-





 




 


 



پنجره ارتباطی امير سپهر


 

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19  20  21  22  23  24  25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 <--- ـ بايگانی


(توجه داشته باشيد که آرشيو  «35» حاوی تازه ترين و آرشيو «1» حاوی قديمی ترين نوشته های اين سايت است)


 همه ی تلاش من برای يافتن ره و رسم يک زندگی ساده و انسانی در همين پائين است!
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی بود چشمانم را به خود خيره کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه ی پائينی چه زلال و زيبا بوده و آن سبزه زاران هم سطح زمين چه سحر عارفانه ای داشته!

<---  در فيس بوک   Mail --->  zaadgaah@gmail.com

 

پيوند ها .

 
  دستاورد افتخارآميز دگری برای ما ايرانيان بسيار با فرهنگ و پيشرو و همگی شاعر! 

بر اساس گزارش خبرگزاری دولتی ايسنا، جناب دکتر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری محبوب و محترم رژيم روضه‌خوانان، ديروز، چهاردهم آوريل عازم دیدار از سه کشور آفریقایی بنین، غنا و نیجر شد. يعنی راهی کشورهايی که در هر سهء آنها، فقر و بيسوادی و عقبمانده‌گی بيداد ميکند و روزانه هم هزاران تن از شهروندان هريک، در اثر گرسنگی جان می‌سپارند. او «هدف» اين سفر بسيار تاريخی خود را هم «تقویت همکاری» با کشورهای مستقل برای تشکیل جبهه‌ای در برابر آمريکا و کشورهای اروپايی خوانده است. يعنی نيرويی که می‌خواهد در برابر پيشرفته‌ترين قدرت‌های تکنولوژيکی و بزرگترين اقتصادهای جهان خودنمايی کند!

بدون شک اکثريت هم‌ميهنان گرامی ما، باز هم از سر «خودشيدايی»، با خواندن اين خبر، تنها به لبخندی بسنده کرده و از کنار آن هم به بی‌تفاوت گذر خواهند کرد. لبخند تمسخرآميزی با اين «پيام درونی» که گويا نه اين رژيم از آن ما باشد و نه اصولآ ما در حد شعور نازل و منش مبتذل سران آن. ليکن حقيقت اين است که بدبختانه اين رژيم، آيينهء تمام قد و روشن همان اکثريت مردم ما بوده و چنان مردم خودپرست و از مرحله پرتی، اصولآ هم می‌بايد اين چنين رژيمی و رئيس جمهوری داشته باشند.

زيرا وقتی اکثريت مردم کشوری تاگلو فرورفته در گنداب «ننگ و بدنامی»، به‌جای تلاش برای آزادی ميهن خويش و دست‌يابی به يک زندگی انسانی و محترمانه، تنها به اراجيف سرودن و گنده گويی و جراحی بينی مشغول باشند، سرزمينی که اکثريت مردم آن دهه‌ها به مرثيه‌خوانی «مرغ سحر» شجريان و گريه و گلايه داريوش اقبالی و ندبه و زاری سياوش قميشی و نعره‌های خماری ابی بسنده کرده و اين هپروتيات بی‌ارزش را هم به حساب «مدرن و مترقی» بودن خود بگذارند و سرانجام وقتی اعضای اپوزيسيون کشوری که رژيمی اسلامی آن را به نابودی سوق داده، عناصری از قماش اکبر گنجی و آخوند اشکوری و سيدابوالحسن بنی صدر و سيدمرتضی کاظميان و سيدمجتبی واحدی و سيدعليرضا نوری زاده و سيدابراهيم نبوی و سيدمصطفی تاجزاده و سيدعلی اکبر موسوی خوئينی‌ها و بويژه، سيدفرخ نگهدار و سيدعلی کشتگر توده ـ اکثريتی... باشند، حقا که به هيچ‌روی شايستهء برخورداری از حکومتی بهتر از همين جمهوری سيدعلی خامنه ای و رئيس جمهوری با شخصيت تری از همين جناب دکتر محمود احمدی نژاد و اين چنين دستاوردهای بزرگ تاريخی آنان نيستند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بخنديم، ليکن لطفآ بر حال و روز زار و مسخرهء خويش!



