|
 |
|
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28 29
30
31
32
33
<---
ـ
بايگانی |
|
|
همه ی تلاش من
برای يافتن ره و رسم يک زندگی
ساده و انسانی در همين پائين است
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می
کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی
بود چشمانم را به خود خيره
کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و
شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود
را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه
ی پائينی چه زلال و زيبا
بوده و آن سبزه زاران
هم سطح زمين
چه سحر عارفانه ای داشته! |
|
 |
|
 |
|
 |
 |
<---
در فيس بوک
|
Mail
--->
zaadgaah@gmail.com |
|
پيوند ها
. |
 |
 |
اين نسل های
سوخته، سوخته گان شمايانند آقای گنجی، نه آريامهر!
پاسخی به تحليل
«پیامدهای نامههای اعتراضی به آیتالله خامنهای» آقای اکبر گنجی در سايت
بی.بی.سی
جناب گنجی، هر «تحليل سياسی»، درست بسان «تشريح يک بيماری» است. بيماری را هم
آنگاه ميتوان درست تشريح کرد که نخست «تشخيص درستی» از خود «بيماری» در دست
باشد. مرادم اين است که مادام که ما «تشخيص درستی» از يک بيماری بدست ندهيم،
دارو ها و يا حتی جراحی های ما نه تنها آن بيماری را درمان نکرده، بل که به
ثشديد بيماری در شخص بيمار نيز خواهد انجاميد.
اگر هم در جهان پزشکی «تخصص» تنها «صلاحيت» برای «تشخيص درست يک بيماری» باشد،
در جهان سياست اما افزون بر تخصص، فرد تحليلگر، می بايد از «شرافت اخلاقی»
نيز برخوردار باشد، ور نه تحليل های وی در بهترين حالت هم نه اينکه دريچه ای
بسوی روشنايی نگشوده، بل که به تيره گی اوضاع و سيه روزی بيشتر مردمان هم منجر
خواهد شد.
اين شرافت اخلاقی هم که از آن سخن بميان آوردم، در «مسئوليت پذيری»
متبلور ميشود. تجلی اين «مسئوليت پذيری» هم در «اقرار به اشتباه» و
«نقد از خود» ست که اين، همان شرط لازم ـ گر چه ناکافی ـ برای گام نهادن به
قلمرو دموکراسی و «دموکرات گشتن» است.
همچنان که امروزه در کشور های دموکراتيک، چنانچه شاخه بسيار کوچکی از يک حزب
سياسی در يک روستا هم در انتخاباتی نسبت به انتخابات پيشين، دو درصد هم آرای
کمتری داشته باشد، مسئول آن شاخه حزب، فورآ شرافتمندانه مسئوليت اين «افت رای»
را پذيرفته و درجا هم اسعتعفا ميدهد.
حاصل اين که آقای گنجی، شما و هم انديشان محترمتان در ايران رژيمی را بر سر کار
آورده و سالها هم به استحکام پايه های آن کمک کرده ايد که بر اساس برآورد
متخصصين، مصيبت های انسانی، فرهنگی، اخلاقی و حتی باوری ـ مذهبی و همچنين خسارت
های اقتصادی آن تا همين مقطع هم از «دو فتنهء عظيم و بنيان کن» سقوط ساسانيان
بدست اعراب و حملهء مغول «روی هم» نيز بيشتر بوده.
با اينهمه، شما بزرگوران نه تنها کوجکترين نقدی از عملکرد خانمان بربادده خود
نکرده، بل که رندانه هنوز هم هر سخن و نوشته خود را با پريدن به نظام شاهنشاهی
آغاز ميکنيد تا با بی اخلاقی تمام اين ناراستی را القاء کنيد که بله، آن نظام
هم بسان همين رژيم ضدبشری بود و ما بخاطر همين هم انقلاب کرديم.
جناب گنجی، به شرافت سوگند اگر من بجای شما بودم، پس از آن آسيبی که زده و کمر
ايران و ايرانی را شکستيد، يا ديگر برای هميشه خاموشی گزيده، گوشهء عزلت اختيار
کرده و خدای را بياری می طلبيدم که اين مردم هستی از کف داده از گناهانم
درگذرند، يا اين که اگر هم قصد جبران و خدمت می داشتم، شرافتمندانه و شجاعانه
هر متن و سخن خود را با پوزش از تاريخ ايران و ايرانيان و بويژه از اين ميليون
ها دختر و پسر اسير و نوميد و افسرده آغاز ميکردم که خود را نه «نسل
آريامهری!»، بل که «نسل سوحته» می خوانند. چرا که اينان خود نيز
به نيکی دانسته و بروشنی هم ميگويند که نابودشدگان و «سوخته گان» شما و
شمايانند آقای گنجی نه محمد رضا شاه پهلوی!
آقای گنجی، نظام شاهنشاهی ايران اگر بسان هلند و نروژ و دانمارک نبود، شما و هم
انديشان محترمتان هم نه تنها در آن روزگار، بل که هنوز هم آخر کوچکترين شباهت
انديشه ای و شخصيتی به مردمان آن کشور ها نداشتيد و نداريد. بهمان دليل هم
«نظام شما» نه تنها شبيه نظام های آن کشور ها نشد، بل که حتی مترقی ترين
مواد قانون ضدبشری آن هم «ياسای» چنگيز خان مغول را روی سفيد کرد، چه
رسد به بی قانونی های آن.
در پايان اين نکته را هم از من بياموزيد که «دموکراسی» و «اخلاق» نه
«معرفتی»، بل که اموری «تربيتی» هستند آقای گنجی. از اينروی هم برای مثال
روضه خوان هايی چون خامنه ای و جنتی و مصباح يزدی و اژه ای ... حتی با
خواندن دويست هزار جلد کتاب در بارهء دموکراسی و سکولاريسم هم هرگز دموکرات و
سکولار نخواهند شد.
همچنين که شما خود به سبب تربيت مذهبی در کودکی و نوجوانی، با آنهمه کتاب
خواندن هم متاسفانه هنوز نتوانسته ايد دموکرات شويد، حتا تا همين اندازه که
بتوانيد يک تکه پارچهء سه رنگی که آرم شيرخورشيد دارد را در دست يک هم ميهن خود
در اکسيونی که داشتيد تاب آوريد.
اميد که بجای آزرده خاطر شدن از من، ژرف در آنچه نوشتم تأمل کنيد آقای گنجی که
براستی هر چه آوردم، از سر حسن نيت بود نه کين ورزی، همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جنگی
بی سرب و گلوله اما هراس انگيز تر و پرتلفات تر از هر جنگ نظامی!
تصويب طرح «تحريم بانک مرکزی ايران» از سوی هر دو مجلس قانونگذاری آمريکا
اقدامی است که بی شک در اندک زمانی اوضاع کنونی ايران را هم همانند اوضاع «عراق
پيش از حملهء نظامی ايالت متحده و متحدانش» به آن کشور خواهد کرد. و اين همان
«جنگ بی سرب و گلوله» اما بسی پرتلفات تر از هر «حملهء نظامی متعارف»
است که نگارند به سهم خود، بار ها در بارهء آن مطلب نوشته ام.
