|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پرستو ها همچنان آواره ـ لاشخور ها به لانه
باز می گردند
لاشخور ها به لانه باز می گردند
پس آنچه مايه شگفتی است نه بازگشت، که اين وقاحت و بی شرمی باور نکردنی است که اينان دارند. اين بی شرمی که اينها هنوز هم خود را اپوزيسيون اين رژيم می نامند. مرتبآ هم جلسه پشت جلسه. همه هم مثلآ برای استقرار آزادی و دموکراسی و سکولاريسم ... و شگفتا که بنام اپوزيسيون اين رژيم. نشست اتحاد جمهوری خواهان در برلين و ايستادن جمهوری خواهان در پاريس. نيم خيز شدن اتحاد جمهوری خواهان در هونولولو و دمر شدن اتحاد جمهوری خواهان در سانفرانسيسکو ووو آنهم در حاليکه نود و نه درصدشان به ايران رفت و آمد می کنند، بطور علنی خواهان حفظ اين رژيم هستند و همه ی ايرانيان از بزرگ و کوچک هم می دانند که اينان رژيمی هستند. براستی که ايرانی در هيچ چيزی مرز نمی شناسد. بويژه در وقاحت و بی شرافتی. که اين يکی انسان را نه تنها از ايرانی بودن خود که حتی از انسان بودن نيز خجالت زده می کند اين طفيلی ها البته به پدرانشان رفته اند. همان پدران که مستقيمآ برای اتحاد شوروی نوکری می کردند و در همان حال خود را توده ای می ناميد و متفکران حزب طراز اول طرفدار طبقه کارگر در ايران. بعد هم که همگی اسلام آوردند و مريد خمينی شدند. حزب توده هم که شد مجمع عاشقان مسلم ابن عقيل به هر روی ماندن و يا بازگشت اين طفيلی ها البته هيچ تأثير مثبت و منفی برای اپوزيسيون حقيقی اين نظام ندارد. چه که حزب توده همان سال پنجاه و هفت که اسلام آورد و حزب الهی شد برای هميشه مرد. اما چه مرگی!؟ آنچه مايه ی عبرت است اتفاقآ همين موضوع مرگ اين جريان است نه شصت سال خيانتش اينکه مرگ هر کس و جريانی درست به زشتی و زيبايی مرام و زندگی اوست. يکی وطن پرست می شود و در دفاع از ميهن و شرف هم ميهنانش به شهادت می رسد، يکی فرهيخته ترين فرزندان ميهنش را سر می برد و با واجبی شهيد می شود و جريانی هم وطن فروشی را مرام خود می سازد، عمری خود را مارکسيست لنينيست می خواند و در انتها حزب اللهی شده و از نظر ايدئولژيکی بقول حضرت مولانا شهيد ... ... می شود. البته اين کمی بی ادبی را بر جلال الدين مولوی ببخشيد حرف درویشان بدزدد مــرد دون ....... تا
بخوانـد بـر سلیمی زان فســون -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در حاليکه اينگونه تعريف به دست دادن از مقوله ی فرهنگ کاملآ نادرست است. زيرا که فرهنگ امری است سيال، دايمآ در تغيير و تحول و غير قابل مهار. بدين ترتيب فرهنگ ما نه آن فرهنگ بالنده ی پيشين، بلکه متاسفانه همين فرهنگ اسفبار و مفلوکی است که ما در حال حاظر داريم. حال چه خوشمان بيايد و چه نه به ديگر سخن، فرهنگ هر مردمی همانی است که آنها حال بدان عمل می کنند، نه آنچه در کهنه کتابهاشان آمده و يا ارزشهای گذشته و اسلوب زندگی و نحوی نگرش نياکان آنان به خود هستی و پديده های آن زمان در حرکت است و به موازات آن بشر نيز پيوسته در حال دگرگونی. از اينروی فرهنگ هم که مولود انديشه و کردار بشری است هرگز نمی تواند که در جا زند و دچار جمود و ايستايی گردد. پس پديده ی فرهنگ نيز مرتبآ در معرض تحول است. تحولی اما نه هميشه در مسير بالندگی حوادث تاريخی می تواند گردش پرگار را به عکس چرخانده و فرهنگ ملتی را کاملآ رو به قهقرا برد. چنانکه اين مسئله در مورد ما صادق بوده و بی تعارف حال ما ديگر اصلآ فرهنگی