گفتنيها کم نيست، من و تو کم گفتيم!

 

يادی از استبداد!؟ آريامهری

 

بازگشت به برگ نخست 

 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

درود به روان پاکت ای بابا، ای آريامهر بزرگ! کاشکی تو بودی و بازهم ما آزادی نداشتيم. کاش سايه استبدادت بر سر ما گسترده بود و ما فرزندان دلبندت اينچنين در دنيا دربدر و آواره و بد نام نميشديم. تو که هميشه با فرزندانت بخشنده و مهربان بودی ، بر ما ببخش آن ناسپاسی را که با تو کرديم. ما خطا کرديم، تو اما جگر گوشهايت را ببخش بابا. ما را ببخش بابا، ما را ببخش !
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

شاهنشاه بزرگ ايران با دلی شسکسته و تنی رنجور و بيمار، در غربت و آوارگی و در انتظار مرگ !

 مصيبتی چون جمهوری اسلامی سزاوار ملتی است که روشنفکرانش مسئوليت و شرف ملی نمی شناسند

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 

 

 

 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

تو فززند خوب و خلف ايران بودی ای مرد خوب و نازنين، افسوس که قربانی نادانی و خيانت عده ای نابخرد شدی.

 

 

ب

 

 

درد دلی از يک قربانی جنايت بزرگ ملی!

 

 

اميرسپهر

 

اکسيژن را ميگويم ، طراوت وشور را ، سرسبزی  و نشاط را، همان مايه ادامه دم و بازدم را ميگويم . منظورم عشق و اميد و طپش قلب و جريان خون است، مرادم از اينهمه در يک کلام حيات است، حيات!

 حيات يعنی بودن، يعنی زندگی کردن. همان زندگی که ادامه اش بستگی به وجود اکسيژن دارد.  با اينهمه، اکسيژن اما تا وقتی که هست، نه ديدنی است، نه لمس کردنی و نه حتا حس کردنی. زيرا که خود نمود عينی ندارد.

 وجود اکسيژن را در وجود حيات و سرزندگی ميتوان به تماشا نشست. وجود اکسيژن را فقط در عدم وجودش ميتوان حس کرد. که اگر نباشد، نه تنها آدميان، بلکه آهو و قمری و قناری و ياس و سوسن و سنبل و دشت و مرغزارهمه و همه پژمرده ميشوند و می ميرند.

بدون وجود اکسيژن اصلآ سبزه و گياه و گل و گلدانی در کار نخواهد بود. نشاط و سرزندگی، خجستگی و فرخندگی ، تلاش و کوشش برای زندگی بهتر، اميد و آرزو و خلاصه تمامی جلوه های زيبای زندگی در بودن اکسيژن است که تماشا کردنی است.

 پاره ای از جامعه شناسان، اکسيژن جوامع انسانی را آزادی ميدانند. معتقدند که نشاط و پيشرفت هر جامعه انسانی بستگی به ميزان وجود آزادی (اکسيژن) در آن جامعه دارد. آزادی اما تعاريف گوناگونی دارد. وطن فروشی، خدمت به اتحاد شوروی، سوزاندن بانک و يا سرقت مسلحانه ازآن، پرتاب بمب دستی و نارنجک،آموزش تعليمات خرابکاری در اردوگاههای فلسطينی و جاسوسی برای بيگانگان را هم روشنفکران دشمن آريامهر جزيی از آزاديهای سياسی می دانستند. روشفکران که چه عرض کنم! همان کين توزان تاريک انديشی که با يک جنايت هولناک سياسی، زندگی نسل من و چندين نسل آتی را نابود کرده، غرورانسانی و ملی همه ی ما ايرانيان را لجنمال کرده و ما را به رسوا ترين و بی آبرو ترين ملت دنيا بدل ساختند.

 در طول آن انقلاب اهريمنی گفتيم ای نابخردان! چرا همه چيز کشور را به آتش ميکشيد ؟ آخر اين چگونه آزادی خواهی و مردم دوستی و ميهن پرستی و عقل و شعوری است که آدمی بايد به دنبال يک روضه خوان بيسواد و کينه توز بيفتاد!

