|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
لينک های مرتبط و لينک برخی از عزيزانم که به من بيش از شايستگی ام مهر و لطف دارند |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
zadgah@hotmail.com
از کار افتادن ايميل آدرس البته پس از مسدود شدن آدرس
بالا، به ناچار اکانت
ديگری
باز کردم که آدرس آنرا در پايين می آورم.
تفاوت اين با قبلی فقط اضافه شدن يک عدد يک به انتهای واژه ی زادگاه است.
پس، از عزيزانی که خواهان تماس
هستند، تمنا می کنم که
زين پس ايميل های خود را فقط به
همين آدرس زيرين ارسال بفرماينذ. پا پوزش و سپاس هنر سياست
صحنه خالی
است يا چشمان ما
سو ندارد
؟ اين ايام کوتاه از عمر، يعنی اين روزها و هفته ها و ماه ها و سال های محدود هم به سرعت برق و باد از پی هم می آيند. با سپری شدن آنها هم هر کدامی از ما آدميان چند قدم بطرف مرگ و زوال نزديکتر ميشويم. آندره مالرو، نويسنده بزرگ و اخلاق گرای فرانسه معتقد بود کسانی بر مرگ چيره شده اند که توانسته اند با بجای گذاردن اثری از خود، پس از مرگ نيز در ذهن و قلب و روح نسلهای پس از خود همچنان به حيات معنوی خويش ادامه دهند گر چه اين تعريف به ادبيات و هنر مربوط می شود، ليکن آنرا به سياست نيز ميشود تسری داد. مگر نه اين است که سياست نيز يک فن و هنر است و بقول حافظ که خود با خلق غزلهای بی بديلش به ابديّت پيوست، کار ملک (کشور داری) هم نيازمند تدبير و خرد است که ازهرکسی بر نمی آيد رندعالم سوز را با مصلحت بينی چه کار کار ملک است آنکه تدبيرو تأمل بايدش پس اين فقط نويسندگان و شعرا و مجسمه سازان و نقاشان و ... نيستند که با آفرينش های هنری خود به حياتی ابدی ميرسند، انسانهای بزرگ سياسی هم که قادر شده اند تحولاتی ژرف و تاريخی در موطن خود و يا جهان بوجود آورند نيز در زمره ی شخصيّت هايی هستند که به جاودانگی پيوسته اند همانند ابراهام لينکلن، گاندی، ماندلا، واسلاو هاول، لخ والسا، نهرو، قوام نکرومه، کنراد آدناوئر، دکتر سوکارنو و دهها شخصيّت سياسی ديگر. ما خود در تاريخ کشورمان از اين شخصيّت های سياسی فراوان داريم. مانند ميرزا تقی خان، سپهسالار، ستار خان، رضا شاه پهلوی، قوام السلطنه، دکتر بختيار... اما به نظر ميرسد که متاسفانه ديگر نسل سياستمداران استخواندار و مسئول که قادر باشند به ابديت تاريخ سرزمين طاعون زده ايران بپيوندند از ميهن ما بر افتاده است زيرا در حاليکه کشورمان صاحب صاحب ميکند و زمينه از هر حيث برای از جای کندن ريشه اين ميکرب مهلک مهيا است، ليکن صحنه از يک مدير مدبر و سازماندهنده و هنرمند سياسی خالی است. يا اينکه سياستمداران مسئول و بزرگ داريم، ليکن مردم امروز ايران اين درايّت و هوش را ندارند که کسی را از ميان آنان برگزينند و ضمن مرافبت و جلوگيری از لغزيدن وی در باتلاق ديکتاتوری، کمک کنند که کشورشان از اين ويرانی و ننگ بزرگ و بيسابقه تاريخی خلاصی يابد شايد عظيم ترين و نابخشودنی ترين جنايت تاريخی ملا ها اين باشد که تخم اخلاق و اعتماد را در جامعه ما از باروری انداخته اند. بگونه ای که معنويت از ميان رفته و ديگر هيچکس را بر ديگری اعتمادی نمانده. البته اين فقط يکسوی قضيه است. چون ما در اين سوی هم آخر با عده ای لمپن و نابخرد و نادان طرف هستيم. با کسانی که چون خود هيچ آگاهی و لياقت و کاردانی ندارند، صرفآ از روی حسادت با تهمت زدن بيجا و بدون مدرک به اين و آن، نادانسته به جمع دشمنان اين ملت نگونبخت پيوسته و به نوکران بی جيره و مواجب ملا ها بدل گرديده اند. هر دم هم با تخريب شخصيت و ترور افراد ميهن دوست و محترم اين آتش بد گمانی و نفاق را شعله ور تر ميسازند تصور نکنيد که ضربات اين حسودان به سياسی های چيزفهم و مبارزان راستين کمتر از عوامل جانی