|
|
|
|||||||||||||||||||
پلاس درد و غم در آتش انداز
آری، نوروز گر چه نوروز است، اما نه آنگونه که بود و بايد باشد.
ما بيرونيان که از آغوش مام ميهن دوريم و جگر هامان از درد غريبی و بی کسی
خون. آنان که در درون هستند
هم دردا که
در خانه ی خويش در غربتند.
بــوی خــــرد گــــرايـی می آيــــــد! آنان برای فروزان تر کردن آتش مقاومتی که در سينه و دل مردم ما است، از زيبايی های اين سنت می نويسند، و از معنويّتی که در هر يک از سمبل های نوروزی وجود دارد. اين خيلی خوب است! اصلآ نفس بازگشت اين به اصطلاح روشنفکران به کيستی تاريخی و آموزه های ملی جای بسی خوشحالی است، حال اين کيستی ملی را هر کدام از ظن خود به هر شکلی که می خواهند تفسير کنند. اگر به سهم خود خوشحالم، برای اين است که بسياری از اين گراميان تا همين چند سال پيش تا حتی سخن از ملی بودن و هويّت ملی داشتن را هم مايه ننگ و عقبماندگی می دانستند. حال پدافند آنها از هويّت ملی نه تنها جای خوشحالی که جای سپاسگزاری هم دارد. نگارنده که از اين بابت از تمامی اين سروران سپاسگزاری می کنم با اينهمه اين ميان باز يک رند بازی وجود دارد. البته من با مراد کوبيدن کسی به اين رند بازی خنک اشاره نمی کنم، بل که در اين مبحث خجسته و فرخنده، با بهترين آرزوی های درونی برای همه ی هم ميهنانم، می خواهم حتی به گونه ای با اين سروران رند، احساس همدردی هم بکنم. اين بی مزه بازی اين است که بيشتر اين بزرگواران، برای نشان دادن زيبايی های نوروز فرخنده، رج زده و بی اشاره ای حتی کوتاه به نوروز های زيبايی که خود ديده اند، شال و کلاه کرده، يک سره به عهد باستان سفر کرده و بيجا با سوزاندن پيه مغز خود از عهد باستان سند و مدرک می آورند. در حاليکه اصلآ نيازی به اين سفر های بيهوده و دور و دراز تاريخی نيست. چرا نبايد از مشاهدات و تجربيات شخصی خود بگوئيم! مگر نوروز هايی که خود ديده ايم نوروز نبودند! برای بيان چگونه بودن نوروز و شرح زيبايی های آن ما پير ها که ديگر نيازی به دور تر رفتن از زمان عمر خود نداريم. هم اينکه ما چگونه بودن يکی از نوروز هايی را که با ديدگان خود ديده ايم را شرح دهيم، چگونه بودن يک نوروز راستين را نيک بيان کرده ايم. نوروزی هايی که از آنچه که در کتابها است بسيار زيبا تر و پر شکوه تر بوده، و همين شهادت ما می تواند برای نسل جوان از هر سند و کتاب و کتيبه ای معتبر تر باشد از اينها گذشته، در گذر ايام ما ديگر پس از هزاره ها به لحاظ شيوه زندگی اجتماعی آنچنان دگرگون گشته ايم که نه قادر به برگزاری مراسم خود به همان شکل نياکانمان هستيم، و نه اصلآ نيازمند بدينکار. حال ما با امکانات پيشرفته ای که در اختيار داريم، دستمان خيلی باز تر از ايرانيان عهد باستان است. خيلی هم بهتر و با شکوهتر از آنان می توانيم اين جشن های سنتی را برگزار کنيم نگارنده خود نوروز هايی را ديده ام هزار بار زيبا تر از آنچه خوانده ام. ما تا پيش از استقرار اين حکومت انيرانی با شکوه ترين نوروز ها را بر گزار می کرديم. شرح روشن حتی يکی از آن ها که خود شخصآ ديده ايم و در آن شرکت داشتيم هم به هر آنچه که فقط در کتابها نوشته شده خواهد ارزيد. پاره ای اما حاظر نيستند حتی کلامی از آن نوروز های زيبا به ميان آورند، مبادا که تبليغی برای نظام گذشته باشد و تأييدی بر اشتباه بودن پيرويشان از ملا ها و شرکتشان در آن فتنه ی ايرانسوز. حيف که همان پاره از هم ميهنان ما تنها بخاطر عدم پذيرش يک اشتباه، خود را ناگزير می سازند که تمام عمر حتی به خودشان هم دروغ بگويند، و همه ی زيبايی های زندگی خود را هم بيالايند، حتی زيبا ترين خاطرات زندگی خود را پيروی از ملا های لعنتی بعضی از اين طفلکی ها را به اندازه ای شرمگين و محدود ساخته که جدآ گاهی دل آدمی به حالشان می سوزد. اينان تمام زيبايی های زندگی خود را هم سانسور می کنند. توجه هم ندارند که با ارائه ی چنين تصويری سراسر سياه و زشت از گذشته، بيش از آنکه به آن نظام صدمه خورده و سقوط کرده صدمه زنند، به خود آسيب می رسانند، بگونه ای که نادانسته حتی به نوعی انسانيّت خويش را هم به زير پرسش می برند. می گويند تا پيش از انقلاب که زمين و زمان پر از زشتی و پليدی بوده، هميشه هم گرسنه و گرفتار و گريان بوده اند. در انقلاب هم که در ميانه بلوا و خونريزی، و در کار به آتش کشيدن کشور و خانه و کاشانه خود پس از پيروزی انقلاب شکوهمند شان هم که جنگ بوده است و آژير وضعيت قرمز و حملات هوايی و بمباران. رژيم جديد خود آورده هم که به قدری فاشيستی بوده که با بند و تازيانه و زندان ايران را برايشان غير قابل زندگی کرده. در نهايت هم مجبور به فرار شده اند و آوارگی. پس اينجا اين سئوال طبيعی پيش نمی آيد: «کسانی که تمام عمرشان آنچنان نکبت بار گذشته که شخصآ حتی يک لحظه هم خوشی و زيبايی را تجربه نکرده اند، پس آخر اين انسانهای فلکزده اصلآ چگونه می توانند زيبايی ها و جاذبه های زندگی را بشناسند!»؟ بگذريم باری، درست است که سه دهه بيشتر از سقوط ايران سپری نشده، که اين زمان هم در تاريخ حتی از زمان يک چشم بر هم زدن هم کوتاه تر است، اما رژيم روضه خوان ها در همين کوته زمان ميهن ما را آنچنان به عقب بازگردانده که بلحاظ ظواهر مدنيّت، ما دوباره به روزگار پيش از کشف حجاب و حتی پيش از مشروطه بازگشته ايم. وارون تمام جوامع بشری هم که بطور طبيعی در حال پيشرفت هستند، رژيم عهد غارنشينی حاکم بر ايران جامعه ما را روز به روز بيشتر به عقب باز گردانده. يعنی اين نظام کاری کرده که بجای اينکه پدران و مادران به دوران آزاد تر و پيشرفته تر فرزندانشان در امروز غبطه خورند، امروزه اين جوانان اسير ما هستند که به دوران آزاد و شاد و سالم و سرشار از شور و نشاط مادران و پدران خود رشک می برند! آزادی های فردی و اجتماعی که ما داشتيم، برای جوانان امروزی شايد مانند خواب و رويا و اصولآ غير قابل باور باشد. نگارنده بار ها اشاره کرده ام که نسل ما از آن نسلهای استثنايی در تاريخ است. نسلی که به تنهايی به اندازه شايد بيش از پنجاه نسل گرگونی مثبت و منفی و نشيب و فراز تاريخی ديده. دوران ما يکی از تلخ ترين و در عين حال سرنوشت ساز ترين دوران طول تاريخ اين ملت کهن بود و همچنان هم هست. از اينروی، هر يک از ما به تاريخی مستند و گويا می مانيم. ما رفتنی هستيم و دير و زود هم دار فانی را وداع خواهيم گفت، اما تاريخ اين کشور و ملت ايران مردنی نيست. ايران بدون ما هم خواهد ماند. انقلاب اسلامی تاريخ ما را از مسير اصلی خود منحرف ساخت، پس از ما معلوم نيست که اين کشور و ملت کارشان به چه دشواری ها خواهد کشيد. آنچه می تواند در سختی های آينده بکار فرزندانمان آيد، همين آگاهی های ما و نوشتن غير مغرضانه مشاهداتمان است. چه که آنان اگر گذشته کشور خود را خوب بشناسند، ريشه ی مشکلات خود را شناخته و با اين شناخت، طبعآ مشکلات ميهن خود را آسان تر حل خواهند کرد. وظيفه انسانی و ملی به ما حکم می کند که مشاهدات و تجربيات تاريخی خود را بی کم و کاست برای تاريخ ميهن و نسلهای آتی آن بجای گذاريم. اين نوشته های ناب و دست اول کار پژوهشگران نسلهای آتی را هم برای شناخت گذشته تاريخی ملت خود بسيار آسان تر خواهد کرد. آنها ديگر چون ما مجبور نخواهند بود که برای رسيدن به حقيقت هر رخداد کوچک تاريخی، چشم خود را از تحقيق و بررسی کور کنند. تاريخ علمی است که در آن هر چيز کوچکی ارزش اساسی دارد. حتی ساده ترين مشاهدات نسل ما هم برای آيندگان مهم خواهد بود، و يک گواه تاريخی. باری، آنچه به اين نوشته مربوط می شود، نگارنده قصد دارم بجای کند و کاوی تاريخی، نوروز های خود ديده را شرح دهم. تا جوانان مپندارند که نوروز سنتی زيبايی ويژه ايرانيان عهد باستان بوده. خوب است که آنها بدانند پدران و مادرانشان اين سنت را در بسياری از زمينه ها حتی از کهن ايرانيان نيز پر معنويّت تر و با شکوه تر برگزار می کردند. نوروز هايی که نگارنده ديده ام اينچنين بوده. يعنی به جهات زيادی خيلی از آنچه در کتابها خوانده ام پر جاذبه تر و زيبا تر و شکوهمند تر بوده. نوروزانی که برای نسل جوان امروزی شايد باورناکردنی باشد. اما براستی چنين بوده. باز هم می تواند باشد، بايد هم باشد. فقط کمی همدلی و دلاوری لازم است. مراد راستين و آماج اين قلم هم از شرح چگونگی برگزاری اين آيين بزرگ ملی در گذشته، در حقيقت همين برانگيختن انگيزه و کنش در جوانان است. در اين راستا اگر با اين نوشته توانسته باشم که حتا به يک جوان هم ميهنم هم فقط کمی انگيزه و اميد داده باشم، به آنچه می خواهم رسيده ام و بدان افتخار خواهم کرد. من هيچ دلم نمی خواهد وقتی مردم، ميهنم نيز بميرد. ايران بايد باشد. ما اگر هم اشتباه کرده ايم، بايد شرف نقد از خود را داشته باشيم. اگر در جوانی خوب نزيستيم و نتوانستيم به سرفرازی ميهن خود کمک کنيم، دستکم در اين سالهای پيری ديگر با شرافت و راستکردار و درست گفتار باشيم. به خود روا مداريم که با نيرنگ و زشتی از اين دنيا رويم. و اين فقط در گرو شهامت اخلاقی ما است. من بی شعار و از ژرفای دل می نويسم که اينک پس از آزادی ميهنم، بزرگترين آرزويم اين است که پس از َمرگم، نامم به زشتی برده نشود. از اين رو است که اخلاقآ در گفتار و نوشتار هايم پيوسته شرف گوهر حقيقت را فراچشم دارم، ولو که در آن صد ضرر برايم باشد. من خود را يک ايرانی پاک باخته می دانم. جز ميهنم ديگر چيزی برايم باقی نمانده تا نگران باخت آن باشم. حال ديگر عشق و عمر و آرزو و شهوت و نام و فکر و احساسم ... همه ايران است و ديگر هيچ . خنک آن قماربازی که
بباخت آن چه بودش پس، آنچه خواهم نوشت يادگار کوچکی خواهد بود برای فرزندان آينده ی ايران که گذشته ی خود را نيک و روشن بشناسند. من اين نوشته را در نيمه شب های غربت و تنهايی، بياد آن روز های سالم و پرنشاط می نويسم. با اين اميد که
کسی پس از مرگم، به خاطر اينکه در فکر نسلهای آتی هم بوده و آنانرا نيز
چون فرزندانم از جان شيرين بيشتر دوست می داشته
ام، شاخه گلی بر گورم بگذارد. انتظار ديگرم اين است که اين نوشته را با دل
بخوانيد که دل درون آن نهفته است.