جنگی که نخستين تلفات آن هم ضعيف ترين اقشار اجتماعی بويژه، زنان و کودکان بی
دفاع خواهند بود. همچنان که در عراق روزگار صدام حسين نزديک به يک ميليون زن و
کودک عراقی تهی دست را کشت، بی اين که حتی يک گلوله از تفنگ ساچمه ای هم بسوی
يک عراقی شليک شده باشد تا سازمان های حقوق بشری و افکار عمومی جهان هم به
استناد آن بتوانند بدان عمل اعتراض کنند!
دولت اوباما گر چه سيستم بانکی ایران را یک نگرانی جدی در زمینه "پولشویی"
اعلام کرده بود، ليکن وارون بریتانیا، تاکنون از تحریم بانک مرکزی ايران
خودداری کرده بود. آن دولت نگران اين بود که تحریم فوری بانک مرکزی ایران که
اکثر اعضای کنگره از هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه هم خواهان آن بودند، بهای
نفت را افزایش داده و اقتصاد جهان را متزلزل سازد.
ليکن افزايش توليد روزانه پنج ميليون بشکه نفت از
سوی اوپک در هفتهء پيش، ظاهرآ تا اندازه زيادی آن نگرانی را از ميان برد.
از سوی دگر سناتور منندز هم در صحن علنی مجلس سنا اعلام کرد
که: اين نگرانی بيجا بوده و "این طرح به دقت طراحی شده است" بدانسان که "بر
نظام مالی و توانایی ایران برای حمایت مالی از فعالیت های تروریستی حداکثر فشار
را وارد آورده اما حداقل اثر نامطلوب بر اقتصاد جهانی را داشته باشد."
افزون بر اينها هم در این طرح، برای هدف قرار دادن مبادلات نفتی بانک مرکزی
ایران، یک فرصت شش ماهه در نظر گرفته شده تا از وقوع شوک نفتی در جهان جلوگیری
شود. همچنین دولت آمریکا اجازه خواهد یافت که در صورت کمبود نفت در بازارهای
جهانی، از تحریم برخی از خریداران نفت ایران خودداری کند.
بر اساس تبصره ای از اين طرح هم، آن دولت در عین حال می تواند علیه کشورهایی که
خرید نفتی خود از ایران را به طور قابل ملاحظه ای کاهش می دهند هم تدابیر
تنبیهی در نظر نگیرد.
سناتور کرک هم نگرانی ها درباره احتمال افزایش بهای نفت به خاطر تشدید تحریم
ایران را بی مورد دانسته و گفت: "ما انتظار داریم که تولید نفت لیبی دو برابر
شود. همچنین انتظار داریم که تولید نفت عراق نيز بیشتر شود. او گفت: ما می
دانیم که عربستان سعودی توانایی افزایش قابل ملاحظه تولید نفت خود را دارد."
این سیاستمدار جمهوریخواه افزود که با سفیر عربستان سعودی در واشنگتن هم
گفتگوهایی داشته و ریاض به طور جدی آماده است که تولید نفت خود را برای جبران
کاهش احتمالی صادرات نفت ایران، افزایش دهد.
او هم چنين اعلام کرد
که
هدف بلند مدت این طرح "ساقط کردن" بانک مرکزی ایران است: "طرح ما تشکيلات مالی
و شرکت های سراسر جهان را مجبور خواهد کرد که بین اقتصاد سيصد میلیارد دلاری
ایران که در حال کوچک شدن هم هست و اقتصاد چهارده تریلیون دلاری ایالات متحده
یکی را انتخاب کنند!"
چاک
شومر، ديگر سناتور (دموکرات) هم طرح تحریم بانک مرکزی ایران را سختگیرانه اما
هوشمند توصیف کرد. او گفت که بنا بر این طرح، هرگونه دارایی بانک مرکزی ایران
که وارد حوزه بانکی آمریکا شود مسدود خواهد شد. به گفته وی، شرکای تجاری ایران
حق نخواهند داشت که در بانک های آمریکایی حساب هایی برای مبادله نفتی با بانک
مرکزی ایران داشته باشند.
اينهمه در حاليست که رژيم روضه خوان ها تاکید دارد که به خاطر تحریم های آمریکا
و متحدانش و هر تحريم و تهديد دگری، مسير سیاست خود را تغيير نخواهد داد.غافل
از اين که مرحله پس از اين طرح، دستکم از ديد خود من، «حملهء نظامی به ايران»
خواهد بود. آن هم حمله ای باز از ديد من، تمام عيار و برای برانداختن اين رژيم.
چرا که حال ديگر حتا ناآشنا ترين تحليلگران و سياستمداران آمريکايی به اوضاع
ايران نيز بخوبی درک کرده اند که حمله به تأسيسات اتمی و موشکی و هر حملهء
محدود دگری به ايران که رژيم روضه خوان ها را باقی گذارد، باعث تقويت آن خواهد
شد.
يعنی آنرا در نزد افکار عمومی جهانيان مظلوم جلوه
داده و در نتيجه امکانی برای
مشروعيت جويی و تقويت آن فراهم آورد. نتيجهء آن هم سرکوب بيشتر در درون و فتنه
انگيزی بيشتر در برون خواهد بود. آن هم درست در زمانی که اين رژيم، بيش از هر
زمان دگری با عدم مشروعيت و انزوا و انواع و اقسام بحران های ديگر دست بگريبان
شده است. درستی اين ادعا های مرا هم می توانيد از مرور سخنان و تحليل های چند
ماهء گذشته آمريکاييان پيرامون «حملهء احتمالی به ايران» بروشنی دريابيد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روسيه،«منفور
ترين کشور» در نزد ملت های ستمديده!
همانگونه که در نوشتهء دگری نيز آورده ام، «اخلاق» در در برابر «منافع»،
در «فرهنگ سياسی روسيه»، هيچ مفهومی ندارد. به تبع آن هم، فروزه هايی چون غرور،
وجدان، شرف، شرم، دادگری، دوستی، وفای به ميثاق، ترحم به ملت های ستمديده، سهل
است که حتا ترحم به «نواميس دختران و زنان» خود «سياست پيشه گان روس» هم اصولآ
برای آنان هيچ معنای ندارد.
با چنين «فرهنگ ننگين» حاکم بر ««سياست روسيه» هم هست که آنان کشورشان را هم در
جهان بدرستی به شيوهء «فاحشه خانه دار» ها اداره ميکنند. چه آنزمان که
اتحاد شوروی را اداره ميکردند و تا باکسی در درون و برون مخالف بودند، فوران با
فرستادن يکی ـ دو فاحشه که خود آن روسپيان را «کبوتران کا.گ. ب» می خواند و
فيلمبرداری مخفی از اتاق خواب وی او را از آبرو و اعتبار ساقط می کردند و چه
اکنون که ديگر روسيه را رسمآ به «بنگاه محبت» برای سياست پيشه گان جهان مبدل
کرده اند.
