|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
خوکان
و ملايان چگونه تن فروشان نگونبخت شهرنو ی تهران و خوک ها ی بی زبان را به فتوای خمينی، زنده زنده با بنزين آتش زده و سوزاندند ... ترديد نبايد کرد که اگر ملايان روزی در جهان قدرت گيرند، چند ميليارد انسان را زنده زنده خواهند سوزاند ... اخلاق فقاهتی تا بدانجا که احمدی نژاد با التماس از او خواست که معلم اخلاق دولت وی باشد. آخوند آقاتهرانی هم به هزار غمزه اين پست را پذيرفت و اکنون هم که در کابينه وی همين سمت رسمی را داراست. اين آخوند البته در نمايش ساختگی انتخابات، به نمايندگی مجلس روضه خوان ها هم دست يافت، که حال با حفظ سمت دولتی خويش، بر يکی از کرسی های آن مجلس مضحک هم تکيه زده که اين را نيز بايد از آن دستاورد های شگرف نظام اسلامی برای بشريت بحساب آورد. زيرا تاکنون که در سراسر تاريخ بشری ديده نشده بود که شخصی، همزمان هم پست دولتی داشته باشد و هم نماينده ی پارلمان باشد، حتا در فاشيستی ترين نظام های جهان بسان آلمان نازی يا سوسيال دموکراسی ضد بشری آدولف هيتلری، فاشيسم موسولينی در ايتاليا، رژيم فرانکو در اسپانيا و يا حتا در ليبی معمر القذافی روانپريش و دو رژيم بعثی فاشيستی ميشل عفلقی، يعنی رژيم صدام حسين در عراق و رژيم اسد پدر و پسر در کشور سوريه. زيرا که اساسآ فلسفه وجودی و نقش پارلمان ـ حال به شکل صوری و نمايشی هم که شده ـ در همه جای دنيا و بر اساس قانون اساسی همه کشور های جهان، تا کنون چشم و گوش ملت بودن و نظارت بر کار قوه ی مجريه بوده است. حتا در بلوک شرق کمونيست دوران اتحاد شوروی، چين دوران مائو، کره شمالی، کوبا و در ديگر کشور هايی که قانون اساسی آنها صرفآ يک کاغذ پاره بازيچه دست حاکمان آن کشور های اسير بوده. حال بگذريم از اينکه به دليل وجود مشکل قحط الرجاله (*) در نظام اسلامی، اينک يک مرد شيره ای به نام غلامحسين الهام، اصلآ در هرسه قوه ی مجریه و مقننه و قضائیه رژيم پست رسمی دارد، آنهم چند پست در يک زمان. در بيدادگاههای اين نظام ناب محمدی هم که، زندانبان، بازجو، شکنجه گر، بازپرس، وکيل مدافع، دادستان، قاضی و هيئت منصفه تنها يک نفر است. البته بسيار ديده شده که آن يک نفر حتا نقش ضابط اجرا و يا مجری حکم را نيز داشته است. به هر روی، حجت الاسلام مرتضی آقاتهرانی که نویسنده کتاب بسيار علمی و ارزشمند «راهکارهای عملی دیدار با امام زمان(عج)» هم هست که شاهکاری در جهان ادبيات است، پس از طی دروان تحصیلات فقه و فلسفه و تفسیر نزد دو آیت الله بهجت و مصباح يزدی، آنگونه که خود در شرح زندگی خود نوشته، گويا دکترای فلسفه و عرفان را هم از کانادا و امریکا دريافت کرده. او پس از آنکه مدتی امامت جماعت مسجد نیویورک را بر عهده داشته، به حلقه مريدان مصباح يزدی در آمده و از نيويورک به نزد مرادش در قم باز می گردد. با بروی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد مورد تأييد مصباح هم، به یکی از طرفداران پروپاقرص دولت وی تبدیل می شود. و همانگونه که آوردم، حال هم که، هم معلم اخلاق رئيس جمهور بزرگ و افتخار آفرين ايران اسلامی است، هم معلم شرافت و اخلاق وزرای کابينه ی او و هم با تاييد و فرمان سيد علی خامنه ای، چند ماهی است که بر روی صندلی نمايندگی مجلس اسلامی هم می نشيند. باری، اين سر رشته از آنروی آوردم که نشان دهم خوب است که ببينيم نگاه اسلام از ديدگاه يک روحانی کاملآ معنويّت گرا و تحصيلکرده به مخالفان هم کيش خود چيست، چه رسد به غير مسلمانان، و بويژه به قوم يهود که اين آخوند معنويت گرا به تازگی تمامی آنها را هم مورد مهر قرار داده. همينطور خوب دقت کنيد به ادبياتی که اين ملای معلم اخلاق اسلامی از آن برای برخورد با رقبای داخلی کابينه خودی استفاده می کند. در مورد کسانی که حتا چون خود وی سخت مسلمان هستند و بسيار هم وفادار به رژيم، حال وای به حال پيروان ديگر اديان و مذاهب و باور ها! اين استاد اخلاق هیأت وزيران، چندی پيش در يک سخنرانی خود در شهر زرند کرمان که با حضور امام جمعه و فرماندار آن شهر برگزار شد، که خبر آن هم ابتدا در نشريه ی محلی «عصر ظهور» درکرمان منتشر شد و سپس هم در بيشترين رسانه های داخلی و خارجی، اظهار داشت که : «... اينها (اصلاح طلبان) اسمشان هم مسلمان است. اين نکبتها را مثل دستمال کاغذی که باهاش پشت بچه ها را تميز می کنند و می اندازند اون ور، بياندازيد اون ور. خودتان هم آن ور نرويد»! چه کسانی صهيونيست!
