|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اگر جمهوری اسلامی را قبول نداريد، بی شک کافر هستيد
مؤمن حقيقی در اسلام
شريعتمداران کسی است که
حتی بکارت و يا بقول خودش "ناموس"
دختر بچه ی نه ساله و نابالغ خويش را هم در پيشخوان دکان يک بچه ملای
دهاتی و بيسواد بر باد دهد. اگر نداد يک کافر است
اين که نويسنده ادعا دارم متکی بر قرائن و شواهدی بسيار روشن است. اگر می نويسم اين اسلام کاملآ اصيل و حقيقی است، بدين دليل است که اين اسلام بوسيله ی متخصصان و مبلغان اصلی آن، يعنی متشرعان مسئله گوی، رساله نويسان، فقيهان و شريعتمداران درجه اول تبليغ و نمايندگی می شود گر چه بعضی از اين شارعان و فقيهان مانند خود آقای خامنه ای و بتازگی هم احمد خاتمی نامی که امام مراسم تهمت زدن و فحاشی و عربده کشی جمعه های تهران هم هست و تنی چند، يک شبه ارتقاء مرتبه يافته و آيت الله شدند، اما ديگر سردمداران و معرکه گردانهای اصلی جمهوری اسلامی که در حوزه های علميه نشسته اند، به ناگاه و يکباره آيت الله نشده اند. هر کدام از آن بزرگ عمامه داران، در راه شناخت اين آيين پنجاه ـ شصت سال استخوان خرد کرده، و ضمن فراگيری کامل احکام تشيع، به بالا ترين مرتبه ی اين مذهب رسيده اند بنابر اين، آن حجج اسلام و علمای اعلام و فقهای اعظام حوزه هستند که در شرح و تفسير احکام و قواعد اسلام صاحب صلاحيت هستند، نه آن آقايان و خانمهای بعضآ فکلی و دکلته پوش که دکان ملی مذهبی گشوده اند، يا فلان استاد ايرانی مقيم ينگه دنيا که علم و وجدان و ميهن خود را به ملا ها فروخته و يا آنکه خود هيچ اعتقادی بدين آيين ندارد و از سر ترس و يا عوام ستايی و برای خوش آمد مردم غافل و اسير اين نظام زشتکردار راغير اسلامی می خواند گر چه جمع واژه ملی با واژه مذهبی جمع اضداد است و چيزی بی معنا، با اين وجود، کسانی که اين نام بی مسما را بر روی خود گذارده اند، در بهترين حالت، يعنی اگر هم کاملآ صداقت داشته و در خدمت اين رژيم نباشد، شانسی در مقابل شيخ و ملا ندارند اين قشر هر زمان که در مقابل ملا ها ايستاده، بسختی و خفت از آنها شکست خورده. اين امر نه فقط در ايران، بلکه در تمامی کشور های اسلامی بار ها به اثبات رسيده که با ملا جماعت نمی توان مسابقه ی اسلام شناسی و تقدس داد. گذشته از اينها، اساسآ خود آيين حنيف اسلام چيزی جز فرمان قتل و غارت و برده گيری و ظلم به زنان و عدم سازش با خرد ندارد که اصلآ کسی بخواهد آنرا بد معرفی و نمايندگی کند وقتی خود قرآن شريف به صراحت می فرمايد که بکشيد اين کافران را، يا زن نيمه انسان است و يا مال و همسر و کودکان غير مسلمانان (کفار) بر مؤمنان حلال است، اينها همه نص (فرمانی روشن و صريح) است، و در نص هم که اجتهاد و تفسير مجاز نيست. کسی که مسلمان است بايد تمام فرامين قرآن را بی چون و چرا بپذيرد، اگر نپذيرفت و در هر کدامی از آن احکام اما و ولی آورد، اصلآ مسلمان نيست. برای مثال اگر کسانی بگويند که مسلمان هستند اما نمی توانند بی دينان (کفار) را بکشند، بی هيچ بحث و تفسيری به اسلام کافرند از خود که نمی توان اسلام ساخت. و يا دين مقوله ای نيست که بتوان با آن گزينشی برخورد کرد. يعنی بخشی را پذيرفت و بخش دگر را رد کرد. آنهم اسلام را که بگفته ی شريعتمداران حتی شک در فروع آنهم آدمی را کافر می کند. چه رسد به شک در مورد نص صريح (فرامين روشن در قرآن) که طبق گفته خود قرآن حکم آن مرگ است. آدمی که نمی تواند هم خود را مسلمان انگارد و هم فرامين قرآن را نپذيرد اهريمنی خدای نام اصولآ آنچه به خدا و دين و مذهب و ايدئولژی (مذهب سياسی) مربوط می شود، نويسنده باور دارم که نه تنها هيچ دين و مذهبی چنين ارزشی ندارد که آدمی به خاطر آن اشک ريزد، سهل است که اصلآ حتی اگر خداوندی هم گفته باشد که انسانی بايد به خاطر او غمگين شود و اشک ريزد که هرگز نگفته است، اين چنين موجودی ابدآ شايسته ی پرستش نيست. چه رسد به آن مثلآ خدايی که از کسی بخواهد که به دليل پرستش او از دگران نفرت داشته باشد و دست به خون همنوع خود بيالايد، که اين چنين موجودی نه خدای که يک اهريمن پليد است متشرعين الله را قادر مطلق و صاحب هستی می دانند. بسيار خوب، بگفته ايشان مگر نه اين است که خداوند خود آفريدگار هستی است، مگر نه اين است که او خود همه ی انسانها را جان داده، مگر جز اين است که خداوند قادر است به همه ی انسانها معرفت و عاطفه مرحمت کند، انديشه ی بندگان خود را به سوی نيکی ها سوق دهد، عدالت برقرار سازد، صلح و آرامش بگستراند و آدميان را موجوداتی دوستدار يکدگر و عاشق خدمت به همديگر بيافريند و ... پس چرا اين خداوند شيخ و ملا با اين بی عدالتی ها و بازيگوشی های خود دنيای ما را به اين جهنم سوزان پر از نفرت و کين و خون و خونريزی مبدل ساخته اين چه مسخره بازی است که اين خداوند براه انداخته. آخر چه حکمتی در اين بازی اهريمنی است که بايد گروهی را سفيد آفريد و گروهی دگر را سياه تا سفيد ها قرنها و قرنها هر بلايی که خواستند بر سر سياهان بياورند. آنان را ميمون و بوزينه خطاب کنند. بوگندو بنامندشان. نيمه انسان به حساب آرندشان و با اينچنين ذهنيّت پلشت و غير انسانی آن نگونبخت ها را چون چهار پايان به خدمت گيرند اين چه خدايی است که گروهی را عمدآ کافر و و گمراه نگاه می دارد و گروهی دگر را مؤمن و رستگار. تا اين مؤمنان خونخوار سبعانه سر غير مؤمنان بی آزار را ببرند. اين چه خداوندی است که يکی را زيبا و با هوش می آفريند و آن دگر را زشت و بی استعداد. تا اولی همه عمر لذت برد و دومی بهره ای جز رشک و ناکامی و خفت از زندگی نداشته باشد. اصلآ اين چگونه خدايی است که با شعور سر ستيز دارد و مؤمن ترين بندگانش جاهل ترين و بی عاطفه ترين و خونخوار ترين موجودات هستند و هزاران هزار ديگر از اين بی عدالتی ها و مسخره بازی های ديگر به ميهن خود بنگريم. بنگريم که حال در زير سايه ی حکومت الله چه گروهی از ايرانيان خود را مؤمن ترين ها به الله و اسلام و قرآن بحساب می آورند؟ کلاهبرداران، دروغزنان، فحاشان، قوادان، قداره بندان، چاقوکشان، بی رحم ها، از هنر منزجران، ماتم زدگان، بد لباسان، زيبايی ستيزان، قمه زنان، شلاق زنان، زنجير زنان، شکنجه گران، تهمت زنان و حتی زشت رويان و خلاصه در يک جمله پست ترين و بی معنويت ترين و بی خانواده ترين ايرانيان آيا اين هزار و يک دليل کافی نيست که بتوان پذيرفت که اسلام محترم ايرانی اساسآ دين پست ترين و جاهل ترين آدميان است. در سرزمين ما هر کسی به هر اندازه که نادان تر باشد، به همان نسبت مؤمن تر است. همين است که هر بچه ملايی با چهار متر چلوار بر سر در جمع مؤمنان بدين دين، حريف يکصد هزار ملی مذهبی است. ولو اينکه آن يکصد هزار ملی مذهبی، اصلآ صادق ترين و دانشمند ترين آدمها نيز باشند آن فلکزده ای که حتی فرزند معصوم خود را هم با چند ورد عربی غلط غلوط يک بچه ملای بی سرو پا به حجله ی تجاوز يک گردن کلفت متجاوز می فرستد، کجا طرف ملا را به ملی مذهبی خواهد داد. مؤمن حقيقی اساسآ در اين مسلک کسی است که بی چون و چرا حتی بکارت و يا بقول خودش "ناموس" دختر بچه ی خويش را هم در پيشخوان دکان شريعت بر باد دهد. همچنان که درصد عظيمی از مردم ما کماکان در اين حد از بی شعوری مانده اند از اينروی اسلام راستين و غالب ما همين اسلام ملا ها است نه چيز ديگر. همين که امروز در سيمای يک حکومت ناب، تحت نام جمهوری اسلامی تجلی يافته و تبلور عينی همه ی پليدی ها و تمامی ارزشهای منسوخ عصر غار نشينی است نـتــيـجــه حتی آيت الله منتظری هم که بزرگترين
و با صلاحيت ترين منتقد مذهبی اين حکومت است هرگز و هرگز اين رژيم را غير اسلامی
نخوانده و اصل حکومت را رد نکرده
است. نامبرده
فقط انتقاداتی به
بعضی از شيوه های اين حکومت دارد، نه بيشتر. پس اگر شما هم
جمهوری اسلامی را قبول نداريد و يا به تقليد از
بعضی فکلی ها اين حکومت را غير اسلامی می خوانيد،
بی اينکه خود بدانيد يک کافر هستيد. همين
فرهنگ
راستين ـ فرهنگ
دروغين
!