اين ويدئو را خيلی خوب تماشا کنيد که براستی محشر است و مسخره در مسخره. آری اين کليپ خيلی خنده‌دار است. ليکن مبادا که باز بسان هميشه دچار اشتباه شده و صرف اين «استعداد مسخره‌گی» و جوک سازی و ادا درآوردن در ما ايرانيان را دليل «آگاهی» و «هُشياری» خود انگاشته و با دل خوش کردن به مشتی هپروت بی مصرف و فايده بنام «شعر» که فقط هم مناسب زمان ميگساری است، خود را «ملت بافرهنگی» بپنداريم!

زيرا فرهنگ مسلط بر جامعهء ايران و اصولآ «حقيقت عريان ما»، نه آنی که در اشعار «رويايی و نيست در جهان» رودکی سمرقندی و فردوسی و سعدی و حافظ و نظامی گنجوی و فروغ فرخ زاد و گله و شکايت‌های مدام و روضه‌خوانی‌های کمونيستی احمد شاملو آمده، بلکه «فرهنگ مبتذل و مستهجن» همين اوباش بی‌فرهنگ دستاربند است.

و همين اراذل مسخره و بی فرهنگ هم سی و پنج سال است که نه تنها تمامی ابزار ها و کانال های فرهنگی ما را در دست خود دارند، بلکه بر کشور، اقتصاد، ارتش و خلاصه دار و ندار و سرنوشت و حتا جان ما «خودشيفته‌گان» هميشه «خودفريب» تسلط کامل دارند. از اينروی تکه هايی از جفنگيات شرم آور دو آخوند دريوزه‌ای هم که در اين ويدئوکليپ از آنها استفاده شده، نه مربوط به مراسم روضه  روضه‌خوانی در زيرزمين خانه آنان، بلکه تکه‌هايی از برنامه‌های ايشان است که از «تلويزيون رسمی و دولتی» ميهن من و شما پخش شده که در سراسر جهان هم قابل مشاهده است. همچنان که بسيار از مردم ديگر کشور ها که به زبان فارسی آشنا هستند، آنرا ديده و بدون شک هم خيلی خيلی به ما خنديده‌اند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



 زيبايی راستين و مانده‌گار در قلب و روح و وجدان آدمی‌ست!

من هرگاه که در اينترنت و بويژه فيس‌بوک، خانم يا آقايی را می‌بينم که چندين عکس از خود را در «ژست‌های گوناگون» بر روی وبلاگ يا پيچ خود گذارده و با اين کار هم می خواهد به ديگران نشان‌دهد که چه زيبا و سکسی يا خوش‌تيپ است، بسيارغمگين می شوم، آنهم البته تنها به خاطر خود اين افراد. به‌بويژه برای آن دسته که از فرط «از خودشيقته‌گی»، اين عکس‌های «بنگر من چه نازم!» خود را برای ده‌ها و گاهی صدها نفر هم می‌فرستند، آنهم بدون اجازه گرفتن از ايشان.

از اينروی که اين قماش از آدميان، با اين کارهای سخيف خود، نه «شايسته‌گی‌های» ستودنی، سهل است که ژرفای عقده‌های حقارت و «سبک مغزی» خويشتن را به ديگران نشان می‌دهند، البته به‌شکل ناخودآگاه. يعنی اين که: (ای مردم، بدانيد و آگاه باشيد که اين من حقير، جز همين برَ و بالا و زلف و کاکل «خدادادی» که در عکس‌ها می بينيد، هيچ «هنر»ی نداشته و هيچ دانش و معرفتی هم ناموخته‌ام که «ارزش انسانی» داشته و قابل احترام باشم!). البته پاره ای از ايشان، در جهان حقيقی اصلن حتا از آن «زيبايی های ظاهری» ادعايی خود هم برخوردار نبوده و «عکس های ارسالی خويش» را با کمک «فتوشاپ» و ديگر سافت ورها، ده‌ها بار دستکاری می‌کنند که مثلآ لوندتر به‌چشم آمده و به‌خيال خود هم، دلهای بيشتری را بلرزانند!