نداريم که به آن مباهات کنيم. فرهنگ اکنونی ما همانی نيست که فرهنگ نياکانمان بوده. صرفنظر از برگزاری چند شادخواری در زمانهای معينی از سال به رسم نياکان، اين فرهنگ لجن آلود که ما داريم ديگر شباهت چندانی به فرهنگ پاک اجدادی مان ندارد البته ما ميراث های فراوانی را از فرهنگ نياکانی به ارث برده ايم. ليکن حتی آن ميرات ها نيز در گذر ايام و در اثر بروز حوادث گوناگون تاريخی از نظر محتوا و فرم ثغيير پيدا کرده و ديگر به همان شکل و کيفيتی نيستند که در پيش و در عهد باستان بودند. حتی همان شادخواری هايی نيکانی، که بقول حکيم توس = هـــم آتــش بــمردی بــــه آتــشکــده /// شدی تـــيره نوروز و جــشــن سده توجه داشته باشيم که در جهان مدرن امروز همانگونه که شخص در جامعه احترام وموقعيت ممتاز خود را از ايل و عشيره و نژاد خود کسب نميکند، احترام به هيچ ملتی هم ناشی ازگذشته تاريخی و فرهنگ درخشان نياکان آن ملت نيست. آمريکا بيش از پانصد سال تاريخ ندارد اما امروز تنها ابر قدرت جهان است. استراليا از بزهکاران و افراد جانی که از انگلستان و اسکاتلند و ولز و ايرلند بدان جزيره تبعيد ميشدند تشکيل گشته ليکن امروزه يکی از پيشرفته ترين کشور ها است. مجارها اصلآ هيچ اطلاعی از پيشينه خود ندارند اما مردمانی بسيار متمدن و قابل احترامی هستند و کانادا هم که تا همين چند صد سال پيش سرزمين آدمخواران بود امروز يکی از معتبر ترين و محترم ترين کشور های جهان است همين کشور سوئد، تبعيدگاه نگارنده را دزدان دريايی بوجود آوردند ، اما هم ميهن من و شما که ادعای سروری بر جهان را هم دارد ، برای گرفتن پناهندگی از نواده ی همان وايکينگ ها نه تنها هر توهين و تحقيری را پذيرا ميگردد، بلکه حتی در مواردی در اين راه تا حد دوختن لبها و خودکشی نيز پيش ميرود و حال در جهت عکس، اين عراقی که امروز مردم آن گوشت همديگر را زنده زنده می خورند، همان بين النهرين تاريخی است. سرزمينی بسيار کهن و تاريخی که دستکم گهواره ی سه تمدن بزرگ و درخشان بشری بوده. يا اين مصر که حال هفتاد درصد مردم آن شيفته ی افکار دوران غارنشينی اخوان المسلين هستند و در آن دختران بطرز فجيعی ختنه می شوند، سرزمينی است که روزگاری يکی از درخشان ترين فرهنگ ها را داشته. چنين هستند سوريه و لبنان و حتی ليبی در حال حاظر ملک شخصی معمر القذافی بنا بر اين نوشتن و گفتن از فرهنگ ايران با فعل ماضی هيچ افتخاری ندارد وقتی که حال در آنجا يک ملای بی سر و پا گله دار ملتی است، انسانها رجم و يا گردن زده می شوند و امروز هم که بی آبرو ترين کشور در ميان بيش از دو صد کشور دنيا است. حاصل اينکه ايرانی نبايد به همين دلخوش باشد که روز و روزگاری فرهنگ و تمدن داشته حراست از ميراث نيکان البته کاری نکو و پسنديده است. خوشبختانه ما در اين بخش هم ميهنان بسيار پاک و فداکاری داريم که از چشم و جوانی و جان مايه می گذارند. مشکل ما کسانی هستند که اصلآ خود خبر ندارند که کجای کارند. يعنی افراد غرق در گذشته که هيچ از وضع کنونی خود خبر ندارند. بی آبرو هستند و خود از اين بدنامی و ننگی که در آن عوطه ورند خبر ندارند اينان فرهنگ داشتن را به دراز کشيدن در قهوه خانه ی تاريخ و ترياک کشيدن و به تابلويی از گذشته تماشا کردن تعبير و تفسير می کنند. کسانی که نمی دانند وقتی به احمدی نژاد می خندند در واقع به خوابزدگی و خمودی و بی غرور بودن خود می خندند. ما اين هستيم که هستيم و احمدی نژاد و