ما را به ساواکی بودن متهم کردند. گفتيم حال که دولت بختيار بر سر کار آمده بايد از وی حمايت کرد که کشور از دست نرود، جواب شنيديم که تو جوانی و نمی فهمی! بختيار نوکر بی اختياری بيش نيست که از طرف شاه و اربابانش مأمور شده تا نگذارد ما با رهبری امام به آزادی و دموکراسی دست يابيم!

 نامسلمانمان خواندند، منفور شديم، طرد شديم، قبل از انقلاب ضد انقلابمان ناميدند، لقب طرفدار سرمايه داری و غربزده دريافت کرديم، در امجديه و بهارستان با داغ و درفش بجانمان افتادند، فحشمان دادند، بختيار که هيچ، خودمان را هم به سی.آی.ا چسباندند و ...! عاقبت هم کشور را در سينی طلا گذارده، دو دستی تقديم روضه خوان ها کردند.

همان کسانيکه خود را مثلآ شاعر و فرهيخته، چپ و روشنفکر و مترقی و ملی چی و مصدقی می خواندند. هم آنهايی که هنوز هم شرم و حيا ندارند، هم آنانی که دستکم اين يک مثقال سلامت اخلاق و شرف انسانی را هم ندارند که پس از اينهمه ظلمی که بعد از سقوط نظام شاهنشاهی از رژيم جايگزين آن نصيب ملتمان شده، از خود سئوال کنند که آيا براستی ما در عصر پهلوی دوم اصلآ آزادی نداشتيم ؟

 يعنی ما آن اندازه دچار خفقان بوديم که بايد آن نظم ملی را از بن و پايه ويران ميکرديم ، يا اينکه خطا کرده ايم و شرافت اخلاقی و وجدان بما حکم ميکند که بجای فحاشی به يک انسان بسيار ميهن پرست و خادم که سالها هم هست که جان بجان آفرين تسليم کرده و دستش از اين دنيا کوتاه است، خود را نيز کمی نقد کنيم.

من اينجا فقط بعنوان يکی از ميليونها قربانی شما تبهکاران سياسی که در زيباترين سالهای جوانيم همه ی هستيم را تباه کرديد، حق ندارم که از شما جانيان سئوال کنم ای کسانيکه  خود را به اصطلاح  آگاه و روشنفکر و مصدقی ميدانيد! آيا هرگز وجدانتان بشما نهيب نزده که از خود بپرسيد که آيا ما خود اين بلای اهريمنی را برخود و ملتمان نازل نکرديم؟

آيا اصلآ هيچ احساس شرمی بشما دست نميدهد وقتی که می بيند بچه های جوان و معصوم ايران از دولت سر رژيمی که شما بر سر کار آورديد کليه و تن و از همه جگرسوز تر غرور انسانی خود را می فروشند تا بتوانند شکم خود راسير کنند؟

 آيا هنوز هم نفهميده ايد که براستی محمد رضا شاه اکسيژن ما نبود که با نبودش تمام خوشيها و طراوت های عالم برايمان فسرد و پژمرد ! آيا صادقانه نيست اگر بپذيريم که ما ابدآ متوجه اهميت حياتی او در وجود نشاط اجتماعی و امنيت و آرامش و احترام جهانی خود و ميهن مان نبوديم ؟

حال متوجه نميشويد که چرا کهنسالان بيسواد ما آريامهر را دوست ميداشتند، اما هرجوانی که چهارخط شعر مجهول احمد شاملوی توده ای گور بگور شده را خوانده بود، او را جنس ديو و دد ميپنداشت؟ آيا بدين علت نبود که پيرهای ما اجتماع پر از فقر و نا امنی و تيره روزی ايران را با چشم خود ديده بودند و ما نه ؟

 نسل ما تا ديده بر هستی گشوده بود همه چيز را آماده و مرتب ديده بود. تا بود چراغانی ديده بوديم و مغازه های پراز انواع و اقسام کالا های لوکس و ارزان غربی و شرقی. نه جنگ ديده بوديم، نه نا امنی. نه کوپن ديده بوديم، نه پاسدار باجگير و نه بسيجی آدم فروش و نه ملای هفت تير به دست و تازيانه زن.

