|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چهار چوب
اهداف چيزی شبيه به ساختمان سازی. عملی که پيش از ريختن طرح آن مانند يک آرشيتکت،
ابتدا بايد پيش آگاهی هايی کسب کرد اول بايد زمين را مشاهده، جنس خاک و مقاوت زمين را شناخته، شرايط اقليمی را در نظر داشته و به تناسب آنها ابعاد و بلندی ساختمان را مشخص کرد. سپس بايد در انديشه ی مصالح ساختمان بود، که آيا قابل تهيه است يا خير. سر انجام هم بايد اين مهم را در نظر گرفت که اصولآ آيا ابزار و نيروی انسانی کافی و مناسب برای ساختن بنای مورد دلخواه موجود است يا خير، و چنانچه نيست، پس با امکانات موجود چه بنايی را می توان در آن زمين استوار کرد اينجا در غرب، طرح سياسی به تناسب لوازم موجود و قابل مشاهده است که ريخته می شود، نه بر اساس آنچه ما خروار خروار از آن را در ذهن داريم اما حتی مثقالی از آن هم در جهان ملموسات موجود نيست. يعنی هنر سياست مدرن و عقلی در جهان پيشرفته، بررسی و شناخت امکانات و پتانسيل های موجود در جامعه است و تبديل آن امکانات موجود به ممکنات مثلآ در هلند و دانمارک و انگليس و نروژ ... و همين سوئد اگر يک متفکر سياسی نظام پادشاهی را تحمل می کند، به علت جاهل تر بودنش از يک روشنفکر آنگولايی و بيافرايی و ايرانی نيست که نظام موروثی را ارتجاعی می خواند و فقط به صرف همين يک شعار خود را مترقی ترين روشنفکر جهان بحساب می آورد. روشنفکر مدرن جهان غرب ضمن اينکه اصلآ به پوسته ی نظام سياسی اهميّت نمی دهد، به ويژگيهای فرهنگی و تاريخی و سوابق مبارزاتی کشورش توجه دارد. يعنی الگوی او نه در ذهن بلکه در جامعه و در مقابل ديدگان او است با چنين باوری است که از ديد من کار سياست فقط با مواد موجود و ابزار در دسترس راست می شود. بی آن، يعنی بدون در نظر گرفتن حتی يکی از آن عوامل که بر شمردم هم هر کاری که بنام سياست انجام گيرد اصلآ کار سياسی نيست. طرح ريزی و اقدام سياسی در فقدان شناخت زمينه ها و بررسی امکانات اگر به قصد مردم فريبی نباشد، در صادقانه ترين حالت ها هم يا شعار دادن است، يا خيالپردازی و يا تباهکاری از سر جهل. نمود روشن اين ادعا هم دقيقآ همان کار سفيهانه ای بود که انقلابيون ما در سال پنجاه و هفت انجام دادند و ما را بدين سيه روزی گرفتار ساختند، و يا عينآ همين خيالپردازی بيست و نه ساله است که صرفآ وقت و عمر ملت ما را بيهوده تلف کردند شق اصلی ديگر در کار سياست غرب، مسئوليّت پذيری است. يعنی همان چيزی که سياسيون ما نه آنرا باور دارند و نه اصلآ می شناسند. که در اين مورد هم همان انقلابيون ما بهترين نمونه هستند. که اين خوشفکران بجای مسئوليت پذيری، بيست و نه سال است که نادانی خود را با انحراف يا به سرقت رفتن انقلاب توجيه کرده، گناه اين فرصت سوزی دراز مدت پس از آنرا هم طبق معمول به گردن عواملی بيرون از خود می اندازند و شانه از زير بار اين مسئوليت هم خالی می کنند تا بدينجا، از همين دو فاکت اصلی هم می توان بدين واقعيّت تلخ دست يافت که سياست در ميان ما نه يک کار خرد ورزانه و منطقی محسوب می شود و نه عملی مسئوليّت آور. يعنی در ملک ما می توان همه چيز را صرفآ از روی جهل و يا ماجراجويی ويران ساخت