 البته روشن است که بخشی از اين «برداشت» من، ناشی از سن و سال و تا اندازه ای هم گذشته‌ام می‌باشد که کمی متفاوت از جوانان هم‌سالم بود. چرا که شخصن، نه ديگر خطی از جوانی بر چهره دارم که بدان بنازم و نه سوداهايی آنچنان رويايی درسر که ويژهء سالهای جوانی‌ست. همچنان که اين حقيقت را هم می‌پذيرم که خود نيز در سال های نخست جوانی، بسان هر انسانِ تازه بالغ دگری،  با آيينه خيلی الفت داشتم. ليکن دگر حقيقت اين است که دست سرنوشت، اتفاقی ناخواسته، بخت، اقبال، شانس... و يا هر چه که نامش دهيم، خوش‌بختانه يا بدبختانه، در نوزده ـ بيست ساله‌گی عمرم، مرا در مسيری انداخت که خيلی زود با «معنويت» دمخور گشتم. در سايه همان «درون‌نگری» هم، به چنان درکی از زندگی دست يافتم که براستی در همان شاداب ترين سال‌های زندگی هم به «عاريتی و زودگذر» بودن زيبايی های ظاهری ايمان آوردم. از آن پس هم ديگر زياده در بند زلف و کاکل و دک و پُز خود نبوده و در پی بدست آوردن زيبايی هايی راستين و مانده‌گار رفتم.

هر چه بود و هست اما، قصه يا غصه من اينجا در ميان نبوده و اصلن مهم نيست. آنچه اهميت دارد، مشاهدات عينی و تجربيات من است که می خواهم آنرا با شما قسمت کنم. چرا که نگارنده در روند زندگی خويش، زنان و مردان بی‌شماری را ديده و شناخته‌ام که گر چه به روزگار جوانی، نه تنها هزاران بار زيباتر و جذاب تر و خوش تيپ تراز تمامی اين دوستان اينترنتی «خودشيدای» ما بودند، بل‌که از ثروتمندترين های دوران خود هم بوده و هريک نيز در ديار خود و پاره ای هم در تمامی جهان آنچنان آوازه و محبوبيتی داشتند که ميليون‌ها تن «عاشق زار» آنان بودند. بسياری از عاشقانِ سينه چاک آنان هم خود از ثروتمندترين افراد جهان که حاضر بودند تمام ثروت و هستی خود را بر زير پای آن ناموران محبوب روزگار خود ريزند.

ليکن همان چهره‌های ناموری که روزگاری حتا يک ناخوشی ساده آنان هم قلب ده‌ها و يا حتا صدها ميليون انسان را به درد آورده و پاره ای از ايشان را هم به‌گريه وامی‌داشت، در سال‌های پايانی زندگی خود که بگونه طبيعی، ديگر رنگ و لعابی بر چهره و موهای زياد و درخشانی برسرشان نمانده بود، آنچنان تنها و بيکس شده و به چنان پيسی افتادند که اصلن مگو و مپرس!

برای اينکه مصداقی آورده باشم، آنهم نه زياد غم‌بار، تنها به آوردن يک خاطره بسنده خواهم کرد، آنهم از کشور خودمان. باشد که همين يک «تجربه عينی» منِ از «پلِ جوانی» گذشته، پاره ای از اين «خودشيدايان» مارا بخود آورد. تا بجای نازيدن به برجسته‌گی های اندام و زلف و کاکل و لب و گونه خويش که عمری بسيار بسيار کوتاه هم خواهند داشت، کمی ژرف انديش گشته و هم در «انتخاب» جفت و دوست برای خود، زيبايی «حقيقی و مانده‌گار» را ملاک انتخاب های خود قرار دهند، و هم اينکه شخصن به جای نازيدن به باسن برجسته و چشمان درشت... خويش، در پی بدست آوردن آن «زيبايی‌های راستين» باشند.