ميزان اين «بی اخلاقی» هم آنچنان است که اگر حتا آبرو باخته ترين رهبران سياسی
«متهم به جنايت عليه بشريت» هم «منافع رهبران سياسی روسيه» را تأمين کنند، آنان
نه تنها هيچ اعتراضی به جنايات آنان نمی کنند، که حتی به آن مجرمين بين المللی،
«خانم های روسی» هم دستخوش ميدهند.
نمونه روشن آنهم «فواحش اهدايی» رهبران کرملين و همچنين ژيرينوفسکی و گنادی
سوگانوف و بوریس گریزلوف «سران دوما، پارلمان روسيه» به عناصر جنايتکار و
منفوری چون عمرالبشير، رابرت موگابه، پسران صدام حسين، پسران قذافی و خود آن
جانی روان پريش، ژنرال های خونخوار و دزد سوريه ... و حتا به اعضای حزب الله
لبنان بود و هست.
از اينروی هم، اکنون در نزد «افکار عمومی جهانيان»، روسيه به «ميکرب سياست
جهان» شهره گشته. در نزد همهء ملت های هستی از کف داده و اسير ديکتاتوری جهان
هم، منفور ترين کشور روی کرهء خاکی.
تا بدانجا که وارون يک دههء گذشته که سفارت های ايالات متحده در کشور های
ديکتاتوری بيش از ديگر سفارت خانه ها مراقبت می شد، اينک اين نمايندگی های
سياسی روسيه در دگر کشورهاست که شمار مراقبان آن دو برابر نمايندگی های ساير
کشورهاست، بويژه در کشور های عربی و باز بويژه پس خيزش های موسوم به بهار عربی.
اين نفرت «مردمان عرب» از «روسيه» هم حال به آنچنان اوجی رسيده که «سياستمداران
روسی»، ديگر حتا از خشم «مأموران حکومتی» کشور های عرب هم در امان نيستند.
تا بدانجا که وزارت خارجه روسیه می گويد که «ولادیمیر تیتورنکو»، سفیر این کشور
در قطر و محافظان وی، در روز بيست و نهم نوامبر، هنگام ورود به آن شيخ نشين،
ناگهان مورد حمله نیروهای امنیتی و کارکنان گمرک قطر قرار گرفته و از آنان کتک
می خورند.
آن هم چنان کتکی که آن سفير و دو محافظ وی همچنان هم در يکی از بيمارستان های
قطر بستری و نحت درمان هستند. به همين سبب هم حال دولت روسيه در پی تنزل سطح
روابط سياسی خود با شيخ نشين قطر است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کمک گرفتن
از دولت های غربی برای «اسلاميون و کمونيست ها» پسنديده
است و برای «مردم ايران» ننگ و ميهن فروشی!
اين روز ها باز هم بحث «کمک
گرفتن از کشور های غربی» برای مبارزه با نظام «جمهور روضه خوان ها» بر
سر زبانهاست. هر کسی هم در اندازهء بضاعت خود از دانش سياسی، در چهارچوبهء
مواضع و منافع فردی و گروهی که دارد، در اين باره سخن گفته يا مطلب مينويسد.
آنچه در اين ميان اما براستی جای بسيار شگفتی دارد اين است که کسانی بيش از همه
اين «کمک گيری» آنهم
«احتمالی» از دولت های غربی را بيش از همه می کوبند که خود اصلآ تمام
هستی و زندگی خويشتن را مديون
همين کمک دول غربی هستند.
به بيانی روشن تر، يعنی اينک درست همان کسانی اين «کمک گيری احتمالی» را با زشت
ترين اتهام ها و مستهجن ترين ناسزا ها کوبيده و آنرا به «وطن فروشی»، «نوکری
برای بيگانگان» و حتا گاهی به «بی غيرتی» و «بی ناموسی» ... تعبير و تفسير
ميکنند که خود «در عمل»، اصولآ جان و مال و حتا نواميس خود را هم توانسته اند
در زير چتر «حمايت» همين «دولت های غربی» از تجاوز
اوباش مزدور رژيم روضه خوان ها
مصون نگاه دارند.
دامنهء «کمک گرفتن از دول غربی» اين «دشمنان کمک گيری از دول غربی!» هم اصلآ تا
بدانجا گسترده است که اين «مدعيان» نه تنها خود در همين غرب زيسته و پاسپورت و
يا ويزای آنها را در جيب داشته، نه تنها از صدقهء سر آن دولت ها آزادانه زيسته
و به هر جايی سفر کرده و آزادانه هم هر چه خواستند ميگويند و مينويسند و انجام
ميدهند، بلکه حتا پول خريد لباس زير و کفش و دمپايی و کرايه مسکن و تهيهء خوراک
روزانه خود و فرزاندان و همسران محترم خود را هم از همان «دولت های غربی»
ميگيرند!
پس چه انسانی و دادگرانه است که افرادی چون جناب آقای
اکبر گنجی و روضه خوان کديور و کمونيست های وطنی متاسفانه،
همگن روضه خوان ها که بيش از اين که گرد و خاک براه انداخته و کمک گرفتن
«احتمالی» مردم اسير و هستی از کف داده ايران از دول غربی را به بی غيرتی و
نوکری آنان برای اجانب تفسير کنند، ابتدا نيم نگاهی هم به خود بياندازند.
نگاهی به زندگی خود، به سلامتی خود و خانواده خود، به آرامش و آسايش همسران
محترم خويش و به تحصيل فرزندان خود در بهترين مدارس و
به کتاب و دفتر و قلم و حتا به«نان شب» آن فرزندان دلبند خود که پول
آنرا هم از «دولت آمريکا»
ميگيرند. اندک نگاهی «با چشم وجدان» به آن اندازه «انسانمداری» و «آزادی» در
آمريکا که آدمی بتواند حتا در حين خوردن نان آمريکا در خود آمريکا هم به خود
آمريکا فحاشی کرده و با آن دشمنی ورزد!
همچنين نيم نگاهی به اين «پنجاه و هفت کشور اسلامی» که نه حتا در يکی از آنها
هم آن «اسلام رحمانی» ادعايی آقای گنجی و ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان و بخشی از
روضه خوان ها تحقق پيدا کرده مگر تا اندازه ای در ترکيه و
مالزی و اندونزی «هر سه دارای حکومت های سکولار» و نه در همين
اندازه کشور های کمونيستی گذشته و حال، آن «سوسياليسم انسانی» و «بهشت رنجبران»
ادعايی کمونيست های فسيل شدهء وطنی.
