زاد گـــــــــــــــاه
پنجره ی ارتباطی امير سپهر

 
 

 

 

 



من اينجا صرفآ ديدگاههای فردی خودم را می آورم، باز و ساده و بی تکلف. همينطور گهگاه نوشته هايی از ديگران را که خود آنها را می پسندم. چنانچه دوستانی آوردن مطالب مندرج در اين سايت را در جای ديگری هم مناسب ياقتند، چه خوب! حتمآ اين زحمت را بکشند. تنها تمنا، آوردن نام نويسنده و منبع در نقل اين نوشته ها است، که اين حداقل رسم عياری و امانت داری است

.

May

June

July

August

Oktober

<<<  نوشته های پيشين

بازگشت به نخستين صفحه



گلی به گوشه ی جمال حتی پوفيوز ها و ... های آن رژيم

ابتدا اين نکته را بياورم که قصد داشتم آن ديگر واژه را هم بياورم. ليکن به پاسداشت حرمت قلم به آوردن همين واژه ی پوفيوز بسنده کردم. واژه ی پوفيوز چيزی مصطلح در محاوره ی روزانه ما است. ما در گفتگوی ميان خود از انسانهايی بنام پوفيوز نام می بريم که معرفت و شعور نداشته باشند

حال مبادا که فروش بکارت دختران ايران را وسيله ی پايوران اين رژيم ناديده انگاشته، اينهمه فقر و فحشا را رها کرده و حتی اين تک واژه ی نارسا را هم بی ادبی انگاريد. اگر بی ادبی در اين نوشته وجود داشته باشد همانا بی ادبی به پوفيوز ها و ... های حقيقی است که من اين دزدان با چراغ و بکارت فروشان را با آن انسانهای نابخرد و اکثرآ خود قربانی بی عدالتی مقايسه کرده ام

پس لطفآ زياده بی روغن سرخ نکنيم که در طول تاريخ هماره به همين علت تابه را سوزانده ايم. اين سايت برای کودکان نيست. پس اجازه دهيم که کمی خودمان باشيم. درست همانگونه که هستيم، نه آنگونه که خود می گوئيم هستيم و اما هرگز نبوده و نيستيم

و اما، حسين شريعتمداری، سردبير انتصابی خامنه ای در روزنامه غارت شده ی کيهان در مقاله ای تحت عنوان (شوک در نيويورک منطق ايران درخشيد) ضمن تعريف و تمجيد از محمود احمدی نژاد با وقاحتی خارج از تصور انسان به دروغ می نويسد: سخنراني موفق رئيس جمهور ايران در دانشگاه كلمبيا ضمن تأثيرگذاري بر خيل كثيري از مخاطبان در جهان، تحسين رسانه هاي غربي و در همان حال عصبانيت برخي چهره هاي نزديك به صهيونيسم را برانگيخت

سپس هم با چند نقل قول از چند دانشجو و محقق ساختگی و نيست در جهان نتيجه می گيرد که احمدی نژاد قلب تمام بشريت و بويژه قلب روزنامه نويسان آمريکايی را تسخير کرد. برای اينکه بدانيم روزنامه نويسان چگونه عاشق احمدی نژاد شدند، به بريده ای از مطالب مشهور ترين روزنامه های آمريکا در مورد احمدی نژاد توجه بفرمائيد

والستریت جورنال: سيرک سیار محمود احمدی ‌نژاد
اين روزنامه در سرمقاله‌ی روز چهارشنبه ی خود می نویسد: سیرک سـیار محمود احمدی ‌نژاد این هفته نمایش سیاسی خوبی را برصحنه آورد، اما این نمایش ِ خنده آور نباید ما را از پیام گستاخانه‌ی پشت آن غافل کند، رئیس ‌جمهور ایران باور دارد که دنیا اراده ‌اش را برای متوقف کردن برنامه‌ی هسته ‌ای ِ کشور او از دست داده، و آمریکا نیز قادر نیست به تلافی کشتن سربازانش در عراق قدمی بردارد. اکنون پرسش آن است که جورج بوش می‌ خواهد در شانزده ماه باقی مانده از دوره‌ی خدمتش، چه اقدامی در این باره بکند

لس آنجلس تایمز : خندیدند؛ البته نه با او بلکه به او
شر کت کنندگان در شو رییس جمهور ایران در دانشگاه کلمبیا هم خندیدند و هم دست زدند؛ البته نه با او بلکه به او می خندیدند. این روزنامه سپس به واکنش کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا، از جمله باراک اوباما از حزب دموکرات و میت رومنی از حزب جمهوریخواه، می پردازد و این که از سفر احمدی نژاد به نیویورک و سخنرانی وی در دانشگاه کلمبیا به شدت انتقاد کرده اند. این روزنامه ادامه می دهد: بعید است که سخنان رییس جمهور ایران نظر کسی را در مورد "واقعیات" هولوکاست یا چه کسی مسبب حملات یازده سپتامبر به آمریکا بوده تغییر داده باشد

دفاع احمدی نژاد از حقوق زنان (وقتی حتی زنان اجازه ندارند در مسابقات فوتبال شرکت کنند)، همجنس گرایان (وقتی اشد مجازات مرگ برای آنها در نظر گرفته شده) و یهودیان (وقتی همه مشکلات جهان را ناشی از آنان می داند)، باعث بیشترین خنده در این سخنرانی شد. لس آنجلس تایمز در انتها نتیجه گیری می کند که آنچه منتقدان سفر آقای احمدی نژاد از آن واقف نیستند این است که بهترین راه برای بی اعتبار کردن یک "مستبد" این است که بگذاریم خودش با کلمات مسمومش این کار را بکند

یو اس ای تودی : احمدی نژاد عقب نشينی کرد
"باربارا اسلاوین سرمقاله نويس اين روزنامه به نقل از اسفندیار رحیم مشایی، یک از معاونین احمدی نژاد، آورده که حضور وی در دانشگاه ارزشمند بوده و آقای بالینجر به این دلیل با رییس جمهور ایران به تندی حرف زده که از سوی دولت آمریکا تحت فشار بوده است. نگارنده این گزارش یو اس ای تودی لحن آقای احمدی نژاد را در برخی مواقع، مثلا وقتی از دانشگاه کلمبیا و دانشجویان آن دعوت کرده به ایران سفر کنند و با دانشگاهیان ایران ملاقات کنند را از موضع عقب نشينی ارزیابی کرده است

نیویورک تایمز: نارضايتی شديد از دانشگاه کلمبيا به دليل دعوت از رئيس جمهور ايران
یکی از سرمقاله های نیویورک تایمز از نارضايتی کامل برخی از نمایندگان ایالت نیویورک از دانشگاه کلمبیا خبر می دهد. اين روز نامه می نويسد: "شلدون سیلور"، رییس "شورای نیویورک"، در گفتگویی با "نیویورک سان" هشدار داده قانونگذاران این ایالت احتمالا حمایت خود از دانشگاه کلمبیا را "مورد بازنگری قرار خواهند داد. اين سرمقاله ضمن اشاره به ماهيت فاشيستی رژيم تهران توصيه می کند: بهترین راه برای امید دادن به مخالفان حکومت سلطه گر ایران نمایش دموکراسی در آمریکا و همچنین تعهد این کشور به آزادی بیان است؛ این که بگذاریم آقای احمدی نژاد نظرات خود را در یک مناظره دانشگاهی بیان کند. چرا که اين به نفع آزادی خواهان مخالف اين رژيم سرکوبگر تمام خواهد شد وووو

اين همان دست آورد های درخشان آن بچه نعلبند بی سر و پا و هويت است که موجودی  بی سرو پا تر و دنی تر از او بنام حسين شريعتمداری از آنها بنام منطق درخشان ياد می کند. منطقی آنچنان درخشان که ديگر آن نيم گرم شرف و غرور باقی مانده ی ايرانی را هم در جهان بباد داد. منطقی آنچنان محکم که به همه ی جهانيان نشان داد که کشوری با هفت هزار سال تاريخ غرور انگيز و با آن همه خدمات به مدنيت بشری امروزه خود به چه درکاتی از پستی و مسخرگی و بی فرهنگی سقوط کرده. منطق درخشانی که موجب شد تا ايرانی با شرف اين روز ها آرزوی مرگ کند تا شاهد اينهمه بی آبرو شدن خود و ميهن و تاريخش در دنيا نباشد

احمدی نژاد ها و شريعتمداری ها معلول هستند
اين مصيبت ها و آبرو ريزی ها که آوردم اما تقصير احمدی نژاد ها و شريعتمداری ها و خامنه ای ها ... نيست. تقصير از کسانی است که اين بی فرهنگ ترين و دنی ترين و بی هويت ترين عناصر اجتماع ايران را از سر نادانی در اين جايگاه ها نشاندند. وقتی شما پست ترين لايه های اجتماعی را برکشيده و به وزارت و وکالت و ژنرالی برسانيد طبيعی است که بايد شاهد چنين بی شرافتی ها و ننگ ها و خفت ها هم باشيد

انقلابيون چپ و روشنفکر و مترقی که از شدت کين به شاه فقيد کور و کر شده و هر کسی را بهتر از وی می پنداشتند، آيا امروز حتی از خود و فرزندانشان هم که شده هيچ خجالت نمی کشند. وقتی آن مترقی های روشنفکر اين اندازه سواد نداشتند که بدانند فردوسی و مولانا و سعدی و حافظ در تمام عمر از دست چه قشری ناليده اند، معلوم است که خامنه ای روضه خوان و احمدی نژاد نعلبند و شريعتمداری شاگرد قصاب  به سلطانی و  وزارت و صدارت در ايران دست پيدا می کنند

  اگر آنها بجای خواندن صد باره آثار مارکس و لنين و روزا لوگزامبورگ ... فقط يکبار تاريخ مشروطه ی ايران را خوانده بودند و می دانستند که شيخ نوری برای چه اعدام  شد بدون شک وضع ما امروز اين نبود که هست

آن متفکران که از شعبان جعفری بيچاره فقط به جرم شاهدوستی خداوند ارتجاع و پستی و دنائت ساخته بودند خوب است که ببينند خود کشور را به چه کسانی تقديم کرده اند. کسانی که شعبان را هنوز هم سمبل پستی و دنائت می خوانند خوب است توجه کنند که هنوز هم بعد از بيست و نه سال کسی پيدا نشده تا ادعا کند که شعبان يک متر از زمين او را مصادره کرده و يا يک نيم نگاه چپ به زن و دختر و خواهرش انداخته باشد

 آن مترفی های روشنفکر اما ببينند که سرنوشت مردم نگونبخت ايران را به دست کدام قشر سپرده اند. اين بزرگواران اگر کشور را حتی به دست پوفيوز ها و دلال های رسمی شهرنو سابق تهران هم که می دادند، بی هيچ ترديدی امروز وضعمان خيلی بهتر از اين بود. زيرا حتی در آن صورت هم کالبد جامعه ما امروز تا اين اندازه عاری از فروزه های اخلاقی، شرف، صداقت، انصاف و لوطی گری و جوانمردی نمی بود. چون حتی دلالهای شهر نو آن رژيم هم به اندازه ی يک صدم وزرا و وکلا و ديپلمات های اين رژيم  پست و تهی از شرف و دزد و پشت هم انداز و دروغگو و وقيح و متجاوز نبودند

آن پوفيوز ها در همان عالم پوفيوزی خود هم به يک سری ارزش های اخلاقی ويژه ی خود پايبندی  داشتند. نوعی رفتار و کردار که خود بدان "لوطيگری" و يا "مرام داشتن" می گفتند. شايد بدين علت بود که بيشتر آن بيچاره ها نان شاهنشاهی در يتيم خانه ها خورده بودند و اينها نان قسم دروغ حضرت عباس در هنگام معامله و يا نان صدقه و فطريه و خمس و ذکات و روضه خوانی

حاصل اينکه ما بدبخت و بيچاره ی روشنفکر "فاقد فکر روشن" هستيم نه شيخ و ملا و احمدی نژاد بچه نعلبند و آن چند شاگرد مسگر و بچه چوپان و گوسفند پوست کن و پياز فروش ميدان امين السطان و شمع فروش که امروز هر يک يا وزير هستند، يا وکيل و يا اينکه ژنرالی که چهار ستاره بر روی دوش خود دارد




Why Does Columbia host Ahmadinejad?