آری برادر، امام خمينی يک حقيقت هميشه زنده است برادرم، هيچ نگران مباش! ديگر شاهی در کار نيست تا خيانت کند و کشور را عمدآ عقب نگهدارد. ديگر اشرف پهلوی نامی در ايران کاره ای نيست تا با وارد کردن ترياک و هروئين و بنگ و چرس و شيشه و افيون جوانان را معتاد کند. ديگر رژيم شاهنشاهی خيانتکاری در کار نيست که دار و ندار مملکت را چپاول کند. ديگر سازمانی جهنمی چون ساواک در کار نيست تا زندانها را از مبارزان انباشته سازد ايران ديگر آزاد شد برادر! اين آزادی و دموکراسی هم تا توهستی و همرزمانت دکتر فريبرز رئيس دانا و دکتر ناصر زرافشان و دکتر زيبا کلام و دکتر رضا براهنی و دکتر جوادی و دکتر امير احمدی و دکتر حاج سيد جوادی و دکتر ابراهيم يزدی و دکتر بنی صدر و دکتر ... و فرخ نگهدار ها و مسعود بهنود ها ... تضمين شده است برادر، خيالت راحت باشد که تا ياران دکتر مهندس و آزادی خواهت مصدق مصدق می کنند، تا رفقای متخصص و روشنفکرت سکسکه ی جمهوری جمهوری دارند، تا رفقای مترقی کمونيستت هنوز مرغدانی های ابرقو و الشتر را آزاد نکرده در فکر آزاد کردن همه ی جهان هستند و تا برادران روشنفکرت به هم فحش می دهند، اين آزادی و سرافرازی خواهد ماند. آری برادر؛ شاه خائن رفت و ايران آزاد شد. حال امام خمينی است که بزرگترين چهره ی تاريخ نوين ما است نه رضا شاه قلدر و فرزند خائنش. برادر، نگران مباش که امام خمينی مردنی نيست. آن امام بزرگوار جوهر فرهنگ ما است و يک حقيقت هميشه زنده کدام فرهنگ
! ای نفرين بر اين خود فريبی ها خودم را نيز مسـتـثنی نميکنم. من نيز يک ايرانيم، از آن دو آتشه ها! پس بی شک دامان خودم نيز به اين کثافات فرهنگی آلوده است. در اين نوشتار نه تنها هدفم دشمنی با کسی نيست، که حتی قصد کنايه زدن نيز ندارم. کنايه و دو پهلوگويی کار من نيست. بی باک تر از آن هستم که نتوانم حرفم را بزنم. اگر مرادم شخص و گروه خاصی بود بی پرده نام ميبردم. آخر ما ايرانيها بيان هر واقعييت وهر انتقادی را به نيش زدن و دشمنی تعبير ميکنيم و با ضد فرهنگی ترين و مستهجن ترين شيوه ها ميخواهيم دمار از روزگار انتقاد کننده در آوريم بسيار طبيعی است که با چنين فرهنگ فحش و تهمت و انتقام، هيچکس را ازترس آبرو، زهره ايراد و انتقاد نميماند. وقتی هم که شجاعت انتقاد نباشد، طبعآ کار به غيبت و بدگويی ميکشد. نبايد اما از ترس تهمت و بهتان به غيبت روی آورد. از برشمردن آلودگيها فرهنگی نبايد هراسی بخود راه داد باج دادن به کسانی که با ترساندن از قدرت پرونده سازی و فحشای کلام خود باج ميخواهند، خيانت به حقيقت است. اگر بيان واقعييتهای تلخ موجود، نفرت و فحش و ترور شخصيت برايمان بهمراه داشت، خشمگين که سهل است، حتی چهره هم ترش نکنيم. ما با يک عده مريض سروکار داريم، بيماران فرهنگی. از فحش و بد و بيراه گفتن بيمارکه نبايد آزرده شد ميخواهم خطر کنم. برای يکبار هم که شده تعارف را بکناری نهم. چرت بعضی را پاره کرده پرده از رخسار چرکين اين فرهنگ دروغين برکنم، اين چهره ی زشت و هراسناک را يکباربدون صورتک نشان دهم. در بين ما ايرانيان البته انسانهايی با فرهنگ وجود دارند که از فروزه های اخلاقی فراوان بهره برده اند. در همين آغاز ميگويم که قصد جسارت بدانانرا ندارم ميدانم که آنها از اين نوشتار من، نه دلگير، که خرسند نيز خواهند شد. ليک تعداد آنها خيلی کم است ، خيلی! بد بختی ما هم درست در همين است. به همين دليل بسياری از اين نوشتارخوششان نخواهد آمد. من فقط چوب را برداشته ام، در اين ميان هرآنکس که بی فرهنگتراست حتمآ فريادش بلند تر خواهد بود اما چه باک! مرا با مصلحت انديشی چه
کار. برای خوش آمد هيچکس چشم بر واقعيّيت ها نبايد بست. من آنچه را که حس ميکنم
و می بينم می نويسم. زيرا سخت معتقدم که اين دليل نميشود که چيزی که همه
آنراخوب بحساب می آورند، چيز خوبی باشد، و يا چيزی که همه آنرا بد بدانند واقعآ
بد گول کراوات و لباسهای رنگين و مدارک نان آور دانشگاهی وگنده گويی عده ای ايرانی هم وطن را نخوريد. همه ی آنها اين آبرو ريزی را می بينند، آنان اما نه تنها شرم نميکنند، که بعضی با ملايان همکاری تنگا تنگ هم دارند و به ايران نيز رفت و آمد ميکنند. آنها بلحاظ شخصيتی تفاوتی با اين آخوند های اوباش و سربر ندارند. برويد از آنها درخواست کنيد که در يک تظاهرات آرام و بی خطر بر عليه رژيم شرکت کنند، ببينيد آن با فرهنگ ها به ريشتان ميخندند يا نه!؟ پس ما خرد و کلان، باسواد و بی سواد و شهری و روستايی همگی از نظر فرهنگی لايق همين رژيم هستيم. ورنه اگر حتی ده درصد ما هم فرهنگی بالنده تراز کميته چی ها و پاسدارها داشتيم، عمر اين رژيم حتی به پنجسال هم نميرسيد. بنا بر اين، شهريگری ما مغز و محتوا ندارد. تمامی اين تجدد و گنده گويی ها بی محتوا و تصنعی است ما قبول نمی کنيم که ديگران ممکن است اين چهره ی نازيبای مارا ببينند. چون مانند تمامی شئونات ديگر زندگی دوست داريم که خود را بفريبيم. ما ساليان درازی است که به اين خود فريبی و پنهان کردن خود در پشت تصورات باطل خو گرفته ايم. چرا پرده پوشی کنيم که امروزه در خيلی از کشورها به ايرانيان خانه اجاره نميدهند. بسياری از کارفرمايان ازاستخدام مردم ما سر باز می زنند، و حتی پاره ای از رستوران ها جوانان ما را بدرون راه نميدهند. در اين ميان چه کسی مسئول و مقصر است؟ عده ای خواهند گفت ملايان. عده ای آمريکا ؟ بعضی ها هم کارتر و بوش و تونی بلر و شيراک و اتحاديه اروپا ... را مقصر خواهند دانست. يعنی از نظر ما بجز خودمان همه ی جهانيان با ما سر عناد و دشمنی دارند؟ حتی با اين خودفريبی هم حاظر نيستيم دستکم از خود بپرسيم آخر چرا همه با ما دشمن هستند، مگر ما چه کرده ايم ؟ ما متمدن و پيشرفته و مدرن وبا معنويّت هستيم، ليک جهانيان همه کورند و اينهمه سجايای اخلاقی ما را نمی بينند! نمی خواهيم بپذيريم اگر به ما خانه اجاره نمی دهند، اگر به ما کار نمی دهند و اگر به ما توهين می کنند گناه فقط از شيخ و ملا نيست که تازه همان شيخ و ملا را هم خود بر تاج و تخت رسانديم، اينها ناشی از رفتار ناهنجار و شرم آور هم ميهنان مترقی و جلای وطن کرده ما در خارج است. همان عده ای که به اصطلاح خود را با فرهنگ ميدانند و از دست ملا های بی فرهنگ به خارج گريخته اند. گناه از من و شما و رفتارمان است جمهوری قرون وسطايی و کثيف ملايان در ايران بسيار متمدن ما بيست و نه سال بی شرافتی ميکند، ميکشد و چپاول و تجاوز ميکنند اما باز هم بر سر کار ميماند، چرا ؟ زيرا که ما روح جمعی نداريم. ميهن پرستی نداريم. مردم دوستی نداريم. غرورملی نداريم. اخلاق اجتماعی نداريم. انصاف نداريم. شجاعت نداريم. صداقت نداريم. هويّت ملی نداريم. شرف ملی نداريم و خود را هم خيلی ارزان می فروشيم. متکبر و عقده ای هستيم. دروغگو و پشت هم انداز هستيم و برای دستيابی به شهرت و مقام هم براحتی وجدان و شرافت و غرور و صداقت را بزير پا می افکنيم و بر روی هر فروزه اخلاقی آب دهان می اندازيم اين بارک الله و ماشاالله های دروغين چشم ما را بر حقيقت وجودمان بسته است. تعريف و تمجيد از خود ما را بجايی نرساند و نخواهد رساند. ما تا متوجه بيماری خود نشويم بدنبال درمان نخواهيم رفت. ما تا ندانيم که نميدانيم، هميشه نادان خواهيم ماند. يک نفر بايد که خطر کند و ما را آنگونه که هستيم به خودمان بشناساند. تا بدانيم که بيشتر ما ايرانيها انسانهای بی معنويتی بيش نيستيم. تا بدانيم که برای ديدن يکی از آن ايرانيان بد که دائم از دستشان ميناليم فقط بايد در آينه بنگريم و بس تا بدانيم که نيازی به تغيير تمامی مردم جهان نيست، ايراد از خود ما است، آنهم از تک تک ما. ازمن، از تو، از او، از ما و شما و ايشان! آگاه باشيم که ما ملت درمانده ايران بجز خودستايی و خود فريبی، هيچ قابليّت ديگری نداريم و از نظر فرهنگی عقبمانده ترين ملت جهان بشمار ميرويم. اگر اينچنين نبود که اينهمه سال ننگ تحمل نميکرديم. اين توهين و خفت و بد نامی را هيچ مردمی نمی پذيرد، الا يک ملت نادان و بی هويت و لاابالی ما با آن هيکل های نا موزون خود را زيبا ترين مردمان جهان بحساب می آوريم. اين نيز فريب و پندار باطلی بيش نيست. از نظر شعور خود را فرهيخته ترين ملت جهان ميدانيم. هرايرانی خود را يک دانشمند بحساب مياورد، در حاليکه هيچ چيز نميداند، هيچ چيز! اينها تمامآ دروغ محض است. تلقين بخود تمامی ذهن و انديشه ما را در تارعنکبوتی از تلقين و ريا محبوس کرده است. ما آنقدر اين دروغ ها را گفته و شنيده ايم که در ذهن بيمارمان به حقيقت تبديل گشته است. در اين فرهنگ کهنه و منحط ، واقعيّت جای دروغ، و دروغ جای واقعيّت راگرفته است. تا آنجا که اينک بزرگترين دروغ و نيرنگ همانا حقيقت ما است هرزمان که کفگيرمان به ته ديگ اصابت کرده فورآ بسراغ کوروش و داريوش رفته ، تاريخمان را به رخ ديگران کشيده ايم. اين بحث های ميتولژيکی و در بدر در بيابانهای بی آب و علف بدنبال کتيبه و خط ميخی گشتن ديگر حال آدمی را بهم ميزند. اينروزها با وجود اينترنت و صدها فرستنده ماهواره ای تلويزيونی، چه کسی اصلآ فرصت وحوصله تاريخ خواندن دارد اصلآ در جهان مدرن امروزی همانگونه که شخص در جامعه احترام و موقعيت ممتاز خود را از ايل و عشيره و تبار و نژاد خود کسب نميکند، احترام به هيچ ملتی هم ناشی ازگذشته تاريخی آن ملت نيست ؟ گذشته از اين، بسياری از افرادی که بظاهر تاريخ و تمدن کهن ايران را می ستايند، خود آدمهای لات و چاقوکشی بيش نيستند که شخصآ حتی بوئی هم ازآن مدنيّت به مشامشان نخورده دليل عقبماندگی خود را از فرهنگ عرب ميدانيم، اين هم يک دروغ ديگر است. اگر شيخ و ملا را نماينده فرهنگ عرب بدانيم، بايد توجه کنيم که آنها در ايران رشد کرده اند نه در سرزمينهای عربی. شيخ و ملای بی حيثيت ايرانی، فرهنگ هزارو چهارصد سال پيش عرب را ترويج ميکنند، نه فرهنگ اکنونی آنانرا. در طول اين چهارده قرن فرهنگ عرب بطور کلی دگرگون شده. ما هستيم که عقب گرد کرده ايم ، چون مدرن هستيم و خيلی روشنفکر داريم! چون حسين باقرزاده و سيمين بهبهانی داريم. چون استاد شجريان و سياوش قميشی و ابی داريم ! عرب امروزی شباهتی به آن بدوی پا پتی چهارده قرن پيش ندارد کسانی از ايرانيان از اينکه آنها را عرب بدانند دچار خشم و سرشکستگی ميشوند. ای بيخبران کجای کاريد ! خوب است بدانيد که اصولآ هيچ عربی تمايل ندارد که وی را ايرانی بحساب آرند. عرب، ايرانی شمرده شدن را بد ترين توهين به خود به حساب می آورد و آنرا مايه ننگ و شرم ميداند! البته حق هم دارد. چه که کشور ما است که تمامی زباله های عرب را در خود جای داده نه بعکس. ايران عزيز و آهورايی ما، مأمن تمامی تروريستهایی است که قادر به زندگی درسرزمين های عربی نيستند. زيرا در حال حاظر تمامی کشورهای عربی از ما متمدن تر هستند نشخوار تاريخ دردی را از ما دوا نخواهد کرد. بسياری از تمدنها راه انحطاط پيموده و منقرض و نابود شده اند، و بسياری نيز از وحشيگری به تمدن و تجدد رسيده اند. خود را گول نزنيم که ما ديگر بهيچ روی نه تنها شباهتی به آن ملت دوهزاروپانصد سال پيش نداريم، بلکه از زمين تا آسمان از مردمان بيست و نه سال قبل هم فاصله گرفته ايم. هفتاد درصد از مردم ما که زير سی سال سن دارند اصلآ هيچ ذهنيّتی از دوران نظام پيشين ندارند. آنها تا بياد مياورند هميشه شلاق بوده است و بند و زندان ، سنگسار بوده است و کوپن و سفره هايی خالی از نان. کجا رفت آن غرور و نام نيک ما ؟ چه بر سرشوکت و اعتبار بيست و نه سال قبل ما آمد؟ چه شد آن احترامی که ايرانی در دوران محمد رضا شاه فقيد درجهان از آن برخوردار بود؟ حقيقت تلخ اين است که پهلوی ها ما را با زور متجدد و متمدن نگاه داشته بودند، تعريف درست ديکتاتوری خاندان پهلوی همين است. ورنه ما همينيم که هستيم. ديديم که از فردای انقلاب روشنفکری! برای سقوط رژيم شاه فقيد، هر روز بيش از روز قبل در جهان بی آبروتر و رسواتر شديم اگر از خواندن اين حقايق خوشت نيامد ملالی نيست. تو برو همچنان با شهرام شب پره و شجريان و نقاشی مينياتوری که از مغولهای وحشی ياد گرفتی دلخوش باش و خودت را با فرهنگ بدان. نگارنده اما شخصآ تا زمانيکه اين اوباش در ايران در قدرت باشند، شرم دارم از اينکه خودم را انسان بنامم، چه رسد به اينکه ادعا کنم که متمدن و با فرهنگم امروزه در سراسر جهان هيچ زندان را نميتوان يافت که در آن چند ايرانی محبوس نباشند. هيچ کشوری در دنيا وجود ندارد که در آن به زنان گريخته از زندان ملايان تجاوز جنسی نشده باشد، و کمتر خيابانی را در جهان ميتوان پيدا کرد که در پياده رو آن هيچ ايرانی گرسنه به خواب نرفته باشد، و يا اينکه شب را در کارتن به صبح نرسانده باشد. جهانيان امروز ما را با اين افتخارات ميشناسند. اين است حقيقت زمانه و حال و روز ما ای هموطن بدبخت و بخواب رفته من حال تو بنشين و دردنيای دروغين خودت، خود را مدرن و متمدن بدان، و با خواندن اشعار صدمن يک غاز شاملو و، هذيانهای معلق درهپروت سهراب سپهری و، گوش فرا دادن به صدای ترياکی داريوش و، عربده های خماری ابی و، مزخرفات آخوند مسعود فرد منش و، ترانه های هيچکس نفهم سياوش قميشی خودت را مترقی ترين آدم دنيا بحساب آور و با آهنگ خليج هميشگی فارس عرب نشان کشورت را آزاد شده بين اين کار ديروز وامروزما نيست که، سالهاست که اينکار را کرده ايم. کسی که دخترانش به شام و بصره و کوفه صادر شوند و شرف دفاع از هويت ملی خود را نداشته باشد، بايد که با آت و اشغال های بند تنبانی خود را بفريبد و بگويد که خيلی با فرهنگ است. اين دلخوشکنک ها سالها است که پاره ای از وجودش شده ديگران رفتند و به آبرو رسيدند و ما در کنار آب رکناباد ترياک ماهان دود کرديم وغزل حافظ خوانديم. ملايان ملت و کشورت را به نابودی کشيده اند و شرف و آبرو برايت باقی نگذاشته اند، تو اما از بزدلی و نادانی به درويشی و لااباليگری روی آوردی و خودت را اهل معنويٌت !؟ و عرفان ميدانی ناسيوناليستهای ديگر کشورها مخلصانه مبارزه کرده و کشور خود را آزاد کردند، و تو هنوز هيچ خبری نشده دعوای ميز و مقام داری و يا کار سياسی را در اين ميدانی که در شهرتوس با زير شلواری مامان دوز زير درختی کهنسال لم دهی و به تحسين گرز رستم و گيسوی تهمينه و سبيل کلفت گرشاسب و بازوی ستبر گرسيوس بپردازی آنکس که شبانگاه دزدکی زباله خود را پشت ديوارهمسايه ی بغل دستی بريزد و جيم شود، البته که انقلاب اسلامی ميکند و می گريزد و خود را غير سياسی ميخواند. من عقده ای که سواد خواندن و نوشتن ندارم و آب بينيم را نميتوانم پاک کنم، بجای کمک و ياری بکسانی که کارسياسی ميدانند، خودم را دلقک کرده ام وسودای رهبری در سرمی پرورانم، کجا ميتوانم اخلاص و افتادگی و روح جمعی و گذشت و ميهن پرستی داشته باشم شهوت مقام و عقده شهرت طلبی چه ارتباطی به ميهن پرستی دارد آخر. تويی که اين حداقل شرف انسانی و وجدان را نداری که برای يک بار هم که شده بگويی ای مردم من درسال پنجاه و هفت اشتباه کردم، چه روشنفکری هستی و چه چيزی جز مسکنت و ماتم و دربدری ميتوانی به ملتت عرضه کنی. هرآنکه مترقی بودن را فقط در اخذ پناهندگی سياسی بداند و سپس با يورو و دلار و فرانک و کرون برای پز دادن و يا خوشگذرانی با دخترکان فقير تن فروش هم ميهنش هرساله به کشورش مسافرت کند که شرف نميتواند داشته باشد. اينچنين کثافتی لياقتی بيش از جمهوری اسلامی ندارد. اين هاست ويژگيهای آن فرهنگی که تو بدان ميبالی و من از آن به شدت احساس شرمندگی ميکنم اينجا در غربت، با هر هم ميهنی که برخورد کنيد، از وی خواهيد شنيد که (من با ايرانيها معاشرت نميکنم!)، وقتی می پرسی چرا؟ می گويد اينطور راحت ترم! زيرا هر ايرانی معتقد است که ديگر ايرانيان فرهنگ ندارند. اين ايرانيان بی فرهنگ چه کسانی هستند آخر؟ ای عزيزان! آن بی فرهنگها من و شما هستيم. چنين است در مورد انقلاب ملايان، شخصآ آرزو بدل مانده ام که هم ميهنی شجاعت و وجدان را هادی خود قرارداده و با شجاعت بگويد که بله، من نيز در آن انقلاب شرکت کردم ليکن امروز از کرده خويش نادم و پشيمانم تو پنداری که عده ای از کرات ديگر به زمين آمدند و خمينی را به قدرت رساندند و فورآ هم باز گشتند! هيچ ايرانی نه خمينی را ستايش کرده ، نه در انقلاب شرکت داشته و نه به استقرار جمهوری ملايان رای آری داده است. هيچ ايرانی هم خوشبختانه در شناسنامه خود حتی يک مهر انتخاباتی هم ندارد. در حيرت مانده ايم که آن چند ميليون نفری که جان فدای روح الله خمينی ميکردند و همگی هم دقيقآ شبيه ايرانی ها بودند چه کسانی بودند؟ آخر ما چرا تا اين حد به خود دروغ ميگوئيم. ما تا شهامت نقد از خود را نداشته باشيم تا ابد در اين کثافات فرهنگی خواهيم لوليد ادعا داريم که خيلی با معنويت هستيم. به راستی سوگند که هيچ ملتی در جهان مانند ما بی معنويت و بی پرنسيپ نيست. اگر ميخواهيد حجاب ازاين فرهنگ اجتماعی کاذب برگيريد، کافيست که فقط از کسی انتقاد کنيد، فقط يک انتقاد، و آنگاه به تماشای چهره عريان اين فرهنگ بنشينيد. ملاحظه کنيد که ايرانی که خود را با فرهنگ ترين ميداند، چگونه برای انتقام گيری شرافت انسانی خود را به هر دروغ و کثافتی می آلايد و از هيچ چيز هم شرم و حيا ندارد در فرهنگ اجتماعی ما وجدان و انسانيت مجالی برای حضور ندارند. يا دوست هستيم و برای بزرگ جلوه دادن دوستمان هر دروغی را بر زبان جاری ميسازيم، و يا دشمن که برای کوبيدنش به هر بی شرافتی و دروغ و دغا دست و زبان می آلائيم. در اين فرهنگ هيچ جای محترمانه ای برای دوستان و همسران سابق وجود ندارد شخصآ کمتر زن و مردی را ديده ام که از پس جدايی نيز بهمديگر احترام و ارج نهند. هر طرف به ديگری دشنام داده و وی را به هزار عيب و ايراد متهم ميکند. چه زيبا گفت آنکه گفت در درون هر کدامی از ما دهها ضحاک و روح الله خمينی وجود دارد. خود اما از وجود اين اهريمن های درون آگاهی نداريم. ما بی فرهنگ و عقبمانده و عاری از فضيلت های اخلاقی هستيم، اما کبر و نخوت جاهلانه چشم خردمان را کور کرده و قادر به ديدن اينهمه جهل و نادانی خود نيستيم چون تمام اجزای وجودمان از دروغ و دغل و نامردمی تشکيل شده. تازه با اينهمه نادانی خود را دانا ترين دانايان نيز ميدانيم. که اگر اينچنين نبود، بقول سعدی اگر ميدانستيم که نادانيم، ديگر نادان نبوديم! بسياری از ما اگر ميتوانستيم چهره واقعی خود را در آيينه تماشا کنيم کارمان به جنون و خودکشی ميکشيد چه بسيارند از مردم ما كه از شنيدن صدای آغاسی و آفت و سوسن بيش از آثار مندليف و اشتراووس و بتهون و شوپن لذت ميبرند. آنها اصولاً ازشنيدن آثار کلاسيک دچار دوران و تهوع ميشوند و چيزی از اين نوع موسيقي دستگيرشان نميشود. اما در حضورسايرين برای نشاندادن مثلاً مدرن بودن خود درد جانكاه گوش فرا دادن به اين آثار را تحمل ميكنند، تا مبادا ديگران آنها را امل و غير روشنفكر بحساب آرند چنانچه اينگونه افراد را به تماشای آثار يك نقاش درجه پنجم كوچه نشين هم ببريد و مثلاً بر روی آن آثار فقط اتيكت وان گوخ يا سالوادوردالی و يا هر نقاش نامدار ديگری را بچسبانيد، باز هم از آنها هزاران تحسين و تمجيد خواهيد شنيد. حتی اگر تابلو ها را پيش از نشاندادن بدانها سر و ته هم كه كنيد، و بر روی آثار امپرسيونيسم، اتيكت كوبيسم و ناتوراليسم هم كه بچسبانيد، باز هم از اينگونه افراد تحسين خواهيد شنيد. زيرا حتی معنای نقاشی مدرن را هم نميدانند، چه رسد به سبك های مدرن اين هنر شما از هر ايرانی سئوال کنيد که آيا فلان کتاب را خوانده است ؟ حتمآ جواب خواهد داد بلی. وقتی موضوع کتاب را سئوال کنيد، خواهد گفت که چون آنرا سالها قبل مطالعه کرده موضوع را بدرستی بياد نمياورد. موضوع کتاب را حتی دگرگونه نيز بيان کنيد، حرف خودتان را خواهد دزديد و فورآ خواهد گفت، آه بله! حال چيزهايی را بياد مياورم. زيرا که ايرانی بايد همه کتابها را خوانده باشد، تمامی فيلم ها را ديده باشد، چند زبان خارجی بداند و به تمام نقاط جهان نيز سفر کرده باشد. منزل وی نيز حتمآ بايد در شميران و جردن و قلهک واقع شده باشد مادام که در فرهنگ ما بر زبان آوردن جملاتی که درهای شعور و معرفت را برويمان می گشايد شرمندگی بحساب آيد، هرگز ازاين جهل و ننگ و بی هويّتی خلاصی نخواهيم يافت. جملات زيبايی چون متاسفانه نميدانم ـ خير، نخوانده ام ـ نه، نديده ام و از همه مهتمر، لطفآ بمن نيز بياموزيد سالها پيش از اين، آنزمان که کار ترجمه انجام ميدادم، روزی در يک دادگاه مترجم يک هم ميهن بودم ، جرم وی دزدی از يک فروشگاه و چاقو کشيدن بر روی مأمورينی بود که وی را بهنگام ارتکاب به سرقت دستگير کرده بودند. دادستان در کيفر خواست خواند که وی برای پنجمين بار است که به جرم سرقت از فروشگاهها محاکمه ميشود. او همچنين اشاره کرد که آن هموطن نازنين ما، دو بار هم به همين جرم مدتی کوتاه را در زندان سپری کرده است وقتی رئيس دادگاه علت چاقوکشيدن وی را پرسيد، آن هم ميهن محترم جواب داد که اين فرهنگ ما ايرانيان است! و ادامه داد که گويا وی نميدانسته که چاقوکشی بهنگام نزاع در ديگر کشورها جرم محسوب ميشود. کار من در آن دادگاه همانگونه که نوشتم، فقط ترجمه کردن بود. حق نداشتم در روند رسيدگی به پرونده دخالت و اظهار نظر کنم ليکن زمانيکه من با حالت غير طبيعی آخرين جمله متهم را که به توجيه چافو کشيدن وی مربوط ميگرديد ترجمه کردم، رئيس دادگاه متوجه اين تغيّيرحالتم گرديد و از من سئوال کرد که آيا در کشور شما چاقوکشی امری عادی و متداول محسوب ميشود؟ من که گويی مترصد بدست آوردن چنان فرصت طلايی بودم ، فورآ با عصبانيت و قاطعيّت تمام جواب دادم که خير جناب قاضی، ايشان دروغ ميگويند آن هم ميهن گرامی هرآنچه را که ميتوانست با مستهجن ترين واژگان در همان دادگاه نثارم کرد. من البته آن فحش های چهارپاداری را ابدآ بدل نگرفتم و از ياد بردم، اما نکته ای که هرگز فراموشم نميشود و به همان دليل هم اين خاطره را برای بستن اين مقال می آورم، اين است که آن عاليجناب دزد و چاقوکش، وقتی بهنگام خروج از صحن دادگاه بار ديگر مرا در راهرو دادگستری مشاهده کرد، ضمن فحاشی و تهديد دوباره فرياد زد که از ما ايرانيها بی فرهنگتر در دنيا وجود ندارد! و براستی که چه درست گفت. حقيقتی بزرگتر که آن طفلک اما از آن غافل بود اين بود که او خود شخصآ تبلور عينی همين بی فرهنگی ما است. حال همگی ما ايرانيان کم و بيش همين است فرهنگ اکنونی ما عجوزه ای است
زشت روی و پست خوی که فقط بينی خود را جراحی پلاستيک کرده و رخسار کريه خود را
