|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
با «عقلی آزاد از زندان مذهب» از خود
بپرسيد که آيا با چهار جمله ورد عربی يک روضه خوان بی سواد و پست، فرزند معصوم
خود را با چشمانی گريان به زير يک متجاوز افکندن، دختر جگرگوشه خود را به فاحشه
گی واداشتن و در آتش افکندن است، يا او را به خانه بحت فرستادن؟...
از آنجا هم که آن مرد خوب، هميشه لاف خردمندی زده و خود را يک ناسيوناليست دوآتشه می خواند، همچنين ادعا دار که گويا روان و انديشه خود را هم از کثافات آخوندی فرو شسته باشد و حتا نامی ايرانی هم برای خود برگزيده، گمان من اين بود که با پذيرش رنج اين سفر باشتاب، دستکم شاهد يک آيين انسانی و زيبا و پاکيزه ی ايرانی خواهم بود. جشن البته همانگونه که من گمان می بردم، بسيار شاد و پرنشاط بود، ليکن زمانی که دور به آيين پيمان بندی «مراسم عقد» رسيد، ديدن مردی قرآن به دست که می خواست مثلآ با عقد اسلامی آنها را به هم حلال کند، مرا آنچنان از آن مسافرت و شرکت در جشن پشيمان کرد که پس از دقايقی، بی اينکه به آن آشنا آگاهی دهم، از آنجا يکسره به ايستگاه راه آهن رفتم. موبايل خودم را هم بستم که او نتواند با من تماس گيرد. سرانجام هم پس از دو ساعتی انتظار در ايستگاه راه آهن، مانده و کوفته، به استکهلم باز گشتم. با شناختی که ميزبان از روحيه ی من داشت، نيک هم می دانستم که او خواهد فهميد که من به چه سبب ميهمانی وی را ترک کرده ام. پسين روز هم که زنگ زد، دانستم که آن گمان من خطا هم نبوده. چرا که تکيه اصلی او در سخن، نه بر سر نگرانی از يکباره غيب شدن من، بلکه شِکوه از اين بود که اصلآ برای من چه اهميتی داشته که عقد وی به شکل اسلامی برگزار می شده. توجيه هم می آورد که خود وی شخصآ هيچ باوری به اسلام و عقد اسلامی ندارد، عاقد او هم نه يک ملا، بلکه مردی ترکيه ای تبار و فکلی بوده که مسجد شهر او را به وی شناسانده. عقد اسلامی هم بنا بر ادعای او، گويا تنها بنا به خواست همسرش بوده نه اراده و خواست خود وی. از من هم سخت گله مند بود که گويا زياده از اندازه حساسيت بخرج داده و مته بر خشاش می گذارم. آنچه ميان من او رفت، البته حکايت درازی دارد که من به سبب تنگی جا و حوصله، از آوردن تمامی آن در می گذرم. همين اندازه بنويسم که چکيده ی سخن او اين بود که چون اصولآ به خود «عقد» هيچ باور ندارد، از اينروی اسلامی و غيراسلامی بودن آنهم برايش بی تفاوت بوده. اينکار را هم جدای از خشنود ساختن همسرش، گويا برای بجای آوردن سنتی می پنداشته که نياکان ما هم به همان سياق ـ عقد اسلامی ـ زندگی زناشويی خود را آغاز کرده اند. جوهر سخن من هم اين بود که چنانچه ما براستی به امری باور نداريم، پس اساسآ چرا و به چه دليل بايد بر آن گردن نهيم. بويژه در اين جهان آزاد که ديگر از گزند اوباش دستاربند و اجامر و چاقوکشان آنها هم در امان هستيم. گفتم اش مگر نه اين است که اسلام برابری زن و مرد را نپذيرفته و در همان ورد عربی «خطبه عقد» هم بروشنی اشاره می کند که شآن انسانی خانم ها، يعنی مادران و خواهران و همسران و دختران گرامی ما نازل تر از تن فروشان خيابانی است؟ پس آيا آلودن "مهم ترين و زيبا ترين پيوند انسانی" در زندگی به چنين آپارتايد و پلشتی شرم آوری اصلآ می تواند قابل توجيه باشد؟!
