زاد گـــاه
زاد گـــاه
سايت شخصی امير سپهر

 

من اينجا صرفآ ديدگاههای فردی خودم را می آورم، باز و ساده و بی تکلف. همينطور گهگاه نوشته هايی از ديگران را که خود آنها را می پسندم. چنانچه دوستانی آوردن مطالب مندرج در اين سايت را در جای ديگری هم مناسب ياقتند، چه خوب! حتمآ اين زحمت را بکشند. تنها تمنا، آوردن نام نويسنده و منبع در نقل اين نوشته ها است، که اين حداقل رسم عياری و امانت داری است

.

بهرام راد

دکتر مير فطروس

استاد جمالی

آژاد شو، يار و مددکار صميميم

فرهنگشهر

مهندس کوروش افهمی 

 

سرباز کوچک

Iran BBB

ايران داد

 
   

May

June

July

September

برگ نخست

<<<  بازگشت به

از آنجا که ايميل های ناخواسته باعث آزار، و حتی بعضآ نفرت گيرندگان می شود، نگارنده منبعد ايميل خبر آپديت سايتم را برای کسی نخواهم فرستاد. از بزرگوارانی که خود خواهان درياقت اين خبر هستند تمنا می کنم که اين موضوع را طی يک ايميل اطلاع دهند تا خبر آپديت را فقط برای آن دسته از هم ميهنانم ارسال کنم



فرهنگ اسلامی پس از سه دهه در حال نهادينه شدن است
در وبگردی به مطلبی برخوردم از جوانی از داخل ايران که چکيده ی سناريوی فيلمی به نام (نقاب) را برای بازديدکنندگان وبلاگش می نويسد. از آنجا که در مشرق زمين، بويژه در هند، ايران، ترکيه، چين و حتی ژاپن سوژه ی فيلم های بازاری و ساده برگرفته از آمال و آرزو ها و هنجار های ساده اجتماعی است، و اتفاقآ به همين دليل نزديکی با روحيه ی مردم کوچه و بازار هم مورد اقبال مردم ساده قرار می گيرد، از غلط های املايی انشايی اين جوان درگذريد و فقط خوب در سوژه اين فيلم دقيق شويد

ماجراي دونفركه با ازدواج با دخترای مايه داراز اونها و يا خانوادشون مبلغ زيادي سود ميبردند.حالاچي جوري؟
فردي پولدار رو نشون ميكردند.يكي ازاون دو مرد باهاش ازدواج ميكرد.طي گذشت زمان و كارهايي كه همسراون خانم انجام ميداد تاعلاقه ي زن رو نسبت به خودش كم كنه، زن به دوستِ مردعلاقه مند ميشد.يعني شرايط اينو ايجاد ميكردند كه زن به نفردوم علاقه مند بشه و زماني كه به منزل اون آقاميره، با بيهوش كردنش و گرفتن فيلم اونوتهديد ميكردند و پول زيادي بدست مي آوردند

خواهريكي از اون خانمها براي انتقام به دبي ميره.طي نقشه اي زن ومرد باهم آشنا ميشن و ازدواج ميكنن.پدردخترهم (درظاهرپدرش) تاجرپولداري بوده.ودر آخرهم دخترو پدرموفق ميشن دو فرد رو باهم درگيركنند و ازبين ببرن.(ببخشيداگه پيچيده وناجوروغيرواضح توضيح دادم). فيلم دردبي ساخته شده. وضع حجابي و روابط بين بازيگران نسبت به فيلمهاي ديگه آنچنان ناجور نيست

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عصر روشنگری در عصر حکومت پست ترين طبقات اجتماعی 

 

ولـتر و ژان ژاک روسو ی رژيم ملا ها

دو طفلان مسلم رژيم شرف فروشان، سيد ابراهيم و سيد حسين
-------------------------------------------------------------------

 


 روشنگری در فرهنگ ديگران و  فرهنگ رايج جمهوری اسلامی
  Enlightenment انگليسی
Aufklärung آلمانی
Illuminismo فرانسوی
Le siecle des lumieres ايتاليايی
Khafeh Madar... جمهوری اسلامی

ازين مـــارخــــوار اهــرمن چهرگان
ز دانــايـی و شـــــــــرم بــی بـهرگان
نه گنج و نه تـــخــت و نه نـام و نژاد
هــمی داد خــــواهـند گـيـتـی بـه بــاد
شــود خوار هر کس که بود ارجمند
فــرو مـــايه را بـــخت گــردد بــلنــد

----------------------------------------------------

 

 امانوئل کانت متفکری که فلسفه را از آسمان به زمين کشيد معتقد بود که انسان فقط با روشنگری است که می تواند خويشتن را از زندان قيم (ولی فقيه) نجات دهد. همان زندانی که انسان در اثر جهل شخصآ خود را در آن محبوس ساخته. او نمود اين رهايی انسان را رشد یافتگی و بلوغ فکری می دانست. اين بلوغ فکری و رهايی هم بوجود نيامد مگر از راه شورش بر علیه همه ی تعصبات مربوط به معرفت شناسی قرون وسطا و مناظره های پرشور انديشمندان قرون هفده و هژده و نوزده بر سر همين مقولات

رهايی عقل از زندان مذهب، اصل احترام به کرامت انسان فقط به اعتبار انسان بودنش بی توجه به نژاد و طبقه و مذهب و سلائق شخصی وی، به رسميت شناختن حق فرد در جامعه، محترم شمردن مالکيت فردی، دموکراسی و آزادی ... همه از محصولات ناب عصر روشنگری است. بشريت از راه همان مناظره ی متفکران بود که به اکتشافات پرشور وعظيم فکری دست يافت. به قابليت هايی که با آنها بتواند از تعاليم کهن کليسايی عبور کرده و سرتوشت خويش را خود رقم زند

 کمون های سیاسی فوریه و اون ، مباحث ریشه ای هیوم، مقالات پرشور مونتنی، در گيری دائم دولباک با فلسفه حکمت غالب، نشست های دالامبر و دیدرو  ... گر چه همگی از برگهای زرين تاريخ عصر روشنگری بشمار می روند، اما درخشان ترين فصل از آن تاريخ مربوط به دعوا های فکری دو ابر انديشمند ديگر آن دوران است. يعنی مناظره های قلمی روسو و ولتر که بيشترين سهم را همانها در پيش برد امر روشنگری داشتند

و حال ماه هم در ظلمت قرون وسطای خود هستيم و انديشمندان بزرگ ما هم در کار مناظره. البته انديشمندان پرورده ی حوزه ی علميه، يعنی سيد ابراهيم و سيد حسين. کسانی که در اين سياه ترين فصل تاريخ ايران خود را ژان ژاک روسو و ولتر زمان می دانند و در حال روشنگری. دومی به اولی فحش خواهر و مادر می دهد و اولی هم او را بچه پر رو و ... می خواند. دعوای اين دو ابر انديشمند پرورش يافته مکتب ولايت با آنچنان واژگان مستهجنی است که همان به که جمله ای از آن نقل نشود

تضاد فکريشان هم بر سر احمدی نژاد ـ حسين شريعتمداری و خاتمی ـ تاج زاده است. سيد حسين آقای شريعتمداری را بر ترين انديشمند عصر و احمدی نژاد را بزرگترين متفکر سياسی تاريخ می داند و خود را هم مريد و خاک پای آن دو، سيد ابراهيم اما ستايش از شريعتمداری و احمدی نژاد را ناروا دانسته، الی و بلا از سيد حسين می خواهد که چون او جانثار خاتمی و تاج زاده گردد

دمش گرم سيد حسين که حداقل صادق است. او چون ولی فقيه را حتی از جرج واشنگتن و ابراهام لينکلن هم بزرگتر می داند، اصلآ خود را حتی لايق صحبت در باره ی وی هم نمی بيند. به همين خاطر هم اندازه نگه می دارد و خود را فقط جانثار برکشيدگان او می خواند. اين اندازه هم اخلاق و شرف انسانی دارد که مستقيم و بی پرده از رژيم دفاع کند

سيد ابراهيم هفت خط، اين آرت بوخوالد رژيم ملا ها اما دغل می کند. او می خواهد هم مخالف رژيم باشد و هم موافق آن. سيد ابراهيم هم چون سيد حسين ولی فقيه را از فرستادگان عالم قدس می داند و هنوز هم هيچ بی ادبی به ساحت مقدس او نکرده، ليکن برای اينکه خود را مخالف رژيم هم نشان دهد خود را مخالف نورچشمی های آن مقام آسمانی می داند. يعنی اين نالوطی دغلباز خر را رها می سازد و پالان آنرا می چسبد، و يا هم خدا را می خواهد و هم خرما را

اين در حالی است که آن مقام قدسی اين هر دو متفکر کسی نيست الا يک روضه خوان دو تومانی اما شريف در قديم که حال مدتها است به دلالی محبت تغيير شغل داده و در دورانش هواپيما هواپيما از ايران بکارت صادر می شود. جالب است که سيد ابراهيم يک بار در جايی خود را در حد عبيد زاکانی خوانده بود! بيچاره مولانا عبيد که عوامل اين رژيم حتی قرنها پس از مرگش نام او را هم چون هر چيز ديگر در ايران به کثافت آلودند

