|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
لينک های مرتبط و لينک برخی از عزيزانم که به من بيش از شايستگی ام مهر و لطف دارند |
|||||||||||||||||||||||||||
!آنجا که زن نيست، پاکيزگی و
زيبايی و عشق هم نيست
دو سال پيش پنج ـ شش روزی آنجا بوديم. راضی بود، اما کمی از دست کارکنان همگی جوانش شاکی. که اين بچه ها زياد آبجو می خورند، خيلی بلند با هم شوخی می کنند و محيط کار را هم تميز نگاه نمی دارند. طفلی راست هم می گفت. کارگاه کوچک واقع در پشت دفتر کوچکتر از کارگاهش به خوکدانی شبيه بود. در تاوه ای تخم مرغ يا املت پخته بودند و تاوه را همانطور کثيف در ظرفشويی انداخته بودند. بطوری که در آن ته مانده ی غذا فسيل شده بود. رنگ درب يخچال از کثيفی به زردی گرائيده بود. دستشويی و توالت کثيف، ظرفشويی کثيف تر از آن دو و کف کارگاه از همه ی آنها کثيف تر. می گفت هرچه هم که می گويم بی فايده است. انگاری اصلآ اين بچه لهستانی ها گوششان سنگين است گفتم رولاند می دانی چاره ی کار چيست، پرسيد چه؟ گفتم اگر می خواهی اينجا نظم و نسخی گيرد و تميز شود چند کارمند خانم هم استخدام کن. گفت اين چه ربطی به تميز نگاهداشتن اينجا دارد؟ گفتم خيلی. او در آنزمان فقط در فکر استخدام يک نفر صرفآ برای تميز کردن آنجا بود و پيشنهاد مرا يک شوخی پنداشت اين موضوع گذشت تا اينکه من پس از دو سال باز امسال در ماه آوريل برای چند روزی به لهستان رفتم. شب هنگام بود که رسيدم. زمانی که کارگاه تعطيل بود. او اما چون می خواست ييشرفتش را نشانم دهد، ابتدا مرا به کارگاهش برد. کارگاه همان کارگاه بود، اما همه چيز از تميزی برق می زد. بعد از صحبتهای او در مورد کارش، پرسيدم آيا کسی را برای تميز کردن اينجا استخدام کردی؟ گفت نه. موضوع در همينجا ماند. فردا روز که من به کارگاه رفتم دو دختر جوان و زيبا را هم در آنجا ديدم که مشغول کارند. نه تنها محيط آرام و همه چيز مرتب بود، که کارگران مرد هم برخلاف دو سال پيش که من ديدم، همگی شيک و پيک بودند رفيق ما رولاند البته آن دو خانم را برای توليد محصولات جديدش، نوعی جواهرات مصنوعی استخدام کرده بود نه طبق توصيه ی من. او اصلآ خود آن وضع گذشته را فراموش کرده بود. چون وقتی من از چرايی تغييرات پرسيدم، پنداری اصلآ بدان نيانديشده بود. جواب قانع کننده ای هم نداشت که بدهد. اما وقتی مشکلات دو سال پيشش را ياد آور شدم و اينکه در آن زمان چه پيشنهادی کردم، بعد از کمی فکر کردن کم کمک پذيرفت که تمام آن تغييرات خوب از صدقه ی سر آن دو خانم ترگل ورگل است نتيجه ای که می خواهم بگيرم اين است که وضع هر کشوری اصولآ تا حد زيادی مانند همان کارگاه رفيق ما است. آن جامعه که در آن زنان در خانه محبوسند، يک جامعه ی سرد، بی انگيزه و بيمار است. در آن شهر و دياری که نمی توان زنانی را با لباسهای شاد و چهره هايی خندان و زيبا در کوی و برزن ديد روح وجود ندارد. وجود زن به جامعه پاکيزگی، نشاط، انگيزه، طراوت و زيبايی می بخشد حضور زنان در فعاليت های اجتماعی، بويژه در بخش اقتصاد به رفابت سالم کمک کرده و يکی از اصلی ترين دلايل رشد هر کشوری بوده است. در درازای تاريخ هيچ کشوری بی استفاده از قابليت های زنان خود به پيشرفت، بويژه به پيشرفت در دموکرتيزه شدن نايل نگشته. خلاصه آنجا که زن نيست زيبايی و عشق هم نيست !معنويت سراسر نکبت آنان که کافرند و بی معنويت، غرق در سرور اند و شادمانی. ليک آن ديگران که خود را خدا پرست و با اخلاق می پندارند، گريانند و غرق در نکبت. براستی معنويت چيست و در نزد کدام گروه است؟ پيش آنانی که خويشتن را از همه ی جاذبه های زيبای زندگی محروم ساخته و مدام بر سر خويش کوفته و می گريند، يا در نزد آن دسته که به شادمانی از موهبت های خدادادی کمال بهره را می برند، می خندند و می خندانند و روزهای زندگی را به مسرت و خوشی می گذرانند؟ اصلآ خود اين معنويت چيست؟ معنويت
