زاد گـــاه
زاد گـــاه
سايت شخصی امير سپهر

 


من اينجا صرفآ دلمشغولی هايم را می آورم، باز و ساده و بی تکلف. چنانچه دوستانی آوردن اين دردلها را در جای ديگری هم مناسب ياقتند، چه خوب! حتمآ اين زحمت را بکشند. هيچ دستمزدی برای نويسنده ای بزرگتر از آن نيست که خوانندگانش نوشته های وی را پسنديده و آنرا شايسته ی معرفی به ديگران هم بدانند. تنها تمنا، آوردن نام نويسنده در نقل اين نوشته ها است. که اين حداقل رسم عياری و امانت داری است

لينک های مرتبط و لينک برخی از عزيزانم که به من بيش از شايستگی ام مهر و لطف دارند

راديو رنگارنگ

کاوه روم

دکتر مير فطروس

استاد جمالی

آژاد شو، يار و مددکار صميميم

فرهنگشهر

دوست خوبم سايه

حزب ميهن

استاد جانباخته ام سعيدی سيرجانی

Iran BBB

ايران داد

ميهنم


June

July

August

September

Oktober

برگ نخست

<<<  بازگشت به


!آنجا که زن نيست، پاکيزگی و زيبايی و عشق هم نيست
ساقى و مطرب و مى جمله مهياست ولى         عيـــش بى يـــار مـهيـا نشـود يار کجاست

رفيقی خيلی قديمی دارم آلمانی. او که شريک زندگی لهستانی دارد، چند سالی می شود که به يکی از شهر های مرزی لهستان با آلمان نقل مکان کرده. بقول ما غربتی ها بيزنسش را هم به همان لهستان منتقل کرده. چون هم مزد ارزان تری به کارکنانش می پردازد و هم ماليات کمتری به دولت. آن ناقلا با مزد لهستان توليد می کند و با نرخ آلمان می فروشد. چون تقريبآ بيشتر توليدات خود را به مشتريان آلمانی خود عرضه می کند. کار اين رفيق ما توليد انواع آرم سينه و مدال است، چند نوعی زير سيگاری، تی شرت های عکس دار و از اين قبيل چيز ها

دو سال پيش پنج ـ شش روزی آنجا بوديم. راضی بود، اما کمی از دست کارکنان همگی جوانش شاکی. که اين بچه ها زياد آبجو می خورند، خيلی بلند با هم شوخی می کنند و محيط کار را هم تميز نگاه نمی دارند. طفلی راست هم می گفت. کارگاه کوچک واقع در پشت دفتر کوچکتر از کارگاهش به خوکدانی شبيه بود. در تاوه ای تخم مرغ يا املت پخته بودند و تاوه را همانطور کثيف در ظرفشويی انداخته بودند. بطوری که در آن ته مانده ی غذا فسيل شده بود. رنگ درب يخچال از کثيفی به زردی گرائيده بود. دستشويی و توالت کثيف، ظرفشويی کثيف تر از آن دو و کف کارگاه از همه ی آنها کثيف تر. می گفت هرچه هم که می گويم بی فايده است. انگاری اصلآ اين بچه لهستانی ها گوششان سنگين است

گفتم رولاند می دانی چاره ی کار چيست، پرسيد چه؟ گفتم اگر می خواهی اينجا نظم و نسخی گيرد و تميز شود چند کارمند خانم هم استخدام کن. گفت اين چه ربطی به تميز نگاهداشتن اينجا دارد؟ گفتم خيلی. او در آنزمان فقط در فکر استخدام يک نفر صرفآ برای تميز کردن آنجا بود و پيشنهاد مرا يک شوخی پنداشت