سخن اصلی اگر کسانی چون آن آشنای من، بدور افکندن مراسم توهين آميز «عقد اسلامی» را بی احترامی به پدر و مادر خود می انگارند، پس بايد اين زندگی مدرن و تمامی اسباب راحتی خود را هم به دور افکنده و به غار ها روند. چرا که پيشينيان آنان، نه به شکل بشر متمدن امروزی، بلکه بسان حيوانات نيمه وحشی در آنجا ها زيسته، گوشت خام خورده و همچون درنده گان وحشی هم، استخوان به دندان می گرفته اند. اگر هم کسی به اصل پيشرفت و تکامل باور دارد، پس اين وامانده گی و پاسداری از سنت های ضدفرهنگی ديگر به چه معناست! آنچه هم که به پيوند اسلامی مادران و پدران ما مربوط می شود، بايد فاش بنويسم که آنان از سر ناآگاهی و ترس از انتقام الله شکنجه گر «ساخت روضه خوان ها» اين مراسم شرم را برگزار کرده اند نه دانسته و آگاهانه. به بيانی روشن تر، پيشينيان گران ارج ما از آنچنان خرد و انديشه ی پويا و بالنده ای برخوردار نبوده اند که بدانند تمامی احکام مذهبی، ساخته و پرداخته مشتی انسان شياد است نه فرامين آن خداوندی که نه تاکنون کسی او را ديده، نه او به زبان خويشتن کسی را به پيامبری برگزيده و نه اصلآ آن طفلک می توانسته حکم و دست خطی به دست کسانی بدهد که آنان هم بتوانند از سوی او سخن گفته و حکم صادر کنند. بدين خاطر هم اگر کسی با ادعای آگاهی از اين راستی ها هم همچنان تخته بند اين اوهام باشد، يا دروغ می گويد و همچنان نادان است و يا روانپريشی است که بی شک نيازمند بستری گشتن در ديوانه خانه و کمک روانپزشک و دوا و درمان. البته ترديد نبايد داشت که گروهی هم با وجود اينکه حال به نقش آخونديسم تاريخی در پاسداری از جهل و خرافه پی برده و دانسته اند که «فقه و احکام شرعی» مشتی چرت و پرت ساخته و پرداخته ی اين طفيلی های بی سر و پای است، آگاهانه از پذيرش اين راستی ها تن می زنند. حال يا به دليل شرم از اقرار به ساليان دراز در گمراهی بودن خويش، يا از ترس بدنامی در ميان جاهلان و گمراهان که اين سان «بدنامی» اصلآ بالاترين «خوشنامی» است، يا از بيم اين که مبادا با پذيرش اين راستی ها بزعم خود، اصلآ حتا مثلآ به «ولدزنا» بودن خود نيز اذعان کرده باشند. به بيانی روشن تر اين گروه آخر در اين هراس هستند که چنانچه کليّت اسلام و آخونديسم و فقه و سنت و شريعت را به زير سئوال برند، گويا با اينکار، حتا زاده شدن خويشتن را هم از پدر و مادری حلال بهمديگر و بعنوان يک «فرزند مشروع» به زير سئوال برده اند و بنا به ديگر دلايل مذهبی که خود آنها را «ارزشهای اخلاقی» می انگارند. يعنی اين گروه با خود می انديشند، هر چه باشد، مادران و پدران محترم شان بر اين آيين باورمند بوده، بر اساس شريعت آن ازدواج کرده و به تبع آن هم، خود نيز با عنوان يک فرزند «حلال زاده» با مراسم مذهبی اين آيين نامگذاری شده اند. نياکانشان هم که با قوانين شرعی همين آيين و با عقد خوانی يک ملا ازدواج نموده، با دعا های همين آيين عبادت کرده و حتا با مراسم همين آيين و دعای يک روضه خوان به خاک سپرده شده اند. با چنين پندار هايی هم از خود و ديگران می ترسند که اين اوهام را در جوی آب اندازند. صد البته تمامی اين بيم و هراس ها هم کاملآ بيجا است. زيرا آنچه به پذيرش بی خبری گذشته مربوط می شود، اين کار نه تنها از شأن و شخصيّت کسی نمی کاهد، بلکه خود نشانگر خردمندی، شجاعت اخلاقی، اتکاء به نفس، سلامت وجدان و همچنين نشان دهنده ی رشد