يعنی خود آزاری و محروم ساختن خويش از هرچه زيبايی و خوشی است، معنويت يعنی
عبوس بودن و ماتم ستايی و غم پرستی؟ يا اينکه معنويت را بايد در شاد بودن و بهم
لبخند زدن و با هم رقصيدن دانست؟ آيا آن مردمی را می توان با معنويت دانست که
از صدای هلهله و شادی خويش نه فقط زمين خداوندی که حتی خود خدای را هم به سرور
و وجد و رقص می آورند؟ يا با معنويت ها آن آدميانی هستند که از صدای شيون و
زاری و گريه ی خويش حتی عرش خداوندی را هم بلرزه در می آورند ؟ ما شرقی ها معنويت را فقط در اعمالی می دانيم که نوعی خود آزاری است. حال نمی خواهم از قمه و زنجير زنی در کشور امام زمانی خودمان بنويسم که عده ای اين جهالت ها را دينداری تصور می کنند و آدمی جدآ از نوشتنش هم شرم می کند. مثلآ فردی در هندوستان در شبانه روز فقط يک خرما می خورد، ما او را جوکی ناميده و با معنويت می پنداريم. در بنگلادش کسی بر روی ميخ می خوابد، ما تصور می کنيم کاری معنوی انجام می دهد يا مثلآ در غرب مملکتمان خودمان عده ای بنام درويش چاقو در شکم و گلو و زبان خويش فرو می کنند، ما می پنداريم معنوت گرا هستند. يا انسانی سفيه شيشه و يا ميخ و آتش می خورد، اين ديوانه بازی ها را به معنويت داشتن خويش تعبير می کند. خلاصه اينکه هر کسی هر لااباليگری و نادانی که در شرق انجام می دهد، هر کاری می کند که هيچ انسان عاقل و فرزانه ای انجام نمی دهد، آن سفاهت غير طبيعی خود را به معنويت داری تفسير می کند. اينگونه اعمال در بهترين حالت در غرب به درستی شعبده بازی نام دارد. کار هايی نمايشی که هيچ ربطی هم به معنويت ندارد چون به درازای زيست انسان بر روی کره ی خاکی تاريخی مدون هم وجود ندارد، بدرستی نمی توان گفت که ما مشرقی ها از چه زمانی اين نابخردی ها را معنويت شمرده ايم. آنقدر هست که بتوان گفت در طول بيش از هزار سال ما در اين مورد سرنا را از سر گشادش فوت کرده ايم لطفآ به تصوير زيرين نگاه کنيد! اينها دختران عضو بسيج دانش آموزی هستند که به ديدار ولی الله خان رهبر مفتخر شده اند. بنگريد که اين دختر های جوان و زيبای ايرانی خود را به چه شکل و شمائل مسخره ای در آورده اند. با چه حزن و اندوهی می گريند و می نالند. گويی که تمام جهان و هر چه در اوست بر سرشان خراب گشته. شايد عده ای از ما تصور کنيم که اين دختر ها آگاهانه اين اعمال را انجام می دهند. بدين سبب هم از آنان نفرت پيدا کنيم. که چرا برای يک ملای بی هويت و بی سر و پا اينگونه احساسات نشان می دهند. اما از اينها دلگير نباشيم که اينان خائن و پست و وطنفروش نيستند اينها بچه های بدبخت و فلکزده ای هستند.اين دختر ها يا فرزندان خانواده های خود فروش هستند که تظاهر بدان معنويت می کنند و يا خانواده های فلکزده ی مذهبی که اينگونه ادا و اطوار ها را دينداری و معنويت می پندارند. اين دختران در هر دو حالت تربيتی نا بهنجار داشته اند. پس اينها در هر صورت خانه خراب معنويت دروغين هستند. آنهم در بدترين شکل آن. ممکن است ادعا شود که اينان حزب الهی هستند و همه ی ما ايرانی ها اينگونه نيستيم. اما اندکی از روی انصاف به کار های خود بنگيريم. ببينيم ما عقلا که اينان را متحجر و عقبمانده و ... می دانيم، خودمان معنويت را در چه می دانيم؟ يا در شجريان گوش کردن و آه کشيدن و افسوس خوردن. يا در مشروب خوردن و گريستن. يا در ابی و داريوش و قميشی گوش دادن و هيچ نفهميدن اما در خود فرو رفتن و غمگين شدن و يا اينکه در بهترين حالت اشعار سوزناک خواندن و شنيدن و خون جگر خوردن. خلاصه هر سر اين به اصطلاح فرهنگ ما را که بگيريد سر از ويرانسرا و ماتمکده و گريه و زاری در خواهيد آورد. شادی و رقص و خوشی اصلآ در فرهنگ ما به سبک بودن و بی شخصيتی تعبير می شود کافی است که شمای نه پير که حتی ميانسال، در مجلسی بپاخيزيد، کمی بخنديد و خوشی کنيد، برقصيد و شوخی کنيد، خواهيد ديد که از فردای همان شب ديگر هيچ دوست و آشنايی برايتان ارزش و اعتبار قائل نخواهد بود. چون همگی شما را آدمی جلف و سبک و بی شخصيت خواهند پنداشت باری، خواستم کوتاه بنويسم اما باز مطلب خيلی طولانی شد. آنهم در حاليکه هنوز در همان تصوير اول مانده ايم. بنابر اين، اين بحث را فعلآ همينجا درز می گيرم و بسراغ آن دگر عکس می روم که بقول حضرت مولانا: این سخن پایان ندارد ای عمو / داستان آن دقوقی را بگو تصوير بالايی مربوط به اکتبرفست مونيخ
است. اکتبر همان دهمين ماه از سال ميلادی است و فست هم در زبان آلمانی جشن معنا
می دهد. بنابر اين معنای اين دو واژه می شود جشن ماه اکتبر. اين جشن قديمی که
هر ساله در همان ماه اکتبر در مونيخ (مرکز ايالت بايرن يا همان باواريای زبان
انگليسی) برگزار می شود، مربوط به پايان فصل برداشت محصولی است که از آن آبجو
می سازند اگر حتی زمانی مردی هم پای از مرز
شعور بيرون نهد و مزاحم خانمی شود، مرد و يا دوست پسر آن خانم هرگز مانند بيک
ايما نوردی و قيصر با پنجه بکس و چاقوی دست سفيد کار زنجان به مرد مزاحم حمله
نمی کند. بلکه خود خانم است که با حرف و يا در بد ترين حالت، با توهين آن مرد
مزاحم نابکار را ادب می کند. البته آن نالوطی مزاحم هم ولو هر چه هم که لمپن
باشد، برای مقابله با خانم به زور فيزيکی متوسل نمی شود. چون حتی آن بی تربيت
هم از کودکی ياد گرفته که زور در کله انسان و در منطق و دليل آوردن است نه در
کلفتی بازو و رگ گردن اينجا هم در مقياسی کوچکتر در آخر هفته ها رفتار مردم در تمامی ميخانه ها و بار ها و ديسکوتيک ها و کنسرتهای زنده حتی در حالت مستی هم همان رفتار متمدنانه است که در اکتبر فست می توان آنرا شاهد بود. خلاصه ببيند مايی که خود را از غربی ها خيلی با معنويت تر تصور می کنيم از نظر معنويت و رفتار اجتماعی کجا ايستاده ايم و آنان کجا با چشم اين جهانی بر احوال
خويش بنگريم ما آگاه و متمدن و روشنفکر هستيم؟
روشنفکر که سهل است، به پروردگار سوگند که ما حتی اگر اندک آگاهی هم که از حال
خود می داشتيم، بايد از مشاهد رفتار احمدی نژاد ها و خامنه ای ها و جنتی ها
... از شرم آب می شديم و بر زمين فرو می رفتيم. بجای خنده بايد به حال خود
خون می گريستم. به اين بيانديشيد که حتی بسياری از اساتيد ايرانی دانشگاههای
بزرگ اروپايی و آمريکايی هم مريد و خدمتکار امثال همين احمدی نژاد ها هستند
آنان که شبانه روز اينهمه از روشنفکری
و آگاهی ما ملت همه چيز خراب کن داد سخن می دهند، خوب است که لختی هم به پاسخ
اين پرسش بيانديشند که محصول اينهمه آگاهی و هشياری اين ملت بی نظير در جهان
چيست آخر؟ صرف ادعای خردمندی و من اين چننيم و من آنچنانم که ملاک نيست. بايد
به برآيند کار توجه کرد بقول جناب مولوی = سنگهای
امتحان را نیز پیش /
امتحانها هست در احوال خویش
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" |
|||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||