راز
ماندگاری نوروز بنابر اين، هر دشمنی که بر ملک جم تاخت، در انتها بازنده شد. اين تاخت و تاز ها البته تغييراتی را در شيوه ی زندگی و باور های اين ملٌت بوجود آورد، اما به دست خود اين مردم نه دشمنانش. اين دگرگونی ها را خود عنصر ايرانی بود که از پس هر شکستی، در ابتدا از ترس و بعد هم از روی تکرار و عادت بوجود آورد. مانند قرآن بر سفره ی نوروز نهادن، سرکه بر جای شراب نشاندن و درهم آميختن سرود های حماسی با مداحی برای علی و عباس در زورخانه ها و دهها و صد ها از اين گونه کارها. هر چه بود و هست، گر چه اين ايرانی ديگر همانی نيست که بود، چنانچه اما به اجبار هم ارزشهايی را پذيرفته، و بعضی شيوه های ناپسند را هم در طول زمان بعنوان ارزش قبول کرده، همچنان اما ايرانی مانده. نه مسلمانی اين ملت به ديگر مسلمانان شباهتی دارد، نه مقدونی گشته است، نه مغول و نه ترک و نه تازی... ايرانی اگر منحط و بد هم که شده، بدی هايش شباهتی به دشمنان مهاجمش ندارد، حتی اين زشتی های او هم از جنس دگری است. علت ماندگاری ايرانی هم با همه ملتهای ديگر تفاوت دارد، که تداوم اين هويّت مستقل هم وارون ديگر ملتها، صرفآ ناشی از شجاعت سردارانش در ميادين جنگ نيست. راز ماندگاری اين ملت در غنای فرهنگی اوست. فرهنگی ژرف، پر شور و پر رمز و راز و سحرانگيز. ايران و فرهنگ مردم آن به سياره ای سوزان می ماند که هر که در آن افتاده در اندک زمانی سوخته و به بخار مبدل شده، حتی سخت جان ترين و بی فرهنگ ترين خونريزان تاريخ. شايد زيبا ترين و عارفانه ترين تعريفی که تا کنون از فرهنگ ما بدست داده باشند، تشبيه آن به يک تار بوده. تاری آنچنان خوشنوا و جادويی که هر قومی که زخمه ای بدان زده، خود مفتون و شيدای نغمات دل انگيزی گرديده که از اين تار سحر انگيز برخاسته. با وجود اينکه اساس اين فرهنگ بر استعاره ها و اسطوره ها استوار است، که هرکدامی از آنها هم به تنهايی خود جهانی از معنا و دنيايی سرشار از زيبايی و معنويّت است، ليکن چنانچه بخواهيم از ميان تمامی جلوه های اين فرهنگ کهن فقط يکی را برکشيده و آنرا اصلی ترين نماد و نمود ماندگاری اين فرهنگ معرفی کنيم، بی هيچ ترديدی بايد به سراغ نوروز رويم. نوروز، نمادی که خود نمود همه ی نماد ها است. نماد عالم است و هر چه در او است. نماد هستی و پيدايش همه ی کائنات، زمين و آفرينش انسان و طبيعت است. نماد مهر است و دوستی و عشق. نماد رويش، سبزی، رشد، باروری، شکوفايی، تداوم هستی انسان و کيوان و خورشيد و هوا و آب و باد و خاک. نماد زندگی است، عشق به انسان، به طبيعت، به زيبايی ها و جلوه های پر جاذبه ی هستی. نماد نور و روشنايی است و نماد انسان و انسانيت و ياری و دستگيری. کوته اينکه، اگر کسی خواهان شناخت اين فرهنگ باشد، پيش از هرچيزی بايد نوروز را بشناسد، و چنانچه فقط همين را خوب شناخت، مادر و ريشه ی اين فرهنگ را شناخته است. نوروز به مثابه زمين و دشت اين فرهنگ است، با خورشيدی جانبخش چون خورشيد دشت ارژن، رود هايی پر آب چون کارون و کرخه و جيحون و ارس، و خاکی حاصلخيز چون خاک خراسان و لرستان و دشت آزادگان و کردستان و آذر آبادگان، که تمامی محصولات فرهنگی اين ملت در اين پهن دشت سحر انگيز و پر برکت کاشته شده، سبز و بارور گشته، شکوفه کرده و به بر و ثمر رسيده است پس، بيجا نيست چنانچه بنويسيم هر که اين سرزمين و فرهنگش را دوست می دارد، نخستين گام شناخت همين نوروز است. برای آشنايی با اساس و فلسفه وجودی آن هم، مطالعه و بررسی متون تاريخی و آثار بجای مانده از ايران عهد باستان کاری شايسته است. اين کوشش همچنين به ما کمک خواهد کرد که با مفهوم معنوی و ژرف سمبل های اين سنت اجدادی نيز آشنا گرديم. مراد اين نوشته اما صرفآ
چگونگی برگزاری يک شادخواری است. نشان دادن اينکه نوروز را امروز چگونه می توان
برگزار نمود. برای اين مهم هم هيچ مرجع و مدرکی را مستند تر از خود ما پيران و
ميانسالان نمی شناسم. باور هم دارم که چنانچه ما فقط به
شرح مشاهدات خود از يک نوروز در فضای آزاد اجتماعی قبل
از آن فتنه بپردازيم، بزرگترين خدمت را به جوانانی کرده ايم که تنها نوروز های
قدغن جمهوری انيرانی روضه خوان ها را ديده اند. گرچه امروزه در اثر ستيز رژيم با هر آنچه رنگ و بوی ملی دارد، ديگر حتی چگونگی شيرجه در آب استخر و خريد ليمو عمانی از بقال سرکوچه و ليف و صابون در حمام زدن مردم ما هم رنگ و بويی سياسی بخود گرفته، ليکن شرافتآ ما ديگر در نقل هر چيزی از گذشته، تعصب و ايدئولژی را داخل نکنيم. دستکم اين حقيقت را انکار نکنيم که نظام گذشته هر کمبودی که داشته اما در ملی بودنش و اينکه بلحاظ گوهری يک نظام ايرانی بود، ديگر جای بحث وجود ندارد. نسل ما در ايران آن نظام، نوروزهايی را ديده که هزار بار از آنچه در تاريخ است با شکوهتر وزيبا تر بوده. تازه، اين در حالی بوده که امکانات ما در سه دهه ی پيش، از امروز خيلی کمتر بود. همان امکاناتی که نياکان ما يک از هزار آنرا نيز نداشتند، امکاناتی مانند وسايل مدرن و بی خطر آتش بازی رنگی با هزار نقش، لامپهای رنگی الکتريکی، بلندگوهای چند هزار وات و اکو و راديو تلويزيون و سالن های سرپوشيد و هزاران امکانات ديگر. پس ما نه ديگر می توانيم که مراسم باستانی خود را به درستی همانند نياکان بی امکانات خود برگزار کنيم و نه اصلآ نيازمند اين کارهستيم. نوروز امروز ما با توجه به امکانات موجود می تواند خيلی هوشربا تر و پر معنويّت تر برگزار شود، چنانکه در پيش از انقلاب چنين برگزار می شد و اميد که با آزادی ايران از دست ضحاکيان، از آنچه هم که ما ديده ايم شکوهمند تر برگزار گردد. از اينرو است که نگارنده بجای کند و کاو در تاريخ کهن، برای چگونگی برگزاری اين شادخواری، می خواهم در اندازه ی توان قلم و حوصله ی خود، به تشريح نوروز هايی جادويی بپردازم که خود ديده و از آن ها نهايّت لذت را برده ام، نوروزانی که از هريک از آنها دهها خاطره ی خوب و پر جاذبه دارم. پيش از آغاز اما لازم است اين را بنويسم که آنچه خواهم آورد، صرفآ شرح مشاهدات شخصی است. پس، اينکه آيا چگونگی برگزاری اين نوروز ها با نوروزان عهد باستان يکسانی داشته يا نه، و اگر داشته تا چه اندازه؟ ابدآ منظور اين نوشته نيست.
بازگو
حالی از آن خوش حال ها بهار که فقط بهار طبيعت نبود، آن بهار، بهار انسانيّت هم بود. انسانهای ايرانی، ملتی که در درازنای تاريخ دراز خود هماره نسل پس از نسل از همان زمان شيرخوارگی در گوش هوشش خوانده بودند که ای فرزانه فرزند! بهار فقط بهار طبيعت نيست. بهار يعنی تو! تو هستی که بايد دل و جان از چرک بشويی و نو آدمی شوی، که چرکين دلان را نه بهاری است و نه نوروزی. گفته بودند نوروز يعنی از بند اهريمن رستن. پليدی از درون زدودن و پاکيزه روان گشتن. خود را شست و شوی دادن و پاکيزه تن شدن. جامه نو پوشيدن. دل را به فروغ ايزدی روشن کردن و از درون و برون تازه شدن. مهربان گشتن. با همه آشتی کردن. ديگران را دوست داشتن. بی کسان و مستمندان را ياری دادن. با گل و شيرينی به ديدار بيماران رفتن. با سيگار و پاکت تخمه و آب نبات ديوانه خانه رفتن و چند ساعتی پاک خود را به ديوانگی زدن. گوشت قربانی در ميان فقرا قسمت کردن. برای يتيمان لباس نو و برای بيوه زنان بی در آمد آذوقه خريدن، با همه مهربان بودن و به همه لبخند زدن... خلاصه چه بنويسم ای فرزند! که آنچه تو در تاريخ عهد باستان خوانده ای را من سالها و سالها خود به چشم خويشتن ديده و آنرا زندگی کرده ام.