سيد ابراهيم کمدين اين رژيم نمی داند که حتی در حد کمدين آن رژيم سيد کريم هم نيست. بويژه در زمينه ی اخلاق و صداقت و صميميت، همانطور که اسمال بزاز ها و کريم شيره ای های پاک دل و يتيم خانه دار در تاريخ ايران هزار بار بر مسعود بهنود ها و زيبا کلام ها شرف خواهند داشت که هنوز هم برای بقای رژيم اين تجار نواميس دختران ايرانی تلاش می کنند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


! ای کلاغ لعنتی



ميداند اين تصوير را کجا يافتم؟ در يک سايت افغانی بنام آريايی. تنها توضيحم طرح يک آرزوست. ای کاش نيمی از مردم ما هم به جای شاعر و فيلسوف و پژوهشگر و چپ مترقی و جامعه شناس و کارشناس و نويسنده و مفسر و اديب و متفکر روشنفکر بودن فقط و فقط طالبان نادان و عقبمانده و ساده بودند. در آن صورت بی شک ما هم می توانستيم دستکم به اندازه افغانها مدنيت داشته باشم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 

کاشفان و مبلغان خيانت
آخر اين ديگر چگونه مبارزه و ميهن دوستی است که بجای کشف ميهن دوستان و بازتاب سخنان و مواضع ايشان، دائم بايد به دنبال کشف خائن بود و فقط هم برای خائنين و ايران فروشان تبليغ کرد...!؟
-------------------------------------------------------------------------------------------------------

بيگمان روزی نيست که هر کدامی از ما چند ايميل به اصطلاح افشاگرانه دريافت نکنيم. اين سان ايميل ها هم از سوی کسانی ارسال می گردد که خود خويشتن را از دشمنان سرسخت رژيم جمهوری اسلامی معرفی می کنند

ايميل هايی در واقع کيلويی و مزاحم اما بزعم خود فرستندگان هشدار دهنده حاوی مطالبی از اين دست که مثلآ = ببينيد اين جاسوس رژيم در ماساچوست چه گفته، ملاحظه کنيد که فلان لابی چی ديروز در سانفرانسيسکو با چه کسی خلوت کرده، بخوانيد بهمان دلال رژيم در سايت خود چه نوشته، نگاه کنيد اين خاتمی چی در عکس در کنار چه کسانی ايستاده و ديگر موضوع هايی از اين دست

نگارنده البته گهگاه حتی ايميل های معترضانه ای هم از جانب اين ارباب افشا دريافت می کنم که چرا جوابيه ای برای مقاله فلان عامل رژيم و يا عليه لابی گری بهمان دلال آن در آمريکا نمی نويسم

نويسنده برای روشن شدن ذهن اين افشاچی های حرفه ای و در پاسخ آن دسته از هم ميهنان محترم اما غافل که معتقدند آدمی بايد تمام کوشش خود را صرف افشاگری کند در همين آغاز می نويسم که اساسآ اين عوامل و دلالهای رژيم هر چه دارند از دولت سر شما بزرگواران است. شما که شب و روز به دنبال کشف دلال و خود فروش و مثلآ افشای آنان هستيد. اگر شما تا اين اندازه خائن باز نبوديد و اينقدر برای آنان تبليغ نمی کرديد، بسياری از اين دلالها که حال شهرتی بهم زده اند و به مال و منالی رسيده اند بی شک امروز نه چنين مهم و مشهور بودند و نه اينچنين ثروتمند

آخر اين ديگر چگونه مبارزه و ميهن دوستی است که شما بجای کشف ميهن دوستان و بازتاب سخنان و مواضع ايشان، فقط به دنبال کشف خائن هستيد و فقط هم برای خائنين و ايران فروشان تبليغ می کنيد. امروزه شما به هر سايتی که سری بزنيد خواهيد ديد که بيشترين مطالب آن راجع به همين پنج ـ شش دلال رژيم در آمريکا است

به هر راديوی برونمرزی که گوش کنيد و هر تلويزيون ماهواره ای را که تماشا کنيد وضع همين است. در آن رسانه ها هم صحبت غالب همين است که مثلآ ولی نصر چه گفت و هوشنگ امير احمدی با که ملاقات کرد و تريتا پارسی در کدامين اتاق پشتی کنگره با دو نماينده ملاقات داشت

پنداری که مردم در داخل و خارج نه مسئوليتی دارند، نه اراده ای و نه اصلآ اندک شعوری. بخاطر همين هم همگی در انتظار ملاقات تريتا پارسی با يک گنگرسمن در واشنگتن دی سی هستند که آن دو بنشينند و تکليف اين هفتاد ميليون انسان بی عقل و بری از مسئوليت را روشن سازند

اپوزيسيون هم که شده سخنگوی دولت احمدی نژاد و شورای نگهبان. معلوم نيست اگر جنتی و احمدی نژاد و فحاشی های نماز جمعه آن شيخ بد دهان و اراجيف اين بچه پاسدار در کار نبود اين اپوزيسيون محترم اصلآ ديگر چه موضوعی داشت که بر سر آن بحث کند. راديو تلويزيونهای فارسی زبان متعلق به دولتهای بيگانه هم که از بام تا شام کارشان دادن تفسير و تعبير از گفته های جنتی و حسين شريعتمداری و الله کرم ... است

اين رسانه ها نه کوچکترين مجالی به کسی می دهند که از چگونه سرنگون ساختن اين رژيم حرفی به ميان آورند و نه اصلآ دعوتی از دشمنان واقعی نظام برای شرکت در برنامه های خود بعمل می آورند. ميکروفون راديو دويچه وله که يکسر در اختيار ابراهيم يزدی و ابطحی و هوشنگ امير احمدی ها است

راديو فرانسه که همچنان در فضای فريب اصلاحات است و راديو فردا هم که از صدای دايره و تنبک فقط برای سرپوش گذاردن به ماهيت حوزوی توده ای خود استفاده می کند. اين راديو آن اندازه به اتحاد شوروی و حوزه ی علميه وفادار مانده است که اگر حتی جرج بوش در يک سخنرانی يکساعته هم فقط يک جمله خلاف مشی قم و کرملين بر زبان آورده باشد آن تکه را از سخنرانی حذف کرده و سپس آنرا منتشر می سازد

نتيجه اينکه مبارزان واقعی بايد به نتيجه اقدامات خود توجه بيشتری نشان دهند. تا مبادا که از کم دقتی نادانسته به پاسداران و مبلغان اين رژيم تبديل شوند. طبيعی است که بايد دلالهای رژيم را افشا کرد. اينهم طبيعی است که می بايستی مچ کسانی را باز کرد که به دروغ خود را در صف مخالفان اين رژيم جا کرده اند. اما اينکه ما تمام وقت و نيروی خود را صرف تبليغ و بزرگ کردن عناصر بی ارزش و گمنامی سازيم که اين طرف و آنطرف برای رژيم پا اندازی می کنند کاری کاملآ خطا است. ما نبايد اين عناصر گمنام و بی مقدار را با تبليغات نادانسته خود برای خارجی ها بزرگ و مهم جلوه دهيم

اين اعمال درست همان چيزی است که رژيم و دلالهايش می خواهند. نيکو تر اين است که ما بعوض اين همه توجه نشان دادن به چند موجود بی ارزش و تبليغ برای آنان، توان و امکانات خود را صرف تبليغ مواضع مبارزان حقيقی و خوش فکر اين نظام سازيم، ولو اينکه آن مخالفان اصلآ در خط فکری ما هم نباشند. يعنی ما بايد شخصيت و نقش دشمنان اين رژيم را برجسته و بزرگ کنيم نه شخصيت نداشته ی دلالهای آنرا. به ويژه در نزد خارجی ها. فلان کنگرسمن اگر بداند که مشهور ترين و مهم ترين آدمها برای ايرانيان سرنگونی خواهان هستند نه کسانی که از بقای رژيم دفاع می کنند، بدون ترديد نيم نگاهی هم به اين عوامل رژيم نخواهد انداخت


NEED WASHING ؟
A little girl had been shopping with her Mom in Target. She must have been 6 years old, this beautiful red haired, freckle faced image of innocence. It was pouring outside. The kind of rain that gushes over the top of rain gutters, so much in a hurry to hit the earth it has no time to flow down the spout. We all stood there under the awning and just inside the door of the Target.

We waited, some patiently, others irritated because nature messed up their hurried day. I am always mesmerized by rainfall. I got lost in the sound and sight of the heavens washing away the dirt and dust of the world. Memories of running, splashing so carefree as a child came pouring in as a welcome reprieve from the worries of my day.

The little voice was so sweet as it broke the hypnotic trance we were all caught in "Mom let's run through the rain," she said.

"What?" Mom asked.

"Lets run through the rain!" She repeated.

"No, honey. We'll wait until it slows down a bit," Mom replied.

This young child waited about another minute and repeated: "Mom, let's run through the rain,"

"We'll get soaked if we do," Mom said.

"No, we won't, Mom. That's not what you said this morning," the young girl said as she tugged at her Mom's arm.

This morning? When did I say we could run through the rain and not get wet?