تا ديگر اين دو طايفهء شوربختانه هم خون، هم مرام و
«شريک تاريخی»
همدگر، با بی وجدانی کامل از آزادی های کشور های غربی، تنها برای سرنگون ساختن
خود آن آزادی ها استفاده نکرده و نان سرمايه داری را خورده و نمکدان آن را
نشکنند! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سربازان
راستين سنگر جهل و جنايت
پس از آنکه سران پيمان آتلانتيک شمالی «ناتو» اظهار داشتند که
بزودی به عمليات هوايی خود در ليبی پايان داده و نيرو های خود را از آن کشور
خارج خواهند کرد، در روز بيست و ششم اکتبر، آقای مصطفی عبدالجلیل، از
«نمایندگان حاضر» در قطر «کشورهای عضو ناتو»، خواست که دستکم تا پایان امسال هم
همچنان در ليبی مانده و به عملیات خود در آن کشور ادامه دهند، هم برای پيش گيری
از بردن سلاح از ليبی به کشورهای ديگر و هم برای تآمين امنیت مردم آن کشور در
برابر کشتار و ويرانگری های احتمالی باقی مانده مزدوران معمر القذافی.
و اين در حالی است که هم خامنه ای و احمدی نژاد و جنتی و حسين الله کرم و احمد
وحيدی و ديگر روضه خوان ها و سرداران دزد و متجاوز رژيم روضه خوان ها با فحاشی
و متهم کردن ناتو به «تجاوز به ليبی»؟! خواهان بيرون رفتن نيرو های ناتو
از آن کشور هستند، هم بشار اسد و کيم ايل سونگ و حسن نصرالله و هوگو چاوز و
ولاديمير پوتين همگی «منفور مردم ليبی» و هم اکبر گنجی و حميد دباشی و
رجبعلی مزروعی و ديگر اصلاح طلبان و هم چنين چپ های سنتی ايرانی.
آنهم در حاليکه آقای مصطفی عبدالجلیل، هم خود يک ليبیايی بسيار ميهن پرست است
که در درون آن کشور هم زندگی ميکند، هم رییس «شورای انتقالی» آن کشور که از سوی
تمامی کشور های جهان برسميت شناخته شده و حمايت ميشود، بويژه از سوی اتحاديهء
عرب و هم فردی که به جز آن «شورای انتقالی» مورد تائيد اکثريت مطلق مردم ليبی
که او را به رياست بر خود برگزيده، شخصآ نيز اکنون برجسته ترين و محبوب ترين
سياستمدار و رهبر سياسی ليبی.
ترديد هم نداشته باشيد به محض اينکه يک «دولت غربی» بخواهد به داد مردم سوريه
رسيده و حتا يک تفنگ ساچمه ای هم بسوی يکی از اوباش رژيم سوريه نشانه گيری کند
که در شقاوت و جنايت حتی بسی بی رحم تر از رژيم صدام و قذافی و خمينی ـ خامنه
ای بوده و تا کنون در زمان پدر و پسر هم بيش از پانزده هزار تن سوری را قتل عام
کرده و به زنان و مردان و حتا کودکان هم تجاوز جنسی کرده و ميکنند، باز هم فورآ
تمامی اين عناصر فرياد «واتجاوز» شان حتا گوش فلک را هم کر خواهد کرد، ولو که
تمامی خود مردم هستی از کف داده و در سوگ نشستهء سوريه هم کشور های غربی را به
ياری بخوانند.
همچنان که تا کنون هر زمان که کوچکترين سخنی از «کمک دولت های غربی» به مردم
اسير و نابود شده ايران بميان آمده، فورآ روسيه و چين و چاوز و کيم ايل سونگ و
بشار اسد و حسن نصرالله و سران حماس و جهاد اسلامی و طالبان ملا عمر و مقتدا
صدر و لشکر بدر و کمونيست های سنتی و اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها، همگی در پشت
يک سنگر جمع شده و شروع به فحاشی به غربی ها کرده و آنان را استعمار گر، نفت
دزد، ضد حقوق بشر، شکنجه گر، دو وجدانه، غارتگر... خوانده اند! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خونخواران
همگی دلقک هم هستند!
تاريخ بشری تاکنون شاهد ظهور و سقوط و يا مرگ ديکتاتور های
فراوانی بوده. چه ديکتاتور هايی که از آسيا و آفريقا برآمدند که خاستگاه
بيشترين شمار آنها هم همين دو قاره بوده، چه ديکتاتور های اروپايی و چه
ديکتاتور هايی که از قارهء جديد برخاستند که در آن تکه از دنيا هم، بيشتر آنان
اهل آمريکای جنوبی و مرکزی بودند.
درست است که اين ديکتاتور ها از کشور هايی گوناگون برخاسته، در زمان های
متفاوتی زيسته و جناياتی ويژه خود را هم داشتند، با اينهمه، آنچه که همگی اين
«زباله های آفرينش» را کاملآ بهم شبيه ميسازد، «مسخره بودن» آنها
است.
از «بُختُالنَّصر» خونخوار که معبد (سلیمان) یهودیان در بيت المقدس را به آتش
کشيد و «نرُون» که برادر و مادر خود را کشته و شهر رُم را هم به آتش کشيد در
روزگار گذشته گرفته تا استالين و هيتلر و موسولينی و فيدل کاسترو و خمينی و
خامنه ای و صدام حسين و چاوز... در روزگار ما، حال چه آنان که نتوانستند زياد
ويرانگری و کشتار کنند و چه آن گروه که دهها ميليون انسان را کشته و يا بکشتن
داده و حتا مسير تاريخ بشری را دگرگون ساختند.
چنانچه کسی بدقت ادا ها و سخنان استالين و هيتلر و خمينی و صدام و خامنه ای و
چاوز و حتا همين احمدی نژاد فعلآ ناکام مانده را با هم مقايسه کند، بخوبی متوجه
خواهد شد که صرف نظر از ادا ها و سخنان به ظاهر متفاوتی که هر يک از آنان
داشتند و دارند، ليکن در نهايت همگی انسانهايی تهی و مسخره ای بيش نبودند و
نيستند که نه عقل درست و حسابی داشتند و دارند و نه اصلآ حتا زبان و نثر آنان
چنگی به دل می زد و می زند.
استالين و مائو و موسولينی و هيتلر و خمينی و صدام هم که اصلآ انسانهای کاملآ
زبان نفهمی بودند که بسان چهارپادار ها سخن ميگفتند.
آخرين ديکتاتور بنامی هم که بتازگی در ليبی بدست مردم کشته شد، معمر القذافی
بود. فردی که در عين خونخواری، اما تمامی ويژه گی های يک دلقک سيرک را هم داشت.