مرادم همان زيبايی‌های معنوی و انسانی و عاطفی است که نه تنها «گذرايام» آنها را کدر و زشت و ناپسند نکرده، سهل است که با گذشت هر سال هم حتا از «مرگ فيزيکی» صاحبان آن زيبايی‌ها، روز به روز سحرانگيزتر و جذاب تر و دوست داشتنی تر نيز می شوند. بسان آن زيبايی پايان ناپذير و افسون کننده ای که شخصيت های چون رودکی سمرقندی و حافظ و مولانا و شمس و خيام و طاهره قرت‌العين و رهی معيری و کلنل وزيری و قمرالملوک وزيری و فروغ فرخ‌زاد و پرويز ياحقی... از آن برخوردار بودند. يا کسانی چون چايکويوفسکی و ويکتورهوگو و يوهان اشتراووس و بتهون و باخ و شوپن... و در زمينه دگر هم شخصيت های ناميرايی مانند پوريای ولی و پهلوان اکبر خراسانی و جهان پهلوان تختی.

باری، حدود سی و پنج ـ شش سال پيش که با اتومبيل خود از خيابان رزولت آنروز بطرف ميدان بيست و پنج شهريورـ هفت تيرـ در حرکت بودم، چون به روبروی ميدان ورزشی «امجديه» رسيدم، ناگهان آقايی را ديدم که از خيابان نامجو ـ خيابان شمال امجديه ـ سراسيمه و دوان دوان، در حاليکه پيراهن پاره‌ای برتن داشت بيرون آمد، در پی او هم سی ـ چهل دخترخانم بسيار جوان و زيبا. من اول گمان کردم که آن مرد دزد، جيب بر و يا مزاحم بسيار بی‌تربيت و زشتکرداری بوده که دخترها او را بدين حال و روز انداخته و همچنان هم دست بردار نيستند، اما وقتی جلوتر رفتم، ديدم آن مرد پيرهن پاره، عارف عارف کيا، خواننده مشهور است که با او کمی هم آشنايی شخصی داشتم.

به هر دردسری بود، او را سوار کرده و به سرعت هم از آنجا دور شدم. پس از چند دور زدن هم وی را نيمه پنهان، يعنی در حالی که سرش را پايين گرفته بود، به خيابان بهار برگرداندم که بتواند سوار اتومبيل شورولت کاماروی خود شده و به خانه رود. عارف در آن ده ـ پانزده دقيقه، برايم تعريف کرد که گويا در «انجمن دوشيزه گان و بانوان» آنروز که در خيابان بهار، روبروی بيمارستان شهربانی قرار داشت، کنسرتی داشته. پس از کنسرت هم ساعتی در همان انجمن مانده که هوادارانش از آنجا دور شوند، تا او بی سر و صدا سوار اتومبيل خود شده و برود. غافل از اينکه دختر خانم های عاشق سينه چاک وی، در بيرون همچنان منتظر خروج او مانده و تا از انجمن بيرون می‌آيد، بسويش هجوم آورده، او را بوسه باران نموده و از فرط شور و شيدايی هم حتا لباس‌های وی را هم پاره پاره می‌کنند که هر يک، تکه ای از رخت آن «مرد روياها»ی خويش را با خود به يادگار و تبرک برد.

 آری آن عارف بزرگ، آن خواننده و بازيگری نامور و پولداری که روزی ميليون‌ها دختر هم نسل من آن اندازه عاشقش بودند که با تک تک آهنگ های او گريسته و برای تماشای هر فيلم اش هم، ده بار به سينما می رفتند، امروز پيرمرد تکيده و تنها و تهيدستی‌ست که برای به دست آوردن نان شب خود، مجبور است که هرشب در يک چلوکبابی در شيخ نشين دبی آوازکی بخواند تا... !

