-





 




 


 



پنجره ارتباطی امير سپهر



 همه ی تلاش من برای يافتن ره و رسم يک زندگی ساده و انسانی و زيبا در همين پائين است
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی ها بود، چشمانم را به خود خيره کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه ی پائينی چه زلال و زيبا بوده و آن سبزه زاران هم سطح زمين چه سحر عارفانه ای داشته!

 <---  در فيس بوک 

 Mail --->  zadgah@hotmail.com

 

پيوند ها .

ا بازگشت به نخستين برگ

 فعلآ هيچ نوری از رستگاری در چهره ی ايران ديده نمی شود 

بيش از سه دهه است که پاره ای که خود را آزادی خواه و دموکراسی طلب و نخبه ی فرهنگی و سياسی می خوانند، به مردم اسير ما وعده ی بهشت می دهند. يعنی وعده يک دموکراسی تمام عيار که کاملآ هم متعهد به رعايت کامل حقوق بشر خواهد بود. نظامی آزاد و سکولار که حتی بسيار مترقی تر و پيشرو تر از پيشرو ترين دموکراسی های جهان کنونی هم باشد.

ليکن هر چه به اوضاع درون و برون نگريسته و با خود می انديشی که با اين تشتت آرا، نفرت ها، حسادت های کور، جنگ های حيدری ـ نعمتی، عدم هماهنگی، فقدان برنامه و نبود تشکيلاتی منسجم چه در داخل و چه در خارج، آخر چگونه بايد اين وعده های بزرگ عملی گردد، سرانجام ره بجايی نمی بری که نمی بری. از آن بدتر و غم انگيز تر هم اينکه، اصلآ عقل سالم می گويد که اين نفرت پراکنی ها و هزارپارچه گی و دشمنی ها نشانه های بسيار روشن «پيشافروپاشی» تماميت ارضی و از دست رفتن استقلال يک کشور چند پاره فرهنگی و چند مذهبی و چند زبانی هستند، نه بشارت دهنده ی نيکبختی و شادکامی مردمان آن سرزمين.

آزادی، دموکراسی، سکولاريسم، حقوق بشر، برابری، عدالت اجتماعی، رفاه و، و، و، واژگانی هستند که اين روز ها ورد زبان همگان است. از چپ و راست و ميانه گرفته تا مريدان همچنانی روح الله خمينی. از همه هم بيشتر ورد زبان انقلابيون پريروز و خاتمی چی های ديروز و جمهوری خواهان امروز. يعنی طيفی که بيشتر افراد آن هم از عناصر توده ـ اکثريت هستند و با در نظر گرفتن پيشنه درخشان! آنان هم، آدمهايی که حتا تمام دمپايی های خانه گی شان هم پر از ريگ است.

با اينهمه، به فرض اينکه حتا آنان هم در کار خود صداقت دارند، باز معلوم نيست کسانی که هنوز در طيف خود و حتی در ميان رفقای جانجانی خود نيز دچار چند دسته گی بوده و همچنان هم حتی با همان هم مسلکان ديرين خود به چند فرسنگی يک پلاتفرم واحدی هم نرسيده وهنوز هم هيچ يک برای آن دگر رفيق قديم خود حق نفس کشيدن نيز قائل نيست، آخر چگونه می خواهند هفتاد و اندی ميليون هم ميهن گرسنه و بجان آمده و عصيان زده ما را به يک سيستم بهتر از سويس و دانمارک و هلند و سوئد راهبر گردند!

اين از هم گسيختگی البته شوربختانه ويژه ی توده ای ها و چريک ها و اسلامی های انقلابی و اصلاح طلبان ديروز و امروز نبوده و ديگر طيف های سياسی هم اوضاعشان کم و بيش همين گونه است. زيرا چپ های غير توده ای هم چون حتی پنج ـ شش تن هم نمی توانند يک سالی همديگر را تحمل کنند، هر از چند ماهی انشعاب راه می اندازند و ما امروز چهل ـ پنجاه سازمان کمونيستی تک عضوی داريم. ضمن اينکه اينان نه در داخل طرفداری دارند و نه اصلآ کسی آنانرا می شناسد.

