بنام خـداونـد مـهر و خـرد


زاد گـــــــــــــــاه



پنجره ی ارتباطی امير سپهر


برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن         عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون         نـــی  بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه

هوشنگ معين زاده

منوچهر يزدی

منوچهر جمالی

علی مير فطروس

سعيدی سيرجانی

شجاع الدين شفا

کسروی تبريزی

نادره افشاری

ايران ب ب ب

فرهنگشهر

سرباز کوچک

آزاد شو، يار و مددکار صميميم

کوروش افهمی

فرهاد سپهبدی

 Mail = zadgah@hotmail.com

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

<<<  نوشته های پيشين

نوشته های مربوط به مانيفست

 برای لينک دادن از لوگوی بالا استفاده بفرماييد

نوشته هايی درمورد حمله ی احتمالی آمريکا

شرحی بر نوشته ی پيشين و دو نوشته ی نو

به دنبال نوشته ی « فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده»، ايميل های بسياری را دريافت کرده ام. پاره ای از آنها بسان ايميل های دوست و فرزند دلبندم، سرباز کوچک و دکتر کيان زاد گران ارج و جناب دولتشاهی... انتقاد آميز اما بسيار دوستانه و از سر دلسوزی بود. چند تايی کمی تند تر، چند ايميلی با فرهنگ چهارپاداری و با ناسزا هايی ناز و نمکين، و پاره ای از گراميان هم، آنچنان اين نوشته بر دلشان خوش نشسته بود که مرا با مهر آميز ترين واژگان و بزرگی خود شرمنده ساخته بودند.

به هر روی، از آنجا که به باور من، اين مسئله ی کيستی « هويت »، در اين برهه از تاريخ برای ما ايرانيان يک بحث کليدی و بسيار سرنوشت ساز است، از جانب ديگر، از آنجايی هم که احساس می کنم در آن نوشته، ناروشنی هايی وجود داشته که نيازمند پرتو افشاندن بيشتر بر آنها هستم، در همين چهارچوب بحث کيستی، يک متن ديگر را هم منتشر می سازم.

ليکن با توجه به اينکه ما اينک در هزاره ی سوم هستيم و ديگر کسی حوصله ی بحر طويل خواندن ندارد، آن متن بلند را دو بخش کرده ام که اعصاب کسی را به سرماخورده گی مبتلا نکنم. به اميد آنروز که من هم ياد بگيرم که در اين روزگار ماهواره و سرعت، چکيده نويسی کرده و ديدگاههايم را بگونه ای تلگرافی منتشر سازم.

اين نيز نانوشته نگذارم که دو ـ سه تنی شناخته شده هم که مثلآ چيزفهم هستند ولی از ساختار شناسی هيچ سر در نمی آورند و هستی شناسی علمی و استدلالی را هم درک نمی کنند، از ظن خود يار آن نوشته شده و در رد و يا ستايش از آن، مطالبی نوشته و سر از جا هايی در آورده اند که، نه مراد من سفر به آنجا ها بود، و نه اصلآ اگر بند از بندم بگشايند به آن «خيال آباد» ها رفت و آمد خواهم کرد.

البته اين چند مادر مرده خواسته بودند برسانند که خيلی روشنفکر هستند که در اين باره، از ته دل می نويسم که ای خانه اش ويران شود آن ناکس نالوطی که کک روشنفکری را در تنبان ايرانيان انداخت و ما را اينگونه رسوا و بدنام و خانه خراب کرد.

 روشفکر اينها باشند که ما داريم، چه جای شگفتی است که در اين روزگار اوج گرفتن دانش و رقابت های يکهزارم ميلی متری علمی، در کشورمان، پياز فروشان ميدان تره بار، سلاخان و بچه شمع فروش ها ژنرال و وزير و وکيل باشند و جهانيان هم ما را بعنوان عقبمانده ترين ملت هزاره ی سوم بشناسند. بقول مولانا :
کلاه جمله هشیاران ربودند     ـــــــــــ    در این بازارگه چه جای مستان
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  خود کسان بی کس ـ ناکسان با کس 