و ملت را نيست و نابود کرد و گناه آنرا به گردن عواملی مجهول انداخت چنانچه در اين بخش خود را مجزا کردم، بدين دليل است که نگارنده هيچ گاه انسانی ذهنگرا نبوده و نيستم. به همين علت هم نه در وقوع آن انقلاب کور و مسخره شرکت کردم و نه در اين فرصت سوزی های بيست و نه ساله. بنده از فردای سقوط ايران هميشه در پی شدنی های منطقی بودم. به دنبال راههايی برای نجات ايران که مواد و ابزار آن در دسترس و قابل مشاهده است نه در پی چيز هايی فقط در عالم خيال. دفاعم از شاهزاده رضا پهلوی هم به درستی در همين راستا بوده حال هم سخت باور دارم که پس از اين سی سال تجربه خونبار و پر هزينه که صرفآ هم محصول همان ذهن پردازی صرف و بی انديشيدن به لوازم کار بود، اينک بسياری از هم ميهنان ما هم به خرد گرايی رسيده و ديگر به دنبال راههای عملی و مواضع روشن و بی ابهام هستند. و جدای از اينکه الگو های ذهنی ديگر در مردم ما شوق و انگيزه ای بوجود نمی آورد، ديگر هيچ ايرانی علاقه ای هم به ريسک کردن ندارد. کار ايرانی اکنون بجايی کشيده که اگر حتی خود بخواهد هم ديگر توانی برای ريسک ديگر ندارد توجه داشته باشيم که اگر علی رغم اين سه دهه فقر و فلاکت و بدنامی، ماهيچ حرکتی جدی از اين مردم بجان آمده نمی بينيم، اصلی ترين دليل آن همين است که اين مردم همه چيز در ريسک باخته ديگر هيچ علاقه ای به کوچکترين ريسکی ندارند. ريسک کورکورانه سال پنجاه و هفت اين مردم را آنچنان محافظه کار کرده که آنان حال همين نيمه زندگی تحت سلطه ی جمهوری اسلامی و تحمل اينهمه فلاکت و توهين و فقر و نکبت را هم به ريسکی دو باره ترجيح می دهند از همين روی بود که در مقدمه ی مانيفست آوردم که حقايق ذهنی برای ايرانی امروز ديگر نه پذيرفتنی است و نه جاذبه دارد. و اينکه، کسی که بار ها به شدت گول وعده های زيبا و بزرگ را خورده، ديگر هيچ علاقه ای به شنيدن وعده های بزرگ ندارد. و خلاصه مردم حال می خواهند با مدد انديشه خود بدانند که واقعآ چه چيزی دست يافتنی است. و اگر به اين مردم همان وعده هايی داده شود که خود نيز با مدد انديشه خويش به تحقق آنها باور دارند، بی گمان حرکت خواهند کرد ضمن اينکه همان يک بار حرکت کور و ريسک دهشتناک، حال ما را به يکی از خطرناک ترين و مرگبار ترين پيچ های سراسر تاريخ خودمان رسانده. آنگونه که کوچکترين اشتباه محاسبه و هر اندک ريسک دو باره ای هم در اين مرحله و در گذر از اين پيچ، ما را به ته دره ای مرگبار پرتاب خواهد کرد. به جايی که اگر نابودی هويت مشترکمان بعنوان ملت ايران در آن حتمی نباشد، بدون شک ميهن مشترکمان ديگر از آن سالم و يک پارچه بيرون نخواهد آمد نتيجه اينکه در حال حاظر بايد در پی هدفی برای نجات ميهن بود که اگر هم نمی توان گفت که هيچ ريسکی در آن وجود نخواهد داشت، اما با قاطعيّت بتوان ادعا نمود که ريسک در دستيابی بدان از هر هدف ناشناخته ی ديگری کمتر است. هدفی که تمام لوازم و زمينه های آن در جامعه ما کاملآ مهيا باشد با همين نگرش است که اينجانب در مانيفست خود بازگشت به روشهای بومی و آشنا را عرضه می کنم. چه که باور دارم تنها وسيله ی درست برای عبور از اين مرگبار ترين پيچ تاريخ برای ما به حکم خرد، همان