اين موضوع گذشت تا اينکه من پس از دو سال باز امسال در ماه آوريل برای چند روزی به لهستان رفتم. شب هنگام بود که رسيدم. زمانی که کارگاه تعطيل بود. او اما چون می خواست ييشرفتش را نشانم دهد، ابتدا مرا به کارگاهش برد. کارگاه همان کارگاه بود، اما همه چيز از تميزی برق می زد. بعد از صحبتهای او در مورد کارش، پرسيدم آيا کسی را برای تميز کردن اينجا استخدام کردی؟ گفت نه. موضوع در همينجا ماند. فردا روز که من به کارگاه رفتم دو دختر جوان و زيبا را هم در آنجا ديدم که مشغول کارند. نه تنها محيط آرام و همه چيز مرتب بود، که کارگران مرد هم برخلاف دو سال پيش که من ديدم، همگی شيک و پيک بودند

رفيق ما رولاند البته آن دو خانم را برای توليد محصولات جديدش، نوعی جواهرات مصنوعی استخدام کرده بود نه طبق توصيه ی من. او اصلآ خود آن وضع گذشته را فراموش کرده بود. چون وقتی من از چرايی تغييرات پرسيدم، پنداری اصلآ بدان نيانديشده بود. جواب قانع کننده ای هم نداشت که بدهد. اما وقتی مشکلات دو سال پيشش را ياد آور شدم و اينکه در آن زمان چه پيشنهادی کردم، بعد از کمی فکر کردن کم کمک پذيرفت که تمام آن تغييرات خوب از صدقه ی سر آن دو خانم ترگل ورگل است

نتيجه ای که می خواهم بگيرم اين است که وضع هر کشوری اصولآ تا حد زيادی مانند همان کارگاه رفيق ما است. آن جامعه که در آن زنان در خانه محبوسند، يک جامعه ی سرد، بی انگيزه و بيمار است. در آن شهر و دياری که نمی توان زنانی را با لباسهای شاد و چهره هايی خندان و زيبا در کوی و برزن ديد روح وجود ندارد. وجود زن به جامعه پاکيزگی، نشاط، انگيزه، طراوت و زيبايی می بخشد

حضور زنان در فعاليت های اجتماعی، بويژه در بخش اقتصاد به رفابت سالم کمک کرده و يکی از اصلی ترين دلايل رشد هر کشوری بوده است. در درازای تاريخ هيچ کشوری بی استفاده از قابليت های زنان خود به پيشرفت، بويژه به پيشرفت در دموکرتيزه شدن نايل نگشته. خلاصه آنجا که زن نيست زيبايی و عشق هم نيست


!معنويت سراسر نکبت
 
هین حکایت کن از آن احوال خوش        خاک بر احوال و درس پنج و شش
شادی هر روز از نوعی دگر       فکرت هر روز را دیگر اثر
به اين دو تصوير ژرف و نيک بنگريد! يکی از بلاد کفر است و آن ديگر از سرزمين خدايی. يکی کفار بی دين و معنويت را نشان می دهد و آن ديگر عاشقان ولايت و عصاره های دين و معنويت را

آنان که کافرند و بی معنويت، غرق در سرور اند و شادمانی. ليک آن ديگران که خود را خدا پرست و با اخلاق می پندارند، گريانند و غرق در نکبت. براستی معنويت چيست و در نزد کدام گروه است؟ پيش آنانی که خويشتن را از همه ی جاذبه های زيبای زندگی محروم ساخته و مدام بر سر خويش کوفته و می گريند، يا در نزد آن دسته که به شادمانی از موهبت های خدادادی کمال بهره را می برند، می خندند و می خندانند و روزهای زندگی را به مسرت و خوشی می گذرانند؟

اصلآ خود اين معنويت چيست؟ معنويت يعنی خود آزاری و محروم ساختن خويش از هرچه زيبايی و خوشی است، معنويت يعنی عبوس بودن و ماتم ستايی و غم پرستی؟ يا اينکه معنويت را بايد در شاد بودن و بهم لبخند زدن و با هم رقصيدن دانست؟ آيا آن مردمی را می توان با معنويت دانست که از صدای هلهله و شادی خويش نه فقط زمين خداوندی که حتی خود خدای را هم به سرور و وجد و رقص می آورند؟ يا با معنويت ها آن آدميانی هستند که از صدای شيون و زاری و گريه ی خويش حتی عرش خداوندی را هم بلرزه در می آورند ؟