"Don't you remember? When you were talking to Daddy about his cancer, you said, 'If God can get us through this, he can get us through anything!"

The entire crowd stopped dead silent. I swear you could not hear anything but the rain. We all stood silently. No one came or left in the next few minutes.

Mom paused and thought for a moment about what she would say. Now some would laugh it off and scold her for being silly. Some might even ignore what was said. However, this was a moment of affirmation in a young child's life. A time when innocent trust can be nurtured so that it will bloom into faith.

"Honey, you are absolutely right. Let us run through the rain. If GOD let's us get wet, well maybe we just needed washing," Mom said.

Then off they ran. We all stood watching, smiling, and laughing as they darted past the cars and yes, through the puddles. They held their shopping bags over their heads just in case. They got soaked. However, they were followed by a few who screamed and laughed like children all the way to their cars.

And yes, I did. I ran. I got wet. I needed washing.

Circumstances or people can take away your material possessions, they can take away your money, and they can take away your health. But no one can ever take away your precious memories...So, don't forget to make time and take the opportunities to make memories everyday. To everything, there is a season and a time to every purpose under heaven.

I HOPE YOU STILL TAKE THE TIME TO RUN THROUGH THE RAIN.

They say it takes a minute to find a special person, an hour to appreciate them, a day to love them, but then an entire life to forget them.

Take the time to live!!!

Keep in touch with your friends, you never know when you will need each other -- and don't forget to run in the rain!


از آنجا که به دليل کشتار سبعانه عده ای انسان بی گناه در عراق بوسيله ی الله پرستان (شيطان پرستان حقيقی)، نام يزيدی و يزيديان اينروز ها زياد بگوش می خورد، بی فايده نديدم که برای آشنايی مختصر با آن مردم، نوشته ی زير را در اينجا بياورم. مردمی که نسبت فرهنگی بسيار نزديکی هم با ما دارند

یزیدیان کیستند
--------------------------------------------------------------------------------

در باور یزیدی، شیطان دشمن اصلی بشریت نیست، بلکه مقربترین فرشته خداوند و نخستین آفریده اوست و ملک طاووس نام دارد
یزیدیان جز در عراق در ترکیه، ایران، سوریه و قفقاز زندگی می کنند و اگرچه آماری رسمی و مشخص در مورد آنان در دست نیست اما شمار آنان در مجموع این کشورها تا پانصد هزار نفر برآورد می شود که حدود دویست هزار نفر از آنان در عراق زندگی می کند. یزیدیان، قرنها در این سکونتگاهها در روستاهای دورافتاده و در انزوا زیسته اند و همسایگان مسلمان و مسیحی شان آنان را با نام "شیطان پرست" می شناسند، عنوانی که یزیدیان برای خود نمی پسندند

اما شاید همین نگاه به یزیدیان، آنان را آماج حمله مسلمانان تندرویی کرده باشد که ریختن خون "کفار" را مباح می دانند، آن هم کفاری که شیطان، دشمن اصلی بشریت را می پرستند. از دید مورخان ادیان، شیطان پرستی برچسبی است که پیروان ادیان جدیدتر به کسانی که همچنان به ادیان قدیمی تر باور داشتند می زدند و خدایان آنان را شیطان و منشأ شر خطاب می کردند، همان گونه که مسیحیان اروپا در مورد اروپاییانی که به باورهای پیشین خود باقی مانده بودند چنین کردند. اما در باور یزیدی، شیطان دشمن اصلی بشریت نیست، بلکه مقربترین فرشته خداوند و نخستین آفریده اوست و ملک طاووس نام دارد؛ فرشته ای که خداوند تنها با این انگیزه به او فرمان داد به آدم سجده کند که او را بسنجد و هنگامی که او از سجده کردن سر باز زد، بر تقربش به درگاه الهی افزوده شد و خداوند اداره جهان را به وی سپرد. آرامگاه شیخ عدی بن مسافر در روستای لالش در 36 کیلومتری موصل قبله گاه یزیدیان به شمار می رود

یزیدیان بر این باورند که قدمت کیش آنان به زمان پیدایش بشر باز می گردد و یزیدیان از نسل آدمند و نه از نسل حوا؛ در حالی که در باور ادیان ابراهیمی، ابنای بشر حاصل ازدواج آدم و حوا هستند، یزیدیان خود را حاصل پسری می دانند که از بذری که آدم کشت پدید آمد و سپس با حوریه ای وصلت کرد. بدین ترتیب، یزیدیان خود را تافته ای جدابافته می دانند که نباید با دیگر اقوام وصلت کنند و دیگر ابنای بشر را به کیش خود بپذیرند

چند ماه پیش که دختری یزیدی با پسر مسلمانی از خانه گریخت خویشاوندانش او را گرفتند و سنگسار کردند. چند روز بعد، شماری از یزیدیان به دست افراد مسلح تیرباران شدند. با تمام این جدایی پیشگی، یزیدیان از تبار دیگر کردهایی اند که در جوارشان زندگی می کنند و زبانی متفاوت با آنان که گویش کرمانجی (کردی شمالی) است ندارند. با وجود آنکه در باور یزیدی، دین آنان پیشینه ای به قدمت تاریخ بشر دارد اما مورخان، کیش یزیدی را در شمار دیگر فرقی طبقه بندی می کنند که پس از اسلام، به نیت احیای سنتهای پیشینیان و با انگیزه حفظ و بازیافت هویت تاریخی در نقاط مختلف خاورمیانه زاییده شدند و رشد کردند، هرچند بنیانگذارانشان صوفیان مسلمان بودند

علویان، کاکه ای ها (اهل حق) و شیدلیها که همگی در مناطق کردنشین ایران، عراق، ترکیه و سوریه و نواحی همجوارشان زندگی می کنند، از این دسته مذاهب به شمار می روند و همگی این وجه مشترک را دارند که از سویی آداب نیایش جمعی شان همچون نذر و نیاز و قربان به یکدیگر شباهت دارد و با صوفیان مسلمان مشترک است و دیگر اینکه گرچه پیروانی از میان ترکان و اعراب هم یافته اند، مرکز عمده نشو و نمایشان کردستان بوده و فرهنگ و زبان کردی رکن مهمی از آیین آنان را تشکیل می دهد

باور بر این است که نام کیش یزیدی ریشه در واژه فارسی ایزد دارد. عناصری همچون ستایش خورشید و آتش در این آیین نشانه هایی از باورهای باستانی ایرانیان، مهرپرستی و دین زرتشت دارد. شمار اندکی از یزیدیان عربند و در زمان حکومت صدام حسین در عراق، دولت مرکزی می کوشید با انگشت نهادن بر همین اقلیت عرب، عرب بودن بانی کیش یزیدی و عرب تبار قلمداد کردن دیگر یزیدیان آنان را بسوی خود جلب کند.

اعتقاد به تناسخ و سیر تکاملی روح از طریق زایشهای پی در پی و دمیده شدن در کالبدهای پیاپی یزیدیان را با مسالک شرقی پیوند می دهد. از سوی دیگر، یزیدیان همچون مسلمانان روزانه پنج بار به شیوه خود نماز می گزارند، اما قبله شان در چهار بار از این نمازهای پنجگانه، خورشید است و در نیمروز، مقبره شیخ عدی بن مسافر، صوفی عرب قرن ششم هجری که به باور مورخان، بنیانگذار کیش یزیدی است. مقبره شیخ عدی در روستای لالش در 36 کیلومتری موصل در شمال عراق، قبله گاه یزیدیان است و هر یزیدی در صورت توانایی باید در طول عمرش دست کم یک بار به زیارت این آرامگاه برود. موسم این "حج"، تابستان است، در کنار قبله گاه یزیدیان، چشمه گاه مقدسی قرار دارد که زمزم خوانده می شود، کوهی مقدس است که نامش را عرفات نام نهاده اند، پلی نیز هست به نام پل صراط، در موسم زیارت گاوی را هم قربانی می کنند

یزیدیان همچون صوفیان در مراسم خود به ذکر و سماع می پردازند و پیروان این کیش به طبقات پیر و شیخ و مرید تقسیم می شوند. نزدیکترینها به یزیدیان، چه در باور و اساطیر، همچون اعتقاد به ملائک هفتگانه و تناسخ و سنتها و آیینها، طایفه یارسانند که در عراق کاکه ای و در ایران اهل حق نامیده می شوند که بسیاری از ایرانیان آنان را با عنوان "علی اللهی" می شناسند، نامی که همچون "شیطان پرست" برای یزیدیان، مورد پسند آنان نیست. پاره ای از پیروان اهل حق نیز در مورد شیطان نگرشی همچون یزیدیان دارند، یزیدیان نیز به اهل حق احساس نزدیکی می کنند و آنان را در جمع خود شرکت می دهند اما با آنان وصلت نمی کنند