Iran 's President Mahmood Ahmadinejad is scheduled to speak at Columbia University on Monday September 24th. This arrangement is not accidental. The event would have not been possible without the tireless and focused efforts of the well known Tehran advocate Dr. Gary Sick, an influential figure in Columbia .   

As it has already  been examined in a recent article "Pro-Ayatollahs Disinformation and Manipulation Campaign by Washington Think Tankers"1, the Iranian lobby in US could not exist without generous assistance of some American interest groups and proxies such as Dr Gary Sick, the American Iranian Council in which Sick is a board member of,  and his circle of cohorts.   

In the past two decades Dr. Sick has been a tenacious activist in advancing the interests of Iranian Ayatollahs. His dossier of friendship with Tehran includes positions such as the directorship of The Gulf/2000 Project established in 1993 in the School of International and Public Affairs at Columbia University . This project is mainly financed by the oil industry and is focused in engaging Tehran .   

When Mohammad Jafar Mahallati, the former Iranian deputy foreign minister and ambassador to the UN, was terminated from his official positions to commence his duties in "unofficial diplomacy", Dr. Sick's active influence secured him a position in Columbia from 1991 to 1997. The list of Gary Sick's collaborations with Mahallati is long. 2  

In 1997, Dr. Gary Sick worked intensely with Hossein Alikhani, an Iranian closely related to the Iran 's ruling mullahs, to found the "Center for World Dialogue". Gary Sick is a founding board member in this organization.3 Alikhani is a felon who in 1992, pled guilty to the charges of violating anti-terrorist sanctions 4 and spent some time in US federal prisons. Recently Iran 's Ayatollahs awarded him the deed for the US embassy complex in Tehran5 for his pain and suffering in American prisons. The collaboration between Sick and Alikhani has been long and multifaceted and has been well received by the mullahs in Iran .  

Dr. Sick has shown a distinct quality. He, under all circumstances, has been able to discover a reason to support the Iranian theocratic regime. For example, under the "moderate" president Rafsanjani, the wave of Iranian international terrorism reached new summits and the bombing of the Jewish center in Argentina was accompanied by hundreds of assassinations against the Iranian dissidents abroad. Dr. Sick however cleverly discovered a creative explanation6: 

"The pattern of actions suggests that these practices originated in the early 1980s, when the Islamic leadership faced a massive domestic terrorist threat. The Iranian response to this threat was apparently to establish one or more covert units, possibly buried deep within the intelligence agencies, to hunt down and destroy perceived threats to the revolution. This kind of shadow warfare is hardly unique to Iran . But the evidence suggests that these units in Iran have acquired a life of their own, launching operations on an opportunistic basis with little interference by the central authorities and no apparent coordination with Iran 's foreign policy agenda."  

For Dr. Sick, the sophisticated machine of Iranian terror is the same as the Japanese soldiers lost in Pacific's remote islands during the World War II. Similarly, Dr. Sick's view of the Iranian sponsored terrorism in the Middle East is very imaginative: 7  

" Iran 's support for terrorist activities carried out by Hamas is a matter of dispute. Iran claims that its support for Hamas is no different than the Saudi's support. They give money for clinics and medical needs, but that money is used for terrorism. Iran has a different view on this. So it's a matter of dispute.  As for the peace process, at this point Iran feels vindicated. They have been saying all along that the Israeli-Palestinian deals are a sham and that Israel will not keep its promises. With what Netanyahou has done so far, Iran 's position is getting more support from the Arab states.” 

When human rights were still among the US conditions in dealing with IRI, in an article under the title of: “The Stalemate in US-Iran Relations” [1], and in an attempt to correct the US policy towards Iran , Gary Sick writes in part:

 “Present US policy calls for Iran to change its behavior in six different areas (active opposition to the peace process, fishing in troubled water in other countries, terrorism, purchases of conventional arms, acquisition of weapons of mass destruction, and human rights). If the Iranians were miraculously to comply, our policy statements mention no benefits that they could anticipate because of their newfound enlightenment. ..Assuming a dialogue were to begin, the US would have to (1) define more clearly which of these behaviors are more important, (2) offer a more precise definition of what we would expect from Iran, and (3) give some indication of what we might be prepared to offer in return“ … “In reality, we might have to settle for something less.”

In what follows in his article, the condition of human rights in Iran just vanishes! This is the “unimportant” area that he was trying to take out of the conditions set for renegotiation with the regime.

 He then elaborates on this and writes: 8

“The revolution is over, and the fiery slogans have a hollow ring. Khomeini said the revolution was not about the price of melons, but it turns out that it is! The demonstrations in Iran are not about clerical rule or a return to the monarchy or even about democracy and human rights. “

Dr. Sick’s support to the Iranian regime does naturally include the ultra-fascist president Ahmadinejad. After his first appearance before the UN assembly in 2005 and his shocking declarations, Sick found new qualities in the president and told the CFR interviewer Gwertzman: 9

On September 24th, that "prideful man", responsible for the daily torture of his people, will talk in Columbia .  He needs public relations support for his nuclear and regional domination ambitions. Count on Dr. Sick and his usual circle of friends to be there and extend a supportive hand. All the same, Columbia University 's tacit acceptance of this advocacy can not be justified under the disguise of academic freedom.   

Mohammad Parvin is an adjunct professor at the California State University , an Aerospace Specialist, and Founding Director of the Mission for Establishment of Human Rights in Iran (MEHR) - http://mehr.org  

Hassan Daioleslam is an independent Iran Analyst and writer http://iranianlobby.com/


 * (Narcissism) خود شيفتگی
زيگموند فرويد: آدمی در برابر حمله بطور غريضی از خود دفاع می کند، اما در مقابل تمجید و تعريف هیج قدرت دفاعی ندارد

يکی از عمده دلايل عقبماندگی ما ناشی از بيماری نارسيسم يا خود شيفتگی است. در صد عظيمی از ما ايرانيان آنچنان گرفتار اين بيماری بد و بدخيم هستيم که اساسآ هم قدرت شنوايی خود را از دست داده ايم و هم قوه ی بينايی خويش را. يعنی اين ناخوشی لعنتی باعث گرديده که ايرانی نه خود فادر به ديدن معايب خود باشد، نه توان شنيدن حقيقت خود را از زبان دگران داشته باشد و نه اصلآ بتواند کوچکترين انتقادی را تاب آورد

اين دروغ و خود فريبی که گويا ما باهوش ترين، ما عاقل ترين، ما متمدن ترين ... و حتی که گويا ما زيبا ترين مردمان اين کره ی خاکی باشيم همه از عوارض بد اما بسيار طبيعی اين بيماری ملی خود شيفتگی است. فريال طهماسبی در اين مورد جملات خوبی دارد

او می نويسد خودشيفتگى يا نارسيسم بيشتر از آنكه بار روانى به دنبال داشته باشد، يك ويژگى شخصيتى است كه ازدوران كودكى به طور طبيعى در ساختار شخصيت فرد شكل مى گيرد. اعم از اينكه نيازهاى كودك درخانواده ارضا شود يا دچار محروميت باشد، حال آن كه آنچه بطور طبيعى بايد اتفاق بيفتد اين است كه طى رشد فرد از اين گذر عبور كرده و به مرحله بلوغ اجتماعى و عاطفى قدم گذارد تا بتواند غير از خود، ديگران را نيز ببيند، تحمل انتقاد نسبت به خويش را پيداكند، تفاوت ديدگاهها را درك كند و با افراد جامعه خواه موافق يا مخالف او، رابطه برقراركند

در جامعه با آدمهايى روبه رو مى شويم كه فى الواقع اينگونه رفتارنمى كنند، نه انتقادى به خود مى پذيرند و نه تحمل آراى مخالف دارند، فقط خود را مى بينند و درك مى كنند. تنها افرادى كه آنها را تأييد مى كنند گويى درهمان مرحله خودشيفتگى كودكى شان باقى مانده اند. دكتر مريم رسوليان، روانپزشك و روان درمانگر مقيم داخل ايران هم معتقد است يك نوع خودشيفتگى جمعى در جامعه ما وجود دارد و هرزمان اين تفكر كه هركس با من نيست، برمن است، درجامعه رواج يابد، ظهور جامعه اى خودشيفته پيش بينى مى شود

افراد خود شيفته، درواقع كسانى هستند كه باورشان نسبت به خودشان تنها درحوزه نقاط قوت است. به اين معنا كه نقاط قوت خود را خيلى بزرگ مى بينند و نقاط ضعف خود را يا اصلاً نمى بينند يا كوچك مى بينند. مكانيسم هاى دفاعى كه خودشيفته ها به كار مى برند، خيلى ابتدايى (اوليه) است، يكى از اينها بزرگ منشى است. يعنى باورى كه از خودشان دارند، خيلى بيشتر از تواناييهايشان است. يكى ديگر از اين مكانيسمها، دليل تراشى است. يعنى همه نقصها، اشكالات و نارساييهايى كه دارند، برايش دليل مى آورند. به عبارتى با دليل تراشى هيچ تقصيرى را به گردن نمى گيرند

 مكانيسم دفاعى ديگر خودشيفته ها، خيال پردازى زياد است. يعنى تخليات بزرگ منشانه دارند. به نوعى فرد خودشيفته در واقعيت زندگى نمى كند. تواناييهاى خودش را بيش از حد واقعيت مى بيند. اهداف خود را منحصر به فرد مى داند و درواقع فرد خودشيفته فكرمى كند، آدمى با اين ميزان هوش، استعداد، توانايى و... حق اوست كه همه از او تبعيت كنند و ديگران را به دنبال خواسته هايش بكشاند. به عبارتى فرد خودشيفته سعى مى كند كه تحسين ديگران را برانگيزاند و جلب توجه ديگران را كند. حركتهايى هم دراين جهت انجام مى دهد، ولى به محض اينكه كوچكترين انتقادى به او مى شود، تحمل انتقاد را نداشته و دچار اضطراب مى شود

چون فرد خودشيفته هميشه براين باور است كه يك وجود مطلق و ايده آل دارد و بايد بدون نقص باشد. در واقع او كوچكترين عيب و نقصى را برابر اين مى گيرد كه پس هيچ است. يعنى يك نگاه همه يا هيچ دارد. يامن كاملم يا من هيچم. بنابراين، با كوچكترين انتقاد ، پيامى كه او دريافت مى كند اين است كه هيچ است. در نتيجه ، واكنشى كه نشان مى دهد، خيلى شديد است. بنابراين خودشيفتگى در جامعه و سطوح مديريتى باعث مى شود، افراد صاحب نظر و دلسوز كه اهل انتقاد هستند طرد شوند، چرا كه سيستم خودشيفته پذيراى انتقاد آنها نيست .لذا آنها طرد مى شوند و تنها كسانى مى مانند كه هميشه تأييد مى كنند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نارسیس داستان غم انگيز آفرینش نرگس وحشی در ادبیات کهن رومی *
 به نقل از کتاب راز کرشمه ها (ناصر زمانی) چاپ سال پنجاه و چهار خورشيدی
نارسیس نوجوانی آنچنان زیبا بوده که هر کس او را یکبار می دیده  برای همیشه مهرش را بجان می خریده است و در آتش عشقشش می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.

