زاد گـــــــــــــــاه
پنجره ی ارتباطی امير سپهر

 
 

 

 

 



من اينجا صرفآ ديدگاههای فردی خودم را می آورم، باز و ساده و بی تکلف. همينطور گهگاه نوشته هايی از ديگران را که خود آنها را می پسندم. چنانچه دوستانی آوردن مطالب مندرج در اين سايت را در جای ديگری هم مناسب ياقتند، چه خوب! حتمآ اين زحمت را بکشند. تنها تمنا، آوردن نام نويسنده و منبع در نقل اين نوشته ها است، که اين حداقل رسم عياری و امانت داری است

.

بهرام راد

سايه سعيدی سيرجانی

دکتر مير فطروس

استاد جمالی

آژاد شو، يار و مددکار صميميم

فرهنگشهر

مهندس کوروش افهمی 

آژانس خبری سيروس

حزب ميهن

بانو پری صفاری

سرباز کوچک

استاد جانباخته سعيدی سيرجانی

ايران ب ب ب

ايران داد

ميهنم

.

May

June

July

August

Oktober

<<<  نوشته های پيشين

بازگشت به نخستين صفحه



گلی به گوشه ی جمال حتی پوفيوز ها و ... های آن رژيم

ابتدا اين نکته را بياورم که قصد داشتم آن ديگر واژه را هم بياورم. ليکن به پاسداشت حرمت قلم به آوردن همين واژه ی پوفيوز بسنده کردم. واژه ی پوفيوز چيزی مصطلح در محاوره ی روزانه ما است. ما در گفتگوی ميان خود از انسانهايی بنام پوفيوز نام می بريم که معرفت و شعور نداشته باشند

حال مبادا که فروش بکارت دختران ايران را وسيله ی پايوران اين رژيم ناديده انگاشته، اينهمه فقر و فحشا را رها کرده و حتی اين تک واژه ی نارسا را هم بی ادبی انگاريد. اگر بی ادبی در اين نوشته وجود داشته باشد همانا بی ادبی به پوفيوز ها و ... های حقيقی است که من اين دزدان با چراغ و بکارت فروشان را با آن انسانهای نابخرد و اکثرآ خود قربانی بی عدالتی مقايسه کرده ام

پس لطفآ زياده بی روغن سرخ نکنيم که در طول تاريخ هماره به همين علت تابه را سوزانده ايم. اين سايت برای کودکان نيست. پس اجازه دهيم که کمی خودمان باشيم. درست همانگونه که هستيم، نه آنگونه که خود می گوئيم هستيم و اما هرگز نبوده و نيستيم

و اما، حسين شريعتمداری، سردبير انتصابی خامنه ای در روزنامه غارت شده ی کيهان در مقاله ای تحت عنوان (شوک در نيويورک منطق ايران درخشيد) ضمن تعريف و تمجيد از محمود احمدی نژاد با وقاحتی خارج از تصور انسان به دروغ می نويسد: سخنراني موفق رئيس جمهور ايران در دانشگاه كلمبيا ضمن تأثيرگذاري بر خيل كثيري از مخاطبان در جهان، تحسين رسانه هاي غربي و در همان حال عصبانيت برخي چهره هاي نزديك به صهيونيسم را برانگيخت

سپس هم با چند نقل قول از چند دانشجو و محقق ساختگی و نيست در جهان نتيجه می گيرد که احمدی نژاد قلب تمام بشريت و بويژه قلب روزنامه نويسان آمريکايی را تسخير کرد. برای اينکه بدانيم روزنامه نويسان چگونه عاشق احمدی نژاد شدند، به بريده ای از مطالب مشهور ترين روزنامه های آمريکا در مورد احمدی نژاد توجه بفرمائيد