وسيله است که ما شناختی دقيق از آن دارم. وسيله ای که قبلآ امتحان خود را پس داده و اگر هم حتی معايب و ضعف هايی هم داشته، ما در درازای دهه ها آن کاستی ها را هم خوب شناخته ايم. تنها راه برون رفت از اين گنداب و اعاده ی آبرو و رفاه و آزادی های کامل فردی از دست رفته را هم فقط همان راهی می دانم که ما خم و پيچ های آنرا هم در طی دهها ها خوب شناخته ايم اين هدف بی ريسک و مأنوس و کاملآ شدنی هم چيزی نيست جز بازگشت به همان نقطه ای که ما از آنجا به راه انحراف و خود ويرانی افتاديم. که آن نقطه هم مقطع پنجاه و هفت است. چون ما در سال پنجاه و هفت از مسير مبارزات حق طلبانه ی تاريخی خود منحرف شده در راهی اشتباهی افتاديم. راهی که پشت به هدف است. راهی که تا به امروز هر چه در آن جلو تر رفته ايم بيشتر از هستی و توان ساقط شده ايم ما از همان روز نخست
هم نه خطرات موجود در اين مسير را می شناختيم و نه اصلآ خود اين راه را. اينرا
هم نمی دانستيم و هنوز هم نمی دانم که درازای اين مسير چقدر است و اساسآ اين
راه سنگلاخ و تنگ و تاريک و بی آب و علف، عاقبت ما را به چه جهنم دره ای خواهد
رساند. شايد اين شعر حکيمانه بخوبی بيانگر اوضاع ما باشد که پس، ما بايد دوباره به آن چهارراه باز گرديم و مسير درست را انتخاب کنيم. مسيری که می دانيم به کجا می رسد. تنها راه بازگشت از اين راه انحرافی هم پذيرش اين حقيقت است که انقلاب پنجاه و هفت يک انحراف تاريخی صد در صد در مسير مبارزات ما بود. ادامه ی اين راه، اصرار در جهل است و درست مانند جهل مرکب. چون تجربه بخوبی نشان داده که ما هر چه بيشتر در اينراه پيش رفته ايم، به همان نسبت از شهر و آب و آبادی دور تر اقتاده ايم نگارنده نيک می دانم که عده ای به محض خواندن واژه ی بازگشت، فورآ آنرا به ارتجاع تعبير خواهند کرد. در حاليکه چنين برداشتی از مفهوم بازگشت از کم توجهی است. چرا که هر بازگشتی بار معنايی منفی ندارد. چنانکه هر پيش رفتنی به معنای پيشرفت نيست بسياری نزديک به سه دهه است که شعار دستيابی به بهشت دموکراسی و رفاه و آزادی می دهند، ليکن اين سخنان جز مشتی شعار پوچ و بی پشتوانه و ادامه ی همان خيال پردازی های سی ساله بيش نيست. وقتی آنچه ما در عرصه ی عمل مشاهده می کنم همه يک سره پسرفت است، حتی يک اپوزيسيون ولو خيلی کوچک و مسئول هم وجود ندارد، اسباب دموکراسی که سهل است، که تا کنون حتی پنج درصد از اسباب به سقوط کشيدن اين نظام هم فراهم نشده، شعار دموکراسی آيا چيزی بيش از يک ياوه است. روند اوضاع کنونی بسوی بدبختی بيشتر و در نهايت تجزيه و نابودی ايران است نه دموکراسی دولت انقلاب سی سال پيش با نخست وزيری يک نيمچه ليبرال مهندس ترمو ديناميک تحصيلکرده ی فرانسه آغاز گشت، حال پس از بيست و نه سال بدست يک شاگرد حلبی ساز تير خلاص زن مسخره مريد مصباح يزدی با فرهنگ غارنشينی افتاده. هر چه هم جلو تر رويم بدون شک اوضاع بد تر از اينهم خواهد شد سخنانی از اين دست که ما نمی خواهيم به گذشته باز گرديم، ما اينهمه آسيب ديده ايم و حالا باز بايد به همان اوضاع گذشته باز گرديم ... همه يک سره باطل است. يا مانند سحر خيز و حجاريان و گنجی هر گونه بازگشت از راه