نخستین یزیدی که قانونگذار شد، نه در عراق بود و نه در هیچ کجای دیگر در این منطقه، بلکه دختر جوانی بود در آلمان. اکثریت اهل حق را نیز همچون یزیدیان، کردها تشکیل می دهند، اما در ایران و عراق و قفقاز، این آیین در میان ترکان نیز پیرو دارد. شمار اندکی از یزیدیان عربند و در زمان حکومت صدام حسین در عراق، دولت مرکزی می کوشید با انگشت نهادن بر همین اقلیت عرب، عرب بودن بانی کیش یزیدی و عرب تبار قلمداد کردن دیگر یزیدیان آنان را بسوی خود جلب کند و هم اینکه از آنان به عنوان اهرمی علیه دیگر کردها که رکن عمده ای از ناراضیان حکومت حزب بعث را تشکیل می دادند استفاده کند

شاید یکی از دستاویزهای حملاتی که به یزیدیان می شود، پندار افرادی باشد که به هواداری یزیدیان از صدام حسین در زمان حکومت او اعتقاد دارند. اما پاره ای از جوانان یزیدی هم بودند که صرف نظر از باورهای اجدادی خود مبنی بر دوری گزیدن از پیروان دیگر ادیان، وارد جنبشهای چپگرا در میان کردان عراقی شدند و در صف پیشمرگان با حکومت صدام حسین جنگیدند، خانواده های آنان نیز چون بسیاری دیگر از کردهای عراقی آماج حملات انتقامجویانه ارتش قرار گرفتند و خانمان خود را از دست دادند

با تشکیل حکومت خودمختار کرد در شمال عراق و برپایی مجلس قانونگذاری محلی در این منطقه، یزیدیان برای نخستین بار در قانونگذاری و حکومت سهیم شده اند و نمایندگانی در مجلس محلی و همچنین مجلس ملی عراق دارند. با این حال، نخستین یزیدی که قانونگذار شد، نه در عراق بود و نه در هیچ کجای دیگر در این منطقه، بلکه دختر جوانی بود در آلمان که از سوی حزب سوسیال دموکرات این کشور به پارلمان اروپا راه یافت

فلک ناز اوجا که هشت سال پیش در سن 22 سالگی نماینده پارلمان اروپا شد و اکنون دومین دوره قانونگذاری خود را در جمع قانونگذاران اتحادیه اروپا می گذراند، از خانواده ای کرد یزیدی از ترکیه در آلمان متولد شده و روابط نزدیکی با گروههای کرد ترکیه دارد. گفته می شود در آلمان سی هزار یزیدی زندگی می کنند که عمدتاً از پناهندگان کرد عراقی و ترکیه ای اند و بزرگترین جامعه یزیدی در خارج از قلمرو اجدادی شان را تشکیل می دهند/ برداشتی خلاصه از نوشته ی مهرداد فرهمند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دموکراسی هند الگویی برای دیگر کشورها
به مناسبت شصتمین سالگرد استقلال کشور هند
--------------------------------------------------------------------------------
دمــوکــراســی بــی نــظــيـــر هنــــــد
زمانی که هند راه دموکراسی را در پیش گرفت، کشورهای دموکراتیک موفق اصولا از نژاد سفید، ثروتمند و مسیحی بودند و همچنین مردم آنها با یک زبان واحد سخن می گفتند. پس موفق بودن دموکراسی شصت ساله هند از دو جهت منحصر به فرد است

اول این که بدون چون و چرا نشان داد فقر، بیسوادی گسترده و تنوع قومی و مذهبی - آن هم در ابعاد شبه قاره هند - نه تنها مانع از دموکراسی نمی شود بلکه دلایل موجهی برای استقرار آن است

دوم، نظام دموکراسی در جمهوری هند به جای توسل ملی گرایانه به تاریخ مشترک، زبان واحد و پذیرش یگانگی فرهنگی، بر پایه باور ملی به وجود کثرت گرایی استوار است

درسی مهم
اگر فقط محدوده جنوب آسیا را در نظر بگیریم، برجسته ترین تفاوت میان هند و کشورهای دیگر منطقه این است که پاکستان، بنگلادش، نپال، بوتان و سریلانکا کشورهایی هستند که رسما تحت انقیاد گروه های مذهبی قرار دارند. نپال کشوری "هندو" است، پاکستان و بنگلادش نظام های جمهوری اسلامی دارند و بنا به قانون اساسی سریلانکا، این کشور را باید در دست اکثریت پیرو آئین بودیسم و گویش زبان سینهالی قرار داد. یکی از مهم ترین درس هایی که از تاریخ اخیر منطقه جنوب آسیا می توان گرفت این است که دموکراسی اگر منجر به ایجاد دو دسته شهروند شود به مرور به مقوله ای دیگر تبدیل خواهد شد. هند، به دلایل تاریخی، این راه را نرفته است

در قرن نوزدهم میلادی ملی گرایی کثرت گرا برای پاسخ به چالش های استعمار دوره معاصر به وجود آمد. ملی گرایی کثرت گرا بر این پایه استوار شد که "کنگره ملی هند" می تواند نماینده کل ملت باشد چون همه اقوام و مذاهب موجود در هند در آن نماینده دارند ...  به این ترتیب اتحاد درعین تنوع قومی به هدف نهایی سیاسی در هند بدل شد در حالیکه هر موضوع دیگر قابل بحث و چانه زنی بود. فرهنگ سیاسی هند نه تنها عملی شد بلکه به مردم این کشور فرصت داد جهان بینی خاص خود را تجربه کنند

توازن منافع
فرهنگ سیاسی جمهوری هند شامل ایجاد توازن در منافع خاص، مسامحه، سازش پذیری ایدئولوژی ها، نمادسازی و تبعیض های مثبت دست چین شده ... در هند، جنسیت، زبان، هویت دینی و طبقه اجتماعی همگی در یک کاسه سیاسی قرار گرفتند... فرهنگ سیاسی هند نه تنها عملی شد بلکه به مردم این کشور فرصت داد جهان بینی خاص خود را تجربه کنند

برای مثال، وقتی "ملتی" در یک گوشه جهان خواستار خودمختاری می شود ("مانند" کردها، تامیل های ایلام، باسک ها) یک فردی هندی می پرسد برای چه؟ اگر انگیزه یک "ملت" از خواستن خودمختاری سلطه اکثریت است، یک فرد هندی این حق را دارد که بگوید خودمختاری، بدون توجه به جاذبه تبلیغاتی آن، به نظر مفهومی رهایی بخش یا جالب و ناب نمی آید

اگر قرار باشد کشوری با اکثریت کرد یا تامیل بر پایه کرد یا تامیل بودن استوار باشد بهتر است که به وجود نیاید. جون مردم هند به تجربه تاریخی می دانند که دموکراسی کثرت گرا علیرغم خشونت قابل پیاده شدن است و آنها همچنین می دانند که ملی گرایی قومی به کجا ختم می شود. دلیل اهمیت هند در پیشینه و همچنین استقرار دموکراسی، موفقیت در ایجاد نظامی بوده است که در آن دولتی فراگیر بتواند در کشوری پر تنوع فعالیت کند. این دستاورد، مفهوم دموکراسی را از ضرورت وجود چارچوب های خاص فرهنگی می رهاند و برخی استدلال های سیاسی را نادرست جلوه می دهد

برخی نظریه پردازان غربی برای سرپوش گذاشتن بر شکست غرب در عراق استدلال می کنند که وجود سه جامعه سنی، شیعی و کرد در این کشور برای استقرار دموکراسی مشکل آفرین بوده است. به نظر آنها کشوری که شامل چنین تنوع قومی می شود کشوری عجیب و تصنعی است که چاره ای جز تجزیه ندارد. بنا به این استدلال، استقرار دموکراسی در عراق شدنی نیست، عراق نمی تواند ملتی یک پارچه باشد چون بیش از حد فقیر یا بیش از حد متنوع است. اگر "تجربه ی" هند وجود نداشت در تخیل هیچکس نمی گنجید که چنین دموکراسی شدنی باشد

خطری محتمل
تنها خطری که برای آینده دموکراتیک هند می توان متصور شد این است که یک حزب سیاسی مانند حزب بی جی پی (اصلی ترین حزب مخالف دولت)، احساسات مردم را برانگیزد که اکثریت در هند باید حکومت را به دست بگیرند که در هند به معنی پیروان آئین هندو است. چنین احتمالی می تواند برای دموکراسی کثرت گرای هند خطر آفرین باشد چون بی جی پی علیرغم این ادعا که افکار آن دارای ریشه های بومی است، عملا از ملی گرایی افراطی نوع اروپایی پیروی می کند