والستریت جورنال: سيرک سیار محمود احمدی ‌نژاد
اين روزنامه در سرمقاله‌ی روز چهارشنبه ی خود می نویسد: سیرک سـیار محمود احمدی ‌نژاد این هفته نمایش سیاسی خوبی را برصحنه آورد، اما این نمایش ِ خنده آور نباید ما را از پیام گستاخانه‌ی پشت آن غافل کند، رئیس ‌جمهور ایران باور دارد که دنیا اراده ‌اش را برای متوقف کردن برنامه‌ی هسته ‌ای ِ کشور او از دست داده، و آمریکا نیز قادر نیست به تلافی کشتن سربازانش در عراق قدمی بردارد. اکنون پرسش آن است که جورج بوش می‌ خواهد در شانزده ماه باقی مانده از دوره‌ی خدمتش، چه اقدامی در این باره بکند

لس آنجلس تایمز : خندیدند؛ البته نه با او بلکه به او
شر کت کنندگان در شو رییس جمهور ایران در دانشگاه کلمبیا هم خندیدند و هم دست زدند؛ البته نه با او بلکه به او می خندیدند. این روزنامه سپس به واکنش کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا، از جمله باراک اوباما از حزب دموکرات و میت رومنی از حزب جمهوریخواه، می پردازد و این که از سفر احمدی نژاد به نیویورک و سخنرانی وی در دانشگاه کلمبیا به شدت انتقاد کرده اند. این روزنامه ادامه می دهد: بعید است که سخنان رییس جمهور ایران نظر کسی را در مورد "واقعیات" هولوکاست یا چه کسی مسبب حملات یازده سپتامبر به آمریکا بوده تغییر داده باشد

دفاع احمدی نژاد از حقوق زنان (وقتی حتی زنان اجازه ندارند در مسابقات فوتبال شرکت کنند)، همجنس گرایان (وقتی اشد مجازات مرگ برای آنها در نظر گرفته شده) و یهودیان (وقتی همه مشکلات جهان را ناشی از آنان می داند)، باعث بیشترین خنده در این سخنرانی شد. لس آنجلس تایمز در انتها نتیجه گیری می کند که آنچه منتقدان سفر آقای احمدی نژاد از آن واقف نیستند این است که بهترین راه برای بی اعتبار کردن یک "مستبد" این است که بگذاریم خودش با کلمات مسمومش این کار را بکند

یو اس ای تودی : احمدی نژاد عقب نشينی کرد
"باربارا اسلاوین سرمقاله نويس اين روزنامه به نقل از اسفندیار رحیم مشایی، یک از معاونین احمدی نژاد، آورده که حضور وی در دانشگاه ارزشمند بوده و آقای بالینجر به این دلیل با رییس جمهور ایران به تندی حرف زده که از سوی دولت آمریکا تحت فشار بوده است. نگارنده این گزارش یو اس ای تودی لحن آقای احمدی نژاد را در برخی مواقع، مثلا وقتی از دانشگاه کلمبیا و دانشجویان آن دعوت کرده به ایران سفر کنند و با دانشگاهیان ایران ملاقات کنند را از موضع عقب نشينی ارزیابی کرده است

نیویورک تایمز: نارضايتی شديد از دانشگاه کلمبيا به دليل دعوت از رئيس جمهور ايران
یکی از سرمقاله های نیویورک تایمز از نارضايتی کامل برخی از نمایندگان ایالت نیویورک از دانشگاه کلمبیا خبر می دهد. اين روز نامه می نويسد: "شلدون سیلور"، رییس "شورای نیویورک"، در گفتگویی با "نیویورک سان" هشدار داده قانونگذاران این ایالت احتمالا حمایت خود از دانشگاه کلمبیا را "مورد بازنگری قرار خواهند داد. اين سرمقاله ضمن اشاره به ماهيت فاشيستی رژيم تهران توصيه می کند: بهترین راه برای امید دادن به مخالفان حکومت سلطه گر ایران نمایش دموکراسی در آمریکا و همچنین تعهد این کشور به آزادی بیان است؛ این که بگذاریم آقای احمدی نژاد نظرات خود را در یک مناظره دانشگاهی بیان کند. چرا که اين به نفع آزادی خواهان مخالف اين رژيم سرکوبگر تمام خواهد شد وووو

