزمینهای باختری » را با « اصل و پرنسیپ و گوهر آزادی »، اشتباه گرفته اند و به جای آنکه بیایند در باره ی « آزادی و موانع مخرّب و ستیزنده با آن در اجتماع ایرانی » بیندیشند و سخن بگویند و با رادمنشی و دلاوری و گستاخی و سختسری به سنجشگری موانع آزادی رو آورند، آمده اند با عَلَم و کُتَل گردانیهای مضحک در باره ی « آسپکتهای آزادی در باختر زمین » به « سقط شدن آزادی در ایران » و دوام حاکمیّت کانیبالیستهای فقاهتی به شکل مستقیم و نامستقیم، « امدادهای غیبی ! » می کنند. طیف خوبترین خوبان ما در طول تاریخچه ی مملوّ از خطاهای هولناک، هیچوقت گامی ارزشمند و شایان آفرینها برای « آزادی بر شالوده ی بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان » برنداشتند که برنداشتند و تمام سعی بلیغ و فاضل نماییهای خود را در این راه هدر دادند و هنوز می دهند که « آسپکتهای آرزویی » را به جای « آزادی » به خورد مردم بدهند و همچنان بر « جنون خود فریبیهای دهه به دهه ی خودشان » میخکوب بمانند و لذّتهای روشنفکری!؟ ببرند از عواقب دونده گیهایشان برای حُکّام بی لیاقت و فرّ در جهت سرکوب و قتل عام مردم و غارت میهن. 3- معیاری برای گزینش کشور داران. تنها « معیار » برای گزینش کشور داران در ایرانزمین بایستی فقط پایبندی به « پرنسیپ گزند ناپذیری جان و زندگی » باشد. مهم نیست چه کسانی با کدامین اعتقادها و مرام و مسلکها و برنامه ها و اساسنامه ها و غیره و ذالک برای سهیم شدن در قدرت و تشکیل دولت انتخابی با یکدیگر به رقابت رو می آورند. اصل و اساس گزینش هر گرایشی بایستی فقط حول و حوش « پرنسیپ گزند ناپذیری جان و زندگی » بچرخد. گرایشی و گروهی و سازمانی و حزبی که « خونریزی و جان آزاری و جانستانی » را بپسندد و مجری و مبلّغ و توجیه گر خونریزی و کُشتار باشد، بایستی بدون چون و چرا « به بند » کشیده شود و هیچگونه امکانی نیز برای نفوذ و تاثیر گذاشتن در مسائل میهنی نداشته باشد. « شرّ » را بایستی به بند کشید؛ ولی آزار و اذیّت و کُشتار نکرد. معیار برای حکومت مردمی و ایرانی بودن، فقط « پرنسیپ گزند ناپذیری جان و زندگی » می باشد. کشور دارانی که به چنین پرنسیپی پایبند و متعهد و ملزم نیستند، همه بدون استثناء از « ضحّاکیان » می باشند و خاصم جان و زندگی و هیچ حقّانیِتی نیز به حکومت کردن ندارند. مهم نیست چنان ضحّاکانی، معمّم و ریشو باشند. یا سه تیغه تراشیده و کراواتی. یا سبیل پاچه بُزی داشته و شعارنده ی مترّقی بودن باشند!. 4- آینه ی دیگران و آینه ی خود. هر ملّتی و انسانی در آینه ی خود، حتّا اگر بسیار زیبا نیز جلوه نکند، دست کم، خودش را رضایت بخش، برانداز و ارزیابی می کند. فقط در آینه ی دیگران است که ما می توانیم چهره های دیگری از خود را نیز تجربه کنیم. از این رو، نه در آینه ی خود، نه در آینه ی دیگران می توان چهره ای تمام رُخ از وجود خود در معنای وسیع آن داشت؛ بلکه در ادغام و برگذشتن از آینه ی خود و آینه ی دیگران است که می توان تصویری « رضایت بخش و معتدل » از وجود خویش آفرید. در هیچ یک از تصویرهایی که از ما می کشند و ما از خود می کشیم، به تنهایی نمی توان واقعیّت بود ما را کشف کرد و شناخت. هم تصویرنگاری خودی به غُلّو و اغراق و زرق و برق، آغشته است. هم تصویر دیگران از ما به پیشداوریها و حسادتها و کینه توزیها و دشمنیها آمیخته است. به همین علّت، تصاویر آینه های خویشتن و دیگران را سرند کردن، هنر اندیشیدن