سر انجام دل داده ای ناکام در حق نارسیس نفرین میکند که: خداوندا ، او را که از مهر دیگران قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود و نیاز دل شکسته پذیرفته میشود

"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته از رشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است

"طنین" از عشق نارسیس می سوزد. لیکن یارای آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها بی تابانه در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او وی را از عشق بی کران خویش بیاگاهاند

روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد. وی فریاد برمیکشد: چه کسی اینجاست؟ طنین میخواهد از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند
اینجاست
اینجاست
لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.نارسیس دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است
بیا
بیا
طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده رو بسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. نارسیس چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود

در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس تصویر خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد


آه، بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند
نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد

نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد، (در روايتی ديگر او هنگام تماشای تصوير خود در آب برکه سقوط می کند و جان می سپارد). دلدادگان وی چون به جستجوی او به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند . بلکه در جای وی گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست. آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را نارسیس، نرگس تنها و وحشیش می نامند


ژاندارک؛ قديس يا تروريست
(Saint Joan)
اجرای جديدی از نمايشنامه (سنت جوان) ژان مقدس، نوشته جرج برنارد شاو در لندن به کارگردانی ماريان اليوت، بحث‌ ها و پرسش‌های تازه ‌ای را در باره ژاندارک و حقانيت عمل اين شهيد انقلابی قرون وسطی در ميان منتقدان و اهل نظر برانگيخت

آن ‌ماری‌ داف، بازیگر نقش ژاندارک در تئاتر ژان مقدس

دوشيزه مقدس
دوشيزه اورلئان فکر می ‌کرد با خداوند گفت ‌و گو می ‌کند و صداهايی از ماوراء به او می ‌گويند که بايد عليه تجاوز سربازان بيگانه انگليسی که خاک فرانسه را اشغال کرده ‌اند، بپاخيزد و فرانسه را از دست آنها نجات دهد. او کسی است که با دستگاه کليسا درآويخت و پس از محاکمه‌ ای طولانی در ماه مه ۱۴۳۱ در سن نوزده سالگی به جرم ارتداد با آتش سوزانده شد اما کليسای کاتوليک رم پس از ۵۰۰ سال در ۱۹۲۰ او را قديس ناميد

بی شک برنارد شاو نويسنده ايرلندی تنها نويسنده‌ ای نبود که تحت تاثير اين شخصيت تاريخی قرار گرفت و نمايشنامه ژان مقدس را در ۱۹۲۳ بر اساس زندگی، محاکمه و اعدام او نوشت بلکه سرنوشت تراژيک اين دختر مبارز فرانسوی الهام بخش نويسندگان و فيلمسازان بسياری چون برتولد برشت، کارل دراير، روبر برسون، اتوپر مينجر، گراهام گرين و لوک بسون شد. «مصائب ژاندارک» ساخته کارل دراير بر اساس فيلمنامه جوزف دلتيل که صرفا بر دادگاه و محاکمه ژاندارک متمرکز شده و جز چند صحنه، تمام فيلم در کلوزآپ فيلمبرداری شده، يکی از شاهکارهای مسلم سينماست. فيلمی که آندره بازن منتقد بزرگ فرانسوی آن را با آثار نقاشان بزرگ رنسانس برابر دانست

ژاندارک نه تنها دوشيزه ‌ای مقدس در ميان کاتوليک‌هاست بلکه در نظر فرانسوی‌ ها يک چهره ملی و يک شهيد راه آزادی و استقلال به حساب می‌آيد. او برای راست ‌گرايان سمبل قدرت نظامی و اتحاد ملی و برای چپ‌ ها نماد اعتراض و مقاومت است. برای برنارد شاو نيز ژاندارک روح پروتستانتيسم و وجدان فردی ‌ای است که عليه دستگاه فئوداليسم و کليسا می‌ ستيزد. برنارد شاو در نمايش خود نشان می ‌دهد که چگونه يک زن حاضر می‌ شود برای اعتقاداتش از جان خود بگذرد و شهيد شود. در نمايشنامه شاو، ژاندارک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک است که می ‌تواند با سخنانش مردم را به هيجان آورده و به شورش و مقاومت در برابر اشغال ‌گران برانگيزد

آنارشيسم مذهبی ژاندارک
برای ماريان اليوت کارگردان نمايش ژان مقدس، چنين تصويری از ژاندارک تداعی ‌گر تصوير جهادگران و شهادت طلبانی است که در خاورميانه و عراق امروز، جان خود را برای اعتقاداتشان فدا می ‌کنند. درونمايه‌های سياسی و مذهبی نمايشنامه برنارد شاو بيش از ديالوگ‌های بلند و طولانی آن برای خانم اليوت جذاب بود. آميختگی مذهب با سياست، فساد دستگاه مذهبی مسيحيت، سوء‌استفاده از قدرت، شهادت طلبی و داوطلب شدن برای مرگ به‌ خاطر ايمان مذهبی، مهم‌ ترين درونمايه‌ های نمايش ژان مقدس را تشکيل می‌ دهند و به شدت طنينی امروزی دارند

به اعتقاد نيکلاس ‌دی ‌جونگ، منتقد ايونينگ استاندارد، هيچ نمايشی بهتر از ژان مقدس، بنيادگرايی مذهبی و تهديد آن عليه ايده‌ های ليبرالی و آزادی فردی را نشان نداده‌است. ژاندارک به‌ خاطر فردگرايی مذهبی ‌اش می ‌ميرد و تئاتر اليوت به ما يادآوری می ‌کند که تعصب مذهبی هنوز زنده است و با فرديت انسان می ‌ستيزد

از سوی ديگر ماريان اليوت با اقتباس تازه خود از نمايشنامه شاو، اين را هم يادآور می‌شود که افکار اين شخصيت تا چه حد می ‌تواند خطرناک باشد و فردگرايی و آنارشيسم ژاندارک تا چه اندازه تهديدی برای نظم اجتماعی است. در سخن اسقف بيوويس جمله ‌ای است با اين مفهوم که چه خواهد شد اگر هر دختری فکر کند که يک ژاندارک است؟

البته تصوير برنارد شاو از اين قهرمان، تصويری مثبت است. به اعتقاد شاو، جهان هرگز آماده پذيرش قدیسين نبوده و اگر ژان امروز هم ظهور کند، نابود خواهد شد. برخی از منتقدان مثل اريک بنتلی معتقدند که نمايشنامه شاو اگرچه عليه کليسا و فئوداليسم است اما او منصفانه به هر دو جانب نگاه می‌ کند، خصوصا در صحنه دادگاه زمانی که يکی از روحانيون مسيحی می‌ خواهد روح ژاندارک را نجات دهد

مردان کليسا در اين نمايش مثل فيلم دراير يا برسون آنقدر بد و خبيث نيستند بلکه حتی بخشنده و مهربان ‌اند و می‌ خواهند روح ژاندارک را نجات دهند اگرچه ماموريت آنها نابودی و ريشه کنی کفر و ارتداد است. با اين حال دادگاه ژاندارک در نمايشنامه شاو به نظر عادلانه می ‌رسد. به او فرصت کافی برای توبه و تقاضای بخشش داده می ‌شود اما او راديکال‌تر و شورشی ‌تر از آن است که بپذيرد. او شهادت ‌طلبی است که تصميم خود را گرفته و برای مردن آماده است. مجازات مرگ با آتش قطعا ظالمانه است اما شاو می ‌گويد که بر اساس استانداردهای امروزی اين مجازات ظالمانه به نظر می ‌رسد و آنها در قرون وسطی با استانداردهای ما زندگی نمی ‌کردند. او در مقدمه اين نمايشنامه می ‌گويد اگر کاملا متقاعد نشوی که جهان نسبت به زمان ژاندارک، از نظر اخلاقی و مکانيکی وسيعاً متحول شده، آنگاه هرگز درک نمی ‌کنی که چرا ژاندارک سوزانده شد و تا زمانی که اين را درک نکنی هرگز او را نخواهی شناخت

اقتباسی مدرن برای تماشاگرانی مدرن
ماريان اليوت تئاتر خود را اجرايی مدرن از نمايشنامه برنارد شاو برای تماشاگران مدرن می‌داند. اجرای دو نمايشنامه از برنارد شاو به طور همزمان در لندن (اجرای ديگر مربوط به نمايش پيگماليون به کارگردانی پيتر هال است)، نشانگر توجه دوباره تئاتر انگلستان به اين نمايشنامه ‌نويس بزرگ است. بعد از ۱۳ سال اين نخستين بار است که نمايشنامه ‌ای از برنارد شاو در نشنال تيتر لندن به روی صحنه می‌رود

در حالی که بسياری از کارگردانان تئاتر انگليس، آثار شاو را طولانی، پرحرف، کسالت ‌بار و غير دراماتيک خوانده‌اند (او فقط ۶۰ صفحه مقدمه بر اين نمايش نوشته است)، ماريان اليوت با اجرای خلاقانه اش، ظرفيت‌ های نمايشی وسيع کار برنارد شاو را اثبات می ‌کند. اجرای اليوت نه تنها نمايشنامه شاو را دراماتيک ‌تر کرده بلکه از نظر بصری نيز قابل توجه است

برخی از پژوهشگران تئاتر، ژان مقدس را بهترين کار شاو می ‌دانند. با اين حال با اينکه خانم اليوت، برخی از صحنه‌ ها را حذف کرده و بسياری از ديالوگ‌ ها را کوتاه‌تر کرده است اما نمايش هنوز طولانی و پرحرف به نظر می‌رسد (سه ساعت برای يک نمايش زمان نسبتا طولانی ‌ای است). صحنه تقريبا لخت و بدون دکورهای قرون وسطايی است. صندلی‌های چوبی نه تنها برای صحنه دادگاه چيده شده ‌اند بلکه کارکرد افکتيو دارند و قرار است بازيگران آنها را در صحنه‌های جنگ بر زمين بکوبند

وجود شاخه‌های خشک و تنه‌های بريده درختان در پس زمينه نه تنها هيزم آتش ژاندارک ‌اند بلکه استعاره‌ای از وضعيت درهم شکسته فرانسه جنگ‌ زده است. صحنه سوزاندن ژاندارک نيز تکان ‌دهنده و گيراست. دودی که تمام صحنه را پر می ‌کند همراه با صدای سوختن هيزم‌ ها آن را به شدت باورپذير کرده ‌است

استفاده از لباس‌ ها و وسايل صحنه امروزی و مدرن از يونيفورم سربازان انگليسی در زمان جنگ جهانی دوم گرفته تا فنجان‌های نقره ای قهوه تا وجود ميکروفون در صحنه تفتيش عقايد، شکلی کاملا تجربی به نمايش بخشيده است. همينطور اجرای موسيقی زنده و رقص مدرن بر صحنه نيز تاکيد ديگری است بر امروزی بودن نمايش ژاندارک. در عين حال آوازهايی که به سبک گوتيک از دور به گوش می ‌رسند، فضای قرون وسطايی نمايش را يادآور می شوند

بازی «آن ‌ماری‌ داف» بازيگر ايرلندی در نقش ژاندارک همه آن چيزی است که از يک بازيگر می‌ توان انتظار داشت. داف بازيگری پر انرژی، فعال و جذاب است .او نه تنها چهره ‌ای کاريزماتيک است بلکه معصوميت، آسيب پذيری و زنانگی ژاندارک را همراه با روحيه سلحشوری او خوب منتقل می ‌کند

اجرای مدرن ماريان اليوت از نمايشنامه ژان مقدس نشان می ‌دهد برنارد شاو هنوز برای تئاتر مدرن جذاب است. آنچه که بر سر ژان می‌ آيد می ‌تواند در هر دوره ‌ای اتفاق بيفتد. تاريخ نشان داد که ژان به‌خاطر اعتقاداتش مرتد تشخيص داده شد و به سوختن در آتش محکوم شد اما همان دستگاهی که يک روز او را مرتد اعلام کرد، ۵۰۰ سال بعد او را قديس شناخت
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اين دفاع از خريت و گوساله پروری است نه احترام به مقدسات مردم
چـه در افتاديـــــم در دنــبال خـــــــر  ........  از گلستان گـــوی و از گلهای تــــر
از انار و از تــرنـج و شـــاخ سیب 
........  وز شــــراب و شاهــدان بی‌ حساب
یا از آن دريا که موجش گوهرست 
........  گــوهرش گــويــنده و بينـــاورست
یا از آن مرغان که گلچين می‌ کنند  
........  بـــيضه‌ ها زرین و سیمین می ‌کنند
سـالــها خـــر بــنــده بودی بس بود  
........  زانک خـربــنــده ز خـر واپس بود