تا آنجايی که بخاطرمان ميامد، هميشه پاسبان توسری خور ديده بوديم و افسران شهربانی آفتابخورده و تحقيرشده. پاسبان فلکزده که سهل است، حتا افسردانشگاه ديده ای که چند ستاره و قپه بر روی شانه خود داشت هم، کجا زَهره ی آنرا داشت که مانند يک پاسدار چاقوکش و بسيجی تازيانه زن جمهوری اسلامی، اينگونه آب دهان بر کرامت انسانی ايرانيان اندازد و هر گونه که خواست به مردم زور بگويد و هيچ ملجأ تظلمی هم در سراسر ايران نيابد که داد خود بر آنجا برد.

 هرکس قصد اهانت به هر ارتشی را داشت، وی را پاسبان خطاب ميکرد، وهر افسر راهنمايی که هر راننده متخلفی را که از چراغ قرمز رد شده بود جريمه ميکرد فورآ از سوی راننده به بچه سازمانی ملقب و مفتخر ميشد ( بچه سازمانی در آن دوران به کسانی گفته ميشد که دريتيم خانه های متعلق به سازمان خدمات اجتماعی شاهنشاهی (از خيانتکاريهای آريامهر!) بزرگ شده بودند. کودکانی که يا سر راهی بودند و يا پدرآنها ناشناخته بود ).

 آری، اينچنين بود دوران پر از ظلم و جور وخيانت آريامهری ! از تمامی اينها در ميگذريم و فرض را بر اين ميگيريم که آريا مهر نه تنها خطا کار بلکه حتا خيانتکار نيز بود، آيا باز هم اين دليل ميشود که کسانی که خود را آگاه و چپ و مترقی و ملی ميدانند بدنبال الله کرم ها و خلخالی ها بيفتند و ملت خود را به نيستی سوق دهند ؟ خطای شاه بيشتر بود يا شما ؟ شما خيانت کرديد يا شاه؟

ای بی وجدان ها! آوردن نظم و آسايش و آبرو "ولو بقول شما با زور ساواک و استبداد و کمک امپرياليسم" خطا و خيانت است، يا از بين بردن همه آنها با کمک چاقو کش ها و چريکهای فلسطينی و ملايان تهی از شرف و ليبی و شوروی ؟

کسانيکه از سر ناآشنايی به جامعه شناسی و تاريخ همه چيز را ويران کردند، ندانستند که محمدرضا شاه، پادشاه عصر پاترناليسم ( پدرسالاری ) بود نه دوران دموکراسی. شخصيت و حاصل کار اورا در قالب يک پدر بايد بداوری نشست.

با اين نگاه علمی و جامعه شناختی است که آريامهر ما را ميتوان بهترين و مهربان ترين شخصيت تاريخ معاصر دانست. او پدر خوب و مسئولی بود که همه ی چيز های خوب دنيا را برای فرزندانش ميخواست. اگر بزرگان ماهم مانند شاپور بختيار، آن مرد خوب و نازنين، کمی عقل و ميهن پرستی و جدان ميداشتند و بجای پدرکشی، مانند خود آن پدر، کمی به خير وصلاح خانواده ميانديشيدند ، بجای بيست و اندی سال درماندگی و بی آبروئی، امروزه ما يکی از مرفه ترين و مغرورترين ملتهای جهان بوديم. اما افسوس و صد افسوس!

محمد رضا شاه پهلوی، نيازمند مدافع نيست. تاريخ از وی دفاع کرده و در آينده نيز صد چندان خواهد کرد. حرف من بر سر سرنوشت خودمان است. همان سرنوشت شومی که باصطلاح دانايان قوم آنرا برايمان رقم زدند. نسلهای آينده ديگر جنون شاه ستيزی و ميکرب بی وجدانی در جامعه خود نخواهند داشت و او را آنگونه که بود خواهند شناخت. کسانی در پيشگاه تاريخ به خيانت و بدنامی محکوم خواهند بود که صرفآ بدليل دشمنی با آريامهر ايران را ويران و چند نسل را به تباهی کشيدند.

