|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آيا
اميدی به «سپاه پاسداران» هست؟ / امير سپهر
برای همه ی کودکان «مادر مرده»! اين بازخوانی نغمه ای از جان برخاسته بنام « گالديم يالوارا يالوارا» به معنای «ماندم التماس کنان و التماس کنان» است و مربوط به سالهای خيلی پيش از اين. مربوط به روزگار کودکی و معصوميت من. خواننده ی هم که آن نغمه قديمی را در اين کليپ بازخوانی می کند، «امير سپهر» است که هم همشهری پدر و مادرم من است و هم اين که اصلن هم نام خود من. يادش به خير مادرم که عاشق اين
«گالديم يالوارا يالوار» بود! او آنگاه همسر پدرم شد که خود نيز کودک معصوم
چهارده ساله ای بيش نبود. دخترک يتيم و چشم و گوشه بسته و پاکی از اهالی يکی از
روستا های آذربايجان که البته با پدرم خويشی نزديکی هم داشت.
آقا جانم پس از ازدواج، او را به تهران آورد و آن دخترک يتيم، من و پنج فرزند ديگر را زاييد، ما را به هزار درد و رنج بزرگ کرد، هميشه به پدرم وفادار ماند، پس از بزرگ شدن، هميشه نگران و مراقب ما ماند که مبادا آلوده شويم، دختر ها را به خانه ی بخت فرستاد، برای پسران همسر گرفت و از آن پس هم سنگ صبور و شريک غم های تک تک ما بچه ها شد... تا در تهران پير شد، در تهران بيمار شد و سرانجام در همان تهران مرد و در خاک آن تهران هم مدفون شد. عمو و آقاجانم ميگفتند آن دخترک يتيم و غريب، از همان دوران بچه گی خيلی خوش صدا بوده. همچنين شيدايی موسيقی و نغمات زادگاهش آذربايجان. تا آنجايی هم که خود من بياد دار، «آنا» هميشه هنگام جارو کردن خانه و حياط و همچنين موقع آشپزی و خياطی، زير لب آواز ميخواند و پنهانی هم اشک ميريخت. من در آن روزگار کودکی و خامی، بدرستی نمی دانستم که درد مادرم از که و از چيست. وقتی هم که بزرگتر شدم، سرگرم بازی های نوجوانی و جوانی و سپس هم که افتادن در مسير آواره گی و اين غربت نفرينی ... ديگر هم هرگز فرصت نيافتم که بپرسم: «آنا، آخر تو چرا هنگام خواندن اينطور از ته دل گريه ميکنی؟» اما از آنجا که خود سی سال است دردجگرسوز «غربت» را بدوش کشيده، سی سال است که حسرت ديدن کس و کارم بر دلم مانده، از آنجا که پس از بيست سال محروميت از ديدار او و پدرم، حتا به هنگام مرگ خودش و آقاجان و خواهر دلبندم هم نتوانستم که بر بالين شان حاضر باشم، پس از آن هم حتا اين کمترين امکان را هم نيافته ام که دستکم با ريختن اشکی بر گور کس و کارم، مرحمی بر اين زخم لعنتی گلوگيرم نهم که تنفس را برايم مشکل کرده... اينک ديگر بخوبی ميتوانم حس کنم که «آنا» يا «مادر» من چرا آن سان غريبانه می خوانده و آنگونه غمگنانه از ته دل می گريسته! حتم دارم که از غم مرگ پدرش که او را در دوساله گی يتيم کرده بوده. از درد مرگ «صفيه خانم» خواهرش که وقتی مادرم شانزده ساله بود، مرگ او را در بيست و يک سالگی به هنگام زايمان شاهد بوده، از غم دلتنگی برای روستايی که در آن پا به هستی نهاده بوده، از درد فراق کس و کارش، از فرط دلتنگی برای معصوميت کودکی و همبازی هايش... و بويژه از غم و رنج مرگ مادرش «ليلا خانم». آری، حالا من حتا ديگر راز اين