اين رژيم است. رژيمی های تابلودار دشمنان مشخص و معلوم هستند. آنان قادر به زدن ضربه هايی مهلک به ما نيستند. چون ضمن اينکه آنان را می شناسيم، در مقابلشان گارد داريم و بی هيچ ترديد و تأملی هم در مقابلشان می ايستيم چه کنيم اما با دوستان بد تر از دشمن. بدبختی و گرفتاری بزرگ ما از دست همين دشمنانی است که در ميان خودمان هستند. کسانی که ظاهرآ دوست هستند اما با اعمالی که انجام می دهند در عمل هزار بار بيش از عوامل سر بر رژيم به ما صدمه می زنند. اين ديگر بديهی است که تنها راه نجات ايران گرد آوری هم ميهنان ايران دوست و دلسوز به گرد يکديگر و برپايی تشکيلات است. اما مگر اين نادان های حسود و عقده ای اجازه می دهند که اصلآ حتی ده نفر گرد هم آيند و حتی يک نيمچه تشکيلات شکل گيرد، اين اصلی ترين پاسداران و نوکران بی جيره و مواجب رژيم ملا ها کافی است که شما بتوانيد فقط ده ـ بيست آدم دلسوز را با اشک چشم و هزار بدبختی دور خود جمع کنيد، به اندازه ای با تهمت و بهتان و دروغ و بيشرافتی آزارتان می دهند که از کار سياسی که سهل است، که حتی از زنده بودن خودتان هم بيزار شويد. تا زمانی هم که شما را با تهمت و بيشرافتی کاملآ از اعتبار و آبرو ساقط نکنند و منزوی و حتی بيمار روحی و خانه نشين، محال است که دست از سرتان بردارند به هرروی، شخصآ که آن اندازه از اين تروريست های قلمی و کلامی، از ناجوانمرد های بی اخلاق، از اين حسود های بيسواد و عقده ای آزار و اذيت ديده ام که اصلآ ديگر در من شوقی برای کار سياسی نمانده. نگارنده که حتی يکدهم اين بی معنويتی و ناجوانمردی و پرونده سازی مثلآ مخالفين رژيم را از خود رژيم نديده ام آقای خمينی يک پيغمبر بود نه امام چنانچه آخوند ها در طول اين بيست و شش سال حضورشان درعرصه سياست ايران موفق شده باشند که فقط يکی از اصول عقايد خود را کاملآ در ميان ايرانيان نهادينه کنند بيگمان آن يک اصل تقيه يا بزبان ساده خودمان دورويی و تزوير است. می دانيم که پياله در آستين مرقع پنهان کردن کار ديروز و امروز ايرانيان نيست. اجداد ما صد ها سال اين کار را کرده اند، اما فراموش نکنيم که تا پيش از استقرار جمهوری اسلامی بيشترين مردم ما هيچ اطلاعی از تقيه و دروغگويی در زير چتر حمايت دين نداشتند پذيرفتنی است که ايرانی با پذيرش
زورکی آئين محمدی با استعداد سرشاری که داشت با پشت سر نهادن حتی خود اعراب در
فن دروغ و ريا و دورنگی به کمال استادی رسيد، ليکن تا قبل از انقلاب اولآ که
مجبور به اينهمه دروغگويی نبود، ثانيآ خود نيزهنگام دروغپردازی دچار عذاب وجدان
می گرديد و آنرا عملی نا شايست و بر خلاف آموزه های دينی بحساب میآورد. ايرانی
امروز اما نه تنها از اين کار زشت شرمی ندارد، که حتی بظاهر خدا پرست ترين
ايرانيان هم به هر حقه بازی خود تقيه نام داده و آنرا عين دينداری و خداپرستی و
صواب می دانند ظهور آقای خمينی در عرصه سياست ايران
آنهم بعنوان عالی ترين مرجع روحانی، آلودن زبان به زشت ترين دروغها و وعده ها
بنام تقيه از جانب وی در راه دستيابی به قدرت، بدنبال آن فريبکاری روحانی ديگری
بنام محمد خاتمی برای صيانت و تثبيت اين کيش و خلاصه بيش از دو دهه حکومت تقيه
سالاران و دغلبازان عمامه دار و ديگر ريش دران و چاقچور بندان پيرو اين پيغمبر،
اين مذهب و کيش جديد را بخوبی در ايران جا انداخت. تاريخ پر مصيبت ايران شاهد
اين مدعا است که هيچ قوم ظالم و ضد ايرانی به اندازه ملا ها بما صدمه اخلاقی
نزدند کودک بخت برگشته ايرانی درجامعه بيمار
ما به هر سوی که نظر ميکند دروغ و صدرنگی است. در بيشترين موارد اصلآ مادر به
زور بعقد پدر در آمده و در نتيجه خود کودک ميوه يک تجاوز و جنايت شرعی است. اين
مادر خواهان جدايی است اما از بيم بد نامی تظاهر به خوشبختی ميکند. پدر در