 آن مرد هرشخصيتی که داشت، امروز ديگر به تاريخ پيوسته. من براستی سر آن ندارم که از وی قديس بسازم. تنها کوشش من اين است که اين چند صباح باقيمانده از عمرم را هم با وجدان و اخلاق سپری کنم.از گفتن حقايق هم باکی ندارم.

من خود گرچه هيچ اقدام عملی بر ضد او و رژيمش انجام ندادم، ليکن چون روزی از ناراضيان رژيم او بودم، به شرافت که حتا بخاطر همان توقع بيجا هم گاهی خودم را سخت ملامت ميکنم.

ما آنروزها خيلی مسخ شده بوديم و راستی ها را نميدانستيم. امروز که چشم و گوشمان باز شده، ديگر نبايد به جنگ حقيقت برويم. نسل من نسل آريامهری است. نسلی که نيمی از زندگی خود را در دوران او زيسته است و خدمات آن انسان بزرگ را شخصآ ديده و از آن بهره برده است. آخر چرا ما اينقدر ناسپاس و بی انصاف هستيم.

شخصآ که فقط همان بيست و شش سالی را که در دوران او زيسته ام زندگی بحساب می آورم. زندگی معمولی که نه، تو بگو جشن ! يک جشن بيست و شش ساله!

پس از آن، چيزی جز پريشانحالی و درماندگی و اشک و حسرت و آه نصيبم نشده. دربدری که سهل است ! من اصلآ حال نميدانم که چند نفر از فاميلم هنوز زنده هستند. حتا بر سر گورپدرم نيز نميتوانم بروم تا کمی خودم را آرام کنم. من نميدانم اصلآ پدرم در کجای ايران آفت زده مدفون است.

 شب و روز ندارم. قرارو آرام نميشناسم. صبح و شامم در هم آميخته. تنهايم. تنهای تنهای تنها ! بدون ترس از جوخه های مرگ رژيم در اينجا نميتوانم حتا آزادانه مايحتاج زندگيم را خريد کنم. مدتهاست که غذای گرم نخورده ام. چون فرصت آنرا ندارم. بعضی اوقات حتا فرصت ريش تراشيدن هم ندارم. چند گلدان خانه ام در کنار دستم از بی آبی زرد شده.

 وقت برای اطو کردن پيراهنهايم ندارم. يک پوشاک تريکو دارم که مرتب آنرا ميشويم و بر تن ميکنم.افزون بر اينها شهرت طلبی و حسادت بعضی ها درطيف خودمان هم روزگارم را تيره تر کرده. به خداوند سوگند که هيچ ملتی مانند ما اينگونه با خود دشمن نيست.آخر چرا ما بجای رژيم درصدد ازميدان بدر کردن دشمنان آن هستيم، و بجای خائنين خادمين خود را نابود ميکنيم. آنهم فقط از سر حسادت!

چه دستمزدی بجز توهين و تهمت نصيبم شده که بايد بمن حسادت کرد ؟ هر روز يک توطئه، هر ساعت يک اتهام جديد. دزد هستی، کلاهبرداری، قاتلی ، زنبازی ، تجاوزگر هستی و، و، و.

هردم با يک زخم تازه جگرم را پاره ترميکنند ! آنهم کسانيکه آنها را دوست و همرزم ميدانم. بعضی از اين همرزمان از رژيم هم سفاک ترند. براستی که درجامعه شلوغ و مه آلود خارج از کشور که به درستی نميدانيم دوست و دشمن کيست ، ميهن پرستی بالا ترين عقوبت ها را دار.

 حال و روزمن و ما اينست! روزگار کسانيکه رياکار نيستند و حقيقتآ خواهان خلاصی ازدست ميکرب جمهوری اسلامی هسنتد. ميکرب کشنده و بد تر از جذام و ايدز که گروههای چپ و باصطلاح روشنفکر و مليون جسم و روح ما را به آن آلوده و بيمار کردند.