اگر بی جی پی و ایدئولوژی که از آن پیروی می کند در کشور هند گسترش یابد، خشونت های قومی که سریلانکا را پاره پاره کرده ممکن است در ابعاد شبه قاره هند هم بروز کند. البته چنین احتمالی بعید است. "زيرا قبلآ يک بار" اکثریت یک دوره کامل پارلمان هند در دست ائتلافی به رهبری بی جی پی بود. اما این حزب در این مدت نتواست حاکمیت اکثریت هندو را به واقعیتی سیاسی بدل کند. قوانین جمهوری هند و احکام دیوان عالی این کشور تقریبا هرگز به احزاب سیاسی اجازه نمی دهد که ساختار بنیادین قانون اساسی کشور را تغییر دهند. در ضمن، گوناگونی جمعیت رای دهندگان در هند باعث می شود ائتلاف حاکم با چنان محاسبات پیچیده ای در جلب نظر رای دهندگان مواجه شود که نتیجه آن بر جای ماندن کثرت گرایی تا آینده ای قابل پیش بینی است
برگرفته از نوشته ای از موکول کساوان، نویسنده ی نامدار کشور هند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مائيم که همچنان ناله سر می کنيم نه مرغ سحر
در خانه ی رفيقی هستيم که گيرنده ی ماهواره ای دارد. تلويزيون جمهوری اسلامی را که باز می کند مراسم سينه زنی است و عده ای در حال گريه و شيون و بر سر کوفتن. سراغ کانال ديگری از رژيم می رود که گويا از آمريکا برنامه می فرستد. در اينجا سه آدم نشته اند. يکی بی ريش و فکلی است. از آن دو ديگر يکی ته ريشی دارد و پيراهن سفيدی بر تن و آن سومی بی ريش است و کت و شلواری. اما پيراهنی يقه آخوندی پوشيده. موضوع صحبتشان جنگ است و چگونه مردن جوانان ايرانی و بقول خودشان ترويج فرهنگ ايثار و شهادت

 رفيق ما غر و لندی می کند و سراغ برنامه ای می رود که متعلق به دسته ای از مخالفان جمهوری اسلامی است. دسته ای که نه فقط ضد اين نظام مرگ ستا و نکبت گستر که اصلآ ضد خدا و دين هم هستند. اما در آنجا هم فردی به شيوه ی ملا ها منبر رفته. او ضمن اينکه مرتبآ از اخلاق و معنويت دم می زند، برای بيژن جزنی هم نوحه می خواند. طوری هم حرف می زند که گويی ولی فقيه تمام زحمتکشان (مستضعفان) عالم است. اين آقا اصلآ به آزادی ايران هم قانع نيست. او می خواهد از پشت همان تلويزيون لوس آنجلسی خود يکباره تمام جهان را از قيد و بند امپرياليسم رهايی بخشد

فقط هم با همان روزی يک ساعت برنامه به زبان فارسی. فارسی هم که البته چه عرض کنم! نه فارسی دری که با يک فارسی دربدری. با جمله بندی هايی که يک از ده آنها هم از نظر دستوری صحيح نيست. آن محترم حتی واژه های ساده را هم غلط تلفظ می کند. معتقد هم هست که همه ی ملت ايران شب و روز برای کمونيست شدن گريه می کنند. اين ادعا را هم دارد که خود و رفقايش در ايران ميليونها تن طرفدار دارند. به جز خود و همان رفقايش هم کل جهان را ناآگاه و احمق و طرفدار سرمايه داری و شوونيست و مرتجع ... می داند

به کانال ديگری می رود که متعلق به دسته ای ديگر از مخالفان است. در اين کانال دو آدم نشسته اند و برای مصدق و بيست و هشت مرداد روضه می خوانند. به کانالی ديگر می رود که ظاهرآ متعلق به مجاهدين است. اينجا هم مراسم اشکريزان است برای حنيف و موسی خيابانی و اشرف ... و

به يک کانال ديگر می رود. اين يکی گويا از بيخ غير سياسی است! اينجا خواننده ای در کنار يک مجری نشسته. گويا که اين يک مصاحبه با اين خواننده محترم باشد. خواننده بگونه ای محزون نشسته است و آنچنان جملات گلايه آميز و درناکی بر زبان می آورد که فضای برنامه به شرح مصيبت زينب وسيله ی ملا ها بيشتر شبيه شده تا يک مصاحبه. ناله و آه و فغانش از دست کنسرت گزاران و بد عهدی همکارانش به هوا است

دوست ما پس از چند دقيقه گويی حوصله اش سر می رود و کانال ديگری را می گيرد. در اين کانال هم بحث بر سر اين است که آيا مصدق حق داشته يا شاه. فضای آه و افسوس و درد بر اين برنامه هم کاملآ حاکم است. ليکن يکی برای شاه فقيد نوحه خوانی می کند و آن ديگر با شرح مصيبت هايی که بر سر مصدق آمده خويشتن را سوگوار و محزون نشان می دهد

دوست ما چون از اين برنامه هم خوشش نمی آيد پس از دقايقی به کانال ديگری می رود. اينجا شجريان است و سه تن ديگر بعنوان اعضای ارکسترش. خطوط چهره رفيق ما عوض می شود. بگونه ای که ميشود از صورتش رضايت نسبی او را از اين برنامه خواند. روی همين کانال هم می ماند. فيلمی که نشان داده می شود ظاهرآ مربوط به يکی از کنسرت های خارج از کشور است. شجريان و هر سه تن نوازندگانش لباسی تقريبآ متحد الشکل پوشيده اند. نيمه انيفورم هايی که معلوم نيست طرح آن از چه چيزی الهام گرفته شده و اصلآ مربوط به چيست

خواننده و اعضای ارکستر همگی بر روی زمين نشسته اند. قيافه ی هر چهار تن آنچنان بيش از حد جدی است که آدمی را بياد مراسم ختم مردگان در مساجد می اندازد. شجريان شعر جگر سوزی از حافظ می خواند. آن سه تن ديگر هم ضمن دم دادن(همخوانی) به وی در آنجا ها که شعر به نقطه ی اوج غم می رسد، آنچنان حزن انگيز می نوازند که جگر آدمی را پاره پاره می کنند. دوربين ها گاهگاهی روی تماشگران کنسرت هم می رود. آنان هم همگی آنچنان محسوس از اين روضه خوانی با تار و تنبک و نی شده اند که پنداری بتازگی خبر مرگ پدر و مادر و همه کسشان را دريافت کرده اند

نفس ها در سينه حبسند و همگی در حال گوش دادن و قصه خوردن. تقريبآ همه هم حالتی بغض آلود دارند. بعضی اما کارشان از مرحله ی بغض هم گذشته. چون آنچنان تحت تأثير اين فضا و آوا های غم فزا قرار گرفته اند که هر آيينه ممکن است که اشکشان سرازير شود. رخسار اين عده خوب نشان می دهد که گرچه به سختی جلوی اشکهای خود را گرفته اند، اما با همان سختی هم در دل گريه می کنند

پاره ای ديگر که وضعشان حتی از اينها هم خراب تر به نظر می آيد. معلوم می شود که اين عده ی اخير دل و احساسشان از همه ی تماشگران نرم تر و لطيف تر بوده، يا اينکه غمهاشان از همگی عميق تر. چون اين عده اصلآ بکلی اختيار از کف داده و حسابی گريسته اند. بطوری که مرواريد های اشک را در گوشه ی چشمانشان بخوبی می توان در فيلم مشاهده کرد

باری، سرانجام پس از ای دل ای دل های سوزناک و، آه و وای وای های دردناک و امان امان های بسيار جگرخراش شجريان کنسرت خود را با (مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن ...) از ملک الشعرا و مرتضی خان نی داود به پايان می برد. معلوم است که استاد مخصوصآ اين قطعه را برای پايان کار انتخاب کرده تا ميهمانان دعوت شده بر سفره ی خون دل را با دسر داغ جگر تازه کاملآ سير کرده باشد. انصافآ هم خوب موفق هم می شود. چون حتی من و رفيقم که حتی در کنسرت مصيبت خوانی نبوديم و نيستيم هم هر دو فقط از تماشای فيلم آن مراسم پر سوز و گداز سنتی در پايان کار تقريبآ به حالت نيمه گريه می افتيم

فيلم تمام می شود اما ما در اثر تماشای آن مراسم ياد آوری درد ها و گله ها و بی سرانجامی ها که موسيقی سنتی اش می نامند تازه به ياد درد ها و بی سر و سامانی های بی پايان خود می افتيم. به ياد درد دوری از وطن. بياد حسرت سر نهادن دوباره بر آن خاک آشنا که اجدادمان در آن مدفونند. بياد ديدار ياران و عزيزان باقيمانده از فاميلمان. بياد آن تن پاره هامان که آخر بار که ديديمشان پستانک در دهان داشتند و امروز هريک چند فرزند دارند

اصلآ بياد حسرت ديدن گور مادر و پدرمان که حتی نمی دانيم در کجای آن خاک بلا خيز دفن شده اند. معلوم هم نيست که آيا بر آورده شدن اين آرزو ها را خواهيم ديد يا اينکه ما نيز مانند دهها هزار ايرانی حسرت به دل ديگر در همين غربت و آوارگی دق مرگ خواهيم شد. اينها البته در حال حاظر در ميان بيش از دويست کشور جهان فقط و فقط برای ما ملت کم شعور و خود ويرانگر است که به آرزو تبديل شده. ور نه اين خواست های در اصل بسيار ساده و معمولی که اصلآ آرزو نيست

هيچ کس هم اين خواست های پيش پا افتاده را به آرزو بدل نکرد جز خودمان. همانطور که بيست و هشت سال است که خود چون نی نی چشمانمان از اين رژيم مواظبت کرده ايم. با همين روضه خوانی ها برای شاه و مصدق و جمهوری و سلطنت و مجاهد و انگلس و مارکس و لنين و مرحوم شوروی. ملتی که عقل و شعور نداشته باشد تا هزار سال ديگر هم دلچسب ترين تصنيفش همين (مرغ سحر ناله سر کن) لعنتی خواهد بود

