-





 




 


 



پنجره ی ارتباطی امير سپهر



 همه ی تلاش من برای يافتن ره و رسم يک زندگی ساده و انسانی و زيبا در همين پائين است
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی ها بود، چشمانم را به خود خيره کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه ی پائينی چه زلال و زيبا بوده و آن سبزه زاران هم سطح زمين چه سحر عارفانه ای داشته است!

 <---  در فيس بوک 

 Mail --->  zadgah@hotmail.com

 مانيفست

پيوند ها .

ا بازگشت به نخستين برگ

 امير سپهر

 شعر بی واژه رفت اما نمُرد           
بار ديگر از مَلک پَرّان شوم                    
آنچه اندر وهـــم نايد آن شوم                    

پرویز مشکاتیان
۱۳۳۴-۱۳۸۸
 

 و آری که سرانجام واپسين برگ از دفتر زندگانی مادی پرویز مشکاتیان هم نقش جاودان گرفت. او در خاک شد اما مگر نه اينکه دانه آنگاه بی شمار گل داده و پربرکت و دانه افشان شود که در خاک شود، «يک دانه بدو دادی صد باغ مزيد آمد». و چُنين خواهد بود پرويز مشکاتيان. آن بی همتا هنرمندی که در همان زندگی کوتاه مادی خود، آنچنان مضراب های سحر انگيز و طرب زايی زد که نوا های اهورايی آن تا جاودان در آسمان ايران طنين انداز شده و زندگی نسل پس از نسل ملتی را تلطيف و زيبا و پرمعنا تر خواهد کرد.

 پرويز و کودکی، پرورش و سرآغاز شکوفايی
پرویز مشکاتيان در شهر تاريخی و فرهنگ ساز و هنرآفرين نيشابور ديده بر گيتی گشود. شهری که حکيم عمر خيام، فريدالدين عطار، محمد خان غفاری، نامور گشته به "كمال الملك" و يغمای نيشابوری از مکتب خانه های آن بيرون آمدند، همان دل به يغما رفته ای که می گفت: « تنـــم در وسعت دنيــــای پهنــــاور نميگنجــد / روان ســـركشم در قــــــالب پيكــــر نميگنجد» و آن سان در جهان معنا که: « مـــرا اســرار از اين گفته ها بــالاتر است، امـا / به گوش خلق، از ايــن حــرف بالاتر نميگنجد»، و شهر ده ها انديشمند و هنرمند بزرگ ديگر ايران زمين..

شش ساله هم نشده بود که با بابای هنرمند اش، زنده به عشق، «حسن مشکاتیان» فراگيری موسيقی را آغاز کرد. پدری که خود هم استاد بزرگ سنتور بود و هم ویولن و سه تارنوازی شيرين پنجه.  پس از پايان دبيرسان هم در سال ۱۳۵۳ خورشيدی وارد دانشکده هنرهای زیبا ـ ی دانشگاه تهران گرديده و چند سال بعد، کار فراگيری موسيقی دانشی را در آنجا بپايان برد.

وی ردیف بسيار ظريف و فسونساز «میرزا عبدالله» را در مکاتب استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت تلمذ نمود و مبانی موسیقی ایرانی را هم در درگاه اساتیدی چون سعید هرمزی، یوسف فروتن، دکتر محمدتقی مسعودیه و دوامی.

 نوازندگی سنتور را هم از مرکز (حفظ و اشاعه موسیقی) فرهنگ و هنر آغاز کرد. او در همين دوره از زندگی هنری خود، با همه جوانی؛ چنان آثار بديع و جانداری را خلق کرد که همچنان ماندگار است و زين پس نيز خواهد ماند. پس از سالی هم در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، در کنار پشنگ کامکار و با او جایگاه نخست را به دست آورد.