اکنون نزديک که به سه دهه است که مشتی انسان نمای پست و بی هويت و متحجر بر همه ی هستی ملت ايران مسلط گشته و با دزدی و قتل و تجاوز و ظلم و بيداد نه تنها اين کشور را به لحاظ اقتصادی به نابودی کشيده اند، بلکه از نظر اخلاقی نيز کار اين ملت را به چنان دريوزگی و رذالت و پوفيوزی رسانده اند که در تاريخ اين سرزمين بی سابقه است. ابزار دستشان هم چيزی نبوده است جز دشنه ای بنام احکام دين. توجيه ديگری هم برای اين اعمال ننگين و سبعانه ی خود نداشته اند جز دفاع از مقدسات مردم

اين در حالی است که در طول اين سالهای سياه و ظلمانی هر زمان که ما زخم خوردگان از اين دشنه ی زهرآگين اراده کرده ايم که با روشنگری کمی تيغه ی اين آلت قتاله را کند تر سازيم، فورآ صدای وا مصيبتای عده ای بلند شده است. اعتراض و ايراد که چرا به مقدسات مردم توهين می کنيد. طرفه اينکه اين مدافعان مقدسات مردم و ياوران بی اجر و مزد ملا ها هم نه خود ملا و طرفدار رسمی رژيم که ظاهرآ روشنفکر و مخالف اين بساط ننگين خرسازی هم هستند. افرادی فکلی، بزعم خود سکولار و بگفته خودشان حتی طرفدار روشنگری

نگارنده بی اينکه با نام بردن از کس و کسانی اين بحث را شخصی کنم، بطور کلی می نويسم که تمامی آنها که در دفاع از مقدسات مردم سينه چاک می کنند و معتقدند که نبايد به اعتقادات مردم توهين کرد و يا هنوز هم از ملای بد و ملای خوب سخن می رانند، در بهترين داوری هم، يعنی اگر مزدور اين رژيم نباشند، بی هيچ ترديدی يا آدمهای شياد و عوام فريبی هستند، يا بسيار بزدل و يا جزو نادان ترين انسانها

زيرا اولآ که هيچ چيزی در اين جهان وجود ندارد که تقدس مطلق داشته و غير قابل نقد باشد و اين اولين چيزی است که يک فرد آگاه بايد آنرا بداند و بدان باور داشته باشد. دومآ، ما وقتی از اعتقادات سخن می گوئيم، ابتدا بايد بررسی کنيم که آن اعتقادات چيستند و چگونه هستند. ممکن است که اصلآ دسته ای از مردم به مردارخواری و يا نوشيدن ادرار سگ و خوک اعتقاد داشته باشند، آيا بدين دليل ما نيز بايد مردارخواری و ادرار نوشی را اعتقاد بحساب آريم؟

سوم اينکه بايد ديد اين اعتقادات فقط به خود شخص و زندگی خصوصی وی مربوط می شود و يا به ديگران نيز آسيب می رساند. چه که حتی در مترقی ترين و انسانی ترين فرهنگها و سيستم های سياسی هم اعتقاد افراد به امری و انجام عملی تا آن اندازه قابل تحمل و آزاد است که ضرری را متوجه جامعه و افراد ديگر نسازد. به عنوان مثال آنکس که به برهنگی اعتقاد دار فقط در چهار چوبه ی خانه خود می تواند لخت و عريان راه رود و اين طبيعی ترين حق آزادی فردی او است. هيچ کس هم حق ندارد وارد منزل وی شده و برای او محدوديتی به وجود آورد. ليکن آن آدم به صرف اعتقاد به برهنگی ديگر اين حق را ندارد که آلت تناسلی خود را در کوی و برزن به ديگران نيز نشان دهد

حتی عقيده آنکس که در خانه ای کثيف و غير بهداشتی زندگی کردن را دوست می دارد هم قابل احترام نيست. چون بوی تعفن آن به مشام ديگران هم خواهد رسيد و سايرين را هم آزار خواهد داد. حتی اين عمل بظاهر ساده هم امروزه همه جا ممنوع و امری جهانشمول است. چون همه ی افراد بشر صرفنظر از اينکه در کدام قاره و کشور می زيند امروزه يک سری نرم هايی مشترک را پذيرفته اند که آنرا می توان فرهنگ انسانی ناميد

چه رسد به اينکه گروهی بی شعور و عقبمانده قمه برداشته و در کوی و برزن و در مقابل ديدگان کودکان معصوم مردم فرق خود را بشکافند و نام آنرا هم اعتقاد بگذارند. و يا مشتی آدم جاهل تمام فکر و ذکرشان اين باشد که با پای چپ بايد وارد مستراح شد يا با پای راست و از اين گونه اعمال مضحک و شرم آور

اساسآ قسمت اعظم آنچه که عده ای آنرا مقدسات مردم می نامند چيز هايی بيش از همين اعمال مسخره و بی ارزش نيست. کار هايی بيهوده و شرم آور که مقام بلند انسان را از اشرف مخلوقات بودن تا حد يک درازگوش چهار پا به زير می کشد. بنابر اين اساسآ احترام به چنين مقدسات و باور هايی نه تنها خيانت به فرهنگ و جامعه ی انسانی که حتی جفای به همان اشخاص قمه زن و بی شعور هم هست

نکته ی مهم ديگر اين است که ما وقتی از مقدسات مردم سخن می گوئيم اول بهتر است که اصلآ به منشأ اين مقدسات توجه کنيم. يعنی در نظر داشته باشيم که همه ی اين نادانی ها که مقدسات نام گرفته از تراوشات ذهنی قشری پشت کوهی بی سواد و فرهنگ است که آنرا در درازای سده ها بنام دين و مذهب و خداپرستی ملکه ی ذهن اين مردم نگونبخت عقبمانده ساخته اند نه خود مردم 

طايفه ای زالو صفت که اساسآ فلسفه ی وجودی و ادامه ی حيات انگلی شان در گرو همين نادان نگاه داشتن مردم و خريت گستری است. اصلآ وای به حال ملتی که مقدساتش محصول فکری مشتی انگل و طفيلی و بی سواد باشد، و بد تر از آن اصلآ خاک بر سر آن ملتی که حتی روشنفکرانش هم مدافع محصولات فکری اين چنين عناصر پست و پسمانده ای باشند که حتی در قرن بيست و يکم هم هنوز به بديهی بودن اصل آزادی انسان نرسيده اند. چنانکه فعلآ خاک بر سرمان هم شده است و بسياری هنوز خود خبر نداريم تا چه اندازه بدبخت و مسخره هستيم و مسخره تر از ما هم به اصطلاح روشنفکرانمان

در زمينه مسخره بودن قسمت بزرگ اعتقادات مردم برای اينکه سخنم را مدلل کرده باشم، اين را بياورم که طبق آماری که سازمان گردشگری خود رژيم بدست می دهد، فقط در طی سالی که گذشت بيش از دوازده ميليون نفر هموطن من و شما به زيارت جمکران رفته و نامه در چاه انداخته اند. نويسنده شک ندارم که دستکم نيمی از اين ايرانيان از ملا جماعت و حکومتشان بيزار هستند. نامه هاشان هم مستقيم و غير مستقيم به شکايت از ملا ها به امام زمان مربوط بوده. اين بدين معنا است که مردم برای دفع شر ملا ها از امام زمان ته چاه ياری طلبيده اند. بی اينکه متوجه باشند که اصلآ اين جناب امام زمان و جمکران بازی از محصولات ناب خود ملا ها است. به بيانی روشن تر، اين دوازده ميليون انسان نگونبخت گرفتار حتی برای رهايی از زندان شيخ و ملا هم بی اينکه خود بدانند، به زندان بزرگتر و مهلک تر آنان پناه برده اند

توجه داشته باشيم که اين جمکران بازی و چاههای مملو از نامه های تظلم خواهی و چلوکباب های سلطانی امروز به مقدسات مردم تبديل گشته است. همچنان که آن چند سانترفيوژ فکسنی و قاچاقی در حال تبديل شدن به مقدسات مردم هستند. خوب، تکليف ما در اين ميان چيست؟ آيا بايد به اين اعتقاد هموطنانمان احترام قايل شويم. به اعتقادات آن نيمه گوسفندانی بی شعوری که دخترانشان از فرط فقر بفروش می روند، اما با شکم گرسنه عربده می کشند که انرژی هسته ای حق مسلم شان است؟ و همينطور به اعتقاد آن دوازده ميليون زائر عقبمانده و فلکزده ی جمکران؟

 يعنی اگر ما به اين اعمال پوچ و مسخره و شرم آور آن اتم دوستان بی شعور و آن دوازده مليون بی فرهنگ ملا زده خرده گيريم، به مقدسات آنها توهين کرده ايم؟ به باور نگارنده، ما نه تنها نبايد به اعتقادات اين مردم احترام بگذاريم، سهل است که بايد به شدت هم اين باور های مسخره ی آنان را به نقد کشيم. البته با متانت و با دليل و منطق و در حد فهم خودشان. احترام بدين اعتقادات نه احترام و خدمت بدين مردم جاهل، که بزرگترين بی احترامی به شأن انسانی آنها و از آن بدتر خيانت در حق آنان است

مايی که می دانيم بسياری از اعتقادات مردم از سر نابخردی و خريت است چرا بايد سکوت اختيار کنيم. دانسته برای جهالت ارزش قايل بودن و سکوت و مماشات با نادانی، صحيح ترين نامش جهالت پروری و عوام ستايی است. زمان آن رسيده است که ما ديگر خيلی باز و بی پرده با مردم سخن گوئيم. بويژه مايی که در بيرون از ايران و در دنيای آزاد زندگی می کنيم و محدوديت های داخل را نداريم. بايد به مردم گفته شود که مقدسات شما مشتی چرنديات است. بايد اين موضوع را هم روشن ساخت که ما اصلآ نه مقدساتی داريم و نه نيازی به ملا که حافظ آن مقدسات باشد

جلوگيری از نقد به بهانه ی دفاع از مقدسات مردم، خطرناک ترين نوع سانسور است. صورت قوانين الهی دادن به امر سانسور نه حتی احترام  به خداوند که اهانت و دشمنی با او است. چون همه را از خداوند بيزار می کند.  اين دقيقآ همان کاری است که رژيم انجام می دهد. يعنی از خداوند برای مردم آنچنان اهريمنی پليد و چاقو کشی می سازد که هم هيچ نقدی را بر نمی تابد و زور گو ترين است. خدايی که هم با هر فکر سازنده دشمنی دارد و هم اين که دشمن پيشرفت و رفاه و شادی و شعف مردمان است

کاری که ملا ها بنام اسلام انجام می دهند حتی با روح خود اسلام هم در تضاد است آخر. صرفنظر از اينکه اسلام بطور گوهری ميانه ی خوشی با منطق و استدلال ندارد و از ابتدا تا انتها هم زورگويی است، با اين حال اما حتی در کتاب آن قرآن هم دانايان بيش از نادانها ستوده شده است. (انما یخشی الله من عباده العلماء)، يعنی همانا خشیت خدا را دانایان در دل دارند. که البته واژه ی علماء بر خلاف آنکه ملا ها آنرا معنی می کنند، در زبان عربی به دارندگان دانش و آگاهی گفته می شود، نه به کسانی که فقط چند متر چلوار بر سر بسته اند و علمشان از چگونگی جماع با اسب و خر و قاطر فراتر نمی رود

بهر حال، چنانچه ما خواهان جامعه ای پويا و پيشرو هستيم، بايد اين اصل را جا اندازيم که هيچ نقدی به معنای اهانت نيست، ولو نقاد تا آنجا پيش رود که امری را کاملآ باطل و هجو دانسته و بدان بخندد. چون حتی تمسخر يک فکر هم جرم نيست. همانگونه که هجو هيچ شخصيت اجتماعی و حتی دينی هم جرم نيست. اگر اينگونه بود که پاپ بنديکت و جرج بوش و ملکه ی اليزابت ... تا به حال بايد ميليونها مخالف خود را به جرم شکلک ساختن و حتی فحاشی به دادگاه کشيده باشند. اصلآ اين استدلال هم که چون اکثريت مردم به يک فکر باور دارند، پس نبايد آن را نقد کرد، از بيخ باطل است. فرض گيريم که ما در ميان قبيله ی آدمخواران باشيم، چون اکثريت در آنجا به آدمخواری اعتقاد دارند، ما حق نداريم عمل آدمخواری را به نقد کشيم، آخر اين ديگر چه منطقی است !؟