 تازه عارف جزو عاقبت به‌خيرترين های وطنی است، ورنه مهدی عليمحمدی «نخستين شوهر مرجان خواننده» که ده‌ها برابر عارف زن و دختر ايرانی واله و شيدای او بودند، به چنان وضعی افتاد که من هيچ دوست ندارم چيزی در اين باره بنويسم، يعنی به همان وضع بسيار بسيار غم‌باری که هزاران چهره درخشان ديگر هنری و علمی و سياسی و اقتصادی نيز در سالهای پيری بدان گرفتار آمدند، هم در ميان ما و هم در ميان ديگر مردمان. براستی آيا اين «حقيقت‌های پيش‌چشم» هيچ عبرت انگيز نيستند! همين، امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ماهی از سر گـَنده گردد، نی ز دُم!
نوشته‌ای برای سی و چهارمين سالروز پيروزی انفلاب شکوهمندِ روشن‌فکری ـ آخوندی در ايران
امير سپهر
...........................

ای قوم!
بدانيد که شما گناهان بزرگ کرده‌ايد
 و بزرگان‌ِ شما به‌گناه مقدم‌تراند.
 از من می‌پرسيد که اين سخن به چه دليل می‌گويم،
 به سبب آنکه من عذاب خدايم.
اگر از شما گناهان بزرگ سرنزدی،
 خداوند بزرگ "هم"چون من،
 عذابی "بر شما" نفرستادی 

(چنگيزخان مغول، هنگام کشتار ميليونی ايرانيان)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر ساله در آستانه سالروز انقلاب شوم اسلامی، تقريبآ تمامی دست اندرکاران سياسی، روشن‌فکران، نويسنده‌گان و همچنين سازمان‌ها و احزاب بيرون از ايران که خود نيز در آن انقلاب نقش بزرگی داشتند، در باره اين رخداد ضدملی گفتگو کرده يا مطلب نوشته و همگی هم با تفاوت‌های اندکی، يا پادشاه فقيد ايران را مسبب انقلاب معرفی می کنند که خود بزرگترين قربانی آن بود، يا قدرت‌های بزرگ غربی و يا روضه‌خوان‌ها و بويژه، خود روح‌الله خمينی را. بدان سان که گويا، تنها همان شاه بوده که پيش زمينه‌های آن انقلاب را آماده ساخته و سپس هم ملای حيله‌گری بنام خمينی از راه رسيده و با فريب بزعم ايشان «مردم ناآگاه ايران»، توانسته که شاه را از ايران بيرون رانده و «نظم‌اهريمنی» دل‌خواه خويش را بر ايران مسلط گرداند.

پاره‌ای از اين افراد و جريان‌ها هم، برای مثلآ نشان دادن بيداردلی، راست گفتاری، دادگری و به‌ويژه، «مسئوليت پذيری» خويش، «عدم آگاهی» خود از «هدف خمينی» را دليل «پيروی» از وی خوانده ليکن حتا در آن بحث‌های به‌اصطلاح «روشن‌بينانه» خودهم، سرانجام باز همان نظام پيشين را «گناهکار اصلی» تمام اين‌ سيه‌روزی‌ها معرفی می‌کنند. آن‌هم بيشتر با اين استدلال که چرا با «ممنوع کردن انتشار کتاب‌های خمينی»، اجازه نداده که اين بزرگان از ديدگاه‌های قرون وسطايی و ويرانگر آن آخوند ‌حقه‌باز آگاه گرديده و به دام وی نيافتند.

حال بگذريم از اين استدلال يکصد و هشتاد درجه وارون همين انديشمندان که آزاد بودن «مذهبيون» در نظام پيشين را دليل اصلی سقوط ايران خوانده و می‌فرمايند که رژيم شاهنشاهی همه‌ی احزاب، سياسيون، روشن‌فکران و کمونيست ها را سرکوب کرده و تنها به ملاها و مريدان آنان و به‌ويژه به شاگردان خمينی آزادی کامل داده بود که همين امر هم باعث پيروزی آن انقلاب گشته و به فلاکت امروزی ايران و ايرانی منتهی شد!

