زاد گـــــــــــــــاه
پنجره ی ارتباطی امير سپهر

 
 

 

 

 



من اينجا صرفآ ديدگاههای فردی خودم را می آورم، باز و ساده و بی تکلف. همينطور گهگاه نوشته هايی از ديگران را که خود آنها را می پسندم. چنانچه دوستانی آوردن مطالب مندرج در اين سايت را در جای ديگری هم مناسب ياقتند، چه خوب! حتمآ اين زحمت را بکشند. تنها تمنا، آوردن نام نويسنده و منبع در نقل اين نوشته ها است، که اين حداقل رسم عياری و امانت داری است

.

.

May

June

July

August

September

برگ نخست

<<<  بازگشت به 



 

پرستو ها همچنان آواره ـ لاشخور ها به لانه باز می گردند

سامانه خبری عصر ايران، يکی از سايت های جمهوری اسلامی:
گروهک چريك های فدايی خلق: در انتخابات مجلس هشتم شرکت می کنیم
عصرایران- انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي و ويژگي ها و اهميت آن مخالفان خارج نشين نظام را نيز به تكاپو وادار كرده، به طوري كه برخي از آنان به طور رسمي اعلام مي كنند كه بايد اقداماتي را براي تاثيرگذاشتن در روند برگزاري انتخابات داشته باشند

به گزارش عصر ایران فرخ نگهدار يكي از اعضاي گروهك موسوم به چريك هاي فدايي خلق كه در فرانسه به سر مي برد اين روزها نامه اي به مسوولان عالي قضايي داده و از آنان خواسته است تا اجازه دهند به كشور بازگردد تا بتواند در انتخابات شرکت کند. پايان خبر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
الهه بقراط : این تفکر زمانی که باید عقب نشینی می کرد، با سر دادن شعار «سرنگونی» از «تاشکند» و «مینسک» صدها فدایی را روانه زندان و خاوران کرد، و امروز که پایه های جمهوری اسلامی متزلزل تر از هر زمانیست و حتی خود رژیم از «سرنگونی» خویش سخن می گوید، با شعار «اصلاح» و به بهانه «صلح» به حمایت از آن برخاسته
-------------------------------------------------------------------------

لاشخور ها به لانه باز می گردند
اين خبر بازگشت اصلآ هيچ جای شگفتی ندارد، زيرا که در اين بيست و نه ساله گذشته وفادار ترين و صديق ترين ياران اين رژيم همين چپ ها بودند. نويسنده هفت ـ هشت سال پيش اصلآ خود در مصاحبه ای با راديو صدای ايران پيشنهاد کردم که همان بهتر که اينان به داخل بروند. چون مواضعشان به مراتب نرم تر از جبهه مشارکت اسلامی و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی است. پس از اين بازگشت نبايد تعجب کرد. اتفاقآ خيلی هم خوب است که ديگر همه چيز را علنی کرده اند

پس آنچه مايه شگفتی است نه بازگشت، که اين وقاحت و بی شرمی باور نکردنی است که اينان دارند. اين بی شرمی که اينها هنوز هم خود را اپوزيسيون اين رژيم می نامند. مرتبآ هم جلسه پشت جلسه. همه هم  مثلآ برای استقرار آزادی و دموکراسی و سکولاريسم ... و شگفتا که بنام اپوزيسيون اين رژيم. نشست اتحاد جمهوری خواهان در برلين و ايستادن جمهوری خواهان در پاريس. نيم خيز شدن اتحاد جمهوری خواهان در هونولولو و دمر شدن اتحاد جمهوری خواهان در سانفرانسيسکو ووو

آنهم در حاليکه نود و نه درصدشان به ايران رفت و آمد می کنند، بطور علنی خواهان حفظ اين رژيم هستند و همه ی ايرانيان از بزرگ و کوچک هم می دانند که اينان رژيمی هستند. براستی که ايرانی در هيچ چيزی مرز نمی شناسد. بويژه در وقاحت و بی شرافتی. که اين يکی انسان را نه تنها از ايرانی بودن خود که حتی از انسان بودن نيز خجالت زده می کند

اين طفيلی ها البته به پدرانشان رفته اند. همان پدران که مستقيمآ برای اتحاد شوروی نوکری می کردند و در همان حال خود را توده ای می ناميد و متفکران حزب طراز اول طرفدار طبقه کارگر در ايران. بعد هم که همگی اسلام آوردند و مريد خمينی شدند. حزب توده هم که شد مجمع عاشقان مسلم ابن عقيل

به هر روی ماندن و يا بازگشت اين طفيلی ها البته هيچ تأثير مثبت و منفی برای اپوزيسيون حقيقی اين نظام ندارد. چه که حزب توده همان سال پنجاه و هفت که اسلام آورد و حزب الهی شد برای هميشه مرد. اما چه مرگی!؟ آنچه مايه ی عبرت است اتفاقآ همين موضوع مرگ اين جريان است نه شصت سال خيانتش

اينکه مرگ هر کس و جريانی درست به زشتی و زيبايی مرام و زندگی اوست. يکی وطن پرست می شود و در دفاع از ميهن و شرف هم ميهنانش به شهادت می رسد، يکی فرهيخته ترين فرزندان ميهنش را سر می برد و با واجبی شهيد می شود و جريانی هم وطن فروشی را مرام خود می سازد، عمری خود را مارکسيست لنينيست می خواند و در انتها حزب اللهی شده و از نظر ايدئولژيکی بقول حضرت مولانا شهيد ... ... می شود. البته اين کمی بی ادبی را بر جلال الدين مولوی ببخشيد 

حرف درویشان بدزدد مــرد دون    .......    تا بخوانـد بـر سلیمی زان فســون
 کار مردان روشنـــی و گرمیست   
.......    کار دونــان حیله و بی ‌شرمـيست
مرگ بد با صد فضیحت ای پدر   
.......    تـــو شهيـــدی دیده ‌ای از ... خر
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دوست من آقای امير سپهر سلام
آيا قصد شما از مقاله ی (فرهنگ و تمدنی کهن، تابلويی شکوهمند در شيره کش خانه هايی نو) همان غزل رهي معيری است؟
: بهر حال غزل رهــــی چنين است

من كيستم؟ ز مــــــــــــــــــردم دنيا رميده ای
   ...........  چون كوهســـــــــــــار، پای بدامن كشيده ای
از ســـوزِ دل، چـــو خـــرمنِ آتش گرفته ای
   ...........  وز اشكِ غم ، چو کشـــتیِ طوفان رسيده ای
چــــــون شام ، بي رخ تــــو بماتم نشسته ای
   ...........  چـــــون صبـح، از غـــم تو گريبان دريده ای
سركن نواي عشق ، كه از های و هوی عقل
   ...........  آزرده ام ، چــــــو گــوشِِ نصيحت شنيده ای
رفت از قــفـــــــای او دل از خود رميـــده ام
  ...........  یـــــی تــــــاب تر ز اشكِِ بــدامن دويـــده ای
مارا چو گــردبـــاد ، ز راحت نصيب نيست
   ...........  راحـت کــجــــا و خــــاطـــر نــا آرميـــده ای
بيچـــاره ای كه چــاره طـلب ميکـند ز خــلق   ...........  دارد اميـــد ميــــوه ، ز شـــاخ بـــريـــــده ای
از بســکه خــون فــرو چـکـد از تيـــغ آسمان
   ...........  مـانـــد شفـــق ، بـــدامنِ در خـــون كشيده ای
بــا جــانِ تــابنـاک، زمحــنت ســـرای خاک
   ...........  رفتيم هـمچـــو قطــره ی اشـکـی ز ديــده ای
دردی کــــه بـهر جانِ ررهــــی آفـريـده انـده
   ...........  يـــارب مبـــاد قســـمت هيــــچ آفـــريـــده ای
خرداد 1328
***
برگرفته از كتاب سايه عمر
ارادتمند : مهندس منوچهر كارگر

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تمدنی کهن، تابلويی شکوهمند در شيره کش خانه هايی نو
من چيستم حکايت از ياد رفته ای  -----  تصويری از جوانی بر باد رفته ای
ما ايرانيان پيوسته در گذشته و حال از امر فرهنگ يک اشتباه برداشت بزرگ داشتيم و داريم، اين اشتباه برداشت تاريخی هم اين است که ما هماره مقوله فرهنگ را با پيشينه فرهنگی اشتباه گرفته ايم. حتی برخورد بسياری از انديشمندان ما هم با فرهنگ اينگونه بوده. بدين گونه که گويا فرهنگ امری قديم و ايستا باشد و فرهنگ ما همانی است که مثلآ تا پيش از آمدن اسلام به ايران بود و يا حتی همان فرهنگ که در دوران کوروش و داريوش بود