ممکن است گفته شود اين مثالی نابجا و خشن است. اما اگر بدين بيانديشيم که مناديان اين به اصطلاح اعتقادات تا به حال خون چند صد هزار انسان را ريخته اند، آنگاه متوجه خواهيم شد که حتی مقايسه ی آدمخواران هم با اين باورمندان جانی، نه اهانت به آنان، که جفای به آدمخواران است. زيرا آدمخواره فقط از سر نا آگاهی و آنهم فقط برای سير کردن شکم خود آدم می خورد، اين باورمندان اما از سر اعتفاد. يعنی از روی باور به ايمانی دروغين و اهريمنی که در آن بی رحمی، شقاوت و جنايت سبعانه عين خدا پرستی و عبادت محسوب می شود



آينده گمشده است
ملتی که نگاهش همواره به گذشته باشد، آينده اش از گذشته اش نيز تيره تر خواهد شد

اين گفته که (هر ملتی تاريخ خود را نشناسد، آنرا تکرار خواهد کرد) سخنی ژرف و تأمل بر انگيز است. نگارنده اما با توجه به اوضاع پريشان کنونی خودمان می خواهم جمله ی ديگری بياورم که شايد ما را به تآمل بيشتری وا دارد. اين که خواهم آورد تئوری پردازی و يا اظهار نظر نيست. بلکه بيان يک حقيقت است

حقيقتی که بر آيند يک دوره از کجروی خانمان برباد ده ما در ارتباط با سرنوشت خود و ميهنمان است. چکيده ی تجربه ای عينی در يک جمله ی کوتاه. تجربه ای تلخ و مخرب که نسل ما (دستکم آن بخش از اين نسل که کينه آنها را کور نکرده) در اين روزگار تيره و تار دارند آنرا با چشم خود می بيند

بيان اين حقيقت که اگر (هر ملتی تاريخ خود را نشناسد، اشتباهات خود را تکرار خواهد کرد)، از آن مصيبت بار تر اين است که (هر ملتی که نگاهش همواره به گذشته باشد، آينده اش از گذشته اش نيز تيره تر خواهد شد). البته شکی در اين نيست که شناخت گذشته در ساختن آينده ای بهتر تأثير بسزايی دارد، اما نتيجه ی اينکه ملتی تمامی مساعی خود را صرف کنکاش در گذشته کند، که ما سی سال است مشغول آن هستيم، از نشناختن تاريخ هم هزاران بار فاجعه بار تر است. اين سرگردانی در گذشته و افراط در پرداختن به تاريخ دارد ايران را بر باد می دهد

 اين موشکافی که ما در تاريخ به خرج می دهيم، اين نزاع های سفيهانه که ما بر سر مردگان داريم، اين بحث های مداوم و فرسايشی که ما همه ی توان خود را صرف آن می کنيم، مصداق عينی همان جمله ای است که در بالا آوردم. هوش و حواس ما آن اندازه مشغول گذشته است که آينده ديگر پاک از يادمان رفته. اين سفر های مداوم و دور و دراز به قعر تاريخ نه تنها ما را نيم گامی هم به جلو نبرده، بلکه ما را اصلآ از هدفی که داريم هم هزاران فرسنگ دور تر ساخته. اين افراط کاری ما در واپسگرايی ديگر حتی ملا ها را هم روسفيد کرده

آن که می گويد ما فردا به آزادی و و دموکراسی و آبرو خواهيم رسيد متاسفانه خود نيز نمی داند که چه می گويد. اينگونه سخنان شعار هايی پوچ و بی محتوا بيش نيستند. ما چگونه به آزادی خواهيم رسيد وقتی بلحاظ سياسی هنوز هم در پنجاه و شصت سال پيش فکر و زندگی می کنيم. ما اصلآ در اين زمان زندگی نمی کنيم که تا بتوانيم با توجه به وضع کنونی خود طرحی برای دو و سه و دهسال آينده بريزيم. حقيقت اين است که ما همه مرتجع هستيم و با اين مرتجع بازی ها هم نه تنها به آينده ی بهتری نخواهيم رسيد، سهل است که آينده مان صد بار هم تيره تر از گذشته مان خواهد شد

ما ايرانيان در همه ی اين سالها بجای کار سياسی جدل تاريخی کرده ايم. آنهم بر سر مردگان. فقط هم يکديگر را کتک زده و از زور و اعتبار انداخته ايم. اين دامی بوده که رژيم با زيرکی گسترده و همگی ما را هم در آن گرفتار ساخته. تا با يک سری مباحث پايان ناپذير و بی سر و ته تاريخی قوای همديگر را به تحليل بريم و کاری با دشمن مشترک نداشته باشيم. همديگر را بدريم و روز بروز از هم منزجر تر گرديم و به تبع آن هم روز بروز هم پراکنده تر. رژيم برعکس بعضی از ما اين اندازه شعور داشته که بداند هيچ بحث تاريخی انتها ندارد، ولو حتی مربوط به فردی باشد که فقط سيزده روز در دهی کد خدايی کرده

تاريخ جسم جامدی نيست که بتوان با استفاده از علم رياضی يک بار ابعاد آنرا اندازه گرفت و اعلام نمود و همه هم آن ابعاد را بپذيرند. اين مقوله با ميزان شعور، پايگاه اجتماعی، سلائق و برداشت افراد ارتباط دارد و بد تر از همه با احساس افراد. برداشت و سليقه و علاقه و ساختمان احساسی حتی دو نفر هم درست يکسان نيست که ما با اين بحث ها بتوانيم به يک نتيجه گيری واحد برسيم. چه رسد به توافق رسيدن يک ملت هفتاد ميليونی بر سر يک بحث تاريخی. آنهم بر سر تاريخی که هزار راوی دارد. هر راوی هم نظر و حکمش نود و نه درصد با آن نهصد و نود و نه نفر ديگر مغايرت کامل دارد

آنکه الف وی را خدمتگذار می داند از نظر ب فردی خائن است. آنرا که ت وطن پرست می شناسد، به جرم وطنفروشی مورد نفرت پ است و ج نظر هيچکدام از اينها را فبول ندارد ... و تو برو تا جهان جهان است. همين است که مباحث تاريخی آنهم بويژه در ميان ما، که هيچ يک هم برای ديگری اندک حقانيتی قائل نيستيم هرگز و هرگز نه پايانی خواهد داشت و نه ما را بجائی خواهد رساند. اينکه می گويند "احترام به عقايد ديگران با حفظ مواضع خويش از نشانه های پايبندی به دموکراسی است" بخشی هم به همين برداشت افراد و جريانهای فکری از شخصيت های تاريخی مربوط می شود

 ممکن است من شما مارکس و لنين را ديناری قبول نداشته باشيم و انديشه ی وهم آلود آنانرا باعث کشته شدن، تباهی، فقر و مسکنت ميليونها انسان بدانيم، ليکن کسانی آندو را همچنان با همه ی وجود می ستايند. در بازی دموکراسی هم آنان حق دارند مارکس و لنين را بستايند و هم ما حق داريم که انديشه آنانرا نقد و رد کنيم. قضاوت اينکه کدام يک از ما می تواند جامعه را بهتر اداره کنند با مردم است. اين نظر مردم هم برای يک بار نبوده و آنان در آزمون و خطا حق دارند که نظر خويش را با مسالمت و بدون زد و خورد تغيير داده و صاحبان انديشه ی دگر را برای اداره ی امور خويش بر گزينند

اصولآ اين که بعضی طوطی وار می گويند ما اول بايد تاريخ خود را بشناسيم و مثلآ قبول کنيم که فلان فرد بهمان اشتباه يا خيانت را داشته آنگاه با هم همکاری کنيم سخنی کاملآ باطل است. اين سخن در حکم مشروط کردن همکاری به تحقق امری محال است. اگر بنده ی نويسنده ی اين سطور بدانم و بپذيرم که فرد مورد علاقه ام خائن و خطا کار بوده، ديگر اصلآ بايد يک ديوانه باشم که از چهره ای خائن و ندانم بکار جانبداری کنم. با اين شرط ما هرگز به فاز همکاری نخواهيم رسيد. زيرا هرگز به شناخت و قضاوت تاريخی واحدی نخواهيم رسيد

فرض گيريم که همه ابتدا بايد تاريخ خود را بشناسيم. بسيار خوب، نفس شناخت کاری ستودنی است. اما آيا کسی هست که بما نشانی دهد که ما برای شناخت تاريخ خودی بايد به سراغ کدامين کتابها و کدام مورخين رويم ؟ به سراغ ناصر پور پيرار ديروز توده ای و امروز مورخ الدوله ی ولی فقيه که اساسآ تاريخ پيش از سال چهل و دو ما را قبول ندارد و کوروش را هم غير ايرانی و نوکر صهيونيزم معرفی می کند، يا آن ديگر تاريخ نويسان که يکی کوروش را رسولی از جانب خداوند می داند و آن ديگر مصدق را بزرگترين شخصيت تاريخی و آن سومی نادر شاه افشار را و آن چهارمی رضا شاه را و آن پنجمی حنيف نژاد را و بعضی هم حتی پدر کيانوری را با پانزده کيلو پرونده ی وطنفروشی و ... ؟

اصلآ زياد جای دور نرويم و از رضا شاه پهلوی گوئيم که مادر بزرگان و پدر بزرگانمان در عهد او زيسته اند. ما برای شناخت پهلوی اول بايد به گفته ی آن هزاران هزار شاهد استناد کنيم که خدمات آن مرد را با چشم خود مشاهده کرده و او را وطن پرست ترين چهره ی تاريخ ايران می دانستند يا بايد آن نوشته های سر تا پا متناقض را ملاک قضاوت خويش قرار دهيم، اگر آری بايد کدام کتابها را درست و کدام ها را نادرست بدانيم؟

غرضنامه های  افراد اکثر توده ای را که برای خوش آمد ارباب شهادت پدران و مادران خويش که سهل است حتی مشاهدات شخصی خويش را هم تحريف کرده و مردی با آن غيرت ملی و شرافت و ميهن دوستی را نوکر انگليس و قلدر معرفی می کنند يا آن هزار ها نوشته ی ديگر را که به وی لقب کبير داده و همه چيز ايران را از وی می دانند. از همه ی اينها مهم تر اصلآ ما بايد چگونه تشخيص دهيم آنکس که بما مأخذ نشان می دهد خود بی طرف بوده و از صلاحيت و انصاف و سلامت وجدان برخوردار است؟

برای درک بهتر اين ادعا کافی است که چند جلسه ای پای منبر آقای بهرام مشيری بنشينيد. بنشينيد و ببينيد و بشنويد که اين مرد با چه نفرت و کينه ی عميقی به پادشاه فقيد ايران می تازد. و سپس به نتيجه کار وی توجه داشته باشيد که نود درجه زير صفر است. اين فرد محترم ده ـ پانزده سالی می شود که خود را پاره پاره می کند تا به مردم بقبولاند که خائن تر از زنده ياد محمد رضا شاه پهلوی از مادر گيتی زاده نشده. اما نتيجه چه شده؟

 جز اين است که پس از اين همه سال فحش، ترور شخصيت، دروغ، پرونده سازی، تحريف، جعل، بدهانی و حمله و شاهد دروغين تراشيدن در عمل نه تنها از طرفداران آن شاه دقمرگ شده در غربت کم نشده، بلکه روزبروز هم به تعداد شيفتگان وی اضافه گرديده. تا آنجا که اينک تور های زيارتی برای رفتن به آرامگاهش براه افتاده. امری که بموازات خود روز به روز هم اين مرد محترم کتابخوان اما مغرض را عصبی تر و بی چاک دهان تر کرده است

بطوری که اين اواخر در هر برنامه ايشان زمان تاختن به شاه طولانی تر و طولانی تر شده. ايشان حال بر سر هر موضوع نامربوطی هم ناخود آگاه چند ناسزا نثار پادشاه فقيد می کند. حتی اگر سخن بر سر ماهی دودی و سير و سماق و سرکه و سکه ی شب عيد هم که باشد

