|
|
|||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||
( Intellectual
) يك ايدئولوگ ميتواند در آنچه بدان
اعتقاد دارد به درجه پيامبري نيز دست يابد ، ليكن در نهـايت ، چون شخصا آزاد
نيست و رسالت اصلي خويش را به كشيدن ديگران به چهارچوب وقفس تنگ يك باور( مذهب
= ايد ئولژي ) قرار داده ، در بهترين تعريف يك رسول ومروج مؤمن است نه يك
روشنفكر بمعناي اخص كلمه. او، خردمند و پير پيروان ايدئولوژي عشيره فكري خود
است نه يك روشنفكر گرچه آندره مالرو، نويسنده بزرگ و
اخلاق گراي فرانسه ، درابتدا ، مبارزه را در تمامي اشكال آن ، از حوزه هنر وخلق
زيبايي تفكيك نميكرد وبراين باور بود كه هرپيكار ومبارزه اخـلاقي در حيطه ي
تاريخي به مثابه كندوكاوي براي كشف زيبايهاست ، ليكن وقتي همين نويسنده در دهه
شصت به وزارت فرهنگ كشورش رسيده و در درون قدرت با چهره بي نقاب سياست برخورد
نمود، تغيير عقيده داده و معترضانه اظهار داشت كه (دليل وجودي دولت فرمان دادن
به هنر نيست ، بلكه خد مت به آن است) بنا براين مراد ما ازهنر، همان مفهوم هنر
درخدمت روشنگري است ، هنري كه بيرون از حوزه توجيه يا كسب قدرت است چنانچه درميانه كار متوجه عـدم رضايت
مشتري خود از بيني بزرگش باشد ، بيگمان با كمك سايه هايي آنرا قلمي وخوش فرم
نقاشي خواهد كرد. چنين است كاريك هنرمند وروشنفكر سياسي ويا مذهبي. تفاوت ميان
يك روشنفكر رها و يك روشنفكر معتقد ، فرقي است كه بين نقد و توجيه وجود دارد.
اگراولي هر چيزي حتا خود نقد را هم قابل نقد ميداند و درايت خود را بخدمت روشن
نمودن واقعيت پديده هاي اجتماعي در آورده ، درعوض دومي از تمام قابليت هاي خود
در راه اثبات آن چيزي سود ميبرد كه خود آنرا واقعيت ناب ميپندارد از همينجاست كه آن اصـل مشترك
ضـد اخـلاقي و آزادي كش چـپ هاي راديكال و مذهبيون و بطوركلي مطلق انديشان (
هدف وسيله را توجيه ميكند ) بصورت امري انساني و اخلاقي درمي آيد و روشنفكران
معتقد به كمونيسم و اسلام ناب محمدي و نژاد آريا تمام جناياتي را كـه براي
رسيدن به غايت مطلوب يا آرمانشهر( ديكتاتوري پرولتاريا = حكومت مستضعفين =
فرمانروايي آريا ) صورت ميگيرد بحق دانسته واز جنايتكاران بزرگي مانند ژوسف
استالين ، روح الله خميني و آدولف هيتلر، بت و قهرمان ميسازند و قربانيان
جنايات آنها را افراد كثيفي ميدانند كه چون كاري جزخدمت به امپرياليسم =
استكبار جهاني و جلوگيري از استقرار عدالت نميكردند بايد كشته ميشدند يعني همان خيل عظيم روشنفكراني كه
دخالت آمريكا در ويتنام را ننگي براي بشريت ميدانستند ، آنجا كه پاي ايدئولژي
كمونيسم بميان كشيده شد ، يا خود را بناداني و كري و كوري زده و سكوت اختيار
كردند و يا بيشرمانه مدافع كشتار مجارها وچك ها و افغان ها بد ست كمونيستها
شدند شايد در اينجا بيراه نباشد كه به گفته
زيبايي ازخانم پوران فـرخـزاد در مصاحبه وي با پيام فضلي نژاد اشاره كنيم كه
اظهار داشت ( درنظام كمونيستي شوروي ، قول (غول) هاي قرن نوزدهم همچون
داستايوفسكي و ... نابود شدند وروسيه ديگر نتوانست مفاخري چون آنهابه
جهان عرضه كند ) فرخزاد در مورد خود ميگويد: ( شخصاً نميتوانم تابع هيچ
ايدئولوژي باشم، انساني كه وارد زندان هرنوع ايدئولوژي که شود، زندگي اش خاتمه
يافته است) كه البته منظور وي از زندگي در اينجا آزادي ، تعهد و خلاقيت است روشنقكركسي است كه تلاش ميكند جامعه
را از شرهرقيد و بند واز پشت ميله هاي هر دگم و جزمي رهايي بخشد. روشنفكر گرچه
با مذهب ميانه خوشي ندارد ، اما دشمني با آن را نيز تبليغ نكرده و جامعه را به
طرف نفرت از مذهب هدايت نميكند. زيرا در پس همين نفرت هم يك جزم و انديشه مخرب
ديگري رشد خواهد كرد كه اينبار قربانيان خود را از ميان مذهبي ها شكار خواهد
كرد مسئوليت وي كوبيدن يا دفاع مطلق از
اين ويا آن پديده اجتماعي و فكري نيست. او جريانات فكري ومسايل اجتماعي را به
نقادي كشيده و سود و زيان آنها را براي جامعه روشن ميسازد. روشنفكربجاي مثلا
دفاع صرف از نقد ديني ميبايد مدافع خود نقد باشد يعني ( نقد دركليت آن ).