حکمت را نيز بخوبی دريافته ام که چرا پيشينيان ما به هر انسان بسيار زجر کشيده
و مظلومی، «مادر مرده» ميگفتند، ولو که آن انسان رنج ديده، حتا سن کنونی خود
مرا داشت. زيرا ديرساليست که ديگر خود يک «مادر مرده» هستم. همچنان که حتم دارم
هر گاه هر انسان دگری هم که نام مقدس «مادر» را می شنود، او نيز چون من،
ناخودآگاه حس کودک بی پناهی را می يابد که ديوانه وار گرمای جان بخش و آرامش و
امنيت «آغوش مادر» خويش را می جويد، ولو که او کم سال تر، مسن تر و در هر سن و
سال دگری هم که باشد. آری، براستی که در اين دنيا، هيچ غمی سينه سوز تر از «غم
مادر مرده گی» برای ما کودکان ديروز و همچنان و هميشه وجود ندارد! امير سپهر
سرچشمهء سخن
دليل تمامی سيه روزی ها و پسمانده گی های تاريخی ما، «شرف فروشی» بخشی از خود ما ايرانيان بوده و هست! خوب به چهره ی اين «جوان ايرانی»
بنگريد و به ياوه های مستهجن وی گوش فرادهيد. من کوچکترين ترديدی ندارم که او خود
خيلی بهتر از من و شما هم ميداند که اين متنی که بدست وی داده اند که در پشت دوربين
بخواند، چيزی نيست، مگر مشتی دروغ مبتذل و تهمت هايی سخيف و اصلن شرم آور. شگفتا که اسرائيل تا کنون به تاسيسات هستی ايران حمله نکرده است! يکی از دوستان مجازی، مفاله ای برايم فرستاده بود که موضوع آن (احتمال حمله اسرائيل به تاسيسات اتمی ايران) بود. نويسنده آن مقاله که خيلی هم ادعای روشنفکری داشته و در ميان آن دگر مدعيان روشنفکری هم، لوله هنگ اش کلی آب برميدارد، بجای پرداختن به پيش زمينه های وقوع چنين حمله ای و در عوض برخورد و محکوم کردن مسئولان اصلی چنين بلايی، تمام گناه ها را بر گردن دولت اسرائيل افکنده و از مردم هم دعوت کرده بود که بقول خمينی، "هر فريادی که دارند، بر سر اسرائيل بکشند". با دفاع زير جلکی هم از رژيم روضه خوان ها، داشتن حتا سلاح اتمی را هم حق اين رژيم صلح طلب و خوش سابقه و متمدن و ناز و مامانی دانسته بود. نگارنده بی اينکه اصلن شأن خود را به زير کشيده و نامی از اين جناب روشنفکر(؟!) به ميان آورم، بايد بنويسم که گر چه من بعنوان «يک ايرانی»، حمله اسرائيل به ميهنم را هيچ دوست نداشته و در صورت وقوع چنين حمله ای هم، هرگز در کنار اسرائيل نخواهم ايستاد، ليکن از جايگاه «يک عنصر سياسی و يک نويسنده»، حمله به تاسيسات اتمی چنين رژيم بی فرهنگ و وحشی و تروريستی را نه تنها حق طبيعی اسرائيل دانسته، بل که اصلن در شگفتم که چطور دولت اسرائيل تا کنون به چنين حمله ای افدام نکرده است! من همان جايگاه دوم، به «چرايی» حق اسرائيل اشاره خواهم کرد. پيش از آن اما، بايسته می بينم که اندکی هم از اين« بينوايی فرهنگی» خودمان بنويسم. چرا که از ديد من، ارايه چنين تحليل های کژ و بی ارزشی از سوی کسانی که خود را روشنفکر هم می پندارند، چنانچه با مراد «خيانت» مباشد، از چيز دگری ناشی نمی شود، مگر همان «فقرفرهنگی» که آوردم. و اما، يکی از ويژه گی های نابجای ما در «داوری» در باره هر کس و پديده ای، ديدن همه چيز از پشت پنجره ی سليقه ها و منافع خودمان است، حال چه به شکل فردی و چه در مقياسی ملی، بويژه در عرصه سياست. نابجايی اين ويژه گی هم زمانی آشکارتر گشته و آدمی را بيشتر می آزارد که انسان آنرا در سخنان و نوشته های سياسيون و مدعيان روشنفکری ما می شنود و می خواند. برای مثال وقتی سخن از گفته يا کنشی احتمالی از سوی يک رهبر سياسی بيگانه و کشوری در جهان در پيوند با ما و کشورمان پيش ميايد، اغلب گفته می شود که: «مگر آمريکا عاشق چشم و ابروی ماست!»