هم با چند کيلو پودر و کرم و سرخاب و سفيداب آراسته است. همين از نوشتن در مورد ايميل های پر فحش و شيرين در می گذرم و فقط آرزوی شفای عاجل دارم. اما برای نشان دادن تفاوت ديدگاههای اين دو نسل که موضوع آن متن بود، خلاصه ای از دو ايميل را در زير می آورم. اولی از جوانی برومند است متولد سال پنجاه و هفت و دومی از يک هم ميهن دانشگاهی بالای شصت سال، که از هر دو اين عزيزان و همه ی ديگر کسانی که ميل فرستادند سپاسگزارم، حتی از آنان که مخاطبشان بيشتر مادر بيچاره و دقمرگ شده ام بود تا خودم jenabe sepehr salam- arezomandam salamat bashid. shoma roshanfekri hastid ke man afkare boland-fashgoie-danesh va raveshe negareshtan ra be masaiel siassi ejtemaie besiar ghabol daram-hamintor sedaghatetan ra. ama aia shoma mikhahid tamame norm haie akhlaghi ra beham zanid?man motaghedam ke nabaiesti jameh ra-bekhosos javanan ra be bi bandobari tashvigh kard.ta haminja ham in hameh bi akhlaghi ke j eslami daman zadeh bas ast. entezare man az shoma in ast ke javanan ra be akhlagh va norm haie akhlaghi tashvigh befarmaied-na be bi bandobari. az janebe digar takhtane be mosighieh asile ma dar shaene shoma nist.in moshghi manavieat darad na gham.ma baiad javanan ra etefaghan be gosh kardane be in mosighi tashvigh konim-na be musice bi aslo risheh. ...... eradatmand dr. .... ------------------------------------------------------------------------------- dorood bar shoma aghaye Amir Sepehr, M ... H ... از آنجا که گمان می برم اين بحث، بحثی بسيار مهم باشد و
هنوز هم جای تأمل دارد،
متنی ديگر در اين ارتباط خواهم نوشت
ما تا بحال نيم
ميليون کشته داده و از همه ی آبرو و شرف و هستی ساقط شده ايم فقط با اين هدف که
بتوانيم حتی ده درصد از آنچه را که محمد رضا شاه فقيد و پدر بزرگوارش به ما
ارزانی کرده بودند را دوباره بدست آريم که هنوز هم موفق بدينکار عظيم نشده ايم سالها است که عده ای از هم ميهنان بزرگوار ما شب و روز از آزادی و عدالت اجتماعی و دموکراسی و سکولاريسم و حقوق بشر ... دم می زنند. نگارنده اما شک ندارم که درصد بزرگی از اين گراميان نه می توانند توضيح دهند که چه می خواهند و دقيقآ به دنبال چه هستند و نه اصلآ معنای درست اين واژگان را می دانند. يعنی آنان بيش از اينکه مفهوم اين واژگان را درک کرده و اين مفاهيم را آگاهانه و برای نيل به يک سری آرمان بکار برند، فقط از سر تقليد و عادت طوطی وار بر زبان می آورند مراد اينکه اين واژگان در بهترين حالت يک سری خواست هايی را می رساند که نه تعريف مشخصی از آنها وجود دارد و نه همگان از آنها برداشتی يکسان و شبيه به هم دارند. بويژه در جامعه ی بد ترکيب و به شدت چند فرهنگی ما. مقصودم البته از واژه ی چند فرهنگی در اينجا معنای متعارف آن نيست. مراد آن تفاوتهای فاحشی است که در شيوه ی زندگی و فرهنگ اجتماعی اهالی حتی يک شهر ايران وجود دارد تفاوت هايی از آن سان که بين شمال شهری ها با جنوب شهری ها وجود دارد. تفاوتهای ريشه ای که ميان طبقه ی خشکه مقدسان با طبقه ی نوظهور ضد دين وجود دارد. تفاوتهايی که ميان دارا ها و فقرا وجود دارد ... همگی هم فقط و فقط در يک شهر. شهر هايی چون تهران و تبريز و شيراز و اصفهان و حتی حال مشهد و قم و کاشان وقتی ساکنان فقط يک شهر از نظر فرهنگی بدين صورت پارچه پارچه باشند، حال بايد در نظر گرفت که يک ايرانی مثلآ اهل خاش و يا برازجان تا چه اندازه ممکن است با يک ايرانی اهل خلخال و يا عجب شير تفاوت داشته باشد. آنهم در همه ی زمينه ها جامعه ما همانند سويس و آلمان و سوئد و بلژيک ... نيست که مردم شرق و غرب و شمال و جنوب و ميانه ی آن همگی شيوه ی زندگی واحد و فرهنگ و مدنيتی تقريبآ يکسان داشته باشند. افزون بر وجود بی عدالتی محض در تقسيم ثروت و امکانات شهری ميان نقاط مختلف کشور، ميهن ما يک سرزمين فاقد شبکه ارتباطی پيشرفته است. کشوری کوهستانی که به علت فقدان راه و راه آهن و ديگر وسائط همگانی ارتباط نقاط مختلف کشور با هم بسيار کم است و در نتيجه رشد فرهنگی مردم در آن کاملآ نابرابر و ناعادلانه است بگونه ای که مثلآ مردم بلوچستان از نظر مدنيت و فرهنگ هيچ شباهتی به مردم گيلان و مازندران ندارند. و يا همچنانکه مردم بخشی از مرکز ايران مثلآ بختياری ها و لر ها در زمينه ی شهريگری از مردم حتی ديگر قسمت همان ميانه ايران، يعنی مردم شيراز و اصفهان چند ده بار عقبمانده تر هستند. بنا بر گفته خود متوليان همين رژيم در کشور ما همچنان روستا هايی وجود دارند که اهالی آنها هنوز هم نمی دانند که اصلآ کامپيوتر و موبايل و برق و اينترنت و مجله و روزنامه و تاکسی و هتل و راه آهن و اتوبوس و تلفن عمومی و پست ... به چه معنا است اين در حالی است که در شهر های بزرگ پاره ای از جوانان هم ميهن ما در تجدد گرايی صوری هم که شده دو ـ سه سور هم به گروه های رپ و هيپ هوپ آمريکايی و اروپايی زده اند. البته مشکل اين چند گانگی صرفآ در آنگونه روستا های دور افتاده نيست که تعداد آنها نبايد زياد باشد، مشکل اصلی اين جهش ناگهانی رشد جميعتی است. رشدی بی رويه و بی برنامه که جامعه چند فرهنگی ما را از پيش نيز پاره پاره تر کرده. بگونه ای که حال نه هيچ تناسب فرهنگی ميان نسل های پيش از انقلاب با اين چند نسل نو وجود دارد، و نه حتی زبانی مشترکی. به تبع آن بطور طبيعی درک آنان هم مثلآ از مفهوم آزادی کاملآ با هم متفاوت است نسلهای پيشين گر چه در زمان خود در جامعه ای هزاران بار باز تر و مرفه تر و مدنی تر رشد يافته اند، ليکن آنان به دلايلی چند که خود می تواند موضوع چند کتاب باشد، نسبت به نسلهای تازه رشد يافته بسيار پسمانده تر هستند. بسيار هم کينه ای و تخت بند نرمهای بيات ارتجاعی. اين چند نسل نو اما گر چه در زير سايه ی شوم استبداد قرون وسطايی مذهبی رشد کرده اند، با اينحال به دو دليل عمده ی روشن از هم نسل های خود در کشور های پيشرفته عقب که نيفتاده اند هيچ، بلکه در مواردی پيشی هم گرفته اند اول به دليل گسترش سرسام آور صنعت ارتباطات و به تبع آن برخورداری از امکان ارتباط از راه تلويزيونهای ماهواره ای و اينترنت و موبايل ... با جهان بيرون و دوم به علت تبری جستن و حتی نشان دادن انزجار خود از اين رژيم و نرم های مادون ارتجاعی آن. پس اگر اتفاقی و اتحادی صورت نمی گيرد يکی از دلايل عمده ی آن همين تفاوتهای ژرف و ريشه ای است که ميان نياز ها و اهداف اين چند نسل با هم وجود دارد. اين اتفاق از اين روی شکل نمی گيرد که دعوت کنندگان که نسل های فرتوت گذشته باشند هيچ شناختی از روحيه ی اين نسل های نو و خواست های متفاوت آنان ندارند نسل های نو ديگر پايبند به آرمانهای ايدئولژيکی نيستتند. اينان به سياست از دريچه ی ديگری نگاه می کنند. در ايران بعد از ملا ها هيچ علی شريعتی مانندی ديگر نمی تواند اين نسلها را با در آميختن دوغ و ودوشاب با هم مسحور يک ايدئولژی اتوپيستی سازد. اين نسل ها سياست را نه برای خود سياست و ايدئولژی سازی و رويا پروری، بلکه برای رفاه و رفاه را هم برای زندگی کردن می خواهند. و سياست نو در جهان مترقی هم اصلآ همين گونه است که اين بچه ها آنرا درک می کنند. چه که موسم فلسفه بافی و ايدئولژی سازی ديگر در همه جای جهان بسر آمده برای باز تر شدن موضوع مثالی می آورم. آقای اکبر گنجی با تمام آن مقاومت های افسانه ای خود هم هرگز قادر نشد که حتی سيصد تن از اين بچه ها را دور خود جمع کند. اينان البته به ايستادگی جانانه وی ارج نهادند، ليکن بيشتر از همان ارج نهادن به او نزديک نشدند. آقای گنجی وقتی در همين خارج هم که بصورت سمبليک اعتصاب غذا کرد، نتوانست بيش از ده پانزده آقای مسن و چند خانم محجبه مانند فاطمه ی حقيفت جو و نيره ی توحيدی را به گرد خود جمع کند چه که ديدگاههای نسل گنجی ها و اهداف آنان هيچ همسانی با ديدگاههای اين نسلهای تازه ندارد. جوانان امروزی هيچ سنخيتی بين خود و خانم حقيقت جوی حتی در آمريکا مقنعه بر سر نمی بينند مواضع و سخنان کپک زده
ی خاتمی ها و ابراهيم يزدی ها و تاج زاد ها و کديور ها و سروش ها ...
ديگر هيچ جاذبه ای برای اين بچه ها ندارد. همانگونه که اشاره کردم اينها رفاه
می خواهند، آزادی فردی می خواهند، سينمای مدرن و موسيقی پر تحرک می خواهند، مک
دونالد و ويمپی و مرغ کنتاکی می خواهند، رقص می خواهند، ديسکوتک و بار و کنسرت
و خوشگذرانی می خواهند، سوشی و پيتزا و مشروب می خواهند و حق تام و تمام معاشرت
با جنس مخالف خود را و حتی حق طبيعی و بديهی سکس با جنس مخالف خود را حاصل اينکه انقلابی ديگر در ايران در حال شکل گرفتن است. انقلابی اما نه از جنس انقلاب بی فرهنگ، دروغ پرداز، واپسگرا، تجدد ستيز، مخرب و ايران برباد ده و خشن سال پنجاه و هفت. اين انقلاب پيش از اينکه به خيابانها آيد در ذهن و درون نسلهای نوی ايرانی است که دارد صورت می گيرد. اينان بجای شکستن شيشه بانکها و آتش زدن شهر و محله ی خود در حال شکستن شيشه های بانگ خرافات در درون خود هستند و آتش زدن مدينه های فاضله (آرمانشهر های خيالی) در مخيله ی خويشتن حال يا بايد با قافله ی اين بچه های نو انديش و نو خواه هماهنگ شد و به خواست های ايشان احترام گذارد و يا همچنان در گذشته ها ماند و شعر سعدی و رودکی خواند و آواز گريه دار شجريان گوش کرد و از دست تنهايی و از غم کم محلی اين بچه ها به حال خود گريست. من يکی با صدای بلند اعلان می کنم که صدای انقلاب آنانرا شنيده ام. من اصلآ سی سال بود که منتظر اين انقلاب بودم. پس درود بر اين انقلاب زندگی ساز و خوشی را عشق است در پايان اينرا بياورم که نويسنده تيتر اين نوشته را از زنده ياد محمدرضا شاه پهلوی بعاريت گرفته ام. شايد بعضی از اين بچه ها ندانند که وقتی پادشاه فقيد ايران در سال پنجاه و هفت مشاهده کرد که مردم خواهان تحول هستند، طی بياناتی به روشنی اعلان کرد که کمبود ها و بی عدالتی هايی در گذشته وجود داشته و او صدای انقلاب مردم را شنيده است. وعده هم داد که زان پس همه ی کاستی ها را برطرف سازد و ديگر فقط پادشاهی کند ليکن وا اسفا که مردم بيش از اندازه فريب شيادی چون خمينی را خورده بودند، و بظاهر عاقلترين ايرانيان بيش از مردم عادی. سرانجام هم شدن آن چه نمی بايد می شد. نگارنده برخلاف بعضی از دوستداران صد درصدی و بد تر از دشمن آن پادشاه، نه تنها آن آخرين نطق آريامهر بزرگ را مايه ی سرافکندگی وی نمی دانم، بلکه بعکس آن گفته ها را دليل مسئوليت پذيری، واقع بينی و از همه مهم تر روشن ترين نشان سلامت نفس و شراقت ملی آن پادشاه مظلوم می دانم روانش شاد باد که هنوز خيلی خيلی زود است تا ايرانيان بدرستی متوجه شوند که او کهِ بود و به ايرانی چه ها ارزانی کرد. همين اندازه بنويسم که ما تا بحال نيم ميليون کشته داده و از همه ی آبرو و شرف و هستی ساقط شده ايم فقط با اين هدف که بتوانيم حتی ده درصد از آنچه را که او و پدر بزرگوارش به ما ارزانی کرده بودند را دوباره بدست آريم که هنوز هم موفق بدينکار عظيم نشده ايم. نه فقط اين، که پس از سی سال مبارزه و کشته دادن و زهر آوارگی چشيدن و تحمل غم کمرشکن خفت و خواری و فقر و بی آبرويی ... به جايی رسيده ايم که شب و روز نداريم از ترس اينکه ای بسا اصلآ ديگر ميهنی بجای نماند. محمد رضا شاه پهلوی قربانی عظمت خواهی برای ايران و بلند پروازی خود شد. همين
دشمن طاووس آمد پرّ او ای بسا شه را بکشته فرّ او !