خامنه ای و ملاحسنی و جنتی و الله کرم ... آيينه های تمام قد ما هستند گذشته يعنی رفته و سپری شده. گذشته ی فرهنگی داشتن که به معنی فرهنگ داشتن نيست، همانطور که پيشينه ی فرهنگی نداشتن به معنای بی فرهنگی نيست. بيشترين ملت های با آبرو و سعادتمند امروز جهان اتفاقآ از ميان ملت های بی پيشينه و غير تاريخی هستند. مانند ايالات متحده و نيو زلاند و کانادا و سوئد و استراليا و دانمارک و جمهوری چک تاج سر اروپا و حتی عربستان سعودی و دبی و قطر و عمان و شارجه . سماور شاه عباسی در گوشه ی اطاق پذيرايی داشتن و آويختن قاب مينياتور و چوپ و تخته به در و ديوار و شعر فردوسی و حافظ خواندن آبروی رفته را باز نخواهد گرداند اينکه ما از تبار و خاندان خوشنام و با آبرويی هستيم حقيقتی انکار ناپذير است. ليکن اين نيز حقيقتی عريان است که ما خود به فرزندان ناخلف، شيره ای، بيکاره و لاابالی ای شبيه هستيم که مايه ننگ خاندان و ايل و تبار خود هستيم. ايرانی اگر آبرو می خواهد بايد حاظر به پرداخت هزينه باشد. مهم ترين هزينه هم بيرون زدن از اين شيره کش خانه و فراموشکده و خود را باز يافتن در مکانی است که ايستاده ايم. که آگه بودن از اينکه در کجای اين بيابان بی آب و علف ايستاده ايم اولين و مهم ترين گام در جاده ی رو به شهر و آبادی است
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
هر اندازه که سيستم جاسوسی و بگير و ببند اين رژيم ها بزرگ و گسترده است، سيستم قضايی در آنها بسيار کوچک و بسته است. يعنی در اين نوع رژيم ها گستردگی دستگيری ها و تعداد کسانی که به جرائم سياسی بازداشت می شوند هيچ تناسبی با تعداد محاکم قضايی و قضات اندک آن ندارد از آنجا که دايره ی محرمان و خودی های درجه اول نظام های سرکوبگر و آدم کش ايدئولوژيکی بسيار تنگ و کوچک است، که هر چه هم جلو تر می روند اين دايره کوچکتر و کوچکتر می گردد، اين چنين رژيم های غير مردمی که از همه چيز و همه کس هم به شدت می ترسند، اصلآ اطمينان نمی کنند که تعداد زيادی را در اين بخش به خدمت گمارند. ترس آنان به ويژه از وارد کردن افراد جديد به درون اينگونه بخش های امنيتی است. که آنهم به دليل هر چه محفوظ نگاهداشتن اسرار اطلاعاتی است بعنوان مثال شايد باور کردنی نباشد که تعداد جلادان رژيم جمهوری اسلامی در اين بخش که بنام قاضی کار می کنند در سر تا سر ايران حتی به سی نفر هم نرسد. مثلآ در تهران سيزده ميليونی با آن همه بازداشتی تعداد جلادانی که به کار همه ی سياسی های زندانی رسيدگی می کنند حتی به ده نفر هم نمی رسد. البته نيازی هم به افراد بيشتری نيست. زيرا سيستم قضايی نظام ايدئولژيکی فاشيستی جمهوری اسلامی در بخش رسيدگی به جرايم سياسی بگونه ای است که در آن يک نفر همه کاره است يعنی در اين سيستم بی مثال فقط يک تن هم شاکی است، هم احضار کننده، هم شکنجه گر و بازجو، هم دادستان، هم هيئت منصفه، هم وکيل و هم قاضی. آن يک نفر هم چون سرسپردگی تام و تمامش به رژيم به اثبات رسيده به هيچ مقام و مرجعی هم پاسخگو نيست. دستش هم برای هر کاری باز است. يعنی آن يک نفر می تواند کسی را بی هيچ سند و مدرکی برای اثبات جرم به دادگاه احضار کند، از وی بازجويی به عمل آورد، اگر خواست فرد احضار شده را شکنجه کند و از وی آنچه را که خودش می خواهد اعتراف گيرد، با آن اعترافات به زور سلول انفرادی و شکنجه تنظيم پرونده کند، آن بيگناه را محاکمه کند، برايش حکم صادر کند و هم خود در همان