خطا را با واژگانی بسيار ناپسند به مثابه خوردن چيزی که آنرا قبلآ شکوفه زده اند تعبير کردن، اگر مغرضانه نباشد که هست، صرفآ حاصل جهل گويندگان چنين سخنانی است اين دسته توجه ندارند که آنچه در بيست و نه ساله گذشته ميل فرموده و همچنان می فرمايند چيزی کثيف تر از شکوفه خوری است. هر چه هم جلو تر روند بايد برای بقای خود حتی چيز هايی به مراتب بد تر و کثيف تر از شکوفه ميل بفرمايند نه بازگشت از راهی که از ابتدا خطا بوده. ما چه پيشرفتی داشتيم که حال باز گشتمان ارتجاع محسوب شود؟ وضع ميهن و مردم ما به انسانی می ماند که بشدت بيمار گشته. ميکرب تمام جوارح و اعضای بدن اين انسان را آلوده کرده و قوای دماغی او را مختل ساخته تنها راه نجات اين انسان در حال مرگ مگر چيزی جز باز گرداندن وی به حالت قبل از ناخوشی است. گر چه هدف اين نيست که می نويسم، اما بطور مثال ما امروز حتی اگر بتوانيم به دوران يکصد و پنجاه سال پيش، يعنی عهد ناصری هم که باز گرديم، باز صد قدم جلو رفته ايم در اينجا می خواهم برای باز تر و مستدل تر شدن مطلب، کمی حاشيه رفته و مثالی زنده و بسيار ساده بياورم که خبری است از سايت استکهلميان. ممکن است که پاره ای آوردن يک خبر در مانفيست را بيجا و نامناسب بدانند. برای آگاهی اين دسته از عزيزان می نويسم که اولآ چون من از تقليد و کار های کليشه ای گريزانم، تبعآ مانيفستم هم نمی تواند کليشه ای و کلاسيک باشد. دوم اينکه، بر خلاف نرم متداول در ميان ما که عده ای برای نشان دادن ژرفای آگاهی خود از مسائل جامعه، به پيچيده گويی می پردازند، در جامعه شناسی مدرن و تطبيقی اتفاقآ ژرف ترين مسائل در ساده ترين هنجار ها و ناهنجاری های مردم هر جامعه تبلور عينی می يابد از اينها مهم تر هم، من اين مانيفست را برای مردم می نويسم نه آن پانصد ـ ششصد آدمی که خود را بدون داشتن لشگر، سرلشگر می خوانند و بی حتی داشتن پنج هوادار، رهبر سياسی. همان پانصد ـ ششصد تنی که در مسابقه ی انشاء نويسی هستند، فقط برای هم ديگر می نويسند و اصلآ توجهی به مردم ايران و خواست و آرزو های عينی آنان ندارند. بی اندک لوازم کار هم فقط به دنبال يک بهشت رويايی هستند باری، در هفته ی گذشته گوگوش در همين استکهلم کنسرت داشت. خوب در خبر اين کنسرت دقيق شويد. آيا اگر ما بتوانيم به چنين اوضاعی باز گرديم به قهقرا رفته ايم يا رو بسوی رفاه و سعادت و نيکبختی. اين البته يک جنبه از بازگشت مورد نظر من است. بطور طبيعی ساير جنبه ها را نيز تک تک خواهم آورد. ضمن اينکه، از آنجايی که تمامی شئونات زندگی اجتماعی هر مردمی ارتباط و تناسبی تنگاتنگ با هم دارند، دقيق گشتن در همين بعد هم خود می تواند راهی به ساير جنبه های بازگشت مورد نظر من بگشايد خبر گرچه مربوط به يک خواننده و چند شرکت کننده در کنسرت است، ليکن نگاه من نه متوجه خود آن خواننده و چند شرکت کننده، بلکه به محيط پرورش آنان و دلبستگی ها و نشانه های نشاط يک جامعه سالم است. پيش از آوردن آن خبر که برای من نوعی مثال و وسيله انتقال بهتر مطلب خواهد بود، اما مايلم به چند موضوع از نظر خود مهم اشاره ای داشته باشم از جمله به اين موضوع که اساسآ استعداد ها در جوامعی شکوفا می شوند