جبهه ملی هم که ديگر به وسيله ای برای عقده گشايی بدل گشته است و به يک جريان کاملآ کمدی . چرا که دير سالی است که هرکس در هر شهری که می زيد، در آنجا برای خود يک جبهه ملی خيالی درست کرده و تنها عضو آن نيز خودش می باشد. دايی جان وار هم خود را مصدق زمان می پندارد. جبهه ی ملی داخل هم که اوضاع اش از اين هم اسفبار تر.

چه که آنان سوای اينکه همچنان به رژيم اسلامی وفادار مانده اند، اينک جوان ترين هاشان هم بالای شصت ـ هفتاد ساله می باشند و همگی هم آيت الله های کامل که فقط رخت ملايی بر تن نمی کنند. نانوشته نماند که پيری البته ابدآ به سال نيست. چه که می توان بيست ساله بود و نود ساله انديشيد و نود ساله بود و بيست ساله انديشيد. پس، مراد من از پيری در اينجا «کهنه انديشی» است که از اين نظر اعضای جبهه ی ملی داخل، براستی همگی بالای هشتاد سال بوده و همچنان خود را در دوره ی ششم ـ هفتم مجلس شورای ملی مشروطه می پندارند. غافل از اينکه در اين زمان دراز، ايران و جهان زير و زبر گشته و نسل های امروز که بيش از هفتاد در صد جمعيت ايران را هم تشکيل می دهند، اصولآ ديگر انديشه ها و خواست هايی دارند که اصلآ از جنس دگری است.

سازمان مجاهدين خلق هم که همچنان خر خود می راند و همچنان هم احدی «غيرخودی» را اصلآ حتی به عنوان مخالف رژيم روضه خوان ها هم به رسميت نمی شناسد، چه رسد که برای دگر گروههای فکری و سياسی هم احترام و حقی قائل باشد. همچنان هم خواستار برپايی حکومتی بنام «جمهوری دموکراتيک اسلامی» است که چند سالی هم هست که ادعا می کند اين جمهوری اسلامی، سکولار هم خواهد بود!

روشن هم نمی کند که اگر اين حکومت سکولار خواهد بود، پس چرا واژه ی نسبت اسلامی را با خود به يدک می کشد و اگر به تساوی حقوق شهروندان باور دارد، چرا در پی برپايی مثلآ يک جمهوری يهودی، يا يک جمهوری بهايی و يا زرتشتی و يا ترکيبی از همه ی اينها نيست. مثلآ بسان جمهوری بهايی ـ ارمنی ـ آشوری ـ يهودی ـ زرتشتی ـ کلدانی ـ سنی ـ شيعی ... ايران! 

می ماند جمعيت غالب يعنی هواداران آيين پادشاهی، اعم از سلطنت طلب و مشروطه خواه و هواداران يک نظام پادشاهی پارلمانی نوين. يعنی طيفی که نه با هيچيک از اين گروهها سنخيتی دارد و نه بدبختانه دستکم در ميان خود کوچکترين اتحاد و اتفاق و همدلی که نگارنده در مورد چرايی آن و ظرفيت های عظيم بالقوه ی که اين طيف دارد، تا کنون چند متن نوشته و باز هم خواهم نوشت.

با اينهمه می خواهم در همين نوشته هم برای چندمين بار اين يک نکته ی اساسی را بياورم که يکی از اصلی ترين دلايل نبود انسجام در اين طيف، وجود نفوذی ها است. يعنی کسانی که نه تنها هوادار اين آيين کهن و بومی ما نيستند، بلکه از دشمنان قسم خورده ی اين طيف هم بشمار می آيند. اين عناصر نفوذی هم دو هدف عمده را دنبال می کنند که بدبختانه در اثر ناهُشياری بخش بزرگی از اعضای راستين اين طيف هم تا کنون در رسيدن به هر دو هدف هم توفيق زيادی داشته اند.