دلقکی که هم به هر کشوری که سفر ميکرد، بسان سيرک ها در آنجا برای خود چادری
بزرگ در يک فضای باز برمی افراشت، هم بسان دلقک های سيرک لباس های رنگی گل
منگلی و اجق وجق بر تن ميکرد و هم اينکه در کشوری سخت مذهب زده و بدون زنی بی
حجاب، برای خود صد ها دختر باديگارد تربيت کرده بود. همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خزان
و زمستان، دو فصل اميد و انتظار
من اين گفته که «پاييز زيباست» را هيچ گاه جدی نگرفته و آنرا از
سوی هرکسی که بوده، تنها يک «ادابازی» برای مثلآ شاعر نشان دادن خود بشمار
آورده ام. ادعای «پادشاه فصل ها» بودن پائيز را هم که اصلآ يک سخن پوچ، ولو که
گوينده آن، «اخوان ثالث» هم باشد که من او را خيلی هم دوست ميداشتم.
چرا که پائيز، «موسم خزان» است و خزان هم همانگونه که از نامش نيز پيداست، زمان
پژمرده گی و زردی و برگريزان. زمان دير رسيدن پگاه و زود رسيدن شامگاه، با غروب
هنگام هايی بی حضور خورشيد که دل آدمی را فشرده و انسان را غمگين ميسازد.
همچنان که صدای غارغار کلاغ ها و کوچ پرندگان مهاجر از سرزمين هايی که به پائيز
رسيده اند و هوا در آنجا ها رو به تاريکی و سردی ميرود، همين حالت غمزده گی را
در انسان پديدار ميسازد.
پس حقيقت اين است که شکوفايی و زيبايی و طراوت و شور و نشاط «طبيعت» و جنبش و
زندگی و خوشی و کامرانی «انسان» و دگر جانداران، نه در پائيز که در دو فصل بهار
و تابستان است.
ليکن بايد توجه داشت که «نظم اين جان هستی» بگونه ايست که اگر پائيز و برگريزان
و باد ها و باران های آن و همچنين زمستان و برف و يخبندان های آن در کار نباشد،
اصلآ بهاری سبز و پرشکوفه و تابستانی زيبا و سحرانگيزی هم با رود های جاری و
بازگشت پرندگان و عشق بازی و لانه سازی و غزلخوانی آنان هم در کار نخواهد بود.
همچنان که اگر روز های کوتاه و سرد و خاکستری پائيز و سرمای استخوانسوز زمستان
در کار نباشد آدمی اصلآ قادر به درک و حس و لذت از طراوت و سرسبزی و زيبايی روز
های بلند و حرارت جانبخش بهار و تابستان نخواهد بود.
از اينروی، من که «پائيز» را فصل گذر از سختی و زمستان را هم واپسين گامها در
راه رسيدن به شهر رويا ها پنداشته و اين دو فصل سرد و خاکستری را «دو فصل اميد
و انتظار» پنداشته و با اميد رسيدن به بهاری و تابستانی رويايی دگر، تحمل اين
دو فصل را برای خود بسيار آسان ميسازم، بويژه با ريختن طرح هايی برای اين دو
قصل در راه که بتوانم بيشترين لذت را از زيبايی آنها ببرم. همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ايران،
زباله دانی جوايز قلابی
«سوگ» و «زندگی سگی» ايرانی هم جايزه گرفتند!
در پانزده سال گذشته، سال، ماه و گاهی هم حتا هفته ای نبوده که در آن، چند
ايرانی، جوايزی را از شهرداری شهری، جشنواره ای، نمايشگاهی، سازمان و يا بنيادی
دريافت نکرده باشند. بگونه ای که حتی با يک حساب سرانگشتی هم می توان گفت که
وزن جوايزی که ايرانيان در اين يک و نيم دهه دريافت کرده اند، براستی می بايد
حال حتا سنگين تر از بار پنج ـ شش الاغ هم شده باشد.
آخرين جوايز از اين دست هم که به دو ايرانی تعلق گرفته، يکی از سوی جشنواره
فیلم «بوسان» کره جنوبی به آقای «مرتضی فرشباف» بخاطر ساخت فيلمی با نام «سوگ»
و آن دگری هم به دوشيزه «حنا مخملباف» برای ساخت فيلمی با نام «زندگی سگی» از
سوی جشنواره فیلم بیروت.
بی اينکه مرادم توهين به کسی باشد، اما بی پرده بايد بنويسم که وارون پندار
اکثريت مردم ما، تعلق اين جوايز به ايرانيان، نه تنهای جای هيچ افتخاری ندارد،
بلکه چو نيگ بنگری، خواهی ديد که بيشترين آنها هم اصلآ برای ما مايهء ننگ و
سرافکندگی ملی هم هست. زيرا جدای از اينکه اصولآ بيشتر اين جوايز اصلآ کوچکترين
ارزش فرهنگی و معنوی ندارند، همگی هم به آن گروه از ايرانيان داده می شوند که
توانسته باشند اين «بی آبرويی و سيه روزی و درمانده گی تاريخی» مردم
خويش را بهتر و روشن تر به تصوير کشيده باشند. همچنان که حتا جايزهء نوبل خانم
شيرين عبادی برای ما مايهء ننگ بوده و هست.
بدين خاطر که اولن آن نوبل، کاملآ حالت «سمبليک» داشت نه حقيقی، زيرا
فردی که به اقرار خود، حتا برای انجام کوچک ترين کار های خويش نيز به استفتاء
از ملا و استخاره متوسل می گردد، اصلآ حتا در کاليبر دريافت خودنويسی بيست و
پنج قرانی هم از شهرداری ابرقو نيست، چه رسد به نوبل، دوم اينکه سرکار خانم
عبادی آن جايزه را نه دستمايه ای برای مبارزه با رژيم ضدايرانی روضه خوان ها،
بلکه شهرت طلبی و سودجويی شخصی قرار داد و سرانجام هم اينکه آن جايزه نه بخاطر
پيشرفت حقوق بشر و حفظ کرامت انسان در ايران، بلکه برای عدم رعايت حتا اين
ابتدايی ترين ارزش های جهانشمول هم در ميهن ما بود.
بايد خوب توجه داشت که «ارزش معنوی» هر جايزه ای، نه بخاطر نَفس جايزه، بلکه
تنها و تنها در «دليل تعلق» آن است. برای مثال، ارزش و افتخار، آن يکصد
و هشتاد و اندی جوايز نوبلی دارند که تاکنون به يهوديان تعلق گرفته است. يعنی
به مردمی که شمار آنان هم در تمامی گيتی، بيش از دوازده ـ سيزده ميليون تن
نيست. تمامی نوبل ها هم برای اکتشافات و اختراعات علمی، بويژه در زمينهءعلوم
تجربی که پايهء پيشرفت های علم پزشکی و تکنولوژيکی بشريت هم بوده و هست بدانان
تعلق گرفته.