ديدرو و دالامبر را بايد از پر فروغ ترين ستارگان عصر روشنگری بحساب آورد. دو انديشمند سده ی هژده ميلادی فرانسه، که در روشن ساختن فضای فرهنگی تيره و تار روزگار خود، سهمی بسيار بزرگ داشتند. اين دو، جدای از همکاری برای نگارش بزرگترين فرهنگنامه ی دانش شناسی Encyclopedia (دایره المعارف) جهان تا آنروز، هر يک بگونه ای جداگانه هم آثاری را خلق کردند که هر يک از برگ های آن، از درخشان ترين صفحات تاريخ عصر بيداری اروپا بشمار می رود.

ديدرو بيشتر در زمينه ی ادبيات و فرهنگ و فلسفه، و دالامبر ابتدا در حقوق، سپس اندکی در پزشکی و بعد هم به شکلی دانشی در رياضی و فيزيک. بگونه ای که (Encyclopedia) ديدرو هنوز هم يک کتاب مرجع است و در علم مکانيک هم قاعده ای وجود دارد که به قاعده ی دالامبر مشهور است. فرمولی که با قانون دوم اسحاق نیوتون برابر است و از آن، به سادگی به مکانیک لاگرانژی ميتوان رسيد.

مراد نگارنده البته در اينجا پرداختن به آثار اين دو انديشمند نامور نيست که اساسآ آماج اين نوشته چيز ديگری است. اگر اين متن را با نام اين دو آغاز کردم، از اينروی بود که چون می خواستم اين نوشته را با سخنی بسيار ژرف از دالامبر به ديده رو شروع کنم، بی فايده نديدم که از خود آنان هم شناسه ی کوتاهی به دست دهم تا انگيزه و مراد آن سخن که خواهم آورد بيشتر روشن شود.

به هر روی، آنچه که در مورد جنبه های شخصی زندگی اين دو شخصيت می توانم به کوتاهی بنويسم اين است که، دالامبر بزرگ و بی همتا، فردی بود که تا روزگار جوانی، نه خودش و نه کس ديگری می دانست که او فرزند کيست. وی يک بچه ی سرراهی بود که زنی بسيار تهيدست او را آنگاه که کودکی چند روزه بيشتر نبود، در پشت ديوار کليسا يافته و به خانه آورده بود. با ناداری و محروميّت زياد هم او را بزرگ کرده بود. سوای اين فقر دوران کودکی، دالامبر در تمام زندگی خود، از بابت همان ماجرای سرراهی بودن و پدر و مادر خويش هم بسيار رنج کشيد.

مادام که نمی دانست فرزند چه کسانی است، غم بی پدر و مادری او را ملول و افسرده می ساخت، آنگاه هم که پدر و مادر خود را شناخت، از بدنامی انگشت نمای مردم نادان روزگار خود گرديد. زيرا بر خود وی و همگان آشکار شد که او محصول يک رابطه ی بيرون از ازدواج است. يعنی فرزند يک خانم بدکاره و مترس او که مردی بسيار هوسباز و خوشگذران است، و اين بيج بودن، بر اساس نرم های فرهنگ به شدت مذهبی آن عصر تعصب، آنچنان مايه ی ننگ و سرشکستگی محسوب می شد که، بار سرزنش آن، هزار بار از بی پدر و مادر بودن سنگين تر بود.

در برابر اما ديدرو، فرزند مردی ثروتمند، شديدآ اخلاقگرا و مذهبی بود که برای تربيت او، بسيار هزينه کرده و وسواس زيادی به خرج داده بود. پدر ديدرو او را چند سالی به نزد روحانيان و دير و صومعه فرستاد، آرزوی او اين بود که فرزندش نيز به کسوت ملايی در آيد. ليکن خود وی، تا کمی بزرگتر شد، با پشت کردن به صومعه و دير و کليسا، در پی کار های ديگری رفت.

(تا همينجای نوشته، خوب به اين پند زندگی بيانديشيد که، دالامبر بيج، وقتی خود بزرگ شد، مردی بسيار پرهيزکار و با پرنسيپ از آب در آمد، و ديدرو ی حلال زاده که فرزند يک مؤمن اخلاق گرا بود، زمانی که رشد کرد، به مردی بی اندازه هوسباز و ولنگار و زنباره تبديل گرديد!)