پرويز، مرشد در مکتب معانی
مشکاتيان کار تدريس موسيقی را از نخستين
سالهای دهه پنجاه و از مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ايرانی آغاز نمود که سرپرستی آن هنرسرای در آن روزگار، با داریوش صفوت بود. همراه او هم در آن زمان، شماری از ديگر آهنگسازان و خوانندگان و نوازندگان چيره دست موسیقی آن روزگار در همان مرکز در کار موسيقی بودند. هنرمندانی چون شجریان، پریسا، لطفی، علیزاده، طلایی، گنجه ای، رضوی سروستانی و جلال ذوالفنون. کسانی که هرکدامی از آنها درسال های پسين، به ستون های موسیقی بومی ما بدل گشتند.

از همين گروه از هنرمندان هم، پرویز مشکاتیان و حسین علیزاده گروه عارف، و محمدرضا لطفی و پشنگ کامکار گروه شیدا را پایه گذاری کردند. دو پرستاره گروهی که گاهی هم با هم همنوايی نموده و نقشی بزرگ در بالندگی و گسترش موسیقی بومی ما در سالهای پایانی نظام شاهنشاهی و آغازین سالهای استقرار اين نظام فرهنگ ستيز و هنرکُش داشتند.

 در آن سالها، گروه شیدا با محمدرضا شجریان همکار بود و گروه عارف اغلب با پریسابانو. در همين سال ها هم بود که مشکاتیان با همه ی جوانی و کم تجربگی، ترانه هایی را سرود که به باور پاره ای از کارشناسان موسيقی، از ناب ترين آثار در اين پنج دهه آخری محسوب می شوند.

 کنسرت نوا با ترانه (پیر فرزانه) که با همکاری گروه عارف و با آوای خوش پریسا در جشن هنر شیراز در حافظیه برگزار شد، از شاهکار های موسيقی آن روزگار خوش است. دو اثر افشاری و ماهور با دگر ترانه ی جاودان  "ای تیر غمت " باز با آوای اهورايی پريسا و نغمات سحرانگيز هنرمندان گروه عارف نيز، از کار های فراموش نشدنی آن سالها است که ايران هنوز ايران بود.

همکاری با راديو ايران را هم مشکاتيان از سال ۱۳۵۶ آغاز کرد که در آن دوران، ابتهاج مدير آن رسانه بود. پس از رخداد هفده شهريور پنجاه و هفت اما او از رادیو کناره گيری کرد و کانون فرهنگی هنری چاووش را بنيان نهاد. باز هم البته با همکاری هوشنگ ابتهاج و تنی چند از هنرمندان گروه عارف و شیدا و خوانندگانی بسان خود جوان، چون شجریان، شهرام ناظری، محمد رضا لطفی، علیزاده، پشنگ و بیژن کامکار. چاووش از آن زمان تا سال شصت و دو خورشيدی، هشت کاست منتشر کرد که از بيادماندنی ترين ها در زمينه موسيقی بومی بشمار می روند. محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، بیژن کامکار و صدیق تعریف از خوانندگان آن آلبوم ها بودند.

 شماری از ترانه های آن سری که بعدها به "سرودهای میهنی" شهره شدند را هم مشکاتیان ساخته بود. سرود هايی چون "همراه شو عزیز"، "ایران" (ایران خورشیدی تابان دارد) و "ایرانی" (ایرانی بسر کن خواب مستی) که خواننده آنها هم محمد رضا شجریان بود. او در همان مجموعه، ترانه ای را هم از شعری از مولانا برگرفت و ساخت با نام «مرا عاشق» که شهرام ناظری آنرا خواند.  

 و اما همکاری بسيار نزديک مشکاتيان با محمد رضا شجريان از سال پنجاه و هشت آغاز شد که شوربختانه اين همکاری پرثمر تا سال شصت و هفت خورشيدی بيشتر نپائيد. آثاری جاودان چون آستان جانان، سِرّ عشق، نوا، دستان و بیداد هم از ثمرات آن همکاری و همدلی بود.  آهنگ‌ساز همگی این آثار هم خود پرويز بود. همچنان که آوای روحنواز سنتور و سه‌تار (در سِرّ عشق) در اين آثار هم از پنجه ی شيرين پرويز است.