گذشته از همهء اينها که برشمردم، ممکن است که هم ميهنان گرفتار ما در داخل که
به اوضاع غرب آشنايی ندارند، مثلآ «دريافت خودنويس طلايی» فلان باجی چاقچوربند
و يا بيسار شبه ملای اصلاح طلب از شهرداری بن و فرماندار مالمو و بنيادی در
منچستر و سازمانی در درسدن و کارلزروهه را امری بسيار باارزش و جهانی پندارند،
ليکن افرادی چون من که از نکبت رژيم روضه خوان ها، نيمی از عمر خود را در
اينسوی گذرانده اند، بخوبی ميدانند که اين جوايز آنچنان بی ارزش هستند که
هرروزه دهها فقره از آنها به بچه مدرسه ای های اروپايی هم داده میشوند. برای
تشويق و دلخوشکنک که آن کودکان تکاليف خود را بهتر انجام دهند.
با آنچه آوردم، مبادا که اين «چند بار الاغ جايزهء باسمه ای» هم
«خودفريبی» دگری افزوده بر آن بی شمار «خودفريبی های تاريخی» ما
گشته و ما را از اين هم بيشتر از «حقيقت خودمان» دور سازد. بويژه برای
خود دريافت کنندگان اين بی ارزش ترين جوايز! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ملتی که پيوسته خود را «قربانی» پندارد، بايد هم «ولی فقيه» داشته باشد
من هرگاه که به آهنگ (Have You Ever Seen The Rain) رُد استوارت
گوش ميکنم، بی اختيار بياد خودويرانی های تاريخی ـ ملی خودمان ميافتم. چرا که
متن اين آهنگ، درست بيانگر روحيهء ما مردم ايران است، هم در زمينهء شخصی و هم
در زمينهء اجتماعی. مردمی که مرتبآ خود خويشتن را خانه خراب کرده اما خودمان را
«قربانی» توطئهء آمريکا و روسيه و انگليس و اعراب و چين و ماچين ... و جن و پری
خوانده ايم!
سپس هم به زمين و
زمان ناسزا گفته و برای چندی سرخورده و افسرده گشته و در خود فرو ميرويم. تا
آنکه باز در اثر رخدادی نامنتظره، ناگهان از «روی احساسات محض»، به جوش و خروش
آمده، اندک تکانی در آن دايره جهل خورده و با اشتباهی دگر، دچار سرخوردگی و
يأسی دگر تا «اشتباهی» دگر!
مادام هم که منطق و دورانديشی و بويژه، «مسئوليت پذيری» را جايگزين احساسات و
توهم توطئه و باز بويژه، «خود بره پنداری» نسازيم، در بر روی همين پاشنه چرخيده
و ما با پنج انقلاب و ده رفرم و پانزده کودتای... دگر هم، باز به همين جايی
خواهيم رسيد که اينک در آنيم!
زيرا ملتی که بپذيرد
مرتبآ قربانی توطئه و ستم و خيانت ميشود، در حقيقت به «نابخردی و نادانی» خود
اقرار کرده و نادانسته اين نيز می پذيرد که نيازمند «ولايت فقيه» است!
اين نيز بدانيم که برايند هر واکنش «آنی و احساسی» در برابر مشکلات فردی و
اجتماعی، بسان «اندک تکانی» در «گردشی دايره وار» بر گرد خويش است، نه حرکتی
حساب شده و منطقی برای دوری و رهايی از آن درد ها. همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنگار
هايی زشت و ذمخت بر انديشه و بينی هايی ظريف و زيبا بر رخسار!
دردا که در دیار شما دردِیار نیست
آنـجا که دردِیار نبــاشد دیار نیست
من ايرانيم اما نه از آنانی که از همه چيز ناراضی و از همه کس گله مندند! بی
شکسته نفسی فريبکارانه وطنی هم، گه گاه، گله ای هم اگر ميکنم از «خود» است، از
«خودی خود» که چرا هنوز هم نتوانسته ام آنی گردم که شايستهء برخورداری از نام
«انسان» باشم، انسان راستين!
...
همچنان هم خود را يک تهرانی ميدانم. جز آن طاعون «جمهوری اسلامی» که بر همهء
جان و هستی سرزمينم زده، من آن ديارم را با همهء آن دودگرفته گی و خفه گی و
کثيفی و بيقواره گی هم همچنان ديوانه وار دوست ميدارم. خيلی هم دلتنگ آنم،
خيلی! بويژه دلتنگ بخش مرکزی آن که در حقيقت هم تهران تاريخی همان است، نه ته
ران! چسبيده به شهريار و کرج و ساوه و ری و دماوند. همهء کودکی ها و معصوميت
های من هم در آن شهر گذشته و از هر کوی و گذر و خيابان و چهارراه و ميدان و
پارک آن هم دهها خاطرهء قشنگ دارم.
اما اينک که من نزديک به سه دهه است که ناخواسته و به اجبار از سرزمين مادريم
دورم و همچنان هم «دست ما کوتاه و خرما بر نخيل!»، بايد چه کنم؟ بسان بسياری،
زندگی اکنون و آينده خود را فدای گذشته کرده و شب و روزم را به آه و حسرت
بگذرانم؟
احساس افسرده گی کرده و چشمانم را بر روی همهء زيبايی های طبيعت بسته و قلبم را
بر روی همهء احساس های قشنگ و جاذبه های هستی سه قفله کنم، از زمين و زمان گله
مند بوده و از همه طلبکار باشم که بی فرهنگ بد و زشتکردار و بی احساس هستند و
آداب معاشرت سرشان نميشود و مرا درک نمی کنند...؟
نه، من هرگز اين کار ها را نکرده و نخواهم کرد. چرا که نه تنها احساس سيه روزی
و درمانده گی نميکنم، بلکه اصلآ خود را انسان بسيار بسيار خوشبخت و حتا خوش
شانسی هم بشمار مياورم. همانگونه هم که نوشتم، جز از خود، از هيچ کس دگری هم
گله مند نبوده و عاشق زندگی هم هستم. از تمامی لحظات عمرم نيز به عارفانه ترين
و رومانتيک ترين شکلی لذت برده و تلاش می کنم که به همگی دوستان خودم نيز احساس
و عشق و اميد و انرژی مثبت ارمغان دهم. بايد هم اينچنين شاد و بانشاط و خرسند
باشم، چرا که نه؟!
زيرا جدای از تندرستی کاملی که خود و فرزندان دلبندم از آن برخوردار هستيم، غم
آب و نان ندارم، بدهکار نبوده و اعتياد هم ندارم. از شر اوباش چاقوکش روضه خوان
ها هم در امانم و هر چه هم که دلم می خواهد ميخورم و هر رختی را هم که دوست
ميدارم بر تن ميکنم. در شهری هم زندگی ميکنم که هم يکی از قشنگ ترين شهر های
جهان است، هم زيباترين پايتخت اين جهان و هم اينکه براساس گزارش سازمان ملل،
امن ترين پايتخت همهء کشور های عضو سازمان ملل متحده.