بحث معنويت خيلی ژرف و دراز است. پرداختن به همه ی جنبه های آن ضمن اينکه از من بر نمی آيد، بکلی هم از حوصله مقالی بدين خردی خارج است. فقط می خواهم اينجا با نشان دادن اين دو تصوير و اينکه اين دو دسته چه می کنند، يک تلقی را به دوستان بگويم. اين را که بنده که بدين باور رسيده ام اينکه گفته اند ما شرقی ها خيلی با معنويت تر از غربی ها باشيم، يک دروغ محض است. در مورد معنويت بما دروغ گفته اند، آنهم نه فقط عمری که به درازای تاريخ مشرق زمين. شرقی که عرضه نداشته در سايه کار و کوشش و اختراع و اکتشاف شرايط زندگی خويش را بهبود بخشد، فقط به همين دروغ دل خوش است که گويا معنويت دارد. وقتی اما به معنويتش می نگری، می بينی نه معنويت که نوعی مازوخيسم است

ما شرقی ها معنويت را فقط در اعمالی می دانيم که نوعی خود آزاری است. حال نمی خواهم از قمه و زنجير زنی در کشور امام زمانی خودمان بنويسم که عده ای اين جهالت ها را دينداری تصور می کنند و آدمی جدآ از نوشتنش هم شرم می کند. مثلآ فردی در هندوستان در شبانه روز فقط يک خرما می خورد، ما او را جوکی ناميده و با معنويت می پنداريم. در بنگلادش کسی بر روی ميخ می خوابد، ما تصور می کنيم کاری معنوی انجام می دهد

يا مثلآ در غرب مملکتمان خودمان عده ای بنام درويش چاقو در شکم و گلو و زبان خويش فرو می کنند، ما می پنداريم معنوت گرا هستند. يا انسانی سفيه شيشه و يا ميخ و آتش می خورد، اين ديوانه بازی ها را به معنويت داشتن خويش تعبير می کند. خلاصه اينکه هر کسی هر لااباليگری و نادانی که در شرق انجام می دهد، هر کاری می کند که هيچ انسان عاقل و فرزانه ای انجام نمی دهد، آن سفاهت غير طبيعی خود را به معنويت داری تفسير می کند. اينگونه اعمال در بهترين حالت در غرب به درستی شعبده بازی نام دارد. کار هايی نمايشی که هيچ ربطی هم به معنويت ندارد

چون به درازای زيست انسان بر روی کره ی خاکی تاريخی مدون هم وجود ندارد، بدرستی نمی توان گفت که ما مشرقی ها از چه زمانی اين نابخردی ها را معنويت شمرده ايم. آنقدر هست که بتوان گفت در طول بيش از هزار سال ما در اين مورد سرنا را از سر گشادش فوت کرده ايم

لطفآ به تصوير زيرين نگاه کنيد! اينها دختران عضو بسيج دانش آموزی هستند که به ديدار ولی الله خان رهبر مفتخر شده اند. بنگريد که اين دختر های جوان و زيبای ايرانی خود را به چه شکل و شمائل مسخره ای در آورده اند. با چه حزن و اندوهی می گريند و می نالند. گويی که تمام جهان و هر چه در اوست بر سرشان خراب گشته. شايد عده ای از ما تصور کنيم که اين دختر ها آگاهانه اين اعمال را انجام می دهند. بدين سبب هم از آنان نفرت پيدا کنيم. که چرا برای يک ملای بی هويت و بی سر و پا اينگونه احساسات نشان می دهند. اما از اينها دلگير نباشيم که اينان خائن و پست و وطنفروش نيستند