سلول زندان مجری حکم خويش باشد، ولو اين حکم، حتی حکم قتل هم که باشد. امری که بار ها در زندانهای مختلف جمهوری اسلامی و ديگر نظامهای ايدئولژيکی فاشيستی اجرا شده است از همه اينها شگفت انگيز تر هم اينکه اين چند جلاد مورد اعتماد، نقش چشم و گوش و متخصص توطئه شناس رژيم را هم به عهده دارند. يعنی چنانچه فقط حس کردند که فردی ممکن است حتی در آينده های بسيار دور هم برای رژيم مسئله ساز شود، به خود حق می دهند که برای وی پرونده سازی کرده و او را مجازات کنند. يعنی افراد را قبلآ از اينکه حتی مرتکب کوچکترين جرمی هم که شده باشند دستگير، محاکمه و کيفر دهند. رئيس و تئوريسين اين بخش هم در نظام جمهوری اسلامی حسين شريعتمداری، سردبير کيهان اشغالی تهران است روش وی هم برای مجازات مظنونين هنوز جرم ناکرده ابتدا زمينه سازی است. آنهم بطور معمول از طريق حملات قلمی مستهجن به حيثيت افراد و چسباندن آنان به محافل بقول خودش صهيونيستی( در نظامهای ديگر هم چساندن به امپرياليسم و کاپيتاليسم و ضد انقلاب ...). محافلی مجهول و نيست در جهان که اساسآ ساخته و پرداخته ی مغز توطئه پرور و بيمار اين شخص بی فرهنگ و سفاک است. اين سيستمی قضايی است که اتحاد جماهير شوروی در دوران استالين داشت، چين در دوران مائو، آلمان در دوران هيتلر، ايتاليا در زمان موسولينی و تمامی نظامهای ايدئولوژيکی فاشيستی ديگر شرح شوخ چشمی دکتر نوری زاده و بی شرمی آن دگران ابتدا توضيحی بر
نوشته ی = شريف ترين انسان آن فاحشه ای
است که يک فاحشه است ا انگيزه ی دو نوشته ای که در پی خواهد آمد ايميل های زيادی است که در اين چند روزه در ارتباط با فيلم آقای نوری زاده، روزنامه نگار و مفسر سياسی بنام دريافت کرده ام. فردی که پس از اجرای برنامه ای صوتی تصويری فراموش کرده ميکروفون و دوربين را ببندد و قسمتی از مکالمه ی وی با خانمی ضبط شده. اين فيلم هم به دست عده ای هوچی افتاده. موضوع البته کهنه است. چون اين فيلم مربوط به چهار ـ پنج سال پيش است. در همان زمان هم مدتی بر روی سايت آقای فولاد وند مفقود الاثر قرار گرفت و بعد هم برداشته شد. ديگر هم نشانی از آن نبود. تا اينکه با قرار گرفتن اين فيلم بتازگی بر روی اينترنت باز هم اين قصه ی کهنه همه جا نقل محفل شده ايميل پشت ايميل می آيد با لينکی از اين فيلم که بنگريد اين آقا با چه وقاحتی به دوست دخترش آخ جون... می گويد، تماشا کنيد که اين آدم چگونه به خانمش خيانت می کند ... و از اين دست نوشته ها. نوشته هايی که گويی از سوی دارندگان مدال های طلای المپيک اخلاق و جام جهانی وجدان نگاشته شده. پاره ای هم آنگونه نوشته اند که پنداری از جانب همسر آفای نوری زاده وکالت تام و تمام دارند که ايشان را به جرم خيانت به همسر کيفر دهند اگر اين ايميل ها فقط برای من و چند تنی می آمد، نگارنده هرگز به خود اجازه نمی دادم که نه چيزی راجع به اين مسئله بنويسم و نه اصلآ نامی از ايشان به ميان آورم. چنانچه همان چند سال پيش هم چون از اين عمل ابراز انزجار کردم، با چند نفری ماجراجو بر سر زشت بودن چنين عملی حتی به سختی هم درگير شدم اما متاسفانه اين روز ها با هرکسی که تماس داشتم از وی شنيده ام که او نيز چون من در اين باره ايميل باران شده است . و باز هم متاسفانه با اين روحيه ی خاله زنکی هم که در ما ايرانيان وجود دارد و تقريبآ همه هم به دنبال اينگونه ماجرا های هجو و غيبت کردن هستيم، حال پنهان کردن اين موضوع کاری ناممکن