باری، روزی ميان اين دو انديشمند جدال سخنی سختی در می گيرد که شوربختانه ديده رو ديگر کار را به پرخاش و توهين می کشاند. او برای تحقير و مسخره کردن دوست خود بر سر او فرياد کشيده و سخن زشتی با اين مضمون را بر زبان می آورد که: « يادت نرود که تو موجودی بی اصل و نسب هستی که محصول همخوابگی يک زن فاحشه با يک مرد لاابالی و الکليک است. از اينروی هم، هيچ چيزی در اين دنيا برای باليدن بدان نداری»

 و دالامبر خردمند و گران ارج، در پاسخ او جمله ای بسيار ژرف را بر زبان می آورد که نگارنده تمامی آنچه را که تا کنون آوردم، تنها و تنها برای هر چه روشن تر انتقال دادن همين يک جمله ی کوتاه او بود. وی می گويد: « دردا که تمامی افتخارات تو به ايل و تبار و پدر و مادرت تعلق دارند و خودت هيچ نيستی. ليکن، من فردی هستم که می خواهم بگونه ای باشم که از پس مرگم، فرزندان، نوه ها، فرزندان آنان، فرزندان فرزندان آنان و تمامی کسانی که در آينده از تبار من خواهند بود، بر خود ببالند که از پشت من به اين جهان آمده اند!»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تو خود کيستی ای گرامی؟ 

در اين باره که شناسه ی تاريخی و کيستی فرهنگی ما امروز، خوش دست ترين و برا ترين دست ابزار ما در برابر اين دشمنان ريشه ای و تاريخی ايران و ايرانی است، جای کوچکترين ترديدی نيست. بدين خاطر هم، من با تمامی کسانی که در راه شناخت هويّت ملی و تاريخی ما تلاش می کنند هم دل، هم گام، هم سخن و هم رآی هستم. بدون شيله پيله هم، تلاش اين گروه از پژوهشگران ميهن دوست و گرامی را بسيار ارج می نهم. بنام يک ايرانی هم، از تمامی اين فرهنگوران راستين هم ميهنم بسيار سپاسگزارم.

 نگارنده نه تنها امروز واکاوی تاريخ ايران و«کيستی جويی» را کاری بايسته و سودمند می دانم و خوش می دارم، بلکه از همان سالهای نوجوانی هم، خود در تلاش آن بوده ام که بدانم از کجا آمده ام و کيستم. با اندک آگاهی هم که در اين باره به کف آورده بودم، زمانی که سخن از ملا و خمينی و اسلام و انقلاب در ايران به ميان آمد، آن اندک پلشتی اسلامی مانده در وجودم را هم از روان و انديشه ی خود پاک فرو شستم.

 بگونه ای که حتا آنزمان که خمينی از نوفل لوشاتو پيام به ايران می فرستاد، من آن سخنان را بی محتوا، مغاير با موازين انديشه ی سالم، دروغ و سخنانی ضد ملی و مسخره می خواندم. بحث من حتا در آنزمان هم اين بود که دين و ملا و مسجد، اصلآ حق دخالت در سياست را ندارند که يک امر دنيوی و مدنی است. از اينروی هم، نه تنها همه ی دوستان جن زده ام، بلکه حتا نزديکترين کس و کارم هم مرا خيلی پيش از آن فتنه ی اهريمنی، شرابخواره، ضد روحانيّت، لامذهب و کافر و ضد انقلاب می خواندند.

 (دستکم خود خانواده ام که ايلی بزرگ هستند و شمارشان هم بسيار زياد است، به نيکی می دانند که من تمامی اين نگونبختی های امروز ايران را، در همان سال پنجاه و هفت و پيش از آن فتنه، خوب پيش بينی می کردم. اينهم نه به اين علت که من خيلی روشنفکر بودم، خير! بلکه از اينروی که با پوزش بسيار، انقلابيون انسان هايی کودن، يا احمق و يا جن زده بودند.