شخصيّت در آدمی است، افتخار بزرگ بدنامی در ميان جاهلان و حديث بی خبری پيشينيان را هم که آوردم و اين بحث حلال و حرام و حلالزاده گی و حرامزاده گی هم، خزعبلی بيش نيست که روضه خوان ها به ميان انداخته اند که در مورد آن خواهم نوشت. پيش از آن اما، آوردن اين شرح در مورد «پذيرش خطا» را بايسته می بينم که اصولآ يکی از دلايل پسماندگی ها و سيه روزی های ما ايرانيان، همين نبود شهامت اخلاقی در پذيرش اشتباهات گذشته است. يعنی در نپذيرفتن مسئوليّت خطا های خودمان و از اين رهگذر هم، به آغوش مردم خود بازنگشتن و با خاطری آسوده و وجدانی پاک در پی جبران آن خطا ها برنيامدن. چه که، هستند چه بسياری از ايرانيان که خود بهتر از هر کس ديگری می دانند که با اشتباهات هولناک خود، چه زخم های کشنده ای بر روان و پيکر مردم خود زده اند، ليکن چون سلامت وجدان و شهامت نقد خود را ندارند، دانسته همان راه اشتباه را ادامه می دهند. تنها هم با اين پندار که با توجيه آوردن، می شود مردم را فريب داد که البته اين گروه تنها خود را فريب می دهند نه مردم را. با همين خيال خام هم تمام آينده ی خود را نيز دانسته فدای جهالت گذشته خويش می سازند. بطور طبيعی هم دانسته و نادانسته، با اين فريب نه تنها به حقيقت و ميهن و مردم خود، بلکه حتا به شرف انسانی و وجدان خويش و خودی خود نيز «خيانت» می کنند واژه «خيانت» را از اينروی آوردم که تنها وجه تمايز «خطا» از «خيانت»، آگاهی يا ناآگاهی هر انسانی از خطايی است که انجام می دهد. بدين معنا که، آن کس که نادانسته کاری را انجام می دهد، يک خطاکار است، حال آن کار خطای وی هر اندازه هم که بزرگ و زيانبار باشد. ليکن کسی که «دانسته» و فقط برای عدم پذيرش خطای خود، کار اشتباه خود را ادامه می دهد، بدون شک ديگر يک «خاين پست» است، ولو که خود اين راستی را نداند و يا بداند و آنرا مپذيرد. نگارنده بار ها نوشته ام که «اشتباه کردن» برای انسان زنده و پويا امری کاملآ طبيعی است. اصلآ تمامی پيشرفت های بشری نتيجه ی همين اشتباهات و بازآزمون ها است. از اينروی هم اگر مردمی نپذيرند که دچار اشتباه شده و يا دستکم آنگونه که بايد و شايد در خدمت ميهن و مردم خود نبوده اند، پر پيدا است که هرگز هم رشد نکرده و به بلوغ ملی نخواهند رسيد. چه که «نقد»، نخستين و بنيادی ترين ابزار رشد هر انسان و ملتی است. پس، خود اشتباه نيست که خيانت محسوب می شود، بلکه «اصرار در اشتباه» است که «خيانت» نام دارد. و اما آنچه که به حلال زاده و حرام زاده گی مربوط می شود، بايد دانست که حرام زاده راستين، آنی است که از مادری زاده می شود که آن مادر هيچ عشق و دلبسته گی به پدر وی نداشته است، ولو که يک روضه خوان هم او را با چند ورد عربی غلط غلوط برای مردی «عقد اسلامی» کرده باشد. همچنان که «تجاوز وحشيانه» آن همخوابه گی است که بدون عشق و ميل زن انجام می گيرد، ولو که ده هزار روضه خوان کله گنده هم فتوا دهند که آن هماغوشی شرعی و حلال بوده است و نه تجاوز به عنف. چرا که اصولآ شرع، عقد شرعی، حلال، حرام، زنا و ولدزنا و اين گونه شبه ارزش های پوسيده، همگی ساخته و پرداخته ی خود انسانها است و از اين روی هم اگر تضادی با عقل و عاطفه ی انسان امروزی داشته باشند، از بيخ و بن بی اعتبار هستند و بايد هم آنها را در سطل زباله انداخت. همچنان که بيش از نود درصد از کار هايی که ملا ها قرن ها است که ما را