اينها بچه های بدبخت و فلکزده ای هستند.اين دختر ها يا فرزندان خانواده های خود فروش هستند که تظاهر بدان معنويت می کنند و يا خانواده های فلکزده ی مذهبی که اينگونه ادا و اطوار ها را دينداری و معنويت می پندارند. اين دختران در هر دو حالت تربيتی نا بهنجار داشته اند. پس اينها در هر صورت خانه خراب معنويت دروغين هستند. آنهم در بدترين شکل آن. ممکن است ادعا شود که اينان حزب الهی هستند و همه ی ما ايرانی ها اينگونه نيستيم. اما اندکی از روی انصاف به کار های خود بنگيريم. ببينيم ما عقلا که اينان را متحجر و عقبمانده و ... می دانيم، خودمان معنويت را در چه می دانيم؟

يا در شجريان گوش کردن و آه کشيدن و افسوس خوردن. يا در مشروب خوردن و گريستن. يا در ابی و داريوش و قميشی گوش دادن و هيچ نفهميدن اما در خود فرو رفتن و غمگين شدن و يا اينکه در بهترين حالت اشعار سوزناک خواندن و شنيدن و خون جگر خوردن. خلاصه هر سر اين به اصطلاح فرهنگ ما را که بگيريد سر از ويرانسرا و ماتمکده و گريه و زاری در خواهيد آورد. شادی و رقص و خوشی اصلآ در فرهنگ ما به سبک بودن و بی شخصيتی تعبير می شود

 کافی است که شمای نه پير که حتی ميانسال، در مجلسی بپاخيزيد، کمی بخنديد و خوشی کنيد، برقصيد و شوخی کنيد، خواهيد ديد که از فردای همان شب ديگر هيچ دوست و آشنايی برايتان ارزش و اعتبار قائل نخواهد بود. چون همگی شما را آدمی جلف و سبک و بی شخصيت خواهند پنداشت

باری، خواستم کوتاه بنويسم اما باز مطلب خيلی طولانی شد. آنهم در حاليکه هنوز در همان تصوير اول مانده ايم. بنابر اين، اين بحث را فعلآ همينجا درز می گيرم و بسراغ آن دگر عکس می روم که بقول حضرت مولانا: این سخن پایان ندارد ای عموداستان آن دقوقی را بگو

تصوير بالايی مربوط به اکتبرفست مونيخ است. اکتبر همان دهمين ماه از سال ميلادی است و فست هم در زبان آلمانی جشن معنا می دهد. بنابر اين معنای اين دو واژه می شود جشن ماه اکتبر. اين جشن قديمی که هر ساله در همان ماه اکتبر در مونيخ (مرکز ايالت بايرن يا همان باواريای زبان انگليسی) برگزار می شود، مربوط به پايان فصل برداشت محصولی است که از آن آبجو می سازند

در گذشته های دور که آبجو بصورت سنتی و در کارخانه های کوچک بوسيله خود کشاورزان توليد می شد، خود کشاورزان بايرنی هم بودند که اين جشن را برگزار می کردند. با پيشرفت صنعت آبجو سازی در آن کشور تا دهه ی پنجاه و شصت ميلادی اين جشن بوسيله کارخانه های بزرگ آبجو سازی برگزار می شد. اما از آنجا که اين جشن رفته رفته بصورت يک سنت ملی در آلمان در آمد و مردم ديگر جا ها نيز برای شرکت در اين جشن آبجوخوران همه ساله به مونيخ سرازير شدند، شهرداری مونيخ راسآ برگزاری اين جشن را بدست گرفت

حال اين جشن در فضای سبزی چند صد هکتاری بنام ترزيين ويزه يا پارک ترزا برگزار می شود. اکتبر فست با وجود اينکه در فضايی باز برگزار می شود، شهرداری اما در آن فضا چند ده چادر بسيار بزرگ هم بر پا می سازد. تا چنانچه هوا بارانی شد، شرکت کنندگان به داخل آنها رفته و به خوشی و خوشگذرانی خود ادامه دهند