، «از ديويد کامرون به ما سودی نخواهد رسيد»، «سرکوزی در پی منافع خويش است»، «چين که به فکر ما نيست»... و سخنانی از اين دست. يعنی سخنانی که اگر از سوی مردم عادی ما باشد، ناشی از عدم آگاهی آنان از مقوله ی سياست است و باز قابل تحمل، ليکن چنانچه از سوی کسانی باشد که ناسلامتی ادعای «روشنفکری» هم دارند، ديگر سخيف و اصلن فاجعه بار! زيرا طبيعی و از روشنای روز هم روشن تر است که آمريکا و انگليس و فرانسه و روس و چين و ماچين... در فکر ما نبوده و اصلن نبايد هم باشند. هر سياست پيشه و کشوری در اين جهان، هر کاری که می کند يا نمی کند، می بايد که نخست منافع خود را در نظر داشته باشد. نگاه ما هم به عملکرد هر رهبر و ملتی، می بايد که از دريچه ی نگاه خود آنان و با در نظر گرفتن منافع خود آنها باشد. نه اينکه آيا سخنان آنان خوشايند ما و اقدامات آن ها در راستای منافع ما بوده است يا خير. همچنان که يک سياستمدار خردمند، موفق و قابل احترام برای شخص من، کسی است که بهترين اقدامات را برای تامين منافع ملی کشور خود و امنيت و رفاه ملت خويش انجام ميدهد، ولو که آن اقدامات اصلن همگی هم به زيان مردم و ميهن من باشد. مگر جز اين است که يکی از بزرگترين دلايل ستيز ما با پايوران رژيم روضه خوان ها، بجای تلاش آنها در راه بهبود شرايط زندگی خود ايرانيان، در انديشه لبنان و غزه و بوليوی و نيکاراگوئه بودن و حق مردم تهی دست و سيه روز ما را به جيب ترويست های لبنانی و فلسطينی سرازير کردن است؟ مگر ما خود پيوسته اعتراض نمی کنيم که وقتی خود ايرانيان به نان شب خود نيز محتاجند، ما اصلن حق گشودن «نوانخانه» هايی در بوليوی و تی مور و موريتانی و جزاير قمر و ديگر دولت های گدا گودوله جهان را نداريم؟ و مگر ما نمی گوييم که مردم کليه فروش را نيازی به گشودن «دفاتر دوست يابی» در سانتياگو، چيراميناندو، بوگوتا و ماناگوا... نيست که هر ساله چند صد ميليون دلار خرج روی دست اين مردم خود از همه محتاج تر ما می گذارد؟ پس اين سخنان لغو و بيهوده چيست که «فلان سياستمدار بيگانه به فکر ما نيست» و «بهمان کشور فقط بدنبال منافع خويش است»؟! ما بايد بدانيم و بپذيريم و به مردم خود نيز بياموزيم که پديده ای بنام «سياست»، امروزه در بهترين شکل خود نيز گونه ای «هماوردی» است. عرصه ی سياست هم در انسانی ترين حالت خود، «ميدان» اين هماوردی جهانی. از اينروی هم در اين عرصه، آن دسته از دولت ها و ملت هايی در بالاترين سکو ها ايستاده، بهترين مدال ها را درو کرده و بيشترين سود را ميبرند که در اين ميدان خوش بدرخشند. باری، سخن ما بدينجا رسيد که (چرا حمله ی اسرائيل به تأسيسات هسته ای ايران، حق آن