که هم در آن رفاه و آزادی و تجدد گرايی و حمايت حکومت و دولت از استعداد ها وجود داشته باشد و هم مردمی مرفه و سرزنده. در جامعه ای فقير و فاشيستی و مرتجع همه ی استعداد ها نشکفته پژمرده شده و می ميرند. چنانچه در درازای نزديک به سه دهه حکومت شريعتمداران بر ايران، بطور مثال حتی يک نوازنده خوب هم چون تجويدی و ياحقی و ملک و پايور و مجد و شهنازی و لطفی و ذوالفنون ... و نظير صد ها نوازنده ی چيره دست ديگر نتوانست رشد يابد يا يک خوانند ی خوب و هنرمند چون فرخ زاد و ويگن و گلپا و شجريان و ايرج و خوانساری و شهيدی و هايده و حميرا و دردشتی و الهه و دلکش و مرضيه و بنان... يا يک شاعر چون فروغ و اخوان و خويی و مشيری و حميد مصدق و سيمين بهبهانی و حتی سياوش کسرايی توده ای و يا يک هنرمند ارمنی کافر چون ساموئل خاچکيان و آرمان و ايرن، و يا هنرمندی ارزنده چون سهراب شهيد ثالث و تقوائی و حاتمی و بهرام بيضائی ... در حاليکه در همان بيست ساله آخر دوران پهلوی دوم که من خود ديدم و شاهد بودم، هزاران هزار هنرمند توانا و چيره دست در تمامی زمينه ها رشد يافته و به شکوفايی رسيدند بطوری که آسمان هنر ايران در سال شوم پنجاه و هفت آنچنان ستاره باران بود که بيشتر به رويايی شيرين شباهت داشت تا حقيقت. هنر های بومی هم فقط در همان پانزده ساله ميان سال های چهل و دو تا پنجاه و هفت، آنچنان گسترش يافت که ما در سازمان فولکلور وابسته به وزارت فرهنگ و هنر، صد ها گروه رقص و آواز و نوازنده محلی لری و آذری و خراسانی و کردی و گيلکی و مازنی و بلوچی ... داشتيم. با هزاران ادوات موسيقی محلی که نگارنده خود شاهد بودم که چگونه در آن انقلاب شکوهمند درب انبار های سازمان فولکلوريک در خيابان ملک روبروی شرکت تعاونی تاکسيرانی گشوده شد و انقلابيون مترقی هزاران لباس محلی زيبا و گران قيمت و ادوات موسيقی کمياب را به خيابان ريخته و آتش زدند. انقلابيون حتی در آن محل بيش از ده ـ پانزده پيانوی و چنگ بسيار گرانقيمت را هم با چکش خرد کرده و قطعات آنرا در آتش افکندند رژيم پيشين به اندازه ای به گسترش فرهنگ و هنر ايران اهميّت می داد که تمام کتابهای درسی کشور افغانستان را هر ساله در ايران چاپ کرده و بطور رايگان به آن کشور می فرستاد تا زبان فارسی در آنجا زبان رسمی باشد. چون فقط هژده درصد از مردم آن کشور تاجيک و فارس زبان بودند و حتی خود محمد ظاهر شاه هم يک پشتون بود. ضمن اينکه حتی بيشترين هنرمندان افغانی اصلآ از وزارت فرهنگ و هنر ما حقوق دريافت می کردند استاد مهوش پشتون، بزرگترين هنرمند افغان که حال در سانفرانسيسکو و در نزد دخترش زندگی می کند، هنرمندی بود که بطور رسمی از وزارت فرهنگ و هنر ايران حقوق دريافت می کرد که بيشتر فارسی بخواند. او همه ساله نوروز هم با بهترين ارکستر موجود در افغانستان به ايران می آمد برای درک اهميّت کار بايد توجه داشت که امروز تهيه ی حتی يک برنامه ی نيم ساعته گلهای رنگارنگ هم غير ممکن و چون خواب و رويا به نظر می آيد. يا اول خواننده جاز شدن جوانی ارمنی چون ويگن از يکی از روستا های دور افتاده همدان. يا به شهرت بی نظير رسيدن يک دختر بهايی کافر چون عهديه و خواننده درجه اول شدن