جشن در فضايی برگزار می شود غرق در نور، پر از صدای موسيقی، آکنده از بوی و دود انواع و اقسام کباب ها و سوسيس ها و خلاصه در فضايی که به هر سمت که می نگری رقص است و شادی و بازی و هلهله ی مستانه مستان. جذابيت اين شادخواری اينک به حدی رسيده که هر ساله حتی تا بيش از يک ميليون آلمانی و مسافر خارجی را به خود جلب می کند

من که خود چند سال در اين جشن شرکت کرده ام، آنچه در توصيف آن می توانم به کوتاهی بنويسم اين است که اکتبر فست فرصتی است برای لذت بردن از ديدن ديوانه بازی در آوردنهای آدم بزرگ ها، برای خود ديوانه بازی در آوردن، برای کاملآ راحت و آزاد بودن، برای بريدن کوتاه از روزمرگی و معضلات کاری و اجتماعی و جهانی، برای خوشی کردن و رفصيدن و خلاصه فرصتی است برای کر کردن گوش فلک از شادی خويش

آنچه اما از همه چيزقابل تأمل تر است، حتی از برگزاری خود چنين جشنی عظيم، اين است که نگارنده که هرگز نديده و در جايی نخوانده ام که کسی ديگری را در اکتبر فست چاقو زده باشد. تصور کنيد که هر بعد از ظهر ده ها و گاهآ چند صد هزار نفر به اين جشن می آيند. کسانی که بيشتر هم زن و شوهر و يا زوج های دوست هستند. خانم و آقا هم تا خرخره آبجو می نوشند. همگی هم کاملآ سياه مست می شوند. چون خوردن تا مست شدن هم جزيی از اين شادخواری است. اين تعداد انسان همگی تا مرز ديوانگی مست، همه با هم ديوانه وار آواز های محلی می خوانند، همه هم با هم می رقصند، همه سر بسر هم می گذارند و همه هم کيپ تا کيپ هم می نشينند اما هرگز ديده نمی شود که يکی از آن سياه مست ها فرد ديگری را با دشنه زده باشد

بدين علت که مثلآ چرا به دوست دختر من لبخند زدی، چرا به قسمت پشت بدن خواهر من چپ نگاه کردی، يا چرا با زن و يا دوست دختر من رقصيدی و يا چرا... نتيجه اينکه چند صد هزار می آيند و می نوشد و می خورند و می رقصند و پاتيل می شوند، در پايان اما مانند بچه های انسان آواز خوانان و پر از کيف و خوشی به خانه های خود باز می گردند

اگر حتی زمانی مردی هم پای از مرز شعور بيرون نهد و مزاحم خانمی شود، مرد و يا دوست پسر آن خانم هرگز مانند بيک ايما نوردی و قيصر با پنجه بکس و چاقوی دست سفيد کار زنجان به مرد مزاحم حمله نمی کند. بلکه خود خانم است که با حرف و يا در بد ترين حالت، با توهين آن مرد مزاحم نابکار را ادب می کند. البته آن نالوطی مزاحم هم ولو هر چه هم که لمپن باشد، برای مقابله با خانم به زور فيزيکی متوسل نمی شود. چون حتی آن بی تربيت هم از کودکی ياد گرفته که زور در کله انسان و در منطق و دليل آوردن است نه در کلفتی بازو و رگ گردن

اصولآ زنان متمدن بر عکس زنهای کشور های عقبمانده از شوهر و يا دوست پسر بزن بهادر و گردن کلفت خوششان نمی آيد. نگارنده باور دارم نهادينه کردن اين اصل که قدرت آدمی در مغز اوست، شايد بزرگترين دست آورد مدنيت غرب باشد. بگونه ای که اين اصل حتی در سيستم فکری نابکار ترين آدمهای جهان متمدن غرب هم ديگر از بديهيات شده. آنچه البته در قسمت پايانی نوشتم فقط به آلمانی ها مربوط نمی شود. اين ويژگی ها همه مردمان دارای فرهنگ و شعور را شامل می شود. چون جشن اکتبر بسيار نمونه خوب و بزرگی بود، و مستی هم يعنی کمی از خود بيخود شدن معنا می دهد، آنرا و مردم مست شرکت کننده در اين جشن را برای ادای بهتر مقصود مثال آوردم. که اينان مستی دسته جمعی و از خود بی خبريشان هم مانند بچه های آدميزاد است. ورنه می توانستم از همين سوئد خودمان مثال آورم که در هر محيط جمعی رفتار مردم همين گونه متمدنانه است