خانه
تکانی گويی حتی هر بانوی مکتب نرفته و کتاب نخوانده ايرانی هم از فرهنگ شفاهی و سينه به سينه مادران آموخته بود که اهرمن در چرک و کهنگی می زيد و پليدی را دوست می دارد. اين بود که خاتون ايرانی، بيرون راندن ديو از خانه و ساختن فضايی پاکيزه از پليدی برای شوی و کودکان خود را اولين و مهم ترين وظيفه خود برای استقبال از مير نوروزی می دانست. از اينرو تا آنجا که می شد همه چيز را شسته و رفته و نو و پاکيزه می کرد، حتی شيشه پنجره ها را. پاره ای خود تمام خانه و يا دستکم اطاق پذيرايی خانه خود را نقاشی می کردند، آنانی هم که از بضاعت مالی بهتری برخوردار بودند، رنگين و زيبا سازی خانه خود را به نقاش ساختمان و کاغذ ديواری چسبان می سپردند. بدين سبب هم حتی از چند ماه به نوروز مانده کار و بار نقاشهای ساختمان سکه می شد. بطوريکه شبانه روز کار می کردند. اگر خانواده ای دير می جنبيد، محال بود که ديگر تا پيش از نوروز نقاش ساختمان پيدا کند.
کمک
به ديگر آدميان ناگفته نماند که خود حکومت ضد ملی و خائن شاهنشاهی(!) به هدف خريد لباس برای اينگونه دانش آموزان، هر ساله بودجه ويژه ای را در اختيار وزارت فرهنگ قرار می داد. اين بودجه ميان نواحی مختلف فرهنگی تقسيم شده و آن دواير فرهنگی هم بسته به ميزان نياز مدارس، سهميه ناحيه خود را ميان آنها تقسيم می کردند. اوايل مدارس فقط تعداد لباس مورد نياز خود را به وازرت فرهنگ اعلام می کردند و آن وزارتخانه برای کودکان لباس و بسته ای حاوی شيرينی و پول توجيبی برای نوروز می فرستاد. بعد که متوجه شدند لباسهای داده شده دولتی که همگی هم طوسی رنگ و متحد الشکل بود، باعث شناخته شدن کودکان نادار و يتيم شده و موجب خجالت و تحقير آنان گرديده، شيوه کمک را تغيير دادند. بدين سان که ديگر هر ناحيه فرهنگی بسته به نياز، بودجه ای را به هر مدرسه می دادند تا خود مسئولان مدارس لباسهايی رنگارنگ و گم برای دانش آموزان نيازمند خود خريداری کنند. مدارس اما به جز اين پول، برای گردآوری پول بيشتر، برای کمک گرفتن از اوليای ديگر دانش آموزان هم تلاش می کردند. هدف هم اين بود که هم کيفيّت لباسهای اهدايی را بهتر کنند و هم اينکه به همراه لباس برای کودکان بی پدر و نادار در شب عيد، به خانواده آنان نيز کمک کنند. البته مسئولان مدارس نهايت سعی خود را می کردند که نام و نشانی خانواده ها و کودکان دريافت کننده کمک گم و پنهان ماند که کسی در اين ميان خجالت زده نشود. بسياری از خانواده ها حتی برنج و روغن و ساير کمکهای جنسی هم به انجمن خانه و مدرسه می دادند که آنان شب عيدی ميان خانواده کودکان نادار قسمت کنند. فراموش کردم که بنويسم اعضای اين انجمن را هم معمولآ چند تنی از پدر و مادر های خير و انساندوست شاگردان هر مدرسه تشکيل می دادند و يکی دو تنی از مسئولان همان مدارس، و اين انجمن بود که مسئوليّت جمع آوری کمک، خريد لباس و تقسيم آنرا بين بی بضاعت ها بر عهده داشت
نوروز ايرانی در آيينی ايرانی
ای نــوبــهــــار عـــــاشقـــــان
داری خـبـــر از يار ما؟ .......... ای از تـــو آبستن چـــمن و ای از
تـــو خـنـدان بـاغـهــا تهران شب عيد
اساسآ نوروز را نبايد تنهاهمان سيزده روز بحساب آورد. آن هفته های آخرين هر سال که مردم ما بدان «شب عيد» نام داده اند هم خود پاره ای جدايی ناپذير از جاذبه های پرنشاط نوروزان ما است. همه ی آن جنب و جوش های زيبا، تمامی آن تدارک ديدن ها، شلوغی کوی و برزن و بازار، چراغانی ها، پاک سازی گذرگاهها و نقاشی خانه ها و گلکاری ها ... در دو ماهه بهمن و اسفند، همگی نشانه های نو شدن است که به نوروز ما زيبايی دوچندان می بخشد. همين سنت ها و عادات زيبا هم هست که زمان نوروز ما را از سيزده روز طولانی تر ساخته و آنرا دوست داشتنی تر می سازد. واژه مرکب «شب عيد» هماره مفهومی مجازی داشته و دارد. زيرا اين واژه نه به معنای يک شب، بلکه به معنای بيست و نه روز و شب قبل از نوروز است، يعنی به معنای تمام ماه اسفند. نمی دانم امروز چگونه است، اما در گذشته کاسب جماعت حتی به تمام دوماه پيش از نوروز هم شب عيد می گفتند. در آن زمان هنوز خيلی به نوروز مانده، يعنی از اواخر بهمن ماه در خيابانهای مرکزی شهر بقول قديمی ها ديگر جای سوزن انداختن هم نبود. خيابان شاه آباد، خيابان استانبول، خيابان بوذرجمهری، ناصر خسرو، باب همايون، ميدان توپخانه، خيابان شاه و پهلوی و نادری و لاله زار و منوچهری و فردوسی و سعدی و بلوار و ميدان شهناز و بازارچه سيد نصر الدين و ميدان وليعهد و سه راه شاه ... مملو از جمعيٌت شاد و در حال خريد بود. طرف بازار و سبزه ميدان و ميدان ارک هم که نمی شد رفت. زيرا که تراکم جمعيّت و شلوغی در آن بخش ها آن اندازه زياد بود که براستی نمی شد که در هر دقيقه بيش از هفت ـ هشت گام بيشتر به جلو برداشت.
کوچه های عشق و هوس
موضوع با نمکی در ارتباط با اين دو کوچه معروف تهران وجود دارد که حيفم می آيد در اين روز های نوروزی بدان اشاره ای نداشته باشم. اين دو کوچه که در امتداد هم واقع شده اند در واقع يک کوچه بيشتر نيست. يعنی اين کوچه ی دو پاره از خيابان سعدی شروع می شود و پس از گذر از خيابان لاله زار تا خيابان فردوسی ادامه می يابد. نام قسمت اول اين کوچه مهران است و قسمت پس از لاله زار آن کوچه برلن ناميده می شود، يا می شد. سفارت آلمان هم درست در گوشه سمت چپ يا نبش قسمت خيابان فردوسی آن قرار دارد. از آنجا که از ابتدا تا انتهای اين کوچه فقط فروشگاه های پوشاک بود که اکثرآ هم لباس های مدرن و شيک زنانه می فروختند، هميشه هم پر از دخترها و خانمهای جوان و زيبا بود. وجود آنهمه خانم زيبا و خوش پوش و خوش اندام در آن کوچه، چنان مغناطيس پر قدرت و طاقت سوزی را بوجود می آورد که کمتر پسر و مرد جوانی می توانست تاب بياورد و جذب آن کوچه ی انباشته از پريان سيه چشم نگردد. کوچه مهران و کوچه برلن البته در تمامی سال شلوغ بود، اما در ايام پيش از نوروز، اين دو کوچه به قدری انباشته از جمعيّت می شدند که عابران تقريبآ ديگر به هم چسبيده راه می رفتند، و پر پيدا است که اين فرصتی رويايی بود که هيچ پسر و مرد جوان محرومی آنرا برای عقده گشايی از دست نمی داد. ناگفته نماند که اين کشش برای عقده گشايی هم تنها از سوی مردان نبود، بجز خانمهايی که فقط قصد خريد داشتند، بودند چه بسيار دختر های جوان و محروم و زنهای افسونگری هم که اصلآ مراد راستين شان از آمدن به اين دو کوچه، لوندی و طنازی بود. يا بقول تهرانی ها اصلآ آنها برای اين منظور به آنجا می آمدند که "کرم کشی کنند". بنابر اين در آن دو کوچه بازار چشم چرانی، لبخند، در آغوش گرفتن لحظه ای همديگر به بهانه شلوغی، چشمک زدن، نيشگون گرفتن، بوسه با لب فرستادن و شماره تلفن رد کردن از هر کسبی پر رونق تر بود. تماشای اشاره های خفيف پسر ها با لب و چشم و دهان و ابرو به دختر ها، و پاسخ رضايت دختر های از خجالت سرخ شده در شکل لبخند های شرم آگين به پسر ها در آن اوضاع محدود اجتماعی، شايد يکی از انسانی ترين و زيبا ترين مناظری بود که می شد در تهران آن روزگار ديد. چه آشنايی ها که از همين نگاههای پر شرم و سوزان بوجود نمی آمد، چه عشق های رومئو و ژوليت واری که بين پسران و دختران از همين دو کوچه شروع نمی شد و چه زنان و مردانی که اسآسآ يافتن شريک زندگی خود را مديون اين دو کوچه نبودند. اما از آنجا که هميشه در هر معرکه ای سر و کله ی چند خرمگس نيز پيدا می شود، در آن ميان هم بودند عده ای نامرد بی ادب، يا بقول خود خانمها "مرد های حيز" هم که پای از اعتدال بيرون نهاده ديگر کار را به نيشگون و تنه زدن و لمس ... می رساندند. اين قبيل آقايان حيز تر از حد معمول هم البته چيزی گيرشان نمی آمد، جز واکنش های توهين آميز و يا يک کشيده آبدار از خانمهای لمس شده و يا مادران دختر های دستمالی شده. اگر هم بد شانس تر بودند، که پاسبان سر می رسيد و ای بسا کار به شکايت خانم ها می کشيد و سر و کارشان با کلانتری و دادگستری می افتاد. در چنين حالتی هم چند کشيده آبدار از افسر کلانتری و يا چند روزی بازداشت، ديگر از کمترين کيفرها برای اين انگشت رسان های نالوطی بحساب می آمد.