برای محکم کردن پايه‌های اين استدلال های خيلی‌ روشن‌فکرانه! و همچنين نشان دادن «آزادی‌خواه» بودن خويش، طبق معمول در پايان هر بحث، چند ناسزايی هم نثار پادشاه دق‌مرگ شده ايران می‌کنند که گويا تنها ‌آن «يک نفر» بوده که باعث همه‌ی آن «کژ‌انديشی‌ها»، «ندانم‌کاری‌ها» و «انحراف‌های» تاريخی ما بوده و همچنان هم خواهد بود. و در پيامد منطقی آن استدلال قوی!، بگونه طبيعی، هم‌او هم مسئول تمامی مصيبت‌های حال، اکنون و آينده ماست! آينده را هم از اينروی آوردم، مگر نه اين است که اين ابرانديشمندان، در تمامی مصاحبه‌ها، تحليل‌ها و بيانيه‌های «عالمانه!» سياسی، تاريخی، جامعه‌شناسانه امروزه خود، باز به روشنی گفته و می‌نويسند که اگر فرزند او هم بتواند به ايران بازگردد، او نيز بساط ديکتاتوری را از نو پهن خواهد کرد؟

 آن‌هم در حالی که ما در جهان ملموس و بيرون از ذهن و آرزو، اتفاقآ تنها همان شاهزاده رضا پهلوی را داريم که صلاحيت و توانايی آنرا دارد که ما را از اين منجلاب ننگ و بدنامی بيرون کشيده و نقطه پايانی بر اين همه بيراهه‌رفتن‌ و آبروريزی‌ها بنهد. چرا که هم در جهان شناخته شده‌تر از تمام اين مدعيان است، هم از همه محبوب‌تر، هم گذشته سياسی و حتا شخصی کاملآ پاکی دارد و هم اين که اصلآ در اين سی و چهار ساله در «عمل» نشان داده که از همه‌ی شخصيت‌های سياسی کنونی ايران دموکرات‌منش‌تر و باشخصيت‌تر و به‌ويژه «مداراگرتر» است، حتا با کسانی که خود از مسئولان اصلی آن آشيان‌سوزی نابخردانه بوده اما به جای نقد عمل‌کرد ضدملی خويش، بی‌شرمانه همچنان هم به پدر و پدر بزرگ وی ناسزا می‌گويند.

باری، پس چکيده همه‌ی «عبرت تاريخی» مثلآ «بزرگان قوم ما!» از اين‌همه‌ی بيداد و ستم و چپاول و تجاوز و جنايت و ويرانگری و به‌ويژه اين «بی‌آبرويی بی‌سابقه در تاريخ» در اين سی و چهارسال را تنها و تنها در همين يک جمله می‌توان خلاصه کرد که از ديد اکثريت به‌اصطلاح، «نخبه‌گان سياسی»،‌ «روشن‌فکران» و «احزاب برونمرزی» ايران: «تنها پادشاه مدفون در غربت است که گناهکار بوده و مسئول تمامی بدبختی‌های ايران و ايرانيان بوده، هست و خواهد بود!». و از اين قرار هم، نه خود آن بزرگان کم‌ترين نقش و مسئوليتی در اين «خانه‌خرابی‌ها» داشته و دارند و نه اصلآ ميليون‌ها ايرانی ديگر که صاحبان اصلی آن کشور هستند.