دردا که شهر خيلی شلوغ است حال ديرسالی است که در ميان ما هيچ معلوم نيست که چه کسی چه کاره است. در درون که با هرکسی صحبت می کنند دو مدرک دکترا و سه مدرک مهندسی دارد. ما در داخل دکتر ها و اساتيد ادبياتی داريم که صرفنظر از رخت و ريخت ترسناکشان که کاملآ شبيه به بچه دزد های عصر آريامهری است، خود واژه ی ادبيات را هم با عين می نويسند تا بيشتر معرب باشد و مقبول افتد در برون هم که کنترلی وجود ندارد و سگ سر صاحبش را نمی شناسد، خدا برکت دهد که توی سر هر يابويی که بزنی از فلان جايش شش ـ هفت نويسنده بيرون می ريزد. در اين فرنگ رنگ و وارنگ حال همه نويسنده و محقق و کارشناس شده اند در گذشته اگر کسی حتی خواهان شغل خبر خوانی در راديو هم که بود به جز مدرک دستکم ليسانسی که قبلآ گرفته بود، بايد چند سالی از عمر خود را هم صرف فراگيری اين فن می نمود. تازه، اين در حالی بود که آن شخص از نظر صدا و چگونگی ادای واژگان و ريتم خوانش مورد تآئيد هيئت کارشناسان قرار می گرفت، آنهم در دو مرحله، پيش و پس از گذراندن دوره ی گويندگی و موفقيت در امتحانات مربوطه ليکن حال در همين استکهلم خودمان هزار ماشا الله بيست ـ سی راديوچی داريم که بسياريشان اصلآ گوشت کوبيده را از آن دگر چيز زردفام تميز نمی دهند. همه ی کله پز های سابق هم که شده اند تلويزيونچی. اوضاع کتاب چاپ کردن هم به همين گونه است. هر کسی يکی دو ماهی مقداری از پول کمکی سوسيال خود را پس انداز کرده و با چاپ يک و يا چند شعر و نثر جفنگ در بيست ـ سی جلد شده است نويسنده و اديب و شاعر آنزمان که ايران ايران بود و پر از ظلم و خيانت و جنايات خاندان پهلوی، کار بدين منوال نبود که هر کسی هر مزخرفی را که دلش خواست بنويسد و آنرا به دست چاپخانه دار دهد. او هم همان متن بی ارزش را بدون کار مصحح و ويراستار به زير چاپ برد. البته اگر بی استعداد اما بچه حاجی بودی می توانستی عقده گشايی کنی. يعنی چيز هايی را سر هم بندی کرده و آنرا با هزينه ی آقا جان خرپولت در پنجاه ـ شصت جلد چاپ کنی و سر طاقچه گذارده و پز دهی ليکن برای نويسنده ی درست و حسابی شدن بايد مراحل سختی را طی می کردی تا ناشری حاطر می شد که بر روی اثرت سرمايه گذاری کرده و آنرا چاپ و پخش کند. بايد سواد می داشتی، زبان فارسی را خوب می دانستی و با قواعد نثر و دستور زبان آشنا بودی، بايد استعداد می داشتی، حرف نوی برای گفتن می داشتی و يا تخصصی در رشته ای. تا سرانجام مقبول طبع ناشر با سواد مشکل پسند شوی و اثرت چاپ شود حاصل اينکه بدم نمی آيد که کتاب چاپ کنم، انبوهی از مطالب منتشر نشده دارم که خود چند کتاب می شوند. اما نمی خواهم فقط برای عقده گشايی آنها را به صورت کتاب در آورم و چاپ کنم. من خوشبختانه يا بزعم پاره ای بدبختانه مانند بعضی ها برای رژيم لات بی خطر نيستم که آثارم را در داخل خود وزارت ارگشاد اسلامی! چاپ کند. هر واژه ی من در ايران واژه ای ممنوعه است رژيم همين سايتم را آنچنان چفت و بستی زده که با کمتر فيلتر شکنی می توان بدان وارد شد. پس در داخل که هچ! می ماند فقط خارج، هر زمان که احساس کنم دستکم هزار نسخه از کتابهايم در خارج به فروش خواهد رسيد حتمآ آثارم را به صورت کتاب منتشر خواهم کرد. تنها چيزی هم که در وصيت نامه دارم موضوع همين نوشته ها است من که چيزی ندارم تا به کسی ببخشم. تنها ماترکم همين نوشته ها است که در روز های آوارگی از ميهنم با درد غريبی و تنهايی نوشته ام. اگر زنده ماندم و آزادی ايرانم را ديدم که خود آنها را منتشر خواهم کرد. اگر هم که مردم و آرزوی آزادی ميهنم را با خود بگور بردم، در وصيت نامه از فرزندان و يا دوستداران اندکم خواسته ام که آنها را پس از مرگم منثشر کنند اصلآ با اين فرهنگی که ما داريم، من که معتقدم همان بهتر که آثار آدمی بعد از مرگش منتشر شود. حقيقتآ قصد مقايسه ی خود با بزرگان را ندارم که اين مقايسه به مثابه همان مقايسه ی پشه و فيل خواهد بود و بسيار هم مضحک، ليکن اين را ياد آور می شوم که تمام متفکران و مشاهير ما پس از مرگ مکان مناسب خود را يافتند من حکيم ابوالقاسم فردوسی و عارف قزوينی و فرخی يزدی و حافظ ... را نديدم که تاريخ گواهی می دهد که همگی در پايان عمر به گدايی افتادند. اما هزار بار خود ديدم و شنيدم که فروغ فرخ زاد تا زنده بود نود درصد مردم از وی بنام آن زنيکه ی جنده نام بردند (پوزش می خواهم که باز می نويسم، خواستم عين آن واژه ی کثيف مردم را بياورم)، همانطور که برادر هنرمند و ميهن دوستش را تا زنده بود مرتيکه ی ... می ناميدند دهها بار هم از پدرم که هدايت را شخصآ می شناخت شنيدم که می گفت پسرم، صادق هدايت تا زنده بود همه از او بنام مرتيکه ی بی شعور هپروتی و بی عرضه نام می بردند. پدرم می گفت آقا جون! هدايت وقتی مرد هدايت شد نگارنده هرگز خود را آدم متفکری نمی دانم، ليکن خود را هم هرگز دستکم نمی گيرم. اگر گفتار و نوشتار من امروز بيهوده به نظر آيد عجبی نيست که اين کار های من حکايت همان ياسين خواندن است! آنچه اما در آن ترديد ندارم اين است که اين نوشته های امروز بظاهر بی ارزش من فردا پس از مرگم برای مورخان و پژوهشگرلن تاريخ جزو معتبر ترين و با ارزش ترين ادبيات سياسی اين روزگار سياه بحساب خواهد آمد برای همين هم خودم را قانع کرده ام که هر چه می نويسم بيشتربرای آيندگان است نه برای اين مردم اکثرآ مرده و کر و کور امروز. باز هم قصدم مقايسه نيست، ليکن اشاره کنم که ميرزا فتحعلی آخوند زاده و کرمانی و ملکم و طالبوف و مراغه ای ... هرگز نمی توانستند تصور کنند که فقط شصت ـ هفتاد سال پس از مرگشان حتی نامه های خصوصی آنان نيز ارزشمند ترين برگهای تاريخ ايران خواهد شد. هر آنچه امروز ما می نويسيم و انجام می دهيم هم بی گمان هيچ يک از چشم تاريخ دور نخواهد ماند باری، آنچه بدان فتنه مربوط می شود، دستکم تک تک همه ی افراد فاميلم، همسر سابقم و هر که مرا می شناخت می داند که من اين تيره روزی های امروز را دقيقآ و جزء به جزء سی سال پيش پيش بينی می کردم. حتی کليه فروشی و حراج دختران را ليکن مردم آنروز کر کور چيز های مجهول زمان خود بودند و مردم اين روزگار هم کر و کور هجويات زمان خود. من قبل از ورود خمينی به ايران هم به هر آنکه مرا می شناخت نهيب زدم که ای وای! به دنبال اين ملای ... نيفتيد که کارتان به خوردن گوشت سگ و گربه خواهد کشيد. اما کجا بود گوش شنوا. امروز نيز می نويسم و می گويم اما باز هم کجاست چشم بينا و کو گوش شنوا به هر روی، صحبت با اهل امروز که تا کنون بی فايده بوده. پس خطاب به همان آيندگان از سر درد می نويسم که ای فرزندان من! در روزگار گذشته همه هم شهرت طلب و بی وجدان و از مرحله پرت نبودند. کسانی هم می دانستند که ايران با اين جنگ های حيدری و نعمتی مشتی نابخرد اپوزيسيون نام، بطور حتم نابود خواهد شد. حاظر به همه گونه از خود گذشتگی هم بودند. بسيار هم از ته دل فرياد زدند، اما دردا که اين تکصدا های ميهن دوستانه و از سر خلوص در هياهوی بر سر قدرت گم شد و بگوش هيچکس نرسيد. نه در آنروز های شوم انقلاب و نه در اين روز های شوم تر پيش از نابودی کامل ايران درحيــــرتــم
از مــرام این مـردم پسـت
....... این طايـفه ی زنــده
کش مرده پـرست و حال در اين واپسين ماههای نابودی
ميهنم من در يونان هستم و فقط به گذشته ای مغرور. مغرور که روزگاری ميهن قشنگ و
باستانی من نيز چون اين سرزمين کهن پر از شور و نشاط و شادمانی بود و من سعادت
داشتم که خود آن روز ها را ببينم. همين
امام زمان در سازمان ملل ديدگاههای سياسی من البته با جناب دکتر تفاوتهايی دارد. ليکن اين تفاوتها باعث نمی شود که من اين انسان بزرگ ميهنم را از ژرفای قلبم دوست نداشته باشم. دکتر نوری علا گلی خوش رنگ و بو در گلستان ادب و فرهنگ ايران هستند و اکنون هم تلاشگری خستگی ناپذير در راه دفاع و حراست از ميراث های فرهنگی و تاريخی نياکانمان. عمر پر بارشان دراز باد که من يکی به وجودشان افتخار می کنم با افتادگی کامل بنويسم که اساسآ داشتن دوستان و خوانندگانی
چون ايشان مايه ی افتخار من است. همانطور که به داشتن خوانندگانی دائمی چون
سرکار خانم ميرزادگی و دکتر مير فطروس و دکتر ضيا و
استاد جمالی و دکتر مرتضی مير آفتابی ... و استاد گرانمايه ام دکتر طلعت
بصاری بر خود می بالم ! احمدی نژاد نه، آيينه بسياری از هم ميهنان گرانقدر ما احمدی نژاد را فرد مبتذل و
مسخره ای به حساب آورده و به وی می خندند. در اين که انديشه ها و باور ها و
سخنان اين آدم بسيار نازل و سخيف است جای ترديد نيست. ليکن آنانی که احمدی نژاد
را مسخره می کنند، آيا شده است برای يک بار هم که شده از رويا دست برداشته، از
برج عاج پائين آمده به اين بيانديشند که اين احمدی نژاد کيست، چه مقام رسمی در
محافل و سازمان های رسمی بين المللی دارد؟ کسانی که احمدی نژاد را مسخره می کنند آيا هيچ فکر کرده اند که اين آدم مسخره در جهان حقيقی و بر روی زمين رئيس جمهور کشورشان است، و در نتيجه وقتی به احمدی نژاد می خندند در واقع به مسخرگی خود می خندند. به خود می خندند. به شخصيت نازل خود می خندند. به شرف ملی خود، به رويا پردازی خود، به بی رگ بودن خود، به نابخردی خود و به بی اراده گی خود می خندند آنان که احمدی نژاد را نماينده خود نمی دانند، آيا ممکن است بفرمايند که پس نماينده و برگزيده آنان کيست و چه کسانی هستد، ولو در يک اپوزيسيون و به دور از قدرت؟ می فرمايند احمدی نژاد نماينده ما و فرهنگ و سياست ما نيست. بسيار خوب، پس اين آقايی که نيست پس چرا هست!؟ نکند که بعضی به اين گفته ی مقامات آمريکا دلخوش هستند که ما ملت بزرگی هستيم!؟ مبادا گول اين حرفها را بخوريد! چند روز پيش بانوی اول آمريکا خانم لارا بوش، عين همين تعارفات را در نامه ای به آن سان سوچی، رهبر دموکراسی خواهان برمه برای مردم ميانمار هم نوشت که شما ملت خيلی بزرگی هستيد و اين رژيم لياقت شما را ندارد و بلاه بلاه ... عين همين قاقا لی لی ها را همين سربر های فعلی عراق هم در دوران صدام حسين بسيار دريافت کردند، اوگاندايی ها در دوران عيدی امين، مردم ليبی قبل از تسليم معمر القذافی و گوسفندان رابرت موگابه ووو نرنجيد که اين حقيقتی محض است که در ميان ما فقط احمدی نژاد نيست که انديشه هايی سفيهانه و سخنانی به دور از عقل و مسخره ای دارد. بلکه متاسفانه بيشتر آن کسانی هم که آن مرد را مسخره می کنند هم خود بهتر از وی نمی انديشند و عمل نمی کنند حقيقت خود را بشناسيم که ملتی بزرگ هرگز در آستانه هزاره ی سوم به دنبال ماتحت ملا ها نمی افتد و انقلابی اسلامی نمی کند. ملتی بزرگ پس از ديدن نوزده سال بی شرافتی، ظلم، جنايت و دزدی و تجاوز از مشتی دستاربند کثيف و بی هويت دوباره گول يکی ديگری از ايشان بنام خاتمی را نمی خورند. آنهم به اصطلاح فرهيخته ترين و عاقلترين و روشنفکر ترين هاشان. ملتی بزرگ و با غرور و شرف هرگز نمی تواند شاهد حراج دخترانش باشد و از قصه دق مرگ نشود ملتی بزرگ هرگز و هرگز تحصيل کردگانش اينهمه پست، خودفروش،
وطن فروش، و يا خود خواه نمی شوند که عملآ بگويند يا آنچه ما می گويم، يا گور
پدر ملتمان که دخترانشان حراج می شوند. گور پدر مردممان که تمام جوانانشان
نابود می شوند. گور پدر هم ميهنانمان که سفره هاشان خالی است و اصلآ به ما چه
که مردم کشورمان از شرف و حيثيت و آبرو و غرور و هستی ساقط شده اند و رسوا و
دربدر عالم. ملتی بزرگ از جنسی دگرند و بزرگانشان هزار بار متفاوت تر!