(سيونيست Zionist) هستند؟ البته با هزار دليل زنده و روشن تر از روز می توان ثابت کرد که واژه ی صهيونيست در ادبيات آخوندی، ابدآ تنها به ملت اسرائيل مربوط نمی شود. صهيونيست امروزه در ادبيات اسلامی، بويژه اسلام شيعی، يک واژه ی کليدی است که آخوند ها اين واژه را در مورد تمامی پيروان ديگر مذاهب و آرا بکار می برند. آنان نه تنها تمامی رسانه ها و شخصيّت های سياسی و مذهبی و علمی، اعم از کليمی و مسيحی و بودايی و هندو و حتا مسلمان مخالف خود را صهيونيست می نامند، بلکه حتا منتقدان بسيار نرم خوی خود در داخل را هم عوامل صهيونيسم خطاب می کنند. از اين قرار صهيونيسم در ايدئولژی رژيم روضه خوان ها، به هر آنکس و رژيم و رسانه و سازمانی اطلاق می شود که مخالف جمهوری اسلامی است، ولو اينکه آن مخالف حتی عرب مسلمان دو آتشه نيز باشد. کما اينکه در طول جنگ هشت ساله، رژيم بعثی به شدت دشمن صهيونيسم را هم "رژيم صهيونيستی عراق" می خواندند، ليکن از رژيم سوريه که برادر دوقلوی آن رژيم بود، با عنوان " کشور مسلمان دوست و برادر" نام می برند، يعنی از دو رژيم عربی بعثی کاملآ مشابه پی ريزی شده بر پايه ی انديشه های ميشل عفلق، برای ملا ها يکی برادر مسلمان بود و هست و آن ديگری، صهيونيستی و دشمن اسلام! بنا بر اين ملايان، به جز عوامل خود، تمامی شش ميليارد انسان روی زمين را صهيونيست می دانند. صهيونيست هم که از ديد آنان يعنی خوک. اينکه آخوند جنتی از تريبون نماز جمعه بگونه ای روشن غير مسلمانان را "خوک های نجس" می خواند، آخوند آقاتهرانی هم همان نظر را دارد، آيت الله مشکينی هم در کتاب خود مردم اسرائيل را خوک خوانده، خلخالی جلاد هم که خمينی او را يک مجتهد می خواند، در جايی از کتاب خاطرات خود ملت يهود را همين گونه خوانده... همگی دلايل محکم اين ادعا هستند که از ديد غالب ملايان، تمامی غير مسلمان بسان خوک ها هستند. به ويژه مردم يهود که ملايان ايشان را حتا از خوک ها هم نجس تر می دانند. البته مسلمان هم از ديد ايشان همانگونه که آوردم، تنها همان گروه اندک سربران و دزدان و متجاوزانی هستند که ذوب شدگان در ولايت فقيه ناميده می شوند. زيرا وقتی آخوند مرتضی آقاتهرانی حتا اصلاح طلبان ريش اصلاح نکرده مسلمان و نماز خوان و روزه گير درون حکومتی را هم غير مسلمان می خواند، تکليف پيروان ديگر اديان و مذاهب ديگر روشن است. حکم شرعی در باره ی
خوکان همانگونه که نسل ما و مسن تر از ما بياد دارند، تا پيش از فتنه ی بهمن، ما در ايران دو کارخانه ی بسيار بزرگ و مدرن توليد کالباس و سوسيس به نام های (ميناسيان) و (س ميکائيليان) داشتيم که فروشگاههای مرکزی آنها در خيابان های منوچهری و نادری آنروز تهران قرار داشت. محصولات اين دوکارخانه هم حتا به گواهی اروپائيان و آمريکائيان، از تمامی کارخانه های مشابه غرب بسيار لذيذ تر و مرغوب تر بود. بگونه ای که بسياری از غربی ها، سوسيس و کالباس توليد ايران را هم بسان قاليچه و ودکا و خاويار و زعفران و پسته ی ايران با خود به سوغات می برند. اين دو کارخانه چند مزرعه ی بزرگ پرورش خوک داشتند که بزرگترين آن مزارع يکی در نزديکی شهر آبادان قرار داشت و آن ديگری در باغستان کرج. نگارنده خود بياد