کينه ای نيستم، اما چکنم ، اصلآ دست خودم نيست !هرچه سعی ميکنم نميتوانم کسانی را ببخشم که من و ما را به اين پريشانحالی  و فقر و سرگردانی و بی آبرويی کشيدند!

اينهاقاتلين ما هستند. تازه ! هنوز هم طلبکار هستند ! و ما را لمپن و شاه الهی هم خطاب ميکنند! بجای اينهم که آنها بيايند و برای جبران خطا ها و خيانت های شان بما دست همياری بدهند ، ما بايد از آنها اتحاد را گدايی کنيم. مايی که بی تقصير سرگردان و نابود شديم. مايی که خود به اسناد جهالت و خيانت آنان ميمانيم. 

من نميدانم اينها چه شخصيتی دارند! آيا اينها به مرگ نمی انديشند، و به قضاوت تاريخ ؟ من اما اينگونه فکر نميکنم،هميشه با خود ميانديشم که مانيز روزی زندگی را بدرود خواهيم گفت. از اينروی سخت بر اين باورم که اگر ماخطا و اشتباه کرده ايم، بايد آنرا به روشنی بپذيريم.

از آنجا که کتمان حقايق تاريخی کاری ناشدنی، چه زيبا و انسانی است که پيش از آنی که تاريخ خطاهامان را بگويد ، خود اشتباهات خودمان را بيان کنيم. اين راستگويی و شهامت ما، کار تاريخ نويسان و نسلهای آتی را برای شناخت تاريخ کشورشان سهل تر خواهد کرد.

به فرزندانمان کمک خواهد کرد که ديگر خطای پيشينيان خود را تکرار نکنند. ما گفتنی و نوشتنی فراوان داريم. چرا که خود به تاريخی زنده می مانيم. حيف است که حقايق را با خود بگور بريم !

 ما که ميگويم ، مرادم انسانهای دارای سلامت نفس است. نه آن بی وجدانهايی که نه تنها از اينهمه خسارتی که وارد کردند شرم نميکنند ، بلکه باهزاران مکر و ترفند اهريمنی، رژيم را هم سرپا نگهداشته اند.

خود که منفور هستند وهيچ آلترناتيوی ندارند. اينها به هر دزد و چاقوکشی رضايت ميدهند اما به رضا پهلوی نه ! هرچه کوشيد ند از طبرزدی و خاتمی و دوم خرداد ديگی برايشان بجوش نيامد. ملت ايران است و تنها يک اميد، رضا پهلوی !

ترس اينها و علت دفاع کردنشان از رژيم هم همين است. ميترسند مبادا که فرزند آن بابا بازگردد، ومردم بلا کشيده، بابت اينهمه کينه ورزی و لجبازی منجر به نابودی کشورشان، آنها را تف باران کنند ! آخر همين بزرگواران بودند که خمينی را بر سرکار آوردند. هرگز هم از کار خود اظهار ندامت نکرده اند.

 دفاع کردنشان از رژيم بيخودی وازسر نادانی نيست. خود به نيکی ميدانند که با آوردن خمينی، نيم ميليون انسان را بکشتن داده و ايران و ايرانی را نابود کرده اند. بعد از آنهم، بجای اقرار به اشتباه، با لجبازی، تمامی پلهای پشت سر را خراب کرده اند. بحدی که در صورت استقرار مجدد نظام پادشاهی، اصلآ روی بازگشت به ايران را ندارند. پس، دشمن اصلی اينها مردم ايران و نظام پادشاهی است نه جمهوری اسلامی که با آن کمی تفاوت سليقه دارند !

 و حال دنيای بسيارکوچک و محدود آريامهری نسل ما را تماشا کنيد. ميزان اکسيژن موجود در آن دنيا را بداوری وجدان خودتان وا می نهم. اين همان دنيايی است که توده و چپ و مجاهد و روشنفکران خيلی با سواد و مصدقيون، برای ويران کردنش دست بيعت به خمينی و خلخالی و رفسنجانی ... دادند.