همين
Marxislamism چند شب پيش که مشغول وبگردی بودم به دو مطلب از دو نگرش سياسی (يا بهتر است که گفته شود از دو دين سياسی) ظاهرآ دشمن هم بر خوردم. اين دو مطلب که علی القاعده بايستی کاملآ مثضاد هم می بودند، ليکن از نظر درونمايه، نحوه ی استدلال آوردن، سبک اغنايی و حتی سياق انشايی آن اندازه شبيه به هم بودند، که پنداری اصلآ نويسنده ی هر دو متن يک نفر باشد مطلب اول در وب سايت کيهان ولی فقيه و حسين شريعتمداری بود و مطلب ديگر در وب سايت راه کارگر مارکسيست. اين موضوع البته برای من هيچ تعجب آور نبود. چه که هميشه اعتقاد داشتم و دارم که کمونيسم ايرانی همان حزب الله است در پوسته ای ديگر. سالها پيش هم راجع به همين موضوع و همسانی های پيدا و روشن جوهری اين دو تفکر مطلبی را با همين عنوان نوشتم که لينک آنرا در پائين همين متن قرار می دهم برای من شگفتی فقط پسماندگی فکری بعضی از چپ ها است. افرادی که ماشين عقلشان چپ کرده و به ته دره ی دور از دسترس فرشته خرد افتاده است. تعجب از کسانی که هنوز هم شب ها خواب استالين را می بينند. و از آن حيرت آور تر، شگفتی همراه با تأسف از اينهمه عقبماندگی فکری و فرهنگی کسانی از ايرانيان که پس از زير و رو شدن جهان هم حتی خود را نيازمند به يک بازنگری ولو خيلی کوچک در افکار خود نمی بينند. کسانی که حتی پس از ادرار کردن مارکسيسم لنيسم در گهواره خود يعنی اتحاد شوروی هم، هنوز به وقوع انقلابی کمونيستی در ايران اميد بسته اند البته شکی نيست که بسياری از اين چپکی های ما انسانهايی عدالت خواه و شريفی هستند. از روی راستی گمان می برند که کمونيسم می تواند آورنده ی عدالت و مساوات به جامعه ی له شده از نابرابری ايران باشد. نگارنده نه تنها با اين پاره از چپ ها هيچ دشمنی ندارم بلکه در مقابلشان کلاه از سر برگرفته و به اين افکار اومانيستی شان هم بسيار ارج می نهم. ليکن اين احترام علتی نيست برای اينکه گفته نشود که اين نيک آدميان کلآ از زايش های مدرن فکری و تحولات شگرف اين دو دهه ی آخر دور افتاده و همچنان در برهوت ذهن خود زندگی می کنند اينان آن اندازه از مرحله پرت افتاده اند که متوجه نيستند که اوضاع ايران و جهان حال بگونه ای دگرگون گشته که حتی صحبت از وقوع يک انقلاب ايدئولژيک ديگر در ايران پس از حتی دو ـ سه قرن هم شرط عقل نيست. آنهم از نوع مارکسيستی آن. اين ارج نهادن نبايد باعث شود که ما ننويسيم و نگوئيم که هر انقلاب ايدئولژيکی سرانجام به همين پوخ آبادی می رسد که انقلاب پنجاه و هفت رسيده و بالاخره اينکه نبايد نگفت که ای ملائک گلها! شما در حالی از انقلاب کمونيستی سخن می گوئيد که ما هنوز در ميان شعله های هستی سوز يکی از همان انقلاب های کمونيستی گير افتاده ايم. چون در ايران سی سال پيش انقلاب کمونيستی صورت گرفت. تمام اين بدبختی های کنونی ما هم از دستاورد های همان انقلاب کمونيستی است. درست است که آن انقلاب دم بريده يک دمک اسلامی هم داشت، ليکن آن انقلاب شکوهمند انقلاب چپ ها بود نه اسلامی ها و آخوند ها و راست ها. روح و روان آن انقلاب کاملآ چپکی بود اگر چپ ها در طی دهها سال زمينه را فراهم نکرده و در سال پنجاه و هفت و سالهای پس از آن در کنار ملا ها نبودند، ملای پوفيوز که نمی توانست در ايران انقلاب ضد استکباری (ضد امپرياليستی) راه بيندازد و بر کشور مسلط شود و لانه جاسوسی اشغال کند و از صدور انقلاب مستضعفان (پرولتاريا) به همه ی جهان دم زند ملای بی همه چيز آخر کجا عقلش به اين چيز ها می رسيد. چپ بود که از هزار و نهصد و هفده به بعد به مدت بيش از شصت سال در صدد بود که ايران را هم به حلقه ی کشور های انترناسيونال سوسياليسم پرولتاريايی (مستضعفان جهان) بيافزايد. نيم قرن هم بود که قدمی و قلمی اسباب آنرا در ايران فراهم می آورد. شيخ و مفتی و ملا و بازاری ربا خوار که اساسآ تا سال پنجاه و هفت غير از لندن و نجف و سامرا و کربلا و مکه و مدينه از وجود هيچ شهر و کشور ديگری در جهان اطلاع نداشتند پس اسلام عزيز چه در تفکر و چه در فعل انقلاب، چه بعد و چه حالا فقط و فقط کالبد و مقنعه ی سياهی است بر سر اين رژيم روحآ و فکرآ چپکی. تمام رگ و پی و خون و قلب آن انقلاب و اين رژيم کمونيستی است. حتی تمام عوارض اجتماعی ناشی از اين انقلاب هم بطور طبيعی دقيقآ همان عوارضی است که در کشور های کمونيستی پديدار شد فقر همان است، تن فروشی همان است، اقتصاد دولتی همان است، صدور سکس به جهان آزاد همان است، افتادن در کوروس ساخت تسليحات با کشور های کاپيتاليستی به بهای گرسنه کش کردن مستضعفان (پرولتاريا) همان است و چرس و بنگ و افيون و شيشه هم معادل اعتياد به ودکا در کشور های چپکی است گروهی که از آنان بايد بنام پدران و مادران انقلاب اسم برد دو دسته بودند. گروهی که با خواندن کتابهای ترجمه غلط کمونيست شده بودند و گروه ديگری که به شدت تحت تأثير همان ادبيات ترجمه ای و غلط غلوط کمونيستی بودند، حتی راست ترين راست های انقلابی. ادبيات سياسی کمونيسم در سالهای پيش از انقلاب آنچنان فضای ايران را پر کرده بود که آن اواخر ديگر حتی ملا ها نيز عطسه ی مرغ اين همسايه و گلو درد گربه ی آن همسايه و خروسک گلوی بلدرچين آن دگر همسايه را هم از بلايای جامعه ی طبقاتی می دانستند دکتر علی شريعتی که بايد وی را ابر معلم اين نظام دانست، هر چه نوشت کپی برداری از مارکسيسم لنينيسم و ماتريال اگزيستانسياليسم کيرگه گور و سارتر بود. بنابر اين هم فکر آن انقلاب به لحاظ گوهری چپکی بود، هم انجام آن و هم حکومت برآمده از آن. سيستم اقتصادی کارگرکش اين نظام همان اقتصاد متکی به سيب زمينی کشور های مارکسيستی است، حتی با اينهمه ذخاير زير زمينی و درآمد نفتی. ادبيات اين رژيم هم کاملآ ادبيات مارکسيستی است. البته اگر بتوان نام اين بی ادبيات محض را ادبيات گذارد!؟ شما اگر در انگار ها و پندار ها و کردار های خامنه ای و جنتی و حسين شريعتمداری و به ويژه همين احمدی نژاد خوب دقيق شويد، بيگمان در خواهيد يافت که جوهر انديشه و کردار پايوران اين رژيم، بويژه حرفها و ادا و اطواری های احمدی نژاد اين مرد دلقک و عوام فريب محصول همان تربيت سياسی کمونيستی است. باز هم البته اگر بتوان که اين بی تربيتی و مستهجن گويی ها را اصلآ انديشه و تربيت بحساب آورد!؟ بی قصد جسارت اما فاش بنويسم که من وقتی به حرفهای آقای علی جوادی هم که گوش می کنم احساس می کنم چاوز يا کيم ايل سونگ و يا احمدی نژاد در حال صحبت است چه که احمدی نژاد هم در نهايت يک مارکسيست پوپوليست با واسطه است. او از شاگردان مکتب سياسی اين نظام است، و اين نظام هم در زمينه ی سياسی هر چه دارد از کمونيست ها است. مفهوم سياسی واژگانی چون مستضعفان و مستکبران و جهانخواران و استکبار جهانی و اقتصاد توحيدی و هنر اسلامی و ضد انقلاب و ستون پنجم و سازشکار و ... که ورد زبان علمداران اين نظام است همه و همه از واژگان کمونيستی اخذ شده اند زيرا در فقه جعفری که استکبار جهانی و سازشکار و اقتصاد توحيدی و ستون پنجم و ليبرال و اقتصاد توحيدی و جامعه ی بی طبقه و اين قبيل واژه ها وجود ندارد. فقه آنچه که دارد بيشتر مربوط به پيش و پس زنان و مردان است و آنچه از اين سه ارگان بر می آيد و بيرون می ريزد. باقی هم رابطه ی يکی از اين ارگان ها با هر دو کاف حيوانات است و نزول و صدقه و دعا و ندبه پس اين واژگان غير فقهی معادل سازی شده اند. يعنی قالب گيری از واژگان بورژوا و پرولتر و امپرياليسم و امپرياليست و اپورتونيست و اقتصاد سوسياليستی و هنر متعهد سوسياليستی و .... اين ابدآ اتفاقی نيست که جان جانی ترين رفقای اين نظام فقط تندرو ترين رژيم های کمونيستی هستند. اين کشش يک امر دوجانبه و خونی است. زيرا نظام جمهوری اسلامی برادر خونی نظامهای کمونيستی است بی هيچ خودسانسوری و مصلحت نگری آشکارا می نويسم بنده که هرگز و هرگز نپذيرفتم و نمی پذيرم که کمونيست های ايرانی براستی خواهان سرنگونی اين نظام باشند. مگر اينکه اطمينان صدر در صد داشته باشند که نظامی کمونيستی جايگزين آن خواهد شد. اينکه يک نظام آزاد و دموکراتيک جای اين رژيم را بگيرد، هرگز جزو آرزو های کمونيست های وطنی نيست. افرادی چون خامنه ای و احمدی نژاد و جنتی ... موضع هميشه طلبکار بودن در مقابل امپرياليسم = استکبار و حتی بد دهانی و فحاشی به مخالفان خود و پرونده سازی را نيز از کمونيست ها آموخته اند برای اين که نوشته را کمی مدلل کرده باشم، فاکتی نو و زنده می آورم. مطلبی خواهم آورد از دکتر ناصر زرافشان و مربوط ( در واقع نامربوط) به دکتر عباس ميلانی. قبل از آن اما اين را بنويسم که من هيچ آشنايی و قرابت فکری با آقای دکتر عباس ميلانی ندارم. قرابت فکری ندارم از اين جهت که مواضع سياسی مشاراليه را هيچ نمی پسندم. رفقای سياسی هم که ايشان دارند به گروه خونی من نمی خورند. همانطور که با دکتر زرافشان هم هيچ آشنايی نزديک ندارم باری، اخيرآ آقای دکتر ناصر زرافشان مطلبی داشتند در باره ی آقای عباس ميلانی. شما فقط کافی است که به تيتر اين نوشته توجه کنيد و بنگريد که اين ايدئولژی لعنتی تا چه اندازه شخصيت و شعور و ادبيات و وجدان و اخلاق يک انسان تحصيلکرده را به تباهی می کشد. اينها البته همه از تبعات طبيعی مطلق انديشی است. چون ايدئولژی بی پير در نفس خود به يقين مطلق رسيدن و خوب مطلق را در جيب ساعتی خود داشتن (حزب الهی شدن) است. مرحله ای که ديگر آدمی خود را نيازمند به آموختن هيچ انديشه ی نوی نمی بيند. کارکرد طبيعی فکر مختل می شود و در اثر آن هم امکان هر تحولی و رشد فکری از آدمی سلب می گردد تيتر نوشته ی آقای زرافشان (وقتی آب سر بالا می رود...) است. اين تيتر به شما چه می گويد؟ انگليسی ها معتقدند که شخصيت افراد را حتی از رنگ جورابشان هم می تواند شناخت. راست هم می گويند. وقتی کسی جورابی عنابی رنگ و يا زرد قناری به پا داشت، آدمی حتی بدون شنيدن کلامی از دهان وی هم می تواند به جايگاه شخصيتی او پی برد. حکايت جناب زرافشان مارکسيست هم همين است. نگارنده البته ايشان را از سالهای پيش دورا دور می شناسم اين را هم می دانم که مشاهده ی حتی اينهمه تغييرات جهانی و سی سال نکبت و مرگ و رنج ميليون ها انسان ايرانی هم در ايشان کوچکترين تغييری بوجود نياورده و آقای زرافشان همان مارکسيست لنينست خشک مغز و جزم انديش دهه های شصت و هفتاد ميلادی هستند که هستند اما اگر هيچ شناختی هم از ايشان نداشتم صادقانه می توانستم حدس بزنم کسی که اينگونه تيتر می زند دارای چه جايگاه شخصيتی است. من وقتی اين متن طولانی و خسته کننده و پر تهمت و انباشته از اتهامات بدون مدرک را می خواندم، اخلاقآ بگويم که ثانيه هایی اصلآ يادم می رفت که اين مطلب از يک وکيل پايه ی يک دادگستری است. وکيلی که ادعای آزادی خواهی و عدالت هم دارد وقتی به آن جملات عصبی و پرخاشگرانه با آن واژگان کاملآ مستهجن برای يک حقوقدان می رسيدم، به انسانيت سوگند که لحظاتی فکر می کردم که در حال خواندن فحش نامه و اتهام نامه ای از حسين شريعتمداری يا حجت الاسلام سيد احمد خاتمی، امام مراسم فحاشی و اتهام و غيبت جمعه ها هستم. بسيار هم غمگين و متأسف می شدم متأسف از اينکه آخر چرا بايد انسانی درس خوانده چون زرفشان تا اين اندازه در دام يک ايدئولژی اتوپيستی مرده گرفتار آيند. تا حدی که فراموش کنند که ايشان ناسلامتی يک حقوقدان هستند و اين واژگان مستهجن و انگ زدن ها و بد تر از همه اين پرونده سازی های بی مدرک و مستندات در حد شأن يک وکيل نيست پاره ای البته آقای زرافشان را بدليل پايمردی در دفاع از خانواده ی زنده يادان فروهر ها يک انسان وارسته و آزادی خواه می شناسند. بويژه اينکه ايشان چهار سالی را هم در زندان سپری کردند. بنده در اين باره فقط برای ايستادگی و تهور ايشان در دفاع از حقوق موکلان مظلومشان بسيار بسيار احترام قائل هستم. چه که آن ايستادگی و زندان برای من يکی ابدآ از موجودی چون آقای زرافشان يک آزادی خواه نمی سازد. تعبير ايستادگی حرفه ای ايشان به ايستادگی و مبارزه برای آزادی و دموکراسی به مثابه در هم آميختن دوغ و دوشاب است از ديد من جناب زرافشان از نظر سياسی هيچ تفاوتی با محمود احمدی نژاد و شيخ جنتی و ناصر پور پيرار و سعيد مرتضوی ندارند. ولو اينکه حتی پنجاه سال ديگر را هم در پشت ميله های زندان اين رژيم سپری کنند. اگر مطلب آقای زرافشان را نخوانديد حتمآ بخوانيد و سپس پيش خود مجسم کنيد که اگر يک چنين فرد بد دهان و فحاش و دروغزن و پرونده سازی در جای سعيد مرتضوی در يک نظام مارکسيستی نشسته بود آيا نسبت به مخالفان آن نظام رفتار بهتری می داشت. بنده که چنين باوری ندارم افرادی چون آقايان زرافشان و رئيس دانا و علی جوادی ... جزو همان کسانی هستند که ماشين عقلشان به ته دره ی جزم افتاده و از حـيـّـز انتفاع خارج شده است. مناسب ترين نام برای ايشان "چپ کرده ها" است نه چپ ها اينرا نيز بياورم که رژيم حال سالها است که ديگر کاری به چپ کرده ها ندارد. چون ضمن اينکه اين برادران خونی ضد آمريکايی و گريزان از دموکراسی خود را در ته قلب دوست می دارد، اينرا نيز می داند که اين برادران در جامعه حتی يک درصد هم طرفدار ندارند. و اين حقيقت را نيز که پس از سقوط کمونيسم، جامعه جهانی هم اصلآ اين قبيل برادران چپ کرده را ديگر جزو سياسيون زنده به حساب نمی آورد. دکتر زرافشان هميشه بروشنی گفته اند که مارکسيست لنينيست هستند. رژيم هم ايشان را هرگز به دليل مارکسيست بودن و آزادی خواه بودن زندانی نکرده است کما اينکه برادر ايدئولژيکی و توده ای مشهور ايشان، يعنی آقای فريبرز رئيس دانا هم نه تنها هيچ گاه زندانی نشدند، بلکه هميشه هم از محبان انجمن ولايتيون بودند و هستند. اين يکی آن اندازه مورد التفات است که تنها فرد دادگاه نديده و ممنوع الخروج نشده و زندان نرفته از جمع شرکت کنندگان در کنفرانس برلين بود. پس اين چپ کرد ها نه آزادی خواه هستند، نه ايران دوست و نه حتی مخالف اين نظام فاميلی. اينان چون می دانند که به محض استقرار يک نظام دموکراتيک تمام آمال و آرزو ها، کارير سياسی و حتی نامشان هم برای هميشه بگور سپرده خواهد شد، در دفاع از اين رژيم حتی از پاسدار های مزد بگير هم با انگيزه تر و مصمم تر هستند چپ ايرانی شديدآ دلبسته ی اين نظام همجنس خويش است. ولو خود متوجه اين دلبستگی عميق نباشد و يا آنرا انکار کند. هشتاد ـ نود درصد از آنچه چپ های ما به دنبال آن هستند را اين نظام در عمل به خوبی پياده کرده. پس مشکل کمونيست ها با اين نظام مارکسيستی اسلامی فقط يک کدورت کمرنگ و برادرانه است نه يک تضاد و دشمنی جوهری و ريشه ای. خواهيد ديد که هر نيرويی که بتواند بطور جدی برای اين نظام خطر ساز شود، از سوی اکثريت کمونيست ها به آمريکايی و مزدور بودن متهم شده و به شدت مورد حمله قرار خواهد گرفت. به شعار ها توجه نکنيد که گردان کمونيست های وطنی آخرين
گردانی خواهد بود که حتی پس از تسليم گردان های کربلا و بدر و عاشور تا آخرين
نفس برای دفاع از اين رژيم خواهد جنگيد. نتيجه اينکه چنانچه به راستی دشمن اين
نظام هستيد اما تمايلات مارکسيستی نداريد، مبادا که خود را با چپ ها هم مرام و
همسنگر بدانيد. بی احتياطی کردن و اعتماد به چپ ها ابدآ شرط عقل نيست
! تا دير نشده ديکتاتور آينده را خود انتخاب
کنيد حکومتی سراسر ننگ و
اپوزيسيونی سر تا پا جفنگ اصلآ روی فرم نوشتن نيستم. پس اينکه می نويسم نه تحليل است، نه مطلبی تاريخی اجتماعی، نه متنی فرهنگی ... و نه اصلآ مقاله. مطلبی است دردل گونه، بدون آمادگی ذهنی و بر آمده از يک دل سوخته و ذهنی خسته و جسمی رنجور. نمی دانم، شايد هم اين آخرين نوشته ی من باشد، و يا يکی از واپسين نوشته هايم چون بی رو دربايستی من يکی ديگر جدآ جانم بر لبم رسيده. مبادا تصور کنيد که از دست رژيم، خير، جان من از دست مخالفان اين رژيم بر لب رسيده. رژيم که کار خود می کند و در همين سبک و سياق مسخره ای هم که پيشه خود ساخته مهارت کامل دارد. اين رژيم با همين مسخره گی حال سی سال است که دنيا را سر انگشت می چرخاند پايوران اين مسخره ترين نظام عالم علی رغم اختلافات فراوانی که در اين بيست و نه ساله با هم داشته اند و دارند، انصافآ آن اندازه عقل و شعور دارند که بدانند سرنوشتشان به هم گره خورده. از اينروی هم هر آيينه که رژيم خود، يعنی اين نقطه ی تلاقی منافع خويش را در خطر ديده اند، اختلافات را به کناری نهاده بسيار هماهنگ و مدبرانه عمل کرده اند بی عقل و بی برنامه و مسخره اپوزيسيون اين رژيم است نه خود رژيم. بدين گنده گويی های بعضی از مثلآ جامعه شناسان و مورخين و ادبای اين اپوزيسيون توجه نکنيد که اينان در مجموع و در جهان بيرون از ذهن هرگز عاقل تر و با کفايت تر و ايران دوست تر از همين دزدان و جانيان بی شعور و مسخره رژيم نيستند اين آدم های اپوزيسيون نشان، هرگز حتی معنای منافع مشترک خود را هم درک نکرده اند چه رسد به مفهوم منافع ملی. اگر هم درک کرده باشند بسی بی وجدان تر و بی وطن تر از آن هستند که بهتر از رژيمی ها عمل کنند. يعنی حاظر باشند که به خاطر نجات مردم فقير و گرسنه، اين دختران معصوم درغلطيده در دامان فحشا و پسران کليه فروش و قربانيان چرس و بنگ و افيون و شيشه و هزاران درد بی درمان ديگر، کمی از ايده آلهای ذهنی خود دست بردارند. حاظر باشد برای نجات مردم و ميهن خويش فقط قدری از خود گذشتگی به خرج دهند تا اس و اساس کشور از هم پاشيده نشود بعضی از آنچه می نويسم بر آشفته خواهند شد. خوب بشوند، چه باک! حقيقت بی پير البته که تلخ تر از زهر است، ليکن من يکی اهل ماست مالی و تعارف و بيهوده گويی نيستم. هميشه از ديد خود حقيقت را می نويسم. حال، چه کسی را خوش آيد و چه نه. به باور من اگر اپوزيسيون اين رژيم پست تر از خود رژيم نبود، شک نکنيد که اين رژيم تا بحال ده باره شرش از سر مردم ما کنده شده بود اينان شب و روز از آزادی و دموکراسی و مردم سالاری سخن می گويند. ليکن اين سخنان ديناری ارزش و اعتبار ندارد. چون سخنانی ناسنجيده و کاملآ بی پشتوانه است. دموکراسی و مردم سالاری؟ آخر با کدام اپوزيسيون متشکل که دستکم ده درصد مردم آنرا قبول داشته باشند و کدامين برنامه ی مدون مورد قبول حتی پنج درصد ازمردم؟ يعنی اين اپوزيسيونی که هزار پارچه است، هر پارچه هم حتی در ميان طيف خود در حال يقه گيری و فحاشی و پرونده سازی است می خواهد برای هفتاد و اندی ميليون ايرانی مدارا، آرامش و دموکراسی به ارمغان آرد!؟ همين امروز به مصاحبه ای از دکتر مهرداد مشايخی، جامعه شناس و عضو برجسته ی جمهوری خواهان گوش می کردم. نويسنده نمی دانم که اين عاليجناب چگونه جامعه شناسی هستند. همين اندازه می دانم که چنانچه کسی با جامعه شناسی و تاريخ مختصر آشنايی هم که داشته باشد، با نيم نگاهی به اوضاع فرهنگی سياسی که ما در آن زندگی می کنيم هم متوجه خواهد شد که اينک تمامی زمينه های ظهور يک ديکتاتوری در جامعه ی ما فراهم است نه اسباب دموکراسی. حال ايشان با رصد کردن کدامين ستارگان عجيب و غريب به اين جمع بندی رسيده اند که ما به دموکراسی خواهيم رسيد، عقل من بيسواد بدان قد نمی دهد تا آنجا که بنده می دانم تجربه ی انسانی، دانش جامعه شناسی و علم تاريخ همگی بر اين اصل دلالت دارند که تا کنون هيچ نظام دموکراتيکی از خود نجوشيده و بوجود نيامده. همانگونه که هيچ نظام استبدادی و فاشيستی و تئوکراتيک و کمونيستی ... بخودی خود و به يکباره بوجود نيامده است هر کدام از اين نظام ها در واقع فرزند زمان و مولود شرايط موجود در هر کشوری هستند. اگر دموکراسی را فرزند خرد جمعی، آگاهی، مدارا، مسئوليت پذيری، قانون مداری، کار مشترک و از همه مهم تر واقع بينی دستکم سياسيون و فرهيختگان يک ملتی بحساب آوريم که اينگونه نيز هست، ظهور يک ديکتاتور و نظامی ديکتاتوری را هم بدون ترديد بايد طبيعی ترين محصول هرج و مرج يا آنارشيسم، مسئوليت ناشناسی، قانون گريزی، روحيه ی عدم مدارا و غير واقع بين بودن عقلای يک ملت دانست جای دور نرويم که مثالی بسيار ملموس برای ادعا های خود خواهم آورد. چه که برخلاف تصور و گفته ی قلمبه پردازان بيسواد ما که همه چيز را می پيچانند که خود را خيلی باسواد نشان دهند، پيچيده ترين مسائل هر جامعه ای اتفاقآ در ساده ترين حرکات و کنش و واکنش های روزانه ی آن ملت متجلی و متبلور است. نگارنده امروز آمدم که فقط نگاهی گذرا به رئوس اخبار داشته باشم. ببينم در ايران و جهان پرآشوب چه اتفاق ناگوار تازه ای رخ داده است، و همينطور ميل باکسم هايم را چک کنم نگاهی به دو سايت راديو فردا انداختم و بی بی سی و سپس رفتم سراغ ميل ها. طبق معمول بازهم با ميل های کيلويی ايميل باران شده ام. طبق سنت متداول هم بيست ـ سی درصد ميل ها اخبار دزدی ها و زورگويی ها و بگير و ببند های رژيم است، پنجاه ـ شصت درصد مربوط به خيانت ها و خودفروشی ها و تجزيه طلبی ها ... بقيه هم مربوط به فحاشی ها و پرونده سازی های هم ميهنان سياسی و با فرهنگ و متمدن به همديگر و برای هم ديگر، البته بصورت لينک دادن به سايت های مختلف آنچه می توان نوشت فقط اين است که ای داد از دست ما، ای بيداد از دست ما. ای فرياد از دست ما. ای فغان از دست ما. ای امان از دست ما و ای خاک عالم ... ما. آخر ما ديگر چگونه موجوداتی هستيم !؟ ملتی که سياسی های آن اينگونه بی مسئوليت و کينه توز و از مرحله پرت باشند آخر کجا به دموکراسی خواهد رسيد آخر ما چقدر خائن داريم. چقدر خودفروش داريم. چقدر بی شعور داريم. چقدر شهرت طلب داريم. چقدر تهی مغز پر ادعا داريم. چقدر بی شخصيت حقير داريم. چقدر از مرحله پرت داريم. چه قدر حسود داريم. چقدر خود ويرانگر داريم. ما چند صد هزار و چند ميليون ناجوانمرد و بد دهان و تهمت زن داريم. آخر ما چرا اينهمه هم ميهن پست و عاری از شرف و مسئوليت داريم و خلاصه بی رودربايستی آخر چرا اکثريت سياسی ها و باسواد های ما تا اين اندازه گنجشک مغز و و رويا پرداز و مسخره هستند نگارنده گر چه ابدآ فردی مذهبی نيستم اما شرافتآ می نويسم که به قول معروف گاهی به اين می انديشم که اصلآ خود پروردگار هم از دست ما به تنگ آمده باشد. چون حتی خود خداوند هم نمی داند که با اين موجود ايرانی هفت خط حقه باز و پررو و وقيح و شهرت طلب و خود بزرگ بين و حسود و بی چشم و روی ... چه بايد بکند وطن فروشان پست بی سواد ملت
ساز کسی نيست به اين بی شعور ها حالی کند که ای انسانهای بی مسئوليت و پست! اينگونه سخنان بوی باروت و خون و برادر کشی می دهد. اولآ اين قوم ستمگر فارس کدام بی پدر و مادر هايی هستند که کسی آنانرا نمی شناسد، دومآ اين فارس های فلان فلان شده چطور به اين ملت ظلم کرده اند در حالی که در هزار سال گذشته بيش از نهصد سال حکومت اين سرزمين در دست طوايف ترک بوده و سوم اينکه مگر می شود که هر قوم و قبيله ای را سر خود و با مشتی جعليات تاريخی و دروغ و دغا و با پول اجانب يک ملت بحساب آورد. مگر هر عشيره ای می تواند به اين دليل که چون به آب "آو" يا "سو" می گويد خود را يک ملت به حساب آورد. آخر مگر امکان دارد که بتوان يک ملت هفت هزار ساله را ناگهان و يکشبه به ملتها تبديل کرد. گذشته از اينها، اصلآ مردم کدام کشوری خود را ملت های آن کشور می خوانند که شما بی سواد های خائن اين جفنگيات را شعار خود ساخته ايد مگر می شود اين انسانهای وطن فروش بی سواد و پست را متقاعد کرد که آقای نامحترم ! خانم نامحترم تر! ملت يک واژه ی حقوقی است که به ساکنان يک کشور گفته می شود نه يک امر حقيفی و نژادی. اين ديدی که شما وطن فروش های تجزيه طلب نسبت به مفهوم ملت و مليت داريد دقيقآ همان ديد هيتلر و کوکلس کلاون ها است. پس شما بی سواد های پست و قبيله گرا شوونيست و فاشيست هستيد نه آن ايرانی بدبخت دلسوخته که خواهان يک پارچگی سرزمين آباء و اجدادی خود است مگر می شود به اين خود فروختگان فهماند که آقا جان، خانم جان! ملت يعنی تمامی شهروندان يک کشور. ولو اينکه آن کشور از هزار نژاد و زبان و فرهنگ و تيره و مذهبی هم که تشکيل شده باشد. آخر مگر آمريکايی ها و استراليايی ها و نيوزلاندی ها و کانادايی ها و سويسی ها و حتی همين سوئدی ها و آلمان ها و فرانسوی ها و بلژيکی ها و هلنديان که در اثر مهاجر و پناهند پذيری حال هرکدام از دهها و صد ها نژاد و تيره و مذهب مختلف تشکيل شده اند خود را ملتهای آمريکا و ملتهای کانادا و ملت های سويس و ملتهای فرانسه و ... می خوانند که ما بتوانيم يک ملت کهنسال با چند هزار سال تاريخ مشترک را به خواست اربابان شما يکروزه به ملتهای ايران مبدل کنيم آنچه نوشتم فقط يک از هزار بی فرهنگی و نادانی های عده ای از مردم ما است که بدبختانه واژگان روشنفکر و سياسی و اديب و مورخ و جامعه شناس و کارشناس مسائل سياسی و افتصادی ... را هم با خود به يدک می کشند. درد ما که فقط از همين تجزيه طلب های نوکر بيگانه نيست خود بزرگ انگاران و دشمنان
شرف خويش آن دومی مقاله ی بلند بالايی نوشته که آقا! اين شمشير در دست شير در پرچم ايران نشان زورگويی است. تو گويی که کشور آزاد شده است و همه چيزمان راست و ريس است و مشکل ما فقط همين شمشير بر کف شير بی جان نقش پرچم است. آن سوم اصلآ شير و خورشيد را قبول ندارد و آن چهارم هم که اصلآ خود پرچم را. يکی گرد و خاک براه انداخته که بياييد طومار (پتيشن) امضاء کنيم و نگذاريم رژيم دريای مازندران را به روسها تقديم کند. گويی که رژيمی که حتی روی سبيل ابر قدرتها هم نقاره می زند و قطعنامه های شورای امنيت را کاغذ پاره می خواند با طومار نويسی ما فورآ از اين کار منصرف خواهد شد يکی رضا شاه بزرگ را نوکر انگليس ها خوانده و کشنده ی مشروطه. او رضا شاه را آنچنان قانون شکن و زشتکردار معرفی می کند که اگر خود داستان های قتل و راهزنی و نا امنی کامل دوران قبل از ظهور آن شاه را از پدر بزرگ ها و مادر بزرگهای خود نشنيده باشی تصور خواهی کرد که قبل از آمدن وی ايران مانند سويس امروز بوده و او آمده است و همه چيز را خراب کرده در حاليکه به حقيقت سوگند که آتاترک در ميهن دوستی، ملت خواهی و حتی لياقت فردی به گرد پای رضا شاه بزرگ هم نمی رسيد. آتاترک اگر بالا تر نشست اين را مديون ملت با شعور و قدر شناس ترکيه است. ترکهای با وجدان و با شرف هستند که آن مرد را با دست و قلم و زبان خويش از هر شخصيتی بالا تر نشاندند، و از اين راه هم خود را ملتی با پيشنه ای درخشان و متهور و ميهن دوست به جهانيان قالب کردند که البته مفت چنگشان باشد، چون نشان دادند که لياقت و شرافتش را دارند در ميان ترک ها انگلهايی چون بعضی از مثلآ روشنفکران و چپ های ما وجود ندارند که. کسانی که خود را مترقی بخوانند و تنها نشانه ی مترقی بودن را هم در اين بدانند که به دست خود همه ی نشانه های غرور و عظمت تاريخی و فرهنگی و ملی خود را به توالت ريزند و بر آن سيفون کشند. منگلی چپکی (مثلآ روشنفکر چپ) اصلآ کوروش و کل تاريخ اين ملت را ارتجاعی و امپرياليستی خوانده فردی دوران محمد رضا شاه را آنگونه سياه و پر نکبت خوانده که اگر خود با چشمان خود نديده باشی که ايرانی دوران آن پادشاه سرور عالم بود، باور خواهی کرد که يارب، آمدن جمهوری اسلامی اصلآ چه نعمت بزرگی بوده است و ما بی شعور ها قدر ناشناسی می کنيم. فرد چپ انذر قيچی ديگری که بزرگترين افتخار شخصيش نوکری چند صباحی برای خمينی است، اصلآ خود محمد رضا شاه فقيد را رهبر اين انقلاب اسلامی خوانده پنداری محمد رضا شاه دقمرگ شده در غربت بوده که با مرام مارکسيست لنينيسم در سال پنجاه و هفت حزب الهی شده بود و غلام حلقه بگوش ملا ها. و خلاصه شخص جفنگی هم در نوشته ای نگارنده (امير سپهر) را شوونيست فارس خوانده. مرا که تمام رگ و ريشه هايم آذری است و از موجودی زاده شده ام که آن زن آذری بيچاره اصلآ تا پايان عمر هم فارسی را خوب ياد نگرفت نتيجه فردی ايران خواه و بی باک که سر اين گردنکشان وطن فروش نوکر اين رژيم را به سنگ کوبد، تجزيه طلبان وطن فروش نوکر اجنبی را گوشمالی دهد، اين بساط ندبه و گريه و ماتم را از ايران برچيند و ملا ها و دنباليچه های آنانرا به شدت کيفر دهد. تا مردم آزادی های کامل فردی خود را از نو بدست آرند تا کشور نظم و نسخ گيرد و در سايه ی ثبات و آرامش و حکومت قانون جو عمومی جامعه برای سرمايه گذاران هم ميهن و خارجی مناسب گردد. به تبع آن هم روند ايجاد اشتغال شتاب گيرد و اوضاع اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی مردم بهبود يابد. که بدون فراهم بودن اين پيش زمينه ها حتی صحبت از دموکراسی هم از سر جهل کامل است در انتها بار ديگر روی اين نظر خود مصرانه پای می فشارم که اوضاع فرهنگی سياسی که ما در آن زندگی می کنيم از هر نظر آماده ی ظهور يک ديکتاتور است نه رسيدن به دموکراسی. پس بايد خود بهترين فرد را از ميان کسانی که تا حدی ايشان را می شناسيم برای ايفای اين نقش تاريخی انتخاب کنيم. در غير اينصورت ای بسا که ايران به چنگ خونخواری بد تر از خمينی افتد کسی که چون خمينی که سوار بر موج مذهبی آن روزگار شد، سوار بر موج ملی گرايی اين روزگار گردد و ابتدا از وطن پرستی و احيای عظمت و شکوه ايران سخن گويد و پس از کسب قدرت بسان آن شيخ پليد و مکار چهره ی حقيقی و پليد و ضد ايرانی خود را آشکار سازد در اين مورد کمی به دو تجربه ی هخا و فولادوند بيانديشيد. همه ی اپوزيسيون اين دو آدم را مسخره می کنند. اما چو نيک بنگريد خواهيد ديد که در تمامی اين سالها اتفاقآ فقط همان دو کمدين بودند که توانستند نيمچه حرکتی را در داخل بوجود آورند. کاری که اين اپوزيسيون با اينهمه ادعای خرد و آگاهی تا بحال از انجام آن عاجز بوده هخا و آن يکی هر دو افراد کاملآ غير سياسی و رويا پرداز بودند که صرفآ در سايه مهارت در موج سواری توانستند سوار بر موج ملی گرايی شده و جامعه ی خفته ی ايران را به نيم تکانی وادارند. از کنار اين دو تجربه بی تفاوت نگذريد که سخت عبرت انگيز است. همين و توضيحی بر اين نوشته بهر روی از همه چيز گذشته، من در اين رنجنامه گونه ابدآ قصد
بی ادبی به کسی را نداشتم. گرچه به باور من برای همه ی ما ايرانيان اصلآ بی
ادبی بالاتر از اين وجود ندارد که با داشتن سلطانی بنام خامنه ای و دلقکی چون
احمدی نژاد در مقام رياست جمهوری کشورمان خود را انسان بناميم
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||