در حاليکه اينگونه تعريف به دست دادن از مقوله ی فرهنگ کاملآ نادرست است. زيرا که فرهنگ امری است سيال، دايمآ در تغيير و تحول و غير قابل مهار. بدين ترتيب فرهنگ ما  نه آن فرهنگ بالنده ی پيشين، بلکه متاسفانه همين فرهنگ اسفبار و مفلوکی است که ما در حال حاظر داريم. حال چه خوشمان بيايد و چه نه

به ديگر سخن، فرهنگ هر مردمی همانی است که آنها حال بدان عمل می کنند، نه آنچه در کهنه کتابهاشان آمده و يا ارزشهای گذشته و اسلوب زندگی و نحوی نگرش نياکان آنان به خود هستی و پديده های آن

 زمان در حرکت است و به موازات آن بشر نيز پيوسته در حال دگرگونی. از اينروی فرهنگ هم که مولود انديشه و کردار بشری است هرگز نمی تواند که در جا زند و دچار جمود و ايستايی گردد. پس پديده ی فرهنگ نيز مرتبآ در معرض تحول است. تحولی اما نه هميشه در مسير بالندگی

 حوادث تاريخی می تواند گردش پرگار را به عکس چرخانده و فرهنگ ملتی را کاملآ رو به قهقرا برد. چنانکه اين مسئله در مورد ما صادق بوده و بی تعارف حال ما ديگر اصلآ فرهنگی نداريم که به آن مباهات کنيم. فرهنگ اکنونی ما همانی نيست که فرهنگ نياکانمان بوده. صرفنظر از برگزاری چند شادخواری در زمانهای معينی از سال به رسم نياکان، اين فرهنگ لجن آلود که ما داريم ديگر شباهت چندانی به فرهنگ پاک اجدادی مان ندارد

البته ما ميراث های فراوانی را از فرهنگ نياکانی به ارث برده ايم. ليکن حتی آن ميرات ها نيز در گذر ايام و در اثر بروز حوادث گوناگون تاريخی از نظر محتوا و فرم ثغيير پيدا کرده و ديگر به همان شکل و کيفيتی نيستند که در پيش و در عهد باستان بودند. حتی همان شادخواری هايی نيکانی، که بقول حکيم توس = هـــم آتــش بــمردی بــــه آتــشکــده  ///  شدی تـــيره نوروز و جــشــن سده

توجه داشته باشيم که در جهان مدرن امروز همانگونه که شخص در جامعه احترام وموقعيت ممتاز خود را از ايل و عشيره و نژاد خود کسب نميکند، احترام به هيچ ملتی هم ناشی ازگذشته تاريخی و فرهنگ درخشان نياکان آن ملت نيست. آمريکا بيش از پانصد سال تاريخ ندارد اما امروز تنها ابر قدرت جهان است. استراليا از بزهکاران و افراد جانی که از انگلستان و اسکاتلند و ولز و ايرلند بدان جزيره تبعيد ميشدند تشکيل گشته ليکن امروزه يکی از پيشرفته ترين کشور ها است. مجارها اصلآ هيچ اطلاعی از پيشينه خود ندارند اما مردمانی بسيار متمدن و قابل احترامی هستند و کانادا هم که تا همين چند صد سال پيش سرزمين آدمخواران بود امروز يکی از معتبر ترين و محترم ترين کشور های جهان است

همين کشور سوئد، تبعيدگاه نگارنده را دزدان دريايی بوجود آوردند ، اما هم ميهن من و شما که ادعای سروری بر جهان را هم دارد ، برای گرفتن پناهندگی از نواده ی همان وايکينگ ها نه تنها هر توهين و تحقيری را پذيرا ميگردد، بلکه حتی در مواردی در اين راه تا حد دوختن لبها و خودکشی نيز پيش ميرود

و حال در جهت عکس، اين عراقی که امروز مردم آن گوشت همديگر را زنده زنده می خورند، همان بين النهرين تاريخی است. سرزمينی بسيار کهن و تاريخی که دستکم گهواره ی سه تمدن بزرگ و درخشان بشری بوده. يا اين مصر که حال هفتاد درصد مردم آن شيفته ی افکار دوران غارنشينی اخوان المسلين هستند و در آن دختران بطرز فجيعی ختنه می شوند، سرزمينی است که روزگاری يکی از درخشان ترين فرهنگ ها را داشته. چنين هستند سوريه و لبنان و حتی ليبی در حال حاظر ملک شخصی معمر القذافی

بنا بر اين نوشتن و گفتن از فرهنگ ايران با فعل ماضی هيچ افتخاری ندارد وقتی که حال در آنجا يک ملای بی سر و پا گله دار ملتی است، انسانها رجم  و يا گردن زده می شوند و امروز هم که بی آبرو ترين کشور در ميان بيش از دو صد کشور دنيا است. حاصل اينکه ايرانی نبايد به همين دلخوش باشد که روز و روزگاری فرهنگ و تمدن داشته

حراست از ميراث نيکان البته کاری نکو و پسنديده است. خوشبختانه ما در اين بخش هم ميهنان بسيار پاک و فداکاری داريم که از چشم و جوانی و جان مايه می گذارند. مشکل ما کسانی هستند که اصلآ خود خبر ندارند که کجای کارند. يعنی افراد غرق در گذشته که هيچ از وضع کنونی خود خبر ندارند. بی آبرو هستند و خود از اين بدنامی و ننگی که در آن عوطه ورند خبر ندارند

اينان فرهنگ داشتن را به دراز کشيدن در قهوه خانه ی تاريخ و ترياک کشيدن و به تابلويی از گذشته تماشا کردن تعبير و تفسير می کنند. کسانی که نمی دانند وقتی به احمدی نژاد می خندند در واقع به خوابزدگی و خمودی و بی غرور بودن خود می خندند. ما اين هستيم که هستيم و احمدی نژاد و خامنه ای و ملاحسنی و جنتی و الله کرم ... آيينه های تمام قد ما هستند

 گذشته يعنی رفته و سپری شده. گذشته ی فرهنگی داشتن که به معنی فرهنگ داشتن نيست، همانطور که پيشينه ی فرهنگی نداشتن به معنای بی فرهنگی نيست. بيشترين ملت های با آبرو و سعادتمند امروز جهان اتفاقآ از ميان ملت های بی پيشينه و غير تاريخی هستند. مانند ايالات متحده و نيو زلاند و کانادا و سوئد و استراليا و دانمارک و جمهوری چک تاج سر اروپا و حتی عربستان سعودی و دبی و قطر و عمان و شارجه . سماور شاه عباسی در گوشه ی اطاق پذيرايی داشتن و آويختن قاب مينياتور و چوپ و تخته به در و ديوار و شعر فردوسی و حافظ خواندن آبروی رفته را باز نخواهد گرداند

اينکه ما از تبار و خاندان خوشنام و با آبرويی هستيم حقيقتی انکار ناپذير است. ليکن اين نيز حقيقتی عريان است که ما خود به فرزندان ناخلف، شيره ای، بيکاره و لاابالی ای شبيه هستيم که مايه ننگ خاندان و ايل و تبار خود هستيم. ايرانی اگر آبرو می خواهد بايد حاظر به پرداخت هزينه باشد. مهم ترين هزينه هم بيرون زدن از اين شيره کش خانه و فراموشکده و خود را باز يافتن در مکانی است که ايستاده ايم. که آگه بودن از اينکه در کجای اين بيابان بی آب و علف ايستاده ايم اولين و مهم ترين گام در جاده ی رو به شهر و آبادی است  

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پوزشی برای يک اشتباه
از اينکه من از کم دانشی (نه بر سبيل تعارف، که براستی از کم آگاهيم) در رفرنس دادن به کتاب يهود و نصارا (در متن مربوط به آقای دکتر نوری زاده)، يوحنا را متی آورده بودم، صميمانه پوزش می خواهم. اين را نيز بر خود فرض می دانم که همينجا از توجه و محبت همشهری (آذری) دانشمند و گرانقدرم جناب دکتر ضیا صدر الاشرافی قلبآ سپاسگزاری نمايم. زيرا که ايشان بودند که در ايميلی بسيار مشفقانه و محبت آميز مرا از اين اشتباه در آوردند
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