بازگشت نور و روشنايی و گرما به زندگی
روشن بودن چراغ زنبوری در جلو درب يک مغازه، معانی زيادی داشت. اين کار هم نشانه پايان ظلمت و آغاز فصل نور و روشنايی بود، هم نشان گرما و مهر که از بزرگترين سمبل های نوروزی است، هم نشانگر سرزندگی و هم نشانی از پر رونق بودن کسب آن مغازه. گذشته از اينها، وجود اين چراغهای روشن و گرم، اسباب انبساط خاطر رهگذران را هم فراهم آورده و شوق خريد در آنان بر می انگيخت و ايشان را به درون فرا می خواند. در کنار نور و روشنايی و جار، داشتن ويترين شيک و جذاب هم برای مغازه داران در شب عيد اهميّت بسياری پيدا می کرد. فروشگاههای مرکز شهر ويترين های خود را آنچنان زيبا می آراستند که آدمی از ديدن آنها هم به نشاط آمده و هم احساس تازگی و نو شدن و طراوت در روح و روان خود می کرد. صاحبان فروشگاههای کفش و پوشاک، نهايت سليقه و ظرافت و گشاده دستی را در چيدن ويترين مغازه های خود بکار می بردند. اين چيدن و آراستن ويترين البته کاری شبانه بود و پس از بسته شدن مغازه ها آغاز می شد. معمولآ هم تا بامداد طول می کشيد. فروشگاههای بسيار بزرگ که تبعآ چند ويترين بزرگ هم داشتند، ويترين سازی را از اواسط بهمن شروع می کردند، اينکار گاهی يک هفته و يا بيشتر بطول می انجاميد. اين گونه فروشگاهها در مدت ويترين آرايی، از داخل، روزنامه به شيشه ها می چسباندند که هم راحت تر در داخل آن کار کنند، هم حس کنجکاوی مشتريان را بر انگيزانند و هم اينکه اهميّت فروشگاه خود را نشان دهند. خلاصه ويترين آرايی در آنزمان سال به سال از چنان اهميتی برخوردار شد که بعد ها خود اصلآ بصورت يک تخصص و حرفه ای پر درآمد در آمد. جماعت خوش سليقه موسوم به "ويترين چين" از اواسط بهمن تا يکهفته مانده به نوروز شبانه روز در فعاليّت بودند. کار آنان در همان مدت کوتاه هم آنچنان سکه می شد که هريک قادر می شدند به انداز در آمد يکساله يک کارمندی معمولی پول به جيب زنند.
ترافيک شب عيدی
اين خانمها هم وقتی از دست بجه ها به تنگ می آمدند و تيغشان در برابر زياده خواهی های آن ننر ها نمی بريد، به جای پريدن به خود آنها به پدر عرقخوری رفته و يا مشغول به کارشان حمله می کردند: «اصلآ مرده شور اون باباتونو ببره که منو انداخت چنگ شما جز جيگر زده ها!» از جملات متداول و با نمک شب عيد خانمها بود. تاکسی خالی پيدا کردن هم که کار حضرت فيل بود! اتوبوس ها هم همان سر خط آنچنان پر می شدند که ديگر اصلآ جای خالی برای مسافران ايستگاههای بعدی نمی ماند. بعضی از خانواده های پر جمعيّت که نه قادر بودند با چند بچه فسقلی سواراتوبوس شوند و نه تاکسی خالی می يافتند، وانت باری را پيدا می کردند و همگی جای سبزی خوردن را گرفته و در قسمت بار تنگ هم می نشستند. بعضی از خانواده ها هم از سر ناچاری با اتومبيل شخصی به خريد می رفتند. ناچاری از اين بابت که با ماشين شخصی به خريد نوروز رفتن حتی گاهی پر دردسر تر از رفتن با اتوبوس يا پشت وانت سوار شدن بود. زيرا جای پارک خالی در شب عيد آنچنان اهميّتی پيدا می کرد که پيدا کردنش از بزرگترين شانسهای آنزمان محسوب می شد. بطوريکه که اگر خانواده ای به آسانی جای پارک می يافت، پس از بازگشت از خريد، آن بخت بلند را برای ديگران با آب و تاب تعريف می کرد.
گل و ماهی، گلی فروشان و حاجی فيروز ها
آنچه به روزگار کودکی و نوجوانی ما مربوط می شود، در آن دوران هر ايرانی به حکم همان حس، خود را موظف می دانست که با پاکيزه و زيبا سازی محيط زندگی خود به پيشواز نوروز رود. همه ی خانواده ها هم کوشش می کردند تا آنجا که میتوانند خانه و محله و شهر خود را تا پيش از فرا رسيدن نوروز پاکيزه و پرگل و زيبا و خوشبوی سازند. برای همين هم بود که پيدا شدن سر و کله ی گل فروشها در خيانهای شهر يکی از زيبا ترين نشانه های نزديکی نوروز در آن روزگار محسوب می شد. زيرا کسانی که در حياط خانه ی خود باغچه ای داشتند، از مشتريان اين گلفروشان محسوب می شدند و منتظر آنان بودند. تا با خريد و کاشت گلهای فصلی در باغچه ی حياط خانه و زيبا سازی محيط زندگی خود، به نوروز جمشيدی و بهار خوش آمدی جانانه گويند. در آن زمان البته تقريبآ همه ی خانواده ها يک حياط داشتند، تبعآ هم يک باغچه و يا باغچه مانندی خيلی کوچک در آن. چون جمعيّت تهران آن اندازه زياد نشده بود که مردم به آپارتمان نشينی روی آورده باشند. البته در شمال شهر آپارتمانهای زيادی هم وجود داشت. ليکن ساکنان آن آپارتمانها هم حتی تا سال بلوا، ده در صد کل جمعيّت تهران را تشکيل نمی دادند. گذشته از اين، دلبستگی به گل و گياه در آن زمان به اندازه ای زياد بود که حتی بيشترين آن اندک آپارتمان ها هم در بالکن بزرگ خود يک نيم باغچه ای داشتند. يعنی اين باغچه مانند ها در بالکن بزرگ آپارتمانها اصلآ در هنگام نقشه کشی و ساخت، بوسيله آرشتکت و مهندس يا معمار در نظر گرفته شده بود. پس، به مجرد رسيدن ماه اسفند، گلفروشان با جعبه های چوبين گل بنفشه و قرنفل و شاه پسند و ميمون و نسترن و قيفی ... و بوته ها و گلدانهای رز و گل انار و شمعدانی ... به خيابانها می آمدند. بسياری از آنان البته ماهی گلی هم در طشت می فروختند. چه که منبع گل و ماهی گلی در آن زمان يکجا بود. يعنی محله ی سرآسياب دولاب تهران. محلی که بزرگترين باغهای پرورش گل در آنجا واقع شده بود. پروش دهندگانی با گلخانه های بسيار بسيار بزرگ شيشه ای. عمده فروشانی که تمامی گل و گلدان شهر را تآمين می کردند. در درون همين باغهای بزرگ هم حوضچه ها و چاه های کم عمقی وجود داشت که در آنها ماهی گلی نوروز را هم پرورش می دادند. بعضی از اين گلفروشان حتا ماهی دودی شب عيد هم می فروختند. اين يک قلم البته از شمال می آمد که گلفروشان آنرا يا خود به صورت عمده از شمال وارد می کردند و يا اينکه آنرا از عمده واردکنندگان خريداری کرده و تک تک به عابران و اهل محله های تهران می فروختند. جز اين گلفروشان، در شب عيد عده ای هم در سر چهار راههای بزرگ شهر گلفروشی می کردند. دستفروش هايی معمولآ جوان، گاهی هم دختر های جوان، با گلهای نرگس و رز در دست که بسراغ اتومبيلهای در پشت چراغ قرمز های طولانی و مانده در شلوغی و راهبندان می رفتند. عده ای حاجی فيروز هم که حوصله ی کوچه به کوچه و خيابان به خيابان رفتن را نداشتند، در کنار همين دسته از گلفروشها در سر چهارراهها دايره زنگی زده و می رقصيدند. وجود اين پيام آوران شادی، رانندگان و مسافران خسته از ترافيک را خيلی شاد ساخته و حوصله ايشان را تقويت می کرد. تقريبآ همه ی رانندگان و مسافران هم پول خوبی به اين حاجی فيروز ها می دادند. بويژه اينکه در شب عيد و روز های نوروزی، بيشترين اتومبيل ها را خانواده های بچه دار تشکيل می دادند که خانوادگی به خريد يا گردش و ديد و بازديد در آمده بودند. بچه ها هم که اين حاجی فيروز ها را خيلی دوست می داشتند.
ميخواری و مستی در نوروزان
چون نوروز يک شاد خواری بزرگ هم هست و در گذشته بر اساس قانونی نانوشته حتی کم ميخواران هم در شب عيد زياد ميخواری می کردند، پير بيراه نيست که شرحی هم از ميخانه های تهران دوران آيين پادشاهی پيشين به ميان آورده شود. با وجود اينکه در مرکز شهر هر ده بيست متری يک ميخانه وجود داشت، در بعضی جا ها هم مانند چهار راه پهلوی و روبروی تئاتر شهر و شاه آباد و خيابان سعدی و نادری و لاله زار و شاهرضا ... می شد حتی چند تايی از آنها را درکنار هم ديد.
با اين حال، اين پياله فروشی
ها تقريبآ هميشه پر از مشتری بودند، بويژه در نوروز ها. آن ميکده ها
هم فقط
مشتريان درون را شاد و از باده سرخوش نمی کردند، عابران هم به نوعی از وجود آن
خمکده ها و يا ميخانه ها لذت می بردند، لذتی که گاهی حتی از سکر شراب هم بالا
تر بود، شراب رهگذران و عابران از برابر اين ميکده ها، صدای بلند موزيک و آوای
خوش هلهله ی ميخواران بود که از درون
اين ميخانه ها به گوششان ريخته می شد.
همگی هم سرخوش از باده. باده
ای ناب و بسيار سکر آور که قيمت آن آنقدر ارزان بود که هر کارگر و دانشجو و
کارمند همه روز هم می توانست با نيم بطر از آن بقول خودش
"حال کند". ميخواری گويی
از ضروريات شب عيد و نوروز بود. زيرا در اين ايام حتی بسياری از فروشندگان هم
به محض اينکه يک فرصت ده ـ پانزده دقيقه ای می يافتند، فوری سری به نزديکترين
ميخانه زده و چند گيلاسی بالا می
انداختند. خلاصه آنچنان فضايی گرم و صميمی بر آن ميکده های ساده و صميمی ما حاکم بود که هر نامهربانی هم اگر وارد آن خرابات می شد و چند جرعه ای می نوشيد، چشمه محبتش به جوش می آمد. هنوز جام ها کاملآ تهی نشده بود که نوبت به درد دل های دوستانه می رسيد، همه هم مرتبآ همدگر را در آغوش گرفته و می بوسيدند و از صفا و معرفت و جوانمردی همديگر تعريف و سپاسگزاری می کردند. اختلافی هم اگر در ميان اين خراباتيان پيش می آمد در پايان ميخواری و بر سر پرداخت قيمت ارزان می و غذا بود. نوبت که به پرداخت صورتحساب می رسيد، يکی خود را به دليل از ديگران مسن تر بودن برای پرداخت محق تر از بقيه می دانست، آن دگری به خاطر اينکه زود تر از دگر دوستان خود در ميخانه بوده بقيه را ميهمان خود می دانست ... برخی هم به دليل نزديکی ميکده به خانه يا محل کارشان، به ميخانه چی و يا گارسون امر می کردند که همه ميهمان او هستند و آنها به جز خودش از هيچ کس حق دريافت پول ميز ـ پول غذا و مشروب ـ وی را ندارند.