دارم که چند روز پس از استقرار جمهوری اسلامی چند ملا به دستور خمينی با چند وانت پر از گالن های بنزين به کرج آمده و با پاشيدن بنزين بر بدن خوک ها، الله اکبر گويان هفتصد ـ هشتصد حيوان ريز و درشت را زنده زنده در آتش سوزاندند. يکی از همسايگان خواهرم که اين منظره ی دهشتناک را با چشم ديده بود، دچار بيهوشی و اغما شد و کارش به بيمارستان کشيد. سپس هم در اثر همان فاجعه، آن زن بيچاره مدتها حالت جنون داشت و به نزد روانپزشک می رفت. به سبب خروجم از ايران، اينکه بعد ها چه بر سر آن زن آمد را ديگر نمی دانم. من که خود چند روزی پس از آن رخداد وحشتناک، آخر هفته ای در منزل خواهرم در گوهردشت بودم، شاهد بودم که همچنان بوی سوختگی اين حيوان های بيچاره بگونه ای در فضای شهر کرج و پيرامون آن پراکنده گشته بود که تا چند روزی مشام تمامی ساکنان آن حوالی را آزار می داد. يک ماهی پس از آن انقلاب لعنتی هم که برای ديدار دوستی به خرمشهر و آبادان مسافرت کردم، دوستم و چند تنی ديگر از اهالی آن مناطق هم، عينآ همان اوضاع خوک سوزان کرج را حتا در ابعادی بسيار بزرگ تر و وحشتناک تر برايم نفل کردند. زيرا که ظاهرآ شمار خوک های مزرعه ی آبادان خيلی بيشتر از شمار خوکهای مزرعه ی شهر کرج بوده است. برايند خوب است که اين دسته توجه داشته باشند که در روز های نخستين پس از سقوط ايران، حجت الاسلام ها هادی غفاری، ری شهری، موسوی تبريزی، قدوسی، خلخالی، اژه ای، انصاری اکنون اصلاح طلب گشته و چند ملای ديگر، به دستور خمينی با اوباش خود به قلعه ی شهر نو تهران رفته و هر زن تن فروش نگونبخت را که يافتند با بنزين زنده زنده در آتش سوزاندند. خمينی تنها زمانی دست از اين فتوا ها و احکام برداشت که با اعتراض و نفرت شديد جهانيان مواجه گشت. گذشته از اين، آيينی که برای
تصاحب قدرت، بيش از پانصد زن و مرد پير و جوان و کودک را در سينما رکس آبادان
با تينر آتش زده جزغاله می کند، ايدئولژی که تنها در طول چند روز، هزاران
زندانی بی گناه را آنگونه آسان و بی هيچ دغدغه و ترديدی قتل عام کرده و دسته
جمعی چال می کند، آيينی که شب پيش از کشتن دختران نابالغ، تجاوز به آنها را
عملی شرعی می داند، مسلکی که چشم از حدقه در می آورد و با پاره سنگ سر انسان ها
را خرد می کند، آيينی که با اره برقی دست و پای آدميان را می برد و خون
زندانيان محکوم به اعدام را شب پيش از کشتن آنان از بدنشان تخليه می کند، آيينی
که اسيد پاشيدن بر روی زنان و تيغ کشيدن بر لب های خانمها را مجاز می داند
... در صورت چيره گشتن بر اسرائيل و جهان، و آنگاه که از بيرون هيچ اعتراض
و فشاری نباشد، آيا در زنده زنده سوزاندن مخالفانش ترديد به خود راه خواهد داد
؟ از روز روشن تر است که هرگز! امير سپهر لچک، يعنی ننگ (*) واژه (رجاله) در ادبيات سياسی اسلام زده، مؤنث واژه (رجال) و به معنای زن است. چيزی که ابدآ مورد نظر نگارنده نيست و من از چنين معنايی نفرت دارم. رجاله در سياست آلوده شده به کثافات فرهنگ اسلامی، به آن دست از سياست بازانی گفته می شود که گويا زن کردار هستند. تکليف زن هم که از ديدگاه اسلام و فرهنگ ضد بشری آن کاملآ روشن است، يعنی يک لچک بر سر ترسو و بی شخصيّت و طفيلی و