مستقل بدون « حُب و بُغض » می باشد. 5- سمتگیری برای پیشرفتها. روان و ذهنیّت انسان، مسیرهای رفتن می باشند. اینکه انسان، چگونه و بر شالوده ی کدامین « اهداف و آرزوها و امیدها و آرمانها و خواستها و نیازها »، سمتگیری کُنشی و واکنشی کند، در همان مسیر نیز می تواند نحوه ی رفتن خودش را رقم بزند؛ یعنی به پیش برود یا واپس برود یا عمودی برود یا افقی برود یا زیگ زاگ برود یا کژ و معوژ برود. آنچه که مشخّص می کند آیا ما « به پیش رفته ایم » یا مسیرهای دیگری را طی کرده ایم، روند « رفتن » نیست؛ بلکه « پرنسیپ سمتگیری » می باشد که آشکار و اثبات می کند ما چگونه رفته ایم. در آنچه که ما بیش از دو دهه است با حماقتی باور نکردنی و شتابی سر سام آور می تازیم، از تنها چیزی که هیچ نشانه ای وجود ندارد، همان « رفتن سمت و سو دار » می باشد. نتیجه و عواقب رفتنهای بی پرنسیپ آنست که اجتماع مردم در اقیانوسی از بغرنجها و مسائل و فلاکتها و مصیبتهای کشوری و منطقه ای و جهانی فرو افتاده و میخکوب مانده است و « خوبترین خوبان و یسل کشان عرصه ی سیاست » نیز نمی دانند بادبانهای کشتی شکسته ی اجتماع را در کدامین « سمت و سوها » به اهتزاز در آورند تا بتوان از طوفان حوادث میهنی و منطقه ای و جهانی، جان سالم به در برد و به ساحل آرامبخش دست یافت. « خوبترین خوبان » آن ملّتی که گوش شنوا برای شنیدن طپش « قلب پرنسیپهای فرهنگ جهان آرا و زندگی پرور مردم » خودشان ندارند، مطمئنا کشتی شکسته ی اجتماع نیز به سواحل هیچ بندری نخواهد رسید. مردم مستاصل و سرگردان ما، تا امروز فریب آنانی را خورده اند و قربانی حاکمیّت آنانی شده اند که « نفرت و کینه توزی از خویشتن و دیگران » را به جای « اندیشیدن و آزمونگرایی و کاویدن و نو زایی » به ذهنیّت و روان مردم، تحمیل و تلقین و تزریق کرده اند. 6- پولیتیک (= کشور داری )؛ یعنی همباز شدن دگراندیشان با یکدیگر. تلاش و پیگیری توام با مسئولیّت برای یافتن و زایش مناسبات ارزشمند در عرصه های کشور داری و جهان آرایی، امیدیست شعله ور که مشعل فروزان آن، فرا راه جوامع بشری می درخشد. اندیشیدن در باره ی واقعیّت امروز « پولیتیک » و مقایسه آن با سیستمهای سیاسی در جهان باستان، نشان می دهد که پولیتیک در جهان امروز، چهره های دیگرسان و بسیار پیچیده و درهمتافته ای را نسبت به گذشته های سپری شده دارد. اشخاصی که بر آنند در مناسبات درهمگداخته ی پولیتیک، نقشی ایفا کنند، باید پیشاپیش بدانند که نادیده گرفتن و تحقیر کردن واقعیّتهای عریان و ملموس و دم دست، هرگز هیچ سنخیّتی با اندیشیدن و نقشگذار بودن در دامنه ی « پولیتیک و کشور داری » ندارد. هر انسانی در هر رده ای از نقشهای فردی و اجتماعی که می خواهد باشد به نحوی با « پولیتیک » درگیر و همسایه می باشد و از تاثیر و نفوذ تصمیمها و روشهای سیاستگران، چه محقّ و شایسته باشند، چه نامحقّ و بی لیاقت. در هر صورت فرقی نمی کند. از خانواده گرفته تا عالی ترین ارگانهای کشوری به دلیل آنکه فرد، فرد ما با پولیتیک، چه بخواهیم، چه نخواهیم، همسایه می باشیم، خود به خود بایستی پیامدها و عواقب تصمیمها و کارهای سیاستگران را بپذیریم. خواه خوشایند و خوشگوار و با مزه باشند. خواه چندش آور و تهوّع آور. از این رو؛ اندیشیدن در باره ی پولیتیک و اهمیّت دادن و اعتنا کردن به رویدادهای کشوری و منطقه ای و جهانی به معنای آنست که این دامنه به « خشونتگریها و توّحش و فونکسیونهای