از آن ترسانده و از آن ها چماق تکفيری برای ما ساخته اند، در حقيقت نه سرپيچی از فرامين خداوندی، بلکه گردن ننهادن به احکام شرع ضدبشری و پلشت ساخت خودشان است که آنها را به خداوند منتسب می کنند. بسان اجباری بودن حجاب از سوی خداوند، حرام بودن خودآرايی و نواختن و شنيدن موسيقی و شرابخواری و رقص و پايکوبی و شادمانی ... که همگی اين خوشی ها و زيبايی ها هم در قاموس روضه خوان ها «بی بند و باری» معنا می دهند. از همه ننگين ترهم، اين مثلآ نجس بودن کافران. يعنی غيرمسلمانان متمدنی که بيشتر ايشان هزار بار شريف تر و حتا پاکيزه تن تر از ريشو ها و چاقجوری های مسلمان هستند که چون آداب نظافت شخصی را هم فرانگرفته اند، بوی عفن دهان و عرق تن و چرک پاهای آنان، حتا از چند متری هم مشام آدمی را آزار می دهد. با آنچه آوردم، پس اين واژه ی «کافر» در آيين محمد ابن عبدالله، دقيقآ و به درستی به معنای «انسان خردمند و شريف» بودن است. يعنی انسانی که نگاه او به همه پديده های عالم عقلی است و نه شرعی، وجدان و شرف و دادگری دارد و برای انسان ها هم به دليل همان انسان بودن شان کرامت و ارزش قائل است، نه بدليل اينکه آنان مسلمان و نماز خوان و روزه گير و ريش دار و چادر و چاقچوری هستند، و يعنی انسانی که عشق و زندگی و ديگر جاذبه های هستی و حيوانات و طبيعت و شادزيوی را دوست می دارد و بجای بر سر کوفتن و ضجه زدن برای موهومات هم، از زندگی خود لذت می برد. کسانی هم که همچنان تحث تآثير تبليغات ضداخلاقی چند صد ساله روضه خوان ها بوده و دغدغه ی حلالزاده گی دارند، لطفآ با «عقلی آزاد از زندان مذهب» از خود بپرسند که آيا با چهار جمله ورد عربی يک ملای بی سواد و بی سرو پای بنام «عقد شرعی»، دختر نابالغ و معصومی را به زير يک گردن کلف متجاوز افکندن ـ که شيوه شوهر دادن بيش از پنجاه در صد از زنان مسلمان ايرانی بوده و همچنان هم هست ـ دلالی محبت و از آنهم وحشتناک تر، يک جنايت ضدبشری و دختر خود را به فاحشه گی واداشتن و در آتش افکندن است، يا او را به خانه بحت فرستادن؟ اين نيز بيافزايم که چندی پيش فردی از فاميل خودم از من پرسيده بوده آيا اينکه کسانی می نويسند (مقام زن در اسلام در حد فواحش است)، ادعايی درست است يا خير؟ که در پاسخ آن تن پاره نوشتم که من ابدآ اين ادعا را نمی پذيرم. چرا که جايگاه زن در اسلام، حتا به اندازهء يک هزارم فواحش جهان مدرن و انسانمدار امروزی هم نيست. زيرا که تن فروشان کشور های پيشرفته و دموکراتيک، امروزه ديگر نه تنها سنديکا و بيمه ی بيکاری و از کارافتاده گی و بازنشستگی ... دارند، بلکه آنها خواستار داشتن نماينده گانی منتخب از سوی خود در پارلمان ها و حتا نهاده های وابسته به سازمان ملل متحد هم هستند که بتوانند در جهان و به شکل گلوبال از حقوق انسانی و صنفی آنان پدافند کنند. پس مقام زنی که در اسلام بر اساس تکليف شرعی و حکم سنت از سوی مفتيان و روضه خوان ها و شيوخ و محدثان، اگر مرد اراده کرد، مکلف به دادن سکس از پس و پيش حتی بر روی کوهان شتر هم هست و مستحق کتک خوردن و در خانه حبس گرديدن و قطع نفقه و سکس ...، اگر هم ادعا گردد که به اندازه فواحش است، مراد، فاحشه های نگونبخت همان جوامع طاعون زدهء اسلامی است، نه تن فروشان کشور های غير مسلمان و کافر که اين «کافر» هم در آيين تازی، همانگونه که اشاره کردم، به معنای شرف و شعور و وجدان داشتن است.