و حال از آنجا کم نمی‌خواهم اين بحث را کش‌داده و سپس به نتيجه‌گيری باز هم کش‌دار از آن بپردازم، پس، به همين اندک و چند اشاره کوتاه دگر بسنده کرده و «نتيجه گيری» از آن را به وجدان و «خرد متعارف» خود خواننده‌گان وامی‌نهم. چرا که باور دارم هر ايرانی بسيار ساده اما باوجدانی که تنها بتواند اين متن را بخواند نيز، با همان «خرد فطری» خويش، هم دليل اصلی اين تلخ‌کا‌می‌های ما را فهميده و هم اين‌که اصلآ «مسببان واقعی» اين نگون‌بختی‌های ايران و ايرانی را به‌خوبی خواهد شناخت، آری، مرادم همان مسببانی هستند که تا همين چندی پيش هم از آن بلای اهريمنی با عنوان «انقلاب شکوهمند» ياد کرده و همه ساله در بيست و دوم بهمن ماه هم، سالگرد اين نکبت و سيه‌روزی مردم ايران را جشن گرفته و به شادخواری می نشستند. البته براستی هنوز هم چنين می کنند، ليکن از ترس خشم و نفرت ميليون‌ها قربانی خويش، بطور پنهانی و در ميان خودشان.

 يعنی از ترس آن ميليون‌ها تن پير و جوانِ زن و مرد و کودکی که در سايه‌ی همان انقلاب شکوهمند اين بزرگان يا بی‌کار و تهی‌دست گشته، يا معلول، يا داغ جوان باختن و يتيمی و بيوه‌گی و بی‌سرپرستی بر جگر دارند و يا اين که پدران و مادرانی که با تنگ‌دستی و خون جگر فرزند بزرگ کرده و حال بايد شاهد باشند که آن گل‌های جگرگوشه‌‌شان بيش از شکوفايی و درخشندگی پرپر و لگدمال شوند، يعنی با افتادن به تن‌فروشی و پامنقل نشينی و مصرف ترياک و هروئين و شيشه و کراک و چرس و بنگ و حشيش و کليه فروشی... يأس و نوميدی و کابوس آينده‌ای تاريک و نامطمئن هم که جوانی و شادابی ده‌ها ميليون‌ جوان ايرانی سالم و غيرمعتاد را، به پيری و پژمرده‌گی بدل کرده است.

همين‌و می‌ماند فقط بازنويسی آن روايت بسيار «عبرت‌انگيز تاريخی» که هم در ابتدای اين مقال آوردم و هم در دگر نوشته‌ای از خود که: «عجيب آن است که نوشته‌اند خود چنگيز بر منبر مصلی رفته و گفته بوده است: ای قوم! بدانيد که شما گناهان بزرگ کرده‌ايد و بزرگان شما به گناه مقدم‌تراند. از من می‌پرسيد که اين سخن به چه دليل می‌گويم، به سبب آنکه من عذاب خدايم. اگر از شما گناهان بزرگ نيامدی، خداوند بزرگ چون من عذابی "بر شما" نفرستادی»
(تاريخ جهانگشای عطا‌ملک جوينی، جامع‌التواريخ، طبقات ناصری)

 امير سپهر، آدينه روز، بيستم بهمن نود و يک خورشيدی، برابر با نهمين روز از فوريه دوهزار و سيزده ترسايی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 جامعه‌ای که «سرکار غضنفرها»ی آن بسيار فرزانه‌تر از «روشن‌فکران» آن بودند!

آخر کشوری که مثلن «روشنفکران» آن، سال‌ها چنان آثار ضدفرهنگی و ارتجاعی و ويرانگری را «فيلم‌های روشنفکری» بپندارند، سرانجام نمی‌بايستی کشورشان بدست همان خرافه‌گستران روضه‌خوان، جاهلان، اوباشِ چاقوکش، زورگيران و باج‌خوران درغلطد؟ مرادم فيلم‌هايی سراسر جهل، ماتم، نفرت، خشونت، انتقام‌گيری، بزه‌کاری، چاقوکشی، قانون‌شکنی، خون‌ريزی و آدم‌کشی و بويژه،«خرافه‌گستری» هم‌چون «قيصر» و «سفرِ سنگ» و «آرامش در حضور ديگران» و «طوقی» و «گوزنها» و «دايره مينا»... است.
 تمام متن را در اينجا مطالعه بفرمائيد >>> 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دشمن طاووس آمد پَرّ او ...... ای‌بسا شه را بکُشته فَرّ او