دنيايی که آزاديخواهان و روشنفکران ما ؟! هنوز هم از آن با اسامی«دوران اسارت و بردگی» ، «وابستگی به امپرياليسم»، «نوکری برای آمريکا»، «بورژوا کمپرادوری»، «ديکتاتوری»، «چپاول ايران»، فقر و نيستی و نبود آزادی... ياد ميکنند!

 

اين ما هستيم، بچه های خوشبخت دوران استبداد آريامهری ؟! فرزند هيچ  وزير و وکيلی هم در اينجا ديده نميشود !

 

 

 

 
 
 
 

يکی از خيانتهای آريامهر همين بود که بجای حرمسرا فقط يک همسر داشت و بجای حبس او درحرم، وی راهمه جا بهمراه ميبرد !

 

 
 
 

اين تاج فقط برسر شهبانو،همسرآريامهرگذارده نشد که، اين تاج سمبل مقام زن دردوران آريامهری بود!

اين بانوی اول نسل ما بود. شهبانوی ايران، همسرآريامهر! هميشه در کار خيريه، مشوق زنان و حامی هنرمندان. هميشه هم با سيمايی انسانی و لباسی ساده اما الگانت.

 

اين زن زيبا و سرزنده هم که از سيمايش اميد به

زندگی ميبارد يکی از چند ده خواننده دوران ما

بود.اوامروز زنی غمگين و آواره غربت است.

مابچه های آريامهری رفتن به تماشای فيلمهای اين

مرد جذاب را امل بودن ميدانستيم و به فيلمهايش لقب

فيلم آبگوشتی( يعنی ارزان) داده بوديم ! ميگويند

 امروزه هرخانواده ايرانی از فرط فقر وگرانی در

حسرت خوردن چند بارآبگوشت در سال ميسوزد!

 

اين نخست وزيرمان بود،هميشه با لبخند و گل ارکيده

 
 
 

 

خير! اينها هنرپيشگان هاليودی نيستند که بوسيله گريمورها آرايش شده باشند، و يا برای بازی در يک فيلم پرهزينه به تنشان لباسهای فاخر و گرانقيمت پوشانده باشند. اين جوانان زيبا و شيک، دانشجويان عادی دانشکده افسری دوران آريامهری هستند! هيچکدامی هم فرزند وزير و وکيل و صاحب کمپانی نيست. همگی از فرزندان خانواده های معمولی! فرزند کارمند و کارگر و معلم و درجه دار وافسر جزء. اگر با دقت نگاه کنيد شايد که يکی ازآنانرا بشناسيد !

 
 

 

اين هم از دختران موتور سوار اداره شهربانی کل کشور، در دوران ستمشاهی ! يکی ديگر از خيانت های بزرگ آريا مهر !

 

بقيه را هم نيازی به شرح نيست، که خود به اندازه کافی گويای خيانت های بزرگ و نا بخشودنی آريا مهر است !

   

 

   

 

 

  
   

 

   
   
   

 
   
   

و حال چند تصويری هم از گروهای بسيار بسيار مترقی و خيلی زياد آزاديخواه ؟! مخالف با استبداد آريامهری !

 

امام امت، معبود و رهبر روشنفکران کمونيست و گروههای مترقی دشمن آريامهر !

 

اينهم دکتری آمريکايی ايرانی، بی حيثيّت ترين و پليد ترين چهره اين انقلاب ايرانکش !

 

بشارتنامه جبهه ملی  بسيار ملی گرا!  اظهار نظر روشنفکرانه سيمين، همسر حجت الاسلام جلال آل احمد، و درافشانی يزدی از نهضت آزادی ملی گرا و دوستدار راستين مصدق ايراندوست !

آفيش سازمان مترقی ! چريکهای فدايی خلق !

اين هم شعارهای چاپ شده و رسمی آن سازمان بيش از اندازه مترقی  !