برايند اين سخن اصلآ از ديدگاه عقلی، منتسب کردن پيوند زناشويی به اراده و رضامندی آن خداوند که بشر او را «عقل و مهر مطلق» می انگارد، زشت ترين توهين به ساحت پروردگار است. زيرا که اگر ما هر ازدواجی را به اراده و ميل او سنجاق کنيم، پس می بايد گناه تمامی اين ازدواج های نافرجام و طلاق های تلخ را هم به حساب او واريز کنيم. معنای روشن اين سخن هم اين است که يعنی آن خداوند، آن اندازه عقل و شعور نداشته که اجازه داده سالانه ميليونها انسانی با يکديگر ازدواج کنند که هيچ بخت خوشبختی با همديگر را نداشته اند. حلال زاده ترين حلالزادگان هم آن فرزندانی هستند که ميوه ی عشق و دلبسته گی زن و مردی به همديگر می باشند، نه محصول يک ورد عربی يا لاتاين و ازدواجی ناخواسته که بر روی کاغذی ثبت شده باشد. همچنان که امروزه دانش پزشکی هم اين امر را به اثبات رسانده که در يک «هماغوشی منتهی به بارداری زن» هر اندازه که زن و مردی آسوده خيال تر بوده و همديگر را دوست داشته و از همديگر لذت برده باشند، کودک محصول اين هماغوشی زيبا هم، به همان اندازه باهوش تر، مهربان تر و با عاطفه تر و حتا زيبا تر خواهد بود. در برابر هم، در يک هماغوشی کثيف و ضد انسانی از سوی مردی که منتهی به بارداری زنی می گردد، هر اندازه که زن در دلهره و هراس بوده و از فرد متجاوز نفرت داشته باشد، به همان ميزان هم کودک اين «همخوابه گی زوری» بی وجدان تر، عقده ای تر، بی عاطفه تر و بی رحم تر می گردد. و اين ويژه گی ها درست ويژه گی های روضه خوان ها و الوات چاقوکش آنان است که نه وجدان می شناسند، نه شرف و نه رحم و شفقت. چرا که مادر بيشتر اين اوباش از نادان ترين و مذهبی ترين خانواده ها بوده اند که در سنين بسيار پائين، با چند ورد عربی زير نام «عقد شرعی»، به حجله ی تجاوز مردان حزب اللهی گردن کلفتی فرستاده شده اند که اصلآ آن دختربچه های معصوم، پيش از ازدواج آنها را حتا برای يک بار هم نديده بوده اند. دختر بچه هايی که اکثرآ هم با تنی لرزان و دلی هراسان و چشمانی گريان به حجله ی تجاوز فرستاده می شوند. در تمامی عمر هم بجای هماغوشی لذت بخش، مورد تجاوز قرار گرفته و از اينروی هم، همه فرزندانشان هم بچه های تجاوز به عنف می شوند و بيمار روحی و ناشاد. آنچه هم که به «بی بند و باری» مربوط می گردد که سده ها است روضه خوان ها از آن چماق تکفيری برای ما ساخته اند، نام اش زندگی و شادابی و شادزيوی و لذت بردن از جاذبه های هستی است. بند و بار راستين و خردمندانه، احترام به شآن و شرف ديگر انسانها با هر جنسيت و باور و نژاد و سليقه، وجدانی بيدار داشتن، دادگری و پايبند بودن به ديگر پرنسيپ های اخلاقی است، نه از زندگی بهره جستن.