البته اين را نيز بياورم که در واقع طرف اصلی ايشان و هدفشان از منبر رفتن در تلويزيون هم فقط کوبيدن خاندان پهلوی است. باقی، کاری است برای ايشان در حد تفريح. حتی دفاع متعصبانه و بسيار زشت شان از زنده ياد دکتر مصدق هم صرفآ ابزاری است برای همان منظور. نامبرده آنچنان صد در صدی و حزب الهی وار از مرحوم مصدق دفاع می کنند که شنونده را به جای مجذوب ساختن از هر چه مصدق و مصدقی است منزجر می سازد

اين آدم که خود را پژوهشگر تاريخ هم می نامد هنوز اين اصل بديهی و اوليه را درک نکرده که کار مورخ اصولآ فقط روشن نمودن زوايای پنهان تاريخی با پژوهش در اسناد و شواهد تاريخی بجای مانده است و روشنگری، نه فحش و پرونده سازی و صدور حکم خدمت و يا خيانت. در تاريخ هيچ حکم قطعی وجود ندارد. زيرا که تاريخ علمی است که کار اصلی اش گشتن و پيوسته گشتن است. در تاريخ نمی توان حکم قطعی صادر کرد چون حکم امروزين با پيدا شدن يک يا چند سند معتبر فردا بکلی زير و رو شدنی است

آن کس که از ابتدا قضاوتی دارد و حکم خود را صادر کرده که اصلآ مورخ نيست. طبيعی است که اينچنين آدمی اگر به دنبال مدرک و سندی هم می گردد نه برای روشنگری که فقط به خاطر اين است که درستی ادعای خويش را به اثبات رساند، و اين همان کاری است که اين مردم محترم سالها است که دارد انجام می دهد

حاصل اينکه اول شرط کمک کردن به آزادی ايران آزاد ساختن خويشتن از اين مباحث پوچ، بی انتها و کودکانه است. نه فقط اين، که اساسآ آزاد ساختن خويشتن از تمامی اين نرمهای پوسيده موجود. از اين زندان لعنتی تاريخ. تاريخی که سر تا پای آن يا تعريف است يا تخريب و پرونده سازی. آزاد ساختن خود از زندان شاه و مصدق و از بند اين مثلآ مورخين که تشکيل دادگاه نظامی را با پژوهش تاريخی اشتباه گرفته اند. رها ساختن خود از دام اين آدمهای مريض و عقده ای که نام روشنفکر و مورخ و مفسر و اديب و دانشمند ... را با خود به يدک می کشند

راستی اين است که با تمامی چه چه و به به های عده ای برای فرهنگ ايران، فرهنگ کنونی ما لجنجزاری متعفن بيش نيست که فقط بوی گند از آن به مشام آدمی می رسد. اين فرهنگ فقط خائن می پرورد. جز نفرت هم چيزی نمی پراکند. اين فرهنگ افراد را هزار شخصيتی، دروغزن، پست، حسود و بی انصاف و تروريست کلامی تربيت می کند

اين فرهنگ نه تنها هيچ چيز نوی ندارد، که اصلآ با نوآوری دشمنی دارد. نگاه اين فرهنگ فقط به گذشته است و هدفش هم بجای پيشرفت بازگشت. آنهم بازگشت به چيز ها و ارزشهای منسوخ و موهومی که هيچ تعريف روشنی هم از آنها به دست نمی دهد. در نتيجه ما بايد از ارتجاع در تمامی اشکال آن دوری کنيم و فقط در فکر آينده باشيم. بيش از هر تحولی هم ابتدا خويشتن را متحول سازيم که اين اول قدم در راه رسيدن به آينده ای بهتر و انسانی تر است. خود را تا اندازه متحول سازيم که اصلآ از چارچوب های تنگ و پوسيده ی اين فرهنگ فاسد و متعفن و خائن پرور خارج شويم


گر مرد رهی میان خون باید رفت
پـس از مـــرگ بــر مــــن کـنـد آفــرين        هـر آن کس که دارد هش و رای و دين

دوستان و هم ميهنانی که نوشته ها و عقايد مرا می خوانند، و شايد هم عده ای از ايشان اين نوشته ها را می پسندند، ايرادی به کار من گرفته اند. اين عزيزان معتقد هستند که من افکار و روش سياسی اين شخص و يا آن گروه را نقد و رد کرده اما خود هيچ راه حل بهتری را ارايه نمی دهم. نگارنده تا حدی اين نقد را بجا می دانم و می پذيرم. تا حدی را از اين جهت می نويسم زيرا که من آنچه را که درست می پندارم در لابلای جملات می آورم. اما اين ايراد بر من وارد است که در نوشته هايم بطور مستقيم به معرفی ديدگاههايم نمی پردازم

حال اما صرفنظر از اين نقد چون بار ديگر، و اين بار برای آخرين مرتبه قصد دارم از اين انشاء نگاری ها کم کرده و به کار عملی و تشکيلاتی بپردازم، از اين پس بطور مستقيم به عرضه ی ديدگاه هايم خواهم پرداخت. هيچ ابايی هم ندارم که همينجا بنويسم قصدم هم از عرضه ی افکارم پيدا کردن همفکران جديد، يارگيری و اقدامات مشترک عملی است. از آنجايی هم که سطح توقعم منطبق بر شناخت واقعييت های موجود است، اصلآ انتظار ندارم که حتی بتوانم پنجاه نفر را هم در آن کاليبر مورد نظر خود پيدا کنم

نگارنده ظرفيت و جايگاه خود را می شناسم. در اين سالها سست پيمانی و شهرت طلبی قسمت عمده ای از هم ميهنانم را هم خوب شناخته ام، و با پوزش فراوان اينرا نيز می دانم که متاسفانه بعضی از هم ميهنان عزيز ما گوسفند خو هستند. يعنی خود با انديشه و ابتکار و تشخيص و اراده ی خود وارد ميدان نمی شوند، بلکه منتظر می شوند که ببينند تشخيص ديگران چيست و در ابتدا کس و کسانی راه بيفتند و آنگاه ايشان چون گوسفندان فاقد خرد و اراده گله را دنبال کنند

نکته ی بسيار مهم ديگری که به تجربه آموخته ام اين است که برای آزادی ايران اصلآ نبايد به دنبال کثرت و نفرات زياد بود. با اين مرض ملی شهرت طلبی و مقام جويی که ما داريم داشتن ده يار درستکردار و بی ادعا و غير شهرت طلب در ميدان سياست ايران از داشتن هزاران سمپات و سياهی لشگر شهرت طلب و خاله زنک و حسود بهتر است. اينجانب عمدآ روی اين شهرت طلبی انگشت تآکيد می گذارم چون در گذشته دهها بار ديده ام که وطن پرستی و آزادی خواهی و دموکراسی طلبی برای بسياری فقط دکان و بهانه ای است برای مطرح بودن

کمتر کسی از ما حاظر است نقش کارگر و سرباز را بازی کند. همه می خواهند فرمانده و کارفرما باشند. در حاليکه ما امروز به سرباز های بی ادعا نيازمنديم نه رهبر. سربازانی پاک دل و بی ادعا که حقيقتآ خواهان آزادی ميهن خود باشند. کسانی که حاظر باشند وارد صحنه ی واقعی مبارزه شوند نه اينکه فقط از پشت کامپيوتر ادای مبارز بودن در بياورند. افرادی که ايميل پراکنی و فرستادن خبر تجاوز و قتل و بی شرافتی رژيم را با مبارزه اشتباه نگيرند

اين مطلب را از اين روی نوشتم که متاسفانه بسياری از ما سر کلافچه را گم کرده و اينترنت بازی را با مبارزه عوضی گرفته ايم. ما دستکم ده ـ دوازده سال است که بيخودی وقت خود را صرف ايميل پراکنی و وبلاگ و تلويزيون بازی کرده و خود را به اين اعمال مسخره و کودکانه دلخوش ساخته ايم

مگر خمينی برای انجام انقلاب شومش از  وبلاگ و ايميل استفاده کرد. يا اهالی شيلی و آرژانتين و چک و لهستان و ... و يا حتی نپال ها که همين سال گذشته انقلابی دموکراتيک را به ثمر رساندند. نپالی هايی که يک در ده هزار آنان هم اصلآ نمی دانند که وبلاگ و اينترنت خوردنی است يا پوشيدنی . اين اينترنت لعنتی اصلآ برای هر ملتی سودمند بوده باشد برای ما با اين عقده ها و روحيه رويا پرداز که داريم فقط بی عملی و بدبختی آورده. ما بجای مبارزه حقيقی و عينی با اينترنت استمناء می کنيم

اينترنت البته می تواند وسيله ی مفيدی باشد. اما در صورتيکه ما از آن فقط بعنوان خبر پراکنان بی مزد تجاوزات رژيم به شرف و ناموس و غرور و حيثيت خودمان استفاده نکنيم. ما بايد اقدامات عملی کرده و خبر اقدامات ميهن دوستانه و شجاعت های خود را انتشار دهيم نه اينکه جغد وار فقط قاصد خبر های شوم باشيم

اين ادعا که گويا چون ما رهبر نداريم هيچ حرکتی نمی کنيم و اخته هستيم هم فقط خود را گول زدن و توجيه بی عرضگی است. طبيعی است که هيچ حرکتی بی رهبريت به سامان نمی رسد، ليکن رهبر حقيقی در پروسه مبارزه بايد رشد کند و شناخته شود نه در سکون و بی عملی. نگارنده همينجا بسيار بسيار روشن بنويسم که گر چه برای شاهزاده رضا پهلوی همچنان احترام قائل هستم، اما اين آدم نشان داد که مرد اين ميدان نيست

اين اتحادی که ايشان منتظر آن هستند حتی در دويست سال آينده هم بوجود نخواهد آمد. وقتی پهلوی ستيزی و نفرت از شاهنشاهی؛ آنهم نفرت از سيستم پادشاهی حتی منهای خاندان پهلوی هم برای دسته هايی به صورت يک ايدئولژی و مذهب در آمده، مگر اين گروهها ها با ايشان که فرزند يک پادشاه است به همدلی خواهند رسيد

آنهم فرزند محمد رضا شاه فقيد که اساسآ تمام هويت سياسی عده ای ناشی از دشمنی با آن پادشاه است. جز آن دشمنی کور و مبارزه ی پنجاه ساله برای سقوط ايران هم چيز ديگری در کارنامه ی خود ندارند. اصلآ اگر اينها حتی در درون خود هم که بپذيرند پنجاه سال بيراهه رفته و در نتيجه ايران و ايرانی را اينطور به خاک سياه نشانده اند کارشان به جنون خواهد کشيد. پس انتظار رسيدن به اتحاد با چنين اشخاصی اگر به منظور فرار از مسئوليت نباشد متاسفانه از کم خردی محض است

اس و اساس کشور دارد از بين می رود و ايشان بجای احساس مسئوليت و اقدامی عملی برای نجات ايران و ايرانی همچنان مانند کشيش ها در روز های يکشنبه مشغول موعظه هستند. مگر با موعظه و خواهش و تمنا می شود کشور آزاد کرد. مرد سياسی و ميهن پرست حقيقی آن است که تهور داشته باشد و وارد کارزار عملی شود

برای نجات مردم و کشورش هر کاری را که درست می داند انجام دهد و در فکر خوشنامی و بدنامی نباشد. از تهمت چهار خائن و نوکر رژيم نهراسد. نترسد از اينکه چند توده ای بی وطن و ضد ايرانی و عده ای تجزيه طلب جيره خوار او را مستبد و عامل آمريکا و کودتاچی ووو خطاب کند. انسان مخلص و پاکباخته ای باشد که بجای رفتن به دنبال محبوب قلوب همه شدن در فکر نجات ميهن و مردم خود باشد

در فکر نجات دختر ها و پسر های ايران باشد که از فحشا و اعتياد و کليه فروشی و هزاران درد بی درمان ديگر روزی صد بار می ميرند و زنده می شوند. اصلآ در فکر خود کشور ايران باشد که در نيم قدمی ايرانستان شدن است. وقتی ايران دارد بکلی از بين می رود و ديگر در دنيا ذره ای هم شرف و غرور و آبرو برای ايران و ايرانی باقی نمانده، بنده که نمی فهمم پس ديگر منتظر چه چيزی بايد ماند و از چه چيزی بايد ترسيد آخر