آوای مرغ سحر حال حتی برای وحشی ترين قبايل آدمخوار نيز به معنای سرزدن صبح روشن است و پيام آور نور و روشنايی و هنگام برخاستن از خواب غفلت و شروع به کار و کوشش و سازندگی برای زندگی بهتر. اين فقط ما ملت عقده ای، کينه توز، مغرور اما بی عقل و نکبت پرست هستيم که همچنانيم که دو قرن پيش از اين بوديم. همچنان هم با بانگ خروس ناله سر می کنيم و داغ دل را تازه تر


!نه سر ماند برتن ، نه تن بر سری 
به بهانه ی بيست و هفتمين سالروز مرگ غم انگيز شاهنشاه بزرگ ايران در سردی غربت


باغ ویران است و مرغان بی نوا ایوان تهی                            ای بنان آخر کجائی تا نوائی سر دهی

چه کسی بود که در حنجره ات شعری دید
در حال نوشتن مطلبی در باره ی رضا شاه کبير و بيست و هفتمين سالروز مرگ شاهنشاه ايران بودم که خبر مرگ الهه را در رسانه ای شنيدم. البته خوشبختانه اين خبر ساعاتی بعد تکذيب شد و نادرستن بودن آن خبر مرا نيز همانند همه ی ايرانيان ميهن دوست بسيار دلشاد کرد. اما اين بانوی شريف اکنون در سن بالای هشتاد سالگی هستند و همچنان در وضعييت بد جسمی، همچنان هم بر روی تخت بيمارستان. همانطور که دکتر سيمين دانشور، ديگر پير بانوی نامدار ايران که ايشان نيز در بيمارستان هستند و متاسفانه در حالت اغماء

 طبيعی است که بايد آرزو کرد که اين چهره های ارزشمند دنيای هنر و ادب ايران هر چه زود تر بهبود يابند و همچنان باشند. اما الهه خانم و دکتر دانشور گرانقدر مگر چند سال ديگر می توانند عمر کنند. اينان حال هم  اگر بهبود يابند باز بيش از چند صباحی زنده نخواهند ماند. گر چه مرگ هر انسانی، بويژه مرگ چنين شخصيت های برجسته ای بسيار تلخ و غم انگيز است، ليکن گرفتار آمدن در چنگ اين مرگ لعنتی سرانجام محتومی است که هيچ انسانی را گريز از آن ميسر نيست

پس الهه ی بزرگ و سيمين خانم دانشور اگر هم نه امروز و در همين ماههای پيش رو، در بهترين حالت هم بی شک درسالهای آينده خواهند رفت. رفتنشان هم بی شک درد بزرگی برای دوستداران فرهنگ و هنر ايران خواهد بود. اما آنچه از درد مرگ چنين شخصييت هايی هم به مراتب جگر سوز تر خواهد بود، نبود پشتوانه است

يعنی ای داد بيداد که ما در حال حاظر هيچ دو اديب و هنرمند جوانی را سراغ نداريم که بتوانيم خود را به آنان دلخوش سازيم و اميد داشته باشيم که سرانجام حتی در ده ـ بيست سال آتی هم که شده بتوانند جای خالی اين دو را در صحنه هنر و ادب ايران پر کنند

اشاره کردم که سرگرم نوشتن مطلب ديگری بودم که خبر بعدآ تکذيب شده ی فقدان الهه را شنيدم. مطلب را هم تقريبآ به پايان رسانده بودم. آن خبر اما مرا در فکر و اندوه عميقی فرو برد. بطور کلی هم مسير فکرم را تغيير داد. سر انجام هم بدين نتيجه رسيدم که اصلآ آن نوشته را به کناری گذارم و فقط در مورد همين دو بانوی بزرگ در حال مرگ بنويسم و ديگر مشاهير. زيرا که برای نشان دادن عظمت خدمات آن دو پادشاه به ايران اصلآ هيچ سندی معتبر تر از وجود همين خانم الهه و دکتر دانشور خوشبختانه هنوز زنده و ساير ناموران حاظر و رفته نيست

خانم دکتر دانشور و خانم الهه گر چه در نوع خود از بزرگ ترين ها بودند و هستند، با اين وجود اينها فقط دو تن از مشاهير عصر پهلوی بشمار می روند. زيرا آسمان شعر، موسيقی، ادب، هنر نقاشی و مجسمه سازی و عکاسی و تئاتر و سينما... و حتی اقتصاد و معماری و صنعت و ورزش ايران پس از ظهور سلسله پهلوی، بويژه در عصر پهلوی دوم آنچنان ستاره باران شد که ما در آن سپهر صاف و سحرانگيز لاجوردين صد ها ستاره ی زيبا چون الهه بانو و سيمين بانو داشتيم که چون الماس می درخشيدند. هر کدامی اما در رشته خويش و در سبک ويژه ی خود

مثلآ مرضيه ی بزرگ در سبک خود همان الهه ی بزرگ است. همچنان که الهه ی بزرگ در سبک خود يک ابر مرضيه است. يا سيمين خانم بهبهانی در غزل به همان بزرگی سيمين خانم دانشور در ادبيات داستانی است. چنانکه فروغ فرخزاد در شعر نو به همان بزرگی استاد غلامحسين شهريار در شعر کلاسيک بود

می خواهم در اينجا ليستی از اسامی مشاهير عصر پهلوی را بياورم. لطفآ اول خوب به ليست کوچک و ناقص مشاهيره رفته در اين بيست و هشت ساله توجه بفرماييد. سپس هم به ليست باز هم ناقص بازماندگان. قبل از آن اما لطفآ اين جمله ی نوشته شده در پيشگاه وجدان را هم در نظر بگيريد که نويسنده برای نگارش اين مطلب فقط از ذهن کمک می گيرم نه هيچ کتاب و نشريه و ليستی . تصور هم نمی کنم که اصلآ چنين کتابی نوشته شده باشد. اگر هم کتابی باشد فعلآ بی فايده است، چون اگر هم بتوان اسامی بالندگان آن دوران را جمع آوری و تدوين کرد، اطلاعات بخش رفتگان آن به دليل هر روز فزونی يافتن مردگان دستکم تا دو ـ  سه ده آينده هر روز کهنه تر و ناقص تر خواهد شد

به هرروی آنچه خواهم آور از حاقظه ی شخصی است. برای همين هم نوشتم که ليست ها کوتاه و ناقص خواهند بود. زيرا تعداد رفتگان بعد از آن فتنه خيلی بيشتر از اينها است که اينجانب آنان را می شناسم و نامشان را بخاطر می آورم. همچنان که ماندگان تعدادشان چندين برابر ليست من است 

همينطور يک قلم بنويسم که ما در حال حاظر بيش از يکصد هزار شاعر نوپرداز و چند صد نويسنده و هنرمند شناخته شده بالای چهل و پنجاه سال داريم که همگی از تربيت يافتگان نظام فرهنگی اجتماعی آن دوران هستند و بنده حتی نام  چند صد تن از آنها را هم نه در حافظه دارم و نه اصلآ می دانم. بنابر اين صرفآ به آوردن نام آن دسته از رفتگان و ماندگان بسنده خواهم  کرد که بدليل اشتهار زياد نامشان برای نسل حاظر هم آشناست

اين نيمچه ليست ها را به چند منظور می آورم. اول اينکه بياد آندسته از هم ميهنانی که شايد در اثر گرفتاری فراموش کرده باشند بياورم که ما در اين بيست و هشت ساله چه انسانهای ارزشمندی را از دست داده ايم. دوم اينکه شايد با آوردن اين اسامی بتوانم پرسشی را در ذهن خوانندگانم بوجود آورم. پرسشی که خود طرح کنند و خود نيز به خويشتن پاسخ گويند. اين پرسش را که آيا برای يک سلسله هيچ سرفرازی می تواند بزرگتر از اين باشد که در دوران حکومتش اينهمه اديب و هنرمند خلاق پرورش يافته باشند؟ آنهم سلسله ای که فقط پنجاه و سه سال بر ايران حکومت کرد، نه پنچ قرن و شش قرن

 و سرانجام اينکه با ياد آوری اين اسامی شايد، و فقط شايد تلنگری به حافظه و وجدان خفته ی بعضی زده باشم. آنهم از سر دوستی و مهر و خيرخواهی نه درشتگويی و دشمنی. به حافظه و وجدان آن بی انصاف ها که معتقد بودند عصر پهلوی سياه ترين دوران بود. با چنان نگاهی هم در آن ايرانسوزی و خودکشی ملی مشارکت کردند و حتی امروز، يعنی پس از سه دهه هم که پرده های زيادی بکنار رفته و معلوم گشته که تا چه حد آن داوری ها از روی کين و غلط بوده، حاظر به پذيرش واقعييت ها نيستند

پذيرش اين واقعييت که دوران پهلوی ها نه تنها سياه نبوده ، بلکه آن دوران اصلآ درخشان ترين دوران ايران از زمان سقوط دولت ساسانی به دست تازی تا به امروز بوده است. و پذيرش اين واقعييت که ما اشتباه کرديم و با آن اشتباه همه ی دست آورد های ارزنده و بی نظير آن عهد را برباد داديم