روشنفكر، آنگونه كه بعضي ها به غلط ميپندارند لزوما يك انسان سياسي و
سياستمدارهم نيست رسالت وي بعنوان وجدان بيدارجامعه ي
مدني وجانبدار اصول روشنگري ومتعهد به اصل پلوراليسم ، هدايت جامعه به سمت و
سويي است كه عاري ازهرگونه باوربه روح مطلق ) ، ( ضرورت تاريخي ) و يا (
وفاداري به رهبري ) است. تنها انديشه اي كه روشنفكربايد بطورقاطع از آن حمايت
كند انديشه نقد است. اين انديشه كه هيچ انديشه اي درحال و آينده مطلق وجاودان
نيست ، اين باور كه همه چيز ميتواند و بايد مورد شك و سوال و گفتگو قرار گيرد و
اين اصل كه هيچ چيزي پيش از بحث و گفتگو وتحقيق جوابهايي از قبل تعيين شده وغير
قابل تغيير ندارد او بايد متوجه اين نكته شده باشد كه
جهان ما، جهان مفروضات است و تمامي انديشه ها نسبي هستند. وظيفه وي ايجاد و باز
نگهداشتن فضا براي عرضه افكار بكر وامكان بالندگي اين تفكرات است. زيرا بقول
پوپر ( حدسهاي نظري ازطريق تجربه است كه پيوسته محك زده ميشوند ). اشاره پوپردر
اينجا به ايده ها و افكارمتنوع است كه وي بدرستي و آگاهي كامل از كاربرد واژه
ها، اين انديشه هاي ايده آليستي وپيش فرضها را حدسهاي نظري مينامد به همين دلايل بود كه او نيز همانند
پريگوژين ( نوبل دار) در آرزوي ايجاد اتحادي ميان فلسفه وعلم جديد بود و قصد
بوجود آوردن فلسفه اي علمي بود كه غايت مطلوب خود را نه برزايش ( بازهم سيستم
جديد ) بلكه جستجوي حقيقت از طريق علمي قرار دهد، يعني تقارن به حقيقت از
رهگذرانديشه منطقي و فلسفي. اوبا اپيستمولوژي خود تا حد زيادي هم در اين راه
پيش رفت اما آرزوي بزرك وي براي شالوده ريزي فلسفه حقيقت يابي هرگز به تحقق
نپيوست البته دركشوري كه هر رمال و مارگيري خود را متفكر و اديب بداند، روشنفكرانش بدنبال يك روضه خوان راه بيافتند وانقلابي اسلامي براه بياندازند و ولايت فقيه بوجود بياورند، چند كمونيستش هنوز مرغدانی های نورآباد ممسني و ابرقو را آزاد نكرده فكر براه انداختن انقلاب ماركسيستي در جهان را در مخيله ی خود بپرورانند، اگر يک ملای روضه خوانش هم از اين درافشانی ها داشته باشند، جای چندان شگفتی نخواهد داشت در اين مورد فقط می توان آروز کرد که
ای کاش ما ايرانی ها هم روزی جغرافياي عقلمان با تاريخ زبانمان همخواني
پيدا کند. پيش ازاقدام به مطالعه
ی هر ايدئولژي هم ابتدا كمي اگولژي
بياموزيم. تا رفتار و کردارمان اينهمه مسخره، و از آن بد تر اين اندازه خود
ويرانگرانه نباشد اين بخش را با گفتاري از يك روشنفكرمدرن غربي آغاز كرديم وبا شرح زندگي يك روشنفكر مدرن تر اما شرقي به پايان ميبريم . شرح زندكي ومبارزات درخشان روشنفكرمدرني كه براستي آبروي روشنفكري درمشرق زمين محسوب ميشود مهاتما گاندی، يک روشنفکر مدرن و تمام عيار زمانيكه بحث برسر
روشنفکر، مسئوليت، ترويج عدم خشونت و همينطور باور روشنفكر متعهد به نسبييت حقايق پيش
مي آيد، زهي بي مروتي و بي معرفتي خواهد بود كه
ما کسی جز مهاتما گاندي، اين
روح بزرگ بزرگترين دموكراسي جهان
را نمونه آورم. چرا كه او را ميتوان
مظهر همه ی اين صفات و يك روشنفكر
به تمام معنا مدرن تلقي كرد با اين ذهنيت سالم بود كه او عقيده
داشت هيچ كس نبايد آن چيزي را كه خود حقيقت مي پندارد بد يگري تحميل كند. شايد
اين عقيده گاندي بي شباهت به جمله معروف رنه دكارت نباشد كه گفت ( هيچكس
نميتواند مرا وادارد تا به نيكبختي مطابق ميل او تن در دهم ) دكارت هم عقيده
داشت كه هر كس بايد اين حق را داشته باشد كه سعادت خويش را شخصا انتخاب كند درنظر بسياري از روشنفكراني كه از
فلسفه هگل برداشتي ماركسيستي دارند عقيده بر اين مدارميچرخيد كه انتخاب خشونت
يك انتخاب آگاهانه براي پيروزي سوسياليسم است. ازمنظر روشنفكران ماركسيستي
همچون ژان پل سارتر، الكساندر كوژو و آراگون ، توسل به خشونت و خشم انقلابي
برخاسته از غرائز وحشي وحيواني نبوده وعملي ضد اخلاقي و نكوهيد تلقي نميشود.