انقلابی که از همان ابتدا مانند آب خوردن دروغ بگويد و بهتان های مستهجن و عاری از هر راستی به مخالف خود (نظام پيشين) زند، حرکتی که تمام شعار های آن ضد اخلاقی، پر از نفرت و فحش های چهارپاداری و فاشيسم کلامی باشد، مانند روز روشن است که نظامی چون جمهوری اسلامی را خواهد زاييد. نتيجه ی آنهمه جفتک و لگد پرانی و پستی و دروغ و بی فرهنگی و فحش و بهتان و نفرت کور اگر غير از اين بود، من يکی از شگفتی شاخ در می آوردم)

 با چنين نگرشی هم، نگارنده نه در انقلاب، بلکه چند ماه پيش از شعله کشيدن آن آتش ايرانسوز، به دشمنی با اسلاميون، انقلابيون چپ و راست و جن زدگان پرداختم. برای پيشگيری از پيروزی آن ويرانگری ملی و چيره گشتن اين انيرانيان بر ايران هم، در پشتيبانی از دولت زنده ياد دکتر بختيار و سامانه ی کهن و ديرآشنای پادشاهی ايران، از همه چيز خود مايه گذاردم.

با آنچه که از روی راستی و پاکدلی آوردم، بنا بر اين، من نه اينکه با پژوهش تاريخ زلال ايران، يافتن تکه های گم شده از فرهنگ انسانمدار ما، خود شناسی ملی و ناسيوناليسم نوين خودمان مخالف نيستم، بلکه در اين زمينه ها، خود از بسياری هم دهها گام جلوتر و بسيار هم تند تر هستم.

من اگر در مقاله ی «فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده»، به پسگرايی و در گذشته ها ماندن به شدت تاخته ام، مرادم اين درد های ايرانکش امروز را ناديده انگاشتن و در رخداد های گذشته ماندن ها بود که اصلآ ارتباطی به جوشش فرهنگی کنونی ملت ما برای خوديابی ملی و تاريخی ندارد.

تاختن به سينه زدن برای بيست و هشت مرداد لعنتی و ديگر تهوع آور شده، به زير سئوال بردن اين ماه تابان بازی های خونبار و ابلهانه، نقد اين گير کردن عده ای ايرانی فلک زده در يخبندان نود سال پيش سيبری، محکوم کردن اين جمع بستن واژه ی «ملی» با «مذهبی» و پختن آشی مسموم از آن برای کشتن ايران... پدافند از فرهنگ بالنده ايران است، نه کوبيدن آن. زيرا تمامی اين کار های ايران برباده، از انديشه هايی پليد و پوسيده انگيزه می گيرند که کاملآ ضد فرهنگ و ضد ايرانی هستند و دشمن ناسيوناليسم خردگرای ما.

 گذشته از اين ها، نگارنده نيک می دانم که زمينه ی های تاريخی، باهمستانی (اجتماعی) و روند روزانه دگرگونی های ما در ريشه اصلآ همسانی با کشور آمريکا ندارد که من خواسته باشم همان شيوه ها و شوند های اوباما و آمريکايی را در عرصه ی سياسی خودمان نيز سودمند انگارم و در پی گسترش اين انديشه باشم.

دستکم امری که من بيش از هر چيز ديگری در نوشته های خود به شدت رد کرده ام، اتفاقآ همين کپی برداری ها بوده. زيرا باور دارم که هر ملت و سرزمينی ريشه ها و ويژگی های خاص تاريخی و فرهنگی و باهمستانی و اقتصادی خود را دارد که راهکار های ويژه خود را هم می جويد. سياست، فنی است آنگونه ظريف و شکننده که گاهی در آن، يک پروژه که برای سويس و آلمان و آمريکا سودمند است، برای ما فاجعه بار است.