آسیب رسان و هرگز جبران ناپذیر »، به شدّت، آلوده شده است و مسائل باهمستان را به جای رتق و فتق کردن به گردابی مختل و هلاک کننده تبدیل کرده است. اندیشیدن در باره ی فلسفه ی کشور داری به تک، تک انسانها می آموزاند که چگونه می توانند با تکیه به تجربیّات فردی و جمعی خودشان در سرنوشت فردی و میهن و دیگران، سهیم شوند و از بین « آلترناتیوهای گوناگون »، آن گرایشهایی را برگزینند که تا اندازه ای بسیار رضایت بخش با ایده آلها و آرمانها و خواستها و آرزوها و نیازها و فرهنگ باهمستان گزینشگران، همسو و همپا می باشد. متاسفانه در ایران ما به علّت سرکوب هزاره ای و قتل عام متفکّران و مسئولان و فونکسیونرهای دلیر، « تفکر کشور داری »، تا کنون نتوانسته است در بستر « بُنمایه های فرهنگ جهان آرایی ایرانیان » از لحاظ تئوریک، پروریده و پرداخته شود. اینست که اجتماع ما به دلیل فقدان « ایده و فکر کشور داری و جهان آرایی » تا امروز، مقهور مستبدان خونریز و خبیث، اسیر و محبوس مانده است. در ادبیّات منثور و منظوم ما مرسوم است که « سیاست » را به معانی» « متنبّه کردن و گوشمال دادن و پوز مخالفان را زدن و آزردن و سیّاسی و حقّه بازی و انواع و اقسام تبهکاریها را در حقّ یکدیگر » بدانند و دقیقا چنین نگرشی از اسیر بودن ایده ی « پولیتیک = آیین کشور داری » در چارچوبها و قالبهای شرایع اسلامیّت باتلاقی، حکایت می کند که فلسفه ی فرمانروایی را در پروسه ی تلاش برای کسب « قدرت و اقتدار طیفی مشخّص » بر تمام طیفهای رقیب و سپس سرکوب و متلاشی کردن آنها و حاکمیّت مطلق یافتن بر مردم یک سرزمین می داند. چنین نگرشی تا همین امروز باعث شده است که تاریخ اجتماعی سرزمین ما به « میدان جنگ و گریزهای خونین و بر باد دادن ثروتهای مادّی و معنوی و نیروها و شخصیّتهای بسیار مسئول و ارزشمند » سرزمینمان مختوم شود. ما حتّا در آشنایی با فلسفه ی پولیتیک در کشورهای باختر زمینی نتوانستیم خود را از چارچوب سیاستهای شریعت مآب برهانیم و به تفکّری در خور و شایسته ی مسائل کشوری دست یابیم. علّتش نیز آنست که ایده های باختر زمینی هرگز از زمینه ی روان و تجربیات ما نروییده اند و فقط در همان سطح ترجمه های الکن و مکانیکی و بی روح و جان، بسان گرد و غبار بر پاره لحاف شرایع مذهبی ما نشست کرده اند. ما تصوّر می کنیم بدون سنجشگری آنچه که میراث گذشتگان می باشد، می توان تاریخ را دور زد و به آن چیزی رسید که محصول زحمات و کوششهای شبانه روزی باختر زمینیان می باشد. تفکّر پولیتکی همواره در این باره می اندیشد که چگونه و بر شالوده ی کدامین پرنسیپها و اصلها و بُنمایه می توان با دیگری که بخشی از واقعیّت رنگارنگ می باشد، در یک همگرایی بار آور برای آبادانی و سرفرازی میهن و خُشنودی و بزرگی جویی هموطنان خود، همبازی یکدیگر شد؟. آیین کشور داری هرگز به معنای حاکمیّت یافتن گروهی برای قلع و قمع کردن گروهها و طیفها و گرایشهای دیگر نیست؛ بلکه « هنر همبازی شدن با یکدیگر را در یک هارمونی و همبسته گی سازنده برای خوشزیستی و آزادی افراد یک اجتماع »، پولیتیک می گویند. اجتماع ما همچنان درگیر و اسیر شرایع اسلامیّت شمشیر اقتلویی می باشد و هنوز بویی از « پولیتیک » به مشام هیچکس نرسیده است. نه آنانی که حاکم قتّال می باشند. نه آنانی که محکوم می باشند و خاصم حُکّام شده اند و خود را « اپوزیسیون » می نامند. ///
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||