ساختار قضايی نظامهای ايدئولژيکی فاشيستی
آنچه که به حذف حيثيتی و يا فيزيکی دگر انديشان و سرکوب حرکات حق طلبانه مردم در نظامهای ايدئولژيکی فاشيستی مربوط می گردد، تقريبآ تمامی اين گونه رژيم ها از يک مکانيزم استفاده می کنند. زيرا که ساختار قضايی کاملآ مشابهی دارند

هر اندازه که سيستم جاسوسی و بگير و ببند اين رژيم ها بزرگ و گسترده است، سيستم قضايی در آنها بسيار کوچک و بسته است. يعنی در اين نوع رژيم ها گستردگی دستگيری ها و تعداد کسانی که به جرائم سياسی بازداشت می شوند هيچ تناسبی با تعداد محاکم قضايی و قضات اندک آن ندارد

از آنجا که دايره ی محرمان و خودی های درجه اول نظام های سرکوبگر و آدم کش ايدئولوژيکی بسيار تنگ و کوچک است، که هر چه هم جلو تر می روند اين دايره کوچکتر و کوچکتر می گردد، اين چنين رژيم های غير مردمی که از همه چيز و همه کس هم به شدت می ترسند، اصلآ اطمينان نمی کنند که تعداد زيادی را در اين بخش به خدمت گمارند. ترس آنان به ويژه از وارد کردن افراد جديد به درون اينگونه بخش های امنيتی است. که آنهم به دليل هر چه محفوظ نگاهداشتن اسرار اطلاعاتی است

بعنوان مثال شايد باور کردنی نباشد که تعداد جلادان رژيم جمهوری اسلامی در اين بخش که بنام قاضی کار می کنند در سر تا سر ايران حتی به سی نفر هم نرسد. مثلآ در تهران سيزده ميليونی با آن همه بازداشتی تعداد جلادانی که به کار همه ی سياسی های زندانی رسيدگی می کنند حتی به ده نفر هم نمی رسد. البته نيازی هم به افراد بيشتری نيست. زيرا سيستم قضايی نظام ايدئولژيکی فاشيستی جمهوری اسلامی در بخش رسيدگی به جرايم سياسی بگونه ای است که در آن يک نفر همه کاره است

 يعنی در اين سيستم بی مثال فقط يک تن هم شاکی است، هم احضار کننده، هم شکنجه گر و بازجو، هم دادستان، هم هيئت منصفه، هم وکيل و هم قاضی. آن يک نفر هم چون سرسپردگی تام و تمامش به رژيم به اثبات رسيده به هيچ مقام و مرجعی هم پاسخگو نيست. دستش هم برای هر کاری باز است. يعنی آن يک نفر می تواند کسی را بی هيچ سند و مدرکی برای اثبات جرم به دادگاه احضار کند، از وی بازجويی به عمل آورد، اگر خواست فرد احضار شده را شکنجه کند و از وی آنچه را که خودش می خواهد اعتراف گيرد، با آن اعترافات به زور سلول انفرادی و شکنجه تنظيم پرونده کند، آن بيگناه را محاکمه کند، برايش حکم صادر کند و هم خود در همان سلول زندان مجری حکم خويش باشد، ولو اين حکم، حتی حکم قتل هم که باشد. امری که بار ها در زندانهای مختلف جمهوری اسلامی و ديگر نظامهای ايدئولژيکی فاشيستی اجرا شده است

از همه اينها شگفت انگيز تر هم اينکه اين چند جلاد مورد اعتماد، نقش چشم و گوش و متخصص توطئه شناس رژيم را هم به عهده دارند. يعنی چنانچه فقط حس کردند که فردی ممکن است حتی در آينده های بسيار دور هم برای رژيم مسئله ساز شود، به خود حق می دهند که برای وی پرونده سازی کرده و او را مجازات کنند. يعنی افراد را قبلآ از اينکه حتی مرتکب کوچکترين جرمی هم که شده باشند دستگير، محاکمه و کيفر دهند. رئيس و تئوريسين اين بخش هم در نظام جمهوری اسلامی حسين شريعتمداری، سردبير کيهان اشغالی تهران است

روش وی هم برای مجازات مظنونين هنوز جرم ناکرده ابتدا زمينه سازی است. آنهم بطور معمول از طريق حملات قلمی مستهجن به حيثيت افراد و چسباندن آنان به محافل بقول خودش صهيونيستی( در نظامهای ديگر هم چساندن به امپرياليسم و کاپيتاليسم و ضد انقلاب ...). محافلی مجهول و نيست در جهان که اساسآ ساخته و پرداخته ی مغز توطئه پرور و بيمار اين شخص بی فرهنگ و سفاک است. اين سيستمی قضايی است که اتحاد جماهير شوروی در دوران استالين داشت، چين در دوران مائو، آلمان در دوران هيتلر، ايتاليا در زمان موسولينی و تمامی نظامهای ايدئولوژيکی فاشيستی ديگر


شرح شوخ چشمی دکتر نوری زاده و بی شرمی آن دگران

ابتدا توضيحی بر  نوشته ی = شريف ترين انسان آن فاحشه ای است که يک فاحشه است ا
(Ethic)
و زن زناکار را (به محل سنگسار) آوردند. مسيح را گفتند ای مسيح این زن در حین عمل زنا گرفتار شد و موسی در شریعت به ما حکم کرده که چنین زنان سنگسار شوند، حال تو چه می گویی ... مسيح سربلند کرد و بدیشان گفت : از میان شما هر آن کس که بی گناه است نخستین سنگ را به او بزند. با شنیدن این سخن آنها یکان يکان آنجا را ترک گفتند، و مسيح تنها به جا ماند با آن زن که در میان ایستاده بود
انجیل
يوحنا ۸ : ۴تا ۱۱

انگيزه ی دو نوشته ای که در پی خواهد آمد ايميل های زيادی است که در اين چند روزه در ارتباط با فيلم آقای نوری زاده، روزنامه نگار و مفسر سياسی بنام دريافت کرده ام. فردی که پس از اجرای برنامه ای صوتی تصويری فراموش کرده ميکروفون و دوربين را ببندد و قسمتی از مکالمه ی وی با خانمی ضبط شده. اين فيلم هم به دست عده ای هوچی افتاده. موضوع البته کهنه است. چون اين فيلم مربوط به چهار ـ پنج سال پيش است. در همان زمان هم مدتی بر روی سايت آقای فولاد وند مفقود الاثر قرار گرفت و بعد هم برداشته شد. ديگر هم نشانی از آن نبود. تا اينکه با قرار گرفتن اين فيلم بتازگی بر روی اينترنت باز هم اين قصه ی کهنه همه جا نقل محفل شده

ايميل پشت ايميل می آيد با لينکی از اين فيلم که بنگريد اين آقا با چه وقاحتی به دوست دخترش آخ جون... می گويد، تماشا کنيد که اين آدم چگونه به خانمش خيانت می کند ...  و از اين دست نوشته ها. نوشته هايی که گويی از سوی دارندگان مدال های طلای المپيک اخلاق و جام جهانی وجدان نگاشته شده. پاره ای هم آنگونه نوشته اند که پنداری از جانب همسر آفای نوری زاده وکالت تام و تمام دارند که ايشان را به جرم خيانت به همسر کيفر دهند

 اگر اين ايميل ها فقط برای من و چند تنی می آمد، نگارنده هرگز به خود اجازه نمی دادم که نه چيزی راجع به اين مسئله بنويسم و نه اصلآ نامی از ايشان به ميان آورم. چنانچه همان چند سال پيش هم چون از اين عمل ابراز انزجار کردم، با چند نفری ماجراجو بر سر زشت بودن چنين عملی حتی به سختی هم درگير شدم

اما متاسفانه اين روز ها با هرکسی که تماس داشتم از وی شنيده ام که او نيز چون من در اين باره ايميل باران شده است . و باز هم متاسفانه با اين روحيه ی خاله زنکی هم که در ما ايرانيان وجود دارد و تقريبآ همه هم به دنبال اينگونه ماجرا های هجو و غيبت کردن هستيم، حال پنهان کردن اين موضوع کاری ناممکن و امری عبث است

به هر روی،  آنچه خواهم نوشت برای دفاع از آقای نوری زاده نيست. زيرا که نگارنده نه کوچکترين آشنايی شخصی با آن فرد محترم دارم و نه اصولآ از عقايد سياسی و  اين بازی خسته کننده ی ملای ناز و ملای خشن ايشان خوشم می آيد. چه که از نظر من پس از اينهمه ظلم و ستم و تجاوز و چپاول در اين سی سال سياه حال ملای خوب و با شرف ايرانی آن ملا است که دستکم ديگر اصلآ ملا نيست