در همين زمان هم بود که عشقی ميان او و افسانه، دختر همدل و همکارش، شجریان پديد آمد. عشقی که به ازدواج انجاميد و دو ميوه ای هم به نام های «آئین» و «آوا» داد. اما دريغا که کار آن عشق و آن سودای دل حتا با داشتن دو فرزند شيرين هم خوش سرانجام نشد و آن دو دلداده ی پيشين، پس از زمانی کوتاه تر از ده سال، هر يک براه دگری رفتند.

بی جا نخواهد بود اگر بنويسم که جدايی پرويز و محمد رضا شجريان هم در حقيقت از ميوه های تلخ همان طلاق بود. اين جدايی ديگر هم، در کنار آسيب زندگی زناشويی، آسيب بزرگی هم به زندگی هنری پرويز زد. همچنان که پدر همسر پيشين اش، شجريان نيز از اين جدايی، آسيب هنری بزرگی ديد. بدانسان که بسیاری از اساتيد موسيقی بر این باورند که از آن پس، ديگر هيچکدامی از آنها نتوانستند آنی باشند که در زمان همکاری با هم بودند. بدين خاطر هم، ديگر هيچ يک نتوانستند آثاری در حد نبوغ و مهارت خود خلق کنند.

 به هر روی، واپسين آلبوم مشترکی که این دو هنرمند به گونه رسمی در ایران منتشر ساختند، «دستان» نام داشت که با همکاری گروه عارف در سال شصت و شش خورشيدی ضبط شده بود. البته اين دو، گاهی همکاری های مقطعی هم داشتند که کنسرت پاریس (در سال نو و پنج ميلادی) يکی از آنها بود. ترانه "قاصدک" بر اساس شعر مهدی اخوان ساخته مشکاتیان هم در همان کنسرت پاريس اجرا شد. اما آن همدلی و همنوايی پيشين، شوربختانه ديگر هرگز تکرار نشد که نشد.

پس از پايان همکاری با شجریان، مشکاتيان با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری هم همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی (روح زمین) در انگلستان هم شرکت کرده و مقام نخست را بدست آورد.

اما در سال‌های اخیر، به سبب تنگنا های روزافزونی که رژيم روضه خوان ها برای هنرمندان بوجود می آورد، پرويز آنچنان آزرده جان و گوشه گير شد که ديگر کوچک ترين شوق و انگيزه ای برای تلاش و آفرينش نداشت. از اينروی هم نتوانست هيچ اثری منتشر سازد. گروه موسيقی هم که سرپرستی آن را داشت، به سبب همين دلشکستگی و کم کاری و نبوده شوق در وی، از هم پاشيده شد. اما چه می توان گفت و او را چه شوقی می توانست بود وقتی: «هنر نمی خرد ايام و بيش از اينم نيست!»

واپسین کار او یک سی. دی تکنوازی بود که وی آن را در سال ۱۳۸۴ منتشر ساخت. آخرين باری هم که بر روی صحنه رفت، نهم آذر ماه ۱۳۸۶ و به عنوان سرپرست گروه عارف در کنسرتی در تهران بود.

نانوشته نماند که مشکاتیان دستی هم در نوشتن داشت و کتاب‌های فراوانی هم در زمينه ی سنتور و موسیقی ایرانی منتشر کرد. از جمله این کتاب ها می‌توان به رزم مشترک، شعر بی واژه، لاله بهار، بیداد و بیست قطعه برای سنتور اشاره کرد. 

 و سفر جاودانگی
و سرانجام هم آن هنرمند که به باور بسياری از اساتيد، يک نابغه در موسيقی ايرانی محسوب می شد، غمين و دل شکسته، هنوز پنجاه و پنجمين بهار را نديده، در واپسين غروب تابستان و در آستانه ی نخستين روز خزان سال هشتاد و هشت خورشيدی، بسان برگی که هنوز به زردی نگرائيده از درخت اين گيتی افتاد و راهی سفر جاودانگی شد.