بازار و اداره صبح تا شام مشغول شيره ماليدن بر سر مردم است. پدر و مادر هر دو
از روزه گرفتن بيزار هستند اما بدان تظاهر می کنند آنديگر زن استقلال مالی ندارد (کلفت
بی جيره و مواجب آقا و فرزندان قد و نيم قد اوست ) چيزی از جيب بابای خسيس کش
می رود اما به فرزندان سفارش اکيد می کند که مبادا به کسی بگويند! معلم
دبستان دروغ می گويد، دبير دبيرستان بيش از او، ناظم از آندو دروغگو تر، مدير
از هر سه ی آنها حقه باز تر و استاد دانشگاه که از همه آنها باسواد تر است به
تناسب از همگی آنها هفت خط تر. کودک همه ی اينها را می بيند و می آموزد ايرانيان اگر روزی به فتوای ملا ها حجره و سرای و اداره می بستند و انقلاب براه می انداختند، امروز در تدارک براه انداختن انقلابی هستند که اصلی ترين هدف آن کوتاه کردن دست ملا ها از سرنوشت سياسی و اجتماعی خود است. شکی نيست که اين انقلاب بزودی به ثمر رسيده و به حيات سراسر خون و نيرنگ و چپاول رژيم ملا ها خاتمه خواهد داد. هر اندازه که اين موضوع باعث خرسندی است ياد آوری صدمات آنها به اخلاق و اعتماد مردم هم بهمان نسبت آدمی را اندوهگين می سازد. بايد اميدوار بود که پير ها، فرهيختگان و دلسوزان اين ملک با گذشت و درايّت و نشان دادن صميميت و صداقت اين خلاء اخلاقی را در جامعه ما پر کنند، ورنه جامعه ای تهی از معنويت به همان اندازه نا زيبا خواهد بود که جامعه ملا زده است ! ما نه شش ميليون که
شش هزار تن هم نيستيم آنچه در همه ی اينگونه تحليل های سطحی و نازل گم است و ابدآ هم سخنی از آن به ميان نمی آيد همانا جايگاه، نقش، سهم و مسئوليت صاحبان اصلی اين کشور بدبخت و بلا گرفته است. يعنی نقش مردم ايران. بويژه نقش ما شش ميليون ايرانی خارج از کشور. حال هم ميهنان داخل را ناديده انگاريم که ايشان در آن فضای فاشيستی گرفتارند و قادر به عکس العملی در اينگونه موارد نيستند نگارنده که اصلآ نمی فهمم يعنی چه که انگليس ملا ها را در ايران بر سر قدرت نگاه داشته، چين و ونزوئلا و حماس و حسن نصر الله حيات اين رژيم را تضمين کرده اند و يا موجودات بی ارزشی چون ولی الله نصرها و تريتا پارسی ها موجب ماندگاری اين رژيم هستند. پس ما در اين ميان چکاره هستيم. اگر اين گفته ها درست است اصلآ وای بر ما زيرا معنای روشن اين سخنان اين است که ما شش ميليون ايرانی شريف اصولآ چيزی نيستيم جز مشتی عنصر پست و بی عقل. جاندارانی چون دراز گوش ها و استر های علفخوار.حيوانات فاقد شعوری که چون هيچ هوش و اراده ای از خود نداريم هر چهارپادار ناکسی قادر است تا هر پالان و باری را که خواست بر روی دوش ما سوار کند اصولآ اين گفته که فلان شخص در کنگره ی آمريکا برای رژيم ايران لابی گری می کند و اين نظام را سرپا نگاه داشته، تأييد اين امر هم هست که سرنوشت ما بايد در کنگره ی اين کشور و آن کشور رقم خورد. يعنی ما دانسته و يا نادانسته می پذيريم که از خود هيچ اراده و توانی نداريم و مشتی درازگوش بيش نيستيم براستی کار ما بدينجا کشيده است. يعنی ما تا اين اندازه از تعهد انسانی و اراده و غيرت و شرف ملی تهی گشته ايم که حالا ديگر حتی يک دلال هرزه چون تريتا پارسی می تواند از آمريکا برای هفتاد ميليون مرد ما تعيين تکليف کند. اگر براستی ما شش ميليون نفر در اين خارج اين اندازه بی بته هستيم که حتی قادر به خنثی کردن توطئه چهار ـ پنج خودفروش هم نيستيم، پس اصلآ ديگر چه کاری از ما ساخته است آخر. پس اين ادعای آزادی خواهی ما ديگر چيست!؟ اگر خود قبول می کنيم که فقط ديگران بايد برای ما تصميم گيرند، پس چرا دست از اين ادعای پوچ مبارزه برای دموکراسی و شعار بی محتوای ميهن دوستی بر نمی داريم آخر. چرا وقت خود و ديگران را بي | |||||||||||||||||||||||||||||||||||