اين همان دست آورد های درخشان آن بچه نعلبند بی سر و پا و هويت است که موجودی  بی سرو پا تر و دنی تر از او بنام حسين شريعتمداری از آنها بنام منطق درخشان ياد می کند. منطقی آنچنان درخشان که ديگر آن نيم گرم شرف و غرور باقی مانده ی ايرانی را هم در جهان بباد داد. منطقی آنچنان محکم که به همه ی جهانيان نشان داد که کشوری با هفت هزار سال تاريخ غرور انگيز و با آن همه خدمات به مدنيت بشری امروزه خود به چه درکاتی از پستی و مسخرگی و بی فرهنگی سقوط کرده. منطق درخشانی که موجب شد تا ايرانی با شرف اين روز ها آرزوی مرگ کند تا شاهد اينهمه بی آبرو شدن خود و ميهن و تاريخش در دنيا نباشد

احمدی نژاد ها و شريعتمداری ها معلول هستند
اين مصيبت ها و آبرو ريزی ها که آوردم اما تقصير احمدی نژاد ها و شريعتمداری ها و خامنه ای ها ... نيست. تقصير از کسانی است که اين بی فرهنگ ترين و دنی ترين و بی هويت ترين عناصر اجتماع ايران را از سر نادانی در اين جايگاه ها نشاندند. وقتی شما پست ترين لايه های اجتماعی را برکشيده و به وزارت و وکالت و ژنرالی برسانيد طبيعی است که بايد شاهد چنين بی شرافتی ها و ننگ ها و خفت ها هم باشيد

انقلابيون چپ و روشنفکر و مترقی که از شدت کين به شاه فقيد کور و کر شده و هر کسی را بهتر از وی می پنداشتند، آيا امروز حتی از خود و فرزندانشان هم که شده هيچ خجالت نمی کشند. وقتی آن مترقی های روشنفکر اين اندازه سواد نداشتند که بدانند فردوسی و مولانا و سعدی و حافظ در تمام عمر از دست چه قشری ناليده اند، معلوم است که خامنه ای روضه خوان و احمدی نژاد نعلبند و شريعتمداری شاگرد قصاب  به سلطانی و  وزارت و صدارت در ايران دست پيدا می کنند

  اگر آنها بجای خواندن صد باره آثار مارکس و لنين و روزا لوگزامبورگ ... فقط يکبار تاريخ مشروطه ی ايران را خوانده بودند و می دانستند که شيخ نوری برای چه اعدام  شد بدون شک وضع ما امروز اين نبود که هست

آن متفکران که از شعبان جعفری بيچاره فقط به جرم شاهدوستی خداوند ارتجاع و پستی و دنائت ساخته بودند خوب است که ببينند خود کشور را به چه کسانی تقديم کرده اند. کسانی که شعبان را هنوز هم سمبل پستی و دنائت می خوانند خوب است توجه کنند که هنوز هم بعد از بيست و نه سال کسی پيدا نشده تا ادعا کند که شعبان يک متر از زمين او را مصادره کرده و يا يک نيم نگاه چپ به زن و دختر و خواهرش انداخته باشد

 آن مترفی های روشنفکر اما ببينند که سرنوشت مردم نگونبخت ايران را به دست کدام قشر سپرده اند. اين بزرگواران اگر کشور را حتی به دست پوفيوز ها و دلال های رسمی شهرنو سابق تهران هم که می دادند، بی هيچ ترديدی امروز وضعمان خيلی بهتر از اين بود. زيرا حتی در آن صورت هم کالبد جامعه ما امروز تا اين اندازه عاری از فروزه های اخلاقی، شرف، صداقت، انصاف و لوطی گری و جوانمردی نمی بود. چون حتی دلالهای شهر نو آن رژيم هم به اندازه ی يک صدم وزرا و وکلا و ديپلمات های اين رژيم  پست و تهی از شرف و دزد و پشت هم انداز و دروغگو و وقيح و متجاوز نبودند

آن پوفيوز ها در همان عالم پوفيوزی خود هم به يک سری ارزش های اخلاقی ويژه ی خود پايبندی  داشتند. نوعی رفتار و کردار که خود بدان "لوطيگری" و يا "مرام داشتن" می گفتند. شايد بدين علت بود که بيشتر آن بيچاره ها نان شاهنشاهی در يتيم خانه ها خورده بودند و اينها نان قسم دروغ حضرت عباس در هنگام معامله و يا نان صدقه و فطريه و خمس و ذکات و روضه خوانی

حاصل اينکه ما بدبخت و بيچاره ی روشنفکر "فاقد فکر روشن" هستيم نه شيخ و ملا و احمدی نژاد بچه نعلبند و آن چند شاگرد مسگر و بچه چوپان و گوسفند پوست کن و پياز فروش ميدان امين السطان و شمع فروش که امروز هر يک يا وزير هستند، يا وکيل و يا اينکه ژنرالی که چهار ستاره بر روی دوش خود دارد




Why Does Columbia host Ahmadinejad?