پس آنچه اينجانب از ريشه با آن سخت مخالفم نه انتشار فيلمی برای ترور شخصيت دکتر نوری زاده، بلکه اساسآ با نفس انتشار اينگونه فيلم ها است. اين فيلم اگر حتی مربوط به علی فلاحيان و حسين شريعتمداری هم که بود باز هم بنده با انتشار آن مخالفت می کردم. انتشار فيلم هايی که ولو قسمت کوچکی از آنهم که به زندگی و روابط شخصی افراد مربوط می شود يک جنايت مسلم اخلاقی است. اين عمل کپی شده از روی يکی از همان اعمال ننگين جمهوری اسلامی برای ساقط کردن مخالفان خود از آبرو و نيکنامی است. اصلآ به جز يک واژه "آقا" که معلوم هم نيست منظور از اين آقا کيست و فرستادن فرضی يکی از سر بران جمهوری اسلامی به کار جاده سازی وسيله ی آقای نوری زاده در فردای سقوط اين نظام، در آن گفتگوی کذايی موضوع سياسی ديگری وجود ندارد. باقی هر چه هست مکالمه ای کاملآ خصوصی است

با وجود اينکه خوشبختانه در فيلم مشخص نيست که آقای نوری زاده اصلآ با کدام خانم صحبت می کنند، با اين حال ايشان حتی اگر با دوست دختر خود نيز صحبت می کرده و يا حتی اگر به همسرش هم خيانت می کرده، که خوشبختانه ما اصلآ هيچ در اين مورد نمی دانيم و نبايد هم بدانيم، اين امری است که به وی و همسرشان مربوط می شود. آنان که اينطور معلم اخلاق گشته و وکالت همسر ايشان را هم بی اجازه بعهده گرفته اند از کجا و چگونه می دانند که رابط ی وی با همسرش و آن ديگر خانم چگونه است

وقتی شما حتی نمی دانيد که خانم طرف صحبت اصلآ کيست، چگونه فردی را با اين قاطعيت به خيانت به همسرش متهم می کنيد. اصلآ شما اين حق را از کجا آورده ايد که در اين ميان قاضی خانواده دکتر نوری زاده شده ايد.گذشته از همه ی اينها اصلآ ما با کدام وجدان و معيار اخلاقی به خود اجازه می دهيم که اينگونه ناجوانمردانه با آبرو و حيثيت ديگران بازی کنيم. يا حتی با آبرو و غرور همسر محترم و سه فرزند بزرگ ايشان. و ای بسا حتی با سرنوشت زناشويی اين مرد و زن و کل اين خانواده

نويسنده فقط اين را حدس می زنم که هيچ يک از ما که اينهمه از اخلاق و خانواده و وجدان دم می زنيم، به لحاظ شخصی پاک تر از آقای نوری زاده نباشيم. به و يژه کسانی که اينطور به جان آبرو و شرف اين مرد افتاده اند. که اگر پاکتر بودند هرگز وجدانشان اجازه ی چنين عمل زشت و غير انسانی را بدانان نمی داد. البته ممکن است که آنان که آقای نوری زاده را اينطور ترور شخصيت می کنند از هر عيب و ايرادی پاک باشند و من اشتباه حدس زده باشم. اما چون دستکم خود را خوب می شناسم، صادقانه و صميمانه می پذيرم که شخصآ هرگر خودم را بهتر از آقای نوری زاده نمی دانم. اينهم نه تعارف و خود را لوس کردن، بلکه بيان يک حقيقت است.

پس، منی که بد تر از اويم اصلآ به خود اجازه ی خرده گيری از آن شخص را هم نمی دهم، چه رسد به کوبيدن ايشان. گذشته از همه اينها من متاسفانه اثر دست رژيم را در اينکار ها می بينم. و همينطور متاسفانه اثر انگشت شصت چپ سازمان مجاهدين را. ممکن است که عده ای از ما ابدآ از موضع گيری های قبلی و حتی فعلی ايشان خوشمان نيايد، چنانکه خود نگارنده سالها از آن خاتمی بازی ايشان خون جگر خوردم و هنوز هم از بعضی دفاعيات زير جلدی ايشان از آن شيخ کثيف و مکار عصبی می شوم، اما اينها باعث نمی شود که ما نوری زاده را نوکر خامنه ای و احمدی نژاد و يا حتی خاتمی بدانيم

دکتر نوری زاده و آقای ميبدی و دکتر فرنودی و دکتر شاهين فاطمی و چند تنی ديگر را جان بجانشان کنيد آدمهای مذهب زده هستند و کهنه انديش و هنوز ملا باز، و شديد تر از اينها آقای گنجی. حال بگذريم از اينکه آقای سازگارا که اصلآ در پشت دوربين تلويزيون هم نماز طاعت بجای می آورد. آن گروه اول گر چه خود نمی پذيرند، ليکن اين امر در واژه واژه ی گفتار آنان قابل لمس است. اما اين مذهبی بودن ميبدی و نوری زاده و شاهين فاطمی کجا به معنای نوکری برای اين رژيم است

براستی آدمی بايد ديگر با عقل و شعور کاملآ خدا حافظی کرده باشد اگر ادعا کند که دکتر علی رضا نوری زاده از عوامل رژيم است. چه که در اين ايميل ها مرتب تأکيد می شود که گويا ايشان از عوامل رژيم باشند. يعنی اينکه چون ايشان با يک خانم مجهول چند دقيقه ای گفتگوی خصوصی داشته اند پس رژيمی بودنشان حتمی است!؟ استدلال مضحک و مسخره ای که حتی مرغ پخته را هم به خنده وا می دارد

دکتر نوری زاده که يک نام قلابی پالتاکی نيست که رژيمی باشد و کسی هم او را نشناسد. وی خبرنگاری است بنام که همه ی ايرانيان از بزرگ و کوچک او را می شناسند، و طبعآ هم همه ی رفت و آمد ها و تماس هايش زير ذره بين هزاران ايرانی است. اصلآ اين کار که ما به محض اينکه از مرام و روش سياسی کسی خوشمان نمی آيد فورآ او را به رژيم بچسبانيم خود بزرگترين خدمت به رژيم است

در حقيقت رژيمی های اصلی کسانی هستند که بی دليل و مدرک به ديگران تهمت می زنند. حال چه آگاهانه و با مزد و چه از سر جهل و نادانی و بدون مزد. بد تر از اين دو گروه هم کسانی هستند که مسائل شخصی افراد را به مواضع سياسی آنها پيوند زده و آدميان را از اين راه کثيف و ناجوانمردانه ترور شخصيت می کنند. که اين آخرين عمل درست همانند کشتن انسانها است. دقيقآ هم شبيه شيوه ی کثيف و ضد انسانی اين نظام ننگين برای از ميان برداشتن مخالفان خود  

! شريف ترين انسان آن فاحشه ای است که يک فاحشه است
آن سيــــم گفت آن دوم را ای عمــو     .....     چـــه زنی طــعنه برو خود را بـگو
ای خنک جانی که عیب خویش دید    
 .....     هـر که عيبی گفت آن بر خود خريد
تـا نـــرويد ريش تو ای خوب مــن   
   .....      بــر دگــر ساده زنـــخ طــعنه مزن

ما ايرانی هستيم، و آنگونه که خود ادعا داريم ملتی بزرگ و متمدن و با فرهنگ. و حال اما کمی به کردارمان بنگريم : در ميان ما ايرانيان شريف و با فرهنگ و متمدن کسی به کسی اعتراض می کند که چرا دزدی می کند، طرف مقابل می گويد بگذار که اين دهان من بسته بماند، ورنه بر همه آشکار خواهم ساخت که دخترت رفيقه ی پسر فلان کس است

فردی به ديگری ايراد می گيرد که زياد غيبت ميکند، طرف در مقابل می گويد تو يکی ديگر خفه خون گير که خواهر تو بی ناموس مترس فلان گردن کلفت است و خواهر زنت نيز با بهمان ژيگولو سر و سر دارد

يکی از ديگری پولی طلبکار است. اين فرد وقتی به دنبال طلب خود می رود بدهکار که قصد بالا کشيدن پول او را دارد همسر وی را به فاحشگی متهم می سازد که دهانش را ببندد ... و بدبختانه هزار از اين بی فرهنگی ها که از دير باز در ميان بخش بزرگی از مردم ما ملت همه چيز به يغما رفته رواج يافته