انگل و توسری خور. از همين رو است که رژيم اسلامی حال سی سال است که با تمام توش و توان و به شدت، و با استفاده ی حتا از اسيد و تيغ و دشنه و زنجير می کوشد که زنان ايرانی را از نو لچک بر سر کند. زيرا اين لچک يا حجاب، دستکم در ميهن ما بيش از اينکه معنای پوشش دينی را داشته باشد، يک مفهوم ژرف فرهنگی و سياسی را در خود دارا است. رضا شاه بزرگ مراد خود از برداشتن حجاب از سر زنان ايرانی را« اعطای حق انسان بودن» بديشان خواند. شايد اين يکی از ژرف ترين جملاتی باشد که آن فرزند والای ايران بر زبان آورده باشد. زيرا در ضد فرهنگ اسلامی ايران، حجاب هميشه مظهر و نشان رقيت و بردگی زن ايرانی بوده. اين حقيقتی است تلخ تر از زهر که شوربختانه در تمامی ادبيات پس از استيلای تازی هم می توان نشان اين ديد ضد انسانی را مشاهد کرد. حتا در آثار بزرگ ترين انيشمندان ما. اينکه هنوز هم بعضی از الوات پيوسته از مردی و مردانگی و يا« يک جو مردانگی داشتن» دم می زنند، ناخودآگاه اعتراف به داشتن درونی آلوده و ارتجاعی است. حتا لات های فکل کراواتی. همينطور آوردن واژه غيرت به شکل دوقلو با واژه ی مردانگی، يعنی به ترکيب « يک جو غيرت و مردانگی» داشتن. آوردن غيرت به همراه مردانگی در فرهنگ گفتاری و نوشتاری اسلام زدگان، به معنای بی غيرت و پست شمردن زن است. حال گوينده چه خود بداند و چه نداند. اينکه به مردان بزدل نهيب زده می شود که :« برو لچک بر سر کن» يا: « برو دامن بپوش»، يا: « برو سرخاب، سفيداب بمال» و بد تر و ننگين تر از همه : « برو مثل زنها پشت درب پنهان شو»، همه و همه به قصد توهين به مردان است. که معنای همگی آنها هم اين است که کسی که از سرخاب و سفيد آب (و امروزه از لوازم آرايش) استفاده می کند، کسی که از سر ترس پشت درب پنهان می شود و خلاصه کسی که دامن می پوشد و لچک بر سر می کند، موجودی پست و بزدل و خائن و بی شخصيّت است! که آن کس مورد نظر هم البته زن است. خوی ضد زن در فرهنگ تازی آن اندازه در فرهنگ ما رسوخ کرده که هنوز هم اگر حتا در گوشی تلفن، آقايی را با خانمی اشتباه گيرند، آن آقا اين اشتباه طرف مقابل را توهين به خود محسوب می کند. همچنان که بعضی از خانواده ها آنچنان با نابخردی مغز کودکان خود را از همان روز زاده شدن به لجن می آلايند که وقتی بزرگ می شوند، خوار و پست بودن زن ديگر برايشان يک امر بديهی است، حتا برای خود دختران و زنان. همان پدران و مادران نابخرد و بی فرهنگ و پستی که وقتی می خواهند به پسربچه سه ـ چهار ساله ی خود توهين کنند، به او می گويند: « تو مثل دختر ها هستی»، و کودک روان آلوده، اين جمله را آن اندازه توهين آميز تلقی می کند، که از خشم فرياد می زند و می گريد. حتا پدر و مادر های مثلآ خيلی متمدن و با اتيکت که لابد مادر محترم پسر بچه ی معصوم و قربانی که در سه سالگی دختر بودن را زشت ترين توهين می داند، بينی خود را هم به تيغ جراح پلاستيک سپرده و پدر فکل کراواتی و مرسدس سوار او هم سگی را به خانه آورده، تا نشان دهند که چه مادام مسيوی آگاه و مترقی هستند! امير سپهر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2009 |
||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||