اساسآ کسانی که عهد پهلوی را تيره و تار و بقول خودشان حتی خيانت بار می خوانند، ابدآ حاظر نيستند که بگويند که آن عصر را با کدام يک از ادوار تاريخ ايران مقايسه می کنند که بدين نتيجه گيری می رسند؟ با دوره ی سلوکيان، با عصر ايلخانان، با دوره ی تيموريان، با دوران صفويان و يا عصر قاجار؟

مشاهير ازدست رفته پس از انقلاب
باری، ابتدا نام بزرگ درگذشتگان عصر پهلوی را می آورم و سپس نام خوشبختانه هنوز ماندگان را. اعم از اينکه چپ بودند يا راست و آن نظام را قبول داشند يا خير. زيرا اين امر که اين مشاهير دوستدار و قدردان آن سلسله بودند و هستند يا مخالف و دشمن سرسخت آن، امری ثانوی است. مهم آن فضای مستعد تاريخی اجتماعی عصر پهلوی است که به شکوفا شدن اينهمه استعداد در نيم قرن منجر می شده است. در ضمن از ساختن ليستی برای مشاهير اعدامی سالهای اول انقلاب هم بکلی در می گذرم. چون در حاليکه می دانم تعدادشان به چند ده نفر می رسيد، اما متاسفانه نمی توانم نام حتی ده تن از آنان را هم بياد آورم

و اما رفتگان. پيش از همه سورن و کارو و مهستی را می آورم. نام هنرمندانی را که متاسفانه در همين چند هفته ی گذشته رفتند. بقيه را چون حاقظ ی فرسوده ام ياری نمی کند بی ترتيب تاريخی خواهم آورد. همچنين  بی تفکيک اديب و دانشمند از هنرپيشه و يا روزنامه نگار از کارگردان تئاتر و نوازنده ... معتقد هم هستم که اينکار اصلآ اهميت چندانی ندارد. مهم اين است که ما بدانيم فضای پرورشی ميهنمان در عصر پهلوی چه کيفيتی داشته و پس از آن ما تا به امروز چه گنجينه ی عظيم و جبران ناپذيری از انسانهای ارزشمند را از کف داده ايم

ديگر مرواريد های از کف رفته ی ما از استقرار جمهوری اسلامی تاکنون، تا آنجا که بيادم می آيد اينان بودند، استاد عبدالحسين زرين کوب، دکتر پرويز ناتل خانلری، مصطفی مصباح زاده (بنیانگزار کیهان)، بزرگ علوی، حميد مصدق، استاد غلامحسين شهريار، مهدی اخوان، سياوش کسرايی، صادق چوبک، علی دشتی، نادر نادرپور، فرخ غفاری، هوشنگ گلشيری، فريدون مشيری، بيژن جلالی (خواهر زاده ی ص هدايت)، دکتر الموتی، محمود اعتماد زاده، دکتر غلامحسين ساعدی

دکتر مصطفی رحيمی، منوچهر شيبانی، عمران صلاحی، شاهرخ مسکوب، بايگان، عماد خراسانی، حسن شهباز، يدالله رويايی، احسان طبری، دکتر غلامحسين ساعدی، دکتر محجوب، احمد شاملو، دکتر رعدی آذرخشی، دکتر فريدون هويدا، مجید دوامی (بنیانگذار زن روز)، محمود تفضلی، منوچهر تفضلی، عباس توفيق و هوشنگ وزيری و تورج فرازمند

 ملوک ضرابی، بنان، روحبخش، معروفی، قوامی، حنانه، گلنراقی (مرا ببوس)، عباس مهرپويا، سياوش زندگانی، حبيب الله بديعی، معينی کرمانشاهی، پوران، حسن کسايی، همايون خرم، عماد رام، مازيار، گيتی؛ زند وکيل، هايده، ويگن، فرهاد، فريدون فروغی، استاد واروژان، محمودی خوانساری، دردشتی، دلکش، لطف الله مجد، احمد عبادی، علی اصغر بهاری، ملک، حسن کامکار، بابک بيات، حسين و پرويز ياحقی، بيژن مفيد، محمد علی فردين، علی حاتمی، مولود عاطفی، ژاله کاظمی، فريده نصيری

غلامحسين نقشينه، امين امينی، همايون، عبدالعلی همايون (سرکار استوار)، رقيه ی چهره آزاد، بانوی لرتا (همسر عبدالحسين نوشين پدر تئاتر ايران)، ايرج رستمی، اسکويی، کاوه گلستان، حسين واثقی، ژاله، مهين ديهيم، آرمان، فرزين، ظهوری، مانی، روشنک، نوذری، مفبلی، قدکچيان، بهمنيار، نصرت الله کريمی،  سوسن و آغاسی صدای مردم کوچه و بازار  و... دهها و دهها تن ديگر

بر اينها بيفزائيم نام در های گرانبهايی چون فريدون فرخ زاد و استاد سعيدی سيرجانی و احمد مير علايی و پوينده و مختاری و دکتر مجيد شريف و پيروز دوانی و دکتر رضا مظلومان و دکتر سيروس الهی و دکتر برومند را. يعنی نام گروه ديگری از بهترين فرزندان عصر پهلوی را که نه با مرگ طبيعی بلکه با کارد سلاخی اين حکومت ذبح اسلامی شدند. البته تعداد مشاهير ترور شده هم خيلی بيش از اينها است. نگارنده اما متاسفانه فعلآ نامهای بيشتری را بخاطر نمی آورم

به هر روی اينان از همان اولين هنرمند بزرگ يعنی قمر الملوک وزيری گرفته که نخستين کنسرت خود را در هزار و سيصد و سيزده در دوران رضا شاه بزرگ و پس از کشف حجاب در گراند هتل بی حجاب برگزار کرد و داريوش رفيعی ناکام و دکتر عبدالرحمان فرامرزی بزرگ و خليل ملکی ... تا همين خانم دکتر دانشور بيمار و همين خانم الهه که هم امروز خبر مرگش تکذيب شد همه و همه از پروردگان ايران عصر پهلوی بودند و هستند و صد ها بزرگ ديگر چون هدايت و عبد الحسين سپنتا و سهراب سپهری و فروغ فرخ زاد و جلال آل احمد ... که در زمان پهلوی دوم رفتند

 دسته ی ديگری چون عبدالحسين خان نوشين که جزو دانشجويان اعزامی به خارج وسيله ی رضا شاه محسوب می شوند هم از مفاخر آن دوران محسوب می شوند. بگذريم از اينکه بسياری از آنان بعد از اتمام تحصيلات و بازگشت دشمن کمربسته ی همان رضا شاه و فرزندش شدند و يا به کارگزاران اتحاد شوروی در ميهن خود بدل گشتند

هر چه بود آن دسته هم  از سرمايه های ملی ما بودند و از بار آمدگان آن دوران. هنرمندان و فرهيختگانی هم ميهن که شمع وجود بسيارشان پس از استقرار اين حکومت انيرانی يا در غربت سرد بيرون خاموش شد و يا بدتر از آن در غربت خانگی. همه هم در تنهايی. اين بزرگان رفتند و ما را برای هميشه از نعمت وجود خود و خلاقيت های فرهنگی و هنری خويش محروم کردند. بی اينکه ما هيچ اميدی داشته باشيم که فقدان حتی يکی از آنان را هم با جايگزين کردن چهره ای ديگر جبران کنيم. چون پشتوانه ای نيست. چون اصلآ پروش نيافته و چون ديگر باغ و بستانی آنچنان مستعد و پربرکت وجود ندارد تا پشتوانه ای هم در آن پرورش يابد
چونکه گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوی زين پـس ز بلبل سـرگـذشت

مشاهير بازمانده از عصر پهلوی
و حال بازماندگان پرورش يافته ی عصر پهلوی. نگارنده اگر بخواهم فقط نام مشاهير زنده آن دوران را که ما هنوز هم گهگاه فعاليتی از آنها در رسانه ها می شنويم و می خوانيم را بياورم تنها و تنها آوردن همين نام ها هم خود کتابی خواهد شد. فقط هم نام همانهايی را که نسل من بی معطلی و بدون فشار آوردن زياد به مغز خود می تواند بر روی کاغذ آورد. فرهيختگان و هنرمندان پرورش يافته آن پنجاه و سه سال حکومت شمارشان يقينآ از پنجاه و صد هزار تن هم فرا تر می رود

آنان که دهه ها است که به دين مبين دشمنی با شاه مشرف شده اند، روزانه هفده رکعت نماز نفرين بر شاه بجای می آورند و از روی عادت مذهبی خود هم همچنان می فرمايند که دوران پهلوی ها تمامآ سياه بوده، جا ندارد که برای يک بار هم که شده در اين باور "شاه ستيز الهی" بد تر از حزب الله خود شک کنند؟ يک بار با وجدان خود خلوت کنند و از خود سئوال بفرمايند اگر آن دوران تا آن اندازه که پيامبران مبعوث از جانب کرملين می فرمودند تاريک و سياه بوده، پس اين همه هنرمند و اديب و شاعر کجا و در کدامين دوران تاريخی پرورش يافته اتد آخر