اين طيف از روشنفكران كمونيست ، خود مبلغ خشونت بوده وتكيه بر سلاح و رويكرد به
قهر را براي نيل به حقيقت وجدان عملي كاملا بجا و انساني دانسته وحتا آنرا
ميستود ند او هم در كتاب معروف خود خيانت
روشنفكران اعلام داشت كه ( نقش روشنفكرتغيير جهان نيست بلكه پايبندي به آرماني
انسانيست كه حفظ آن براي ارزشهاي اخلاقي بشر بسيار ضروري است ). گاندي اعتقاد
سخت داشت كه خشونت هرگز حقيقتي را به كرسي ننشانده است. اما بي اعتقادي وي به
عدم خشونت هرگز به معناي تسليم در برابر زور نبود.از همين رو بود كه ميگفت موشي
كه از خود دفاع نميكند ، نميتوان گفت عاري از خشونت است ، چون اجازه ميدهد كه
گربه او را بخورد. او امتناع از مشاركت در بيعدالتي و مبارزه علني با قوانين
ناعادلانه را اعمالي در نفي خشونت بحساب مي آورد و فائق آمدن انسان را بر ترس
ازمرگ برنده ترين سلاح در برابر زورگويان ميدانست او ميگفت ( اگر معتقد بودم كه ميتوانم
خداي را در غاري در هيمالايا پيدا كنم، بي درنگ بدانجا ميشتافتم. اما ميدانم كه
خدا تنها و تنها در دل انسانها جاي دارد ) با جرات ميتوان گفت كه اگر گاندي كمي
از تعهد روشنفكري خود دور مي افتاد و يا دچار غرور و لغزش شخصيتي ميشد و خويشتن
را رسول خدا ميناميد ، ديني كه وي پايه گذاري ميكرد ، امروز از لحاظ تعداد
پيروان اگر اولين نميبود ، بي شك دومين دين بزرگ جهان ميگرديد. زيرا با توجه
صرف به جمعيت انبوه موطن گاندي كه حتا پس از بيرون آمدن دو كشور پاكستان و
بنگلادش از دل آن همچنان جمعيتي بيش از كل مسلمانان جهان را داراست ، فرض صاحب
اين قلم زياده هم دور از تعقل بحساب نخواهد آمد. گذشته از اين گاندي يك شخصيت
بزرگ جهاني است كه اهميت كار و منش و شخصيتش مورد ستايش ميليونها انسان در سرتا
سر گيتي است ! نسخه از خارج
اتفاقآ نياز اصلی مردم ما است آيا تنها رسالت اينجانب نگارش انشاء است. آنهم انشاء هايی بی بخار و اثر که فقط دل خود و خوانندگانم را با ادعای مبارزه خوش سازم. يا رسالت ديگری هم دارم. آيا من سياسی برای اين گريخته ام که در اينجا مو های سر نيمه طاس خود را رنگ کرده، پيرانه سر به عياشی و هرزگی روزگار بگذرانم، و فقط برای اينکه نشان دهم مثلآ همچنان مبارز هستم و تلاش می کنم، هر از چند گاهی نوشته ای بی بو و اثر بنويسم و مصاحبه ای روشنفکرانه و همين. اگر بنده و چند تنی ديگر بيش از اينها احساس مسئوليت کنيم تکليف چيست؟ آيا ما چند تن معدود هم بايد خفه خون گيريم و بدان خيل بی بخار ها بپيونديم!؟ اين بحث را از اينروی به ميان می کشم که چون در اين سالها به محض اينکه ما خواستيم مردم را به شجاعت و ايستادگی فرا خوانيم، فورآ از صد طرف مورد نهيب و شماتت قرار گرفته ايم که، آقا شما برای ملت ايران نسخه پيچی مکنيد، شما چه حقی داريد لب گود نشسته و به مردم لنگش کن گوييد و سخنانی از اين دست. معنای حقيقی اين گفته ها چيست؟ جز اين است که آقا لطفآ شما هم لالمانی گيريد و مردم را روشن مسازيد. بگذاريد ملت به همان روشنفکران تاريک فکر ملا باز خود خوش باشند به همان ابر خردمندانی که از فرط روشنی فکر روزی گول يک ملای بی سواد از خمين را می خورند، دگر روز فريب ملايی از رفسنجان را و چند سالی هم شيخ فريبکاری از يزد سرشان را با قاقا لی لی اصلاحات شيره می مالد. يا شما هم مانند بعضی ها انسانيت و شرف ملی خود را در پيشخوان دکان ولايت به حراج گذاريد و مدافع نطام گرديد. خناق گيريد و بگذاريد رژيم هر چه که می خواهد انجام دهد و ايران و مردم آن بطور کلی از صفحه ی روزگار محو شود از آن بدتر هر زمان آمده ايم بگوئيم که ای مردم به سخنان اين سفيهان روشنفکر نام و وعده هاشان دلخوش مباشيد. اگر طالب آزادی هستيد خود به صحنه آييد. آزادی هزينه دارد ... در اينصورت هم يا فورآ از جانب همان ابر انديشمندان ملا باز با انگ تند رو و صدر در صدی مورد حمله قرار گرفته ايم، يا از سوی مردم غافل و يا از جانب عوامل رژيم. استدل همه ی آنها هم اين بوده است که ما از بيرون نبايد برای مردم تعيين تکليف کنيم آنجايی هم که خواسته اند صدای ما را بطور کلی خاموش کنند، گفته اند اگر راست می گويی خودت هم به داخل رو و آنجا مبارزه کن. از بس هم اين شرط را تکرار کرده اند که نه تنها آنرا ملکه ذهن مردم ساخته اند، بلکه ديگر اصلآ آنرا بعنوان يک اصل جا انداخته اند. اصلی که می گويد چون من از ترس جان از ايران گريخته ام و ديگر در آنجا حضور ندارم، پس اصلآ حق دخالت در اوضاع آنجا را هم ندارم ناگوار تر اينکه تکرار در تکرار اين سخن اخير، يعنی تکرار تهوع آور شرط حقانيت مبارزه ما فقط در صورت بازگشت، اصلآ به لوث شدن معنی آن منجر شده. تا آنجا که بعضی از عزيزان ما وقتی اين سخن را می شنوند، ديگر اصلآ به معنا و شرط درون آن توجه نمی کنند. يعنی به اين نمی انديشند که اين شرط گذاران از ما گريختگان از زير تيغ اصلا چه چيزی می خواهند تا حق ما را برای مبارز به رسميت بشناسند می دانيد معنای روشن اين گفته چيست؟ اين گفته بدين معنا است که ما چون زنده مانده ايم پس اصلآ حق مبارزه با اين رژيم را نداريم. يعنی ما فقط آن زمانی حق دارم مردم را به مقابله ی با رژيم فرا خوانيم که ديگر اصلآ در ميان نباشيم. يعنی اين رژيم ما را اعدام کرده باشد. يعنی پس از آنکه کشته شديم در ايران باشيم و در آنجا مبارزه کنيم!؟ ظاهرآ به نظر مضحک می آيد نه؟ مضحک هم هست. اما معنای دقيق اين شرط همين است. اين همان معنا است که قبلآ اشاره کردم که در اثر تکرار کاملآ لوث شده. بنده ای که حتی در اينجا هم از دست آدمکشان رژيم امنيت جانی ندارم، چگونه برگردم و در ايران مبارزه کنم. اگر برگردم که به يقين کشته خواهم شد. گذشته از اين، افرادی چون اينجانب که از ترس اعدام از آنجا گريخته ايم. اصلآ برگرديم که چه چيزی را ثابت کنيم؟ حماقت خويش را با استقبال از اعدام خود اصولآ کسانی که چنين می گويند، دانسته و از يا سر غفلت هر دو شجاعت را به حماقت تعبير می کنند. اين قبيل افراد يا مغرض هستند و در خدمت رژيم و يا انسان هايی ساده که اساسآ خودشان هم متوجه نيستند که چه سخن بی پايه ای را بر زبان می آورند. خواست بازگشت از فردی سياسی که از زير تيغ رژيم فرار کرده، اصلآ به مثابه درخواست خودکشی از او است. گر چه هيچ کس اين شرط مسخره را نخواهد پذيرفت، حال اگر فرضآ حتی کسی هم خواست چنين کار سفيهانه را انجام دهد، وظيفه ی انسانی و ملی ديگران بازداشتن وی از اين ديوانگی محض است نه تشويق او به خودکشی داوطلبانه. آنهم خودکشی با شکنجه و زجر و اعتراف اصلآ اگر کسی بداند که در بازگشت سرنوشت شومی خواهد داشت با اين وجود باز هم باز گردد، يک ابله تمام عيار است نه انسانی خردمند و با دل و جرأت. بنده ای که می دانم اگر باز گردم چه مصيبتی بر سرم خواهد آمد، اصلآ چرا بايد دست به اين حماقت زنم. کار رژيم اينک به چنان ترس و وحشيگری کشيده که ديگر حتی به علی شاکری ها و تاج بخش های خادم وفادار خود نيز رحم نمی کند، چه رسد به افرادی چون اينجانب که حتی قبلآ از تشريف فرمايی آن امام زبان نفهم به ايران هم دشمن وی بودم اين جناب شاکری عضو اتحاد جمهوری خواهان! که فعلآ در زندان رژيم به عبادت شبانه روزی مشغولند و آب خنک ميل می فرمايند که نوش جانشان باد و گوارای وجودشان، کسی بودند که در همه جا، حتی در راديو های محلی همين استکهلم بد ترين توهين ها را به ما بقول خودشان "تند رو های سرنگونی طلب" تقديم می فرمودند توجه داشته باشيد که آقای شاکری از مدافعان سرسخت بقای اين نظام در خارج بودند. نامبرده خيلی هم باز و با وقاحت و بطور رسمی اينکار را می کردند. رژيم وقتی حتی چند انتقاد ساده ی چنين عنصر وفادار بخود را هم تاب نياورد و وی را در بازگشت به زندان اندازد، معلوم است که با افرادی چون بنده در بازگشت چه خواهد کرد نگارنده اگر باز گردم که يکسره از فرودگاه به آن بند معروف انتقال داده خواهم شد، بعد هم طبق معمول و مرسوم اعتراف گيری با شکنجه و سپس هم اعدام. اگر هم خيلی شانس بياورم و در مقابل حفظ جان بی ارزشم بتوانم در اعتراف گيری بی ارادگی و جاسوسی نکرده خويش را در شوی تلويزيونی خوب ثابت کنم، باقی عمر را در شکنجه گاهها بسر خواهم برد و دعاگويی ولی فقيه خواهم بود نتيجه اينکه رسالت اصلی ما سياسی ها که توانسته ايم از چنگال خونين رژيم جان بدر بريم، نه بازگشت برای پذيرش مرگ داوطلبانه که اتفاقآ در درجه ی نخست بيرون کردن حتی فکر بازگشت از کله ی خويش است. در مرحله ی بعد هم اميد و انگيزه و حتی گاهی رهنمود دادن به مبارزان جوان. به کسانی که شيوه های اهريمنی اين نظام ضد بشری را چون ما مخالفين قديمی آن خوب نمی شناسند اصلآ آنان که به ما می فرمايند ما از بيرون نسخه صادر نکنيم، چرا اينرا هم نمی فرمايند که چه کسانی بايد از داخل نسخه صادر کنند؟ در فضايی فاشيستی که در آنجا از ترس گزمه های رژيم حتی براحتی نفس هم نمی توان کشيد آخر چه کسی قادر به صدور رهنمود و نسخه است. اين مهم اتفاقا به عهده ی ما است که فضای زيستمان از هر جهت امن تر و آرام تر از داخل است و به تبع آن فکر و دستمان آزاد تر البته نسخه های ما آن زمان می توانست کمر اين رژيم را خرد کند که ما سازمان و کنگره و انجمنی در خارج می داشتيم. يعنی می توانستيم به جای هزار نسخه ی گونگون و گيج کننده همگی افکار و کوشش های خود را در يک تشيلات متمرکز ساخته و در نهايت در هر مورد يک نسخه بنويسيم. اما چون متاسفانه فعلآ چنين تشکيلات فراگيری نداريم، چاره ای نيست جز انتقال راه حل های احتمالی که به فکر هر کدام از ما می رسد. ما که نمی توانيم دست روی دست گذارده منتظر نابودی مردم و ميهن خود باشيم پاره ای هم که می گويند مردم خودشان می دانند که در داخل چگونه با اين رژيم مبارزه کنند هم حرفشان سست است. آن مردم بينوا اگر خود می دانستند که چگونه بايد با اين رژيم مبارزه کنند که تا بحال ده باره آنرا به زير کشيده بودند. آنان البته مقاومت هايی داشتند و دارند. اما چون اين حرکات و اعتراضات از سازماندهی و انضباط و پيوستگی برخوردار نبوده، در بيرون هم با يکپارچگی و هماهنگی از مبارزات آنان حمايت نشده، تا بحال هيچ طرفی از اينهمه جانفشانی نبسته اند الا دادن زندانيان بيشتر و سخت تر شدن شرايط مبارزه. مردم ما با اين حرکات گاه و بيگاه و بی برنامه صد سال ديگر هم ره به جايی نخواهند برد پس اين نسخه نوشتن فعلآ ابتدايی ترين رسالتی است که ما سياسی های گريخته و با تجربه برای خود قائليم. گر چه شخصآ حتی رسالتی بيش از اينها برای خود قائلم. نگارنده البته از جنس آقای رجوی نيستم تا از ديگران بخواهم که به استقبال مرگ روند و از خون قربانيانم برای خود مشروعيت بسازم. چون مسئوليت کشيده خوردن حتی يک هم ميهن را هم نمی توانم به عهده گيرم. ليکن تا آنجا که تجربه ی سی ساله ام در کار سياسی، عقل و بضاعت فکريم و همينطور شناختم از جامعه شناسی و تاريخ اجازه دهد حتی نسخه های پر خطر و ريسک دار هم صادر خواهم کرد چون اين نکته را نيک می دانم که اين رژيم با بارک الله و ماشا الله و نامه های عاشقانه رفتنی نيست، و اينرا نيز که بی پذيرش هزينه، رهايی از چنگال اين رژيم و دستيابی به آزادی از هر ناشدنی در دنيا ناشدنی تر است. اينجانب اصلآ می نويسم که نسخه صادر کرده باشم. نه اينکه کسی را سرگرم کنم حال اينکه آيا کس و کسانی صلاحيت مرا برای صدور نسخه خواهند پذيرفت يا نه، اصلآ اين نسخه ها شفا بخش خواهند بود يا نه و مهم تر از همه آيا اساسآ کسانی به نسخه هايم عمل خواهند کرد يا نه، بسته به تشخيص خود آنان و شناختی است که از پيشينه ی سياسی و افکارم دارند. فضای داخل آنچنان تنگ و نفس گير است که عده ای از مردم ما برای شکستن آن حتی خواهان بمب و موشک از خارج هستند، چه رسد به نسخه هايی که ما صادر می کنيم آيت الله خمينی هم تا ابد
زنده خواهد ماند آن آدم سراپا نفرت و کين حتی دشمن
زبان و عادات مآنوس ما هم بود. از اين جهت هم با ما اين معامله را کرد. وی نه
تنها از همه ی ما، که حتی از اجدادمان هم به شدت نفرت داشت. چون خود و
پيشينيانمان را خائن به اسلام و خود می دانست. از اين روی بود که می خواست
شخصيت و غرور و وقار ما را بشکند و ما را با خفت و
خواری خرد کند. او اصلآ آمده
بود که از ايرانی ها انتقام گيرد. به فجيع ترين و سبعانه ترين اشکال هم اينکار
را کرد خوبان و نيک انديشان بزرگ و والا جاودانه می مانند، و بدان و زشت کرداران و بد سگالان نيز هم چنين. خوبان می مانند برای اينکه تا ابد از ايشان به نيکی و مهر ياد گردد و عشق به پای خاطره آنها ريخته شود، جنايتکاران و پست فطرتانی چون نرون و فرعون و آيت الله خمينی و خامنه ای و آدولف هيتلر و چنگيز و جوزف استالين و مائو تستونگ ... هم می مانند که تا دنيا دنيا است نفرين و لعنت نثارشان گردد اصلآ حکمت آن گفته معروف که (در جهان
فقط خوبی و بدی می ماند) در همين است. معنای بهشت و دوزخ هم در متون قديم آيين
مهر (ميترائيسم) و حتی تا حدودی در بوديسم و هندوئيسم هم همين است ما کجا و فرهنگ و اخلاق مدرن کجا او با افکار متعالی و هوش سرشاری که داشت، بيشترين سهم را در تحول افکار کهنه، نو شدن انديشه و رويکرد آن بر خرد و منطق را دارد. فلسفه ی عقلی و مدرن بسيار وامدار اين انسان بی همتا است. کانت استاد بی همتای حوزه های مختلف اين رشته است. بسان فلسفه ی زيبايی شناسی (استه تيک)، فلسفه ی معرفت شناسی، فلسفه ی حق و ديگر رشته های فلسفی انديشه های درخشان وی در حوزة ی فلسفة سياسی نيز او را در اين عرصه يک پله از سايرين بالاتر می نشاند. در کنار اينهمه شايستگی اما، آنچه امانوئل کانت را جاودانه ساخته و در جايگاهی رفيع تر