Iran 's President Mahmood Ahmadinejad is scheduled to speak at Columbia University on Monday September 24th. This arrangement is not accidental. The event would have not been possible without the tireless and focused efforts of the well known Tehran advocate Dr. Gary Sick, an influential figure in Columbia .   

As it has already  been examined in a recent article "Pro-Ayatollahs Disinformation and Manipulation Campaign by Washington Think Tankers"1, the Iranian lobby in US could not exist without generous assistance of some American interest groups and proxies such as Dr Gary Sick, the American Iranian Council in which Sick is a board member of,  and his circle of cohorts.   

In the past two decades Dr. Sick has been a tenacious activist in advancing the interests of Iranian Ayatollahs. His dossier of friendship with Tehran includes positions such as the directorship of The Gulf/2000 Project established in 1993 in the School of International and Public Affairs at Columbia University . This project is mainly financed by the oil industry and is focused in engaging Tehran .   

When Mohammad Jafar Mahallati, the former Iranian deputy foreign minister and ambassador to the UN, was terminated from his official positions to commence his duties in "unofficial diplomacy", Dr. Sick's active influence secured him a position in Columbia from 1991 to 1997. The list of Gary Sick's collaborations with Mahallati is long. 2  

In 1997, Dr. Gary Sick worked intensely with Hossein Alikhani, an Iranian closely related to the Iran 's ruling mullahs, to found the "Center for World Dialogue". Gary Sick is a founding board member in this organization.3 Alikhani is a felon who in 1992, pled guilty to the charges of violating anti-terrorist sanctions 4 and spent some time in US federal prisons. Recently Iran 's Ayatollahs awarded him the deed for the US embassy complex in Tehran5 for his pain and suffering in American prisons. The collaboration between Sick and Alikhani has been long and multifaceted and has been well received by the mullahs in Iran .  

Dr. Sick has shown a distinct quality. He, under all circumstances, has been able to discover a reason to support the Iranian theocratic regime. For example, under the "moderate" president Rafsanjani, the wave of Iranian international terrorism reached new summits and the bombing of the Jewish center in Argentina was accompanied by hundreds of assassinations against the Iranian dissidents abroad. Dr. Sick however cleverly discovered a creative explanation6: 

"The pattern of actions suggests that these practices originated in the early 1980s, when the Islamic leadership faced a massive domestic terrorist threat. The Iranian response to this threat was apparently to establish one or more covert units, possibly buried deep within the intelligence agencies, to hunt down and destroy perceived threats to the revolution. This kind of shadow warfare is hardly unique to Iran . But the evidence suggests that these units in Iran have acquired a life of their own, launching operations on an opportunistic basis with little interference by the central authorities and no apparent coordination with Iran 's foreign policy agenda."  

For Dr. Sick, the sophisticated machine of Iranian terror is the same as the Japanese soldiers lost in Pacific's remote islands during the World War II. Similarly, Dr. Sick's view of the Iranian sponsored terrorism in the Middle East is very imaginative: 7  

" Iran 's support for terrorist activities carried out by Hamas is a matter of dispute. Iran claims that its support for Hamas is no different than the Saudi's support. They give money for clinics and medical needs, but that money is used for terrorism. Iran has a different view on this. So it's a matter of dispute.  As for the peace process, at this point Iran feels vindicated. They have been saying all along that the Israeli-Palestinian deals are a sham and that Israel will not keep its promises. With what Netanyahou has done so far, Iran 's position is getting more support from the Arab states.” 