اگر از ترور شخصيت و تهمت و فحش می ترسيم، مطمئن باشيم که هر فردی هر عمل درستی هم که برای نجات ايران انجام دهد در اين فضای آلوده و مسموم باز چهار خائن و کهنه توده ای و مزدبگير ملا ها او را نوکر اجنبی و کودتاچی و زورگو و دزد و وطن فروش ... خواهند خواند

 اين البته خاص جامعه ما نيست. چنانچه سرنوشت همه ی مبارزان بزرگ جهان را با دقت مطالعه کنيد خواهيد ديد که همگی در زمان حيات خود متحمل هزاران تهمت و فحش و افترا شده و با بی مهری و نادانی عوام روبرو بوده اند. بنابر اين اصلآ اين مهم نيست که مردم در باره ی ما امروز چگونه قضاوت می کنند، مردمان معاصر اغلب در مورد انسانهای بزرگ هم عصر خود نادانی و بی انصافی به خرج داده اند. اگر کسی به کاری که می کند ايمان داشته باشد و آن کار را با صداقت و خلوص انجام دهد بدون شک انسان بزرگی است. بدون شک هم در آينده تاريخ از وی به نيکی ياد خواهد کرد

به هر روی اين بحثی طولانی است که من به تدريج به نوشتن آن خواهم پرداخت. همچنين پس از اين باور ها و روشهای مبارزاتی که بدانها باور دارم را هم به روشنی خواهم آورد. با اين اميد که بتوانم برای اقدامات عملی همفکران و يارانی را پيدا کنم



 ! اگر خاموش بنشينيد بزودی نوبت خودتان نيز خواهد رسيد
در ميان ايميل های دريافتی يکی را خيلی آموزنده و عبرت انگيز يافتم. نگارنده ضمن سپاس از بزرگواری نويسنده اين ميل که مرا بيش از استحقاقم مورد لطف و محبت خود قرار داده اند، عين نوشته اين هم ميهن دانشگاهی را در زير می آورم، و سپس هم سخنی از برتولد برشت را. باشد که اين دو مطلب کوتاه اما بسيار پر مغز بعضی از منفعت طلبان بی خبر از سرنوشت شوم فردای خويش را کمی به خود آورد

هم وطن عزیزم جناب دکتر امير سپهر نوشته وزین و متین حضرت عالی ((رومانتيسم ابتر وطنی، پديده ای خانمان برباد ده)) به دلم نشست. همان گونه که نوشته آقای دکتر ماشاله آجودانی درست است. ما مشکل فرهنگی داریم باید کار زیادی انجام دهیم. مردم ما به دلایل خاصی که اکنون فرصت بازگویی آن نیست منافع جمعی را فدای منافع شخصی می کنند و چنین می پندارند که مرگ فقط مال همسایه است. غافل از این که نوبت آنها هم می رسد

در سال 1384 برای اولین بار استادی را در دانشگاه اهواز به دلیل ناگفته ( در تضاد با حکومت ) با 28 سال خدمت باز نشسته کردند و بخشی از حقوقش را هم با اشتباه عمدی از وی سلب نمودند. متاسفانه هیچیک از استادان از وی دفاع نکردند درست یک سال بعد 24 استاد دیگر را که 14 فروردین به دانشگاه برای تدریس آمده بودند در روی میز اطاق خود حکم باز نشستگی را ملاحظه کردند. آنوقت صدای وا مصیبتا سر دادند . هم وطن عزیزم تمام نوشته های شما واقعیت است ولی برای درک این واقعیتها زمان لازم است. آرزومندم نوشته های شما را بازهم شاهد باشم. شاد و زنده باشید

برتهولد (برتولد) برشت (آ) = روزی که نازی ها به جان روشنفکران آلمانی افتادند من ساکت ماندم، چون روشنفکر نبودم. روزی که به سراغ کمونیست ها رفتند، من چیزی نگفتم، چون کمونیست نبودم. روزی که نوبت به یهودیان رسيد، من حرفی نزدم، چون یهودی نبودم، و آن روز که نازی ها به سراغ خود من آمدند هیچ کس هيچ سخنی نگفت، چون ديگر کسی باقی نمانده بود آخر

EUGEN BERTHOLD FRIEDRICH BRECHT- (Augsburg) 1898-1956
آ
- برتهولد برشت شاعر، نويسنده و متفکر بزرگ و انسان دوست آلمانی در نهم فوريه سال ۱۸۹۸ در آوگسبورگ آلمان متولد شد. او پس از چهل سال تلاش بی وقفه برای آزادی انسان، عدالت اجتماعی، و همينطور مبارزه بر عليه دشمنان بشريت، خرافه گستران و جنگ و جنگ افروزان سرانجام در سال ۱۹۵۶در سن ۵۸ سالگي در زادگاه خود کشور آلمان ديده از جهان فروبست


بس کنيد آخر! اصولگرا يعنی چه !؟
امير سپهر
ما وقتی اين دروغزنان و دزدان و متجاوزان و تروريست ها را اصولگرا می ناميم، يعنی می پذيريم که اين جانيان انسانهای نيک انديش و درست کردار هستند و در عوض ما انسانهای پست و بی اتيکت و مخالف با اصول و پرنسيپ های اخلاقی

تا دو ـ سه سال پيش از اين، بويژه تا قبل از تشکيل دولت احمدی نژاد جناحی که هم اينک بر سر کار است حتی بوسيله ی ديگر جناح داخلی خود رژيم، يعنی اصلاح طلب ها هم جناح طالبانی، انحصار طلب، دارندگان قرائت فاشيستی از اسلام ... ناميده می شد. ليکن چند سالی است که ديگر همه از اين جناح بنام اصولگرايان ياد می کنند. هم خود جناح سابقآ طالبانی، هم آن اصلاح طلب های دروغين و هم حتی اپوزيسيون خارج از کشور

اگر شما به مقالات و مصاحبه های تا دوسال پيش سعيد حجاريان، تاج زاده، بهزاد نبوی، عيسی سحر خيز، رجبعلی مزروعی، محمد رضا خاتمی، فاطمه حقيقت جو، الهه کولايی و مصطفی معين... مراجعه کنيد خواهيد ديد که همگی آنها از جناح احمدی نژاد، جنتی، شريعتمداری، خامنه ای ... در مؤدبانه ترين شکل هم با واژگان مرکب جناح اقتدار گرا و جناح انحصار طلب نام برده اند. حتی ملا هايی چون مجيد انصاری و محمد علی ابطحی و مهدی کروبی و محتشمی پور ... هم تا آنزمان اين جناح را جناح مرتجع و انحصار طلب می ناميدند

به بيانی روشن تر تا دو ـ سه سال قبل فاشيست بودن جناح مربوط به احمدی نژاد و جنتی و حسين شريعتمداری و خامنه ای ... آنچنان محرز و آشکار بود که حتی خود سيد محمد خاتمی بزدل و ترسو هم ديگر از اين دار و دسته ای که هم اينک دولت و مجلس و شورای نگهبان را بدست دارند بدون ترس با جمله ی "دارندگان افکار سنگواره ای" نام می برد. حال اما همانطور که اشاره کردم هيچکس از اين جناح با آن القاب زشت ياد نمی کند و جناحی که تا ديروز طالبان و فاشيست و انحصار طلب و اقتدار گرا ناميده می شد امروز بوسيله همه اصولگرا ناميده می شود

در پاسخ به اينکه چه عاملی، چه کسی و يا کدام گروهی باعث اين تغيير نام آبرومندانه شدند؟ فقط يک پاسخ وجود دارد، و آنهم اشاره به نام محمود احمدی نژاد است. بله، محمود احمدی نژاد بظاهر مسخره و مضحک اين کار سترگ را به انجام رسانيد. کاری به جناح بازی های فريبکارانه نظام نداشته باشيم که سر تا پا همگی از يک کرباسند و همگی هم دغلباز و دزد و جنايتکار. فقط توجه کنيد که اين اپوزيسيون ما تا چه اندازه بی عرضه و از مرحله پرت است که آدم مسخره ای مانند احمدی نژاد هم می تواند فرهنگ سياسی آنرا مخدوش سازد. اينکه اصولگرايی چيست و چرا می گويم فرهنگ سياسی اپوريسيون مخدوش شده، موضوعاتی است که در حد حوصله بدانها اشاره خواهم کرد

باری، واژه ی مرکب اصولگرايی در همه ی زبان ها و فرهنگها فقط دارای يک معنا است. که اين معنا هم پايبندی به اصول و ارزشهای اخلاقی است. اين واژه اما در فرهنگ ما می تواند واژه ای دو پهلو هم باشد. يعنی هم می تواند يک معنای حقيقی داشته باشد و هم يک معنای مجازی. که معنای حقيقی آن مجهول و معنای مجازيش معلوم باشد. اصولگرايی در فارسی هم می تواند صرفآ معنای پيروی از نرم ها و مکانيزم های خاص برای تعامل با ديگران، دستيابی به هدف و يا حتی بطور کلی نوع روش زندگی را بدهد و هم اينکه بصورت مجازی فقط به معنای پيروی از اخلاقيات باشد

در حالت اول اصولگرايی می تواند حتی معنای کاملآ منفی و مخرب و انسان کش هم داشته باشد. يعنی چنانچه حتی يک دزد و گانگستر هم در ارتکاب به جرم و دست آلودن به جنايت به نوعی روش و طرح و مکانيزم پايبند باشد و هميشه هم از آن روش پيروی کند، وی را هم می توان يک اصولگرا ناميد

با اين وجود اما ما ايرانيان هرگز از اين واژه بصورت منفی استفاده نمی کنيم. منظور ما از بکار گيری واژه ی اصولگرا در گفتار ها و نوشتارهايمان در واقع اشاره به همان بار معنايی مثبت اين واژه و بنوعی استفاده مجازی از آن است. به زبانی ديگر، در فرهنگ ما وقتی گفته می شود که فلان شخص اصولگرا است، منظور اين است که آن فرد به يک سری پرنسيپ های اخلاقی و صفات نيک انسانی معتقد است

يعنی فردی است شريف و محترم که به زيور راستی و درستی و شرافت اخلاقی آراسته است. پس اين واژه نه در ميان ما که از آن بصورت مجازی استفاده می کنيم و نه در نزد هيچ ملت ديگری معنای منفی ندارد. يعنی شما هرگز در هيچ فرهنگ و زبان و در نزد هيچ ملتی نمی بينيد که يک ذرد و جنايتکار و متجاوز و فريبکار و متحجر و زشتکردار را هم اصولگرا بخوانند. ولو آنکه آن فرد هميشه هم در زشتکاری های خود از يک نوع روش و اسلوب استفاده کند

حاصل اينکه اصولگرايی در فرهنگ ايران هميشه واژه ای احترام برانگيز بوده و ما هميشه از اين واژه بصورت مثبت استفاده می کرديم. چه تا پيش از انقلاب و چه حتی پس از آن. تا اينکه سر و کله ی شخصی بنام احمدی نژاد در شهرداری تهران پيدا شد، که ظهور اين مهره ی تا آن زمان گمنام در جلو خوان دکان ولايت، و استفاده مرتب وی از اين واژه در تعريف خط فکری خود و جناحش باعث گرديد که اين واژه کم کم تغيير معنا دهد. بصورتی که امروز پس از سه ـ چهار سال معنای اين واژه ديگر کاملآ دگرگون شده است. دوست و دشمن و صغير و کبير هم اين تغيير را پذيرفته اند

يعنی چنانچه تا چندی پيش فقط به انسانهای والا و شريف اصولگرا گفته می شد، اينک از دولت سر اين مهر ورز فقط به آن انسان نما هايی اصولگرا می گويند که کمترين بويی هم از شرف و انسانيت به مشامشان نخورده. الحق هم که احمدی نژاد اين تغيير را بسيار ماهرانه جا انداخت. حال تمامی اين دار و دسته ی فاشيست و دزد و جنايتکار که در ايران حکومت و دولت را در دست دارند خود را اصولگرا می نامند و مردم هم ايشان را با همان اسمی مخاطب قرار می دهند که خود آن فاشيست ها ابداع کرده اند و دوست می دارند