کشور است؟) حال ژرف و خوب به فاکت که خواهم آورد، توجه کرده، سپس وجدان و شرف انسانی خود را به داوری طلبيده و خود نيز حق و ناحق بودن چنين حمله ای را از قاضيان درون خويش جويا شويد. آيا پس از سی و سه سال «مرگ بر اسرائيل» گفتن مقامات کشوری و لشگری و بسيجی و لباس شخصی های جمهوری اسلامی، آيا پس از سی و سه سال تبليغ برای دروغ جلوه دادن هلوکاست و کشتار شش ميليون انسان بی گناه يهودی آيين با برگزاری دهها نشست و سمينار و کنفرانس، آيا پس از سی و سه سال پرچم اسرائيل را در ايران به آتش کشيدن، آيا پس از سی و سه سال از پشت تمام تريبون های سازمان ملل و ديگر نهاد های بين المللی به اسرائيل ناسزا گفتن، آيا پس از سی و سه سال تهديد «محو اسرائيل از روی نقشه جغرافيای جهان» بوسيله تک تک ارشدترين مقامات نظام رژيم روضه خوان ها، آيا پس از سی و سه سال فحاشی به اسرائيل از جايگاه امامان جمعه در ايران و مردم نمازگزار را به دادن شعار «مرگ بر اسرائيل» واداشتن، آيا پس از تهديد آشکار نابود کردن اسرائيل با بمب اتمی بوسيله هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تهران که همه ی جهانيان نيز آنرا ديدند و شنيدند، آيا پس از سی و سه سال اسرائيليان را از «خوک» هم نجس ترخواندن، آيا پس از سی و سه سال آموزش و کمک لجستيکی و دادن سالانه صد ها ميليون دلار پول به گروه های ضد اسرائيلی، آيا پس از سی و سه سال انجام مستقيم و غيرمستقيم عمليات تروريستی بر عليه يهوديان و منافع آنان در سراسر دنيا، آيا پس از دستگيری دهه ها تروريست
رژيم ايران در حين پياده کردن طرح ترور مقامات اسرائيلی در آسيا و اروپا و آفريقا و
مناطق گوناگون قاره آمريکا و، و، و،
اينک اين حق طبيعی اسرائيل هست که به تاسيسات
اتمی ايران حمله کند يا خير؟ امير سپهر
بدرود ای شب های عاشقانه قاهره! طفلک طبقه متوسط و بافرهنگ مصر که
تا همين چندی پيش، حسنی مبارک را ديو و دد پنداشته، سرنگونی او را به جشن نشسته
و گمان ميکردند که ديگر شب و روزشان در «مهرگان» خواهد گذشت. زيرا از آنجا که مهر ماه درست از ميانه هر سال خورشيدی آغاز ميشود، نياکان ما هم آنرا جشن نيم سال دانسته و از همه ی جشن های ماهانه خود هم بزرگتر و باشکوه تر برگزار ميکردند، يعنی از ارديبهشت گان، خردادگان، تيرگان ... بدانسان که مهرگان، پس از جشن نوروزی، بزرگترين و شکوهمند ترين جشن ايرانيان باستان بوده. همچنان که زمان برگزاری آن هم شش روز است و دراز ترين پس از نوروز جمشيدی. جالب اين که بحش بزرگی از مردم مصر که به «قبطيان» شهره بوده و از کهن ترين مردمان آن سرزمين هم بشمار ميروند، حتا همين نوروز ايرانی را هم جشن ميگيرند که البته خود آنرا با کمی تفاوت، «نيروز» ميخوانند. زمان آغاز نيروز مصری هم دوران «داريوش بزرگ» است و افزوده شدن مصر به قلمرو «امپراتوری هخامنشی ايران» در زمان پادشاهی او همچنان که اعراب مهرگان را نيز «مهرجان» مينويسند که البته دليل اين يکی، فقدان حرف «گ» در زبان عربی است. البته ادا کردن مهرجان در نزد اعراب هم بسان خودمان همان «مهرگان» است و بقول افاغنه، به لفظ دری.