از اون روزها که قلبها نزديکتر از امروز بود،
آواز همشهريام صميمی و دلسوز بود
تريا ها، معيادگاه عاشقان و
خلوتکده های عشق مشهور ترين اين تريا ها هم «چاتاناگا»، «کازبا» و «سورنتو» نام داشتند که هر سه هم به فاصله ی کمی از هم در همان خيابان پهلوی و روبروی جام جم، ساختمان تلويزيون ملی ايران و پارک پهلوی، يعنی پارک ملت کنونی واقع شده بودند. همچنين هتل ميامی، کوپاکابانا، باربيکيو، هتل کمودور، اينترکنتينتال،لابرينت، فياما، کوچينی، کافه نادری، قناری و هتل مرمر ... بگونه طبيعی هم اين مکان ها نيز در شب عيد بيش از هميشه شلوغ بودند. مکانهايی دنج و کوزی با نور ملايم لامپ های رنگی تيفانی و پرتو شمع های سوزان که فضا را بسيار گرم و عارفانه ساخته بودند. با مبل های نرم و راحت، ميز های خوش فرم و دکوراسيون های قشنگی که در شب عيد ها هم البته آنها را خيلی قشنگ تر می آراستند. بسياری از آنها هم تا پاسی از شب گذشته همچنان باز بودند و موزيک زنده و برنامه رقص داشتند. لباس کارکنان هم معمولآ متحد الشکل بود و خوش دوخت. البته با ديزانی بسيار قشنگ و شيک. قرار داشتن گل و شمع در گلدانها و جاشمعی های خوش فرم بر روی هر ميز هم از ويژگيهای اين عشاقکده ها بود موزيکی هايی هم که در اين تريا ها پخش می شد، بيشتر خارجی بود، البته جديد ترين های آن روزگار. مانند آهنگ های بيتلز، رولينگ استونز، مانکيز، الويس پريسلی، آدامو، شارل آزناور، آببا، خوليو ايگلسياس، کليف ريچارد، بانی ام، باربارا استرايسند، فرانک سيناترا، دميس روسوس، ميری ماتيو، تام جونز و همچنين کانتری موزيک جانی کش ... که در آن دوران تاپ ترين ها محسوب می شدند. در بعضی از آنها البته موزيک باکسی هم وجود داشت که می شد با انداختن يک پنج ريالی و بعد ها يک سکه يک تومانی به صفحه دلخواه گوش کرد. برخی از اين تريا ها البته موزيک ايرانی هم پخش می کردند که صد البته آهنگهای گوگوش در صدر آنها قرار داشت. همچنين ناله های غريبی داريوش، روضه خوانی های فرهاد، جيغ و داد های ابی و آهنگهای يکی دو خواننده ديگر مورد علاقه جوانها، مانند نوش آفرين و فريدون فروغی و شاهرخ و ستار ... اين نوع موزيک ها هم از اينروی در تريا ها پخش می شد که بيشتر مشتری های اين مکان ها را يا زوج های جوان ايرانی تشکيل می دادند و يا آمريکائيان و اروپائيان ساکن ايران يا توريست که روز به روز هم بر شمار آنها افزوده می شد. يعنی زوج های جوان و ميانسال و شيک پوش از طبقه متوسط جامعه ی خودمان. همچنين دانشجويان و دختر ها و پسر های جوان و شاغل. بويژه دختران و پسرانی که تازه باهم آشنا شده بودند و در ابتدای کوچه ی عشق. در ميان آنان هم بويژه آن عشاق که دختر خانم از خانواده ای متعصب بود. چرا که آن تريا ها به اين گروه از جفت ها اين مجال را می دادند که هم از کتک برادر و پدر و دايی و عموی متعصب و گردن کلفت دختر خانم ها در امان باشند، هم در مکانی دنج در کنار هم نشسته و خوشباشی کنند و هم اينکه بتوانند حتا کمی هم شيطانی کنند. مانند دست در گردن انداختن، لمس يکدگر، گرفتن بوسه های کوتاه و پنهانی... عشقبازی های قشنگ و بانمک دوران جوانی که فضای کم نور و عاشقانه، صندلی های بزرگ مبل گونه و همينطور فاصله دار چيده شدن ميز مشتريان هم در اين تريا ها امکان آنرا برايشان فراهم آورده بود. بهای مشروب و غذا هم در اين تريا ها تبعآ کمی گران تر از پياله فروشی ها بود. البته دختر خانم ها معمولآ از ترس برادر و پدر خود، به نوشيدن همان کاپوچينو و کافه گلاسه و يا خوردن بستنی ايتاليايی اکتفا می کردند. اگر هم از خانواده ای آزاد تر بودند، پا را از خوردن يکی ـ دو آبجو و يا چند جام شراب فرا تر نمی گذاردند. در برابر اين آقا پسر ها و مردان بودند که طبق معمول هر چه دلشان خواست می نوشيدند. چون در فرهنگ نکره ما، نرينه که مجبور به پاسخگويی به کسی نيست! جدای از اين تريا ها، در تهران روزگار پهلوی کاباره های زيادی هم وجود داشتند که تا بامداد باز بودند و مردم هم در آنها مشغول دست افشانی و رقص و پايکوبی. همگی آنها هم در روز های نوروزی برنامه هايی فوق العاده داشتند. يعنی اکثر آنها افزون بر برنامه های شاد و تفريحی با شرکت هنرمندان ايرانی، معمولآ با ارکستر ها، خوانندگان و گاهی حتا با کمدين ها و شعبده بازان بسيار مطرح آنروز جهان هم قرارداد می بستند که برای چند هفته ای در اين مکان ها به هنرنمايی بپردازند. تا آنجا هم که بخاطرم مانده، مشهور ترين اين کاباره ها هم ميامی، مولن روژ، شکوفه نو، باکارا، بهشت شاه آباد، لانه کبوتر، کوپاکابانا و کلاه فرنگی نام داشتند. همچنين کاباره اکبر گلپايگانی، هنرمند بزرگ و نامور که آن ميخانه ی بسيار زيبا و صميمی خود را هم بنام دخترش «ساقی» نام گذاری کرده بود. خود و چند هنرمند مشهور ديگر هم در آن برنامه اجرا می کردند. بنام همان ساقی کوچولو که امروز ديگر يک خانم پزشک است و مادر دو فرزند بزرگ و تحصيلکرده. آن کاباره هم از برکت وجود صاحب بسيار هنرمند و نامور اش، بيشتر پاتوق آخر شب يا "دم صبح" هنرمندان بود. يعنی مشهور ترين نوازندگان و خوانندگان که خود در کاباره های ديگر هنرنمايی می کردند و پس از اجرای برنامه به ساقی می آمدند. همچنين پاتوق ترانه سرايان، نغمه پردازان، هنرپيشه گان سينما، کارگردان ها، دوستداران موسيقی سنتی و شيفته گان بزم های عاشقانه ايرانی. من که خود هر بار به ساقی رفتم، دستکم چند هنرمند بسيار مشهور را در آنجا ديدم.
بدانسان که ديگر حتا در بسياری از شهر های بزرگ ايران هم هيچ سينمايی وجود ندارد، از آن جمله کلان شهری چون کرمانشاه که شهری بسيار هنرپرور و فرهنگی هم هست. زيرا آخرين سينمای باقی مانده از روزگار آيين شاهنشاهی در اين شهر تاريخی هم همين چند ماه پيش به انبار کالاهای بنجل وارده از چين مبدل شد. جدای از تمامی آن امکانات خوشباشی و خوشگذرانی در بيرون از خانه، راديو و تلويزيون هم برای خوشباشی خانواده ها ـ از کودک و نوباوه گرفته تا کهنسالان ـ در ايام نوروزی، براستی سنگ تمام می گذاردند. برای کودکان و نوباوگان با ترتيب مسابقات ابتکاری که بيشتر هم خود آنان مجری بودند و پخش کارتون ها و بازی های عروسکی و خيمه شب بازی، برای بزرگسالان هم با پخش شاد ترين برنامه ها و سريال ها که تهيه ی آنها برای نوروز تقريبآ در سراسر سال در آن دستگاه بسيار منظم و حرفه ای ادامه داشت. همچنين پخش زنده جشن های نوروزی با شرکت مشهور
ترين هنرمندان که از ماهها پيش تهيه آنها آغاز می شد. مانند سياه بازی های کمدی
سنتی از سعدی افشار، حسينی، مرتضی عقيلی، بهروز به نژاد و فرزانه تأييدی
... و
شو هايی شاد و پرهنرمند. مانند شو ميخک نقره ای زنده ياد فريدون فرخ زاد، پرويز
قريب افشار، پرويز کاردان، ساسان کمالی، حسن خياط باشی، شو نوروزی گوگوش و چند
شومن مشهور دگر. نمايش مانده گار ترين آثار سينمايی جهان هم البته بخشی از
برنامه های نوروزی تلويزيون را تشکيل می داد.
شب ها پس از ساعت ده ـ يازده تا سپيده دم هم برنامه زنده ی «بزم عاشقان» بود و ميخواری و نغمه خوانی به سبک سنتی و بسيار خودمانی، بدانسان که آدمی حس می کرد خود نيز در آن بزم و در ميان بزميان نشسته است. با فضا و دکوری کاملآ سنتی. با سماور و قوری نقش گل و جام مسين زير سماور، اسپند های چيده بر نخ با زنگوله های ريز و زيبا و منجوق دوزی و خورجين های دستباف آوخته بر ديوار، خُم و سراحی و جام باده ... همه ی هنرمندان هم بر روی تخت های فرش شده نشسته و بر پشتی ترکمانی تکيه داده، جانانه به هم می تعارف کرده، می نوشيدند و ديوانه وار می نواختند و عاشقانه و ديوانه وار هم می خواندند. تا آنجا هم که بيادم مانده، اکبر گلپايگانی، زنده ياد هايده، گوگوش و جمال وفايی از پا های ثابت اين بزم های تلويزيونی بودند. و سرانجام می رسيم به چگونگی برگزاری آيين چهارشنبه سوری و آتش بازی خود دولت شاهنشاهی در ميدان های بزرگ ايران پر از نور و شادی و اميد، سنت زيبا و نمکين قاشق زنی در غروب هنگامان آن روز ها که بيشتر هم کار پسران دلباخته ی دختران همسايه برای نامه دادن و بوسه گرفتن بود و...، رسيدن نوروز که اعلان آن در روزگار کودکی ما با شليک يک توپ بود، ديد و بازديد ها، نوروزانه يا عيدی گرفتن کودکان و جوانان از بزرگتر ها، برگزار کردن سيزده بدر در دامان طبيعت سحرانگيز ... که شرح تمامی آنها، براستی خود نيازمند مقالی دگر و مجالی دگر است. کاری که اگر اين نوشته را به کتابی تبديل سازم، بدون شک بدان همت خواهم گمارد.