از اين روی هم، هيچ بی بند و باری کثيف
تر و ضد انسانی تر از اين وجود ندارد که کسانی به مبانی خرد و اخلاق و وجدان و
حتا ادب متعارف در فرهنگ جهانی پايبند نبوده و جز خود و همگنان و اندک پيروان
ناآگاه و گمراه و خرافه پرست خويش، شش ميليارد انسان ديگر اين گيتی را بی شرافت
و نفهم و منحرف و بی غيرت و وحشی و از خوک کثيف تر بخوانند، همين. امير سپهر وقتی
اکثريت خود انديشه وران و نويسندگان و نخبه گان سياسی يک ملت «ملاباز»
بوده و در پی يک روضه خوان زبان نفهم بنام خمينی افتاده و انقلاب اسلامی براه
اندازند، سپس دو دهه پس از آن عمل ننگين ايرانسوز خود و مشاهده ی آنهمه جنايت و
خيانت، باز در پی ملای دگری بنام خاتمی افتاده و از او طلب دموکراسی کرده و
امروز هم همچنان به در شاگردان خمينی ضحاک دخيل بندند، پس آن ملت بدبخت و
فلکزده آخر از خواندن و شنيدن روشنگری ها و موضع گيری های خردمندانه چه کسانی و
چه گروهی بايد آموخته باشند که مذهب چيست، امام زمان اهل کجاست، جامعه چگونه
است، عقل چه سان کار می کند، استدلال چه رنگ و بويی و سياست چه طعم و رنگی
دارد؟!
تمامی متن را اينجا بخوانيد
رژيم روضه خوان ها و باد معده از اينروی هم گرچه واژگان و نثر اين نوشته چندان با سليقه من نزديکی ندارد، اما از آنجايی که موضوع بظاهر کميک آن، هم حقيقت جمهوری مسخره روضه خوان ها و هم بدبختانه حقيقت درونمايه ذهن بسياری از هم ميهنان ما است، از سوی ديگر هم از آنجايی هم که نمی خواهم با دست بردن در آن نثر ناقص و از ديد خودم، نازيبا رسم راستی و امانت داری را به زير پای نهم، عينآ آن متن را به همراه آهنگی که نوشتم اينجا منتشر می سازم. اين اندک آگاهی را هم برای آن گروه از هم ميهنانی که زبان آلمانی نمی دانند و آشنايی چندانی هم با حوزه گسترده فرهنگی و جغرافيايی فرهنگ و زبان گرمانيک ندارند، بيافزايم که اين گروه موسيقی (EAV) در نزديک به سه دهه ی گذشته، يکی از نامور ترين و محبوب ترين گروه های اين حوزه فرهنگی بوده است. تک تک آهنگ های بظاهر کميک آنها هم، اتفاقآ مربوط به جدی ترين مسائل فرهنگی و اجتماعی اين حوزه است. همگی اعضای اين گروه هم تحصيلات بالای دانشگاهی دارند. يکی از ايشان هم يک جامعه شناس است و يکی ديگر که خواننده اصلی گروه هم هست، يعنی آقای (Klaus Eberhartinger)، يک پزشک. اين پزشک هم از ديد من، استعدادی در صحنه داری و اجرا دارد که براستی او را يک آرتيست بی مانند در جهان ساخته. بويژه حرکات بدنی و رقص های ابداعی او. ترديد هم ندارم که اگر او با همين سبک و مضامين به انگليسی می خواند، شهرت اش عالمگير تر و محبوبيت اش هم صد چندان می گشت. گروهی ايرانی بنام «سندی» هم در حقيقت با الهام از سبک و شيوه اجرا و مضامين فرهنگی و اجتماعی آهنگ های همين گروه اتريشی تشکيل شد. زيرا که آقای «شهرام آذر» سرپرست، آهنگ ساز، ترانه سرا و نوازنده اصلی گروه سندی، سالها ساکن آلمان بود ـ و شايد هنوز هم هست ـ و آشنايی خوبی هم به زبان آلمانی دارد. به