اينجا هم در مقياسی کوچکتر در آخر هفته ها رفتار مردم در تمامی ميخانه ها و بار ها و ديسکوتيک ها و کنسرتهای زنده حتی در حالت مستی هم همان رفتار متمدنانه است که در اکتبر فست می توان آنرا شاهد بود. خلاصه ببيند مايی که خود را از غربی ها خيلی با معنويت تر تصور می کنيم از نظر معنويت و رفتار اجتماعی کجا ايستاده ايم و آنان کجا


با چشم اين جهانی بر احوال خويش بنگريم
دگر باره بشوريدم٬ بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بر بندی بدرّانم به جان تو
با يورش ظرفمندانه لشگر جرار امنيت خانه مبارکه ی ولی ی فرهنگ پرور اسلام بدين سايت و حک شدن آن، برای راه اندازی دوباره اين پايگاه محقر به دردسر هايی گرفتار شدم که آوردن شرح همه ی آنها مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. خلاصه ضمن اينکه پاسورد به سرقت رفت، چند ماه برای راه اندازی دوباره ی اين سايت با کمپانی سرويس دهنده کلنجار رفتم، از اينها بدتر اينکه هر آنچه هم که قبلآ در اينجا نوشته بودم برباد رفت. البته در اين مور آخر خود نيز بی تقصير نبودم. چون از آن مطالب يک کپی در جای دگری ذخيره نکرده بودم، تا اگر چنين حملاتی پيش آمد بتوانم آن را جايگزين کنم

باری، شادمانم از اينکه دوباره درب اين خانه ی فقيرانه خود را بر روی دوستانم می گشايم. اينجا است که می توانم هر آنچه را که می انديشم و بدان ها پايبندم را برای اين عزيزان خيلی خيلی راحت و باز بنويسم. اين البته بدين معنا نيست که قصد دارم در اينجا پای از دايره ی انصاف و ادب بيرون نهم. بعکس، اتفاقآ اينجا بيشتر مراقب نوشته هايم خواهم بود

بنده اساسآهرگز اهل ناسزا و تهمت و بهتان و کين ورزی نبودم و نيستم. در اينجا نيز در نوشتن از مرز انسانيت و اخلاق عبور نخواهم کرد. ليکن اينجا نوشتن خيلی راحت تر است تا نوشتن يک مقاله ی سياسی يا فرهنگی که بايد در ديگر سايت ها انتشار يابد. در آنگونه نوشتن ها نويسنده خواه و ناخواه مجبور است که از يک سری نرمهای جا افتاده پيروی کند. اين امر کمی دست آدمی را می بندد. ليکن اينجا آن محدوديت ها در کار نيست. می شود که خيلی باز، صميمانه و بی تکلف راجع به هر چيزی نوشت

جدای از اين، من در اينجا مانند سابق بيشتر به مسائل اجتماعی خواهم پرداخت. به اموری که شايد در چشم بعضی خيلی سطحی و ساده به نظر آيند، اما بنده معتقدم که اتفاقآ گير کار فرو بسته ی ما در همين مسائل به ظاهر ساده است. بعضی چيز ها بظاهر خيلی ساده به نظر می آيند، ليکن چون نيک بنگری، مشاهده می کنی که اصلآ ريشه بسياری از مشکلات ما در همين امور بظاهر پيش پا افتاده است