صهيونيست هايی چون جمشيد شيبانی و دردشتی ... و يا دلکش جاودانه شدن يک دختری روستايی بنام عصمت بابلی که با بقچه به تهران آمد و حتی در همان ابتدا راننده در اختيارش گذاردند که به کلاس موسيقی رود و رديف های آواز ايرانی را فرا گيرد چون نه ديگر آن سيستم سکولار کامل و مساوات اجتماعی وجود دارد، نه آن امکانات، نه آن دلخوشی و عشق و شوق، نه آن مديريّت بی نظير و وسواس و نه ديگر آن بودجه های حمايتی. حال هنرمندانی چون حسن نصر الله و مقتدی صدر و خالد مشعل هستند که در چهارچوب هنر آدمکشی مورد حمايت و تشويق قرار می گيرند اگر من اين مطالب را می آورم بدين علت است که بسياری اصلآ فراموش کرده اند که ما در چه مرحله و وضعيّتی بوديم. نسل جوان هم که نمی داند ما از چه اوجی به کدام درکاتی سقوط کرده ايم. اگر من به دنبال بازگشت هستم بدين علت است که آن نظام در عمل نشان داد که مناسب ترين نظام برای ايران است اينرا نيز قبول ندارم که فقط فروش نفت منجر به آن خدمات شد. عربستان سعودی طبق آمار رسمی هشت برابر ايران عايدات نفتی داشت. کويت نسبت به جمعيّت خود دوازده برابر ايران، عراق نسبت به جمعيت پنج برابر، ليبی هفت برابر... اما ميزان مدنيّت و پيشرفت در آن کشور ها حتی به اندازه يک دهم ايران عصر پهلوی هم نبود آنچه هم که به رژيم روضه خوان ها و برادران توده ای شان مربوط می شود که آن نظام را غارتگر می خواندند، کل عايدات ايران از فروش نفت، در پنجاه و سه ساله ی سلسله پهلوی حتی به يکصد ميليارد هم نرسيد، در حاليکه دولت کمونيستی اسلامی محمود احمدی نژاد فقط در مدت زمانی کمی بيش از يک و نيم سال به گفته ی خود رژيم يکصد و شصت ميليار دلار نفت فروخته. يعنی در عرض فقط دو سال به اندازه ی يک و نيم برابر کل آن پنجاه و سه سال آنوقت آن نظام با آن درآمد اندک آن همه سازندگی و آبادانی داشت و تا آن اندازه آبرو برای ايران کسب کرد و دولت احمدی نژاد در همين يک و نيم ساله با بيش از يک و نيم برابر آن پول هم مردم را ده بار فقير تر ساخته. بعضی تصور می کنند، اگر رژيم انقلابی به دست روضه خوان ها و توده ای ها نمی افتاد، وضع بهتر از امروز بود. ليکن اين نيز چون ديگر گفته ها فقط يک شعار بی پشتوانه است چون، چه در آنزمان که آن نظام سقوط کرد، و چه حال پس از سی سال، در عالم حقيقت هيچ گروه و دسته ای منسجم تر و با برنامه تر و متخصص تر و مسئول تر در ميدان وجود نداشته و هنوز هم وجود خارجی ندارد که بتوان تصور کرد که برای اداره ی ايران شايسته تر از نظام پيشين بوده باشد نظام پيشين ايران البته که خطا هايی هم داشت، ليکن در مجموع و در قياس با خطا هايش آن نظام درخشان ترين خدمات به ايران را داشت. فقط هم همان نظام به درد ايران می خورد. چون هم کاملآ ايرانی و ملی بود، هم بر آمده از مبارزات تاريخی ما، هم آشنا برای ما و هم اينکه امتحان خود را پس داده بود. همه ی زمينه ها و اسباب بازگشتش هم در جامعه ی ما وجود دارد. با تجربه ی تلخی هم که داريم، با پند گيری می شود خطاهای آنرا هم به حداقل رساند اين بازگشت هم نه يک کار ارتجاعی، بلکه عين خردمندی است. خيلی از ملت ها اشتباه می کنند. تنها راه جبران اشتباه هم نه پافشاری بر