هر روی برای آشنايی بيشتر با کار اين گروه اتريشی و بويژه با شيوه ی ارزنده
اجرای خواننده آن (Klaus Eberhartinger)، من
آهنگ ديگری بنام (Ding Dang)
را
هم از اين گروه در اينجا قرار می دهم که وی در اين آهنگ، توامآ در جلد يک خانم
سکسی هم ظاهر شده است. و اما آن داستان: برای یافتن جوابش فکر ها کرد و تمام گزینه های موجود را بررسی کرد و سر انجام متوجه شد که حاکم ظالم آن سرزمین تمام آنچه حق مردم است را برای خود بر میدارد و در حقیقت مال آنها را میدزدد. این شخص تصمیم گرفت که این خبر را به مردم بدهد و سایه ظلم و دزدی حاکم را از سر مرد کم کند، مردم بعد از فهمیدن این واقعیت، دست به شورش زدند و تصمیم داشتند تا حاکم را پایین بکشند. حاکم که این وضع را دید، با وزیر مکار خود مشورتی کرد، که آیا بهتر نیست آن جوانی که این خبر را به مردم داده سر به نیست کنیم؟ وزیر پاسخ داد : قربانت گردم اگر هم این کار را بکنیم، دیگر خیلی دیر است و فایده ای ندارد. بهتر است مردم را مشغول داستان دیگری بکنیم تا حواسشان از دزدی ما پرت شود. حاکم گفت : چگونه این کار را بکنیم ؟ وزیر در جواب گفت: قربان در یک اعلامیه رسمی، گوزیدن را ممنوع اعلام کنید و برای متخلفین هم جرایمی را مشخص کنید. حاکم با تعجب پرسید : خوب این چه سودی به حال ما دارد؟ وزیر در پاسخ حاکم گفت: قربان شما به من اطمینان کنید و اگر آنچه میخواستید برآورده نشد، من را مجازات کنید. در طی این گفتمان حاکم در رابطه با ممنوعیت گوزیدن متنی آماده کرد و آن را به مردم ابلاغ کرد و اختیار تام هم به وزیر داد تا با متخلفین برخورد کند. وزیر هم تا جایی که میتوانست سخت میگرفت، اگر کسی در اماکن عمومی شهر خود را خالی میکرد، گردن زده میشد و اگر در منزل و یا جاهای خصوصی بود تا سرحد مرگ شلاق میخورد و اگر سن و سالش کم بود، جریمه نقدی یا زندانی میشد، همچنین وزیر برای کسانی که تخلف دیگران را گزارش میکردند، جوایزی در نظر گرفته بود. چندی نگذشت که مردم در خفا و یواشکی خود را خالی میکردند. کم کم این در خفا گوزیدن تبدیل شد به نوعی اعتراض مردمی و در مجالس میان روشنفکران شهر و مردم عادی همه میگوزیدند و به ریش حاکم میخندیدند که ما گوزیدیم و او نفهمید. اما در کاخ خبر دیگری بود، حاکم و وزیر به ریش مردم میخندیدند که چگونه آنها را در کثافت کاری خود غرق کرده اند و برای همدیگر میگوزند و همه چیز را فراموش کرده اند و از دزدی اموالشان توسط حاکم و وزیر غافلند. امیدوارم که مردم کشور ما، با این حقه بازی حاکمیت به خوبی کنار بیایند و به سرنوشت مردمان آن شهر گرفتار نشوند!
اين هم آهنگ دينگ
دونگ اين گروه
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
Copyright: Zadgah.com 2010 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||