When human rights were still among the US conditions in dealing with IRI, in an article under the title of: “The Stalemate in US-Iran Relations” [1], and in an attempt to correct the US policy towards Iran , Gary Sick writes in part:

 “Present US policy calls for Iran to change its behavior in six different areas (active opposition to the peace process, fishing in troubled water in other countries, terrorism, purchases of conventional arms, acquisition of weapons of mass destruction, and human rights). If the Iranians were miraculously to comply, our policy statements mention no benefits that they could anticipate because of their newfound enlightenment. ..Assuming a dialogue were to begin, the US would have to (1) define more clearly which of these behaviors are more important, (2) offer a more precise definition of what we would expect from Iran, and (3) give some indication of what we might be prepared to offer in return“ … “In reality, we might have to settle for something less.”

In what follows in his article, the condition of human rights in Iran just vanishes! This is the “unimportant” area that he was trying to take out of the conditions set for renegotiation with the regime.

 He then elaborates on this and writes: 8

“The revolution is over, and the fiery slogans have a hollow ring. Khomeini said the revolution was not about the price of melons, but it turns out that it is! The demonstrations in Iran are not about clerical rule or a return to the monarchy or even about democracy and human rights. “

Dr. Sick’s support to the Iranian regime does naturally include the ultra-fascist president Ahmadinejad. After his first appearance before the UN assembly in 2005 and his shocking declarations, Sick found new qualities in the president and told the CFR interviewer Gwertzman: 9

On September 24th, that "prideful man", responsible for the daily torture of his people, will talk in Columbia .  He needs public relations support for his nuclear and regional domination ambitions. Count on Dr. Sick and his usual circle of friends to be there and extend a supportive hand. All the same, Columbia University 's tacit acceptance of this advocacy can not be justified under the disguise of academic freedom.   

Mohammad Parvin is an adjunct professor at the California State University , an Aerospace Specialist, and Founding Director of the Mission for Establishment of Human Rights in Iran (MEHR) - http://mehr.org  

Hassan Daioleslam is an independent Iran Analyst and writer http://iranianlobby.com/


 * (Narcissism) خود شيفتگی
زيگموند فرويد: آدمی در برابر حمله بطور غريضی از خود دفاع می کند، اما در مقابل تمجید و تعريف هیج قدرت دفاعی ندارد

يکی از عمده دلايل عقبماندگی ما ناشی از بيماری نارسيسم يا خود شيفتگی است. در صد عظيمی از ما ايرانيان آنچنان گرفتار اين بيماری بد و بدخيم هستيم که اساسآ هم قدرت شنوايی خود را از دست داده ايم و هم قوه ی بينايی خويش را. يعنی اين ناخوشی لعنتی باعث گرديده که ايرانی نه خود فادر به ديدن معايب خود باشد، نه توان شنيدن حقيقت خود را از زبان دگران داشته باشد و نه اصلآ بتواند کوچکترين انتقادی را تاب آورد

اين دروغ و خود فريبی که گويا ما باهوش ترين، ما عاقل ترين، ما متمدن ترين ... و حتی که گويا ما زيبا ترين مردمان اين کره ی خاکی باشيم همه از عوارض بد اما بسيار طبيعی اين بيماری ملی خود شيفتگی است. فريال طهماسبی در اين مورد جملات خوبی دارد

او می نويسد خودشيفتگى يا نارسيسم بيشتر از آنكه بار روانى به دنبال داشته باشد، يك ويژگى شخصيتى است كه ازدوران كودكى به طور طبيعى در ساختار شخصيت فرد شكل مى گيرد. اعم از اينكه نيازهاى كودك درخانواده ارضا شود يا دچار محروميت باشد، حال آن كه آنچه بطور طبيعى بايد اتفاق بيفتد اين است كه طى رشد فرد از اين گذر عبور كرده و به مرحله بلوغ اجتماعى و عاطفى قدم گذارد تا بتواند غير از خود، ديگران را نيز ببيند، تحمل انتقاد نسبت به خويش را پيداكند، تفاوت ديدگاهها را درك كند و با افراد جامعه خواه موافق يا مخالف او، رابطه برقراركند