   از آنجا که چگونگی رفتار هر ملتی در زمينه ی خاصی متناسب با رفتار آن ملت در ساير شئونات اجتماعی نيز هست، طبيعی است که اين بد اخلاقی ها که آوردم در عرصه ی سياست ايران نيز وجود دارد. حتی بصورتی عريان تر و زشت تر. و باز هم بطور طبيعی حتی در پهنه ی ادب و حتی بدبختانه در ميان فرهيختگان ما

کافی است که اديبی شعر و رساله ی ديگر اديبی را به زير سئوال برد، غير ممکن است که اديب محترم نقد شده بحث را فقط در چهار چوبه ی همان نقد ادبی نگاه دارد. يعنی محال است که به جاده ی خاکی نزند و شرف و آبروی خود و خانواده ی نقاد را بر روی دايره نريزد. که پدر او چه فرد زنباره و مزخرفی بوده. مادرش از کدام خانواده نا نجيب است. خودش در کودکی چه عشوه گری ها می کرده

خواهرش در هژده سالگی به چه کسی چشمک زده. خودش وقتی دانشجو بوده کدام اطوار های جلف را داشته. چگونه ليسانسش را با پارتی بازی گرفته و از اين قبيل اتهامات. اگر هم کاری به خانواده نقاد نداشته باشد، حتی در اين مؤدبانه ترين حالت هم يا او را به شيره ای بودن متهم خواهد ساخت و يا اينکه به وی اتهام خواهد زد که مدتی برای ساواک خبر چينی می کرده

همانطور که اشاره کردم اما زشت ترين و کثيف ترين رخسار اين بی فرهنگی را در عرصه ی سياست ايران می توان ديد. چه که بی اخلاقان در اين عرصه ديگر هيچ مرز و پرنسيپی را به رسميت نمی شناسند. بويژه در پهنه ی اينترنت. در جايی که هر تروريست بی نام و نشانی می تواند هر مبارزه شناخته شده ای را از آبرو و حيثيت ساقط کند. در دنيايی مجازی که اين امکان را به هر تروريست رژيم و بی سر و پايی داده است که قادر باشد با پنهان شدن در پشت يک نام قلابی و يا با گشودن يک وبلاگ مجانی بدترين تهمت ها و افترا ها را به ديگران نسبت دهد و نه تنها از کيفر، سهل است که حتی از فاش شدن نام حقيقی اش نيز در امان ماند

باری، مرادم از اينهمه مقدمه رسيدن بر سر اين اصل بود که بزرگترين نشانه ی بی اخلاقی و بی فرهنگی اتفاقآ آويختن خود به دامان اخلاق و فرهنگ است. اگر کسی خوب به اين فحاشی ها، تهمت ها، ترور های شخصيتی، بهتان ها، ايراد گيری ها، حمله ها و برچسب زدن ها که دقت کند، خواهد ديد که هماره در تمامی آنها يک نقطه ی اتصال وجود دارد. اين نقطه ی مشترک که تمامی آنها از موضع معلمان اخلاق و پاسداران فرهنگ  بدين بی فرهنگی ها و بی اخلاقی ها و ترور ها دست زده اند

در عرصه ی سياست هم چنين بودند و هستند جنايتکار ترين و فاشيستی ترين نظامهای سياسی تاريخ. هيتلر و استالين و موسولينی و مائوتستونگ و خمينی و تمامی ديگر خونخوار های تاريخ و رژيم هاشان همگی از موضع ايدئولژی اخلاق گرا و عدالت گستر بدان جنايات هولناک دست زده اند. پرونده ی هر رژيم ايدئولژيکی فاشيستی را که باز کنيد در آن اين دو اصل را خواهيد ديد

برای اثبات اين ادعا هم هيچ سندی زنده تر از وجود همين نظام جمهوری اسلامی حاکم بر ايران وجود ندارد. نظامی که جوهر ايدئولژی آن مثلآ مبارزه با طاغوت و گسترش برادری و قسط است. همين رژيمی که به دختران مردم در زنداتها تجاوز می کند اما خود را پاسدار عفت و شرف زنان می داند. رژيمی که هفتاد ميليون انسان را به گاو و گوساله بدل ساخته و شب و روز از کرامت انسانی سخن می گويد. رژيمی که از صدر تا ذيل آن همگی دزد هستند و خود را مدافع امانت داری و پاکدامنی معرفی می کند. رژيمی که دهان حتی نرم خو ترين مخالفان خود را هم می دوزد و خود را آزاد ترين نظام عالم معرفی می کنند و خلاصه رژيمی که جانی ترين و دزد ترين و فاسد ترين و دروغزن ترين نظام تاريخ بشری است اما شب و روز از عدالت و اخلاق و دين و مذهب و شرافت و خدا پرستی و آزادی و کرامت انسانی و نجابت و مهر ورزی دم می زند

نتيجه اينکه برای شناخت بی فرهنگان و فحاشان و بی اخلاقان و مزدوران و نازنان و نامردان و روسپيان روحی و شخصيتی يک نشانه وجود دارد. نشانه ای که بسيار هم روشن و ساده است. بدين صورت که هر آن کس که مرتب از جوانمردی دم می زند، خود ناجوانمرد ترين آدم است. هر کس که خود را مدافع بقول خودش ناموس ديگران معرفی کرد باز هم بقول خودش شخصآ بی ناموس ترين آدم است

هر فردی که مرتب از فرهنگ دم زد بدانيد که خود از فرهنگ هيچ بهره ای ندارد. آن کو که کاسه داغتر از آش شد و مدافع خانواده ی دگران، بی هيچ ترديدی خود بی خانواده ترين است و خلاصه آنکس که از موضع معلم اخلاق مدافع اخلاق و شرف و ناموس و پاکدامنی ديگران شد بی هيچ شکی خود از اين فروزه های اخلاقی کاملآ بی بهره است. انسان حقيقی آن است که خود باشد، و فقط خود و مرافب و مسئول اخلاق خويشتن. و شريف ترين انسان آنی است که ادعا می کند که هست ولو که يک فاحشه باشد، همين



وطن و تاريخ ايران امروز رضا شاهی ديگر می طلبد
 اينان حتی حال بی اينکه اصلآ کشوری و دموکراسی ای هم در اختيار داشته باشند مشغول ملت سازی و تقسيم ايران هستند. وای به حال ايران و ايرانی اگر اين عناصر بی مسئوليت و بعضآ مزدور بيگانگان روزی در ايران باشند و دموکراسی هم داشته باشند

دموکراسی؟ فعلآ موقوف
چنانچه شش سال پيش از اين از مردم عراق و افغانستان پرسيده می شد که بزرگترين آرزوی شما چيست؟ بدون شک بيش از نود درصد مردم آن دو کشورجواب می دادند که برکناری صدام حسين و ملا عمر، امير المؤمنين طالبان. البته صد در صد ابر روشنفکران ما بويژه چپها هم که هميشه کاسه ی داغ تر آش هستند، اصلی ترين دليل نبود رفاه و آزادی در اين دو کشور را وجود رژيم های ديکتاتوری می پنداشتند

به هر روی، حال پيش از پنج سال است که از سقوط آن دو دولت در همسايگی ما می گذرد. مردم اين دو کشور گرچه ديری است که به آرزوی خود رسيده و از شر اين دو نظام خلاص شده اند، اما آن ملتهای ساده انديش روزی نيست که هزار بار از آن آرزوی خود ابراز ندامت نکرده و خود را از بابت آن خام انديشی سرزنش نکنند. به طور طبيعی هم بيشتر شان آرزوی بازگشت به همان دوران ديکتاتوری ملا عمر و صدام حسين را در سر نداشته باشند. بويژه مردم عراق و در ميان آنان باز هم به ويژه مردم غير مسلمان و بی آزار و سکولار آن کشور

چه که افاغنه  انتظار معجزه ی بزرگی نداشتند. زيرا که سر آن ملت قبلآ هم چند بار به سنگ خورده بوده. آنان به همين وضع نيمه صلح و نيمه جنگ فعلی هم قانع هستند. اما شک نمی توان داشت که اکثريت ايشان هم از طلا گشتن سخت پشيمان گشته اند (از طلا گشتن پشيمان گشته ايم /// مرحمت فرموده ما را مس کنيد). يعنی آرزو دارند که ايکاش اصلآ داود خان هوس دموکراتيک کردن افغانستان و هدايت آن ملت به بهشت بسرش نزده بود و حکومت همان محمد ظاهر شاه ادادمه می يافت. تا مجبور نباشند که سی سال برای هيچ و پوچ اينهمه درد و رنج و آوارگی و بدنامی کشند و چند ميليون جوانشان به خاک و خون افتد