اين همان رهبری‌ست که کثيری از مردم خوشی‌زده و مدهوش ما به معرکه‌گردانی مشتی روضه‌خوان دريوزه و عده‌ای خيال‌پرداز نادان زير عنوان (روشن‌فکران ايران؟!) سی و چهار سال پيش او را با چشمانی اشک‌بار از ايران رانده و با راندن وی هم، فرهنگ و مدنيت و غرور و شادمانی و آرامش و آسايش و اقتدار و احترام و اعتبار و حتا دين و آيين را هم از ايران بيرون کردند.

چرا که او در تمامِ زمينه‌ها چند سر و گردن بلندتر از اين جماعت بود و آنان اين حقارت را تاب نمی‌آوردند. هم‌چنان که در اين سی و چهارساله، به‌روشنی نشان‌دادند که حتا در ايده‌آل‌ترين حالت هم، سزاوار داشتن رهبرانی خردمندتر و باشخصيت‌تر از همين رفسنجانی و خاتمی و کروبی و موسوی نيستند. زيرا، همين موجوداتِ‌حقير هستند که هم‌شآن، هم‌قد و هم‌جنسِ اين به‌اصطلاح روشنفکران کوتوله مانده ايران هستند، نه شخصيتی چون آريامهر با آن سوداهايی که برای شکوه و شوکت و اقتدار ايران و گردن‌فرازی و شادزيوی و نيک‌بختی ايرانيان در سر داشت! امير سپهر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  آن‌چه ايرانيان کنونی بدان رسيده‌اند، يک «ابتذالِ‌ملی» است، نه آگاهی بيشتر! 
امير سپهر

 آن ساده‌انديشانی که مشکل ما را تنها در «خود رژيم» خلاصه کرده و فقط هم «رهبر» و «رئيس جمهوری» و «تيمسارها» و «وزرای» سابقن روضه‌خوان و شاگردحلبی‌ساز و گاودار و شمع‌فروش... جمهوری اسلامی را بدون‌ِ صلاحيت‌های لازم و حقير می‌پندارند، چه خوب است که نيم‌نگاهی هم بدين سوی افکنند تا چشم‌اندازِ گسترده‌تری از آسيب های کمرشکن اين نظامِ سفله‌پرور به «فرهنگ و هنجارهای جامعه‌ی ايران‌» در برابرِ ديدگان‌شان پيدار گردد...
 پنچرگير را به «برنامه‌سازی‌تلويزيون» چکار آخر، فرش‌فروش چه ميداند که «جامعه‌شناسی» کيلويی چند است، دوچرخه‌ساز را چه به تشکيل «انجمن‌ادبی» و سمسار و قناد و رستوران‌داران... در کدامين مکاتب «درس‌ِکشورداری» آموخته‌اند که خود را از «رهبرانِ‌اپوزيسيون» بشمار آورده و هيچ‌يک هم به پستی پايين‌تر از «رياستِ جمهوری» يا «نخست وزيری» در فردای ايران رضايت ندهند!...
 تمامی اين نوشته را در اينجا مطالعه بفرمائيد 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  فرهنگ شهری‌گری و مسئوليت شهروندی / امير سپهر 
بخش نخست: رهيافت به راستی ها
آخر مگر می شود که مردمی دارای فرهنگی بالنده و تمدنی ريشه دار بوده و همهء آيين ها و باور ها و سنن آنان هم بی نقص و قابل ستايش باشد اما خود در چنين گنداب متعفنی دست و پای زده در جهان تا اين اندازه بی آبرو شده باشند که ما اکنون هستيم؟! پس اين تعريف و تمجيد ها همه بيجا، دروغين و بويژه انحرافی و ويرانگر است...  تمام متن را در اينجا مطالعه بفرمائيد >>> 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2013