در جامعه با آدمهايى روبه رو مى شويم كه فى الواقع اينگونه رفتارنمى كنند، نه انتقادى به خود مى پذيرند و نه تحمل آراى مخالف دارند، فقط خود را مى بينند و درك مى كنند. تنها افرادى كه آنها را تأييد مى كنند گويى درهمان مرحله خودشيفتگى كودكى شان باقى مانده اند. دكتر مريم رسوليان، روانپزشك و روان درمانگر مقيم داخل ايران هم معتقد است يك نوع خودشيفتگى جمعى در جامعه ما وجود دارد و هرزمان اين تفكر كه هركس با من نيست، برمن است، درجامعه رواج يابد، ظهور جامعه اى خودشيفته پيش بينى مى شود

افراد خود شيفته، درواقع كسانى هستند كه باورشان نسبت به خودشان تنها درحوزه نقاط قوت است. به اين معنا كه نقاط قوت خود را خيلى بزرگ مى بينند و نقاط ضعف خود را يا اصلاً نمى بينند يا كوچك مى بينند. مكانيسم هاى دفاعى كه خودشيفته ها به كار مى برند، خيلى ابتدايى (اوليه) است، يكى از اينها بزرگ منشى است. يعنى باورى كه از خودشان دارند، خيلى بيشتر از تواناييهايشان است. يكى ديگر از اين مكانيسمها، دليل تراشى است. يعنى همه نقصها، اشكالات و نارساييهايى كه دارند، برايش دليل مى آورند. به عبارتى با دليل تراشى هيچ تقصيرى را به گردن نمى گيرند

 مكانيسم دفاعى ديگر خودشيفته ها، خيال پردازى زياد است. يعنى تخليات بزرگ منشانه دارند. به نوعى فرد خودشيفته در واقعيت زندگى نمى كند. تواناييهاى خودش را بيش از حد واقعيت مى بيند. اهداف خود را منحصر به فرد مى داند و درواقع فرد خودشيفته فكرمى كند، آدمى با اين ميزان هوش، استعداد، توانايى و... حق اوست كه همه از او تبعيت كنند و ديگران را به دنبال خواسته هايش بكشاند. به عبارتى فرد خودشيفته سعى مى كند كه تحسين ديگران را برانگيزاند و جلب توجه ديگران را كند. حركتهايى هم دراين جهت انجام مى دهد، ولى به محض اينكه كوچكترين انتقادى به او مى شود، تحمل انتقاد را نداشته و دچار اضطراب مى شود

چون فرد خودشيفته هميشه براين باور است كه يك وجود مطلق و ايده آل دارد و بايد بدون نقص باشد. در واقع او كوچكترين عيب و نقصى را برابر اين مى گيرد كه پس هيچ است. يعنى يك نگاه همه يا هيچ دارد. يامن كاملم يا من هيچم. بنابراين، با كوچكترين انتقاد ، پيامى كه او دريافت مى كند اين است كه هيچ است. در نتيجه ، واكنشى كه نشان مى دهد، خيلى شديد است. بنابراين خودشيفتگى در جامعه و سطوح مديريتى باعث مى شود، افراد صاحب نظر و دلسوز كه اهل انتقاد هستند طرد شوند، چرا كه سيستم خودشيفته پذيراى انتقاد آنها نيست .لذا آنها طرد مى شوند و تنها كسانى مى مانند كه هميشه تأييد مى كنند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نارسیس داستان غم انگيز آفرینش نرگس وحشی در ادبیات کهن رومی *
 به نقل از کتاب راز کرشمه ها (ناصر زمانی) چاپ سال پنجاه و چهار خورشيدی
نارسیس نوجوانی آنچنان زیبا بوده که هر کس او را یکبار می دیده  برای همیشه مهرش را بجان می خریده است و در آتش عشقشش می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.