از تغذيه رايگان به تجاوز در زندان
وقتی حکومت ملتی از «وارد کننده راننده و کلفت و نوکر» برای ملت خود به
فروشنده بکارت جگرگوشگان آن ملت به اجانب و «صادر کننده روسپی»، تبديل
می شود، وقتی اوضاع ملتی از «تغذيه رايگان» در زمان تحصيل
پدران و مادران به «تجاوز در زندان» در زمان فرزندان می
کشد و وقتی کار مردمی مست از باده غرور و گشاده دستی و دها و دهش، به پوفيوزی و
کاسه ليسی و«گدايی» می رسد ...
آن ملت حق ندارد حتا يک دم هم از «نگاه به گذشته» خود غفلت کند...
ظاهر و رفتار خانم زهرا رهنورد بسان باجی های صيغه ای و پاکرسی نشين
دوران پيش از ظهور قمرالملوک وزيری گران ارج در يکصد سال پيش است نه رخت و ريخت
يک بانوی بافرهنگ و مدرن و دموکرات امروزی ... زيرا سوای اينکه چگونه بودن«زندگی امروز» هر ملت و يا حتا شخصی، ريشه در گذشته داشته و اصلآ «برايند» ـ نتيجه ـ کار های درست و نادرست او در «گذشته» است، اصولآ بزرگترين دليل «انحطاط فرهنگ» ها و «نابود شدن تمدن» های بزرگ و درخشان، همين عنصر «فراموشی» است. يعنی همين از ياد بردن فَر و فرهنگ که باعث می گردد فرزانگی ملت ها و انسانها رفته رفته کمرنگ تر گشته و بپوسد و از ميان برود و آنان دچار ويرانی فرهنگی و اجتماعی و شخصيتی شوند. يعنی همين بلايی که بدبختانه هم اکنون گريبانگير ما گشته و روشن ترين نشانه های آنهم پيش چشم ما است. بسان همين تبديل گشتن حکومت کشورمان از «وام دهنده» به ابرقدرت ها و«وارد کننده راننده و کلفت و نوکر» از کره و فيليپين و هند و اندونزی و گاهی حتا از اروپا برای ما، به فروشنده بکارت جگرگوشگان مان به اجانب و «صادر کننده روسپی از ايران»، آنهم به ميکرو کشور های بی هويت و حتا نوانخانه ای چون پاکستان، رسيدن اوضاع از «تغذيه رايگان» در زمان تحصيل پدران و مادران به «تجاوز در زندان» در زمان فرزندان و کشيده شدن کار مردم ما از آن مستی غرور و گشاده دستی و دها و دهش، به پوفيوزی و کاسه ليسی و«گدايی». آنهم البته گدايی يک ميليونيم از ثروت ملی و حق طبيعی خود به شکل «سيب زمينی» از بی سر و پايان. يعنی گرفتن بخش ناچيزی از مال خود به شکل صدقه سری و توهين آميز از دست لمپن های بی فرهنگی که بی گزافه شخصيت حتا چهارپاداران و سورچی های شريف و زحمت کش عصر پهلوی اول هم به مراتب بالا تر از ايشان بود. همچنين رسيدن آمال بزرگ مردم ما به چنان سطح مبتذلی که اصلآ آرزو پنداشتن چنين حقوق نازلی حتا در يکصد و پنجاه سال پيش از اين هم برای ايرانيان بسيار سخيف شمرده می شد. مانند آرزوی برخورداری از حق انتخاب پوشاک، آرزوی داشتن حق برگزار کردن آزادانه و شاد و همراه با موزيک مراسم عروسی خود، حق گوش دادن به موزيک دلخواه، حق رفتن بدون مزاحمت با همسر خود به کنار دريا و حتا آرزوی حق آزادانه در پارک قدم زدن و چکمه بر پای کردن و اهانت نشنيدن و حقوقی از اين دست که براستی چندش آور است. نکته تآسفبار هم اين است که چون اين «سقوط» و «انحطاط» هميشه آهسته انجام می پذيرد، بدبختانه خود افراد و ملت ها آنگونه که بايد و شايد متوجه اين فنای خويش نمی گردند. يعنی آنان به درستی در نمی يابند که چگونه پله پله از جايگاه رفيع خود به زير آمده و حقير می گردند، چه سان رفته رفته به خواری هايی خوی می گيرند که در گذشته برای شان تهوع آور بود، به چه شکلی دنائت ها در وجودشان نهادينه می شود، چگونه منش و سليقه و حتا دلمشغولی های روزه مره شان تغيير می يابد و خلاصه چه بلايی دارد بر سرشان می آيد. همه ی اين مصيبت ها هم از طبيعی ترين پيامد های همان «فراموشکاری» اهريمنی است که بدان اشاره کردم. پيامد از ياد بردن کيستی، فرهنگ، تمدن، غرور انسانی، هدف های بزرگ، دلبستگی ها و نام و شأن ملی و خانوادگی. يعنی برايند يک روند «دگرديسی» که ملت يا فرد در آن، به تدريج از «فرزانگی» به «دريوزه گی» و نوکرصفتی رسيده و سرانجام هم به هر سفلگی و نکبت تن درداده و هر گونه توهين و تحقيری را هم پذيرای می گردد. آنهم حتا از سوی فرومايه ترين افراد يا اقوام. روشن ترين نمونه های پيش چشم از اين «سقوط کرده گان» و «فنا شدگان» هم ای شگفتا کسانی هستند که خود ادعای روشنفکری و فرهنگمداری و راهبری فکری و سياسی مردم عادی ما را هم دارند که بخش بزرگی از آنها هم از انقلابيون ديروز هستند. همانانی که با موضع گيری های اين سی ساله و بويژه اين چند ماهه خود، بخوبی نشان دادند که براستی چه موجودات کوچک و بی مقداری بوده اند و هستند و چگونه تمامی ادعايی که در گذشته داشتند، دروغ و پوچ و فريبکارانه بوده است. زيرا اينها که سی سال پيش حتا خردمند ترين رجال تاريخ سياسی ايران را هم نادان و بی فرهنگ و خائن و کودتاچی و نوکر آمريکا ... می خواندند، امروزه رهبريت کسانی را بر خود پذيرفته اند که تا پيش از انقلاب آنها را حتا برای دربانی محل کار و نظافت و رختشويی خانه خود هم به کار نمی گماردند. کسانی چون کروبی، خاتمی، ميرحسين، زهرا رهنورد، آخوند کديور و مهاجرانی، سحرخيز، حجاريان، ابطحی، عبادی، رفسنجانی و حتا فرزندان دزد او فائزه و محسن و ياسر را. بنگريد که کار سقوط و فضاحت اينان به کجا رسيده که ديگر آقای نوری زاده دلش برای رخت و روسری رنگين خانم زهرا رهنورد هم غش می رود. يعنی برای اين پوشش اج وجق و چشم آزاری که براستی رخت های کلثوم ننه گرامی و زنده ياد، خدمتکار مادر من در پنجاه سال پيش به مراتب مدرن تر و قشنگ تر از اين بود. آقای نوری زاده اين پوشش مسخره را هم نشان روشنفکری و آزادمنشی و بزرگی و دموکراسی خواهی آن خانم می خواند! پنداری که جامعه ی ما تا پيش از جمهوری اسلامی، آنچنان پسمانده و غيرمدنی بوده که حتا به زنگبار و يمن و سعودی و بيافرا و جيبوتی هم طعنه می زده. از اينروی هم ما در روزگار ظلمانی پهلوی ها هرگز خانمی را نديده باشيم که روسری رنگين و گل منگلی بر سر داشته باشد! چه رسد به آنهمه زنان آزاده و متخصص که دوشادوش مردان در همه ی عرصه های اجتماعی ما حضور داشتند. اعم از دبير و ناظم و آموزگار و مدير مدرسه و استاد دانشگاه و خلبان و ملوان و پزشک و وزير و وکيل و پرستار و افسر و درجه دارد... همچنان که فرد بی پرنسيپی چون آقای شهريار آهی در تلويزيون صدای آمريکا خانم رهنورد را بزرگترين روشنفکر زن ايرانی می خواند و ديگر بانوان را هم به درس آموزی از ايشان دعوت می کند. يعنی همين آقای آهی که بخاطر خوش آمد ميرحسين که شايد روزی بجايی رسد، فراموش می کند که خود چند بار در همان رسانه گفته است که به سبب مأموريت پدرش در شهرستان ها، مادرش برای ديدار همسر، چهل ـ پنجاه سال پيش از اين، سالها در دل نيم شبان به تنهايی در جاده های دورافتاده ايران رانندگی می کرده و هرگز هم هيچ رخداد بدی برای آن بانو پيش نيامده. راز سرسپردگی و حتا جاسوسی ديگر مدعيان روشنفکری برای رژيم گدايان و چاقوکشان هم آن اندازه از پرده برون افتاده که ديگر اصلآ راز نيست. بويژه عناصر توده ـ اکثريت. پس اينکه من پيوسته می نويسم که به اصطلاح روشنفکران ديروز و بويژه آن بخش که از دشمنان پادشاه فقيد بودند و هستند، همه ی آمال بزرگ و حتا شخصيت خود را اتفاقآ از خود همان پادشاه و نظام شاهنشاهی داشتند، ادعای بيجايی نيست. چرا که من اين ادعا را از مشاهدات خود داشته و ديده ام که به محض سقوط آيين پادشاهی در ايران، تمام آنان هم کاملآ سقوط کردند. همچنان که در اين سه دهه ی تسلط دريوزه گان بر ايران هم آن اندازه با شتاب بسوی انحطاط رفته اند که حال ديگر اصلآ هيچ کدام شباهتی به آن دوران خود ندارند. ابدآ هم به روی خود نمی آورند که در آن روزگار چه جايگاه اجتماعی داشته و به چه امکانات و ارزشهای فرهنگی و اجتماعی آب دهان می انداختند و امروز به چه فلاکتی رسيده اند که البته فلاکت اينان نه از فراموشکاری، بلکه از حقارت و رذالت ذاتی و حسودی و دشمنی کور آنان با پادشاه فقيد است. بهترين گواه