افزون بر اين ها که برشمردم، مصريان البته جشن بزرگی هم دارند
که زمان برگزاری آن بر اساس گاهشماری ترسايی، دومين روز ماه مه هر سال است. نام
اين جشن هم «شم النسیم»، معنای آن «رايحه ی باد بهاری» و مناسبت آن هم «فصل
بهار» جشن گرفتن است. همچنين جشنی بنام «وفاء النیل» يا جشن طغيان و يا پرآب تر
شدن «رود نيل» شاهرگ مصر است و بجای مانده از روزگار فراعنه. همينطور جشن هفت
سالگی برای کودکان که آن نيز بجای مانده از مصر باستان است.
 نياز
جنسی نه بی شرافتی، که يک حقيقت مسلم و کاری کاملن هم اخلاقيست!
باری، و اما آن خاطره، پنج ـ شش سال پيش، هم ميهن جوانی که تازه به سوئد آمده و تقاضای پناهندگی داده بود، به توصيه يک دوست، برای گرفتن کمک فکری، با من قرارملاقات گذارد. محلی که ما همديگر را در آنجا ديديم، تريايی بود در مرکز شهر استکهلم. بيشترين مشتريان آنهم دختران و پسران جوان. از آنجا که آن هم ميهن پسری براستی شوخ و دوست داشتنی بود، جدای از صحبت در باره مشکلات پناهندگی، مسائل ديگری هم بين من او به ميان آمد و گفتگوی ما حالت گونه ای دردل بخود گرفت. او که پس از استيلای جمهوری اسلامی بر ايران زاده شده و چون نسل من هرگز هم جامعه خودمان را شاد و در آن جوانان را آزاد نديده بود، با مقايسه آزادی های اجتماعی جوانان در سوئد با ايران، بسيار عصبی شده و غصه ميخورد که آخر چرا ميبايد در جامعه ما اينهمه محدوديت وجود داشته باشد! درست يادم نيست که صحبت ما چقدر طول کشيده و به کجا ها رسيد که او از من پرسيد: «آقای سپهر، با همه اين حرف ها، حالا به نظر شما، و ضع ايران کی درست خواهد شد؟» من که ناخودآگاه ميخواستم پاسخی کوتاه اما بسيار روشن به اين پرسش بسيار بسيار پيچيده داده باشم، بی اختيار به دختر و پسری که در حال مکيدن لب و زبان همدگر بودند اشاره کرده و گفتم: «نگاه کن! درست زمانی که تو خواهر، مادر بيوه و يا دختران آينده ات را بجای آن دختر سوئدی و در حال همين کار ها ببينی و آرام در اينجا نشسته و احساس بی ناموس و بی غيرتی نکنی!» بگذريم از اين که ديگر او چه گفت و من چه پاسخ دادم، مراد من از آوردن آن پرسش و پاسخ اين است که مادام که ملتی از تعصب های قرون وسطايی دست نشسته و «آشکارا و در عمل» اين حقيقت را نپذيرند که پس از غذا و مسکن و کار، «نياز جنسی» نه يکی از مهم ترين، بلکه خود «مهم ترين نياز هر انسان است»، آن جامعه همچنان در گنداب تعصب و جهالت و نکبت و بويژه، «دروغ» و حقه بازی دست و پای خواهد زد. دروغ را از اين روی برجسته
کردم که به تحقيق، امروزه بيشترين دروغ های اين عالم «در مورد سکس»، در جوامع
مذهبی و بوسيله آدم های بظاهر بی اعتنا به سکس بر زبان ها جاری ميگردد. از
آنجايی هم که هر چه اين نياز بيشتر سرکوب گردد، به همان اندازه هم عطش آن بيشتر
ميشود، طبيعی ترين نتايج اين بی فرهنگی ها و محدوديت ها هم در جوامع بسته،
تجاوز به عنف، بچه بازی و فحشای گسترده اما مخفی و زيرزمينی است! همين. امير سپهر
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
Copyright: Zadgah.com 2012 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||