مرگ زودرس او اما نه شگفت انگيز که قصه ی پُرغصه ی هنر ايران زمين در زير سيطره ی حکومت مرثيه خوانان و مداحان و نوحه سرايان سفله و بی فرهنگ است. نظمی عبوس و اهريمنی و هنرکش و هنرمند آزار که با هر چه زيبايی و نشاط و شادابی است، دشمنی دارد. با حکمرانانی که بزرگترين هنرشان گرياندن و سوگوار کردن آدميان است، و تعليم فرق کودکان به ذوالفقار شکافتن.

 بيجا نبود که دوست جگر سوخته اش، محمد رضا درویشی بر سر جنازه وی گفت "پرویز مشكاتيان نمرد، او به قتل رسيد و نه به‌دست يک شخص، بلكه توسط شرايط ناجوانمردانه‌ی فرهنگی كه چند نسل در كشور ما حاكم بوده است".

و آن دگر دوست و انيس تنهايی اش، فريد اسدی در سوگ اش نوشت که:«خبر کوتاه بود و اثر جانکاه. آنچنان جانکاه که نه چشم را قدرت گریستن، نه دست را یارای همراهی چشم. مات و مبهوت بر گوشه ای نشسته و خسته ... باور نمی توان کرد که مشکاتیان را که سال ها بر تاریخ بی سو و چراغ ما، نور و روشنی تابانید، حال خود در انزوا و تاریکی، بی سو و چراغ شود و رخت مرگ بپوشد ... مرگ مشکاتیان تنها سوگواری بر مشکاتیان نبوده و نیست که اعلام مرگ وجودی و هستی تاریخیت و هویت ماست. سرنوشت نگونبختان. مرگی که گریبان هر کسی که سر در عالم معنا دارد را خواهد گرفت...»

 وداع ياران و دلشکستگان
مراسم وداع با وی هم در تهران با حضور پرشکوه مخالفان حکومت برگذار شد. در اين مراسم نماینده وزیر ارشاد رژيم روضه خوان ها نیز مراد سخنرانی داشت که با واکنش سخت مردم حاضر روبرو گشت.  بدانسان که دوستداران مشکاتيان و مخالفان اين نظم هنرکش، با سوت و کف و هلهله، پروانه ی هيچ ياوه ای بدو ندادند.

سپس هم کالبد آن هنرمند به زادگاه اش نيشابور منتقل و در همان شهر که ديده بر جهان گشوده بود هم بر خاک شد. در آيين وداع با پرويز در زادگاه اش، پیکر وی از برابر اداره فرهنگ و ارشاد نیشابور و با بودن دوستدارانی فزون بر ده هزار نفر تشييع گردید . در این مراسم هنرمندان بسياری هم حضور داشتند. از جمله حسین علیزاده، محمدرضا درویشی، خانواده استاد بزرگ آواز ایران محمدرضا شجریان، کیوان ساکت و اهالی عرصه موسیقی و همچنین اعضای شورای شهر و شهردار و مسئولان شهر نیشابور.

گروهی از دانشجویان هم به نشانه سوگ، شماری از سازهای خود را کفن‌پوش کرده‌بودند. همچنین گروه موزیک شهر نیشابور که در طول مراسم تشییع، مارش عزا اجرا می‌کرد. در پايان اين مراسم بياد ماندنی هم  پیکر پرویز مشکاتیان در مسجد جامع‌ نیشابور، در فضای بیرونی باغ عطار و در کنار آرامگاه عطار نیشابوری به خاک سپرده شد. در زمان برگزاری این مراسم حتا کسبه ی شهر نیشابور هم به شکل خودخواسته بازار را تعطیل کرده بودند.

سفرش خوش باد و يادش تا هميشه پاينده که چُنين نيز خواهد شد. چرا که «هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق» و پرويز از اقطاب همان سلسله بود که روان شان از پرتو معرفت عشق فروزنده و درخشان است.

اين نوشته پس از مرگ هنرمند، در هشتاد و نهمين شماره ی ره آورد، (فصلنامه آزادانديشان ايران) انتشار يافته.
 
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2009