پس از اينهمه سال زندگی در سوئد و شهر استکهلم و داشتن مليتی سوئدی که «بر روی
کاغذ» هم اينک «تنها مليت» من است، سخت هم به اين سرزمين خو گرفته و ديگر اين
کشور و شهر را هم بسان ايران و تهران خودم عاشقانه دوست داشته و از جای جای آن
هم خاطرات بسيار دلفريبی دارم. مطمئن هم هستم که اگر روزی خدای ناخواسته سوئد
در جنگی درگير گردد، من در پدافند از اين سرزمين آزاد و آباد، هيچ ترديدی به دل
راه نخواهم داد، براستی حتا تا پای جان.
من اما هر گاه که در اين استکهلم زيبا، يعنی پايتخت اين کشور پيشرفته و آباد و
آزاد و امن و قشنگ و مرفه (اما سرد و بدون معادن نفت و گاز و مس و طلا و
اورانيوم و فيروزه و گرانيت و سنک سيمان و گچ ...) قدم زده و فرهنگ رفتاری اين
مردم را می بينم، بی اختيار اين پرسش فرضی در ذهنم شکل ميگيرد که:
« اگر تمامی اين سوئد ها را به ايران گرم اما نکبت زده در دست روضه خوان ها
منتقل کرده و تمام ايرانيان را به اين کشور سرد و بی معدن اما غنی، آنهم با
همين قوانينی که اين دو کشور دارند، آيا پس از اندک زمانی ما ايرانيان اين سوئد
را هم بسان ايران کنونی، پر از نفرت و کين و ظلم و ستم و جنايت و زشتی نکرده و
در اينجا هم بساط ولايت فقيه و قمه و سينه زنی و بند و تازيانه و تجاوز جنسی و
شکنجه و اعدام ... براه نمی انداختيم؟ و در برابر هم، آيا اين سوئدی ها در اندک
زمانی آن کشور گرم پر از ثروت های طبيعی را به يکی از آزاد ترين و مرفه ترين و
زيباترين کشور های جهان مبدل نمی ساختند؟»
و اما، من در اين بيست و اندی سالی که در سوئد زندگی ميکنم، تا کنون نه حتا يک
بار از کسی واژه مسخره «روشنفکران سوئدی» را شنيده ام که ديگر در ميان ما
براستی تهوع آور شده، نه هرگز کسی که را ديده ام که خود را «شاعر» بخواند و نه
حتا يک خانم سوئدی را که بينی خود را جراحی پلاستيک کرده باشد!
آنچه اما من هرروزه در اين کشور می بينم، انسانيت و راستی و رواداری و معنويت و
ياری و بويژه، «احساس مسئوليت» است. احساس مسئوليت در برابر ميهن، هم ميهن،
کودکان، توانخواهان، زمين، آب، هوا، طبيعت و حتا در برابر پرنده گان آزاد و
حيوانات وحشی که بی آب و دانه و خوراک و بدون جان پناه نمانده و در زمستان های
کشندهء اينجا از سرما در امان باشند.
اينهمه هم بدست نيامده مگر با فروشستن زنگار های ديرين جهالت از انديشهء اين
مردم و ديگر غربيان، پاک کردن روان شان از خرافات مذهبی، سپس «آگاهی دهی» و
سرانجام روشن و زيبا ساختن مغز اين آدميان. يعنی يک پروسه کامل «فرهنگ سازی»
بوسيله انديشمندان راستينی که داشتند. پيشرفت های تکنولوژيکی شان هم محصول کار
دانشمندان علوم تجربی ايشان. آنهم با دستکم پنج ـ شش سده کار خستگی ناپذير در
هر دو زمينه. يعنی هم با روشنگری و آگاهی بخشی و هم با آزمايش های مداوم علمی
در مراکز علمی.
نه اين که مشتی جفنگ برای آنان انشاء نوشته و شِر و وِر سروده و اين هجويات را
هم بعنوان کار روشنفکری بديشان قالب کرده و گروهی تجارجراح هم در ده ـ پانزده
دقيقه، اندکی از گوشت بينی آنها را کنده و بدور انداخته باشند که طفلکی ها خيال
کنند که چون اراجيفی کلفت و دماغ هايی نازک دارند، پس ديگر خيلی بافرهنگ و مدرن
شده اند. همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روحانيت،
«انگل معنويت» و «اصلی ترين دشمن خداوند» است، نه نماينده او بر روی زمين
وارون تعاريف گوناگون فلسفی، مذهبی ـ آسمانی و بويژه علمی که از
وجود خداوند بدست ميدهند، پديده ای بنام «خداوند»، تنها و تنها يک «حس» است.
حسی که اگر دامنهء آن از چهارچوبهء «زندگی شخصی» انسان فراتر نرود، نه تنها بد
و آسيب رسان نيست، بلکه می تواند برای آدمی يک «تکيه گاه محکم روحی» بوده و
برای وی هم بهترين منبع معنويت و اميد و آرامش درون باشد.
مثلآ به هنگام ابتلای به يک بيماری سخت و جانکاه، داغ مرگ جگرگوشه ای را بر دل
داشتن، تنهايی و بی کسی...و همچنين در برخورد با بلايای سهمگين طبيعی که هنوز
دانش بشری قادر به پيشگيری کامل از وقوع آنها نيست. بسان جاری شدن سيلی بنيان
کن، زلزله ای بسيار قوی و ويرانگر، طوفانی سهمگين، سونامی، خشکسالی و قحطی ...
همچنان که خود من نيز اين «حس» بسيار زيبا و عارفانه را در «درون جان خود»
داشته و پيوسته هم، هم از آن انرژی مثبت گرفته و هم از معنويت آن لذت فراوان
برده ام. از آنجايی هم که «حس»، فی نفسه امری است که در «دايرهء عقل» نمی گنجد،
از اينروی، نگاه ما هم به اين امر متافيزيک، هرگز نه می بايد و نه اصلآ می
تواند که از پشت پنجرهء عقل باشد. همچنان که خود نيز هرگز اين حس زيبا را از
پشت عينک عقل تماشا نکرده ام، ور نه بجای لذت از آن، می بايد اصلآ خودم را
سرزنش هم ميکردم که چرا تا اين اندازه نابخردم که به پديده ای که وجود ندارد و
ملموس نيست باور دارم!
با آنچه آوردم، پس هر گونه «برهان عقلی» که برای چيستی و چرايی «هستی خداوند»
آورده شود، بی ترديد يا از سر جهل است و يا حقه بازی محض. يعنی همان کاری که
ديرساليست که گروههايی مشهور به «روشنفکران دينی؟!» و «ملی مذهبی ها» و
«نوانديشان دينی» در ايران بدان مشغولند که آسيب آنان به «فرهنگ سياسی ايران»
هم، تاکنون، حتا بسی بيش از خود روضه خوان ها بوده است.
چرا که اين گروه ها، هم پديدهء «خداباوری» که نام آن«معرفت» است را بسان «ماده»
بی روح و نازيبا و آری از معنويت می سازند و هم «دانش سياسی بشری» را مسخ کرده
و به لجن می کشند که بنيان آن بر آزمون و خطا و کشف و شهود و منطق و استدلال
است.