حقانيّت نداشته ی اشتباه، بلکه پذيرش خطا و مسئوليّت پذيری و بازگشت است. شبيه همان اشتباه و بازگشت انگليسی ها از دوران کرامول و اسپانيايی ها از زمان ژنرال فرانکو و آلمانها از عهد هيتلر است که چگونگی آنرا توضيح خواهم داد. پس اين بازگشت هم کاملآ منطقی است و هم کاملآ شدنی. هيچ ريسکی و خطری هم در اين بازگشت برای ملک و ملت وجود ندارد يک بار ديگر هم بر روی اين نکته ی کليدی تأکيد می کنم که ما بی هيچ ترديدی اشتباه کرده ايم (البته خود نگارنده در سال پنجاه و هفت هيچ اشتباهی سياسی نکرده ام). اين اشتباه هم گر چه پر هزينه و مرگبار بوده، ليکن قابل جبران است. مشروط بر اينکه ما ابتدا بپذيريم که راه خطا رفته ايم. همانطور که تک تک ما در زندگی شخصی خود مرتکب هزار اشتباه می شويم، بطور طبيعی گاهی يک ملت هم دچار اشتباه می شود. ولو که آن اشتباه جامعه را به نابودی کشد در يک اجتماع گاهی گر چه عقيده ی نود و نه درصد از مردم است که بطور طبيعی حاکم می گردد، ليکن فقط همان يک درصد مخالف درست می گويند و در موضع صحيح هستند. انقلاب نکبت بار و ويرانگر پنجاه و هفت هم يکی از روشن ترين اين موارد بود. نتيجه ی آن انقلاب شوم از همان قبل هم کاملآ مشخص بود و جمهوری اسلامی و اين سيه روزی طبيعی ترين دستاورد آن انقلاب است. دستکم برای من جوان بيست و شش ساله از همان روز نخست هم کاملآ آشکار بود که مردم دارند خودکشی می کنند وقتی مردمی چشم و گوش بسته چون بره ها به دنبال فردی متحجر و دهاتی افتند و هست و نيست خود را به آتش کشند معلوم است که نتيجه ی آن همين می شود که شده. اگر غير از اين بود جای تعجب داشت. حال اگر شاه ستيزی نود و نه در صد ابر روشنفکران ما را کر و کور و غلام حلقه بگوش يک ملای بی شعور و سواد ساخته بود و امروز هم حقيقتی بدين روشنی را منکر می شوند، اين ديگر از ضعف شهامت و بيماری وجدان ايشان ناشی می شود خرد ستيزی و تحجر شيخ و ملا اصولآ در فرهنگ ما چيز نو و بديعی نيست که کسی ادعا کند آنرا نمی دانسته. سرا سر حداقل تاريخ هزار ساله ادبيات ما پر است از داستان های پسماندگی دکانداران شريعت. تمامی فلاسفه ی مشهور ما هم چه بصورت نظم يا نثر اينرا آوردنده اند. از دقيقی و فردوسی و مولانا و خيام و سعدی و حافظ گرفته تا سنايی و خاقانی شروانی و گنجوی و حتی شعرای همين يکصد سال اخير چون ملک الشعرای بهار و ميرزاده عشقی و اعتصامی و استاد حسين شهريار اگر مردم بی سواد و کم سواد ادعا کنند که افکار دکانداران شريعت را نمی شناختند، باز هم پذيرفتنی است، ليکن اين ادعا از سوی کسانی که خود را روشنفکر می خوانند ابدآ پذيرفتنی نيست، مگر اينکه بپذيريم که سطح شعور روشنفکران ما و آگاهيشان از ادبيات و تاريخ ايران حتی از سطح شعور حمال های ميدان تره بار هم کمتر است چه که حتی حمال ها هم اگر يکبار گذرشان به قهوه خانه و يا زور خانه افتاده بود، حتما شرح دشمنی اين طايفه با هويّت ملی ما را از زبان مرشد شاهنامه خوان شنيده بودند. به همين دليل هم بی سواد ترين کارگران و کشاورزان اتفاقآ جزو آخرين گروههايی بودند که به موج آن خودکشی ملی پيوستند بنا بر ا¡ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||