البته ملت ما نيز از کرده ی خود بسيار پشيمان است، اما بايد توجه داشت که جنس پشيمانی ملت ما تفاوت های بنيادينی دارد. به ويژه با پشيمانی عراقی ها. اگر ملت ما بدين علت پشيمان است که چرا با دست خود يک رژيم ملی و عرفی و تجدد گرا را سرنگون و بجای آن يک حکومت کاملآ سرکوبگر و ضد ملی و قرون وسطايی را بر سر کار آورده و آنهمه آزادی فردی و اجتماعی را از خود سلب کرده، آنهم به اميد دستيابی به يک دموکراسی مجهول و ذهنی، پشيمانی عراقی ها اتفاقآ از اين بابت است که اصلآ چرا به حکومتی ملی و دموکراسی و آزادی دست يافته اند. آنهم تقريبآ بطور مفت و مجانی و بی اينکه حتی خود نيمچه انقلابی هم کرده باشند

به ديگر سخن، عراقی ها از دست رژيمی به تنگ آمده اند و آنرا بد تر از نظام صدام حسين می دانند که از قضا از بالا ترين تا پائين ترين مقامات آنرا هم خود در چند انتخاب آزاد برگزيده اند و اين دموکراسی را هم تقريبآ مانند کادو دريافت کرده اند. حق هم دارند. زيرا که اين دموکراسی نه تنها برای آنان آزادی و رفاه به ارمغان نياورده، سهل است که باعث شده کشورشان به چنان سرزمين نا امن و جهنم بی قانون و سوزانی بدل گردد که در آن حتی ديگر آزادی بيرون آمدن از خانه نيز از ميان برود. چه رسد به آزادی فعاليت سياسی و رفاه و آسايش بيشتر از دوران صدام حسين

در اينجا اين سئوال پيش می آيد که چه کسانی عراق را به چنين سرزمين پر فتنه و خونبار و سوزانی بدل ساخته اند. آمريکا، جمهوری اسلامی، سوريه و عربستان، القاعده و يا تروريست های خارجی؟ پاسخ همه ی اين پرسش ها منفی است.  زيرا که عراق را هيچ فرد و گروه و کشور بيگانه ای بدين سيه روزی گرفتار نساخته مگر خود ملت بی فرهنگ و عقبمانده ی عراق

مثلآ گفته می شود مقتدا صدر عراق را نا امن می کند. اما بايد پرسيد که اين مقتدا صدر کيست؟  آيا جز اين است که اين ملای متحجر و جانی يکی از برکشيدگان و بزرگان خود ملت عراق است؟ مقتدا صدر امروز سی و دو نماينده منتخب مردم عراق در پارلمان آن کشور دارد. قبلآ هم که شش وزير در کابينه داشت. افزون بر اينها اين آخوند مسخره و ماجراجو چند ميليون مقلد و يک نيمه ارتش مجهز متشکل از هزاران نفر سرسپرده هم دارد. تروريستهايی که حاظر هستند با يک اشاره ی وی حتی جان خود را نيز فدای اين بچه ملا سازند

چنين است وضع ملای تروريست و متحجر ديگر. فردی که مسلط تر بر انديشه ی آن ملت است و تبعآ هم جايش محکم تر از مقتدا صدر بر روی گرده مردم نا آگاه و بی فرهنگ آن کشور. آخوندی بنام عبد العزيز حکيم که اکثريت پارلمان عراق را در اختيار دارد و چند ميليون هم بيش از مقتدا صدر مقلد، طبعآ هم يک ارتش کامل تر از مقتدا صدر و فدائيانی چند ده هزار تن بيش از وی. پس اگر حکيم و صدر تروريست و پست و متحجر هستند بدين علت است که اکثريت مردم عراق بد تر از آنان هستند

و اما کسانی که در عراق عمليات انتحاری انجام می دهند و مردم کوچه و بازار را نيز با خود می کشند. اينان هم کسانی نيستند جز خود عراقی ها و يا عناصری خارجی درست در حد فرهنگ و شعور خود آن ملت.  اينکه گفته می شود کسانی که دست بدين اعمال می زنند عده ای تروريست خارجی و از عناصر طالبان هستند، گرچه درست، اما حقيقت نيست. درست بودن چيزی با حقيقت آن تفاوت های اساسی دارد

بايد توجه داشت که تروريست ها نه سازمان مشخصی دارند، نه منبع مالی مشخصی، نه قادر به استفاده از سيستم بانکی هستند، نه به راحتی و به آزادی می توانند عضو گيری کنند و نه حتی قادر به آفتابی شدن در جايی هستند. مرز های عراق هم که به شدت تحت کنترل است. روزی هم نيست که ارتش عراق و آمريکا دستکم چهل ـ  پنجاه تن از آنان را نکشند و يا دستگير نکنند. با وجود اينهمه تنگنا و مشکلات و محروميت ها و عدم امکانات و کشتن ها و دستگيری ها اما می بينيم که آنان همچنان هستند و همچنان هم جان می ستانند. آنهم در حضور يکصد و شصت هزار سرباز آمريکايی و تعداد دو برابر آن اعضای ارتش و پليس تازه تآسيس عراق که همه جای آن کشور را هم تحت کنترل دارند

پس اگر اين آدمکشان فقط عده ای تروريست غير بومی بودند، اگر افرادی تازه جای کشتگان آنان را فورآ پر نمی کردند، اگر نمی توانستند در ميان عراقی ها پنهان گردند و خلاصه اينکه چنانچه اين جانيان از کمک و اعتماد و حمايت مالی و فنی و لجستيکی مردم عراق برخوردار نبودند تا به حال صد باره کلکشان کنده شده بود. بنا بر اين مانند روز روشن است که اين جانيان کسانی نيستند جز خود عراقی ها و عده ای از رفقا و همفکران نزديک خارجی آنان که پايگاه محکم مردمی در ميان بخشی از مردم آن کشور دارند

درست همانگونه که استخوان بندی اصلی طالبان از خود ملت افغانستان است و ياران خارجی ايشان هم به دليل اشتراک نزديک مذهبی و فرهنگی از حمايت های بی دريغ بخش های وسيعی از مردم آن کشور برخوردار. البته وضع طالبان خيلی از تروريستهای عراقی بهتر است. دليل آنهم پسمانده تر بودن فرهنگی مردم افغانستان در مقايسه با عراقی های ثروتمند تر است که حکومت کاملآ سکولار صدام حسين خونخوار بخشی از آنان را کمی متجدد تر ساخت. وقتی گور های طالبان کشته شده برای عده ای از مردم پشتون افغانستان به زيارتگاه مبدل گشته، معلوم است که حامد کرزای چاره ای ندارد جز آنکه از آنها برای شرکت در دولت دعوت بعمل آورد. که البته طالبان اين دعوت را رد کردند. زيرا طالبان بسيار اميدوارند که افغانستان را دوباره به چنگ آرند. که البته با توجه به اوضاع اسفبار فرهنگی آن ملت انتظار بيجايی هم نيست

حاصل اينکه دموکراسی اگر برای ملت های با فرهنگ و دموکرات بهترين روش حکومتی است برای ملت های عقبمانده و بی فرهنگ از سم کشنده نيز خطرناک تر است. دموکراسی در دست ملتهای بی فرهنگ در حکم چاقو در کف کودکان است که فقط با آن خود را زخمی و يا هلاک می سازند. برای مثال دموکراسی چه چيزی جز نکبت و بدبختی بيشتر برای ملتی چون پاکستان به همراه خواهد آورد وقتی آمار های معتبر نشان می دهند که پانزده ميليون تن از ايشان حاظر به عمليات انتحاری هستد

بايد توجه داشت که انسانها در عرصه زندگی اجتماعی درست شبيه کودکان هستند. کودکانی که بايد رفته رفته تربيت شوند و شيوه ی راه رفتن آموزند. آنهم بصورت عملی نه تئوريک. به صورت عملی را از اين روی آوردم که بسياری از ايرانيان تصور می کنند که دموکراسی امری صرفآ معرفتی است و فقط از راه مطالعه به دست می آيد. در حاليکه چنين برداشتی از مقوله ی دموکراسی از پايه غلط است