يعنی پريدن به اين و آن و ناسزاگويی و نفرت پراکنی در زير چتر پدافند از آيين پادشاهی هم با هدف پيشگيری از انسجام و همدلی در ميان افراد اين طيف و هم به هدف به لجن کشيدن و بدنام کردن اصل اين آيين کهن و ديرآشنا که ريشه در ژرفای جان اکثريت ايرانيان ميهن پرست دارد. اوباشگری هايی که در حقيقت هم نه هيچ ارتباطی به شاهزاده رضا پهلوی دارد و نه به افراد دلسوز اين طيف. ليکن تيم دگری هم وجود دارد که با تبليغات رذيلانه ای، تمام اين زشتکاری ها را به آيين پادشاهی و هواداران راستين آن منتسب می کند، بويژه عناصر توده ـ اکثريت که در اين کار مهارت کامل دارند و اصولآ هم با همين تبليغات مسموم، يعنی با دروغ پراکنی ها و شايعه سازی ها و ويرانگری های فرهنگی، زمينه های سقوط آيين پادشاهی در ايران را فراهم آوردند.

در باره ی آقايان موسوی و کروبی و خانم رهنورد و آن دگر خانم ها و آقايان چاقچوری و پرپشم و ريش هم گر چه باور دارم که آنان نيز مانند هر ايرانی دگری بايد در هر فرايند ملی حق شرکت داشته باشند، ليکن بافراچشم داشت منش و باور های آنان، من يکی که اصلآ عارم می آيد چيزی بنويسم. چه رسد به اينکه بخواهم اين مريدان وفادار آن ضحاک گوربگور شده را هم جزو اپوزيسيون بشمار آورده و با گذاردن نام آنها در کنار واژه دموکراسی، اين نام گران ارج را به پلشتی بيالايم که تا کنون ميليون ها انسان در سراسر جهان در راه رسيدن بدان جان گرامی خود را از دست داده اند.

گرچه شرافتمندانه بايد اين راستی را هم پذيرفت که آقايان موسوی و کروبی خودشان هم هيچ گاه خود را جزو اپوزيسيون بيرون از حاکميت روضه خوان ها معرفی نکرده و هرگز هم از دموکراسی سخنی بر زبان نياورده اند. بويژه آقای موسوی که خود بار ها و بار ها بروشنی گفته و نوشته است که هدف غايی وی بازگرداندن اوضاع ايران به «معنويت نورانی» زمان حيات امام راحل اش می باشد که نور جهنده از دهانه ی مسلسل ها به هنگام شليک به مغز و قلب ايرانيان در دهساله ی حيات ننگين او يک روز هم از درخشيدن بازنيايستاد.

اين اطمينان را هم دارم که اکثريت مردم بجان آمده ما هم اين راستی ها را به نيکی می دانند و هيچ دلبستگی هم به اين دو فرزند خلف خمينی ندارند. پدافند ايشان از اين دو تن هم از سر ناچاری و درمانده گی در نبود يک اپوزيسيون منسجم سرنگونی طلب است. با اين اندک اميد که شايد اين اوضاع کشنده کمی قابل تحمل تر گردد.

هر چه هم خود موسوی به پير و به پيغمبرش سوگند خورده و می نويسد و می گويد که وی جمهوری اسلامی را صد در صد قبول دارد و ابدآ هم در پی دموکراسی متعارف و سکولاريسم و حقوق بشر و حتا حکومتی غيرشيعی و فقاهتی نيست، شبه ملايانی مانند آقايان نوری زاده و گنجی و سازگارا و مخملباف و دباشی و عناصر خوش سابقه ای! چون آقايان داريوش همايون و ميلانی و خانبابا تهرانی و فرخ نگهدار و دگر توده ـ اکثريتی ها سخنان روشن و صريح آن بيچاره را دگرگون تفسير می کنند.