از آنجايی هم که اين
خداباوری، «معرفتی ذاتی» است و بخودی خود هم در «نهاد» هر آدمی به وديعه، انسان
برای «حس خداوند» خويش و حتی «ارتباط روحی» با او، ديگر اصلآ نياز به کسی ندارد
که واسط ميان وی و آفريده گارش باشد.
از اين قرار، اين کسان که خود را «واسط» ميان «خالق» و «مخلوق» خوانده و ادعا
هم دارند که «نماينده گان خداوند» بر روی زمين باشند، مشتی انگل و طفيلی بيش
نيستند که از پديدهء خداوند، تنها برای خود دکان سه نبشی برای فريبکار و شيادی
و کلاهبرداری گشوده اند.
مرادم از اين «ارباب سالوس» هم در چهارچوبهء ميهن خودمان، همين دستاربندان
دريوزه ای هستند که خود را «روحانيون» می خوانند و کار رذالت را هم بجايی
رسانده اند که ديگر «شخصيت و شرف و شأن خداوند» را تا به اندازه ی يک «شکنجه گر
رذل و بی شفقت و آدم سوز» بزير کشيده اند که بتوانند نقش «دلالان محبت» آن
«موجود ترسناک و کينه توز و شکنجه گر» را برای مردم بازی کرده و با ترساند
آنان، بويژه افراد ناآگاه جامعهء ما از خداوند قهار و منتغم، از ايشان
کلاهبرداری کنند. همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
استاد
کسروی، تو اگر اين «فيس بوک» را ميديدی ديگر چه ميکردی!
کم تجربه تر از امروز که بودم، پيوسته افسوس ميخوردم که چرا می
بايد انسانی فرزانه چون استاد کسروی تبريزی، «شعر و شعربازی» را يکی از اصلی
ترين دلايل «خوابزده گی و پسمانده گی» و در نتيجه اين «سيه روزی تاريخی ايرانی»
دانسته و در مخالفت با آن هم گرفتار آنچنان تندروی گردد که ديگر هر ساله با
شاگردان خويش، مراسم «ديوان سوزی» براه اندازد.
ليکن اينک با اينهمه تجربه که از مشاهدء عينی رخداد های ايران اندوخته و بويژه
و باز بويژه، اينهمه «وقت سوزاندن» در اين فيس بوک «در راه چرت
سرايی» و تا اين اندازه «از مرحله پرت بودن» را می بينم، آنهم در
روزگاری که ايران و ايرانی گرفتار آنچنان بی آبرويی و سيه روزيست که در سراسر
تاريخ بی سابقه است، گر چه هنوز هم با هر مراسم «کتاب سوزان» به سختی مخالفم،
اما ديگر به نيکی ميتوانم درک کنم که کار آن مرد بيچارهء دلسوز ايران، به چه
دليل بدان تندروی کشيده بوده است! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بيداد
«ابتذال بومی» در فيس بوک!
اين گفتهء لنين بسيار مشهور است که: «مبادا اجازه دهيد که
«سوسياليسم» در ايران زياد گسترده شود. چرا که ايرانيان با آن روحيه «افراط و
تفريط» که از ويژه گی های آنان است، بی ترديد اين انديشهء انسانی را هم به گند
خواهند کشيد!». اين سخن از اينروی آوردم که ما ايرانيان شريف، براستی هم تا هر
پديده ای را کاملآ به ابتذال نکشانيم، دست از سر آن برنمیداريم که «شعر» در
پهنهء اينترنت و بويژه، در «فيس بوک» هم از آخرين قربانيان اين روحيهء «ابتذال
آفرينی» بخش بزرگی از هم ميهنان ما است.
وقتی به بخش
انگليسی، آلمانی، فرانسه، سوئدی و يا حتا ترکی سايت هايی وارد ميشوی که امکان
چت همگانی دارند، می بينی شرکت کنندگان با ساده ترين واژه گان و نثری با هم چت
ميکنند، همچنين در همان فيس بوک. آنهم بيشتر در مورد اجتماع، سياست، دانش،
فرهنگ و هنر راستين.
ليکن وقتی به «ديوار
همگانی» فيس بوک بخش خودمان نگاه ميکنی، پنداری با مشتی آدم های روانپريش از
تيمارستان گريخته و يا افيونی و هذيان گويی طرف هستی که هر کسی هر پرت و پلايی
که بر ذهن عليل اش رسيده را بر آن نوشته است، بيشتر هم با نقط گذاری در جلو هر
يک ـ دو واژهء بی مفهموم و گنگ و نامربوط. و شگفتا که آن «هزيان سرايان» هم،
اين «مزخرفات» خود را «شعر»؟! خوانده و پنداشته و مرتبآ هم بهمديگر
«لايک» تقديم ميکنند! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لاابالی ها،
مزدوران و طفيلی هايی بنام «صلح طلبان»
هر «رژيم فاسد و ضدبشری» و هر «باند ترويستی» در هر جای اين گيتی، هر
بلايی که
می
خواهد بر سر مردم بياورد،
انسان
های اسير و بی دفاع
را تکه تکه کند، خانه هايشان را بر سرشان ويران سازد، به زنان و کودکان و حتا
به مردان تجاوز کند...،
ليکن
همين که ادعا داشته باشد که «دشمن آمريکا» است، هيچ صدايی
از اين گروهی که خود را «صلح
طلبان»!؟
می
خوانند، در
نخواهد
آمد.
همچنان که صدام حتا با بمب های شيميايی «نسل کشی» کرد و عمرالبشير همچنان،
قذافی
چهل و
دو
سال تمام دار و ندار مردم ليبی را چاپيد و آنان را کشت، اسلاميون در الجزاير
حتا شکم زنهای حامله را هم دريده و به جنين ها هم تجاوز کردند، القاعده با
اينهمه سربريدن در برابر دوربين ها و بمب گذاری دنيا را به دوزخ تبديل کرد،
طالبان افغان و طالبان ايران اينهمه جنايت ضدبشری کرده و می کنند و اکنون هم که
بيش از شش ماه است که بشار اسد شب و روز آدم کشته و سرپناه مردم فقيررا برسرشان
ويران ميسازد و،و،و اما می بينيد که هيچ خبری از اين صلح طلبان نيست.
ليکن
هم اينکه فردا يک بمب آمريکا يا ناتو در
برابر
خانهء
خامنه ای يا بشار
اسد
منفجر شود، آنگاه خواهيد ديد که اين کمونيست های رفيق ملاعمر و طالبان و
ترويست
های اسلامی و همچنين
بيکاره ها و طفيلی ها و انگلهای اجتماعات غربی، چند صد تظاهرات پرسروصدا در
جهان براه خواهند انداخت که هزينه آن تظاهرات «صلح طلبانه!»
را
هم البته
چون
هميشه،
جمهوری
روضه خوان ها
خواهد پرداخت! همين. امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