زيرا دموکراسی بيش از آنکه يک علم باشد نوعی تربيت است. همانطور که سکولاريسم نيز يک تربيت است. بسياری از غربی ها اصلآ معنای سکولاريسم را هم نمی دانند، ليکن سکولار هستند. شايد خيلی از مردم سوئد و دانمارک و هلند و آلمان ... هرگز کتابی در ارتباط با دموکراسی نخوانده باشند. اما همين دموکراسی نشناسان خود دموکرات ترين آدمها هستند. زيرا آنان از همان بدو تولد دموکراسی را در قالب تربيت خانوادگی و اجتماعی آموخته اند

اساسآ اين امور حال برای ملتهای متمدن ديگر به صورت يک عادت شخصی و اجتماعی در آمده که آنرا ناخود آگاه با رفتار خويش به کودکان خود نيز منتقل می سازند. همانگونه که ما جهل و تعصب و دروغ و مجيزه سرايی و دوررويی و نارو زدن ... را نادانسته از راه رفتارمان به کودکانمان منتقل می کنيم. هستند چه بسيارانی در ميان ما که صد ها مقاله و ده ها جلد کتاب راجع به دموکراسی خوانده اند. اما همين متخصصان دموکراسی ابدآ دموکرات نشده اند. نبايد هم می شدند. اينکه ما پيوسته تصور کرده ايم هرکسی دموکراسی را از راه مطالعه خوب شناخت پس دموکرات شد هميشه ما را به اشتباه انداخته

فرجام سخن اينکه حال زمين و زمان ما پر شده است از دموکراسی. اينک همه از دموکراسی سخن می گويند. اما وقتی به رفتارمان بنگريم خواهيم ديد که هيچ يک پشيزی برای دموکراسی ارزش قائل نيستيم. اگر اين چنين نبود ما بی شک امروز اسير جمهوری اسلامی نبوديم. فراموش نکنيم که جمهوری اسلامی محصول دموکراسی است. اين رژيم با رای نود و نه مميز نود و دو در صد مردم ما پا گرفت

اگر مردم ما می دانستند که به چگونه رژيمی رای می دهند و رای مثبت دادند، پس قربانی دموکراسی هستند. دموکراسی برای چنين مردم متحجری که اينگونه خود را نفله می کنند همان حالت سم را داشت. اگر نمی دانستد که به چگونه رژيمی رای می دهند و با اين وجود رای مثبت دادند، باز هم قربانی دموکراسی هستند، زيرا برای چنين مردمی هم که ناآگاهانه به چيزی رای می دهند دموکراسی همان حالت سم کشنده را داشت

و حال اما آيا ما به دموکراسی يايبند گشته ايم ؟ پر واضح است که خير. اگر ما در اين سی ساله الفبای تربيت دموکراسی را هم که آموخته بوديم بايد امروز دستکم يک اپوزيسيون قوی و يکپارچه داشتيم. اپوزيسيون يکپارچه  نداريم که هيچ، عده ای شب و روز هم چون عراقی ها و طالبان مشغول دريدن همديگر هستند. با اين تفاوت که در اين کشور های غربی قانون حکمفرما است. بعضی از اين گروههای ما به بمب و سلاح دسترسی ندارند، ورنه بدون شک اينان نيز همان کار های مقتدا صدر و طالبان را انجام می دادند. اينان حتی حال بی اينکه اصلآ کشوری و دموکراسی ای هم در اختيار داشته باشند مشغول ملت سازی و تقسيم ايران هستند. وای به حال ايران و ايرانی اگر اين عناصر بی مسئوليت و بعضآ مزدور بيگانگان روزی در ايران باشند و دموکراسی هم داشته باشند

اگر از بنده سئوال شود که چنين مردمی شايسته ی برخورداری از دموکراسی هستد ؟ بی لحظه ای درنگ و تأمل خواهم گفت که خير. دموکراسی برای ملت ما کماکان همان حالت سم کشنده را دارد. به ويژه برای اين بيرونی ها که مثلآ مترقی ترين و فرهيخته ترين قشر ايرانی هم محسوب می شوند که مجبور به جلای وطن شده اند. اگر اين قشر ممتاز لايق دموکراسی نباشند که نشان می دهند نيستند، حال تصور کنيد که دموکراسی برای آن انسان های قمه زن و تيغ کش و زائر جمکران داخل تا چه حد می تواند کشنده باشد

اما اين موضع نگارنده هرگز به معنای اعتقاد به حفظ جمهوری اسلامی نيست. چه که پاک کردن لکه ننگ اين نظام ضد ملی و جنايت پيشه از دامان تاريخ ايران اتفاقآ اولين وظيفه ی يک نظام ملی، مدرن، صلح جو، با اقتصادی کاملآ آزاد، قانونمند اما محکم و چکشی است که بنده در اين مقطع آنرا مناسب ترين نظام برای ماندگاری اس و اساس ايران می دانم



! پنجاه سال ترقی از عقب در پر روشنفکر ترين کشور گيتی


شيوخ فکلی، قشری ديگر از روحانيت شيعه

مسابقه شنای قورباغه با خود قورباغه
بدبختانه ژرفای باور مردم نادان به شيخ و ملا تا به حدی است که هنوز هم اين ملت بدبخت و آفت زده حاظر هستند به فرمان ايشان کودکان خردسال و معصوم خويش را به تجاوز دهند. درست همانند پدران و مادران بی فرهنگشان که قرن ها دختران نه ساله خود را با چند ورد عربی اين طايفه ی از خدا بی خبر به حجله ی تجاوز پير مرد های بوگندو و بچه باز و يا گردن کلفت های بی شعور و متجاوز فرستادند. تا اين کودکان معصوم را در همان شب اول تکه پاره کنند و تمام آرزو های آنان را برباد داده و آينده آنها را تباه سازند

پاره ای تصور می کنند که با به زير سئوال بردن صلاحيت مذهبی سردمداران جمهوری اسلامی در نزد مردم، می توان اين نظام را ساقط کرد. يعنی اين عده تصور می کنند چنانچه بتوانند به مردم بقبولانند که اين عمامه داران نمايندگان حقيقی اسلام نيستند، مردم برای دفاع از دين بپا خاسته و اين رژيم را سرنگون خواهند ساخت. بايد توجه داشت که بزرگوارانی که چنين خيالی را در سر می پرورانند از چند مسئله بسيار مهم غافل هستند

اول اينکه اين عزيزان توجه ندارند که پس از يک تجربه ی کاملآ شکست خورده ی انقلاب مذهبی، ديگر به هيچ روی از مردم نمی توان انتظار داشت که بار ديگر بنام دين و مذهب به ميدان آيند. زيرا با آن تجربه ی تلخ و خونبار امکان پذيرش چنين امری از سوی مردم حتی بيست ـ سی نسل بعد ايران هم تفريبآ امری محال به نظر می رسد

دوم اينکه، وقتی همه مشکلات و مصيبت های يک مردم ناشی از اختلاط دين و سياست باشد، و اصلی ترين خواست آن مردم هم اساسآ جدا ساختن مذهب از امر سياست، آيا بيجا نيست که از چنين مردمی خواسته شود که باز به نام مذهب وارد ميدان مبارزه سياسی شوند. معنای روشن چنين خواستی اين است که چنانچه مردم سياست دينی نمی خواهند بايد سياست را دينی کنند! ظاهرآ مضحک به نظر می رسد که البته مضحک هم هست، ليکن اين همان توقعی است که عده ای نادانسته از مردم دارند

و سر انجام اينکه اين سروران توجه ندارند که از راه دين هرگز نمی توان با دکانداران دين مبارزه کرد. اين در حکم مسابقه شنای قورباغه دادن با خود قورباغه است. اصولآ اين امر که با هيچ گروهی نبايد با اسلحه تخصصی خود آن گروه به جنگ پرداخت يک اصل مهم در هر مبارزه است. چه که هرکسی با اسلحه ای به جنگ کسی برود که حريف خود سازنده و استاد آن اسلحه است، بدون هيچ ترديدی شکست خواهد خورد

نتيجه اين قسمت از بحث اين است که اگر می توان تصور کرد که کشوری بتواند با فانتوم های ساخت آمريکا به جنگ خود آمريکا برود و در آن جنگ به پيروزی دست يابد، آنگاه اينرا نيز می شود تصور کرد که عده ای نيز ممکن است با شيخ و ملا با سلاح دين و مذهب به جنگ بپردازند و در آن جنگ به پيروزی دست يابند