کشوری که موضوع سخن من در آن نوشته بود، سرزمينی آزاد و بسامان است که تنها درد آن، يک «سخت زمانی» مالی است که اين ناهمواری هم امروز نه آمريکا، بلکه تمام جهان را به رکود برده. همداستانی و همياری نهاد های جهان آزاد هم اين آشفتگی مالی را دير يا زود بسامان خواهند کرد. ما اما با فتنه ای تاريخی و خانمانسوز برابر آمده ايم که در بسياری از زمينه ها، بار ها و بسيار ها بسی ويرانگر تر و پر هزينه تر از فتنه تاتار و مغول است. از اين گذشته، ما هنوز در سده ی شش و هفت هستيم نه در هزاره ی سوم. ما کجا و آمريکا کجا!

پس آنچه من مراد داشتم و نشانه رفتم، نه «کيستی جويی» فرهنگی و تاريخی، بلکه اين زنده کشی ها و مرده ستايی ها، اين کيستی و بزرگی گرفتن«ناکسان بی ارزش» از کسان مرده و رفته، اين درون را ناديده گذارده و بر پوسته چسبيدن ها و از همه هم بد تر، اين «خود و امروز و اينک» را فراموش کردن، و به «نياکان و ديروز آن روزگار» سپری شده باليدن ها بود.

بار ديگر هم می نويسم که کيستی جويی و خودشناسی روشن است که کاری بسيار ستودنی است. اين خودشناسی در ريشه، خود نخستين و لابد ترين گام در هستی شناسی است. کسی که خود را نشناسد که هرگز به شناخت راستين هيچ سامانه ای در خود گيتی و پديده و انگاره ای در آن دست نمی يابد. خودشناسی ما هم پر پيدا است که می تواند ما را در راه شناخت اين درد های جانکاه تاريخی به خوبی ياری دهد.

اين گذشته نگری اما از همان گام نخست بايد با هدف بيداری، خوديابی، و سپس تکان و جنبش و پيکار برای رهايی از اين بی آبرويی و ننگ و بی ناموسی تاريخی باشد. ورنه نفرين بر اين خوی اريستوکراتيک سنتی بجای مانده از دوران برده داری و فئودالی که خصلتی زشت است و هيچ برايندی هم جز خوابزدگی و لااباليگری و کاهلی ندارد.

روشن ترين نشان آن نوع گذشته نگری هم همين است که مردمی خود سفله و دريوزه، در لجن دست و پای زنند و هيچ نکنند، و تنها دلخوشی شان اين باشد که از قوم و قبيله فلان کنت و کنتس و دوک و دوشس بوده، يا از بهمان نجيب زاده و پرنس و لرد و شواليه نسب داشته، و يا اينکه از تخم و ترکه های فلان خان بزرگ و بيسار مالک خرپول باشند.

يا بسان بسياری از ايرانيان بی اراده ما، با همين انديشه خود را ارضاء کنند که از پشت مردانی خردمند و شيردل و از شکم زنانی آزاده و پهلوان بدين جهان آمده اند. يا تنها مايه های افتخاراتشان اين باشد که روزگاری سرزمين آنان هم در اين جهان برای خود شکوه و شوکت و آبرويی داشته و يا اينکه، ايشان هم در گذشته های دور، هم ميهنانی شريف و بزرگی داشته اند. در همان گذشته ی گمشده هم ده گونه مهر تروريسم و وحشيگری و بی ناموسی و فتنه انگيزی و پناهندگی و بی خانمانی و بی فرهنگی و ناداری و بی عرضگی ... بر پيشانی آنان نخورده بوده.

درست هم همينجای کار است که من با آن سر ناسازگاری و ستيز دارم. در اين مورد هم نه خود را سانسور می کنم و نه هراسی از فحش و تهمت خوابزدگان و هپروتيان دارم. نگارنده يک بار ديگر هم اين را در نوشته ای آورده ام که، تاريخ و افتخارات گذشته ی هر ملتی تنها برای خود آن ملت بسيار ارزشمند و گرامی است. ما اگر همه ی اين تاريخ پرشکوه خودمان را هم که زير بغل زده و به سودا رويم، در تمامی بازار هم هيچ تاجر سفيهی هم حاضر نخواهد شد که در برابر آن، قرص نان کپک زده ای در کف ما بگذارد.