اين ادعا هم ترجيح چند فرومايه از درون رژيم روضه خوان ها به فرزند آن مرد خردمند و بزرگ و ايران شيدا، يعنی به شخصيتی چون شاهزاده رضا پهلوی است. يعنی برتر شمردن چند ملا و بچه ملا و شبه ملای بی سر و پای همچنان مريد خمينی به کسی که جدای از منش نيک، متانت، خرد، آگاهی و شايسته گی های فردی که دارد، نوه رضا شاه و فرزند آريا مهر بزرگ است. از خاندانی شناخته شده در گيتی که آنهمه سازندگی و امنيت و آسايش و شکوه و شوکت و احترام جهانی را برای ما به ارمغان آورد. و اين درست همان کار نابخردانه و در نزد پاره ای هم، همان رذالتی است که اينان در سال پنجاه و هفت هم بخرج دادند و ما را اينگونه خانه خراب کردند. چرا که اينها در آن مقطع هم اشخاص ميهن پرست و فرزانه ای چون شاهنشاه آريامهر و دکتر شاپور بختيار و آنهمه عناصر آگاه و دلسوز در درون هيئت حاکمه آنروز ايران را غيردموکرات و حتا دشمن خود و ايران انگاشته و به دنبال روح الله خمينی و خلخالی و رفسنجانی و جنتی و الله کرم... افتادند. از اينروی هم روی سخن من نه با آن دونان، که با هم ميهنان شريف و پاکنهاد است که مبادا ديروز خود را از ياد برند. همه ی کوشش من هم از راه نوشته هايی در باره اوضاع سياسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ما در روزگار پهلوی ها در واقع تنها برای پيش گيری از «نسيان» و فراموشی است. يعنی يادآوری کردن و تلنگر زدن به ذهن و غرور هم ميهنان خود. با اين اميد که با خواندن اين متون، از ياد مبرند که تا همين سه دهه ی پيش، يکی از مقتدر ترين و باآبرو ترين حکومت های جهان را داشته و خود نيز يکی از بافرهنگ ترين و محترم ترين ملت های جهان بشمار می رفتند، نه مشتی وحشی بی تمدن و تروريست يا گدايان سيب زمينی و کليه فروش و صادر کننده ی پناهنده و عمله بنا های دکتر و مهندس و از همه هم ننگين تر و شرم آور تر، صادر کننده ی بکارت و فاحشه. پس اين دسته از نوشته های من، هشداری به خواب رفتگان و مدهوشان و بی هوشان است. بويژه که به محض سخن گفتن و نوشتن از آنچه که ما در گذشته داشتيم، همان بی وجدان ها فوری آنرا به «در گذشته ها ماندن» تفسير می کنند. سبب آن هم اين است که چون خود لياقت داشتن رژيمی بهتر از جمهوری اسلامی و شخصيت هايی فرزانه تر از اين الوات بی فرهنگ را ندارند، در پی تثبيت اين اوضاع ننگين و جا انداختن اين انديشه ويرانگر در ذهن ايرانيان هستند که شخصيت های برجسته و ممتاز شما همين زباله ها هستند. پاره ای از هم ميهنان ما هم البته نادانسته در دام آنها افتاده و به تأسی از ايشان، طوطی وار هر سخنی در مورد گذشته را با جمله ی «گذشته ها را بايد فراموش کرد»، رد می کنند که اين ديگر خيلی مايه ی تأسف است. البته اگر امروز ما هم مانند ديگر ملت ها بسی بهتر از ديروزمان بود، بايسته بود که ما هم گذشته ها را به طاق نسيان نهاده و هر دو چشم خود را به آينده می دوختيم. ليکن از آنجا که ما ايرانيان وارون ديگر مردمان، پيوسته يک گام به پيش و دوگام به عقب حرکت می کنيم، هميشه هم بايد يک چشم مان به گذشته ها باشد و چشم ديگر به آينده. بويژه در اين مقطع تاريخی که ما بجای دوگام، بدبختانه يک باره هزار گام به عقب بازگشته ايم. بهمين خاطر هم اگر خواهان سرنگونی اين نظام شرف فروش و اعاده ی حيثيت از خود، ميهن، فرهنگ، غرور و تاريخ پرشکوه خويش هستيم، هرگز حتا يک دم هم نبايد از نگاه به گذشته های خود غفلت کنيم. چرا که اينک رمز رهايی و نيکبختی آينده ما اصلآ در گرو همين نگاه به گذشته درخشان و انگيزه گرفتن از آن ارزش ها و معنويت های گذشته است. روزگار آريامهر و آن آرزوی کهن
آقای بهرام مشيری
شوربختانه همچنان همان هستند که بودند بويژه که کسی برايم نوشته بود که گويا جناب مهندس بهرام مشيری باز هم بسان هميشه که از هر موضوع بی ربطی هم زبانمايه ای برای ناسزا گفتن به پادشاه فقيد می سازند، در رد نوشته ی من، ادعا کرده اند که گويا در روزگار پهلوی دوم نه تنها ديگر نوروزی در کار نبوده و مردم از اين فرصت فقط برای سفر سود می بردند، بلکه به فرمايش ايشان، پادشاه فقيد هم اصولآ ميانه خوشی با نوروز و ديگر آيين های ملی ما نداشته اند و مغالطاتی از اين دست. مانند هميشه هم البته کلی تهمت های ناروا به پادشاه در غربت مدفون بسته و بد و بيراه نثار وی کرده اند. آنچه که به کيستی و جايگاه فرهنگی آقای مهندس بهرام مشيری مربوط می شود، بی اينکه مراد کوچکترين توهينی داشته باشم، همين را می آورم که از ديد من بيشترين سخنان ايشان اصلآ ارزش فرهنگی ندارد که آدمی زمان هم برای نقد آن بسوزاند. زيرا آن جناب سوای اينکه حاکم شرع بودن و حکم صادر کردن را با کار پژوهش اشتباه گرفته اند، اصولآ يک «کتاب از بَرکن» هستند نه فرهنگور يا آنگونه که در نزد ما گفته می شود، يک روشنفکر. بسان آقايان اکبر گنجی، عطاالله مهاجرانی، آخوند کديور و از پيشينيان هم رضا براهنی و سيد جوادی و داريوش آشوری و بسياری ديگر از کتاب ازبَر کن های ديگر که شوربختانه مردم ما به اشتباه آنان را فرهنگور و يا روشنفکر می پندارند. البته شرط دادگری اين است که بنويسم آقای مشيری براستی حافظه ای بسيار قوی دارند. به همين خاطر هم هست که ايشان کتاب ها را از ديگر «کتاب ازبَرکنان» ما بهتر و دقيق تر ازبَر می کنند. همچنان که نامبرده يک «منبری» بسيار خوبی هستند. از آنجايی هم که اکثر مردم ما بشکل تاريخی، به «وعظ» و «خطابه» و «روضه» خوی گرفته و با مطالعه و پژوهش و بررسی و تطبيق که کاری سخت و زمانبر است، چندان الفتی ندارند، طبيعی است که اين منبر های گرم آقای مشيری هم بر دل اين گروه خوش نشيند. همچنان که خود ايشان جزو همين دسته بوده و هيچ الفتی با نگارش ندارند. چرا که نوشتن يک متن دو صفحه ای، کاری است که دستکم پنجاه برابر روخوانی آن زمان می برد. برای همين هم وی هيچ ميراث فرهنگی ماندگاری نداشته و نخواهند هم داشت. چون اصولآ خط و ربط درست و حسابی هم ندارند. تا آنجا که حتا دريغ از يک مقاله علمی، تاريخی يا ادبی باارزش و ماندنی. پس، تنها همان دويژه گی که اشاره کردم مايه رونق بازار ايشان است، يعنی حافظه ای که قادر است هر مطلبی را با يک بار روخوانی يا شنيدن، کاملآ در خود نگهدارد و هر زمان که لازم شد آنرا تکرار کند، و منبر هايی بسيار گرم و شيرين بسان منبر های رسانه ای آقای دکتر علی رضا نوری زاده. از اينروی از ديد من نامبرده نه تنها فردی فرهنگور و يا بقول معروف، روشنفکر نيستند، بلکه انسانی بسيار بی فرهنگ، سطحی و امل و کهنه انديش هم بشمار می آيند که تمامی رفتار و گفتار و کردارشان نشاندهنده ی اين ادعا است. زيرا جدای از اينکه «شيوه ی زندگی»، بويژه «اخلاق» و «فرهنگ رفتاری» يک فرهنگور، خود بزرگترين «درس » و «ميراث فرهنگی» اوست، چرا که وی «باورهايش را زندگی می کند» نه ادعا، روشنفکر و فرهنگور راستين کسی است که «آفريننده ی انديشه های بکر و نو» است، نه چون آقای مشيری بازگوکننده و مفسر کتاب هايی که خوانده و نقل حکايات که کار «نقال های قهوه خانه ای» و «واعظان» بر سر منبر ها است. در مورد شيوه ی زندگی و عادات آقای مشيری هم چيزی نمی نويسم که بسياری خود از آن آگاهند. گر چه اگر هم کسی از آن آگاه هم نمی بود، باز هم چيزی نمی نوشتم که اين پلشتی ها از من دور باد. آنچه اما به اخلاق و سطح فرهنگ ايشان مربوط می شود، روشن می نويسم که بدبختانه آنهمه کتابی که جناب مشيری خوانده اند، حتا کوچکترين دگرگونی راستينی هم در خود ايشان بوجود نياورده و آن جناب، در زمينه شخصيتی، همچنان همانی هستند که در کودکی در روستای خود بوده اند، يعنی يک «چهارپادار» که خود بار ها آنرا گفته اند. مرادم از بکارگيری اين واژه هم نه توهين، که چهارپاداری کاری است بسيار هم شرافتمندانه، بلکه برای بيان سطح منش جناب مشيری از ديد خودم بود که با منش يک فرهنگور فرسنگ ها فرسنگ فاصله دارد.