و امری عبث است به هر روی، آنچه خواهم نوشت برای دفاع از آقای نوری زاده نيست. زيرا که نگارنده نه کوچکترين آشنايی شخصی با آن فرد محترم دارم و نه اصولآ از عقايد سياسی و اين بازی خسته کننده ی ملای ناز و ملای خشن ايشان خوشم می آيد. چه که از نظر من پس از اينهمه ظلم و ستم و تجاوز و چپاول در اين سی سال سياه حال ملای خوب و با شرف ايرانی آن ملا است که دستکم ديگر اصلآ ملا نيست پس آنچه اينجانب از ريشه با آن سخت مخالفم نه انتشار فيلمی برای ترور شخصيت دکتر نوری زاده، بلکه اساسآ با نفس انتشار اينگونه فيلم ها است. اين فيلم اگر حتی مربوط به علی فلاحيان و حسين شريعتمداری هم که بود باز هم بنده با انتشار آن مخالفت می کردم. انتشار فيلم هايی که ولو قسمت کوچکی از آنهم که به زندگی و روابط شخصی افراد مربوط می شود يک جنايت مسلم اخلاقی است. اين عمل کپی شده از روی يکی از همان اعمال ننگين جمهوری اسلامی برای ساقط کردن مخالفان خود از آبرو و نيکنامی است. اصلآ به جز يک واژه "آقا" که معلوم هم نيست منظور از اين آقا کيست و فرستادن فرضی يکی از سر بران جمهوری اسلامی به کار جاده سازی وسيله ی آقای نوری زاده در فردای سقوط اين نظام، در آن گفتگوی کذايی موضوع سياسی ديگری وجود ندارد. باقی هر چه هست مکالمه ای کاملآ خصوصی است با وجود اينکه خوشبختانه در فيلم مشخص نيست که آقای نوری زاده اصلآ با کدام خانم صحبت می کنند، با اين حال ايشان حتی اگر با دوست دختر خود نيز صحبت می کرده و يا حتی اگر به همسرش هم خيانت می کرده، که خوشبختانه ما اصلآ هيچ در اين مورد نمی دانيم و نبايد هم بدانيم، اين امری است که به وی و همسرشان مربوط می شود. آنان که اينطور معلم اخلاق گشته و وکالت همسر ايشان را هم بی اجازه بعهده گرفته اند از کجا و چگونه می دانند که رابط ی وی با همسرش و آن ديگر خانم چگونه است وقتی شما حتی نمی دانيد که خانم طرف صحبت اصلآ کيست، چگونه فردی را با اين قاطعيت به خيانت به همسرش متهم می کنيد. اصلآ شما اين حق را از کجا آورده ايد که در اين ميان قاضی خانواده دکتر نوری زاده شده ايد.گذشته از همه ی اينها اصلآ ما با کدام وجدان و معيار اخلاقی به خود اجازه می دهيم که اينگونه ناجوانمردانه با آبرو و حيثيت ديگران بازی کنيم. يا حتی با آبرو و غرور همسر محترم و سه فرزند بزرگ ايشان. و ای بسا حتی با سرنوشت زناشويی اين مرد و زن و کل اين خانواده نويسنده فقط اين را حدس می زنم که هيچ يک از ما که اينهمه از اخلاق و خانواده و وجدان دم می زنيم، به لحاظ شخصی پاک تر از آقای نوری زاده نباشيم. به و يژه کسانی که اينطور به جان آبرو و شرف اين مرد افتاده اند. که اگر پاکتر بودند هرگز وجدانشان اجازه ی چنين عمل زشت و غير انسانی را بدانان نمی داد. البته ممکن است که آنان که آقای نوری زاده را اينطور ترور شخصيت می کنند از هر عيب و ايرادی پاک باشند و من اشتباه حدس زده باشم. اما چون دستکم خود را خوب می شناسم، صادقانه و صميمانه می پذيرم که شخصآ هرگر خودم را بهتر از آقای نوری زاده نمی دانم. اينهم نه تعارف و خود را لوس کردن، بلکه بيان يک حقيقت است. پس، منی که بد تر از اويم اصلآ به خود اجازه ی خرده گيری از آن شخص را هم نمی دهم، چه رسد به کوبيدن ايشان. گذشته از همه اينها من متاسفانه اثر دست رژيم را در اينکار ها می بينم. و همينطور متاسفانه اثر انگشت شصت چپ سازمان مجاه | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||