سر انجام دل داده ای ناکام در حق نارسیس نفرین میکند که: خداوندا ، او را که از مهر دیگران قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود و نیاز دل شکسته پذیرفته میشود

"اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته از رشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است

"طنین" از عشق نارسیس می سوزد. لیکن یارای آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها بی تابانه در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او وی را از عشق بی کران خویش بیاگاهاند

روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد. وی فریاد برمیکشد: چه کسی اینجاست؟ طنین میخواهد از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند
اینجاست
اینجاست
لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.نارسیس دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است
بیا
بیا
طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده رو بسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. نارسیس چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود

در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس تصویر خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد


آه، بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند
نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد

نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد، (در روايتی ديگر او هنگام تماشای تصوير خود در آب برکه سقوط می کند و جان می سپارد). دلدادگان وی چون به جستجوی او به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند . بلکه در جای وی گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست. آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را نارسیس، نرگس تنها و وحشیش می نامند


ژاندارک؛ قديس يا تروريست
(Saint Joan)
اجرای جديدی از نمايشنامه (سنت جوان) ژان مقدس، نوشته جرج برنارد شاو در لندن به کارگردانی ماريان اليوت، بحث‌ ها و پرسش‌های تازه ‌ای را در باره ژاندارک و حقانيت عمل اين شهيد انقلابی قرون وسطی در ميان منتقدان و اهل نظر برانگيخت

آن ‌ماری‌ داف، بازیگر نقش ژاندارک در تئاتر ژان مقدس

دوشيزه مقدس
دوشيزه اورلئان فکر می ‌کرد با خداوند گفت ‌و گو می ‌کند و صداهايی از ماوراء به او می ‌گويند که بايد عليه تجاوز سربازان بيگانه انگليسی که خاک فرانسه را اشغال کرده ‌اند، بپاخيزد و فرانسه را از دست آنها نجات دهد. او کسی است که با دستگاه کليسا درآويخت و پس از محاکمه‌ ای طولانی در ماه مه ۱۴۳۱ در سن نوزده سالگی به جرم ارتداد با آتش سوزانده شد اما کليسای کاتوليک رم پس از ۵۰۰ سال در ۱۹۲۰ او را قديس ناميد

بی شک برنارد شاو نويسنده ايرلندی تنها نويسنده‌ ای نبود که تحت تاثير اين شخصيت تاريخی قرار گرفت و نمايشنامه ژان مقدس را در ۱۹۲۳ بر اساس زندگی، محاکمه و اعدام او نوشت بلکه سرنوشت تراژيک اين دختر مبارز فرانسوی الهام بخش نويسندگان و فيلمسازان بسياری چون برتولد برشت، کارل دراير، روبر برسون، اتوپر مينجر، گراهام گرين و لوک بسون شد. «مصائب ژاندارک» ساخته کارل دراير بر اساس فيلمنامه جوزف دلتيل که صرفا بر دادگاه و محاکمه ژاندارک متمرکز شده و جز چند صحنه، تمام فيلم در کلوزآپ فيلمبرداری شده، يکی از شاهکارهای مسلم سينماست. فيلمی که آندره بازن منتقد بزرگ فرانسوی آن را با آثار نقاشان بزرگ رنسانس برابر دانست

ژاندارک نه تنها دوشيزه ‌ای مقدس در ميان کاتوليک‌هاست بلکه در نظر فرانسوی‌ ها يک چهره ملی و يک شهيد راه آزادی و استقلال به حساب می‌آيد. او برای راست ‌گرايان سمبل قدرت نظامی و اتحاد ملی و برای چپ‌ ها نماد اعتراض و مقاومت است. برای برنارد شاو نيز ژاندارک روح پروتستانتيسم و وجدان فردی ‌ای است که عليه دستگاه فئوداليسم و کليسا می‌ ستيزد. برنارد شاو در نمايش خود نشان می ‌دهد که چگونه يک زن حاضر می‌ شود برای اعتقاداتش از جان خود بگذرد و شهيد شود. در نمايشنامه شاو، ژاندارک رهبر قدرتمند و کاريزماتيک است که می ‌تواند با سخنانش مردم را به هيجان آورده و به شورش و مقاومت در برابر اشغال ‌گران برانگيزد

آنارشيسم مذهبی ژاندارک
برای ماريان اليوت کارگردان نمايش ژان مقدس، چنين تصويری از ژاندارک تداعی ‌گر تصوير جهادگران و شهادت طلبانی است که در خاورميانه و عراق امروز، جان خود را برای اعتقادا