از تمامی ديگر متفکران عصر جديد نشانده، فلسفة اخلاق و يا اتيک ﴿Ethic﴾ او است، که وی برای اول بار آنرا مطرح کرد. فلسفه ای عقلی و استدلالی، که در کنار افکار نوين ژان ژاک روسو، امروزه زير بنای بنيانهای اخلاقی و قرارداد های اجتماعی تمامی جوامع مدرن بشری است نگارند برای اينکه دستمايه و پيش زمينه ای برای نگارش اين مطلب داشه باشم، بدانم و در اينجا بياورم که ما تا چه اندازه در زمينه اخلاق استدلالی، يعنی اخلاق انسانی آزاد از زندان مذهب کار کرده ايم، بسيار جستجو کردم، اما ای دريغ از يک تحقيق و بررسی! بنده که چيزی نيافتم جز چند برداشت سطحی و يکسويه از اين مقوله مهم و پايه ای مدرنيته. برای اينکه سخنم را مدلل سازم، در اينجا يکی از همان تعاريف را از يک محقق هم ميهن می آورم، تا نشان دهم ما تا چه اندازه با مفاهيم پايه ای فلسفه ی عقلی و مدرن بيگانه هستيم. جناب ايشان که خيلی هم در ميان ايرانيان اسم و رسم دارند، در تعريف اتيک می نويسند: اتيک مدرن، اعتقاد به ظرف مشترک سياسی است که می توان آن را مدرنيته و دموکراسی ناميد. وی در ادامه می نويسند که اتيک براساس دو قاعده " تقسيم حقوق" و " تجزيه کمال" سامان می يابد درکی که اين گرامی از مفهوم اتيک دارد، چيزی نيست جز بيانگر اين حقيقت تلخ که اساسآ حتی متفکرين ما هم ظاهرآ هيچ شناختی از مفهوم واقعی تجدد فرهنگی ندارند. با اين تعريف کاملآ مشخص می شود که اين پژوهنده بنام ما اصلآ مقصود اصلی کانت را درنيافته. در نتيجه، اگر ما امروز بدين سيه روزی رسيديم، حقمان بوده و جای هيچ شگفتی هم ندارد. وقتی اصلآ بسياری از فرهيختگان ما هم حتی اندک شناختی از فلسفه ی نوين و فرهنگ مدرنتيه ندارند، چه جای انتظار از مردم عوام ما که امروز صرف داشتن سگ در خانه و جراحی بينی را با رسيدن به تجدد و تمدن يکسان می پندارند. با اين سطح از دانش فلسفی اهل مطالعه ما، معلوم است که از انقلابمان چيزی جز رژيمی متحجر و قرون وسطايی بيرون نيايد و امروز هم بلحاظ سياسی جزو عقبمانده ترين ملتهای جهان بشمار آييم بدون شناخت هدف و راه که نمی شود تصور کرد به هدف نايل گشته ايم. اگرمی توان پيش از آموختن الفبا، با سواد و دانشمند شد، در آنصورت اين هم امکان پذير است که پيش از شناخت دستکم بديهيات مدرنيته به ملتی مدرن مبدل گشت. شناخت فلسفه ی مدرن و مفاهيم فرهنگ مدرنيته اساسآ ابتدايی ترين شرط و اول گام در راه حرکت بسوی مدرنيته است، چه رسد به اينکه خواهان تبديل به جامعه ای مدرن گرديم، که اين کار سترگ در گرو کوشش مستمر فرهنگی دستکم چند نسل پيا پی است. امکان ندارد که فرهنگ مدرنيته را دور زده و صرفآ با انقلابيگری و کشت و کشتار و يا با زر و زيور تقلبی و ظاهر آرايی به جامعه ای مدرن رسيد ما نه تنها متمدن، که در حال حاظر حتی متجدد هم نيستيم. يکبار ديگر هم نوشته ام که پهلوی ها با زور پاسبان و ضرب باتوم لباسهای ما را عوض کرده و با دستبند شهربانی زورکی ما را به آرايشگاه و حمام فرستادند. پس آنچه ما حتی از تجدد هم که داريم همه تحميلی است نه تحقيقی. اگر بعضی بعد ها اين تحميل را پذيرفته و داوطلبانه آنرا نگاه داشتند، بويژه بعضی از خانمها، علت آن زيبا و شيرين بودن آن تحميل بود. چون حتی اين تعويض لباس هم چون عمق و محتوا ندارد، هنوز که هنوز است جا نيفتاده و لباس مدرن و نو تنها لباس زن ايرانی نيست. نمونه ی بارز آن هم اين است که بسياری از خانمهای محترم ايرانی با لباس دکلته به ميهمانی و شب نشينی رفته، تانگو رقصيده و مشروب ميل می فرمايند، اما چون به خانه باز می گردند، چادر و چاقچور خود را از کمد بيرون آورده ، با بتن کردن آنها پس از شستن دهان، به اقامه نماز می ايستند. پنداری که الله بی شعور است و تنها نا محرم به اين خانمها هم همان خداوند عرب زبانشان است وقتی هم سئوال کنيد که آن چه بساط است و اين چه نمازی است؟ جواب خواهند داد که، مشروب خواری که ربطی به مسلمانی و نماز ندارد. مشخص هم نيست که اين محترم ها چنين مهربانی و سهل گيری اسلامی را از کجا و کدامين کتاب و حديث و رساله ی دانشمند و فقيه اسلامی آورده اند. زيرا اسلامی که حتی خروس بينوارا هم نا محرم دانسته و روبنده گرفتن از اين مرغ مرد را برای زن مسلمان از واجبات می داند، زن را در معتبر ترين کتاب خود يعنی قرآن موجودی نيمه انسان می شمارد، شهادتش را نمی پذيرد و اصولآ چون حيوانی بی شعور مهارش را بدست مرد می دهد، چگونه اجازه می دهد که يک زن کتک خور مؤمن که حتی بايد سوار بر شتر هم آماده سکس دادن به مرد ريشوی خود باشد، نقاب از چهره برگيرد و گيسو افشاند و به بار و ديسکوتک و شب نشينی رود و باده گساری کرده و با يک کافر خدا نشناس تانگوی برزيلی رقصد! اينها و صد ها نمونه ی مضحک و متضاد از اين دست، نشان می دهد که ما نه اسلام را می شناسيم و نه اصلآ تجدد را. به ديگر سخن، ما همان اندازه غير مسلمانيم که غير متجدديم، يا بعکس. خانم متجدد را با رساله و غسل جنابت و سفره ی ام البنين و روبنده و مقنعه و چادر و چاقچور آخر چه کار!؟ اين جلوه های ظاهری چيزی نيست، جز اثر شيرينی آن شربتی که رضا شاه پهلوی با زور دهان خانمها را گشود و آنرا در دهانشان ريخت. بعضی تعجب می کنند که ما چگونه در عرض فقط بيست و هشت سال از مردمی متجدد به ملتی عقبمانده مبدل گشتيم. اينان توجه ندارند که ما اصلآ متجدد نشده بوديم که باز گشته و متحجر شده باشيم. ما در يکصد سال گذشته، يعنی پس از پيروزی انقلاب مشروطه در زمينه فرهنگ سياسی اصلآ کاری انجام نداده ايم که وضع بهتری داشته باشيم. يعنی انتظار داشته باشيم امروز در زمينه سياسی اگر عقبمانده هستيم، خدای را شکر ديگر آزادی های اوليه انسانی را داريم. اگر حکومتی فاشيستی داريم، حد اقل يک فاشيسم مدرن و کلاسيک است، نه مربوط به عهد غارنشينی که حتی آستين کوتاه مردان را هم تاب نمی آورد از حقيقت آزرده نشويم. بپذيريم که اين حکومت حقيقت ما است. چون از نظر فرهنگی جامعه ما همان جامعه ی عصر قجر است. ما تا به رخسار حقيقت ننگريم نجات نخواهيم يافت. مادام که نپذيريم که عقبمانده هستيم، خود را نيازمند آگاه شدن نخواهيم ديد. جمهوری اسلامی حقيقت ما است، نه دوران پهلوی آن تجدد و تمدن قبل از انقلاب، که ارمنی و زرتشتی و يهودی و بهايی به يکسان حق کسب و زندگی داشته باشند، در اتوبوس و تاکسی زن ومرد غريبه در کنار هم نشينند و به دريا و ميخانه روند و ... همه و همه را خاندان پهلوی با زور نگاه داشته بودند. به محض اينکه استبداد خاندان پهلوی از ميان رفت، جامعه ما هم صورت اصلی خود را باز يافت و ما فورآ به اصل خويش باز گشتيم. ملتهايی که به تجدد و تمدن حقيقی رسيده اند، هيچ يک از سايه سر استبداد خاندان پهلوی مانندی متجدد و متمدن نگشتند. آن ملل نه بر اثر فشار يک حکومت نو گرا، که در سايه کوشش انديشمندان خود آگاه گشته و بتدريج به زندگی مدرن روی آورده اند. اما در ايران اصلآ کار روشنگری انجام نگرفته که مردم آگاه گردند در کشور ما کار دقيقآ برعکس همه جای دنيا بوده، يعنی برخلاف همه ی کشور ها که در آنجا روشنفکر می خواسته نرمهای فرهنگی را نو کند، اما حکومت متحجر مانع می شده، در ايران حکومت در تلاش نو کردن جامعه بوده و روشنفکر در مقابل او. به همين دليل هم در پنجاه و سه سال حکومت پهلوی حتی يک نفر هم به جرم روشنگری فرهنگی اعدام که سهل است حتی زندانی هم نشد. زنده ياد کسروی تبريزی و صادق هدايت و علی دشتی که بنام ترين روشنگران آن عصر بودند و بيشترين سهم را هم در آگاه ساختن مردم خود داشتند، حتی نيم ساعتی را هم به جرم روشنگری در بازداشتگاه حکومتی بسر نبردند. کمونيست بودن و برای شوروی جاسوسی و کار کردن فقط در ايران کار روشنفکری بحساب می آيد نه در هيچ کشور ديگر کسروی را کسانی کشتند که سه نخست وزير حکومت را هم ترور کردند. نقطه ی اشتراک اين روشنفکر هم با آن سه نخست وزير، نوگرايی و تجدد خواهی هر چهار تن بود. کسروی در عين اينکه يک روشنگر بود، هميشه هم شغل دولتی داشت. حتی يک جمله هم از اين روشنگر نمی توان نشان داد که او در آن به حکومت تاخته باشد. اين به معنای دفاع از استبداد نيست، کسروی بزرگ هم هرگز نمی توانست که ميانه خوشی با استبداد داشته باشد، ليکن آن روشنفکر بزرگ مانند اين مرد روستايی، آقای بهرام مشيری نبود که درد را درک نکند و نداند که کار حکومت روشن کردن افکار مردم و دادن داوطلبانه آزادی نيست کسانی چون مهندس بهرام مشيری که برای دولت ها و پادشاهان رسالت دادگستری و حتی فرهنگ پروری قايل هستند، نادانسته افکاری شديدآ مذهبی دارند، ولو که خود را دشمن جهل و خرافات مذهبی هم که شمارند. فقط اينگونه ذهن است که برای پادشاه رسالت امامت و پيامبری قائل است. در حاليکه اصلآ کار حکومت بالا بردن فرهنگ و عدالت گستری نيست. آنهم حکومتی که خود آقای مشيری مدعی است که گويا کودتايی بوده. نه فقط آقای مشيری، که بطور کلی هر کسی برای چهره های سياسی، حال منتخب و غير منتخب، رسالت دادگستری قائل باشد، بی چون و چرا ذهنيتی مذهبی دارد. گرچه کيفيت افکار جناب مشيری که خود را روشنگر مذهبی می انگارد از آن