در ميان ما چون بيشترين آدمها بزعم خود آدمهای خيلی خيلی انديشمندی هستند، نه قادر به ديدن اين مسائل ظاهرآ سطحی هستند، نه اگر هم ببيند بدين موضاعات اهميتی می دهند. آنان بی اينکه حتی نيم نگاهی هم به اين مشکلات اندازند از کنار اين قبيل معضلات فرهنگی اجتماعی بی تفاوت رد می شوند. همه ی ايرانيان می خواهند فقط سراغ کار های گنده بروند. چرا؟ برای اينکه همه می خواهند نشان دهند که روشنفکر هستند. علامت روشنفکری هم که در نزد ايرانی گنده گويی است و قلمبه پردازی. حتی اگر خودمان هم ندانيم که چه می گوييم و چه می نويسيم، اگر می خواهيم خيلی انديشمند به حساب آييم بايد حرفهای هيچکس ندان و غير عملی بنويسيم. حال ما همين فرمايش رند شيرازی است که
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد

عشق اين روشنفکربازی بی پير خيلی ها را ديوانه کرده. اين روشنفکر بازی در ايران يک اپيدمی است. اپيدمی خانمان برباد دهی که روح و روان مردم ما را ناخوش کرده. بگونه ای که ما را بطور کلی از واقعييت های تلخ موجود سياست کشورمان کاملآ دور کرده. ما همه همان حالت کبک معروف را پيدا کرده ايم. همه به نوعی در عالم رويا زندگی می کنيم، در جهانی ناپيدا و ذهنی

مثلآ همه ی ما خود را از عمال رژيم جمهوری اسلامی خيلی روشنفکر تر و آگاه تر دانسته و به احمدی نژاد و حرفهای سفيهانه اش غش غش می خنديم. در حاليکه توجه نداريم همين فرد بی مقدار و مسخره است که در عالم واقعييت و بر روی زمين رئيس جمهور کشورمان است. او است که در سازمان ملل، يعنی در بزرگترين و مهم ترين نهاد جهانی بنام ايران سخن می گويد، نه من و شمای هپروتی و غرق در رويا

ما آگاه و متمدن و روشنفکر هستيم؟ روشنفکر که سهل است، به پروردگار سوگند که ما حتی اگر اندک آگاهی هم که از حال خود می داشتيم، بايد از مشاهد رفتار احمدی نژاد ها و خامنه ای ها و جنتی ها ... از شرم آب می شديم و بر زمين فرو می رفتيم. بجای خنده بايد به حال خود خون می گريستم. به اين بيانديشيد که حتی بسياری از اساتيد ايرانی دانشگاههای بزرگ اروپايی و آمريکايی هم مريد و خدمتکار امثال همين احمدی نژاد ها هستند 

می دانيد علت بيشترين سيه روزی های ما در چيست؟ در اين است که اکثر ما ايرانيان اصلآ در عالم واقعی و ملموس زندگی نمی کنيم. ما نمی خواهيم خود را آنگونه که هستيم ببينيم. چون از سيمای حقيقی خودمان خوشمان نمی آيد. ما هيچ دوست نمی داريم خود را آنگونه که هستيم بشناسيم. بدانيم که کيستيم، چگونه هستيم و بلحاظ شخصيت جهانی کجا ايستاده ايم

آنان که شبانه روز اينهمه از روشنفکری و آگاهی ما ملت همه چيز خراب کن داد سخن می دهند، خوب است که لختی هم به پاسخ اين پرسش بيانديشند که محصول اينهمه آگاهی و هشياری اين ملت بی نظير در جهان چيست آخر؟ صرف ادعای خردمندی و من اين چننيم و من آنچنانم که ملاک نيست. بايد به برآيند کار توجه کرد بقول جناب مولوی = سنگهای امتحان را نیز پیش   /   امتحانها هست در احوال خویش

بهر حال، چنانچه از طرح اينگونه مسائل خوشتان می آيد، مرتبآ سری بدينجا بزنيد. سعی خواهم کرد هر هفته چند نوشته ی کوتاه را در اينجا بگذارم

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


 

E Mail = zadgah@hotmail.com