 امروز، روز از خود گفتن است، نه اينکه من دختر فلان عاليجناب و پسر فلان عاليقدر بزرگ هستم. اساسآ در اين روزگار سينما، آتاری، ديسکوتک، سرعت های جنون آميز، کامپيوتر، ماهواره، موبايل و تلويزيون که هر کسی با يک ريموت کنترل می تواند چند هزار کانال تلويزيونی را تماشا کند، ديگر کسی اصلآ زمان و حوصله ی تاريخ خواندن را ندارد که بنشيند و ببيند نادر شاه بزرگ چه زمانی از تنگه ی خيبر گذشت، خواجه نصير به هلاکو خان چه گفت و جوجی مغول بکارت چند دختر نابالغ را برداشت. اين بحث ها ديگر بحث هايی موزه ای است و برای بازنشستگان و از کار افتادگان که با عزرائيل شير يا خط بازی می کنند.

فرجام سخن اينکه، کلنجار رفتن با تاريخ و افتخارات گذشته اگر با هدف شناخت، خوديابی، تکيه بر ميراث های نياکانی و جنبش و پدافند از کيستی و شرف خود نباشد، که آنهم نيازمند از خود گذشتگی و دليری و نترسيدن از پرداخت هزينه است، به قوی ترين آمپول بی غيرتی و قرص خواب آور مبدل خواهد شد که جسم و جان آدمی را لش و بی بخار می سازد.همين. امير سپهر
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  فرهنگ بالنده ـ فرهنگ گنديده
اينکه باراک اوباما چگونه می انديشد... موضوع اين نوشتار نيست. بحث در اينجا بر سر آن فرهنگ آزاد و جاری است که بقول عمامه بسر ها، به يک فرد «ولدزنا» ی رنگين پوست بی پشتوانه امکان می دهد که به چنين مقامی در جهان دست يابد.
اين همان فرهنگی که است درست يکصد و هشتاد درجه وارون آن فرهنگی که ما داريم. ناب ترين محصولات اين فرهنگ وارون هم، همين جمهوری اسلامی، همين بند و تازيانه و اعدام، همين جنتی و خامنه ای و احمدی نژاد ... همين بی شرافتی و بی ناموسی است که ما گرفتار آن هستيم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ميهن پرست يا رضا پهلوی پرست ؟
اين فرد، به عنوان يک شاهزاده به دنيا آمد و اگر ما به اميد او بنشينيم، بدون شک با همين عنوان شاهزاده هم در همين غربت به خاک سپرده خواهد شد... شما هم ميهنان طفلکی که هنوز هم رضا شاه دوم، رضا شاه دوم بلغور می فرمائيد، تا کی می خواهيد التماس کنيد؟ اصلآ مگر ميهن پرستی و آزادی خواهی و احساس مسئوليت را می توان از کسی با گريه و زاری و التماس گدايی کرد؟!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در اين روزگار تيره و تار ايران، کجايی ای نادر شاه بزرگ !

دوست گران ارجم سر کار خانم نادره افشاری، چندی پيش مطلبی طنزگونه داشتند در مورد سلطنت طلبان و نادر شاه افشار که بر دل بسياری از هم ميهنان ما خوش نشست. در تماسی برايش نوشتم که تو به شوخی از نادر شاه نوشتی، اما من در ته دل، آرزو می کنم که ای کاش ما اکنون نادر شاهی در صحنه داشتيم. سپس نادره خوب برايم نوشت که مردم ما به دنبال آزادی و دموکراسی هستند و من در پاسخ اين دوست فرهيخته و گرانمايه ام، نامه ای صميمانه برايش نوشتم که با کسب اجازه از همديگر، حال هر دو آنرا منتشر می سازيم. او در سايت پربار خودش که لينک آن در بالای سايت من است، و من هم در سايت خودم که همينجا باشد.

نادره نازنين و بسيار گران ارج،

ژرف ترين درود هايم را به تو دوست و هم ميهن خوب و نازنين خودم پيشکش می کنم. اميد که تندرست و شادکام باشی.

از آنجا که من براستی برايت احترام زيادی دارم، بی شيله پيله هم نديده خيلی دو