 

 
  

 

 تراکتهای سازمان پرافتخار مجاهدين !؟

اين هم شعارهای آن سازمان ترقی خواه و فوق العاده پرافتخار !

 

 

 

اين عمليات با نقاب و چماق هم به کنفدراسيون دانشجويان ( سازمان القاعده ايران ) مربوط ميگردد که در سال 77 بهنگام سفر آريامهر به ايالات متحده با مديريت شخص معمرالقذافی با موفقيتی بی نظير انجام شد.

 فقط يک قلم صورتحساب اين حرکت ميهن پرستانه که به اجاره هواپيمای چارتر جهت انتقال دانشجويان آزاديخواه ؟! از اروپا به امريکا مربوط ميگرديد ، بالغ بر چهارصد و پنجاه هزار دلار بود. دستمزد پرداخت شده به شرکت کنندکان اکثرآ عرب، رشوه به مطبوعات برای انعکاس و بزرگنمايی اين چماق کشی ، خريد چماق و نقاب و ساير ملزومات و همينطور هزينه هتل و خلاصه تدارک اين عمليات بالغ بر چهار ميليون دلار بود، که بجز ليبی که صحنه گردان اصلی بود، مقداری هم از اين هزينه بوسيله کمپانيهای نفتی مخالف آريامهر پرداخت گرديد.

و اينچنين بود که دانايان قوم، روشنفکران، نويسندگان، انديشمندان و اديبان و جبهه ی مليون و چپ های بسيار بسيار مترقی و مجاهدين، آريامهر رنجور و بيمار را با چشمانی گريان، و تنها با جعبه ای ازخاک ايران، از کشور بيرون کردند، و راه را بر امام راحل، آن رهبر بزرگ ضد امپرياليست و مرشد و مقتدا و معشوق خود هموار نمودند که با غرور و پيروزی وارد ايران شود.

 روشنفکران و مترقيون و جبهه ی ملی چی های بسيار ملی و مصدقی، بر سر هر کوی و برزن هم بانگ زدند و بر سينه هرديوار هم نوشتند که ( ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد ) ؟!

 روشنفکران کمونيست مترقی و نويسندگان و اهالی انديشه و شخصيّت های بسيار ملی ما هم، پس از ورود امام، ساعتها پشت پنجره مدرسه علوی انتظار ميکشيد ند که حضرت امامشان عنايتی فرموده و دستی به نشانه ی خاک بر سرتان تکان دهند و ايشان را مسرور و مفتخر سازند !

اما از همه اينها مترقی تر سازمان کثيف و ضد ايرانی توده بود و هست که با سابقه شش دهه ای ايران فروشی هنوز هم با بيشرمی تمام خود را خادم و آريا مهر را خائن خطاب ميکند ! براستی که...

 

حال پس از سيری بسيارمحدود و کوتاه در دنيای ما نسل آريامهری، خود شرافت انسانی و وجدانتان را بداوری بگيرد، که اگر کشور ما به ميکرب جمهوری اسلامی آلوده نميشد، امروز پس از گذشت ربع قرن، بجای درماندگی و فقر و بدنامی در جان و ناموس فروشی، آيا يکی از مترقی ترين و پيشرفته ترين کشورهای جهان نبود ؟ و بالاخره اينکه آيا کسانی که با بقدرت رساندن ملايان يک مليون هم ميهن مارا بکام مرگ فرو برده و يا برای همه ی عمر معلول ساخته و با وارد کردن صدها ميليارد دلار خسارت مالی نه تنها ما بلکه نسلهای آينده را هم به خاک سياه نشانده و در آتش افکندند، پست و جنايتکار نيستند ؟

 حای بگذريم از اينکه در اثر همان فتنه ی شوم در ميهن ما، تنها در چند کشور همسايه ی ما، عراق و کويت و افغانستان و پاکستان و حتی هند، تا کنون هم دستکم سه ميليون انسان بوسيله ی هيولای اسلام سياسی بلعيده شده و جهان زيبا و امن و پر اميد ما هم که به دوزخی ناامن و بی فردا و ترسناک مبدل گشته است.