الله و اسلام و قرآن در ايران يعنی همان شيخ و ملا
 آنان که در ايران لباس دين بر تن دارند برای مردم ما سمبل دين هستند. حال چه ما خوشمان بيايد و چه نه. همانطور که مشاهده ی تابلوی مک دونالد در غرب هرکسی را بياد همبرگر و چيز برگر می اندازد، ديدن شخصی در عبا و عمامه هم هر فرد ايرانی را بطور طبيعی بياد خدا و مذهب و روز آخرت و انتقام خداوند و مار غاشيه و نيم سوز ... می اندازد. حال اين صاحب عبا و عمامه و نعلين می خواهد خود آدم درستکاری باشد يا راهزن و متجاوز، زاهد باشد يا عياش و يا اصلآ فردی باشد که خود حتی هيچ اعتقادی هم به خداوند ندارد. در ايران ملا و لباس ملايی يعنی خدا و قران و پيامبر و حسن و حسين و اصغر و تقی ... و پاسداری از معنويت

باور مردم ما به زهد و پاکدامنی دروغين اين قوم در طول سده ها آنچنان محکم گشته که حتی پس از بيست و نه سال تجربه ی عينی هنوز هم نمی توانند به چشم و گوش خود اعتماد کرده و بپذيرند که ملا های مدعی معنويت و خدا پرستی همين افراد هستند. همين عناصری که روز روشن بزرگترين دروغها را بر زبان می آورند، در دزدی و چپاول دست همه ی دزدان حرفه ای عالم را از پشت بسته اند و در خونريزی هم که به هيتلر و استالين و پولپوت سه ـ چهار سور زده اند

به خاطر همين مسموميت ذهنی و فريب خوردگی تاريخی هم هست که عده ای حتی به چشم و گوش خود نيز خيانت می کنند. يعنی هنوز هم درصد بزرگی از ايرانيان ديده را ناديده می انگارند و شنيده را ناشنيده و خويشتن را فريب داده و ادعا می کنند که گويا نود و نه درصد از ملا ها با اينان مخالف باشند. در حاليکه ما در درازای اين بيست و نه سال ظلمت و تباهی و چپاول و جنايت حتی يک اعلاميه ی خشک و خالی هم از آن نود و نه درصد خيالی در محکوميت اينهمه ظلم و ستم مشاهده نکرده ايم

پس اين قوم متاسفانه هنوز هم کليد عقل بخش بزرگی از مردم ما را در جيب عبای خود دارند. در زمينه اعتماد و باور عوام به اين طايفه همين کافی است که گفته شود که ژرفای اين باور نا آن اندازه است که اين ملت بدبخت و عقبمانده حاظر هستند به فرمان ايشان حتی کودکان خردسال و معصوم خويش را نيز به تجاوز دهند. چنانکه قرن ها است که اين مردم آفت زده دختران نه ساله خود را با چند ورد عربی شيخ و ملا به تجاوز پير مرد های بچه باز و گردم کلفت های متجاوز داده اند

و بدبختانه در اين زمينه هم روشنفکر و بيسواد، شهری و روستايی و عارف و عامی همه به يک اندازه اسير زندان شيخ و ملا ها هستند. چه که حتی امروز، پس از رو شدن دست اين خداوندان سالوس هم حتی مخالف ترين مخالفان اين رژيم هم بی اينکه خود متوجه باشند هنوز در همان زندان گير کرده اند. يعنی حتی هنوز هم هيچ ايرانی به چنين وارستگی و آزادی از بند ملا نرسيده که قبول کند تا خطبه ی عقد خود و يا دختر و پسرش وسيله ی فردی غير ملا جاری گردد، ولو به ظاهر روشن ترين ايرانيان

و حال آنکه اساسآ خود آن خطبه عقد ساخته و پرداخته ی ملا ها است. چون در هيچ جای قرآن نيامده که خطبه ی عقد بايد وسيله ملا جاری شود. ضمن اينکه در قرآن اصلآ موجودی بنام شيخ و ملا وجود ندارد. اصلآ بر اساس نوشته ی آن کتاب اگر مردی از زنی سئوال کند که آيا حاظر است همسری وی را بپذيرد و آن زن آری گويد عقد رسميت می يابد، به همين سادگی. اين پرسش و پاسخ هم می تواند به هر زبانی رد و بدل گردد. ليکن به جز تعداد انگشت شماری در هر يک ميليون ايرانی، مگر مردم ما می پذيرند که غير ملايی اين ورد دروغين را بخواند و دخترانشان را مثلآ به مردی حلال کند. حتی هم اکنون نيز حتی ايرانی کمونيست و آتائيست هم همچنان چنين عملی را بی غيرتی محض می پندارد. و اين درست همان نکته ای است که نگارنده می خواهم آنرا نتيجه و فرجام اين نوشته سازم

نتيجه
ما ابدآ قادر نيستيم که در ذهن مردم اسلام را از ملا جدا سازيم. شايد اينکار روزی در ايران عملی گردد، ليکن ما تا رسيدن به آن رفرم مذهبی يا پروتستانتيسم هنوز خيلی راه داريم. ضمن اينکه اصولآ معرفت شناسی بيش از اينکه کاری سياسی باشد يک امر فرهنگی است. بنابر اين خردمندانه ترين خواست اکنونی ما بايد دستيابی به جدا سازی کامل امر دين از سياست باشد نه مسابقه ی دينداری و تقدس با شيخ و ملا. زيرا ما به هزار و يک دليل فرهنگی تاريخی در چنين مسابقه ای باختمان حتمی است

پس اين براستی مضحک است که فلان آقای فکل کراواتی مشروب خوار در راديو و تلويزيون با شعر و موسيقی به مردم بگويد که ای مردم آنان که پنجاه سال در حوزه بوده اند و پانزده متر چلوار بر دور سر پيچيده اند مسلمان واقعی نيستند و بنده ی شاعر و رقاص و سرود خوان مسلمان حقيقی. باز صد رحمت به ملی مذهبی ها که گر چه آنها هم هيچ شانس پيروزی در مسابقه ی تقدس با ملا ها را ندارند، اما حداقل نماز و روزه شان ترک نمی شود و از نظر ظاهر هم طرح ژنريک خود ملا ها هستند

ليکن اين آيت الله فکلی ها در عين اينکه صورت خود را سه تيغه می تراشند، خود را سکولار و مدافع ليبرال دموکراسی معرفی می کنند و خيلی هم ادعايی متمدن بودن و تجدد خواهی دارند بيش از هر ملايی از اسلام دفاع می کنند. مشخص هم نيست که هدف اصلی شان چيست. دفاع از فلسفه ی نقلی و اسلام يا فلسفه ی عقلی و آزادی. اين هم معلوم نيست وقتی بيش از نيم ميليون ثقة الاسلام و حجت الاسلام  و آيت الله هفتاد ساله مدرس حوزه های اسلامی همين بساط را بساطی اسلامی می دانند و به همين علت هم ساکت هستند، اصلآ اين فکل کراواتی ها ديگر در اين ميان چکاره هستند که کاسه های داغتر از آش شده و پاسدار اين جهل و ظلمت هستند

اگر اين فکل کراواتی ها از اين آيت الله های اسم و رسم دار و مراجع تقليد اسلام شناس تر و آيت الله تر هستند، چه خوب است که اصلآ کراوات را با عمامه تعويض کنند، رساله بنويسند و به حوزه های علميه نقل مکان کنند و رسمآ منبر روند و نماز جمعه براه اندازند تا دستکم اين مردم گيج بدانند که يک قشر روحانيت فکل کراواتی هم در ايران وجود دارد. ای کاش می شد بدانيم که ما بايد چند صد هزار قربانی ديگر بدهيم، چند صد هزار تن ديگر از دخترانمان بايد بفروش رسند و ايران چند انقلاب اسلامی ويرانگر ديگر بدهکار است تا اين آيت الله های فکلی بهوش آيند و اسلام را بشناسيد. نکند که ما يک حکومت اسلامی ديگر هم به اين آيت الله فکلی ها بدهکار هستيم 

الـــــهی راه دادی ديگران را    .........    کـــــه بگشـــــايند راز آسمان را
ز ره واماندگان را هم تکانی    .........    که بگذارند اين خواب گران را
زنده ياد خليلی، شاعر افغان
 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



 

Persian Room

I bought an old issue of New Yorker (December 29, 1934) today and leafing through it I came across this ad and thought the proud children of Persia might want to see it. (To get an idea how much $12.50 was worth back in the day, note that the original cover price of the magazine was a mere 15 cents.)

Taken from Iranian



 


 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 


 

E Mail = zadgah@hotmail.com