 اصولآ آيا امروز ديگر می شود تصور کرد که اوضاع بار ديگر آن اندازه سياه و خيانت بار گردد که بتوان کشور را در طول دو ـ سه قرن به اندازه ی همان شانزده سال دوران آن پدر به جلو برد. يا بتوان حتی در طول پنج شش ـ قرن هم به تعداد يک سوم پنجاه و سه سال آن پدر و پسر انديشمند و هنرمند تربيت کرد

درگذشتگان بی بديل را فعلآ ناديده انگاريم و فقط به اين بيانديشيم که آيا گلستان و بوستان فرهنگ و ادب و هنر ايران دگر باره آنچنان مستعد خواهد شد که باز هم بتواند اينچنين گلها و ميوه های مشکين و خوشگواری را ببار آورد، حتی در طول دويست ـ سيصد سال؟ کسانی چون دکتر احمد کريمی حکاک و دکتر احسان يار شاطر و دکتر طلعت بصاری و دکتر محمود عنايت و دکتر مرتضی مير آفتابی و استاد منوچهر جمالی و دکتر شفيعی کدکنی و دکتر ناصر پاکدامن و دکتر کاتوزيان و دکتر باستانی پاريزی 

و دکتر نسرين پاکدامن (آخرين مديرکل اداره ی بورس ها در وزارت علوم و آموزش عالی نظام شاهنشاهی) و دکتر هما سرشار و دکتر صدر الدين الهی و دکتر جلال متينی و دکتر محمد رضا فشاهی و دکتر نصرت الله واحدی و دکتر محمد استعلامی و دکتر محمد امينی و دکتر هوشنگ ابتهاج و اسماعيل نوری علاء و دکتر علی ميرفطروس و دکتر مسعود انصاری و دکتر شجاع الدين شفا و دکتر رضا قاسمی و دکتر ماشا الله آجودانی و دکتر داريوش همايون

 و دکتر حسن منصور و دکتر سيروس آموزگا و دکتر کشفی و دکتر پری سکندری و دکتر هما ناطق و دکتر فريدون آدميت و دکتر فواد فاروق و دکتر سيمين دانشور و دکتر منوچهر رزم آرا و دکتر اسلامی ندوشن و دکترعباس ميلانی و دکتر اسماعيل خويی و دکتر شاهين فاطمی و دکتر رضا براهنی و دکتر عفت رحيمی و محمد حقوقی و داريوش شايگان و ايرج پزشکزاد و سيمين بهبهانی و ابراهيم گلستان و پرويز و جمشيد تناولی و ايران درودی و مهندس سيحون و پرويز شاپور و کامبيز و کيومرث درم بخش و شائول بخاش و شکوه ميرزادگی و محمد علی سپانلو و عبدالعلی دستغيب و محمود دولت آبادی و پوران فرخ زاد و هادی خرسندی و فريدون فرهی و عباس پهلوان و امير طاهری

و احمد احرار و مهدی قاسمی و نعمت ميرزا زاده و فرج سرکوهی و شهرنوش پارسی پور و عبد الله ناظمی (سرپرست سازمان باله ی ملی در نظام پيشين) و بهرام بيضايی و داريوش مهر جويی و محمد علی کشاورز و علی نصيريان و داود رشيدی و ناصر تقوايی و عباس کيا رستمی و شهيار قنبری و بابک افشار و اردلان سرفراز و ايرج جنتی عطايی و اسفنديار منفرد زاده و پرويز صياد و پرويز کاردان و منوچهر سخايی و هوشمند عقيلی و ستار و ابی و داريوش و ايرج قادری و کوروس سرهنگ زاده

و حميرا و پروين و ياسمن و پروا و سياوش قميشی و فرامرز اصلانی و سعيد کنگرانی و فرزان دلجو و فرامرز قريبيان و مری آپيک و حسين مهری و ميبدی و نوری زاده و ايرن و ويدا قهرمانی و بهروز وثوقی و  ناصر ملک مطيعی و ارحام صدر و پريسا و جلال ذوالفنون و شهلا رياحی و فروزنده اربابی و عهديه و رامش و نادره و فرزانه ی تأييدی ... و حتی گر چه خيانکار، اما يک هنرمند بزرگ چون مسعود کيميايی  را؟

اصلآ رفتگان موسيقی ايرانی را هم فعلآ ناديده بگيريم و فقط شرافتمندانه از خود بپرسيم که آيا فضای اجتماعی ايران باز آنچنان مستعد خواهد شد که بتواند بار ديگر اين چنين مفاخری را تربيت کند، هنرمندانی چون مرضيه، اکبر گلپايگانی، ايرج، حميرا، سيما بينا، منصور صارمی، ناصر مسعودی، سيمين غانم، نادر گلچين، پری زنگنه، جمشيد شيبانی، انوشيروان روحانی، فريد فرجاد، جليل شهناز، فرامرز پايور، فريبرز لاچينی، محمد درخشانی، هرمز فرهت، فضل الله توکل، شهرام ناظری، محمد رضا لطفی، محمد نوری و شجريان... و يا فقط و فقط يک گوگوش ديگر را؟ يا حتی در زمينه ورزش يک کارشناس چون عطا بهمنش و حبيب روشن زاده و مانوک خدابخشيان و يا ايرج اديب زاده و محمد علی اينانلو را؟

برای اينکه فقط چند دقيقه ای در آن فضای سالم و شاداب عصر پهلوی قرار گيريد، به سخنان کوتاه دکتر فريدون فرخ زاد، يکی از مشاهير آن دوران که لينک آن در پايان خواهد آمد خوب گوش فرا دهيد. ببيند که او از چه و چه کسانی و چگونه سخن می گويد

نتيجه
با آن چه آوردم ، ديگر اصلآ نيازی بدينکار نمی بينم که به ديگر خدمات بی نظير آن دو پادشاه هم در اينجا اشاره ای داشته باشم. زيرا باور دارم که مهم ترين و درخشان ترين بخش خدمات پهلوی ها به ايران همين بخش تربيتی بوده است. يعنی پرورش آنهمه اديب و هنرمند فرزانه که من متاسفانه فقط توانستم نام تعدادی از آنها را در اينجا بياورم. تصورم من اين است که اگر کسی حتی مختصر بويی هم از انسانيت، سلامت اخلاق و وجدان و انصاف به مشامش خورده باشد، ياد آوری همين اسامی هم برايش در راه رسيدن به يک داوری منصفانه در مورد کارنامه ی سلسله ی پهلوی کافی خواهد بود

اين را نيز در پايان بياورم که برخلاف تبليغات ناجوانمردانه ی حزب توده و ديگر دشمنان کور خاندان پهلوی که حتی جوان هژده ساله ی امروز را هم فقط به دليل علاقه به رضا شاه بزرگ و شاهنشاه فقيد ساواکی سابق و سرهنگ ارتش شاهنشاهی می خوانند، نويسنده در آن دوران فقط از يک زندگی بسيار محقر و ساده برخوردار بودم. چون نه درباری زاده بودم نه خود درباری. نه ژنرال زاده بودم نه خود ژنرال. نه کارخانه دار بودم و نه اصلآ پدرم صاحب کارخانه و شرکت بود. فرزند کسی هستم که حتی کارمند دولت هم نبود. همانطور که خود در آن نظام هرگز شغل دولتی نداشتم. يک روز هم در آن زمان بالا تر از خيابان شاهرضا زندگی نکردم

اما با همه ی اينها، فقط به حکم وجدان به عنوان يک ايرانی که بيست و اند سالی را در آرامش و شادی و رفاه نسبی و بالاتر از همه، در خوشنامی ملی و آبروی جهانی زيسته، در مقابل آنهمه خدمات اجتماعی و فرهنگی و ملی و اقتصادی که آن دو پادشاه بزرگ به ملت و کشورم کردند سر احترام فرود می آورم و در سالروز درگذشتشان در خانه محقر خود در غربت و آوارگی شمعی بياد آنان می افروزم. ياد هر دوی آنان گرامی باد

چه کسی بود که در حنجره ات شعری دید و به آتش بخشید ؟
چه کسی قفل قفس ها را ساخت تا قناری نتواند بپرد؟
 .... تو اگر او باشی... من اگر او باشم
چه کسی از من وتو مرگ پرستوها را می بیند می رود دست کمانداران را می بوسد ؟
چه کسی بود که تیری به کمانداران داد و به مهمانی ننگینی رفت ؟
....تو اگر او باشی...من اگر او باشم
چه کسی باغچه ی کوچک ما را لو داد تا شب یائسگی نفس سبز علف را بکشد ؟
....تو اگر او باشی....من اگر او باشم
تو که در باران ها دست مرا می گیری
من که در فصل کسالت به تو روی آوردم و به ایمان تو ایمان دارم
تو که در وسعت شب حجم مرا می دانی
....تو اگر او باشی.....من اگر او باشم
  ....تو اگر
......من اگر
شهيار قنبری

شو ميخک نقره ای، تابستان سال پنجاه و شش خورشيدی

امير سپهر، غربت استکهلم/ امرداد ماه سال هشتاد و شش خورشيدی


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


 

E Mail = zadgah@hotmail.com