پيداست که خود در خدمت دستگاه خلافت امام مسعود رجوی است، که چند پله هم متحجر تر و خاين تر از خليفه ی فعلی مقيم تهران است کار حکومت ها بر خلاف درک مشيری ها نه ارتقاء فکر مردم، بلکه بعکس هر چه نا آگاه نگاهداشتن توده ها برای بهره کشی بهتر و بيشتر است. اين مهم، يعنی بيدار ساختن مردم، اصلی ترين رسالت روشنفکران است. آنان هستند که بايد جامعه را رشد فرهنگی داده و از زندان جهل و خرافات برهانند. روشنفکر بجای مبارزه صرف با حکومت استبدادی، بايد تمامی مساعی خود را صرف آگاه ساختن جامعه نمايد. تعويض حکومت بعهده توده است نه روشنفکر. اگر روشنفکران جامعه ای به روشنگری پرداخته و در اين راه توفيق يابند، توده ی آگاه آن جامعه دير يا زود استبداد را سرنگون و سيستمی مترقی جايگزين آن خواهند نمود کسی که ادعای روشنفکری دارد بايد اين مختصر شعور را داشته باشد که مردمی جاهل، نه قادر به حرکتی مترقی هستند، نه مستعد و مستحق دستيابی به آزادی، و نه چنانچه آزادی بدست آرند، قادر به حفظ آن. بی دانستن اين بديهيات، هر که ادعای آگاهی داشته باشد بی چون و چرا يک انسان جاهل است. مردمی نا آگاه را به حرکت و جوشش آوردن به مثابه در آتش افکندن آنان است کسروی يک روشنفکر اصيل بود. او به نيکی می دانست که جهل مادر همه ی درد های اجتماع است، نه استبدا سياسی. آن انوشه روان خوب فهميده بود که استبداد معلول جهل توده ها است، نه جهل معلول آن. در اين سخن کسروی بايد خيلی دقيق شد که يک دنيا معنا دارد که: ما نيک آگاهيم که حيدرعمواوغلی ها و علی مسيوها و شريف زاده ها و ميرزا جهانگيرها که به آن جنبش برخاسته بودند، از حال گرفتاری های ايران در ميان همسايگان نيرومند و آزمند، نا آگاه نمی بودند و در راه استقلال و آزادی اين کشور به هر گونه جانفشانی آماده بودند. آنان در يک جا اشتباه می کردند، از گرفتاريها و آلودگی های توده ها نا آگاه می بودند، می پنداشتند اگر ريشه استبداد کنده شود و قانون اساسی به کار افتد، توده مردم به راه پيشرفت می افتند، در حاليکه درد اصلی جهل و نا آگاهی مردم بود با چنين ذهن بيداری بود که کسروی تبريزی بجای پريدن به حکومت مستبد اما نو گرا، به درستی به سراغ درد اصلی يعنی استبداد دينی می رفت. احمد کسروی خيلی خوب تشخيص داده بود که استبداد غالب همان استبداد مذهبی است، نه استبداد تجدد خواه که خود نيز مغلوب استبداد قرون وسطايی شيخ و فقيه است. در همينجا اين را هم بياورم که ما هنوز هم متاسفانه تفاوت ميان روشنفکر و يک عنصر سياسی را نمی دانيم. تمامی کسانی که در دوران پهلوی زندانی گشته و اعدام شدند، سياسی بودند نه روشنفکر. مقصود آنها فقط مبارزه با رژيم بود و هدفشان هم سرنگون ساختن آن، نه کار فرهنگی و روشن کردن فکر مردم روشنفکران وطنی که البته به جز چند استثنا همگی هم سياسی بودند نه روشنفکر، به هر کاری دست زدند جز به کار روشنگری که رسالت اصلی آنها است. اين دسته در ايران نه تنها به رشد فرهنگی جامعه خود هيچ ياری نرساندند، بلکه حکومت نوگرا را هم به جرم اينکه چرا می خواهد جامعه را با زور متجدد سازد فاشيست خوانده و با آن مبارزه صرفآ سياسی کردند. آنان بجای شناخت استبداد اصلی و مبارزه با آن، يعنی استبداد دينی که اتفاقآ خود شاه و حکومت او هم از آن در عذاب بود، در کنار استبدا اصلی، يعنی ملا ها و متحجر ترين لايه های اجتماع ايستاده، و با همه ی توش و توان خود به آنان ياری دادند تا حکومت نوگرای شاه را سرنگون سازند. نتيجه طبيعی آن نادانی هم همين بساط فعلی است که می بينيم برای اينکه ادعای
خود را مدلل سازم، که استبدا اصلی در کشور ما پيوسته استبداد مذهبی آخوند ها
بوده نه حکومتها، فقط همين يک شاهد تاريخی را بياورم که ميرزا حسن
خان رشديه که بنيانگذار مدارس نوين در ايران بود، حکم دو پادشاه قاجار را برای
باز کردن مدارس نوين در جيب داشت. اما چون چند آخوند
دهاتی فتوا داده بودند که رشديه کافر است و قصد دارد اطفال مسلمين را بی دين
و بی غيرت کند، پيوسته از ترس جان مخفی زندگی کرد.
يعنی حکم دو ملای دهاتی در جامعه ی غافل ايران از حکم دو پادشاه قدر قدرت قوی
شوکت ! بسيار نافذ تر بود. اصلآ روزگار خود را بنگريم که سلمان
رشدی با فتوای يک ملای دهاتی، حتی در هفت هزار کيلومتر
دور تر از ايران، در قاره ای ديگر و در کشور خود هم قادر نيست که آزادانه از
خانه برون آيد. حتی سه فرزند رشدی هم از ترس جان، بيشتر
وقتها خود را در خانه حبس می کنند
|
||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||