ما نزديک «هر روزتان
نوروز باد» بوديم
چرا که آن نظام نه تنها هيچ مخالفتی با برگزاری آيين های ملی ما نداشت، بلکه خود اصلآ پرچمدار زنده کردن آيين های نياکانی ما و پيش آهنگ بزرگداشت سنن ملی ايرانيان بود. در حاليکه اصلی ترين هدف اين رژيم، از ميان بردن هويت ملی ما است که مبارزه ی با سنت های اجدادی هم اصلی ترين بخش آن ويرانگری است، و همين عامل هم هست که تمامی آيين های ملی ما را سياسی کرده و از آنها هم سلاح های بی اندازه نيرومند و برايی برای ايستادگی در برابر اين رژيم انيرانی ساخته است. گذشته از اين عامل اصلی اما دلايل چندی هم وجود داشت که در آن روزگار، سبب کم جلوه نمودن نوروز های ما بود. دلايل فرهنگی ـ اجتماعی ـ اقتصادی که اتفاقآ خدا کند باز هم سبب آن گردند که دوباره نوروز های ما کمرنگ تر و کمرنگ تر به چشم آيند. تا بدانجا که ديگر اصلآ نوروز در زندگی اجتماعی ما گم شود و آن جمله ی مشهور به تحقق بپيوندد که بسياری از ايرانيان بدون توجه به مفهوم نهفته در آن، شايد قرن ها است که آنرا از روی عادت بکار می برند، يعنی همان جمله ی «هر روزتان نوروز باد» که غالبآ هم از پی «نوروزتان پيروز باد» می آيد. و چنين شده بود تا اندازه زيادی زندگی ما در سالهای واپسين حکومت پهلوی، يعنی هر روزمان شبيه به نوروز که پاره ای با نگاهی بسيار سطحی يا از سر غرض ورزی آنرا به "کمرنگ شدن نوروز" تفسير می کنند. بگونه ای که ديگر سال به سال خريد نوروزی، بويژه لباس نو اهميّت خود را بيشتر از دست می داد، بويژه برای بزرگسالان. پاره ای که در آن زمان از سر تعارف اين جمله معروف را بر زبان می آوردند که: "ای بابا، عيد مال بچه ها است"، کاملآ حق داشتند. زيرا کسانی که هر هفته يا ماه، چند دامن و پيراهن و تی شرت و کراوات و کت و شلوار و پاپوش نو خريداری می کردند، آن اندازه در کمد و جامه دان ـ چمدان ـ خود لباسهای نو و نيمه نو شيک و خوش مدل داشتند که ديگر اصلآ نيازی به خريد لباس باسمه ای اما گران از "بازار شب عيد" را نداشتند. اين نشانگر آن بود که روز بروز وضعيّت اقتصاديمان رو به رشد رفته، هر ساله بر شمار طبقه متوسط ايرانی افزوده گشته و هر چه جلوتر می رفتيم شهريگری هم بيشتر در جامعه ی ما رشد پيدا می کرد. کارمندانی که به سبب کار در وزارتخانه و يا شرکتهای بزرگ خصوصی می بايد لباس مرتب پوشيده و آقايان حتا بايد کراوت می زدند، ديگر لباس شيک و نو پوشيدن برايشان چندان اهميتی نداشت. چنين اجباری بويژه برای خانمها و آقايانی وجود داشت که با نوباوگان و جوانان ايران در ارتباط بودند. مانند آموزگاران و دبيران و اساتيد مراکز عالی علمی ـ آموزشی. آن سياست هم در راستای آموزش پاکيزگی و خوش پوشی و نظم و ترتيب به آينده سازان ايران از همان سنين خُردی بود و يک سياست بسيار خردمندانه و مسئولانه و از روی مردم دوستی. در واپسين سالهای پيش از فتنه، اجبار به شيک بودن در محل کار باعث شده بود که اصولآ خيلی از خانمها و آقايان ديگر به نوعی از لباس مرتب و رسمی پوشيدن دلزده شوند. بگونه ای که بسياری از مردم غروب هنگام به محض اتمام کار خود، حتی به خانه نرسيده در همان اتومبيل شخصی خويش لباسهای شيک و رسمی را از تن بدر کرده، پوشاک سبک و راحتی را که در اتومبيل داشتند بر تن می کردند. چون اوضاع آنچنان شده بود که ديگر بسياری از خانم ها و آقايان حتا داشبورد و صندوق عقب اتومبيل خود را هم به کمد رخت های خود بدل ساخته بودند. يعنی آنها هميشه هم چند عدد کراوات و تی شرت در داشبورد اتومبيل خود داشتند و هم شماری کت و دامن و شلوار تيره و رسمی در پشت آن. همچنين کفش و لباس اسپورت و راحتی که بسته به نياز از آنها استفاده می کردند. به همين خاطر هم در حاليکه آقايان اين گروه که می بايد در محل کار خود کراوات زده و بسيار شيک باشند، هم صبح ها از خانه بدون کراوات و اکثرآ با تی شرت و کفش راحتی خارج می گشتند و هم عصر ها با همان رخت و ريخت از محل کار خود به خانه باز می گشتند! خانم هايی هم که می بايد در محل کار خود کت و دامن تيره و شيک بر تن می داشتند، بيشترشان با صندل و تی شرت های رنگی به محل کار خود رفته و با همان رخت ها هم باز می گشتند. خوب بيانديشيد که اين همان مرد ايرانی بود که تا دوران کودکی ما گفته می شد "اگر شلوارش دو تا شود، زير سرش بلند خواهد شد" و لابدی هم به هوس ازدواج دوم خواهد افتاد. حال بگذريم از آن دگرگونی ژرف در حيات اجتماعی زنان ايران که تا پيش از برآمدن رضا شاه بزرگ، اکثر ايشان نه تنها حق از خانه خارج گشتن که حتا حق بلند سخن گفتن در خانه ی خود را هم نداشتند که مبادا نامحرم صدای شان را بشنود! شايد پاره ای خيال کنند اين فاکت ها که من می آورم، بسيار ساده و پيش پاافتاده بوده و فاقد ارزش پژوهشی و داوری باشند. ليکن ابدآ اينگونه نيست. زيرا که حقيقت هر جامعه در همان فرهنگ فولکلور و چگونه زندگی کردن مردم آن جامعه متجلی گشته و نمود پيدا می کند. اين در جوامع پسمانده است که به هر مقوله ساده ای هم خيلی پيچيده نگريسته شده و به تبع آنهم، گنده گويی نشان آگاهی می شود. بسان جامعه ی ما که در آن، حقيقت جامعه را نه بر روی زمين و در نزد مردم، بلکه در ذهن و عالم پندار می جويند. يعنی يا در ديوان شعرای خيال پرداز و يا در کتابهای نويسندگانی با انديشه هايی عليل و رويا هايی ماليخوليايی. در جامعه شناسی مدرن، اصلآ سخن بر سر فرم ادبی بيان کيفيّت و خوب و بد پديده ها نيست، در اين شيوه ی پژوهش که رسيدن به «حقيقت کيفيّت زندگی مردم» هدف آن است، بايد به کوچه و بازار و به ميان مردم عادی رفت. چرا که سيمای راستين و بی نقاب جامعه را در همان کوی و برزن و در رفتار و باور ها و چگونگی زندگی مردمان می توان ديد. همچنان که حقايق را هم بايد به روشن ترين شيوه و با استفاده از ساده ترين واژگان بيان کرد. چه که پژوهشگر مدرن ديگر نقش اديب و استاد ادبيات را هم بازی نمی کند.
پس
اين پسماندگی و بی فرهنگی و ناداری و درمانده گی
و نکبت و توهين و ستم به زنان ايران
بود که هر چه جلو تر می
رفتيم در جامعه ما بی رنگ تر و کم فروغ تر
می شد،
نه نوروزان جمشيدی. در زمينه اقتصادی هم
که ديگر خريد رخت نو، شرينی و آجيل و حتا اسباب
نو برای خانه
در حال مبدل شدن به امری
روزمره و بسيار
بی اهميت می گشت.
در
شانزه ليزه
پاريس هم البته کمتر فروشگاهی يافت
می شد که پرچم ايران را بر سر در خود آويخته نباشد. در همه ی آن فروشگاهها هم
با ريال می شد خريد کرد. افرادی هم که در نوروز های آن روزگار در نيويورک بوده
اند، حتمآ ديده اند که در بيشترين فروشگاههای فيفت آوينيون، از خيابان چهل دو
تا مديسن اسکوير هم، همه جا پرچم ايران و هپی نوروز به چشم می خورد
همان روزگاری که
مردم آن اندازه فقير بودند که حتی يک کيلو برنج خود را هم در شب عيد با رشته
خود بريده و پخته مخلوط می کردند که بچه ها از آن «رشته پلو» سير شوند.
عهدی که نه از بوتيک خبری بود نه از ساختمان پلاسکو و نه بازار صفويه.
زمانی که نه از پيراهن يقه کراواتی دوازده تومانی نشانی بود نه از کت و شلوار
های هشتاد و پنج تومانی خيابان باب همايون و ناصر خسرو که
ديگر
برابر يک روز حقوق هر عمله
شده بود، نه از صد ها
فروشگاه کفش و کيف ايتاليايی و نه هر شبه از فيلمها و سريالهای رنگی جديد
هاليودی در راديو تلويزيون ملی.
در آن سالها، تهران
بود و چند فروشگاه پوشاک در خيابان های لاله زار و استانبول که البته آن چند
مغازه هم فقط لباسهای دوخته شده
مردانه می فروختند
(طفلک مادران و مادر بزرگان ما!). چند تايی خياطخانه
مردانه هم در همان اطراف وجود داشت که آنها هم مشتريان ويژه خود را
داشتند. پس از انقلاب سپيد بود که با دگرگون گشتن شگفت انگيز اوضاع فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی ايران و آمدن فاستونی های ارزان قيمت مارک مقدم به بازار بر شمار خياطخانه ها اضافه گرديد و خريد پارچه کت و شلواری و سقارش دوخت آن به خياط رواج پيدا کرد و به يکباره هم تهران پر از فروشگاههای شيک و مدرن شد و زمين و زمان هم انباشته از لباس های ارزان و شيک . کفش ملی و بلا ... هم که ايران را با انواع و اقسام کفش های ارزان قيمت و محکم، براستی "کفش باران" کردند. پس برای خانواده هايی که در روزگار آريامهر تقريبآ هميشه بر روی ميز اطاق های پذيرای ايشان پسته خندان و تخمه ژاپونی فرد اعلا برای تنقل با آبجو شمس دوازده ريالی قرار داشت و چند نوع ميوه و شيرينی و کمد هاشان هم انباشته از پوشاک، خريد آجيل و شيرينی و ميوه و پيراهن و کفش ديگر خريد فوق العاده ای بشمار نمی رفت. از اينروی بود که بسياری از تعطيلات نوروزی و برای لذت از آن به مسافرت می رفتند که مغرضان و نادانان آنرا به "فرار از دوست نوروز" تفسير می کنند. اين نيز نبايد فراموش کرد که اين همان خانواده هايی بودند که پنجاه سال پيش در زمان کودکی ما در بسيار از آنها لباس زنان و پيراهن کودکان که سهل است، حتی سالی يک پيراهن آقايان هم به دست خانم خياط های محله دوخته می شد. يعنی دو ـ سه ماهی به نوروز مانده ابتدا پارچه ای از چيت و ارمک و کودری ... از بازار خريداری می شد و به خانم خياط محله داده می شد تا برای اهل منزل پيراهن يا لباس عيد بدوزد. خانواده های بسياری هم بودند که اصلآ پول خياط نداشتند و طفلک خانم خانه خود بايد پيراهن خويش و همسر و کودکانشان را بدوزد. آنهم با نخ و سوزن و با دستان خود. زيرا کسی که پول دوخت لباس خود را نداشته باشد طبيعی است که نمی تواند پول خريد چرخ خياطی داشته باشد. اصولآ داشتن چرخ خياطی در خانه در زمان کودکی ما، جزو آن آرزو های دست نايافتنی برای خانم های ايرانی بشمار می رفت. همين خانواده ها هم بودند که وقتی در تابستان و موسم خزان هندوانه و خربزه می خوردند، تخم های آنرا جمع کرده و بر بالای بام خشک می کردند که آنرا آجيل نوروزی خود سازند که نمک سود کردن و بودادن اين تخمه ها در شب عيد هم البته بخشی از وظايف نوروزی طفلک خانم های نادار بشمار می رفت.
و
فرجام سخن اينکه چنانچه ما يک بار در باره ی مفهوم آن جمله ی زيبای
نوروزی ژرف بيانديشيم، همان جمله ی
(هر روزتان نوروز باد!) که خود ما
شايد صد ها بار آنرا برای يکديگر نوشته و برزبان آورده و بر پشت کارتهای شادباش
نوروزی ديده باشيم، و آنگاه نگاهی هم از روی شرافت و دادگری به روزگار پهلوی
دوم بياندازيم، آنگاه خواهيم ديد که ما در واپسين سالهای پادشاهی آريامهر بزرگ،
براستی به تحقق آن آرزوی کهن ايرانی خيلی نزديک شده بوديم، خيلی، اما افسوس که
... امير سپهر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||