همانگونه که در ابتدای نوشته هم آوردم، طرفه اينکه اين طرح احمدی نژاد حتی در ميان اپوزيسيون خارج از کشور هم تقريبآ به خوبی جا افتاده. يعنی اينطرف هم عده ای آدم بی سواد و نادان که خود را مثلآ مخالف آن مهر ورزان می پندارند هم طوطی وار از آن جانيان و تبهکاران با همين واژه نام می برند. امروز اگر شما به هر نوشته و گفتار و مصاحبه ای از اپوزيسيون خارج از کشور که توجه کنيد خواهيد ديد که در اين طرف هم همه از جناح احمدی نژاد که بيشترين شان هم از تروريستهای شناخته شده هستند، با همان نام مورد دلخواه احمدی نژاد، يعنی اصولگرايان ياد می کنند

به ديگر سخن، احمدی نژاد نه تنها کاری کرده است که افرادی جانی مانند جنتی و الله کرم و سعيد مرتضوی و محسنی اژه ای و فلاحيان و خود خامنه ای و خلاصه تمامی خطرناک ترين و متحجر ترين متجاوزان و جنايتکاران خود را اصولگرا و پايبند به اصول بنامند، بلکه در اثر تکرار اين اپوزيسيون پپه و حواس پرت را هم وا داشته است که ايشان را بعنوان اصولگرا به رسميت بشناسند. يعنی بپذيرند که گويا تمام اين عناصر پست فطرت و اصول کش و بی پرنسيپ اصولگرا هستند و بطور طبيعی هم مخالفان آن جانيان و آدمخوار ها لابد افرادی ضد اصول و بی پرنسيپ

پس احمدی نژاد نه فقط در داخل سوار کول مردم شده، بلکه از اپوزيسيون خارج از کشور هم کولی گرفته. آنهم کولی فرهنگی و آنهم از اپوزيسيونی که پر از دکتر و مهندس و پرفسور و مورخ و اقتصاد دان و نويسنده و متخصص و اديب و کارشناس سياسی و چريک سابق و استاد دانشگاه و زبان دان و شاعر و متفکر... است

اين البته اول بار نيست که اپوزيسيون از عناصر رژيم تآثير فرهنگی می گيرد. چه که جلو تر نيز واژگانی مانند ميانه رو و محافظه کاران سنتی و عملگرايان و اصلاح طلبان... هم واژگانی تفلبی بودند که بخشی از تروريست های رژيم در دهان اين اپوزيسيون گذاردند. واژگانی که هيچ سنخيت و شباهت معنايی با واژگان مرسوم در فرهنگ سياسی غرب مانند واژگان ليبرال و کنسرواتيو و پراگماتيست و رفرميست ندارند

مصيبت بزرگتر اين است که حال اين تغييرات منفی در فرهنگ سياسی ما حتی به دولتها و سياستمداران و روزنامه نگاران خارجی هم منتقل شده. صد البته هم بوسيله ی عناصری از اين اپوزيسيون انديشمند که با خارجيان در ارتباط هستند. اينک تمام آن مطبوعات و سياستمداران و نويسندگان خارجی هم که قبلآ از اين رژيم يک قلم با پسوند مناسب بنياد گرا (رژيم بنياد گرای ايران) اسم می بردند، حال جناح سر بر ها را اصولگرا می نامند و جناح فريبکاران را رفرميست و جناح دايناسور ها را کنسرواتيو

 به هر حال آنچه به آخرين دستاورد درخشان فرهنگی اپوزيسيون باز می گردد، يعنی پذيرش واژه اصولگرا بجای طالبان در ادبيات سياسی خود، اين بدين معنا است که حال ما به اصطلاح اپوزيسيون خود پذيرفته ايم که آن ناجوانمرد های تهی از همه ی فروزه های اخلاقی که ميهن ما را به اشغال در آورده و برای حفظ حکومتشان هم از هيچ جرم و تجاوز و جنايتی رويگردان نيستند همگی اصولگرا و نيک انديش و درست کردار هستند و در عوض ما انسانهای پست و بی اتيکت و مخالف با اصول

فرجام سخن اينکه بدين مناسبت يا بايد به احمدی نژاد و آن دار و دسته ی سر بر ها دست مريزاد و تبريک گفت که از مقام پست طالبان بودن و بنياد گرايی به مرتبه ی والای اصولگرايی ارتقاء يافته اند و يا به اين اپوزيسيون بسيار مترقی و باسواد ما تسليت و شرمت باد. به کسانی که حال خود پذيرفته اند که از آزادی خواهی و تجدد طلبی و عدالت جويی به گنداب بی پرنسيب بودن و بريدگی از اخلاق و عدم پايبندی به ارزشها سقوط کرده اند

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 آيا مبارزان امروز و جانيشنان فردای اين نظام جن و پری ها هستند!؟
در حالی که ما با انقلاب و تحريم اقتصادی و حمله ی نظامی و خشونت و تغييرات ناگهانی و کمک آمريکا و مجاهد و مشروطه خواه و رضا پهلوی و جبهه ملی و امير انتظام و چپ و راست و زمين و زمان مخالفيم، پس اين رژيم را با ياری چه کسانی و چگونه می خواهيم از ميان برداريم آخر!؟

  اين روز ها شما به هر رسانه ی شنيداری و ديداری که نگاه کنيد و گوش فرا دهيد، مطالب اصلی هر روزنامه و مجله و گاهنامه را که بخوانيد، پای سخن هر مفسر وطنی که بنشينيد خواهيد ديد که بحث تقريبآ همه ی آنها بر سر تمام شدن کار جمهوری اسلامی است. يعنی همه از رفتن اين رژيم می نويسند و سخن می گويند، اما اينکه اين رژيم چگونه و از چه راهی بايد برود و خواهد رفت و مهم تر از آن، اصولآ بعد از رفتن اين رژيم چه بايد کرد، اساسی ترين موضوعاتی است که هيچ کسی بدانها نمی پردازد
طرفه اينکه دسته ای هم که خود را اپوزيسيون مترقی اين نظام می نامند هم سقوط اين رژيم و دستيابی به دموکراسی را در يک قدمی می بينند

اين در حالی است که آن رويا پردازان مثلآ دموکرات که به کمتر از يک بهشت رويايی هم رضايت نمی دهند اين مواضع را هم دارند که انقلاب هيچ خوب نيست، تحريم اقتصادی برای مردم مضر است، ما حمله ی نظامی نمی خواهيم، خشونت خيلی بد است، تغييرات ناگهانی خطرناک است، ما هيچ نيازی به کمک آمريکا نداريم، اصلاح طلبی کاملآ شکست خورده، انتصابات رژيم بايد تحريم شود، مجاهد که بد تر از ملا است، مشروطه که شکست خورده، سلطنت که ديگر در ايران شانسی ندارد، رضا پهلوی ممکن است فردا ديکتاتور شود، جبهه ملی که شريک جمهوری اسلامی است، امير انتظام که تا ديروز از شرکای ملا ها بود، طبرزدی که يک بچه پاسدار بيشتر نيست

منوچهر محمدی که سواد ندارد، سازگارا هم موجودی مانند احمد چلبی است، گنجی که تا پريروز يک پاسدار بود، مردم ديگر بی غيرت شده اند، اين که چيزی نمی فهمد، آن ديگری که کسی نيست ... و در حاليکه بعضی از اين گفته ها هم پر بيراه نيست، آدمی در اين ميان حيران می ماند که يارب پس با وجود اينهمه خائن و عامل رژيم و بی سواد و بچه پاسدار و مردم بی غيرت و موجوداتی بد تر از عوامل اين رژيم ... پس اين رژيم را چه کسانی و چه نيرويی بزودی از بين خواهند برد آخر!؟ و اگر هم اين رژيم از ميان رفت، فردا اصلآ کدام يک از اين خائنين و بی سواد ها و بی شانس ها و بچه پاسدار ها ... بايد کار اداره ی امور کشور را تا انتخاب رهبران اصلی به دست داشته باشند

باری، حال از آن گفته های روا و ناروا در گذريم، اين را نيز فراموش کنيم که عده ای همان بيست و نه سال پيش هم از رفتن اين رژيم در چند هفته ی آتی سخن می گفتند که همه پوچ بود، اين بحث را هم فعلآ ناديده انگاريم که حتی برای شروع به مبارزه ی جدی با اين رژيم هم هزار مقدمه لازم است که ما حتی يک از هزار آن را هم آماده نکرده ايم چه رسد به سرنگون ساختن آن، و فرض گيريم و فقط فرض، که اصلآ آمديم و همين فردا اين رژيم به ميل خود و بی هيچ مبارزه و اعتصاب و خشونت و خونريزی کنار رفت، حتی در آنصورت رويايی هم آيا ما هيچ برنامه ای داريم که بتوانيم کشور را از پس فردا بهتر از اين دزدان و آدمکشان اداره کنيم؟ آيا ما حتی يک نيمچه دولت آماده داريم که جايگزين همين دولت مسخره و بی مسئوليت فعلی سازيم؟

آيا ما يک شورای مشورتی و موقت برای چنين موقعيتی تشکيل داده ايم که در نبود همين مجلس مضحک روضه خوان ها بجای پارلمان برای دولت خط مشی تعيين کند و نظارتی بر کار آن داشته باشد ؟ اصلآ آيا ما حتی دويست ـ سيصد نفر نيروی انتظامی را متشکل و آماده کرده ايم که بتوانند در نبود اين نيروی عظيم انتظامی جمهوری اسلامی (نيرويی که حتی با داشتن نيم مليون پرسنل هم از حفظ نظم عاجزاست) اعاده نظم کنند و از غارت موزه ها و بانکها و اموال مردم و قتل و تجاوز جلوگيری کنند؟

کسانی که مردم را به قيام دعوت می کنند آيا هيچ به اين می انديشند که مردم اصلآ به اميد که، به پشت گرمی چه کسانی و برای جايگزين کردن کدامين نيرويی حاظر يراق و بهتر بايد در مقابل اين حکومت بياستند و هزينه دهند؟ و هزار پرسش ديگر که پاسخ هر هزار آنهم منفی است

 اينکه مردم ما ديگر آگاه شده اند، اين ملت حال سياسی ترين مردم روی زمين هستند، ما ديگر ملا نمی خواهيم، ما جمهوری اسلامی نمی خواهيم، ما ديگر آزادی می خواهيم؛ ما دموکراسی می خواهيم، ما رژيمی سکولار می خواهيم، ما حکومتی مردمی می خواهيم، ما نظامی منتخب می خواهيم، ما دولتی متعهد به رعايت حقوق بشر می خواهيم، ما رژيمی موروثی نمی خواهيم، ما آنرا نمی خواهيم، ما اينرا دوست نداريم و ما اينطور نمی پسنديم و ما آنطور بيشتر دوست داريم و... همه و همه شعار های پوچ و بی پشتوانه ای هستند که پشيزی ارزش ندارند

کسب آزادی مانند کسب مال و يا سعادت است که همه هم به دنبال آن هستند. بنابر اين پرسش اين نيست که آيا ما خواهان سعادت هستيم يا خير که جواب آن بطور بديهی از پيش معلوم است. پرسش اساسی اين است که مايی که مرتبآ از ايده آل های خود سخن می گوئيم، چگونه و از چه راهی می خواهيم و می توانيم حتی به ده يک اين خواست هامان دست پيدا کنيم؟

آنهم مايی که معتقديم مردم کاملآ بی تفاوت هستند، ما که جز خود همه را خائن می خوانيم، مايی که برای هيچ انديشه ای جز آنچه خود بدان باور داريم ديناری احترام قائل نيستيم، مايی که اصلآ برای هيچ کس جز خود حتی حق اظهار نظر را هم به رسميت نمی شناسيم و بالاخره مايی که نه حمله ی نظامی می خواهيم، نه تحريم اقتصادی، نه خشونت و نه حتی اندک کمک گرفتن از کشوری ديگر را

 


 

E Mail = zadgah@hotmail.com