تا آنجا هم که بياد دارم تنها خانم رهنورد بودند که آنهم فقط يک بار واژه ی دموکراسی از زبان شان بيرون آمد که با توجه به انحنای روند باوری و شخصيتی آن بانوی محترم هم که بجايی صعود، پيوسته سير نزولی داشته و سرکار ايشان از مدرنيته به سنت و ارتجاع رسيده اند، پيدا است که مراد ايشان هم هرگز نمی توانسته همين دموکراسی متعارفی باشد که ما آنرا می شناسيم. کتاب های پيشين وی هم در پدافند از بربريت و تحجر که نامبرده هنوز هم به نگارش آن «طالبان نامه» ها می بالند، روشن ترين دليل اين ادعا است. همچنان که مبانی انديشه و حتا رخت و ريخت خود و شوهر و دگر همگنان ايشان کوچکترين سنخيتی با آدمهای دموکراسی طلب ندارد که بقول جناب مولانا:

آن یکی می‌گفت اشتر را که هی / از کـجا می‌آیی ای فرخــنــده پی؟
گفت از حمـام گـــرم کــــوی تو / گفت خــود پیداست از زانوی تو!

حاصل اينکه پس در چنين شرايط ناگواری که حتی گروهها در ميان خود نيز کوچکترين اتفاق نظر و اشتراک ديدگاهی ندارند، کدام تشکيلات منسجم و اپوزيسيون متشکلی می خواهد ملت ايران را به بهشت آزادی و دموکراسی راهبر گردد! مگر نه اين است که اساس و چهار ستونی که ساختمان دموکراسی بر روی آنها بنا می گردد فرهنگ دموکراتيک، رواداری، سکولاريسم و گردن نهادن به قاعده ی بازی دموکراسی است که در حقيقت اين آخری، شاه ستون دموکراسی هم هست؟ اگر جواب آری است که از نظر منطقی هم بطور بديهی بايد آری باشد، وقتی ما در حال حاضر قادر نبوده ايم که حتی يکی از اين ستون ها را هم پی ريزيم، پس چگونه و بر چه مبنايی عده ای به مردم وعده ی برپا ساختن کاخ دموکراسی را می دهند

اينان اگر دموکراسی را می شناسند و بی مهيا بودن اسباب آن به مردم وعده می دهند که دروغزن و کلاش هستند، اگر هم بدون شناخت پيش زمينه ها و ابزار و ساختمان دموکراسی فقط از روی معده به مردم وعده می دهند که در اينصورت جاهل اند. وقتی هم که پيشگامان دموکراسی که بزعم خود عصاره ی فضائل اين ملت و سياسی های کشور هم هستند؛ خود دموکراسی را نشناخته و رفتارشان نيز از عدم پايبندی ايشان به دموکراسی حکايت کند و يا کلاش باشند، هر گونه دل بستن بدين وعده ها يک خودفريبی و نادانی مضاعف است.

آنچه آوردم گر چه بسيار تلخ و ناگوار، ليکن حقيقت عريان ما است که بايد مردم از آن آگاه گردند، ولو که اين «حقيقت نويسی» هزار ناسزا و نفرت هم برای نويسنده به ارمغان آرد. توجه داشته باشيد که راستی ها هميشه تلخ است و پذيرش آنهم بگونه ی طبيعی، بسيار تلخ تر. بويژه برای ما با اين روحيه ی شاعرانه و روياپردازی که داريم. ليکن حال که تقريبآ همگی موج زده گشته و در اين رود خودفريبی غلطانند، برای ثبت در تاريخ سياه اين روزگار هم که شده، بايد چند تن باباشملی چون من نيز باشند که خطر کرده و برخلاف جريان اين رود گل آلود شنا کنند.

آری اين حقيقت ما است اما نه پايان کار ما. چرا که در عرصه سياست اگر خرد، هُشياری، دورانديشی، مسئوليت پذيری و اراده و غيرتی در کار باشد، می توان مسير رخداد ها را تغيير داده و چهره ی حقيقت ها را دگرگون ساخت. همچنان که اگر ما براستی خواهان برونرفت از اين لجنزار متعفن جمهوری روضه خوان ها باشيم، با مبارزاتی اساسی تر و هدفنمد تر قادر به انجام اين کار سترگ و تاريخی خواهيم بود. چگونه؟ اين بحثی است که در نوشته ی دگری آن را به ميان خواهم انداخت، فعلآ همين. امير سپهر


 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2010